اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

زین الدین الحمیدی

متن فارسی

زین الدین عبد الرحمن پسر احمد پسر على حمیدى شخصیت بزرگ کتاب نویسى در مصر بود. شهاب خفاجى در «ریحانة الادب» ص 270، او را چنین ستوده است:
او ادیبى بود که لطافت نسیم، شکوفه آثارش را همواره به شکوفائى رسانده، و بلبلان سخن گستر طبعش، بر منابر سخنورى و ادب، داد بلاغت می‌دهند.
آنگاه که بلبان معانى، از کلام او به نغمه سرایى برخیزند، و باغهاى هنر و کلامش به جلوه‌گرى پردازند، عشق و آرزو را، از آنجا که من نمی‌توانم توصیف کنم، جلب می‌کند. او مروارید کلامش را، بر گردن دهر به رشته کشیده، و عنان کارش را به دست شرافت سپرده، و در جامه مجد و شکوه.

– جامه‌اى که به انواع زیور آراسته است- همواره خودنمایى می‌کند او گوهرهاى بیان را به یارى زبان بر می‌فشاند، و آویزه گوش جان می‌سازد.

در دانش پزشکى دست مسیحائى دارد، و مردگان از بیماری‌ها را زنده می‌کند، و جوهر جواهر را با اعراض مبادله می‌کند.

– او طلعت بس زیبا و فرخنده دارد، لیکن بر خلاف آرزوى گورکن و غسال کار می‌کند.

دیوان اشعارش، مشهور و در دسترس است. و هنگامى که این دیوان را را به نظم آورد، پیش من فرستاد و من آنرا مطالعه کردم، و او را همچون باد صبایى یافتم، که بر انواع عطرها و بوى خوش مسک شبانه و کافور صبحگاهى برترى دارد.

– هیچ چیزى از پستان ملیح، به انسان مأنوس‏تر نیست، و هیچ جورى جز فرمانروایى ساقى وجود ندارد … الخ.

«محبى» «خلاصة الاثر» ج 2 ص 376 شرح حال او را آورده، و در آن اظهار نظر خفاجى را با اضافاتى نقل کرده است.

از آثار او «الدر المنظم» و «بدیعیه» اى است که با دیوانش- چنانکه در ترجمه صفى الدین حلى گذشت بطبع رسیده است.

او بسال 1005 وفات یافته است. و این خواننده است که بر اساس شعرش مذهبش را بداند، و به میزان توانائى او در شعر و قوت و ضعف کلامش پى ببرد، وى قصیده‌اىدر مدح پیامبر بزرگوار صلّى اللّه علیه و آله دارد که چنین آغاز می‌شود:
– چرا من این مایه شکوه را در تو می‌بینم، و مهر و دوستی‌ات را در مکه به دل گرفتم؟
– آیا قصد خواهنده تو، دل ترا آرزو می‌کند، تا ترا ببیند، لکن به آرزویش نمی‌رسد.
– و یا اینکه برفراز شاخساران باغها، همچون کبوتران زارى می‌کند،

تا اینکه به مدح می‌رسد و چنین می‌گوید.
– خداى، با بعثت او، برانگیختن پیامبران را بپایان رساند، و مهر ختام بر رسالت او گذاشت.
– اوست که در قیامت، اول و آخر و بسنده و کافى است.
– نگهبانى و هدایت امت، و رهبرى مردم و عنایت، همه از اوست.
– به درگاه او، از روى اخلاص و فروتنى و چاکرى پناه ببر، تا کرامت ببینى.
– در حالى که بر او توسل جسته و از در او حاجت می‌خواهى، اشک خود را سیل آسا فرو بریز، تا از ملامت دیگران ترا نجات دهد.
– خود را در پناه او قرار بده، تا مگر از ظلم و ستم نجات یابى.
– تو بر سراى چنین وجود گرامى فرود آى، و بگو: اى کسى که هر گونه بزرگوارى را در بر گرفته‌اى.
– تو آن کسى هستى، که با جودت، ابرها و دریاها را خجل کردى «1».
– تو آن کسى هستى که در محشر، خدا داورى ترا درباره ما می‌پذیرد.
– تو آن کسى هستى که هرگاه نبودى، دیگر از عقیق و تهامه ذکرىدر میان نمی‌آمد.
– توئى که بى وجود تو، دیگر کسى هیچ دیارى را آرزو نمی‌کرد.
– توئى که بی‌وجود تو، دیگر کسى بر خاک حجاز، بار سفر نمی‌بست.
– توئى که هر کس دست ترا لمس کند، همه بیماریهایش شفا و بهبود می‌یابد.
– تویى که به حد اعلى جمال رسیده‌اى، و زیبائى و حسن در سیماى تو می‌درخشد. (قصیده 66 بیت است).

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 320

متن عربی

الشاعر

زین الدین عبد الرحمن بن أحمد «2» بن علیّ الحمیدیّ، شیخ أهل الوراقة بمصر، أثنى علیه الشهاب الخفاجی فی ریحانة الألباء «3» (ص 270) بقوله: کان أدیباً تفتّحت بصبا اللطف أنوار شمائله، و رقت على منابر الآداب خطباء بلابله، إذا صدحت بلابل معانیه، و تبرّجت حدائق معالیه، جلبن الهوى من حیث أدری و لا أدری، نظم فی جید الدهر جمانه، و سلّم إلى ید الشرف عنانه، خاطراً فی رداء مجد ذی حواشٍ و بطانه، ناثراً فرائد بیان، و ینثرها اللسان فتودع حقاق الآذان، و له فی الطبّ ید مسیحیّة تُحیی میت الأمراض، و تبدّل جواهر الجواهر بالأعراض.

مبارک الطلعة میمونها             لکن على الحفّار و الغاسلِ‏

 

و دیوان شعره شائع، ذائع، و لمّا نظم بدیعیّته أرسلها إلیَّ فنظرت فیها فی أوائل الصبا تنافس على أرجه و قد فاح مسک اللیل و کافور الصباح.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 320

و لا مقرب إلّا بصدغ ملیحة             و لا جور إلّا فی ولایة ساق‏

 

و ترجمه المحبّی فی خلاصة الأثر (2/376) و ذکر کلمة الخفاجی مع زیادة: له الدرّ المنظّم، و بدیعیّة و شرحها، طبعت مع دیوانه کما مرَّ فی ترجمة صفیِّ الدین الحلّی، توفّی سنة ألف و خمس، و للقارئ عرفان مذهبه ممّا ذکرناه من شعره، و میزانه فی الشعر قوّة و ضعفاً کما ترى، و له قصیدة یمدح بها النبیّ الأعظم صلى الله علیه و آله و سلم مستهلّها:

ما لی أراک أهمت هامه             أذکرت إلفک فی تهامه‏

أم رام قلبک ریم رامه             للّقا فلم یبلغ مرامه‏

أم فوق أفنان الریا             ض شجاک تفنین الحمامه‏

 

إلى أن قال فی المدیح:

ختم الإله ببعثه             بعثاً و فضَّ به ختامه‏

فهو البدایةُ و النها             یةُ و الکفایةُ فی القیامه‏

و به الوقایةُ و الهدا             یةُ و العنایةُ و الزعامه‏

فببابِه لُذ خاضعاً             متذلّلًا تلقَ الکرامه‏

و أفض دموعَک سائلًا             متوسِّلًا تُکْفَ الملامه‏

و أنِخْ قلوصَکَ فی حما             ه ترى النجاةَ من المضامه‏

و بذا الجناب فقم و قل             یا من حوى کلَّ الفخامه‏

أنت الذی بالجود أخجل            – تَ الزواخر و الغمامه‏

أنت الذی فی الحشر یقب             ل ربُّنا فینا کلامه‏

أنت الذی لولاک ما             ذُکِرَ العقیقُ و لا تهامه‏

أنت الذی لولاک ما اش             تاقَ المشوق لأرض رامه‏

أنت الذی لولاک ما             رکب الحجاز سرى و سامه‏

أنت الذی من لمس کفّک             قد کفى العافی سقامه‏

فیما حویت من الجمالِ             بوجهِکَ الحاوی قسامه‏

القصیدة (66) بیتاً