logo-samandehi

سخن امیرالمؤمنین(ع) درباره قتل عثمان

در اینجا نمونه هائی از اظهار نظر و رفتار و موضع کسانی را که معاصر و معاشر و شاهد عثمان بوده اند میآوریم
: سخن امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (ع) درباره عثمان
1- یکی از سخنان آن حضرت درباره قتل عثمان: «اگر دستور قتل او را داده بودم قطعا قاتل او بودم، یا اگر از کشتن او منع مینمودم یاورش بودم. با توجه باین معنا که هر کس یاریش کرده نمیتواند بگوید من از کسی که او را یاری نکرده برترم. و نیز کسی که او را یاری نکرد و واگذاشت نمیتواند بگوید آن که یاریش کرد بهتر و برتر از من است. من درباره کار و سرنوشت عثمان سخن جامع و کاملی میگویم: تبعیض قائل شد (و بعضی را بر دیگران در سپردن مقامات حکومتی و اخذ درآمد و سهمیه عمومی ترجیح داده) و بطرز بدی هم تبعیض قائل شد و مزیت نهاد (یعنی کسانی را ترجیح میداد و مقدم میداشت که نه تنها بلحاظ اعتقادی و اخلاقی برتری نداشتند بلکه بعکس منحطترین افراد بشمار میآمدند) و شما اظهار ناراحتی کردید و این اظهار ناراحتی و بیتابی را بطرز صحیح انجام ندادید. و خدا در مورد کسی که تبعیض قائل شود و کسی که بیتابی نماید قانون و فرمانی دارد که بتحقق میرساند «1»».
ابن ابی الحدید در شرح این سخن میگوید: مقصود امام این است که کسانی که عثمان را یاری نداده و خوار گذاشتند بهتر از کسانی هستند که او را
یاری دادند. زیرا بیشتر کسانی که از او حمایت نمودند از قبیل مروان بن حکم و امثالش فاسق و زشتکار بودند. و مهاجرین و انصار کسانی بودند که او را واگذاشتند و یاری ندادند.
2- سخنی است به عبد اللّه بن عباس، آنگاه که پیام و دستور عثمان را دائر بر تبعیدش به مزرعه اش در «ینبع» آورده است. میفرماید: ای ابن عباس! عثمان میخواهد مرا بصورت شتر آبکش در آورد تا هی بروم و بیایم. یکبار پیغام میدهد که برو، بعد بمن پیغام میفرستد که بیا، حالا دوباره پیغام داده که برو بیرون. بخدا قسم آنقدر از او دفاع کردم (یعنی آسیب دیگران را از او دور داشتم) که ترسیدم گناهکار شوم» «1».
3- بلاذری از قول «ابو حادة» نقل میکند که «علی رضی اللّه عنه بر بالای منبر سخن میراند و من می شنیدم. چون از عثمان یاد کرد چنین گفت: قسم به خدائی که جز او خدائی نیست من او را نکشتم و نه به کشتنش کمک کردم، و نه از آن ناراحت شدم» «2».
4- «ابن سعد» از زبان عمار یاسر میگوید: «علی (ع) را بهنگام کشته شدن عثمان بر منبر پیامبر خدا (ص) دیدم که میگفت: از کشته شدنش نه خوشم آمد و نه بدم آمد، و نه دستور قتلش را دادم و نه از آن منع نمودم» «3».
کعب بن جعیل شاعر طرفدار جبهه شام در ابیات زیر اشاره بهمین نظریه و فرمایش امام دارد:
کسی که بخواهد علی را مورد باز خواست قرار دهد حرفی جز این
نمیتواند زد که او فتنه گران و حادثه آفرینان (حادثه قتل عثمان) را در بر گرفته و بصفوف خویش پیوسته و امروز آن گناهکاران را برتری بخشیده و کیفر کسانی را که ما (عثمان ما و عضو قبیله ما) را کشته اند فرو گذاشته است.
اگر از او بپرسند (درباره قتل عثمان) حرف شبهه ناکی بزبان خواهد آورد و جوابی مبهم و گنگ به سؤال کنندگان خواهد داد، و خواهد گفت که نه راضی است و نه خشمگین است (از کشتن عثمان و کشندگانش) و نه از آن بر حذر داشته و نه دستورش را داده است و نه بدش آمده و نه خوشش آمده است، لکن در حقیقت نمیتواند او جزء یکی از آنها نباشد (و این شدنی نیست که هیچیک از آنها نباشد) «1»!
ابن ابی الحدید پس از ذکر ابیات فوق میگوید: «این اشعار را هنگامی سرود که سخنان بسیاری از امیر المؤمنین درباره عثمان به مردم شام رسیده بود همه بهمین مضمون و معنا، مانند اینها: قتل عثمان نه مرا خوشحال کرد و نه ناراحت. از او پرسیدند: از کشتنش راضی بودی؟
جوابداد: راضی نبودم. پرسیدند: از کشته شدنش خشمگین شدی؟ فرمود: نه، خشمگین نشدم. همچنین فرمود: خدا او را کشت و من با او بودم. و فرمود:
عثمان را نکشتم و نه بر کشتنش کمک کردم. و فرمود: من یکتن از مسلمانانم، هنگامی که همه به کاری پرداختند بدان می پردازم، و چون دست باز گرفتند باز میگیرم. و هر یک از این سخنان اگر واقعا فرمایش آنحضرت باشد تفسیر و توجیهی دارد که خردمندان از آن آگاهند) «2».
5- ابو مخنف آورده است که عبد الرحمن بن عبید میگوید: «معاویه
هیئتی را نزد علی (ع) فرستاد که تشکیل میشد از حبیب بن مسلمه فهری، شر حبیل بن سمط، و معن بن یزید بن اخنس. هنگامی که به خدمت علی (ع) رسیدند من آنجا بودم … سرانجام حبیب و شرحبیل از علی (ع) پرسیدند: آیا شهادت میدهی که عثمان رضی اللّه عنه مظلوم کشته شد؟ فرمود: من چنین چیزی نمیگویم.
گفتند: ما از کسی که تصدیق نمیکند که عثمان مظلومانه (و بناحق) کشته شده بیزاریم و بر کناریم. آنگاه برخاسته بیرون رفتند. در اینحال علی (ع) گفت:
راستی که تو تبلیغ را به مردگان و به کران بهنگامی که روی برگردانده میروند نمیتوانی بشنوانی، و تو هدایتگر و آورنده کور از گمراهی به راه حق نیستی (و نمیتوانی باشی)، تو فقط (دین را) بگوش کسانی میتوانی خواند که به آیات ما ایمان بیاورند (یا میآورند) و ایشان مسلمانان هستند «1»» «2».
6- بلاذری این سخن علی (ع) درباره عثمان را آورده است: «ای عثمان! حق، سنگین و شفابخش است، و ناحق سبک (و تحمل پذیر) ولی مایه رنج و بلا است. تو چنانی که اگر بتو راست بگویند بخشم میآئی و هر گاه دروغ بگویند خشنود میشوی» «3».
7- «هر وقت مردم از حکومت عثمان به علی (ع) شکایت می بردند فرزندش حسن (ع) را نزد عثمان میفرستاد. چون این کار زیاد تکرار شد به او گفت: پدرت می پندارد هیچکس نیست که آنچه را او میداند بداند، حال آنکه ما بهتر از او می فهمیم که چه میکنیم. بنابراین باید دست از ما بردارد. دیگر علی (ع) پسرش را نزد او نفرستاد. همچنین گفته اند عثمان
پس از نماز عصر به خانه علی (ع) که بیمار بود بعیادت رفت و مروان همراهش بود. دید با او سنگین است. به علی (ع) گفت: بخدا قسم اگر این وضع (سنگینی و بی اعتنائی) را در تو نمی دیدم آنچه را اکنون میخواهم بزبان آورم بزبان نمیآوردم. این را که بخدا نمیدانم کدام روز تو در نظرم خوشایندتر یا ناراحت کننده تر است، روز زندگیت یا روز مرگت؟ بخدا قسم اگر زنده بمانی هیچ مخالف و سرزنشگری را نمی بینم که ترا پناهگاه خویش نساخته و ترا مددکار خویش ننموده باشد، و اگر بمیری سوگوار خواهم شد. بهره من از تو مثل بهره ای است که پدری مشفق و دلسوز از پسر عاق شده اش دارد که تا زنده است او را میسوزاند و ناراحت میکند و اگر بمیرد غمدارش میسازد.
کاش تو وضعت را با ما روشن میکردی تا تکلیف خودمان را میدانستیم، یا دوست مسالمت جو و همزیست میبودی یا دشمن بدخواه. مرا وسط آسمان و زمین معلق نگاه ندار که نه بتوانم بالا بروم و نه پائین بیایم. بخدا اگر ترا بکشم کسی که بهتر از تو باشد و بتواند جای ترا بگیرد نخواهم یافت و هر گاه تو مرا بکشی کسی بهتر از من نخواهی یافت که جای مرا در رابطه با تو بگیرد، و دوست نمیدارم که پس از مرگ تو زندگی کنم. در اینوقت مروان گفت:
آری، بخدا همینطور است، و دیگر این که آنچه را پشت سرما است (یعنی آنچه در چنگ ما است و از جمله مقام حکومت) بدست نخواهد آورد مگر اینکه نیزه های ما را بشکند و شمشیرهای ما را قطعه قطعه سازد، و پس از چنین کاری چه زندگی خوشی وجود خواهد داشت؟ عثمان بر سینه مروان زده گفت:
ترا چه که وارد صحبت ما میشوی؟! علی (ع) گفت: من بخدا قسم چنان مشغولم که به جواب شما نمیتوانم پرداخت، ولی در جوابتان سخنی را میگویم که پدر یوسف گفت: بنابراین باید بنیکوئی صبر کرد و برای رد آنچه میگوئید
باید فقط از خدا کمک طلبید» «1»!
8- در نامه ای به معاویه مینویسد: (در نامه ات) سخن از این گفته ای که من از بیعت با خلفا خودداری کرده و به آنها حسد برده و بر آنها تجاوز (مسلحانه) کرده ام. درباره تجاوز (مسلحانه) باید بگویم که بخدا پناه میبرم اگر چنین چیزی میبود. در مورد این که از آنها خوشم نمیآمده است بخدا سوگند که هرگز از این کارم در برابر مردم معذرت نخواهم خواست و باز نخواهم گشت.
گفته ای که به عثمان تجاوز (مسلحانه) کرده و پیوند خویشاوندیم را با او محترم نداشته ام. عثمان کارهائی کرد که تو میدانی، و مردم هم با او کاری کردند که خبرش به تو رسیده است. همچنین میدانی که من از کار او و کاری که با او شد بر کنار بودم، مگر این که بخواهی در حق من جنایت روا داری، در آنصورت هر جنایتی میخواهی روا دار. در مورد کشندگان عثمان و این که آنها را تحویل تو بدهم، من در این موضوع خیلی فکر کردم و آنرا زیر و رو نمودم و بالاخره نتوانستم آنها را تسلیم تو یا دیگری کنم. و اگر تو دست از گمراهیت بر نداری خواهیم دید که آنها بسراغ تو خواهند آمد و زحمت این را بتو نخواهند داد که آنها را در دشت و کوهستان یا در خشکی و دریا تعقیب کنی و تحت پیگرد قرار دهی!» «2»
9- طبری مینویسد: «عثمان روز جمعه بالای منبر رفته به حمد و ستایش خدا پرداخت. در اینحال مردی برخاسته خطاب به او گفت: کتاب خدا (قرآن) را اجرا و بر قرار کن! عثمان گفت بنشین، آنمرد بنشست، تا سه بار آنمرد
بر خاسته و بدستور عثمان می نشست. آنگاه پرتاب شن و ریگ بسوی یکدیگر آغاز شد چندانکه آسمان دیده نمیشد و عثمان از منبر فرو افتاد و او را بر دوش بطرف خانه اش بردند، و وقتی که وارد خانه شد بیهوش بود. پس یکی از پرده داران و دربانان عثمان در حالیکه قرآنی بدست داشت بیرون آمده ببانگ بلند چنین گفت: کسانی که دینشان را ترک کرده و دسته دسته شدند کارشان بتو مربوط نیست و فقط به خدا محول میشود «1». علی بن ابیطالب (ع) در حالیکه عثمان بیهوش بود و بنی امیه دورش را گرفته بودند به خانه او در آمده گفت: چطور شده ای ای امیر المؤمنین؟! بنی امیه یکصدا به او گفتند: ای علی! ما را کشتی و این بلا را بسر امیر المؤمنین در آوردی. بخدا قسم اگر آنچه آرزو داری بسر او در آید دنیا بر سرت تیره و تار خواهد شد! در اینوقت علی (ع) خشمگین از جای برخاسته برفت» «2»
10- «ابن قتیبه» مینویسد: «عمرو عاص از سواره ای پرسید چه خبر؟
گفت: عثمان کشته شد. پرسید: مردم چه کردند؟ گفت: با علی بیعت کردند پرسید: علی با قاتلین عثمان چه کرد؟ گفت: ولید بن مغیره نزد او رفته نظرش را درباره قتل عثمان جویا شد، گفت: نه دستور دادم و نه منع کردم، نه خوشحال شدم و نه بدم آمد. پرسید با قاتلین عثمان چه کرد؟ گفت: آنها را پناه داد و حاضر نشد کیفر دهد یا تسلیم کند. و مروان به او گفت: اگر دستور (قتلش) را نداده ای عهده دار کار (قتل یا حکومت) شده ای، و اگر نکشته ای قاتلین او را در پناه خویش گرفته ای. عمرو عاص گفت: ابو الحسن (علی بن ابیطالب ع) بخدا قسم سخنانی
نامربوط و آشفته گفته است!» «1».
11- اعمش از قول حکم بن عتیبه و او از قول قیس بن ابی حازم میگوید: «علی (ع) بر منبر کوفه بود و شنیدم که چنین میگفت: ای فرزندان مهاجران! بطرف ائمه کفر پیش تازید بطرف باقیمانده قبائل مشرک جنگجو و طرفداران شیطان، بطرف کسانی برای جنگ پیش تازید که بر سر خون کسی که بار گناهان بدوش داشت می جنگند. قسم بخدائی که دانه را بشکافت و آدمی را بیافرید، او گناهانی را که اینها تا بقیامت مرتکب میشوند بر دوش و بر عهده خواهد داشت و در عین حال مسؤولیت او هیچ از سنگینی بار گناه اینها نخواهد کاست» «2».
امینی گوید:
ابن ابی الحدید این حدیث را بدلیل وجود قیس بن ابی حازم «3» در سلسله روات آن نامعتبر شمرده است و میگوید «او همان کسی است که این حدیث معروف را روایت کرده: شما در قیامت پروردگارتان را چنان خواهید دید که ماه را در شب چهاردهم می بینید و در دیدنش تردیدی ندارید. مشایخ ما که از جمله علمای کلامند بر او ایراد گرفته و درباره اش گفته اند: او فاسق و زشتکار است و روایاتی که او نقل میکند پذیرفتنی و قابل قبول نیست زیرا او گفته است از علی که بر فراز منبر کوفه نطق میکرد شنیدم که میگفت: بطرف باقیمانده قبائل مشرک و جنگجو پیش تازید … و بر اثر شنیدن این سخنش از او نفرت کرده کینه اش را بدل گرفتم. و هر که کینه علی (ع) را به دل بپرورد
روایتش قابل قبول نخواهد بود». آنگاه میگوید بفرض که این روایت صحیح باشد و واقعا علی (ع) چنین سخنی بزبان آورده باشد مقصودش «از کسی که بار گناهان را بر دوش دارد» معاویه است، زیرا آنها از جان و خون معاویه دفاع میکردند. و هر که از خون کسی دفاع کند بر سر او جنگیده است …
باید از ابن ابی الحدید پرسید: روایت کردن حدیث «رؤیت» چه عیب و اشکالی دارد، و میدانیم که این روایت را بخاری و مسلم در «صحیح» خود و احمد حنبل در مسندش ثبت کرده اند؟ مگر کسی به اینها که ائمه و پیشوایان علم حدیث اهل سنت هستند بخاطر این که این روایت را آورده و آنرا حدیثی «صحیح» و معتبر شمرده اند ایراد گرفته و در صلاحیت آنها اشکال کرده است؟
بعلاوه اگر هر کس کینه علی (ع) را بدل بپرورد فاسق و زشتکار باشد و آنچه روایت میکند غیر قابل قبول و نامعتبر شمرده شود- و این البته درست است- «صحاح» یعنی کتابهای حدیث معتبر اهل سنت- چه ارزش و اعتباری خواهد داشت، کتابهای حدیثی که پر از روایاتی است که دشمنان امیر المؤمنین علی (ع) و از جمله همین «قیس بن ابی حازم» نقل و روایت کرده و مؤلفین «صحاح» بسیار حدیث از طریق همین شخص آورده و او از رجال حدیث ایشان است؟! با اینحال، علمای حدیث و رجال آنجماعت با این که گفته اند آن مرد از دشمنان علی (ع) است در عین حال او را «ثقه» و مورد اعتماد در نقل حدیث شمرده و گفته اند: با دقت و استواری روایت میکند، و حدیثی که از او نقل شود سندش در شمار بهترین اسناد روائی خواهد بود. «ابن خراش» در باره اش میگوید: اهل کوفه و بسیار بزرگوار است. «ابن معین» میگوید: ثقه و مورد اعتماد است. «ابن حیان» او را در ردیف ثقات و راویان طرف اعتماد ذکر میکند. «ابن حجر» میگوید: در این که به روایاتش میتوان استناد فقهی کرد
اتفاق نظر حاصل شده و هر که درباره اش ایراد و اشکال کند خودش را به زحمت انداخته است «1».
تأویل ابن ابی الحدید هم دائر بر این که مقصود امام از «کسی که بار گناهان را بر دوش دارد» معاویه است تأویلی سست و نامربوط است و با سیاق بیان عربی مغایرت دارد و نظیر تأویل معاویه در مورد حدیث پیامبر (ص) درباره عمار یاسر است.
12- امیر المؤمنین در نطقی مردم را سرزنش میکرد که در آمادگی برای جهاد با سپاه معاویه سستی بخرج داده سهل انگاری مینمایند و آنان را برای جنگ بسیج میکرد. اشعث بن قیس به او گفت: چرا کاری را که عثمان کرد نمیکنی؟ فرمود: کاری که عثمان کرد مایه ننگ است و برای کسی که دین ندارد و دستور و آئین مورد اطمینان و محکمی در اختیارش نیست ننگ و خواری میآورد. شک نیست کسی که به دشمنش اجازه دهد او را بکوبد و پوستش را برکند آدمی است سست رأی و گندیده عقل. تو اگر میخواهی چنان باش. اما من تسلیم خواسته دشمنم نخواهم شد و تضادم را با او با ضرب شمشیر حل و فصل خواهم کرد «2».
13- در نامه ای که بهنگام انتصاب مالک اشتر به استانداری مصر به مردم آن سامان نوشته میفرماید: «از بنده خدا علی امیر المؤمنین، به ملتی که برای خدا و بهنگامی که در روی زمین به فرمان و به قانونش عمل نمیشد و حق او پایمال گشته بود بخشم آمدند بهنگامی که نظام و حاکمیت غیر اسلامی بر مردم نیک و بد و بر همه خلق چه مقیم و چه مسافر استیلا یافته بود و در
شرایطی که به هیچ دستور و قانون و رویه اسلامی پناه برده نمیشد و هیچ رویه و کار زشت و غیر اسلامی نبود که یکدیگر را از آن بر حذر دارند» «1».
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه وقتی به این نامه میرسد میگوید:
تأویل این قسمت برایم دشوار است. زیرا شک نیست که مردم مصر همان کسانی هستند که عثمان را کشتند. بنابراین وقتی امیر المؤمنین (ع) شهادت میدهد و تصریح مینماید که آنها برای خدا و بهنگامی که در روی زمین به فرمان و به قانونش عمل نمیشد بخشم آمده اند در حقیقت این مطلب را تصدیق و تصریح کرده است که عثمان به قانون خدا عمل نمیکرده و در برابر خدا عصیان میورزیده و به منکرات و رویه غیر اسلامی عمل مینموده است.
آنگاه سخن امام را آنطور که دلش خواسته تأویل کرده تأویلات پر تکلّف، ولی بدیهی است که چنین تأویلاتی نه بیان کننده حقیقت است و نه قابل استدلال و استناد.
بگذار ابن ابی الحدید با تکلّف و زحمت بسیار به تأویل این فرمایش امام (ع) بپردازد، اما با فرمایشات دیگرش چه خواهد کرد و با اظهار نظریات اصحاب پیامبر (ص) که شبیه فرمایشات امیر المؤمنین است و تعدادش به صدها میرسد؟ آیا امکان دارد که همه آنها را مثل این فرمایش مولای متقیان تأویل و تفسیر بی معنا و نامربوط کند؟!
14- هنگامی که مردم شکایت عثمان را به آن حضرت برده و انتقادات خود را بیان داشتند نزد عثمان رفته چنین گفت: مردم در پی منند و اکنون از نزدشان میآیم، مردمی که مرا سفیر خویش نزد تو ساخته اند. بخدا نمیدانم بتو چه بگویم. چیزی نمیدانم (از آنچه مربوط به اداره اسلامی جامعه است)
که تو ندانی، و نه ترا به کاری راهنمائی میکنم که تو آنرا ندانی. بیگمان، تو آنچه را ما میدانیم میدانی. ما در مورد هیچ چیز (که مربوط به اداره اسلامی جامعه باشد و از خدا و پیامبرش رسیده باشد) بر تو پیشی نجسته ایم تا آنرا بتو اطلاع دهیم، و نه چیزی در خلوت و انفراد دریافت کرده ایم تا آنرا به تو ابلاغ کنیم، و آنچه را دیده ایم دیده ای (از سنت پیامبر (ص) در اداره مسلمین) و آنچه شنیده ایم شنیده ای، و با پیامبر خدا همانطور که ما مصاحبت داشته ایم مصاحب بوده ای. ضمنا پسر ابی قحافه (یعنی ابوبکر) و عمر بن خطاب به اجرای قانون اسلام بیش از تو موظف نبوده اند. حتی تو از لحاظ خویشاوندی با پیامبر خدا (ص) یکدرجه از آندو نزدیکتری، و از لحاظ خویشاوندی سببی نیز تو در مرتبه دامادی پیامبر (ص) به جائی رسیده ای که آندو نرسیده اند. بنابراین، خدایرا! خدایرا درباره خودت بیاد آور و در عمل و رفتارت مراعات کن! زیرا بخدا قسم تو از نابینائی به بینائی در نمیآئی و نه از نادانی به دانائی (زیرا آنچه را باید به بینی و بدانی دیده ای و میدانی!). و راه ها (اداره صحیح جامعه یا راههای اداره ناروا و روا هر دو) آشکارند و پرچمهای دین بر افراشته است. پس بدان که برترین بندگان در نظر خدا پیشوای عادلی است که دین را شناخته باشد و بدیگران بشناساند (و در پرتو دانائیش) سنت آشکار و مسلم پیامبر (ص) را اجرا و برقرار سازد و بدعت و رویه ناشناس را از بین ببرد. سنن (پیامبر ص) بدون شک درخشان و فروزان است و نشانه ها و پرچمداران دارد و نیز بدعتها آشکارند و نشانه دارند. و نیز بدترین مردم در نظر خدا پیشوای منحرف از دین و فرمان خدا است آن که گمراه شده باشد و دیگران از گمراهیش گمراه شوند و سنت معمول را از بین ببرد و بدعت متروک را احیا و تجدید نماید. و من از پیامبر خدا (ص) شنیدم که میگفت:
در دوره قیامت پیشوای منحرف از دین را در حالی (به دادرسی الهی) میآورند که هیچ یاوری همراهش نیست و نه عذر و دلیل و پوزشخواهی دارد و به آتش دوزخ افکنده میشود تا در آن چنان که سنگ آسیاب میچرخد بچرخد و بگردد و آنگاه به ته اش بچسبد. من ترا بخدا سوگند داده بر حذر میدارم از این که پیشوای مقتول این ملت باشی، زیرا گفته میشده است که در میان این امت پیشوائی کشته میشود که با کشته شدنش کشت و کشتاری براه می افتد که تا قیامت ادامه خواهد داشت و کارها و حقائق برای آن ملت مبهم و مشتبه میگردد و شرایط لغزش و گرایش به کفر در آن ثابت میماند بطوریکه حق را از باطل نمیتوانند تشخیص داد و در آن شرایط انحراف آور میلولند و میچرند. بنابر این، زمام اراده ات را بدست مروان مده تا ترا که سالخورده گشته و بدین پایه از عمر رسیده ای بهر جا دلش خواست بکشد. عثمان گفت: با مردم صحبت کن که به من مهلت بدهند تا از عهده آنچه مایه ظلم برایشان است (و طبعا در عین حال انحراف از قانون اسلام است) برآیم و آنها را رفع نمایم. فرمود: کارهائی که در مدینه است مهلت بر نمیدارد، ولی آنچه بیرون از مدینه میباشد مهلتش باندازه ای است که دستور تو به آنجا برسد» «1».
15- «ابن سمان» از قول «عطا» میگوید که «عثمان»، علی (ع) را خواسته به او گفت: ای ابو الحسن! اگر تو بخواهی این ملت با من رو براه خواهد شد بطوریکه هیچکس با من مخالفت نخواهد کرد. علی (ع) گفت:
اگر همه ثروتها و جواهرات دنیا مال من میبود نمیتوانستم دست مردم را از تو دور سازم. ولی من ترا به انجام کاری راهنمائی میکنم که از آنچه تو از من
خواستی برایت بهتر است و آن این است که به رویه دو برادرت ابو بکر و عمر رفتار کن، من عهده دار مردم خواهم بود که هیچکس با تو مخالفت ننماید»»
.
16- در نطق معروف به «شقشقیه» میفرماید: تا آنگاه که سومین نفرشان (به حکومت) برخاست بدین حال که میان خوابگاه و مرتعش میلولید و همراهش بنی امیه به بلعیدن مال خدا (خزانه عمومی) پرداختند بدانسان که شتر علف نورس بهاره را بچرد و ببلعد، تا آنهنگام که کارش به سستی کشید و کردارش او را از پا در انداخت و حواشی و دار و دسته اش با او بزمین خوردند» «2».
17- «ابن عبد ربه» مینویسد: «حسان بن ثابت به علی (ع) گفت:
تو میگوئی که من عثمان را نکشته ام ولی او را خوار گذاشته ام، و دستور قتلش را ندادم ولی از آن نهی هم نکردم. بنابراین کسی که او را خوار گذاشته مثل قاتل او است، و کسی که سکوت نموده شریک قاتل بوده است» «3».
18- بلاذری از قول عبد اللّه بن عباس مینویسد: «عثمان به عباس (بن عبد المطلب) از علی (ع) شکایت میکرده میگفت: ای دائی! علی پیوند خویشاوندیش را با من محترم نداشته است و پسرت (عبد اللّه بن عباس) مردم را علیه من بر انگیخته است. بخدا شما اولاد و قبیله عبد المطلب که گذاشتید حکومت در دست قبیله بنی تیم (قبیله ابوبکر) و قبیله عدی (قبیله عمر) باشد خیلی لازم تر است که با قبیله عبد مناف (قبیله عثمان) که اینک حکومت را در دست دارند بر سر حکومت مبارزه و دشمنی نکنید و به آنها حسادت نورزید.
عبد اللّه بن عباس میگوید: پدرم بعد از این که از هر طرف صحبت کرده گفت:
ای خواهر زاده! اگر تو به علی (ع) خوبی نکنی چه انتظار خوبی از او داری؟

حق خویشاوندی تو (با علی و من و پسرم) و حق ریاست (اداری و اجرائی) تو حقی است که قابل انکار نیست و ما آنرا انکار نکرده ایم. بنابراین اگر تو خودت را با موضع گیری های او مطابقت دهی و او نیز ملاحظه تو را بیشتر کند بهم نزدیک خواهید شد، و این پسندیده تر و به ملاحظات و حقوق خویشاوندی نزدیک تر خواهد بود. عثمان پذیرفت و گفت: این کار را بتو واگذار میکنم تا تو ما را بهم نزدیک تر سازی. وقتی از نزد عثمان بیرون رفتیم مروان بن حکم پیش او رفته رأیش را تغییر داد. چیزی نگذشت که فرستاده عثمان پیش پدرم آمد که نزد عثمان باز گردد. چون نزد او رفت گفت: ای دائی! میل دارم که اتخاذ تصمیم درباره پیشنهادت را به تأخیر اندازم تا مطالعه کنم و تصمیم بگیرم. پدرم از خانه عثمان باز آمد و رو به من کرد گفت: پسرم: این مرد هیچ دخالت و قدرتی در حکومتش ندارد. آنگاه چنین دعا کرد: خدایا! کاری کن که به آشوب داخلی نرسم، و مرا چندان عمر نده که به شرایط و اوضاعی برسم که زندگی در آن مایه خیر نباشد. هنوز جمعه فرا نرسیده بود که پدرم از دنیا رفت» «1».
19- بلاذری از قول صهیب آزاد شده عباس بن عبد المطلب میگوید:
عباس به عثمان گفت: من خدا را درباره پسر عمویت و پسر دائیت و دامادت و کسی که همراهت با پیامبر خدا (ص) مصاحب بوده است بیادت میآورم، زیرا بمن خبر رسیده که تو میخواهی علیه او و دوستانش اقدام کنی. عثمان گفت:
ابتدا باید بگویم که تو را در این مورد واسطه قرار میدهم. چون علی (ع) اگر بخواهد طوری خواهد شد که او در نزدم از همه برتر باشد و همه در مرتبه ای پائین تر
از او قرار داشته باشند ولی او نمیخواهد همیشه به نظر خودش عمل کند. عباس بعدا همان صحبت را با علی (ع) کرد و او گفت: اگر عثمان بمن دستور دهد که از خانه ام بیرون روم، بیرون خواهم رفت» «1» و «2».
20- امیر المؤمنین (ع) به معاویه مینویسد: «… بخدا قسم جز تو کسی پسر عمویت (عثمان) را نکشت (یعنی سبب قتلش نشد، و من امیدوارم که تو را بخاطر گناهی همانند گناهش یا بزرگتر از آن به او ملحق سازم!» «3»
در خاتمه، این چند بیت حسان بن ثابت را باید بخاطر آوریم:
ای آزاد مردان! سست دل نشوید و بنیکوئی صبر و شکیبائی ورزید.
گاه در پیشامدهای ناگوار صبر مفید می افتد.
کاش میدانستم و کاش پرنده ای برایم خبر میآورد که.
موضع گیری علی در مورد عثمان چگونه بود؟
بزودی در کشورتان این شعار را خواهید شنید:
اللّه اکبر! برای انتقام خون عثمان بپا خیزید «4»!
از دقت در احادیث یاد شده باین نتیجه میرسیم که امام علی بن ابیطالب (ع) عثمان را پیشوای عادلی نمیدانسته که از مرگش ناراحت شود یا آنچه بر سر او میآید برایش اهمیت داشته باشد یا اجتماع و شورش مردم علیه او باعث خشمش گردد، بلکه از حکومت او دوری میجسته و کناره گرفته است و از این بیمناک بوده که اگر در دفاع و رفع خطر از او پیشتر رود گناهکار شود. کسانی را هم که علیه او برخاسته اند گناهکار نمیدانسته و گرنه قیامشان را نکوهش مینمود حال اینکه در برابر قیامشان سکوت نموده و بعدها- چنانکه نامه اش به مردم مصر گواهی میدهد و تحسینشان کرده است. کسانی را که او را خوار گذاشته اند بهتر از یاورانش میدانسته و همین دلیل است بر این که او را حاکم عادل نمیدانسته است، زیرا اگر حاکم عادل میشمردش حداقل میگفت: یاری دهنده اش بهتر از کسی است که او را واگذاشته و یاری ننموده است. این سخن را حتی درباره افراد عادل عادی میگفت تا چه رسد به حاکم «و خلیفه» عادل.
روایتی که شکایت عثمان را به عباس بن عبد المطلب متوفای سال 32 هجری در بر دارد سندی است که معلوم میدارد اختلاف و کشمکش امام با عثمان سابقه ممتد داشته و سالها پیش از انقلاب عمومی و محاصره خانه عثمان بوده است یعنی در اواسط دوره حکومت و سالها پیش از مرگش. فرمایش او که «اگر عثمان بمن دستور دهد از خانه ام بیرون روم بیرون خواهم رفت» برای فهماندن این مطلب است که اختلاف بهیچوجه بر سر حکومت و املاک و حقوق شخصی نیست و اگر با عثمان مخالفتی دارد با رویه و رفتار او است و مخالفتش چیزی جز امر بمعروف و نهی از منکر نیست و از این وظیفه دینی نمیتوان در گذشت و نمیتوان انجام ندادش.
هر گاه در عبارات و کلمات درخشان و گویای امام دقت کنید نظرش را
درباره عثمان بروشنی خواهید دید. در نطقی که روز بعد از بیعت یعنی دومین روز حکومتش ایراد کرده میگوید: «هان! هر قطعه ملکی که عثمان بفرمانش از املاک عمومی به تصاحب کسی داده و هر پولی که از مال خدا به کسی بخشیده به خزانه عمومی باز میگردد.» از سخنش پیداست که او را حاکم عادل و حاکمی که مجری قانون الهی بوده نمیشناخته است و گرنه کارش را در مورد واگذاری املاک و اعطای اموال ابطال نمیکرد.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 104

رفتن به بالا