اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۷ اسفند ۱۴۰۲

سرپیچی از دستور پیامبر(ص) در مورد کشتن ذوالثدیه

متن فارسی

از زبان ابو سعید خدری آورده اند که ابوبکر به نزد رسول خدا (ص) شد و گفت ای رسول خدا من گذارم بفلان جا وفلان جا افتاد ناگهان مردی نیکو نما را دیدم که با فروتنی نماز می گزارد رسول خدا (ص) او را گفت به نزد وی شو و او را بکش خدری گفت: بوبکر بنزد او شد و چون در آن حالت بدیدش خوش نداشت او را بکشد و به نزد رسول خدا (ص) شد، پیامبر (ص) به عمر گفت تو به نزد او رو و وی را بکش، خدری گفت: عمر نیز برفت و چون او رادر همان حالی دید که بوبکر دیده بود ناخوش داشت که او را بکشد پس بازگشت و گفت ای رسول خدا من دیدم که حالی سراسر فروتنی دارد خوش نداشتم او را بکشم گفت علی تو برو و او را بکش، علی برفت و او را ندید و برگشت و گفت:ای رسول خدا من او را ندیدم پیامبر (ص) گفت این کس و یارانش قرآن را می خوانند با آنکه آوای آن از گرداگرد ایشان نمی گذرد، چنان از دین بیرون می شوند که تیر از چله کمان و سپس به آن بر نمی گردند مگر تیر در سوفار خود باز گردد آنانرا بکشید که بدترین آفریدگان اند .

و از زبان انس بن مالک آورده اند که گفت: در روزگار رسول خدا (ص) مردی بود که عبادت و تلاش او ما را خوش می آمد و این را برای رسول خدا (ص) باز گفتیم و نام وی را هم بردیم ولی وی را نشناخت، مشخصات وی را بیان کردیم باز هم وی را نشناخت در همین هنگام که گفتگو می داشتیم ناگهان سر و کله مردپیداشد گفتیم همین است . گفت ” شما درباره مردی برای من خبر آورده اید که در روی او اثر و چشم زخمی از شیطان هست ” پس او روی آورد تا کنار ایشان ایستاد و سلام نگفت. رسول خدا (ص) او را گفت ترا بخدا سوگند می دهم آیا هنگامی که تو در کنار مجلس ما ایستادی گفتی که در میان قوم کسی برتر از من یا بهتر از من نیست؟ گفت به خدا آری. سپس داخل شد و به نماز ایستاد. رسول خدا (ص) گفت چه کس این مرد را می کشد؟ ابوبکر گفت من پس بروی درآمد و دید نماز می خواند پس گفت سبحان الله آیا مردی نماز خوان را بکشم؟ با آنکه رسول خدا (ص) از قتل نمازگزاران نهی کرده پس بیرون شد، رسول خدا گفت چه کردی؟ گفت خوش نداشتم مردی را که در حال نماز است بکشم زیرا تو خود از قتل نمازگزاران منع کردی، دوباره پرسید کیست آن مردرا بکشد؟ عمر گفت من و داخل شد، دید او پیشانی بر زمین نهاده عمر گفت بوبکر برتر از من بود، پس بیرون شد و پیامبر (ص) او را گرفت باز ایست. گفت دیدم پیشانی اش را در برابر خدا به خاک نهاده خوش نداشتم او را بکشم پس گفت کیست آن مرد را بکشد؟ علی گفت من پس گفت اگر بتوانی بیابی اش . پس به جای وی درآمد و دید بیرون رفته، پس به نزد رسول خدا (ص) برگشت پس او را گفت: باز ایست. گفت دیدم بیرون رفته بود گفت اگر کشته می شد دو نفر هم در میان امت من – از اول ایشان تاآخر – اختلاف نمی کردند .

این سرگذشت مربوط است به ذو الثدیه سردار شورش نهروان که امام امیرالمومنین علی بنابر آنچه در صحیح مسلم و سنن ابو داود آمده در آن گیر و دار وی را کشت. ثعالبی در ثمار القلوب می نویسد – ص 232 – ذو الثدیه – پیشوای خوارج است و بزرگ ایشان، که آنان را گمراهی می آموخته، پیامبر (ص) دستور داد تا او را در حال نماز بکشند، عمر و ابوبکر (ض) با ترس از انجام این برنامه پا پس کشیدند و چون علی (ض) آهنگ وی کرد او را ندید. پس پیامبر (ص) به وی گفت اگر تو او را می کشتی نخستین و آخرین آشوب ها بود. و چون روز نهروان شد او را میان کشتگان یافتند و علی (ض) گفت دست ناقص او را بیارید چون آوردند بفرمود تا آن را آویختند .

امینی گوید با من بیائید تا از دو خلیفه بپرسیم از چه کسی شنیده بودند که هر کس در نماز باشد خون او را نباید ریخت؟ آیا آن را از قانونی گرفته بودند که قاضی آن غایب بوده تامیان دو سخن او در بمانند؟ مگر این همان قانون محمد نیست که صاحب آن دستور به قتل آن مرد داده بود و خود از نزدیک او را می نگریست و می دانست که دارد نماز می خواند و صحابه – از جمله دو خلیفه – نیز به حضرت گزارش داده بودند که او در نماز خویش فروتنی و خشوع بسیار می نماید، چندان که کوشش و خداپرستی او آنان را خوش آمده است که خود بوبکر نیز از همین خبر گزاران بود با این همه، رسول خدا (ص) با علم وسیع نبوی خوددانست که همه آن کارها از روی ظاهر سازی و نیرنگ بازی است که به یاری آن می خواهد توده را بفریبد و به همان آرزوی فاسدش دست یابد که به آن دست نیافت مگر در روزگار خوارج، این بود که او (ص) خواست آن میکرب ناپاک رابا کشتن وی از میان بردارد و هم او (ص) خواست وی را به مردم بشناساند و آنچه را خمیره او باآن سرشته شده به ایشان بنماید پس چون در کنار آن قوم -که پیامبر (ص) هم میانشان بود – بایستاد پیامبر آنچه را در دل وی گذشته بود بر زبان آورد و درباره درستی آن از وی بپرسید تا به ایشان بفهماند که او خود را از همه ایشان – حتی او (ص) نیز – برتر یا نیکوتر می انگارد . این کدام کافر است که قتل او واجب است بخصوص که پیامبر (ص) درباره وی گفت در روی اوچشم زخم و نشانه ای از شیطان هست و کدام بدبخت است این، که در کنار محفلی می ایستد که پیامبر بزرگ در صدر آن نشسته و آنگاه سلام نمی گوید؟ و کدام بی شرم است که اندیشه پلیدی را که در خاطر وی گذشته آشکارا بر زبان می راند نه ملاحظه موقعیتش را می کند و نه پروای سخنش را؟

آری برای همین ها بود که او (ص) امر بقتل او کرد و او نیز از سر هوس سخن نمی گوید و گفتار وی هیچ نیست مگر وحیی که بر وی می شود . امادو خلیفه چون دیدند در حال نماز است بر او رحم کردند تا بر بنیاد عقیدتی خویش پایداری نموده و احترام نماز و آورنده آن را نگاه دارند و عمر این راهم به دلایل خود افزوده که بوبکر بهتر از من بود و او را نکشت. آیا پیامبر که دستور بقتل او را داد از هر دو بهتر نبود؟ آیا او خود قانون نماز را نگذارده و دستور به احترام آن را نداده بود؟ یا مگر بوبکر و رفیقش سخنی را که از حضرت درباره آن مرد و رازهایش شنیدند راست نشمردند؟ برای دو خلیفه بهتر آن بود که این بهانه هائی را که تباهی اش آشکار است رها کنند و برای کار خود همان دلیل را بیارند که بونعیم در حلیه یاد کرده و گفته آندو ترسیدند وی را بکشند، یا بر بنیاد آنچه از ثمار القلوب ثعالبی آوردیم آن دو بیمناکانه از سوی مردک پا پس کشیدند یعنی ترسیدند و ناتوانی نمودند و از آن مرد – که هم بی سلاح بود و هم سرگرم نماز – چنان بیمی در دلشان افتاد که به وظیفه خود عمل نکردند . البته در این صورت شاید معذور باشند که دستور را انجام ندادند زیرا خدا هیچکس را بیش از آنچه توانائی او است تکلیف نمی کند، ولی آن دو که از اول خویش رابه این گونه می شناختند – و انسان برخویشتن بینا است اگر چه عذرهای خود را هم القا کند – پس چرا برای کشتن مرد داوطلب شدند و نگذاشتند پیامبر (ص) کسی دیگر را به این کار فرستد، تا فرصت از دست نرود و پیروان او و لو پس از روزگاری بعد از آن از شورش های خوارج آسوده و در امان بمانند؟ و این بوبکر همان است که بنابر آنچه در بخش دلیری خلیفه گذشت ابن حزم و سیوطی و قرطبی و محب طبری وی را دلیرترین مردم  می انگارند و اینجا میبینید از سایه مردان در محرابشان هم می ترسد.

آن مرد – ذو الثدیه -سابقه بدی هم در نزد دو خلیفه داشت. زیرا روزی که رسول خدا (ص) غنمیت های هوازن را پخش می کرد، ذو الثدیه به پیامبر (ص) گفت ” می بینم دادگرانه رفتار نمی کنی ” یا “: دادگری ننمودی، در این گونه قسمت کردن خشنودی خدا در نظر گرفته نشده ” رسول خدا (ص) خشم گرفت و گفت وای بر تو اگر من دادگری ننمایم پس چه کسمی نماید؟ عمر گفت ای رسول خدا آیا او را نکشم؟ گفت نه، از شور و غوغای این مرد گروهی بیرون می آیند که از دین بدر می روند چنانکه تیر ازچله کمان به در رود و ایمان ایشان ازگرداگرد گردنشان نمی گذرد تاریخ ابو الفدا ج 1 ص 148 امتاع از مقریزی ص 425

(الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب  ج 7 ص 292 – 295)

متن عربی

4- ثبات الخلیفة علی المبدأ

عن أبی سعید الخدری: أنّ أبا بکر جاء إلی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فقال: یا رسول اللَّه إنّی مررت بوادی کذا و کذا، فاذا رجل متخشّع حسن الهیئة یصلّی، فقال له رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم: «إذهب إلیه فاقتله»، قال: فذهب الیه أبو بکر، فلمّا رآه علی تلک الحالة کره أن یقتله فجاء إلی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، فقال النبی صلی الله علیه و آله و سلم لعمر: «اذهب إلیه فاقتله»: قال فذهب عمر فرآه علی تلک الحال التی رآه أبو بکر فکره أن یقتله فرجع، فقال: یا رسول اللَّه إنّی رأیته متخشّعاً فکرهت أن أقتله، قال: «یا علیّ اذهب فاقتله». فذهب علی فلم یره فرجع، فقال: «یا رسول اللَّه إنّی لم أره». فقال النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم: إنّ هذا و أصحابه یقرؤون القرآن لا یجاوز تراقیهم یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیة ثمّ لا یعودون فیه حتی یعود السهم فی فُوقه فاقتلوهم هم شرّ البریّة» «2».

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 292

و عن أنس بن مالک قال: کان فی عهد رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم رجل یعجبنا تعبّده و اجتهاده، و قد ذکرنا ذلک لرسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم باسمه فلم یعرفه، فوصفناه بصفته فلم یعرفه، فبینا نحن نذکره إذ طلع الرجل قلنا: هو هذا. قال: «إنّکم لتخبرونی عن رجل إنّ فی وجهه لسفعة من الشیطان» فأقبل حتی وقف علیهم و لم یسلّم. فقال له رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم «أنشدک اللَّه هل قلت حین وقفت علی المجلس: ما فی القوم أحد أفضل منّی أو خیر منّی؟» قال: اللّهمّ نعم. ثمّ دخل یصلّی فقال رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم: «من یقتل الرجل؟» فقال أبو بکر: أنا، فدخل علیه فوجده قائماً یصلّی، فقال: سبحان اللَّه أقتل رجلًا یصلّی؟ و قد نهی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم عن قتل المصلّین، فخرج. فقال رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم: «ما فعلت؟» قال: کرهت أن أقتله و هو یصلّی و أنت قد نهیت عن قتل المصلّین. قال: «من یقتل الرجل؟» قال عمر: أنا. فدخل فوجده واضعاً جبهته. فقال عمر: أبو بکر أفضل منّی، فخرج فقال له النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم «مَه؟» قال: وجدته واضعاً وجهه للَّه فکرهت أن أقتله. فقال: «من یقتل الرجل؟» فقال علیّ: أنا. فقال: «أنت إن أدرکته». فدخل علیه فوجده قد خرج. فرجع إلی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فقال له: «مَه؟» قال: وجدته قد خرج. قال: «لو قُتل ما اختلف من أمّتی رجلان کان أوّلهم و آخرهم» «1».

صاحب القصّة هو ذو الثُّدیّة رأس الفتنة یوم النهروان قتله أمیر المؤمنین الإمام علیّ یوم ذاک کما فی صحیح مسلم «2» و سنن أبی داود «3»،

 قال الثعالبی فی ثمار القلوب «4»

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 293

 (ص 232): ذو الثُدیّة شیخ الخوارج و کبیرهم الذی علّمهم الضلال، و کان النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم أمر بقتله و هو فی الصلاة، فکعّ عنه أبو بکر و عمر، فلمّا قصده علیّ رضی الله عنه لم یره، فقال له النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم: «أما إنّک لو قتلته لکان أوّل فتنة و آخرها»، و لمّا کان یوم النهروان وُجد بین القتلی، فقال علیّ رضی الله عنه: ائتونی بیده المخدجة، فأُتی بها فأمر بنصبها.

قال الأمینی: هلمّ معی نسائل الرجلین ممّن أخذا أنّ الصلاة تحقن دم صاحبها؟ هل أخذاها عن شریعةٍ غابَ الصادع بها، فارتبکا بین قولیه؟ أ لیست هی الشریعة المحمدیّة و صاحبها هو الذی أمر بقتل الرجل؟ و هو ینظر إلیه من کَثب، و یعلم أنّه یصلّی، و قد أخبرته الصحابة و فیهم الرجلان بخضوعه و خشوعه فی صلاته، و إعجابهم بتعبّده و اجتهاده، و فی المخبرین أبو بکر نفسه، غیر أنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم عرف بواسع علمه النبویّ أنّ کلّ ذلک عن دهاء و تصنّع یرید به إغراء الدهماء للحصول علی أُمنیّته الفاسدة التی لم یتمکّن منها إلّا علی عهد الخوارج فأراد صلی الله علیه و آله و سلم قمع تلک الجرثومة الخبیثة بقتله، و لقد أراد صلی الله علیه و آله و سلم تعریف الناس بالرجل و إیقافهم علی ما انطوت علیه أضالعه فاستحفاه عمّا دار فی خَلَده حین وقف علی القوم و فیهم النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم و أراد أن یعلموا أنّه یجد نفسه خیراً أو أفضل منهم و منه صلی الله علیه و آله و سلم.

أیّ کافر هذا یجب قتله لا سیّما بعد

قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «إنّ فی وجهه لسفعة من الشیطان»؟

و أیّ شقیّ هذا یقف علی المنتدی و قد ضمّ صدره نبیّ العظمة و لم یسلّم؟ و أیّ صفیق یُعرب عن سوء ما هجس فی ضمیره بکلّ صراحة، غیر محتشم عن موقفه، و لا مکترث لمقاله؟.

نعم؛ لذلک کلّه أمر صلی الله علیه و آله و سلم بقتله و هو لا ینطق عن الهوی إن هو إلّا وحی یوحی، لکنّ الشیخین رأفا به حین وجداه یصلّی تثبّتاً علی المبدأ، و تحفّظاً علی کرامة الصلاة و من أتی بها، و زاد عمر: إنّ أبا بکر خیر منّی و لم یقتله. أو لم یکن النبیّ الآمر بقتله خیراً منهما؟ أو لم یکن هو مشرّع الصلاة و الآتی بحرمتها؟ أو لم یکن مصدّقاً

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 294

لدی الصدّیق و صاحبه فی قوله حول الرجل و إعرابه عن نوایاه؟

کان خیراً للشیخین أن یترکا هذا التعلّل الواضح فساده و یتعلّلا بما فی لفظ أبی نعیم فی الحلیة من أنّهما هابا أن یقتلاه، و بما أسلفناه عن ثمار القلوب للثعالبی من أنّهما کعّا عن الرجل. أی جبنا و ضعفا و تهیّبا الرجل، و إن کان مصلّیاً غیر شاک السلاح، فلعلّه یکون معذّراً لهما عن ترک الامتثال، فلا یکلّف اللَّه نفساً إلّا وسعها، لکنّهما یوم عرفا نفسهما کذلک و الإنسان علی نفسه بصیرة و لو ألقی معاذیره لما ذا أقدما علی قتل الرجل، ففوّتا علی النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم طلبته و علی الأمّة السلام و الأمن و لو بعد لأی من عمر الدهر عند ثورات الخوارج؟ و أبو بکر هذا هو الذی یحسبه ابن حزم و المحبّ الطبری و القرطبی و السیوطی أشجع الناس کما مرّ (ص 201) و قد یهابه ظلّ الرجال فی مصلّاهم!

و للرجل- ذی الثُدیّة- سابقة سوء عند الشیخین من یوم

قسم رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم غنیمة هوازن، قال ذو الثدیّة للنبیّ صلی الله علیه و آله و سلم: لم أرک عدلت! أو: لم تعدل هذه قسمة ما أُرید بها وجه اللَّه! فغضب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و قال: «ویحک إذا لم یکن العدل، عندی فعند من یکون؟» فقال عمر: یا رسول اللَّه ألا أقتله؟ قال: «لا، سیخرج من ضئضئ هذا الرجل قوم یخرجون من الدین کما یخرج السهم من الرمیّة لا یجاوز إیمانهم تراقیهم». تاریخ أبی الفداء (1/148)، الإمتاع للمقریزی (ص 425).