اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۵ آذر ۱۴۰۱

سگی، دشنام دهنده ابوبکر و عمر را گاز گرفت!!

متن فارسی

از زبان انس بن مالک آورده اند که گفت ما نزد رسول خدا (ص) نشسته بودیم که مردی از یاران وی بیامد و از ساق های پایش خون می ریخت. پیامبر (ص) پرسید این چیست؟ گفت ای رسول خدا (ص) من گذارم به ماده سگ فلان منافق افتاد و مرا بگزید. او (ص) گفت بنشین وی در برابر پیامبر (ص) بنشست ساعتی پس از آن مردی دیگر از یاران وی بیامد در حالیکه مانند آن اولی از ساق هایش خون می ریخت. پیامبر(ص) گفت این چیست؟ گفت ای رسول خدا (ص) من گذارم به ماده سگ فلان منافق افتاد و مرا بگزید. پیامبر (ص) برخاست و به یارانش گفت برخیزید تابا هم به سراغ آن ماده سگ برویم و آن‌را بکشیم پس همه برخاستند و هر یک شمشیر خود را برداشت و چون نزدیک آن رسیدند و خواستند با شمشیرها بزنندش ماده سگ در برابر رسول خدا (ص) قرار گرفت و بزبان شیوا و تند و تیز گفت ای رسول خدا مرا مکش که من به خدا و رسول او ایمان دارم. گفت پس چرااین دو مرد را گزیدی؟ گفت ای رسول خدامن ماده سگی از دیوانم و دستور دارم که هر کس ابوبکر و عمر (ض) را دشنام دهد او را بگزم. پیامبر (ص) گفت هان ای دو مرد نمی شنوید که ماده سگ چه می گوید؟ گفتند آری ای رسول خدا ما به درگاه خدای عز و جل از این کار توبه می کنیم . عمده التحقیق از عبیدی مالکی ص 150 .
امینی گوید راستی را که این ماده سگ در میدان نبرد چه بسیار دلاوری و پایمردی و بزرگ منشی نموده تا آنجا که برای دفع آن باید رسول خدا (ص) آماده جنگ شود و یاران او با شمشیرهای کشیده بر سر آن بتازند . آیا راستی آن سگ بوده یا شیر درنده؟یا ماده شیر دلیر؟ یا لشگری سهمناک از جنگاوران؟ گمان می کنم آن دو تن که سگ ایشان را گزید از ترسوهای صحابه بودند ورنه دلیرانشان پروای شیران را هم نداشتند چه رسد به سگان .  وانگهی کجا بود این ماده سگ تا مردان دیگری را هم که در همان روزگارو پس از روزگار پیامبر و در آینده ها بوبکر را به باد دشنام گرفتند ببیند و چرا دیده نشد که سگی آنان را بگزد یا حتی براشان پارس کند؟ اینک نگارنده عمده التحقیق آماده باشد برای بررسی این پرسش ها، گذشته از آنکه زنجیره گزارش وی را تنها در میان پندارهای بی پایه باید جست .  و تازه صحابه ای که آن روز حاضر بودند و دیدند خدا آن سگ را با شیوایی و تندی و تیزی به سخن آورد چه انگیزه ای ایشان را لال کرد تا از بازگو گری‌و نشر این منقبت بزرگ باز بمانند؟ – با آنکه چنین حوادثی را انگیزه برای نقل و روایت فراوان‌است – و چه موجب شد که حافظان و پیشوایان حدیث و سرگذشت نگاران نقل آن را فراموش کنند که پژوهشگران نه توانستند آن را در “مسند ” ها و ” صحیح ها ” و ” منقبت نامه ها ” و سرگذشت نامه های گسترده بیابند و نه در کتاب هایی که به بازگوگری معجزات و دلایل و نشانه های‌پیامبر می پردازد؟ تا پس از روزگاری‌دراز که گذشت عبیدی بیامد و آن را همچون نویدی گوشزد تبار بوبکر کرد و این دروغ را بر انس بن مالک بست .  آیا گزافگویی در فضیلت بافی به‌همین گونه است؟ . . . شاید
آری خدا را سگان شکارگر و شیران درنده هست که‌خدا آن ها را به دعای پیامبر بزرگ یا کسی از فرزندان راستگوی او (ص) بر دشمنان چیره می سازد، از جمله سگی بودکه خدا بنفرین پیامبر اکرم بر لهب بن‌ابی لهب چیره گردانید که داستانش در ج 1 ص 26 ط 2 گذشت و از جمله سگی بودکه نیز چنانچه در همانجا گذشت به نفرین رسول خدا (ص) سر عتبه را برگرفت و حلبی در سیره نبویه می نویسد – 310 / 1 -: و نظیر آن نیز برای جعفر صادق روی داد که وی را گفتند این فلان کس در کوفه سروده هایی در هجو شما – یعنی اهل بیت – برای مردم می خواند . از گوینده پرسید آیا چیزی از آن ها را در خاطر داری؟ گفت آری گفت بخوان او چنین خواند:
“برای شما زید را بر تنه درخت خرما بردار کردیم
ندیدیم که هیچ‌مهدی بر تنه درخت خرما بردار شود.
شما از بیخردی، علی را به عثمان قیاس کردید
با آنکه عثمان از علی بهتر و پاک تر است . “
این هنگام جعفر دو دست خود برداشت و گفت خدایا اگر دروغ می گوید سگی از سگان خود رابر او چیره کن، پس چون آن مرد بیرون‌شد شیر او را بدرید و از این روی شیررا سگ نامید که همچون سگ هنگام بول کردن پای خود را بلند می کند .
امینی‌گوید: شاعری که دریده شد همان حکیم یک چشم و یکی از سرایندگانی است که از همه بریده و تنها روی به دمشق و امویان آورده بود و این داستان او ازقضایایی است که همه، درستی آن را پذیرفته اند مگر اینکه – چنانچه در ج2 ص 197 ط 2 از همین کتاب گذشت . در معجم الادباء می نویسد، کسی که بر آن مرد نفرین کرده عبد الله بن جعفر بوده و من گمان می کنم این نام دست خورده کلمه ابو عبد الله جعفر باشد و بهر صورت که نفرین از زبان شایسته مردی بدر آمده و بجان کسی خورده که سزاوار آن بوده.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 389

متن عربی

کلبة من الجنّ مأمورة

عن أنس بن مالک قال. کنّا جلوساً عند رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم إذ أقبل إلیه رجل من أصحابه و ساقاه تشخبان دماً، فقال النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم: ما هذا؟ قال: یا رسول اللَّه، مررت بکلبة فلان المنافق فنهشتنی. فقال صلی الله علیه و آله و سلم: اجلس، فجلس بین یدی النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم. فلمّا کان بعد ذلک بساعة إذ أقبل إلیه رجل آخر من أصحابه و ساقاه تشخبان دماً مثل الأوّل، فقال النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم: ما هذا؟ فقال: یا رسول اللَّه إنّی مررت بکلبة فلان المنافق فنهشتنی، قال: فنهض النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم: و قال لأصحابه: هلمّوا بنا إلی هذه الکلبة نقتلها،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 389

فقاموا کلّهم و حمل کلّ واحد منهم سیفه. فلمّا أتوها و أرادوا أن یضربوها بالسیوف وقعت الکلبة بین یدی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و قالت بلسان طَلِق ذَلِق: لا تقتلنی یا رسول اللَّه فأنی مؤمنة باللَّه و رسوله، فقال: ما بالک نهشتِ هذین الرجلین؟ فقالت: یا رسول اللَّه إنّی کلبة من الجنّ مأمورة أن أنهش من سبّ أبا بکر و عمر. فقال النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم: یا هذین أما سمعتما ما تقول الکلبة؟ قالا: نعم یا رسول اللَّه إنّا تائبان إلی اللَّه عزّ و جلّ. عمدة التحقیق للعبیدی المالکی «1» (ص 105).

قال الأمینی: ما أعظم شأن هذه الکلبة و أثبتها فی میدان البسالة حتی استدعی أمرها أن یتجهّز لحربها النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم و یحمل علیها أصحابه شاهرین السیوف! فهل هی کلبة أو أسد ضارٍ؟ أو عفرنی «2» باسل؟ أو حَشِد «3» لُهام؟ و أحسب أنّ اللذین نهشتهما کانا من هیّابة الصحابة، فإنّ شجعانهم ما کانوا یبالون بالضراغم فضلًا عن الکلاب.

و أین کانت هذه الکلبة عمّن کان ینال من أبی بکر غیر الرجلین فی ذلک العهد و بعد العهد النبویّ و هلمّ جرّا؟ فلم تُشهد لها نهشة، و لا سُمع لها عواء، فلیتهیّأ صاحب عمدة التحقیق لتحلیل هذه المسائل و ذلک بعد الغضّ عن إسناده الموهوم.

ثمّ ما أخرس ألسنة أولئک الصحابة الحضور یوم أطلق اللَّه لسان تلک الکلبة الطلقة الذلقة عن بثّ هذه الفضیلة الرابیة؟ و مثلها تتوفّر الدواعی لنقلها، و ما أذهل الحفّاظ و أئمة الحدیث و أرباب السیر عن روایتها؟ فلا یجدها الباحث فی المسانید و الصحاح و الفضائل و معاجم السیر و أعلام النبوّة و دلائلها، إلی أن بشّر بها العبیدی آل الصدّیق بعد لأی من عمر الدهر و قذف بهذه الأکذوبة أنس بن مالک.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 390

أ هکذا تکون المغالاة فی الفضائل؟ … لعلّها تکون.

نعم؛ للَّه کلاب مفترسة و أُسود ضاریة سلّطها اللَّه علی أعدائه بدعاء نبیّه الأعظم أو أحد من أولاده الصادقین صلوات اللَّه علیه و علیهم، منها: کلب سلّطه اللَّه علی لهب بن أبی لهب بدعاء النبی الأقدس کما مرّ فی الجزء الأوّل (ص 261). و منها، کلب أخذ برأس عتبة بدعاء رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم کما مرّ فی (1/261).

قال الحلبی فی السیرة النبویّة «1» (1/310): و وقع مثل ذلک لجعفر الصادق، قیل له: هذا فلان ینشد الناس هجاءکم- یعنی أهل البیت- بالکوفة، فقال لذلک القائل: «هل علقت من قوله بشی ء» قال: نعم. قال: فأنشد. فأنشد:

          صلبنا لکم زیداً علی جذعِ نخلةٍ             و لم أرَ مهدیّا علی الجذع یصلبُ

             و قستم بعثمان علیّا سفاهةً             و عثمانُ خیرٌ من علیّ و أطیبُ

 

 

فعند ذلک رفع جعفر یدیه و قال: «اللّهمّ إن کان کاذباً فسلّط علیه کلباً من کلابک»، فخرج ذلک الرجل فافترسه الأسد.

و إنّما سمّی الأسد کلباً لأنّه یشبه الکلب فی أنّه إذا بال رفع رجله.

قال الأمینی: الشاعر المفترس هو الحکیم الأعور أحد الشعراء المنقطعین إلی بنی أُمیّة بدمشق، و قصّته هذه من المتسالم علیه، غیر أنّ فی معجم الادباء «2» کما مرّ فی الجزء الثانی (ص 197) من کتابنا هذا: أنّ الداعی علی الرجل هو عبد اللَّه ابن جعفر و أحسبه تصحیف أبی عبد اللَّه جعفر، فعلی کلّ قد وقع من أهله فی محلّه.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 391