logo-samandehi

شبگردی و تجسس خلیفه دوم

حکایت تجسس و شبگردی خلیفه دوم

1/ از عمر بن خطاب نقل شده که او شبی شبگردی می کرد . پس به خانه ای گذشت و صدائی از آن شنید . مشکوک شد و از دیواربالا رفت پس مردی را دید در کنار زنی با ظرف مشروبی . گفت : ای دشمن خدا آیا خیال کردی که خدا تو را می پوشاند و تو بر  معصیت او هستی ؟ مردی گفت : عجله نکن ای پیشوای مسلمین ! اگر من یک گناه و خطا کردم تو مسلما سه گناه کردی : 1- خداوندمی فرماید : « و لا تجسسوا » و تفتیش نکنید و تو جاسوسی کردی ! 2- و فرمود : « وأتوا البیوت من ابوابها » خانه ها را از  درهایش وارد شوید و تو از دیوار بالا آمدی 3- و فرمود : « اذا دخلتم بیوتا فسلموا » هر گاه داخل خانه ای شدید سلام کنید، و تو  سلام نکردی پس گفت: آیا پیش تو خیری هست اگر من از تو صرف نظر کنم ؟ گفت : آری به خدا قسم دیگر بر نمی گردم . پس گفت  

: برو که من از تو گذشتم.مدارک این قضیه:الریاض النضره ج 2 ص 46 ، شرح النهج ابن ابی الحدید ج1 ص 61 و ج 69 – الدر المنثور ج6 ص 93 – الفتوحات الاسلامیه ج2. ص 477

2/ عمر بن خطاب در شب تاریکی بیرون رفت پس در برخی از خانه ها روشنی چراغ دید و صدای سخنی پس ایستاد بر درب منزلکه تفتیش کند . غلام سیاهی را دید که جلویش ظرفی است که در آن شراب است و با او جماعتی هستند پس کوشش کرد که از دروارد شود نتوانست درب منزل بسته بود پس از دیوار بالا رفت بر بام خانه و از پلکان پائین آمد در حالی که شلاقش دستش بود پسچون او را دیدند برخاسته و در را باز کرده و همگی فرار کردند . غلام سیاه ایستاد و گفت به او : ای پیشوای مسلمین ! من خطا کرده و پشیمانم پس توبه مرا بپذیر . گفت : من می خواهم تورا برای گناهت بزنم. گفت ای رهبرمسلمین ! اگر من یک گناه کردم توسه گناه و خطا کردی 1- خداوند تعالی می فرماید : « و لا تجسسوا  » جاسوسی نکنید و تو تجسس و تفتیش کردی .2-  و نیزفرموده « و اتوا البیوت من ابوابها » از درهای منازل وارد شوید و تو از راه بام آمدی . 3- و خداوند تعالی فرمود : « لا تدخلوابیوتا غیر بیوتکم حتی تستأنسوا و تسلموا علی اهلها » داخل منزلی غیر از منازل خودتان نشوید مگر آنکه مانوس باشید وسلام کنیدبر اهل آن خانه و تو وارد شدی و سلام نکردی .مدارک این داستان :مستطرف شهاب الدین ابشیهی ج 2 ص 115 در باب 61 .ظاهر می شود از قرائن، این قضیه غیر از حکایت پیشین است و الله اعلم.م- و ابن جوزی این قصه رسوا خیز زیان آمیز را از مناقب عمر شمرده و شاعر نیل حافظ ابراهیم هم از آن پیگیری کرده و درقصیده عمریه اش تحت عنوان مثال رجوع کردن او به حق به نظم درآورده است :و فتیه و لعوا بالراح فانتبذوا                              لهم مکانا و جدوا فی تعاطیها

و جوانانی که حریص بودند به میگساری و برای خود منزلی را اختیارکردند و کوشیدند در شرابخوری و دست بدست گردانیدن آن

ظهرت حائطهم لما علمت بهم                           و اللیل معتکر الارجاء ساجیها

از دیوارشان بالا رفتی وقتی فهمیدی که ایشان مشغولند در حالیکه تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود.

حتی تبینتهم و الخمر قد اخذت                           تعلو ذوایه ساقیها و حاسیها

تا آنکه روشن کردی ایشان را که شراب بالا برده بودند مستی گرداننده و نوش کننده آن را.

سفهت آرائهم فیها فما لبثوا                              ان او سعوک علی ما جئت تسفیها

تقبیح کردی عقاید آنان را در آن پس درنگ نکردند که تو را جا دهند بر آنچه آمدی که ایشان را کیفر دهی.

و رمت تفقیههم فی دینهم فاذا                          بالشرب قد برعوا الفاروق تفقیها

و قصد کردی که ایشان را در دینشان آگاهی دهی چون که به شراب خوری معتاد بودند و عمر فهمیده بود آن را.

قالوا: مکانک قد جئنا بواحده                           و جئتنا بثلاث لا تبالیها

گفتند: به جای خودت آرام باش ما اگر یک گناه مرتکب شدیم تو سه گناه مرتکب شدی و باکی هم نداری.

فائت البیوت من الابواب یا عمر                      فقد یزن من الحیطان آیتها

پس وارد خانه ها شوید از درهای آن ای عمر پس تو گناه کردی که از دیوار آن آمدی.

و استاذن الناس لا تغشی بیوتهم                      و لا تلم بدار او تمحیها

و از مردم اجازه بگیر و بدون آن وارد خانه آنها نشو و سرکشی به خانه ای نکن یا آن را نادیده بگیر.

و لا تجسسها فهذی الای قد نزلت                    بالنهی عنه فلم تذکر نواهیها

و جاسوسی و تفتیش نکن پس این آیات نازل شده به منع از آن پس یاد نکردی نهی آن را.

فعدت عنهم و قد اکبرت حجتهم                       لما رایت کتاب الله یملیها

پس برگشتی از ایشان در حالیکه بزرگ داشتی دلیل آنها را وقتی که دیدی کتاب خدا گویای آن دلیل هاست.

و ما انفت و ان کانوا علی حرج                     من ان یحجک بالایات عاصیها

وخشونت نکردی هر چند که ایشان بر زحمت بودند که تو را به آیات قرآن که عاصی به آن بودی محکوم کردند.

امینی گوید: این چنین حب و دوستی کور و کر می کند و رذایل را کرامات قرار داده و گناه ها را تبدیل به حسنات می کند.

3/ از عبد الرحمن بن عوف گوید: که با عمر بن خطاب شبی را در مدینه پاسداری می کردند پس در همان میان که می گشتند چراغیدر خانه ای بر ایشان روشنائی داد پس رفتند به طرف آن تا آن که نزدیک شدند به آن ناگاه دری را بسته دیدند بر مردمی که در آنصداها بلند بود . پس عمر در حالیکه دست عبد الرحمن را گرفته بود گفت : آیا می دانی خانه کیست ؟ گفتم : نه ، گفت : این خانهربیعة بن امیة بن خلف است والان ایشان مشغول میگساریند تو چه می بینی، عبد الرحمن گفت : من می بینم که ما مرتکب شده ایمچیزی را که خدا نهی کرده و فرموده است : « و لا تجسسوا » تجسس و تفتیش نکنید و ما تجسس کردیم پس عمر از ایشان روگردانیده و ایشان را به خود گذارد.سنن کبری بیهقی ج 8 ص 334 ، الاصابه ج 1 ص 531 الدر المنثور ج 6 ص 93 ، سیره حلبیه ج 3 ص 293 ، فتوحات اسلامیه ج 2 ص476

4/ عمر بن خطاب… وارد شد بر قومی که میگساری می کردند و آتش در میکده کرده بودند . گفت من شما را منع کردم از معتادشدن به شراب و از آتش روشن کردن در میکده و شما آتش روشن کردید ، خواست که آنها را تأدیب کند ، پس گفتند : ای رهبرمومنین ! خداوند تو را نهی کرد از تجسس پس تو تجسس کردی و تو را نهی کرد از داخل شدن بدون اذن پس تو وارد شدی بدونرخصت ؟ پس گفت : این دو به آن دو در و برگشت در حالی که می گفت : { کل الناس افقه منک یا عمر } همه مردم از تو داناترند ای عمر.العقد الفرید ج 3 ص 416

5/ عمر شبی شبگردی می کرد در مدینه پس مردی را دید با زنی بر عمل زشت پس چون صبح شد به مردم گفت : آیا می بینید شماکه اگر امام مردی و زنی را بر عمل زشت ببیند پس بر آنها حد جاری کند چه خواهید کرد ؟ گفتند : البته تو امامی ! پس علی علیهالسلام فرمود این کار در این وقت بر تو نیست بلکه در این موقع بر تو حد جاری می شود، به درستی که خداوند این کار را به کمتراز چهار شاهد تامین و مقرر نکرده . پس عمر آنها را آن اندازه که خدا می خواست واگذارد واگذاشت . سپس از آنها سوال کرد پسآنها مانند جواب نخست را دادند و علی علیه السلام مثل پاسخ اول را داد. پس عمر قول علی علیه السلام را گرفت .

6/ بیهقی در شعب الایمان از شعبی روایت کرده که گفت: زنی پیش عمر آمده و گفت : ای رهبر مسلمین ! من کودکی را پیدا کردمو با او کیسه ای بود که درآن صد دینار بود پس من آن را برداشته وبرای آن کودک دایه ای گرفتم و بعد دیدم چهار نفر زن می آیندآن طفل را می بوسند و نمی دانم کدام آنها مادر اوست ؟ عمر به او گفت : هر گاه آنها آمدند مرا خبر کن . پس آن زن این کار را کردو آن زنها را به عمر معرفی نمود. پس عمر به یکی از آنها گفت : کدامین شما مادر این طفل است ؟ به عمر گفتند : به خدا قسم خوب کاری نکردی ای عمر حمله می کنی بر زنی که خداوند پرده بر روی او کشیده و می خواهی پرده او را پاره و او را رسوا کنی.گفت: راست گفتی، سپس به زن گفت : هر وقت آمدند نزد تو پس از چیزی از آنها نپرس و به بچه آنها خوبی کن سپس منصرف شد.

امینی گوید: در هر یک از این آثار بحثهای مهمی است که از خواننده ای که تامل کند مخفی نیست. ما در اینجا اطاله کلام نمی دهیم.

  الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 173

 

رفتن به بالا