logo-samandehi

شرابخواری پسر خلیفه

97 حد زدن خلیفه پسرش را بعد از حد

از عبد الله بن عمر روایت شده که گفت: برادرم عبد الرحمن بن عمر شراب خورد و ابو سروعه عقبه بن حارث هم با او همکارى کرد و شراب خورد در مصر و ما هم در خلافت عمر بن خطاب در مصر بودیم پس هر دو مست شدند و چون از مستى در آمدند و سالم شدند رفتند پیش عمرو بن عاص و او فرماندار مصر بود و باو گفتند: ما را پاک کن و حدّ بزن چونکه ما مست شدیم از شرابیکه خوردیم عبد الله بن عمر گوید: پس او نفهمید که آنها پیش عمرو بن عاص آمدند گوید:
پس برادرم بمن گفت که او مست بود، پس گفتم: داخل خانه شو تا تطهیر و پاکت کنم، گفت: به درستی که خود امیر هم شراب خورده عبد الله گوید: پس گفتم قسم بخدا که امروز در جلوى چشم مردم سرت تراشیده نشود داخل خانه شو تا سرت را بتراشم و آن روز با حد سر را هم میتراشیدند پس با من داخل خانه شد.
عبد الله گوید: من سر برادرم را با دست خودم تراشیدم آنگاه عمرو بن عاص آنها را حدّ شراب زد پس این خبر بگوش عمر بن خطاب رسید پس نوشت بعمرو: که عبد الرحمن بن عمر را بر یک شتر بدون پلاس و جهاز بفرست پیش من پس عمرو او را با این وضع فرستاد و چون عبد الرحمن وارد بر عمر شد او را شلاق زد و شکنجه نمود از جهتیکه پسر عمر و خلیفه زاده است آنگاه او را فرستاد و چند ماهى بسلامتى زنده گى کرد آنگاه اجلش رسید و مرد و عموم مردم تصوّر میکنند که او از شلّاق عمر مرد و حال آنکه از شلاق او نمرد.
از عمرو بن عاص حکایت شده در حدیثى که گوینده اى گفت:
این عبد الرحمن بن عمر و ابو سروعه درب منزل اجازه میخواهند گفتم:
بیایند، پس وارد شدند در حالیکه سر شکسته و شرمنده بودند و گفتند: بر ما اقامه کن حد خدا را چونکه ما دیشب شرابى خوردیم
پس مست شدیم، گفت: پس آنها را راندم، پس عبد الرحمن گفت: اگر ما را پاک نکنى و حد نزنى وقتى مدینه رفتم به پدرم خبر میدهم، گفت: پس راى من بر این شد و دانستم که اگر بر آنها اقامه حدّ نکنم عمر بر من غضب خواهد کرد در این و مرا معزول خواهد نمود، و ما بر آن فکر بودیم که عبد الله بن عمر وارد شده پس برخاستم و او را ترحیب و مرحبا گفتم و خواستم او را جاى خود بنشانم نپذیرفت و گفت پدر من مرا نهى کرد که بر تو وارد شوم مگر آنکه چاره نداشته باشم از این برادرم را سرش را بر جلوى چشم مردم نتراش و امّا شلاق هر چه صلاح میدانى بکن، گفت و بودند که بعد از حد سر را هم میتراشیدند گفت: پس آنها را بصحن خانه برده و بر آنها حد زدم، و پسر عمر برادرش را بداخل منزل برده و سرش را با سر ابو سروعه تراشید قسم بخدا که من چیزى در این موضوع بعمر نه نوشتم تا آنکه ناگاه نامه عمر رسید و در آن نوشته بود وقتیکه این نامه من رسید پس عبد الرحمن بن عمر را در عبائى پیچیده و بر شتر بى جهازى بفرست تا معلوم شود چه کار بدى کرده پس همان طوری که پدرش نوشته بود او را فرستادم و نامه را خواندم براى پسر عمر و نامه اى نوشتم بعمر و عذرخواهى کردم و باو خبر دادم که او را در صحن منزلم شلّاق زدم و قسم بخدائیکه سوگند یاد نمیشود به بزرگتر از او که من در صحن خانه ام اقامه حد میکنم بر ذمّى و مسلمان و نامه را با عبد الله بن عمر فرستاد، اسلم گوید: پس عبد الرحمن وارد بر پدرش شد و بر او عبائى بود و نمیتوانست راه رود از صدمه ایکه از مرکبش خورده بود، پس گفت اى عبد الرحمن چنان و چنان کردى شلاق شلاق پس عبد الرحمن بن عوف با او سخن گفت و گفت اى امیرمومنان بر او یکبار اقامه حدّ شده پس عمر توجهى باین کلام نکرد و او را شکنجه کرد و عبد الرحمن داد میزد و میگفت من بیمارم و تو قاتل و کشنده منى، پس عمر او را دو مرتبه حد زد و حبس نمود پس از آن مریض شد و مرد. «1»
و ابو عمر در استیعاب ج 2 ص 394 گوید: عبد الرحمن اوسط بن عمر او ابو شحمه و همان کسیستکه عمرو بن عاص او را در مصر براى شرابخورى زد سپس فرستاد او را بمدینه و پدرش او را زد ادب پدر فرزندش را پس از آن مریض شد و بعد از یکماه مرد، این چنین روایت کرده او را معمّر از زهرى از سالم از پدرش و اما اهل عراق میگویند: که او زیر شکنجه شلاق و تازیانه عمر مرد و این غلط است و زبیر گوید: بر او اقامه حد کرد پس مریض شد و مرد.
و ابن حجر در اصابه ج 3 ص 72 یاد کرده کلام ابى عمر را و گفته عبد الرزاق نقل کرده قصه طولانى را از معمر بسند مذکور و آن صحیح است.
و طبرى در تاریخ خود ج 4 ص 150 گوید و ابن اثیر در کامل ج 2 ص 207 و ابن کثیر در تاریخ خود ج 7 ص 48 و در این سال (سال 14) عمر بن خطاب پسرش و جماعتى را در شراب
خوارى زد شلاق زد.
امینى (رزقنا الله شفاعته) گوید: کلام و اشکال بر این مسئله از چندین جهت واقع میشود، چونکه حد کفاره و پاک کننده است پس با او بر محدود و حد خورده بعدا گناهى باقى نمیماند که دو باره بر او حد خورده شود و این در سنّت شریفه شده است.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 446

رفتن به بالا