اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

شرح حال ابن جمیل فرازی

متن فارسی

مجد الدین ابو عبد اللّه محمد بن منصور بن جمیل جبائى (جبى نیز گفته شده) معروف به ابن جمیل فزارى، مردى نویسنده، شاعر، ادیب و دانشمند است. او در نحو و لغت و ادب و شعر مقام ارجمندى دارد.

او در کتاب‏هاى «معجم الادباء» و «طبقات النحاة» داراى نام جاویدان و خاطره درخشان و نورانى است. دکتر «مصطفى جواد بغدادى» مقاله‌اى که در مجله «الغرى» نجف شماره 16 سال هفتم صفحه 2 نوشته تمام جزئیات حالات این شاعر فراموش شده را جمع کرده است و ما اینک عین آن مقاله را در اینجا می‌آوریم:

«او در قریه‌اى از نواحى «هیت» معروف به «جبا» متولد شد و در ابتداى عمرش به بغداد آمد و در آنجا بعد از فرا گرفتن قرائت قرآن، با ملازمت «مصدق بن شبیب واسطى نحوى» در علم نحو و لغت و فقه و احکام و حساب، مهارت پیدا کرد، و حدیث را از جمعى از اساتید استماع کرد که از آن جمله‌اند: ابو الفرج عبد المنعم بن عبد الوهاب بن کلیب، و قاضى ابو الفتح محمد بن احمد مندائى واسطى.

و در نثر و نظم، کوشش فراوانى کرد و به مقام ارجمندى نائل گردید که «قفطى» می‌گوید:
او نوشته‌هائى دارد که قسمتى از آنرا با خطش که خط متوسطى بوده و از بغداد به حلب براى فروش آورده بودند، دیدم و شعرش نیکو و مشهور و ساخته شده است نه طبیعى «1».

«یاقوت حموى» او را چنین توصیف کرده است که: «او نحوى، لغوى، ادیب و از فضلاى زمانش بوده است» و افزوده است که او، مردى بلیغ، خوش خط، پر فضل، متواضع، زیبا، خوش اخلاق و از شعراى دیوان عباسیان بوده «2» و خلیفه «الناصر لدین اللّه» را با قصائد زیاد که در عیدها و مواقع تبریک می‌سروده مدح کرده است در نتیجه معروف و مشهور شده تا جائى که کاتب دیوان «ترکات حشریه» و ناظر آن گردید و آن عبارت بود از ترکات کسانى که می‌مردند و وارث مستحق نداشتند و اموال آنها طبق مذهب شافعى به بیت المال ملحق می‌گردید.

و در بغداد، مرد تاجرى بود به نام «ابن العنیبرى» او رفیق ابن جمیل بود، وقتیکه هنگام مرگش فرا رسید او را به حضور طلبید و به او گفت: اینک مرگ برایم گوارا است چون همانند تو دوستى دارم و جاه و مقام تو می‌تواند عیال و اطفالم را سرپرستى کند، ابن جمیل به او وعده انجام وظیفه نسبت به خانواده‌اش داد، وقتى که او مرد، سر ترکه‌اش حاضر شد، دید هزار دینار نقد در آن موجود است، آن را پیش امام الناصر برد و هر دو در آن نگریستند و او درباره آن می‌گفت:
ابن العنیبرى مرد (خداوند شریعت را وارث عمرهاى مردم بگرداند) و هزار دینار از مال حلال او که شایسته بیت المال بود به آن ملحق گردید و آن مبلغ در عهده خزینه دولتى است که در دنیا و آخرت حفظش نماید!!

قفطى درباره او می‌گوید:
او بر خویش ستم می‌کرد و در کارها سخت‏گیر بود و به بعضى از عقلاء گفت: از عذابم بترس که بسیار شدید و دردناک است! او در جواب گفت: پس تو خداى یکتا هستى!!
ابن جمیل از این حرف شرمنده شد، ولى اینحالت او را از ستمى که اراده کرده بود باز نداشت!!

قفطى اضافه می‌کند که: او خود را بسیار بزرگ می‌دانست تا جائى که کسى را همانند خود نمی‌دید «1».
سپس مجد الدین در صدد بر آمد که نویسنده بیت المال که بمنزلة وزارت دارائى در عصر ما است بشود و تمام نامه‌هاى مربوطه می‌بایست وسیله او نوشته شود، و بعد از آن ترقى کرد و در دهم ذى القعده سال 605 ه به مقام وزارت دارائى نائل گردید. به علاوه سرپرستى «دجیل» و راه خراسان یعنى: ایالت «دیالى» و «خالص» و «خزانة» و «عقار» و امثال آنها از ناحیه حکومت بغداد به عهده او گذاشته شد «2».
هنگامى که منشى دارائى بود، حقوق ماهیانه‌اش هفت دینار بود، وقتى که وزیر دارائى شد، حقوقش ده دینار گردید.

قفطى حکایتى را که براى ابن جمیل در ایام وزارت دارائیش پیش آمده ذکر می‌کند نهایت آنکه بدى خطى که حکایت با آن نوشته شده آن را دگرگون و غیر مفهوم کرده است و آن حکایت اینست: بعضى از تجار و غرباء از او خواستند که به شخص خاصى عنایت مخصوصى کند و از بیت المال چیزى به او بدهد او هم وعده داد ولى امروز و فردا می‌کرد، تاجرى که واسطه شده بود تصمیم گرفت هر روز یک دانق (یک ششم درهم) به ابن جمیل بدهد، وى از تاجر پرسید این چه پولى است؟ گفت:
چون تو عادلى و از لحاظ نیازمندى شبیه‌ترین فرد به آن مرد محتاج هستى این مبلغ را هر روز به تو می‌دهم «3»
و بالاخره از تمام این مناصب روز شنبه بیست و سوم ماه ربیع الاول سال 611 ه عزل شد و روانه زندان گردید، پس از مدتى از آن آزاد شد و وکیل کاتب دربار امیر «عدة الدین ابى نصر محمد بن الناصر لدین اللّه» گردید و در این شغل باقى بود تا در نیمه شعبان سال 616 ه در سن پیرى فوت کرد و در مقابر قریش یعنى کاظمین دفن شد «1».

ابن جمیل فرزندى دارد به نام «صفى الدین عبد اللّه» که از شعراى معروف ایام مستعصم باللّه بود و در سال 669 ه فوت کرده است «2» و نیز برادرى دارد به نام «قطب الدین» که ابن واصل حموى مورخ معروف درباره‌اش چنین می‌نویسد:
«جدم تاج الدین نصر الله بن سالم بن واصل به همراه قاضى ضیاء الدین قاسم بن شهرزورى، در هیجدهم شعبان 595 ه از موصل به بغداد آمدند، وقتى که وارد بغداد شدند، خلیفه الناصر لدین اللّه دستور داد آنها را در «باب الخبازین» سه شنبه بازار فرود آوردند، سپس تاج الدین در خانه وزیر دارائى وارد شد.

پدر حموى مورخ یاد شده می‌گوید: میان پدرم (تاج الدین) و وزیر دارائى «شمس الدوله محمد ابن جمیل فزارى» دوستی‌اى بوده که وسیله رفاقت پدرم با برادرش «قطب الدین» در سفرهاى عدیده‌اى که به دمشق کرده بوده حاصل شده بوده است.
وقتى که توقف ما در بغداد بدین کیفیت طول کشید و جریان بگوش همه رسید و دوستی‌ها زیاد شد، شمس الدوله و پدرم به خاطر آنکه در زحمت نباشند بدیدن یکدیگر می‌رفتند «3».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 631

متن عربی

الشاعر

مجد الدین أبو عبد اللَّه محمد بن منصور بن جمیل الجبائی و یقال: الجبی، المعروف بابن جمیل الفزاری، کاتب شاعر، و أدیب متضلّع، له فی النحو و اللغة و الأدب و قرض الشعر خطوات واسعة، و فی معجم الأدباء صحیفة بیضاء، و فی طبقات النحاة ذکرى خالدة؛ و قد جمع شوارد تاریخ ذلک الشاعر الفحل المنسیِّ الدکتور مصطفى جواد البغدادی فی ترجمة نشرتها مجلّة الغری النجفیّة الغرّاء فی عددها ال (16) من السنة السابعة (ص 2)، و نحن نذکرها برمّتها متناً و تعلیقاً قال: وُلد بقریة من نواحی هیت تُعرف بجبا، و قدم بغداد فی أوّل عمره و قرأ بها الأدب و لازم مصدّق بن شبیب الواسطی النحوی حتى برع فی النحو و اللغة و الفقه و الفرائض و الحساب بعد قراءة القرآن الکریم، و سمع الحدیث من جماعة من الشیوخ، منهم: أبو الفرج عبد المنعم بن عبد الوهّاب بن کلیب، و القاضی أبو الفتح محمد بن أحمد المندائی الواسطی سمعه حین قدومه بغداد، و عالج النثر و النظم فبلغ منهما مرتبة عالیةً.

قال القفطی: و قد کان أنشأ مقامات ظهر منها قطعة رأیتها فی جملة أجزاء

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 632

أُحضرت من بغداد إلى حلب للبیع بخطِّه، و کان خطّا متوسّطاً صحیح الوضع فیه تلتبس نقط ثابتة لا تکاد تتغیّر (کذا)، و شعره جید مشهور مصنوع لا مطبوع «1».

و وصفه یاقوت الحموی بأنَّه نحویّ لغویّ أدیب من أفاضل العصر، قال: و کان کاتباً بلیغاً ملیح الخطّ، غزیر الفضل، متواضعاً ملیح الصورة، طیّب الأخلاق «2».

و کان من شعراء الدیوان العبّاسی، و مدح الخلیفة الناصر لدین اللَّه بقصائد کثیرة کان یوردها فی المواسم و الهناءات «3»، فعرف و اشتهر و رتّب کاتباً فی دیوان الترکات الحشریّة و ناظراً فیه، و هی ترکات من یتوفّى و تحشر إلى بیت المال لعدم الوارث المستحقّ بحسب مذهب الشافعی، و کان ببغداد رجل تاجر یُعرف بابن العنیبری، و کان صدیقاً له، فلمّا حضرته الوفاة سأله الحضور إلیه، فلمّا حضر قال له: أنا طیّب النفس بموتی فی زمان ولایتک لیکون جاهک على أطفالی و عیالی. فوعده بهم جمیلًا؛ فلمّا مات حضر إلى ترکته و باشرها فرأى فیها ألف دینار عیناً فأخذها و حملها إلى الإمام الناصر، و أصحبها مطالعة منه یقول فیها: مات ابن العنیبری- ورث اللَّه الشریعة أعمار الخلائق- و قد حمل المملوک من المال الحلال الصالح للمخزن ألف دینار و هو فی عهدة تبقیها دنیاً و آخرةً.

قال القفطی: کان ظالم النفس، عسوفاً فیما یتولّاه، قال لبعض العاقلین: خف عذابی فإنّه ألیم شدید. فقال له الرجل: فإذاً أنت اللَّه لا إله إلّا هو؛ فخجل و لم یمنعه ذلک، و لم یردعه عمّا أراده من ظلمه. قال: و کان یظنّ بنفسه الکثیر حتى لا یرى أحداً مثله «4».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 633

ثمّ توصّل مجد الدین إلى أن یکون کاتباً فی المخزن- و هو کوزارة المالیّة فی عصرنا- و کانت توقیعات التعیینات مسندةً کتابتها إلیه، ثمّ ترقّى حتى صار صدراً فی المخزن، أی صاحب المخزن- کوزیر المالیّة فی عصرنا- و کان ذلک فی لیلة عاشر ذی القعدة سنة (605) مضافاً إلى ولایة دُجیل، و طریق خراسان- أی لواء دیالى و الخالص- و الخزانة و العقار و غیر ذلک من أعمال الحضرة ببغداد «1».

و لمّا کان کاتباً عدلًا فی المخزن کان له من الجرایة- أی الجامکیة- خمسة دنانیر فی الشهر؛ فلمّا ولی الصدریّة قرّر له عشرة دنانیر، و قد ذکر القفطی حکایة وقعت للمترجم أیّام تولّیه صدریّة المخزن، إلّا أنّ سقم الخطّ الذی کتبت به أحالها، قال: سأله بعض التجّار و الغرباء العنایة بشخص فی إیصال حقّه إلیه من المخزن فوعده و مطله، فقال التاجر الشافع- و کان یدلّ علیه-: فدفعت إلیه فی کلّ یوم بدانق. قال له: و کیف؟ قال: لأنّک کنت عدلًا أقرب منه حالًا الیوم. و أشار إلى أنّه لمّا زید رزقه و رفعت مرتبته تجبر دصر- کذا- زیادة، و هی سدس درهم فی کلّ یوم و هو الدانق حتى أخجله اللَّه و صرف عن ذلک و سجن مدّة «2»، و کان عزله عن تلک الولایات کلّها یوم السبت الثالث و العشرین من شهر ربیع الأوّل سنة (611)، ثمّ أُطلق من السجن و جُعل وکیلًا کاتباً بباب دار الأمیر عدة الدین أبی نصر محمد بن الناصر لدین اللَّه، و مات و هو على ذلک فی منتصف شعبان من سنة (616)، و کان کهلًا، و دُفن فی مقابر قریش أی أرض المشهد الکاظمی «3».

و کان له من الأولاد ابن اسمه صفیّ الدین عبد اللَّه، کان مقدّم شعراء الدیوان فی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 634

أیّام المستعصم باللَّه، و توفّی سنة (669) «1».

و کان له أخ یلقّب بقطب الدین، فقد ذکر ابن واصل الحموی المؤرِّخ المشهور: أنّ جدّه تاج الدین نصر اللَّه بن سالم بن واصل صاحب القاضی ضیاء الدین القاسم بن الشهرزوری، انحدر من الموصل إلى بغداد مع القاضی المذکور فی ثامن عشر شعبان سنة (595) و لمّا وصلا إلى بغداد أمر الخلیفة الناصر لدین اللَّه بإنزالهم فی درب الخبّازین «2» من سوق الثلاثاء، ثمّ أنزل تاج الدین فی دار صاحب المخزن، قال والد المؤرِّخ المذکور: و کان بین والدی- یعنی تاج الدین- و الصاحب شمس الدولة محمد بن جمیل الفزاری مودّة نسجتها الصداقة بین والدی و أخیه قطب الدین فی سفرات عدیدة إلى دمشق المحروسة، فلمّا طال المزار و أقمنا بدار الخلافة، على وجه الإیثار، صار الخبر عیاناً و أصبح المعارف خلّاناً، فبقی شمس الدولة و والدی رحمه الله یتزاوران لیلًا طرحاً للکلفة «3».