اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

شرح حال جوهری جرجانی

متن فارسی

ابو الحسن علی بن احمد جرجانی، معروف به «جوهری» است، چنانکه در اشعار خود یاد کرده.

وزنه ‏ای در فضل و ادب، استوانه ‏ای در لغت عرب. ماهری قافیه پرداز و نقادی سخن ساز بود. دست پرورد وزیر، صاحب ابن عباد و از ندیمان مخصوص و در سلک شاعران دربار او بشمار است.

در ابتدای جوانی و آغاز زندگی به شعر و شاعری پرداخت و در خطه سخن تا آنجا به کمال رسید که با عبارتی آسان و سبکی روان، مضامین نغز و سروده‌های پر مغز می‌ساخت و در میدان ادب یکه سواری بود که هر گونه توسن سرکش را مهار می‌کرد، چنانکه گفته‌اند: جذع یبن علی المذاکی القرح «1».

«صاحب» از قدرت ادبی او در شگفت بود و از اشعار نیکوی او چنان به وجد می‌آمد که از سیمای نکویش و تناسبی که میان صورت و سیرت او از حیث طراوت و ظرافت مشهود بود، زبان همه را به تحسین می‌گشود.
از این‏رو صاحب ابن عباد، او را مخصوص به خود ساخت، و برای رسالت بین خود و کارگزاران و امیران برگزید.
موقعی که او را به صوبی گسیل می‌داشت، در رساله خود، چنان او را می‌ستود که چشمها مفتون جمال دلارایش و دلها شیفته کمال والایش بود.از جمله در نامه‌ای که به ابو العباس ضبی (یکی از شعراء غدیر «1») نوشته و به اصفهان گسیل داشته، بالاترین ثنا را در مدح جوهری بکار بسته و بدین وسیله ابو العباس را به اکرام و بزرگداشت و جلب رضایت او واداشته.

این نامه در «یتیمه» ج 4 ص 26 یاد شده و ما در اینجا چکیده آنرا می‌آوریم:
«اگر سرور من گوید: صاحب این همه شأن و جاه و این رفعت پایگاه کیست؟
گویم: همان که فضل و دانشش ترجمانی عادل است و طبع سرشارش زیب محافل.
آنکه همشهریانش مایه افتخار و سرآمد آن دیار شمارند تا آنجا که نه در جرجانش- به گذشته‌های دور و نزدیک- و نه در طبرستان جوارش، از قدیم و جدید مثل و مانند نشناسند.
آنکه شهر سخن را فرمانروا گشته، نظم و قافیه را چون اسیران به فتراک بسته آن هم در ابتدای جوانی و شور زندگانی پیش از آنکه آموزگارش درس ادب آموزد و رخش سخن در میدان فضل و هنر تازد.
او ابو الحسن جوهری است- که خدایش مؤید دارد- و همگان دانند که انتسابش به این دربار، قدیم است و اختصاصش بدین درگاه، عظیم، و با این همه باید گفت: شنیدن کی بود مانند دیدن.
همانا که در میدان فضیلت گوی سبقت ربوده و بر پیش گامان آزموده برتر و فزون آمده. ندانمش از چه آغاز کنم؟ از پاس ادبش در خدمت یا معرفتش به حق دوستی و حدود معاشرت؟ یا درخشیدن چشم گیرش در حضور، که سراپا گوش باشد جز در وقت ضرور و از جای نجنبند، مگر به دستور.
با ظرافت و بذله گوئی، بزم خلوت را رونق فزاید، و با شیرین زبانی غم از دل ببرد و دشمنی بزداید.
اگر به فارسی سخن ساز کند چه نثر باشد چه نظم، از طبع سرشارش چون دریا خروش خیزد و موج از پس موج گهر ریزد، چه پارسی زبانان دیارش- جز اندکی- چون برق رخشنده به آسمان تازند، اگر به پارسی سخن آغازند، و زبان در کام کشند، اگر به لغت عرب پردازند، تا آنجا که پیشتاز سخندانشان و تاجدار هنرمندشان، هنگامی که در میدان عربیت تکاور دواند، کندی گیرد، گویا نداند «عدنان» که بوده و «قحطان» کیست؟.
و از مزایای این برادرمان، یا فضل و هنرش آنکه، دبیری باشد که با منطق خود فصاحت آموزد و نگارنده‌ای که در فن انشاء نکته‌ها پردازد. روزگاریش به ناصر الدوله ابو الحسن محمد بن ابراهیم گسیل داشتم، در خویشتن داری و امانت نگهداری با دست و زبان توفیقی عظیم یافت و شیوه‌ای ملکوتی و منشی پسندیده در معاشرت به کار بست که مرا هم در گمان نمی‌گنجید، تا آنجا که از خدمت ناصر الدوله مرخص آمد، بی‌آنکه نقد و ایرادی در میان آید. با آنکه نکته سنجی و نقادی او نسبت به سفیران و کاتبان فراوان بود.
از این‏رو، سرور من او را چنان گرامی دارد که منش دارم چه خورد و خواب و نشست و برخاست او، یا کنار من است و یا در نزدیکترین غرفه‌ها به من، و نفرماید که:
شاعری، برای عرض ادب و دریافت صله شعری سروده، یا مهمانی به طمع نوال دستبوس آمده، بل چنان پندارد که سالها و ماهها سبکبال به خدمت کمر بسته تا کودکی را به جوانی پیوسته.
چنین بزرگی تا آن هنگام نیازمند معرف و شفیع است که متاع ادب نگسترده و زیور آزادگی حمایل نبسته و گرنه خود شفیع دگران و معرف این و آن خواهد بود، آنجاست که سرور من خدا را سپاس گوید بر این یکه‌تاز نام آور که چه سرعت و مهارتی دارد و چه سپر بلائی.
او فراوان به مناظر زیبای جرجان و مرغزارها و جنگلها و بوستانهای آن بنازد و باید که سرورمان چشم و دل او را از گلگشت اصفهان و نسیم عبیر آمیزش پر سازد که دیگر فخر و ناز نفروشد و هوای وطن از سر بگذارد.

ثعالبی هم از هر گونه ثنا و ستایش جوهری دریغ نکرده است، گوید: در سال 377 که با منصب سفارت، خدمت امیر ابی الحسن رسید، با او دمساز شدم» و در مجلدات «یتیمة الدهر» پاره‌ای از اشعار بلندش را زینت کتاب ساخته است.

و نیز صاحب «ریاض العلماء» شرح حال شاعر را ترجمان گشته و دانش و فضلش را همراه شعر گهربارش ستوده است.

از اشعاری که در ماتم سید شهدا سبط پیامبر (ص) سروده این است:
– من شیدای کوفه‌ام. آنهم چه شیدائی؟ پیش از آنکه سر شک رخسارم سیلاب کشد، خون از جگرم روان است.
– تربتی که چون نسیمش وزان گردد، عطر جان فزایش از سر حد خراسان بگذرد.
– شهیدی که در کربلا با لب تشنه جان داد و از رحمت خدا سیراب بود.
– آنجا که گوری چند و مزاری کوچک به چشم می‌خورد، ولی به آن عظمت و آبرو که گورستان بقیع را سیراب سازد و خود از عبیر خلد و رضوان الهی آکنده است.
– آن یک با رسول خدا از یک پوست برآمده چونان دو میوه از یک شاخ.
– و این دو سبط رسول‏اند که جدشان چهره هدایت بود و این دو، نور چشمش.
– وه! چه شرمساری از روی پدرشان که به روز رستاخیز، غرق خونشان بیند.
– گوید: ای امتی که به ضلالت و گمراهی اندر شدید و با کوردلی، کفر از ایمان باز نشناختید.
– چه جنایتی مرتکب شده بودم؟ جز این بود که بهترین دستاویز هدایت را که قرآن و فرقان است، به شما هدیه کردم؟
– آیا از آتش سوزان، که بر لب پرتگاه آن بودید، شما را نجات نبخشیدم.
– و دلهای شما را که پر از کینه و دشمنیهای دیرینه بود، بهم مهربان نساختم؟
– و کتاب خدا را در میانتان به میراث ننهادم و آیات تابناکش را فراهم نیاوردم که در میان جمع تلاوت شود؟
– آیا پناه دردمندانتان نبودم و آب گوارای تشنه کامان؟
– پسرم را با لب تشنه بلا دفاع کشتید، با این همه بر لب آب کوثر چشم امید به من دارید؟
– مادرتان بعزا نشیند، دختران زهرای بتول را اسیر کردید با آنکه پاره تنم بودند.
– عهد و پیمان پدرشان علی را در هم شکستید، با این پیمان شکنی رشته مرا قطع کردید.
– بار خدایا، تو خود انتقام مرا باز ستان که خاندان گرامیم را به روز سیاه نشانده، می‌خواستند بنیاد مرا بر باد دهند.
– موقعی که زهرا به محاکمه برخیزد و داور میان ستمکشان و ستمگران خدا باشد، چه پاسخی توانید داد؟
– ای «اهل کساء» درود و رحمت خدا بر شما نازل باد تا روزگار باقی است.
– شما ستارگان نسل آدم و حوائید، تا خورشید تابناک می‌درخشد و دو اختر «سماک» نور می‌پاشد.
– پیوسته دل در آرزوی شما می‌طپد و روزگارم به این عشق و شیفتگی فرمان می‌دهد و منع می‌کند.
– اینک با سر آمدم: مرکب توحید را زین بستم و از عدل الهی توشه ساخته از تقوا و پرهیزگاری مدد جستم.
– اینها همه حقائق است که در پرده الفاظ نهفته شده و چون بدرخشد، با لمعانش چشم کوردلان را شفا بخشد.
– اینها زیور آل طه است و زیب خاندانش، و همین‏هاست که برای فرزندان ابو سفیان و مروان، پستی و ننگ به بار آورد.
– آری این همه جواهر بود که «جوهری» به پاس محبت، از سرزمین جرجان به ارمغان آورد.

جوهری، قصیده دیگری در رثاء و ماتم حسین شهید دارد که خوارزمی در «مقتل» خود، و ابن شهر آشوب در «مناقب» خود، و علامه مجلسی در جلد دهم «1» بحار آورد، ملاحظه بفرمائید!
– ای ماتم‏زدگان عاشورا! این آه و ناله‌ای که سر کرده‌ام، در ماتم دین است. ای «آل یاسین» جامه ماتم ببر کنید.
– در این روز، گریبان دین چاک شد، چون دختران احمد را بسان کفار روم و چین به اسیری بردند.
– امروز، نوحه سرای این خاندان بر فراز تپه‌های کربلا، با صدای بلند می‌گفت:
– کی است که از پدرکشته بی‌نوا تفقد کند؟
– امروز جگر مصطفی به خون نشست، خونی که اینک بر سینه حوریان چون مشک دلاویز است.
– امروز ستاره افتخار «مضر» از پا در افتاده خوار و ذلیل گشت.
– امروز مشعل فروزان الهی خاموش شد، و کشتی تقوی به گل نشست.
– امروز رشته هدایت از هم گسیخت، و گرد خواری بر سیمای اسلام پاشید.
– امروز بارگاه قدس الهی فرو ریخت و عرصه آن پامال ستوران گشت.
– امروز فرزندان ابو سفیان آرزوی خود را دریافتند، از آتشی که در «بدر» و «صفین» افروختند.
– امروز سبط مصطفی را خون دل در گلو گرفت و از پای درآمد.
– آب را به رویش بستند و به آتش درونش دامن زدند، نگون باد پرچم این خسارت زدگان.
– با زور و ستم زمام قدرت را به چنگ گرفتند، کاش از شربت آبی دریغ نمی‌کردند.
– تا آنجا رسوائی و ننگ به بار آوردند که راهب قنسرین «1» گفت: ای گمراهان و ای یاوران شیطان.
– آیا به سر این شهید که بر نیزه استوار کرده‌اید، سخریه و توهین روا می- دارید، با اینکه همین سر مرا به دین خدا سفارش می‌کند.
– وای بر شما. من به خداوند و رسول او ایمان آورده راه هدایت گرفتم، دوستی مرتضی آئین من است.
– او را نگون به خاک افکندند و با شمشیر و کارد پاره پاره نمودند.
– چه کینه‌ها که بر گرده اسبها بار کردند و فرعون منش، به جان اسیران تاختند.
– با غل و زنجیر بر جهاز شترانشان بستند و با کعب نیزه بدنشان را خستند.
– شیر خوار فاطمه را از شیر باز گرفتند، و در عوض پستان، نیش مار بدهان نهادند.
– ای گروهی که شیطان پرچمدار شماست و گمراهی در دل شما جا گرفته.
– مرتضی و فرزندانش را چه نسبت با معاویه و فاطمه را چه نسبت با هند جگرخوار و یا میسون مادر یزید؟
– خاندان رسول از دم شمشیر پراکنده شدند: برخی سر خود گرفته به صحرا گریختند و جمعی در زندانها جای کرده‌اند.
– ای دیده! به انتظار منشین که با ابر صبحگاهان بباری و یا با غمدیده دگری دمساز گردی.
– بپا خیز بر تربت کربلا و چون مروارید غلطان سرشک بیفشان. چندان که در قوه داری.
– ای خاندان احمد زبان «جوهری» شمشیر است که عار و عیب را از ساحت شما می‌زداید.

ثعالبی در «یتیمة الدهر» ج 4 از صفحه 29 تا 21 قسمتی از سروده‌های جوهری را ثبت کرده و از جمله در قصیده‌ای که «شریف حسنی» را ثنا گفته چنین آورده است:
– اگر در غم دل، سرشک از دیدگان روان ساخته‌ام، نکوهشی نیست، هر که در این رنج و غم به تسلیت آمد، بر من گریست.
– اگر رمقی به تن داشتم، پروانه‌وار بر سر کاروان طواف می‌کردم تا دلم آرام گیرد، ولی چکنم؟ توانم رفته است.
– نیمه جانی داشتم که سرگرم خیال و خاطره آنان بود، آنرا هم در پی کاروان روان ساختم.
– ای شب تاریک که اخترانش بر من دیده نمی‌گشایند، با دیده دردمندم مدارا کن.
– من صبح روشن را می‌جویم ولی نیمه شب هنوز به سراغم نیامده، این درد من چه طولانی است.
– اگر وعده وصلی بود، راه شکیبائی می‌گرفتم، ولی شب هجرم پایان ندارد.
– عوض اشک، صبر و قرارم آب گشت و از دیده روان شد، شنیده‌ای سرشک دیده چنین باشد؟
– آه دلم از حسرت و ناامیدی یخ زده از ناله سردم تگرگ می‌بارد، شنیده‌ای که از آتش تگرگ خیزد؟
– گفتند: با تپه‌های شهر «جی «1»» خو گرفته‌ای، گفتم: آری دوستی شهر مام است و دریافت آرزوها فرزند.
– طراوت شبهای آن شهره آفاق ولی شبهای آن چه سخت و نامیمون است.
– اگر شهر و دیار باید به خاطر عیش و رفاه گزین گردد، هر آن شهری که روزگارم قرین سعادت باشد، وطن خواهم ساخت.
– برای جوانمردی و آزادگی هم مردانی بپا خاسته‌اند که معروف خاص و عام‏اند و با طلعت نیک شناخته آیند.
– خدا را، آن گروه راستین که هر گاه از مجد و بزرگواریشان فصلی تلاوت شود همگان به خاک افتند و خضوع برند.
– خاندانی که تاج افتخاری چنین بر سر دارند: «طه» در شأن جدشان و «هل اتی» در ثنای پدرشان نازل گشته
– اگر مدح و ثنائی درباره کریمان و آزادگان ساخته شود، ای پسر پیامبر! چکامه من در خانه ترا می‌کوبد.
– اصبت فیک رشادی غیر مجتهد و لیس کل مصیب فیک مجتهد
– جود و نوالت جهان را گرفته و هر کس به زبانی ثنا خوان تو است.

شاعر گرانمایه ما جوهری، در جرجان، بین سالهای 377 و 385، وفات یافته است. یک نوبت به سال 377 صاحب ابن عباد، او را خدمت امیر ابو الحسن ناصر- الدوله به رسالت فرستاد، نوبت دیگر، خدمت ابو العباس ضبی امیر اصفهان. و چون از اصفهان به جرجان بازگشت، دیری نگذشت که دیده بر جهان فرو بست و چون در حال حیات صاحب، دار فانی را وداع گفته، و فوت صاحب به سال 385 یاد شده، حدود تقریبی وفاتش سال 380 خواهد بود.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 120

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 120

الشاعر

أبو الحسن علیُّ بن أحمد الجرجانی و یُعرف بالجوهری، کما ذکر ذلک فی غیر مورد من شعره، مقیاسٌ من مقاییس الأدب، و أحد أعضاد العربیّة، و من المفلقین فی صیاغة القریض، کان من صنائع الوزیر الصاحب بن عبّاد و ندمائه و شعرائه، تعاطى صناعة الشعر فی ریعان من عمره و أولیات أمره، و کان یرمی إلى المغازی البعیدة بلفظ قریب، و ترتیب سهل، و کان فی إعطاء المحاسن إیّاه زمامها کما قیل: جَذعٌ یبنُّ على المذاکی القُرّح «1».

و کان الصاحب یعجَب به أشدّ الإعجاب، و یروقه مستحسن شعره المجانس لحسن روائه، و مناسبة روحه و شمائله خفّةً و ظرفاً، و قد اصطنعه لنفسه و اختاره للسفارة بینه و بین العمّال و الأمراء، فکان یمثِّله فی رسالاته أحسن تمثیل، فیملأ العیون جمالًا، و القلوب کمالًا، و قد أطراه أبلغ إطراء فیما کتبه إلى أبی العبّاس الضبّی- أحد شعراء الغدیر- بأصبهان و استحثّه على إکرامه و جلب مراضیه، و الکتاب مذکورٌ فی الیتیمة «2» (4/26) و ها نحن نأخذ منه لبابه، قال:

فإن یقل مولای: من ذا الذی هذا خَطبه و هذه خُطّته؟ أقل: من فضله برهان حقٍّ، و شعره لسان صدقٍ، و من أطبق أهل جلدته على أ نّه معجزة بلدته، فلا یُعدُّ لجرجان بعیداً و لا قریباً، أو لأختها طبرستان قدیماً و لا حدیثاً مثله، و من أخذ برقاب النظم أخذه، و ملک رقّ القوافی ملکه، ذاک على اقتبال شبابه و ریعان عمره،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 121

و قبل أن تحدثه الآداب، و قیل جری المذکیات غلاب، أبو الحسن الجوهری أیّده اللَّه، و بناؤه منذ حین و خصوصه بی کالصبح المبین، إلّا أنَّ لمشاهدة الحاضر و معاینة الناظر، مزیّةً لا یستقصیها الخبر، و إن امتدَّ نفسه و طال عنانه و مرسه، و قد ألف إلى هذه الفضیلة التی فرع بنیها «1»)، و أوفى على ذوی التجربة و التقدمة فیها، نفاذاً فی أدب الخدمة، و معرفةً بحقِّ الندام و العشرة، و قبولًا یملأ به مجلس الحفلة، إنصاتاً للمتبوع إلّا إذا وجب القول، و إعظاماً للمخدوم إلّا إذا خرج الأمر، و ظرفاً یشحن مجلس الخلوة، و حدیثاً یسکت به العنادل، و یطاول البلابل، فإن اتّفق أن یفسح له فی الفارسیّة نظماً و نشراً طفح آذیّه، و سال آتیّه، فألسِنة أهل مصره- إلّا الأفراد- بروقٌ إذا وطئوا أعقاب العجم، و قیودٌ إذا تعاطوا لغات العرب، حتى إنّ الأدیب منهم المقدّم و العلیم المسوّم یتلعثم إذا حاضر بمنطقه، کأنّه لم یدرِ من عدنان، و لم یسمع من قحطان، و من فضول أخینا أو فضله أ نّه یدّعی الکتابة، و یدارس البلاغة، و یمارس الإنشاء، و یهذی فیه ما شاء، و کنت أخرجته إلى ناصر الدولة أبی الحسن محمد بن إبراهیم، فوفّق التوفیق کلّه صیانةً لنفسه، و أمانةً فی ودائع لسانه و یده، و إظهاراً لنسک لم أعهده فی مسکه، حتى خرج و سلم على نقده، و إنّ نقده لشدیدٌ لمثله، و مولای یجریه بحضرته مجراه بحضرتی، فطعامه و منامه و قعوده و قیامه إمّا بین یدیّ، أو بأقرب المجالس لدیّ، و لا یقولنَّ: هذا أدیب و شاعر، أو وافد و زائر، بل یحسبه قد تخفّف بین یدیه أعواماً و أحقاباً، و قضى فی التصرف لدیه صِباً و شباباً، و هذا إنّما یحتاج إلى وسیط و شفیع ما لم ینشر بزّه، و لم یظهر طرزه، و إلّا فسیکون بعدُ شفیع من سواه، و وسیط من عداه، فهناک بحمد اللَّه درقه وحدقه «2»، و وجنة مطرفه، و ما أکثر ما یفاخرنا بمناظر جرجان و صحاریها و رفارفها و حواشیها، فلیملأ مولای عینه من منتزهات أصبهان، فعسى طماحه أن یخفَّ و جماحه أن یقلَّ.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 122

و الثعالبی لم یألُ جهداً فی الثناء علیه «1»، و قال: عهدی به و قد ورد نیسابور رسولًا إلى الأمیر أبی الحسن فی سنة سبع و سبعین و ثلاثمائة، و ذکر نبذاً راقیة من شعره فی مجلّدات الیتیمة، و ترجمه صاحب ریاض العلماء «2»، و وصف فضله و شعره، و من قوله فی رثاء الإمام السبط الشهید علیه السلام.

          وجدی بکوفان ما وجدی بکوفانِ             تهمی علیه ضلوعی قبل أجفانی‏

             أرضٌ إذا نفختْ ریحُ العراق بها             أتت بشاشتُها أقصى خراسانِ‏

             و من قتیلٍ بأعلى کربلاء على             جهد الصدى فتراه غیرَ صدیانِ‏

             و ذی صفائح یستسقی البقیعُ به             ریَّ الجوانح من رَوْحٍ و رضوانِ‏

             هذا قسیمُ رسولِ اللَّهِ من آدمٍ             قُدّا معاً مثل ما قُدَّ الشراکانِ‏

             و ذاک سبطا رسولِ اللَّهِ جدّهما             وجهُ الهدى و هما فی الوجه عینانِ‏

             وا خجلتا من أبیهم یومَ یشهدُهمْ             مضرّجین نشاوى من دمٍ قانِ‏

             یقول یا أمّةً حفَّ الضلالُ بها             و استبدلتْ للعمى کفراً بإیمانِ‏

             ماذا جنیتُ علیکم إذ أتیتکمُ             بخیرِ ما جاء من آیٍ و فرقانِ‏

             أ لم أُجرْکمْ و أنتمْ فی ضلالتِکمْ             على شفا حفرةٍ من حرِّ نیرانِ‏

             أ لم أؤلِّف قلوباً منکمُ فرقاً             مثارةً بین أحقادٍ و أضغانِ‏

             أما ترکتُ کتابَ اللَّهِ بینکمُ             و آیةُ العزِّ فی جمعٍ و قرآنِ‏

             أ لم أکن فیکمُ غوثاً لمضطهَدٍ             أ لم أکن فیکمُ ماءً لظمآن‏

             قتلتمُ ولدی صبراً على ظمأٍ             هذا و ترجون عند الحوض إحسانی‏

             سَبیتمُ ثکِلتکمْ أمّهاتکمُ             بنی البتول و هم لحمی و جثمانی‏

             مزّقتمُ و نکثتمْ عهدَ والدِهم             و قد قطعتمْ بذاک النکتِ أقرانی‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 123

         یا ربِّ خُذ لیَ منهم إذ همُ ظلموا             کرامَ رهطی و راموا هدمَ بنیانی‏

             ما ذا تجیبون و الزهراءُ خصمکمُ             و الحاکمُ اللَّهُ للمظلوم و الجانی‏

             أهلَ الکساءِ صلاةُ اللَّه ما نزلتْ             علیکم الدهرَ من مثنىً و وُحدانِ‏

             أنتم نجومُ بنی حوّاءَ ما طلعتْ             شمسُ النهارِ و ما لاح السماکانِ‏

             مازلتُ منکم على شوقٍ یهیّجُنی             و الدهرُ یأمرنی فیه و ینهانی‏

             حتى أتیتُکَ و التوحیدُ راحلتی             و العدلُ زادی و تقوى اللَّه إمکانی‏

             هذی حقائقُ لفظٍ کلّما برقتْ             ردّتْ بلألائها أبصارَ عمیانِ‏

             هی الحلى لبنی طه و عترتهمْ             هی الردى لبنی حربٍ و مروانِ‏

             هی الجواهرُ جاء الجوهریُّ بها             محبّةً لکمُ من أرض جُرجانِ «1»

 

و له قصیدة یرثی بها الإمام الشهید قتیل الطف علیه السلام فی یوم عاشوراء، ذکرها له الخوارزمی فی مقتله «2»، و ابن شهرآشوب فی مناقبه «3»، و العلّامة المجلسی فی المجلّد العاشر من البحار «4».

          یا أهلَ عاشورَ یا لهفی على الدینِ             خذوا حدادَکمُ یا آلَ یاسینِ‏

             الیوم شُقِّقَ جیبُ الدین و انتُهبتْ             بناتُ أحمدَ نهبَ الروم و الصینِ‏

             الیومَ قامَ بأعلى الطفِّ نادبُهم             یقولُ من لِیتیمٍ أو لمسکین‏

             الیوم خُضِّبَ جیبُ المصطفى بدمٍ             أمسى عبیرَ نحورِ الحورِ و العینِ‏

             الیوم خرَّ نجوم الفخر من مضرٍ             على مناخرِ تذلیلٍ و توهینِ‏

             الیومَ أُطفئ نورُ اللَّه متَّقداً             و جرِّرتْ لهمُ التقوى على الطینِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 124

         الیوم هُتِّکَ أسبابُ الهدى مزقاً             و بُرقِعتْ غرّةُ الإسلامِ بالهونِ‏

             الیوم زُعزِعَ قدسٌ من جوانبِهِ             و طاحَ بالخیلِ ساحاتُ المیادینِ‏

             الیومَ نالَ بنو حربٍ طوائلَها             ممّا صلَوهُ ببدرٍ ثمّ صفِّینِ‏

             الیوم جُدِّلَ سبطُ المصطفى شًرقا             من نفسه بنجیعٍ غیرِ مسنونِ‏

             زادوا علیه بحبسِ الماء غلّتَهُ             تبّا لرأی فریقٍ منه مغبونِ‏

             نالوا أزمّةَ دنیاهم ببغیهمُ             فلیتهمْ سمحوا منها بماعونِ‏

             حتى یصیح بقنّسریَن «1» راهبُها             یا فرقة الغیِّ یا حزبَ الشیاطینِ‏

             أ تهزؤون برأسٍ باتَ منتصباً             رعلى القناةِ بدین اللَّه یوصینی‏

             آمنتُ و یحکمُ باللَّهِ مهتدیاً             روبالنبیّ و حبُّ المرتضى دینی‏

             فجدّلوه صریعاً فوق جبهتِهِ             روقسّموهُ بأطرافِ السکاکینِ‏

             و أوقروا صهواتِ الخیلِ من إحنٍ             على أُساراهمُ فعلَ الفراعینِ‏

             مصعّدین على أقتاب أرحلِهمْ             رمحمولةً بین مضروب و مطعونِ‏

             أطفالُ فاطمةَ الزهراءِ قد فُطموا             من الثدیّ بأنیاب الثعابینِ‏

             یا أمّةً ولی الشیطانُ رایتَها             و مکّنَ الغیُّ منها کلّ تمکینِ‏

             ما المرتضى و بنوه من معاویةٍ             رولا الفواطمُ من هندٍ و میسونِ‏

             آلُ الرسول عبادید «2» السیوف فمن             هامٍ على وجهِهِ خوفاً و مسجونِ‏

             یا عینُ لا تدّعی شیئاً لغادیةٍ             تهمی و لا تدّعی دمعاً لمحزونِ‏

             قومی على جدثٍ بالطفِّ فانتفضی             ربکلِّ لؤلؤِ دمعٍ فیکِ مکنونِ‏

             یا آل أحمد إنّ الجوهریَّ لکم             سیفٌ یقطِّع عنکم کلَّ موضونِ‏

 

و ذکر له الثعالبی کثیراً من شعره فی الیتیمة «3» (4/29- 41) و ممّا ذکر له من

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 125

قصیدة فی شریفٍ حسنیٍّ قوله:

          لا عتب إن بذلتْ عینی بما أجِدُ             فقد بکى لیَ عوّادی لما عهدوا

             لو أنّ لی جسداً یقوى لَطفتُ به             على العزاء و لکن لیس لی جسدُ

             تبعتهمْ بذماءٍ کان یمسکُهُ             تعلّلٌ بخیالٍ کلّما بعدوا

             یا لیلةً غمضتْ عنّی کواکبُها             ترفّقی بجفونٍ غمضُها رمدُ

             أهوى الصباحَ و ما لی فیه منتصفٌ             من الظلام و لکن طالما أجدُ

             لو أنّ لی أمداً فی الشوق أبلغه             صبرت عنک و لکن لیس لی أمدُ

             بکیتُ بعد دموعی فی الهوى جلدی             و هل سمعتَ بباکٍ دمعُه جلدُ

             تذوبُ نارُ فؤادی فی الهوى برداً             و هل سمعتَ بنارٍ ذوبها بردُ

             قالوا ألفت رُبا جَیٍّ «1» فقلت لهم             الحبُّ أهلٌ و إدراک المنى ولدُ

             أندى محاسن جَیٍّ أ نّه بلدٌ             طلْقُ النهارِ و لکن لیلُه نکدُ

             إذا استُحبَّ بلادٌ للمعاشِ بها             فحیثما نعمتْ حالی به بلدُ

             و للمکارمِ قومٌ لا خفاءَ بهم             هم یُعرَفون بسیماهم إذا شهدوا

             للَّه معشرُ صدقٍ کلّما تُلیت             على الورى سورةٌ من مجدِهم سجدوا

             ذرّیةٌ أبهرت طه بجدِّهمُ             و هل أتى بأبیهم حین تنتقدُ «2»

             و إن تُصُنِّعَ شعرٌ فی ذوی کرمٍ             یا ابن النبیّ فشعری فیک مقتصدُ

             أصبتُ فیک رشادی غیرَ مجتهدٍ             و لیس کلّ مصیبٍ فیک مجتهدُ

             بسطت عرضَ فناءِ الدهرِ مکرمةً             طرائقُ الحمد فی حافاتها قِدَدُ «3»

 

توفّی المترجَم بجرجان بعد سنة (377) و قبل سنة (385)، فقد بعثه الصاحب

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 126

 

ابن عبّاد رسولًا إلى الأمیر أبی الحسن ناصر الدولة سنة (377)، و وجّهه بعدها إلى أبی العبّاس الضبّی إلى أصفهان، و لمّا انقلب من أصبهان إلى جرجان لم تطل به الأیّام حتى أصبح مقبوراً، کما ذکره الثعالبی «1»، فوفاة المترجَم فی حیاة الصاحب المتوفّى (385) تستدعی وقوعها بین التاریخین حدود (380).