اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

شرح حال سید حسین رضوى

متن فارسی

سید حسین پسر امیر رشید پسر قاسم رضوى هندى نجفى حائرى، یگانه‌اى است که علم فراوان را با ادب برجسته با هم داشت، و نابغه‌اى بود که تبار بلند و پاک را با دانش فراوان و شعر خویش جمع کرده است، شعرى که درو گوهر را را در برابر خود خوار می‌کند: عالمى بزرگوار و والا، و ادیبى ناقد، و کسى بود که داشتن یک فضیلت، او را از فضایل دیگر باز نمی‌داشت. و آثار نیکوى او از افتخارات دیگرش، قابل تفکیک نیست.

پدرش، او را از هند به نجف اشرف آورد وى در آنجا به کسب علم مشغول شد، و پس از چندى، آنجا را بقصد جوار امام شهید علیه السّلام ترک گفت، و در حضور مدرس یگانه سید نصر اللّه حائرى کسب فیض کرد، و قصایدى در مدح استاد مدرس خود دارد، از آنجمله گفته است:
– اى آن راد مرد بزرگوارى، که باران احسانش جارى است.
– اى آن شخصى که از فراوانى جودش، من در ناز و نعمت و قدرت بسر می‌برم.
– اى بزرگوارى که در طول روزگاران، هر گونه بیم و آزار را از ما بر طرف کرده‌اى.
– درود خداى عرش بر تو باد، مادام که برق پشت حجاب پنهان است.

از استادان او، سید صدر الدین قمى شارح «وافیة»، و شیخ عبد الواحد کعبى نجفى درگذشته بسال 1150، و شیخ احمد نحوى را می‌توان نام برد. خط نیکو می‌نوشت چنانکه دیوان استادش سید مدرس حائرى را بخط او دیده‌ام. در کربلاى معلى در بین سالهاى 1156 تا 1160 وفات یافته است، اما اینکه بعضى مجموعه‌ها وفات او را بسال 1170 دانسته‌اند، من به مدرکى که این امر را اثبات کند، دست نیافته‌ام

شاعر ما رضوى، دیوان شعرى آکنده از در و گوهر، در مدایح، از خود به یادگار نهاده، که اینک نمونه‌هایى از آن آورده می‌شود:
– اى ساکنان «حى»، آن وفادارى گذشتگان کجا است؟ اى کاش می‌دانستم که چه جفایى بر ما می‌رود.
– دلى از آتش خانمانسوز عشق، تفته دارم، و مژگانى خونبار.
– هر آن گاهى که از قلمرو شما برقى درخشیدن گیرد، یا بلبلى بر شاخساران نغمه آغازد،
– اشک از دیدگانم سرازیر می‌شود، و ناله دل به یاد آن روزهاى از دست رفته و سوک بزرگ سر می‌دهم.
– اى کسى که مرا بداشتن این عشق ملامت می‌کنى، مرا از این سرزنش رها کن، که نتیجه آن، ترغیب بیشتر خواهد بود.
– آنان، امید من هستند، خواه با من باشند، یا از من دورى گزینند، نیکى کنند یا بد کنند.
– آنان، آن باده را، که خدا از ازل در پیمانه ریخته، بر من متجلى ساخته‌اند.
– این باده‌اى ازلى بوده، نه باده انگورى که از تاک گرفته می‌شود.
– جلوه حسنى که از این باده برخاسته، همه یاران را به سجده افکنده است.
– پیش از چشیدن این باده، همه، مستان آن بودیم. و زبان، اشاره نارسایى از این مستى دارد.
– آنگاه، از روى زمین رفتند، لکن این فناى آنها، عین بقا بوده است.
– آن سروران، همه پیشوایان من بودند، و آیا این نداى این عاشق، بر آن دور افتادگان نفعى دارد؟
– روزگارى من در کنار آنها بودم، اما زمانه مرا از آنان دور ساخت. آیا کار سرنوشت، برگشت دارد؟
– آیا هرگز دیده‌اید که من، از شما روى ملال درکشم؟ و یا از آن کسى که سرزمین مکه بر وجود او مشرف شده است.
– آن سر آفرینش افلاک و آیت مجد، که همه اشیاء، ببرکت وجود او پیدا شده است.
– مزایاى وجود او، از عدد ستارگان بیشتر، و از بلندى آنها والاتر است.
– خرد و اندیشه اندیشمندان، هر چه اوج بگیرند، به پاى کمالات او نمی‌رسند، و سرانجام حیران می‌گردند.
– از خاندان پاک، و صاحب اخلاقى سخت بزرگ و ستوده است. و مقامى دارد، که همه اصفیاى عالم، در پیشگاهش سر تعظیم فرود می‌آورند.
– آن شخصیتى که به داشتن وحى و کتاب از جانب خدا مخصوص گشته، و کتاب و هدایتش اینک در دسترس همگان است.
– اى ابو القاسم، اى پیامبرى که در برابر قدرت تو، همه بزرگان اظهار خضوع می‌کنند.
– تو در بلندى مقام و والایى قدر، به مقام قاب قوسین رسیدى. دگر پیمبران، چگونه این پایگاه را دریابند؟ «1».
– بخاطر تو، ماه آسمان دو نیمه شد، اى آسمانى که بر همه آسمانها برتر آمدى «2».
– توئى که آفتاب را به خاطر على علیه السّلام برگرداندى، تا پرتو خود را دوباره در پهنه زمین بگسترد.
– تو نورى هستى، که بر هر فروغ دگرى چیره شدى، و همه از این نور هدایت تو بهره‌مند می‌شوند.
– تو همواره در پس پرده می‌تابیدى، حتى آنگاه که آدم و حوا، قدم به عرصه وجود نگذاشته بودند.
– پس خداى، ترا بهترین انبیا و پیغمبرى قرار داد، که نصیحت و تقوا و و آیین وفا را در جهان پیاده کند.
– مردم را به آئین پاک و بخشنده و آسانگیر دعوت کردى. خدایا! این چه دعوت زیبایى است!
– با تیغ و نیزه‌هاى بلند، به پیکار مشرکان و دشمنان رفتى، دشمنانى که بر نابودى تو کمر بسته بودند.
– خاندان تو، بهترین و بزرگوارترین خاندانها، و همه، مردانى پرهیزگار و دانشمند بودند.
– همه، باغهاى کرامت و بخشش، و ارواح پاک، و در مقامى از سماجت بودند، که میوه‌ها و ثمراتش بهمگان می‌رسید.
– خیر و سعادت، از محضر آنها گرفته می‌شود، و همواره خوان کرمشان گسترده است، و دعاها در آستانشان مستجاب می‌شود.
– اى پیشوایان! شما هدایتگر، و بهنگام رسیدن سختیها وسیله رسیدن من به سعادت و بهروزى هستید.
– من این شعر را، همچون در و گهر، به هواى شما پرداختم و به نظم کشیدم.
– درود خداى بزرگ بر شما باد، تا هر زمان که سپیده می‌دمد، و شب دامن می‌کشد.
– تا آنگاه که عاشق دلباخته‌اى، به بانگ حزین بانگ می‌زند، که «اى ساکنان» حى، وفاى دیرینه کجا رفت» «1»؟

قصیده‌اى دارد در مدح امیر مؤمنان علیه السّلام:
– آنگاه که شب زنده‌داران را خواب و غفلت فرا گرفته، و رهروان از رهروى باز مانده‌اند، یاد تو به سراغ من آمد.
– اى کسى که به دیدار و زیارت او دل بسته‌اى، این یاد و نام اوست که از مقام والایى، مرا به نوازش گرفته است.
– یاد تو، در شکم شبهاى تاریک، بسراغ من آمد، و دیده و دلم را به تماشاى تو روشن ساخت.
– ترا بخدا سوگند، آنگاه که من پاى در قبر گذارم، و ظلمت و تاریکى سراسر وجودم را می‌پوشاند، چگونه راهنمایى خواهم شد، و سامان خواهم یافت؟
– و چگونه خواهم خفت، و پلکهایى را که در همه ایام، بیاد تو باز بوده است، بر هم خواهم گذاشت؟
– پاسخ خواهم شنید، که مرا، آن ناله و زارى تو- ناله‌اى که چون شعله‌هاى آتش بر می‌خاست- به یارى تو رسانده است.
– این آرزو و خیال، سرزمین وجود مرا شستشو می‌دهد، در حالى که در شبان وصل، ابرى تند می‌بارد،
– بارانى که گویى باران مهر و محبت امیر مؤمنان- صلوات اللّه علیه- است، که در گلگشت احسانش به ریزش پرداخته است.
– این وجود گرامى على ابن الحسن مرتضى علیه السّلام است، که از سلاله پاکان است، و خود، پاک و مطهر.
– امام هدایت با فضل کامل، دریاى احسان که بخشش فراوان دارد.
– او وصى پیامبر است، با فرمان خداوند، و برهان آشکار.
– جوانمردى است با حلم و بردبارى بی‌نظیر، که نه کینه در دل، و نه گره در ابرو دارد.
– شرافت بیهمتا، سرورى و بزرگوارى بیمانند، و نسیب پاک، مخصوص اوست.
– خاندان على- علیه و علیهم السّلام- بنیادى استوار دارد، با ستونهاى مستحکم ساخته شده و نور آشکار و تابان، آنرا فرا گرفته است.
– نه فرشته‌اى می‌تواند به والایى این خانه پر گشاید، و نه فلکى گرد او تواند دور بزند.
– مردم، به هر مرتبه و مقامى که برسند، در پیشگاه او ناچیز و کوچک خواهند بود.
– هرگاه در جنگ بخواهد بر دشمنان حمله کند، لشکرش مرگ و نابودى دشمنانرا به ارمغان می‌آورند، و خداى بر آنان نصرت می‌دهد.
– چنانکه گویى دل و جان دشمنان، همچون مرغان پر می‌کشد، و قالب تهى می‌کند.
– اى جد بزرگوار! زبان هر چه رسا و بلیغ باشد، از بر شمردن اوصاف کمال تو ناتوان است.
– در والایى قدر شما، این بس که خداوند، شما را ستوده و تعریف کرده است، و سعى شما را مشکور دانسته است.
– ابرهاى رضوان و الطاف خداوندى، بر سرزمین وجود تو، باران رحمت باریده است.
– تا پایان روزگار، تا آنگاه که مشتاقان و زائرانت، بیابانهاى بی‌آب و علف را پشت سر گذاشته، به آستان بوسى شما خاندان می‌شتابند.
– اى که در حالت شرمندگى، چشمان خود را، از سختیها و محرومیتها، به زیر انداخته‌اى،
– سختیهایى که روزم را شام تار کرد، و راهها را بر من بسته است.
– اى آرزوهایى که تن مرا، در پیش مردم، نزار و لاغر کرده‌اید.
– خواب آرام را بمن دریغ مدارید، که با دورى آن، از، یاد دوست جدا می‌افتم.
– بخدا که چقدر اشخاص، به یک نگاه تو هلاک شده‌اند.
– اى خاک و سرزمین وداع، چه اشگها که به ریگستانهاى تو نثار شده است.
– آیا کسى هست که مرا از گمراهى و سرگشتگى برهاند، و در سایه تو نشاند؟
– دریغا بر روزگاران که گذشت، روزهایى که در کنار حبیب خود براین خاکستان بسر می‌بردم.
– هرگز فراموش نمی‌کنم، دست جدایى همیشه مرا بآن سو می‌کشاند.
– به من اشاره می‌کند، و می‌پرسد: حالت چون است؟ می‌گویم تیره بخت و تیره روزگار.
– تبسمى می‌کند و می‌گوید: فرزندان هدایت شده، همه این سانند.
– پاسخ می‌دهم: هرگاه احوال کسى را که تو مالک وجود اویى، بدانى،
– خواهى دانست که من نویسنده‌اى هستم، که جمال و کمال ترا، در نوشته‌هایم می‌نمایانم.
– «الف» اشعار و آثار من، اندام کشیده ترا از «الف» قامت زیباى تو گرفته است.
– «میم» در آثار من، گویى گردى دهان پر تبسم و شیرین تو است، و نقطه پایان اشعار من، به مشک خال تو ختام می‌یابد.
– «صاد» در این نوشته‌ها، نمودار آن آبدانهایى است که در روز درگذشت تو از اشک چشم من لبریز گشته است.
– دندانه «سین»، نشانى از طره و جعد مشکین تو، که مرا در کمند و دام خویش بداشته است.
– «دال» همچون بنا گوش تو، که به دست دلال و ناز، مرا آشفته داشته است.
– و قطعه‌هاى کلامم، از دل پاره پاره و ترسانم حکایت می‌کند، که بدامن تو پناه آورده است.
– ترکیبات شعرم، همچون گردنبندهایى زیبا، که گردن نکورویان را آرایش داده است.
– آنگاه که همه سطور این سروده‌ها به پایان رسد، و کمال ترا بستاید،
– چون یاقوتى خواهد درخشید، و به زبان حال خواهد گفت، که من مرد این میدان نیستم (که ترا کما هو حقه بستایم).
– بلکه این بخشى از حدیث اشتیاق است، که هرگاه انگیزه دوستى نبوده، در این میدان طبع ازمایى نمی‌کردم.

و در ابیات زیر، کلام امیر مؤمنان علیه السّلام را، در شعر نشانده و تضمین کرده است:
– هرگاه بخواهى فرمانرواى کسى باشى، بر او احسان کن، و هرگاه بخواهى با کسى برابرى کنى، از او اظهار بی‌نیازى کن،
– و اگر داراى عزت و قدرت هستى، و خواستى خوار و زبون گردى، حاجت خود پیش او ببر، آنگاه اسیر او خواهى شد.

بخشهایى از تاریخ زندگانى این شاعر، و ستایش اشخاص را که در حق او کرده‌اند، از کتابهایى چون «نشوة» و «طلیعة» و صفحات «اعیان الشیعه» (ص 46- 57 جلد بیست و ششم) انتخاب کردم.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 513

متن عربی

الشاعر

السید حسین ابن الأمیر رشید بن القاسم الرضوی الهندی النجفی ثم الحائری. أوحدیٌّ ثنّى علمه الفائق بأدبه الرائق، و عبقریّ زان حسبه الزکیّ بفضله الجمِّ و قریضه المزری بعقود الدرر و منثور الدراری، فهو عالم بارع، و أدیب ناقد، لم تُشغله فضیلة عن فضیلة، و لا ثنته مأثرة عن مفخرة.

جاء به أبوه من الهند إلى النجف الأشرف فاشتغل بها، و بعد لأی غادرها إلى جوار الإمام السبط الشهید- الحائر المقدّس- و تخرّج بها على السید المدرّس الأوحد

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 514

السید نصر اللَّه الحائری، و له قصائد عدّة یمدح بها أستاذه المدرّس، و لأستاذه یمدحه قوله:

یا أیّها الشهمُ الذی             غیث الندى منه وکفْ‏

یا ذا الذی فی جودِهِ             قد طال لی باعٌ و کفْ‏

یا ماجداً طولَ المدى             صدَّ الأذى عنّا و کفْ‏

حیّاک ربُّ العرشِ ما             برقٌ تبدّى فی السدفْ‏

 

من أساتذته السیّد صدر الدین القمیّ شارح الوافیة، و الشیخ عبد الواحد الکعبی النجفی المتوفّى (1150)، و الشیخ أحمد النحوی، و کان جیّد الخطّ وقفت على دیوان أستاذه السید المدرّس الحائری بخطّه. توفّی بکربلاء المشرّفة بعد سنة (1156) و قبل الستّین برّد اللَّه مضجعه، فما عن بعض المجامیع أنّه توفّی (1170) لم أقف على ما یعاضده.

خلّف شاعرنا الرضوی دیواناً مفعماً بالغرر و الدرر، و من شعره فی المدیح:

جیرةَ الحیِّ أین ذاک الوفاءُ             لیت شعری و کیف هذا الجفاءُ

لی فؤادٌ أذابه لا عجُ الشو             ق و جفنٌ تفیضُ منه الدماءُ

کلّما لاح بارقٌ من حماکمْ             أو تغنّت فی دوحِها الورقاءُ

فاضَ دمعی و حنَّ قلبی لعصرٍ             قد تقضّى و عزَّ عنه العزاءُ

یا عذولی دعنی و وجدی و کربی             إنَّ لومی فی حبِّهم إغراءُ

هم رجائی إن واصلوا أو تناءوا             و موالیَّ أحسنوا أم أساؤوا

هم جلوا لی من حضرة القدس قدماً             راح عشق کؤوسها الأهواءُ

خمرةٌ فی الکؤوس کانت و لا کر             مٌ و لا نشوةٌ و لا صهباءُ

ما تجلّت فی الکاس إلّا و دانت             سجّداً باحتسائها الندماءُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 515

ثم مالوا قبل المذاقِ سکارى             من شذاها فنطقُهم إیماءُ

ثم باتوا و قد فنوا فی فناها             إنَّ عینَ البقاءِ ذاک الفناءُ

سادتی سادتی و هل ینفعُ الصبَّ             على نازحِ المزارِ النداءُ

کنت جاراً لهم فأبعدنی الده            – رُ فمن لی و هل یُردّ القضاءُ

أترونی نأیتُ عنکم ملالًا             لا، و من شُرِّفت به البطحاءُ

سرّ خلقِ الأفلاکِ آیة مجدٍ             صدرتْ من وجودِهِ الأشیاءُ

من مزایاه غالبت أنجمَ الأُف            – ق فکان السنا لها و السناءُ

رتبٌ دونها العقولُ حیارى             حیث أدنى غایاتِها الإسراءُ

محتدٌ طاهرٌ و خُلقٌ عظیمٌ             و مقامٌ دانت له الأصفیاءُ

خُصَّ بالوحی و الکتاب و ناهی             ک کتاباً فیه الهدى و الضیاءُ

یا أبا القاسمِ المؤمَّلَ یا من             خضعتْ لاقتدارِهِ العظماءُ

قاب قوسین قد رقیتَ علاء             [کیف ترقى رقیَّکَ الأنبیاءُ] «1»

و لک البدرُ شُقَّ نصفین جهراً             [یا سماءً ما طاولتها سماءُ

] و دعوت الشمسَ المنیرةَ رُدَّت             لعلیٍّ تمدّها الأضواءُ

أنت نورٌ علا على کلِّ نورٍ             ذی شروقٍ بهدیه یُستضاءُ

لم تزل فی بواطن الحجبِ تسری             حیث لا آدم و لا حوّاءُ

فاصطفاک الإلهُ خیرَ نبیٍّ             شأنه النصحُ و التقى و الوفاءُ

داعیاً قومَه إلى الشرعةِ السم            – حاءِ یا للإلهِ ذاک الدعاءُ

و غزا المعتدین بالبیضِ و السم            – ر فردّت بغیظِها الأعداءُ

و له الآلُ خیرُ آلٍ کرامٌ             علماءٌ أئمّةٌ أتقیاءُ

هم ریاضُ الندى و روحُ فخارٍ             و سماحٌ ثمارُها العلیاءُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 516

یُبتغى الخیرُ عندهمْ و العطایا             کلَّ حینٍ و یستجابُ الدعاءُ

سادتی أنتمُ هُداتی و أنتمْ             عدّتی إن ألمّتِ البأساءُ

و إلى مجدِکم رفعت نظاماً             کلآلٍ قد تمَّ منها الصفاءُ

خاطری بحرُها و غوّاصُها الفک            – ر و نظّامُ عقدِهنَّ الولاءُ

و علیکم صلّى المهیمنُ ما لا             ح صباحٌ و انجابتِ الظلماءُ

أوشدى مغرمٌ بلحنٍ أنیقٍ             جیرةَ الحیِّ أین ذاک الوفاءُ

 

و له یمدح أمیر المؤمنین علیه السلام:

ألمَّ و قد هجع السامرُ             و عُطّل عن سیرِه السائرُ

خیالٌ لعلوى أتى زائراً             وُقیتَ الردى أیّها الزائرُ

طرقتَ فجلّیتَ لیلَ العفا             و قرّبک القلبُ و الناظرُ

نشدتُکَ باللَّهِ کیف اهتد             یت إلى مضجعی و الدجى ساترُ

و کیف عثرت بجفنی و قد             غدا و هو طولَ المدى ساهرُ

فقال هدانی إلیک الحنینُ             و نار جوىً شبهها الهاجرُ

سقى ربعَ علوى و ذاک الخیالَ             و لیلَ الوصالِ حیاً هامرُ

ملثٌّ «1» یُحاکی نوالَ الأمیرِ             و من روضُ ألطافِه زاهرُ

علیٌّ أبو الحسن المرتضى             علیُّ الذرى الطیِّبُ الطاهرُ

إمام هُدىً فضلُه کاملٌ             و بحرُ ندىً بذلُه وافرُ

وصیُّ النبیِّ بنصِّ الإلهِ             علیه و برهانه الباهرُ

فتىً راجحُ الحلم لا وجهُه             قطوبٌ و لا صدرُه واغرُ

له الشرفُ الضخمُ و السؤددُ الم            – فخّمُ و النسبُ الطاهرُ

و بیتُ عُلىً شاد أرکانه             قنا الخطّ و الأبلجُ الباترُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 517

إلى حیثُ لا ملکٌ سابقٌ             هناک و لا فلکٌ دائرُ

إذا ساجلَ الناسَ فی رتبةٍ             فکلٌّ لدى عزِّه صاغرُ

و إن صالَ فالحتفُ من جندِه             و ربُّ السماء له ناصرُ

کأنَّ قلوب العدا إن بدا             من الرعبِ یهفو بها طائرُ

أیا جدُّ إنَّ لسان البل            – یغِ عن حصرِ أوصافِکم قاصرُ

کفاکم عُلىً أنَّ ربَّ السما             ء فی الذکر سعیَکم شاکرُ

فجاد ربوعَکَ من لطفِهِ             سَحابٌ برضوانِه ماطرُ

مدى الدهر ما قد طوى سبسباً             لتقبیل أعتابِکم زائرُ

 

و من شعره قوله:

یا مخجلًا حَدَقَ المها             أوقعت قلبی بالمهالکْ‏

و معیدَ صبحی کالمسا             ضاقت علیَّ به المسالکْ‏

یا مُنیتی دون الملا             أنحلتَ جسمی فی ملالکْ‏

هبْ لی رقادی إنَّه             مذ بِنْتَ أبخلُ من خیالکْ‏

للَّه کم لک هالکٌ             بشبا اللواحظِ إثرَ هالکْ‏

یا موقفَ التودیعِ کم             دمعٍ نثرتُ على رمالکْ‏

هل لی مقیلٌ من ضلا             لی أم مقیلٌ فی ظلالک‏

لهفی على عصر مضى             لی بالحبیبِ على تلالکْ‏

باللَّه أین غزالُک ال            – فتّانُ ویلی من غزالکْ‏

لم أنسَه و یدُ النوى             تستلُّ أنفسَنا هنالکْ‏

أومى یسائل کیف حا             لُک قلت داجی اللونِ حالکْ‏

فافترّ من عجبٍ و قا             ل بنو الهوى طرّا کذلکْ‏

فأجبته لو کنت تعلمُ             قدرَ من أصبحت مالکْ‏

لعلمتَ أنّی عاشقٌ             ما إن یقصّر عن منالکْ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 518

أنا کاتبٌ أظهرتُ أس             رارَ الکتابةِ من جمالکْ‏

ألفٌ حلت فکأنّها             من حسنِ قدِّک و اعتدالکْ‏

میمٌ کمبسمِک الشهیِّ             ختامُه من مسکِ خالکْ‏

صادٌ کغدرانٍ جرت             من أدمعی یوم ارتحالکْ‏

سینٌ کطرّتِک التی             ألقت فؤادی فی حبالکْ‏

دالٌ کصدغِک شوّشت             بیدِ الدلالِ و غیر ذلکْ‏

و مقطّعاتٌ قد حکت             قلبی المروّعَ من ذیالکْ‏

و مرکّباتٌ کالعقو             د تزین أجیادَ الممالکْ‏

و إذا تناسقتِ السطو             رُ سوافراً کنّا کمالکْ‏

یا قوت أصبح قائلًا             فی الجمع ما أنا من رجالکْ‏

قسماً بها لو لا الهوى             ما کنت من جرحى نبالک‏

 

و من شعره فی عقد کلام لأمیر المؤمنین علیه السلام:

أنعم على من شئت کن أمیره             و استغن عمّن شئت کن نظیره‏

إن کنت ذا عزٍّ ورمت أن تهُنْ             فاحتج لمن شئت تکن أسیره‏

 

جمعت شتات تاریخ حیاته، و عقود جمل الثناء علیه المبثوثة فی المعاجم، من النشوة و الطلیعة و غیرهما صفحات أعیان الشیعة «1» (ص 46- 57) من الجزء السادس و العشرین.