اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

شرح حال سید نور الدین على(ثانى)

متن فارسی

سید نور الدین على (ثانى) فرزند سید نور الدین على (بزرگ) پسر حسین پسر ابو الحسن موسوى عاملى جبعى است. او یکى از مشایخ طائفه و از بزرگان شیعه است.

از سر آمدان علما است که علم و ادب را با هم جمع کرده، و به زیور تقوى و ورع آراسته است. همچون پدرش، از معاریف خاندان وحى، و از افراد بیهمتاى علم و فضیلت، و چهره‌اى شناخته شده از شاگردان شهید ثانى است.

شخصیت مورد بحث ما، پیش پدر بزرگوارش سید شریف طاهر، و در نزد دو شخصیت بزرگوار درس خوانده است: یکى صاحب (المدارک) که برادر پدرى او بوده، و دیگر شیخ حسن پسر شیخ شهید ثانى که برادر مادرى وى بوده و از اینها اجازه روایت دارد.

و باز از دو شیخ بزرگوار، اجازه روایت دارد: یکى عرضى حلبى «1» دوم بورینى شامى «2» در اجازه‌اى که به مولى محمّد حسن نوشته چنین آورده است: من بخشى از مولفات عامه را که در باب معقول و فقه و حدیث آمده، از دو شیخ بزرگوار و محدث- که هر دو از اعلم دانشمندان و پیشواى عصر خود بودند- یعنى عمر عرضى حلبى و حسن بورینى شامى روایت می‌کنم. و این مطابق اجازه‌اى است که از طرق مفصل در اجازاتشان، نسبت به من داده شده است.

و از سید نیز روایت می‌کنند مطابق اجازه‌اى که از ملا محمّد طاهر قمى متوفاى 1098 (ان شاء اللّه و شرح حالش خواهد آمد) گرفته است:
شیخ هاشم پسر حسین پسر عبد الرووف احسائى «3».
شیخ ابو عبد اللّه حسین پسر حسن پسر یونس عاملى عیناثى جبعى «4».
ملا محمّد حسن پسر محمّد مؤمن با اجازه‌اى که به تاریخ 1051 ه دریافت کرده «5».
و سید محمّد مؤمن پسر دوست محمّد حسین استر آبادى، ساکن مکه مکرمه، که در آنجا در سال 1088 بشهادت رسیده، و خود از شاگردان شخصیت مورد ترجمه بوده است، و شرح حالش را در (شهداء الفضیلة) می‌توانید مطالعه بکنید «1» و ملا محمّد باقر پسر محمّد مؤمن خراسانى سبزوارى، درگذشته بسال 1090 از شاعر بزرگوار ما (بموجب اجازه‌اى که به ملا محمّد شفیع داده است) روایت می‌کند «2».
و شیخ جعفر پسر کمال الدین بحرانى درگذشته بسال 1091 «3».
و سید احمد نظام الدین، درگذشته بسال 1086 پدر سید على خان مدنى صاحب (السلافة) مطابق نوشته روضات الجنات ص 413.

به طور کلى هر جا در کتابهاى شرح حال، از شاعر گرانمایه ما- نور الدین مطلبى بیابى، خواهى دید که همه با جمله‌هاى احترام آمیز و با بیان آگنده از ستایش از او یاد کرده‌اند، و او را از چهره‌هاى دین و دانش معرفى کرده‌اند.

سید بزرگوار ما صدر الدین مدنى در «سلافة العصر» ص 302، از او چنین یاد می‌کند:
او کوهى از دانش، و بازوى دین و ایمان، و مالک زمام تألیف، و تصنیف، و فردى بود که در روایت و درایت تبحر داشت. در میان سپاه مکارم، بلندترین پرچم را بدست او می‌دیدید، و فضیلتى داشت که هر پژوهنده‌اى از آن بهره می‌گرفت و گویى ماه در مقدم او می‌تابید، و ابر بارنده از کرمش عرق شرم می‌ریخت. اخلاقش چیزى بود که بزرگان را می‌آراست، و صوت وصیتش در سحر کارى و مهارت، همه جا فراگیر بود.
فسار مسیر الشمس فى کل بلدة و هب هبوب الریح فى البر و البحر یعنى: همچون آفتاب، در هر شهرى می‌تابید. و همچون باد، بر خشکى و دریا وزیدن داشت.

او بمقامى رسید که پژوهشگران مجد و والایى، جز در پیشگاه او آرمان خود نمی‌یافتند. و خبر گزاران و کارگزاران فضل و دانش، جز حلقه باب او نمی‌جستند. و او در آغاز کار خود که از شام شروع شد، هیچ پژوهنده‌اى عزت و سعادتى جز او را نمی‌شناخت، همه احترام او می‌داشتند و بر فرمانش تمکین می‌کردند. آنگاه از شام به سوى مکه (شرفها اللّه تعالى) متوجه شد و این دومین کعبه آمال او بود. و به استلام ارکان کعبه پرداخت، همچنانکه ارکان بیت عتیق را استلام می‌کنند. و از نغمه جان نواز کعبه، همانگونه که از رایحه مشک، مشام را خوش می‌دارند، جانش را بهره‌مند گردانید، آنجا که حاجیان براى آمرزش گناهان از هر سو بدان دل می‌بندند و با اشتیاق، عنان اشتران و مرکبها را بسوى آن بر می‌گردانند. و من او را در مکه، در حالى که حدود نود سال داشت، دیدم. و مردم همه از او یارى می‌جستند، و او از کسى کمک نمی‌طلبید. همواره عزت و سر بلندى در میدان حیاتش نمایان بود و تا پایان عمر که دعوت حق را لبیک گفت، در آن خاک پاک مسکن گزید. و همچون ابرهاى گرانبارى، بر پهنه شهرها گذر کرد و فرود آمد، در آنجا بخاک رفت. وفاتش در 13 روز مانده از ذى حجه سال 1068 اتفاق افتاد خدایش رحمت کناد. اشعارى دارد که از بلندى مقام و قدرت هدایت و بیان او حکایت می‌کند.

از جمله در تغزلى گوید:
اى کسانى که از دل من می‌گذرید، از پس آنکه در سویداى دل فرود می‌آیید، آنرا ترک می‌گوئید. شما بی‌جهت، با ریختن خون من، ستمکارى کردید. و اى کاش می‌دانستم که به عشق چه کسى تمایل کرده‌اید. با دورى خود، سیل اشک را از دیدگانم باز کرده‌اید و مژگان دیده را با سرمه بیدارى سرمه زده‌اید.
اى آن کسانى که با دورى خود، کبد مرا رنجور داشتید، آیا وقت آن نرسیده است که این رشته بریده را پیوند بدهید؟! اى آنانکه با دیگران پیوستید و مطلقا با ما بیوفایى ورزیدید. چگونه می‌تواند خود را قانع کند کسى که من، زندگانى خود را به عشق او بسر آوردم، و او از من روى برتافت؟ شگفتا از کسى که عمرى در مهر دوستى بسر آورد، و امیدهایش در وصل دلدار به نومیدى انجامید.
این در کدام آیین است که خون عاشقان را بریزند، و از پس کشتن، دیه‌اى بر قاتلان تعلق نگیرد؟
اى شگفتا از مردانى که صاحب نیزه‌هاى براق بودند، آیا ستمهایى که با مردم کرده‌اند، بس نیست؟
چه کسى انصاف مرا می‌دهد، درباره کسى که هرگز دلم از او فارغ نبوده است و هیچ کارى نتوانسته مرا از او باز دارد؟
همواره تورهاى دام من، در مرتع و چراگاه وجودش گسترده بوده است، چرا که شکار محبت هنر من است، و مرا در این هنر توانائیها است.
سرانجام نداگرى بر من بانگ زد، که از مرکب آرزو فرود آى. آن غزالى را که شیفته‌اش بودى، صید کرده‌اند.
من از این گفته، سرگشته و حیران شدم، و عقل از جانم گریخت، و زمین و همه راههاى آن بر من تنگ آمد.
من اظهار داشتم: ترا بخدا سوگند می‌دهم که بگوى چه کسى او را شکار کرده؟ و آنها را از این مسیر باز گردان.
در پاسخ اظهار داشت: تو چگونه می‌توانى آنان را ببینى؟ چرا که آنان از عرصه روزگار رحلت کرده و گذشته و گذاشته‌اند، و از این پس اشتران راه او را نیکو یافته‌اند.

و در یکى دیگر از اشعار خود، که از غرر اشعار اوست، در مدح یکى از امیران چنین گفته است:
ترا افتخارات بزرگى است، و سعادت همواره در وجود تو سایه گستر است. عزت و سرورى و پیروزى، زندگانى تو را پوشانیده است. مجد و شکوه وجود و عطا و همه فضیلتها و نعمتها، در وجود تو جمع است، و سپاس اینهمه نعمت، واجب. رفعت و بلند مقام تو، سر در کهکشان دارد، و دیگر اختران بر محور وجود تو می‌چرخند.
ترا آنچنان پایگاه رفیعى است، که هرگاه بخواهى، می‌توانى جا در کنار ستاره سهامى یابى و خواسته‌هایت را به چنگ می‌آرى.
تو، اینهمه مجد و بزرگى را در کودکى و خردسالى دریافت کرده‌اى، و نشگفت اگر کمال جوانى را در گهواره بدست آورده‌اى.
آنگاه که خواهى حمله کنى، بر قله «سراحین» دست می‌یابى و تیغ و نیزه از تحمل دلیرى تو کند و ناتوان است.
در میدان مسابقه اسب دوانى، تو از همه چابک سواران که از هر سو شرکت کنند، گوى سبقت می‌برى.
بر بیشه‌هاى نبرد، همچون شیران دلیر حمله می‌برى، و بدنبال خود، آثار جاویدان باقى می‌گذارى و آنگاه که در میدان جنگ، صداى خوردن شمشیرهاى تو بگوش رسد، هیچ کس نمی‌تواند لباس و پوشاک و غنایم را در میدان پیکار، از هم باز شناسد.
آنگاه که نیزه‌ها و شمشیرهاى لشگریان تو در میدان جنگ برق بزند، لشگریان پر شمار دشمن، دیگر به حساب نمی‌آیند.
تو، همچنان در کشتار دشمنان اقدام کن. و بی‌آنکه از پستى آنها واهمه داشته باشى، بر اعدا پیروز باش، چرا که در رأى استوار تو جز کردار چیزى موجه نیست.
کمر همت و حزم را بر میان بزن، و همه مرتبه‌هاى دشمن، زبون تو خواهد شد. تماشاگران کمال و دلاورى تو، که این دلائل محکم را در وجود تو دیدند، دیگر هیچ ظن و گمان دروغین، آنها را فرا نخواهد گرفت، و تو آن گمانهاى دروغین را از دشمن خواهى سترد.
آرى، با تیغهاى آبدار بران، آدمى آرمانهاى بلند را بکف می‌آورد.
و هر چه روزگار تنگ و تاریک، در برابر همت، دشوارها آسان می‌گردد.
نیاکان تو، آنچنان بنیاد بزرگوارى و سرورى پى افکنده‌اند، که همه مراتب و مناصب بزرگ، بر روى آن بنا شده است.
تو پاک و نیکو گشتى و بزرگى و مجد هم، در وجود تو ریشه و شاخ گسترانید و نیاکان تو همه مقصد بزرگواران و پرهیزگاران بودند.
آرى هر آنکه از ریشه و تبار پاک باشد، همه بزرگواریها و مکارم به سوى او می‌شتابد، و همه آرزوها و آرمانها بر او گردن می‌نهند.

شرح حال این شاعر را، در بحار (25 ص 124) و ریاض العلماء و خلاصة الاثر (3: 132- 134) و روضات الجنات (ص 530) و الفوائد الرضویه (1: 313) و الکنى و الالقاب (3: 223) می‌توان یافت صاحب «امل الامل» گوید:
و من حضور او را در هنگام خردسالى خودم- چند روزى که در شام براى تدریس حاضر می‌شد- درک کرده‌ام. و هم چنین چند روزى هم در مکه او را دیده‌ام، و او پیش از بیست سال در مکه سکونت کرد.

و در رثاى مرگ او قصیده‌اى شامل 72 بیت سروده‌ام که چنین آغاز می‌شود:
«بر نظیر چنین از دست رفته‌اى- به جاى آنکه سینه‌ها را چاک کنند- آدمیان دلها و جوارح خود را پاره می‌کنند.
هر آن دلى که در این مصیبت از ناراحتى آب نشود بر او نفرین خدا باد مصیبتى که نزدیک است سنگهاى سخت، از سنگینى آن خرد و ذوب بشود.
سیل اشکها در داغ مصیبت او در آن روز جارى گشت، و زمین با آنهمه گستردگى تنگ شد.
نزدیکان و دوران همه، بر این سرود بزرگوار و شریف گریه سر دادند.
آنگاه که مرگ، از پس طلوع آفتاب بر او حمله آورد، درخشش دین الهى از دیده‌ها پوشیده شده، و جامه سیاه پوشید. و از آن پس، هر شخص جلیل در مقایسه با او حقیر آمد، و هر زیبایى، در کنار جمال او، ناتمام و معیوب جلوه کرد.
چه کسى بعد از او، سائلان را آذوقه و خواربار خواهد داد؟ و چه کسى برخواسته خواهندگان پاسخ خواهد گفت؟ چه کسى با اندیشه خود مشکلات راحل، و تاریکهاى نابگشوده و اسرار نهان علم را بیان خواهد کرد؟
دیگر در روزگارى که کمتر کسى در تاریکى شب به پیشگاه خدا پناه می‌برد، چه کسى پس از او در تیرگیهاى شب دعا خواهد کرد؟
چه کسى در تیرگى شب، از خدا آمرزش خواهد خواست؟ و از اینکه گناهان او را در بر گرفته، اشک خون خواهد ریخت؟
دیگر چه کسى دنیا را با دین، با جاه و مقامى که دارد، جمع خواهد کرد؟
با درگذشت تو، همه دیده‌ها بر از دست دادن هدایت، اشک خواهند ریخت، و همواره اشگها در این سوگ سرازیر خواهد شد.
بر صاحب آنهمه تصانیف، اشکهاى خونین از دلها بسوى دیده‌ها جارى خواهد شد».

و باز می‌نویسد: او شاعرى ادیب و دانشمند، و نویسنده‌اى گرانقدر و عالیمقام بود. کتابى بنام «شرح مختصر النافع» دارد که ناتمام مانده، و نیز کتاب «فوائد مکیه» و «شرح اثنى عشریه صلاتیه» «1» شیخ بهائى از اوست. رسالات دیگرى دارد، از جمله رساله‌اى در تفسیر آیه «مودت ذى القربى» و رساله «غنیة المسافر عن المنادم و المسامر» از اوست.

فرزندش سید جمال الدین بن نور الدین على بن حسین ابو الحسن حسینى دمشقى نیز، فضایل و مکارم یاد شده را از او به ارث برده، تحقیات خود را در دمشق پیش علامه سید محمّد پسر حمزه نقیب الاشراف انجام داده، آنگاه به مکه- که پدرش در میان قبایل کوچک در آنجا بسر می‌برد- مهاجرت کرد، و مدتى آنجا ماند. سپس وارد یمن شد، و این مقارن بود با روزگار امام احمد بن حسن، وى به احوال این شخص معرفت حاصل کرد و مراتب فضل او را شناخت،

و قصیده‌اى در مدح او سرود، به مطلع:
«خلیلى عودا لى فیا حبذا المطل اذا کان یرجى فى عواقبه الوجل‏ «2»
یعنى: اى دوست، بسوى من بازگرد. چه خوش است آن درنگ و دورى، که سرانجام آن امید بخش و نوید وصال یار باشد.

سپس از یمن بیرون آمد و وارد هند شد. و به حیدر آباد- که در آن زمان ملک ابو الحسن حاکم آنجا بود رفت، و این امیر، او را ندیم مجلس خود و مقرب خویش کرد، تا زمانى که ایام تیره روزى ابو الحسن فرا رسید، و از طرف سلطان هند مغضوب واقع گردید و زندانى شد. و بدینگونه روزگار بر سید جمال الدین برآشفت، و چنانکه برادرش روح الادب سید على ساکن مکه به من اظهار داشت، و مدتى در حیدر آباد ماند، تا سال 1098 در آنجا درگذشت.

شرح حالى که محبى در «خلاصة الاثر» از او آورده (1: 494)، با مطالب فوق مطابقت دارد. و صاحب امل الامل، او را ستوده و گفته است (ص 7):
وى دانشمندى فاضل، و محققى باریک بین و توانا، و ادیبى شاعر بود. در درسهایى که در حوزه استادان داشتیم، با ایشان بودیم به مکه رفت و در آنجا سکونت گزید.
آنگاه به مشهد امام رضا علیه السّلام سپس به حیدر آباد رفت، که هم اکنون نیز در آنجا اقامت دارد، و مرجع فضلا و اکابر است. اشعار زیاد در معمیات و غیره دارد. و حواشى و فواید فراوانى نیز نوشته است

اینک نمونه‌اى از شعرش:
درد و رنجورى فراوان، بمن روى آورده، و شگفتى سراپایم را فرا گرفته از یکسو دریا احاطه‌ام کرده، و از دگر سو آتش از استخوانهایم شعله سر می‌کشد.
سرشک دیدگان بر رخسارم جارى است. دیگر مرغزاران وصال از دید من بدور است، و دست حوادث فرمان می‌راند.
اى کاش می‌دانستم که آیا خوشى که سپرى شده، باز می‌گردد؟ جانم فداى آن آهو اندامى باد، که پیکرى باریک دارد، و شیرین و خوشگوار است.
قامتى همچون نیزه دارد، که جانها را می‌رباید.
و رخسار، آنچنان است که گویى درختان بیشه شعله می‌کشد و شرار می‌ریزد».

آنگاه بخشى از اشعار او را نقل می‌کند، و می‌گوید که با او یک مکاتبه شعرى (منظوم) داشتم که بر چهل و دو بیت بالغ است. ابیات زیر از آن نقل می‌شود:
– درود و احترام و بالنده‌ترین تحیت، درودى که گوش زبان را بنوازد.
– درودى آنچنان شایسته و بلیغ، که زیبایى واژگانش با کمال معنى در آویزد.
– و بزرگداشت و تکریمى بسزا، نثار گرامیترین یاران باد، برترین و آراسته‌ترین درودها.
– نخست بوسه بر خاکى می‌زنم که خاکپاى و رهگذار دوست است، و می‌کوشم تا می‌توانم یادهاى خود را بیاورم و روشن گردانم.
– از سرزمینى این پیام نثار تو باد، که همه ساکنانش در حمایت آن دوست کامکارند.
– بسوى آن بزرگوارى که هر کو بر درش شتافت، به هر عزت و نعمت دور و نزدیک دست می‌یابد.
– درگاه او، پناهگاه و ملجأ بزرگان است، که همه به تعریف او زبان می‌گشایند.
– جوانمردى که خیر و برکت و کلید بهشت را به هر دو دست گرفته (یمن و یسار)، و میمنت و مبارکى را در یمن (دست راست) و بهشت و آسایش (یسار) را در کف چپ (یسار) دارد «1».
– جناب امیر امجد، آن سرور گرامى که جمال دین و سرافرازى است، خدایش یارى دهاد.
– اما بعد این بنده از شور و شوقى که به اوج رسیده و پایان ندارد، رنج می‌کشم و ملامت می‌برم.
– این دوستار شما، از آن فراقى که آتشش دل را به شعله گرفته، و کوه آرام و شکیبش در هم ریخته است، شکوه‌ها دارم.
– ما یاران را، گر چه دورى فراق از دیار یار دور داشته، و توفیق آنکه در استوارى پیمان مودت بکوشیم، از ما سلب شده.
– لکن چه باک که نامه مهر آمیزى از سوى شما رسید، و دیدارش دل را در سینه بشکوفایى و شادابى واداشت.
– هرگز مباد که دوستان را از اخبار خود محروم بدارید، نه مگر نامه و گفتار دوستان همچون محضر و دیدار تسلى بخش است؟
– من نیز خوب و تندرست هستم، جز اینکه آتش شیفتگى دلم را آب کرده، و به کشتارم برخاسته است.
– اینک سلام و تحیت و پیام درود آگینم را، همراه بی‌آلایشترین دعا، بسوى شما نثار می‌کنم.
– و هم برادران بزرگوار و دوستانى را که دلم آگنده از آرزوى سعادت ایشان است، درود باد!

این بیتها ادامه دارد، تا می‌رسد به ابیات زیر:
– این درودها، از سوى غلام خدمتگذارتان محمّد حر، کسى که شما سرورى او را دارید تقدیم می‌گردد.
– تاریخ این پیام صفر سال 1076 است که ختم به خیر و سعادت باد.

ذکر جمیل این بزرگوار را صاحب «روضات الجنات» در ص 155 در ذیل شرح حال «جمال الدین جرجانى» آورده و برادر زاده‌اش سید عباس بن على نیز در کتاب «نزهة الجلیس» از او یاد کرده است. و هم چنین شرح حالش در «بغیة الراغبین» آمده و در ضمن آن چنین نقل شده است که: او تحصیلاتش را پیش پدر و جد مادرش شیخ نجیب الدین انجام داده است. و نیز شرح حال او را قمى در «الفوائد الرضویة» 1: 84 نقل کرده و بخشهایى از احوال او را سید الاعیان در جلد شانزدهم ص 383- 390 آورده است.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 386

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 386

الشاعر

السید نور الدین علیّ- الثانی- ابن السید نور الدین علی- الکبیر- ابن الحسین بن أبی الحسن الموسویّ العاملیّ الجبعیّ.

من أعیان الطائفة و وجوه أعلامها، و فی الطلیعة من عباقرتها، جمع بین العلم و الأدب، و تحلّى بأبراد الزهد و الورع، کما کان أبوه أوحدیّا من أعلام بیت الوحی و فذّا من أفذاذ العلم و الفضیلة، و علَماً من تلامذة شیخنا الشهید الثانی.

قرأ سیدنا المترجم له على أبیه السید الشریف الطاهر، و على العلمین الحجّتین صاحب المدارک أخیه لأبیه، و الشیخ حسن ابن الشیخ الشهید الثانی أخیه لأُمّه و یروی عنهما.

و یروی بالإجازة عن الشیخین: العرضی الحلبی «1» و البورینی الشامی «2» قال فی إجازته للمولى محمد محسن: إنِّی أروی جانباً من مؤلّفات العامّة فی المعقول و الفقه و الحدیث عن الشیخین الجلیلین المحدِّثین، أعلمی زمانهما، و رئیسی أوانهما: عمر العرضی الحلبی، و حسن البورینی الشامی، بالإجازة منهما بالطرق المفصّلة عنهم فی إجازتیهما إلیَّ.

و یروی عن السید بالإجازة المولى محمد طاهر القمّی المتوفّى (1089) الآتی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 387

ذکره فی هذا الجزء إن شاء اللَّه تعالى.

و الشیخ هاشم بن الحسن بن عبد الرؤوف الأحسائی «1».

و الشیخ أبو عبد اللَّه الحسین بن الحسن بن یونس العاملی العیناثی الجبعی «2».

و المولى محمد محسن بن محمد مؤمن، بإجازة مؤرّخة بسنة (1051) «3».

و السید محمد مؤمن بن دوست محمد الحسینیّ الأسترآبادی نزیل مکة المشرّفة و الشهید بها سنة (1088) کان من تلمذة السید المترجم له «4»، توجد ترجمة هذا الشریف المؤمن فی کتابنا شهداء الفضیلة «5».

و المولى محمد باقر بن محمد مؤمن الخراسانی السبزواری المتوفّى سنة (1090) یروی عن شاعرنا الشریف کما فی إجازته للمولى محمد شفیع «6».

و الشیخ جعفر بن کمال الدین البحرانی المتوفّى (1091) «7».

و السید أحمد نظام الدین المتوفّى سنة (1086) والد السید علی خان المدنی صاحب السلافة کما فی روضات الجنّات «8» (ص 413).

و أنت مهما اطّلعت على ذکر شاعرنا- نور الدین- فی المعاجم تجدها مزدانة بجمل الإطراء له، مشحونةً بغرر و درر فی الثناء علیه، منضّدة بأیدی أعلام العلم و الدین. قال سیدنا صدر الدین المدنی فی سلافة العصر (ص 302): طود العلم

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 388

المنیف، و عضد الدین الحنیف، و مالک أزمّة التألیف و التصنیف، الباهر بالروایة و الدرایة، و الرافع لخمیس المکارم أعظم رایة، فضلٌ یعثر فی مداه مقتفیه، و محلٌّ یتمنّى البدر لو أشرق فیه، و کرمٌ یخجل المزن الهاطل، و شیمٌ یتحلّى بها جید الزمن العاطل، و صیتٌ من حسن السمعة بین السحر و النحر.

فسار مسیرَ الشمسِ فی کلِّ بلدةٍ             و هبَّ هبوبَ الریح فی البرّ و البحرِ

 

حتى کان رائد المجد لم ینتجع سوى جنابه، و برید الفضل لم یقعقع سوى حلقة بابه، و کان له فی مبدأ بالشام مجال لا یکذبه بارق العزّ إذا شام، بین إعزاز و تمکین، و مکان فی جانب صاحبها مکین، ثم انثنى عاطفاً عنانه و ثانیه، فقطن بمکة شرّفها اللَّه تعالى و هو کعبتها الثانیة، تُستلم أرکانه کما تُستلم أرکان البیت العتیق، و تُستَنْسمُ أخلاقه کما یُسْتَنْسَمُ المسک العبیق، یعتقد الحجیج قصده من غفران الخطایا، و ینشد بحضرته:

تمام الحجّ أن تقف المطایا

و قد رأیته بها و قد أناف على التسعین، و الناس تستعین به و لا یستعین، و النور یسطع من أساریر جبهته، و العزّ یرتع فی میادین جدهته «1»، و لم یزل بها إلى أن دُعی فأجاب، و کأنَّه الغمام أمرع البلاد فانجاب، و کانت وفاته لثلاث عشرة بقین من ذی الحجّة الحرام سنة ثمان و ستّین و ألف، رحمه اللَّه تعالى، و له شعرٌ یدلّ على علوّ محلّه، و إبلاغه هدی القول إلى محلّه، فمنه قوله متغزّلًا:

یا من مضوا بفؤادی عندما رحلوا             من بعد ما فی سوید القلب قد نزلوا

جاروا على مهجتی ظلماً بلا سببٍ             فلیت شعری إلى من فی الهوى عدلوا

و أطلقوا عبرتی من بعد بُعدهمُ             و العینُ أجفانَها بالسهدِ قد کحلوا

یا من تعذّب من تسویفِهمْ کبدی             ما آن یوماً لقطعِ الحبل أن تصلوا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 389

جادوا على غیرنا بالوصل متّصلًا             و فی الزمانِ علینا مرّةً بخلوا

کیف السبیلُ إلى من فی هواه مضى             عمری و ما صدّنی عن ذکرِه شُغلُ‏

وا حیرتی ضاع ما أولیتُ من زمنٍ             إذ خاب فی وصلِ من أهواهمُ الأملُ‏

فی أیِّ شرعٍ دماءُ العاشقین غدتْ             هدرى و لیس لهم ثارٌ إذا قُتِلوا

یا للرجالِ من البیضِ الرشاقِ أما             کفاهمُ ما الذی بالناسِ قد فعلوا

من منصفی من غزالٍ ما لَهُ شغُلٌ             عنِّی و لا عاقنی عن حبِّه عملُ‏

نصبت أشراکَ صیدی فی مراتِعه             الصیدُ فنِّی و لی فی طرقِه حِیَلُ‏

فصاح بی صائحٌ خفّضْ علیک فقد             صادوا الغزالَ الذی تبغیه یا رجلُ‏

فصرت کالواله الساهی و فارقنی             عقلی و ضاقت علیَّ الأرضُ و السبلُ‏

و قلت باللَّه قل لی أین سار به             من صاده علّهمْ فی السیرِ ما عجلوا

فقال لی کیف تلقاهم و قد رحلوا             من وقتهم و استجدّت سیرَها الإبلُ‏

 

و قوله مادحاً بعض الأمراء و هی من غرر کلامه:

لک الفخر بالعلیا لک السعدُ راتبُ             لک العزُّ و الإقبالُ و النصرُ غالبُ‏

لک المجدُ و الإجلالُ و الجودُ و العطا             لک الفضلُ و النعما لک الشکرُ واجبُ‏

سموتَ على هامِ المجرّةِ رفعةً             و دارت على قطبی علاک الکواکبُ‏

فیا رتبةً لو شئتَ أن تبلغَ السُهى             بها أقبلتْ طوعاً إلیک المطالبُ‏

بلغت العلا و المجدَ طفلًا و یافعاً             و لا عجب فالشبل فی المهد کاسبُ‏

سموت على قُبِّ «1» السراحین «2» صائلًا             فکلّت بکفّیک القنا و القواضبُ‏

و حزتَ رهانَ السبقِ فی حلبةِ العُلا             فأنت لها دون البریّةِ صاحبُ‏

و جلتَ بحومات الوغى جولَ باسلٍ             فردّت على أعقابهنَّ الکتائبُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 390

فلا الذارعاتُ المعتمات تکنّها             ملابسُها لمّا تحنُّ المضاربُ‏

و لا کثرة الأعداء تغنی جموعها             إذا لمعت منک النجومُ الثواقبُ‏

خُض الحتفَ لا تخشَ الردى و اقهرِ العدى             فلیس سوى الإقدامِ فی الرأی صائبُ‏

و شمّر ذیولُ الحزمِ عن ساقِ عزمِها             فما ازدحمتْ إلّا علیک المراتبُ‏

إذا صدقتْ للناظرینَ دلائلٌ             فدع عنک ما تبدی الظنونُ الکواذبُ‏

ببیضِ المواضی یدرکُ المرءُ شأوَهُ             و بالسمر إن ضاقت تهونُ المصاعبُ‏

لأسلافِک الغرِّ الکرامِ قواعدٌ             على مثلِها تُبنى العُلا و المناصبُ‏

زکوت و حزت المجدَ فرعاً و محتداً             فآباؤک الصیدُ الکرامُ الأطایبُ‏

و من یزکُ أصلًا فالمعالی سمتْ به             ذرى المجدِ و انقادت إلیه الرغائبُ‏

 

القصیدة

و توجد ترجمته «1» فی: البحار (25/124)، و ریاض العلماء، و خلاصة الأثر (3/132- 134)، و روضات الجنّات (ص 530)، و الفوائد الرضویّة (1/313)، و الکنى و الألقاب (3/223)، و قال صاحب أمل الآمل: و قد رأیته فی بلادنا و حضرت درسه بالشام أیّاماً یسیرة و کنت صغیر السن و رأیته بمکة أیضاً أیّاماً، و کان ساکناً بها أکثر من عشرین سنة، و لمّا مات رثیته بقصیدة طویلة ستّة و سبعین بیتاً أوّلها:

على مثلها شقّت حشاً و قلوبُ             إذا شُقِّقَتْ عند المصابِ جیوبُ‏

لحى اللَّهُ قلباً لا یذوبُ لفادحٍ             تکادُ له صمُّ الصخورِ تذوبُ‏

جرى کلُّ دمعٍ یومَ ذاک مرخّماً             و ضاقَ فضاءُ الأرضِ و هو رحیبُ‏

على السیّد المولى الجلیل المعظّم             النبیل بعیدٌ قد بکى و قریبُ‏

خبا نورُ دین اللَّه فارتدّ ظلمةً             إذ اغتاله بعد الطلوعِ مغیبُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 391

فکلُّ جلیلٍ بعد ذاک محقّرٌ             و کلُّ جمیلٍ بعد ذاک معیبُ‏

فمن ذا یمیرُ السائلین و قد قضى             و من لسؤالِ السائلین یجیبُ‏

و من ذا یحلّ المشکلاتِ بفکره             یبین خفیَّ العلمِ و هو غیوبُ‏

و من ذا یقومُ اللیلَ للَّهِ داعیاً             إذا عزَّ داعٍ فی الظلام منیبُ‏

و من ذا الذی یستغفر اللَّه فی الدجى             و یبکی دماً إن قارفته ذنوبُ‏

و من یجمع الدنیا مع الدین و التقى             مع الجاه إنّ المکرماتِ ضروبُ‏

لتبکِ علیه للهدایةِ أعینٌ             و مدمعُها منها علیه صبیبُ‏

و تبک علیه للتصانیف مقلةٌ             تقاطر منها مهجةٌ و قلوبُ‏

 

القصیدة

و قال: کان عالماً فاضلًا أدیباً شاعراً منشئاً جلیل القدر عظیم الشأن، و له کتاب شرح المختصر النافع لم یتمّ، و کتاب الفوائد المکیّة، و شرح الاثنا عشریّة «1» الصلاتیّة للشیخ البهائی، و غیر ذلک من الرسائل. انتهى. و له رسالةٌ فی تفسیر آیة مودّة ذی القربى، و رسالة غُنیة المسافر عن المنادم و المسامر.

و ورثه على فضائله و فواضله ولده السید جمال الدین بن نور الدین علی بن [نور الدین علی الکبیر بن‏] الحسین بن أبی الحسن الحسینی الدمشقی، قرأ بدمشق على العلّامة السید محمد بن حمزة نقیب الأشراف، ثم هاجر الى مکة و أبوه ثمّة فی الأحیاء، فجاور بها مدّة، ثم دخل الیمن أیّام الإمام أحمد بن الحسن فعرف حقّه من الفضل، و مدحه بقصیدة مطلعها:

خلیلیَّ عودا لی فیا حبّذا المطلُ             إذا کان یرجى فی عواقبه الوصلُ «2»

 

ثم فارق الیمن، و دخل الهند، فوصل إلى حیدرآباد و صاحبها یومئذٍ الملک أبو

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 392

الحسن، فاتّخذه ندیم مجلسه، و أقبل علیه بکلّیته، و لمّا طرقت النکباء أبا الحسن من سلطان الهند الأعظم و حبس انقلب الدهر على السید جمال الدین، فبقی مدّة فی حیدرآباد إلى أن مات بها فی سنة ثمان و تسعین و ألف، کما أخبرنی بذلک أخوه روح الأدب السید علی بمکة المشرّفة.

کذا ترجمه المحبّی فی خلاصة الأثر (1/494)، و أثنى علیه صاحب أمل الآمل «1» (ص 7) و قال: عالم فاضل محقّق مدقّق ماهر أدیب شاعر، کان شریکنا فی الدروس عند جماعة من مشایخنا، سافر إلى مکة و جاور بها، ثم إلى مشهد الرضا علیه السلام ثم إلى حیدرآباد، و هو الآن ساکنٌ بها، مرجع فضلائها و أکابرها، و له شعر کثیر من معمّیات و غیرها، و له حواشٍ و فوائد کثیرة، و من شعره قوله:

قد نالنی فرط التعبْ             و حالنی من العجبْ‏

فمن ألیمِ الوجدِ فی             جوانحی نار تشبْ‏

و دمعُ عینی قد جرى             على الخدود و انسکبْ‏

و بان عن عینی الحمى             و حُکِّمتْ یدُ النُّوَبْ‏

یا لیت شعری هل ترى             یعود ما کان ذهبْ‏

یفدی فؤادی شادناً             مهفهفاً عذبَ الشنبْ‏

بقامة کأسمرٍ             بها النفوسَ قد سلبْ‏

و وجنةٍ کأنّها             جمرُ الغضا إذا التهبْ‏

 

فذکر شطراً من شعره، فقال: و قد کتبت إلیه مکاتبة منظومة اثنین و أربعین بیتاً، أذکر منها أبیاتاً:

سلامٌ و إکرامٌ و أزکى تحیّة             تُعَطَّرُ أسماعٌ بهنّ و أفواهُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 393

و أثنیته مستحسناتٍ بلیغةً             تطابق فیها اللفظُ حسناً و معناهُ‏

و أشرف تعظیم یلیق بأشرف ال             کرام و أحلى الوصف منه و أعلاهُ‏

أُقبِّل أرضاً شرّفتها نعالُه             و أبدی بجهدی کلَّ ما قد ذکرناهُ‏

من المشهدِ الأقصى الذی من ثوى به             ینلْ فی حماه کلّ ما تمنّاهُ‏

إلى ماجدٍ تعنو الأنامُ ببابِه             فتدرکُ أدنى العزّ منه و أقصاهُ‏

و أضحى ملاذاً للأنامِ و ملجأً             یخوضون فی تعریفهِ کلّما فاهوا

فتىً فی یدیه الیُمن و الیُسرُ للورى             فللیُمنِ یُمناه و للیسر یُسراه‏

جناب الأمیر الأمجد الندب سیّدی             جمال العُلى و الدین أیّده اللَّهُ‏

و بعد فإنَّ العبد ینهى صبابةً             تناهت و وجداً لیس یدرک أدناهُ‏

و یشکو فراقاً أحرقَ القلبَ نارُه             و قد دکّ طَوْدَ الصبرِ منه و أفناهُ‏

و إنّا و إن شطّت بکم غربةُ النوى             لَنحفظُ عهدَ الودِّ منکم و نرعاهُ‏

و قد جاءنی منکم کتابٌ مهذّبٌ             فبدّل همّی بالمسرّةِ مرآهُ‏

فلا تقطعوا أخبارَکمْ عن محبِّکمْ             فإنَّ کتاباً من حبیب کلقیاهُ‏

و إنّی بخیرٍ غیرَ أنَّ فراقکمْ             أذابَ فؤادی بالغرامِ و أصماهُ «1»

و أُهدی سلامی و التحیّةَ و الثنا             و ألطفَ مدحٍ مع دعاءٍ تلوناهُ‏

إلى الإخوةِ الأمجادِ قرّةِ مقلتی             أحبّةِ قلبی خیر ما یتمنّاهُ‏

 

إلى أن قال:

إلیکم تحیّاتٌ أتت من عُبیدِکمْ             محمدِ الحرِّ الذی أنت مولاهُ‏

و فی صَفَرٍ تاریخ عام ستّة             و سبعین بعد الألف بالخیر عقباهُ‏

 

و أوعز إلى ذکره الجمیل صاحبُ روضات الجنّات «2» (ص 115) فی ذیل ترجمة

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 394

السید جمال الدین الجرجانی، و ذکره ابن أخیه السید عباس بن علی فی نزهة الجلیس «1»، و توجد ترجمته فی بغیة الراغبین «2» و فیه: أنّه قرأ على أبیه و جماعة، و روى عن أبیه و عن جدّه لأُمّه الشیخ نجیب الدین. و ذکره القمی فی الفوائد الرضویّة (1/84)، و جمع شتات ترجمته سید الأعیان فی الجزء السادس عشر «3» (ص 383- 390).