logo-samandehi

شرح حال سید محمد اقساسی

اجداد اقساسی
نسابه معروف «العمری» در کتاب «المجدی» درباره جد سید محمد اقساسی یعنی، فخر الدین ابو الحسین حمزه می‌نویسد: او نقیب کوفه و دوست با فضل و بردبار و صاحب ریاست و نیکو کارم بوده است.

این آقای فخر الدین، دارای برادری است به نام «ابو محمد یحیی» که سمعانی در «الانساب» درباره‌اش می‌نویسد: «او مرد بزرگوار و مورد اعتمادی است و از ابو عبد اللّه محمد ابن عبد اللّه قاضی جعفری سماع خبر کرده است.»

ابو القاسم اسماعیل ابن احمد سمرقندی «1» و ابو الفضل محمد ابن عمر ارموی «2» در بغداد و ابو البرکات عمر ابن ابراهیم حسینی «3» در کوفه از او برای ما روایت کرده‌اند.

او در شوال سال 395 ه متولد شده و در سال چهار صد و هفتاد و اندی وفات یافت و یاقوت حموی در معجم البلدان جلد 1 صفحه 312 از او یاد کرده است.

آشنائی بیشتر با شاعر ما و دودمانش
ابن اثیر در تاریخ کامل جلد 11 صفحه 174 درباره شاعر ما چنین می‌نویسد:
«در سنه 575 ه «محمد ابن علی ابن حمزه اقساسی» نقیب علویان در کوفه در گذشت و او این شعر را زیاد می‌خواند:
رب قوم فی خلائقهم غرر قد صیروا غررا
ستر المال القبیح لهم ستری ان زال ماسترا
«چه بسا افرادی در میان قومشان در معرض هلاکتند که بعدا چون ماه شب چهارده بر تارک اجتماعشان می‌درخشند. مال زشتیهایشان را پوشانده است که اگر مالشان از بین برود بزودی چیزی را که مال پوشانده بود خواهی دید».

او دارای برادری است به نام «علم الدین ابو محمد الحسن النقیب الطاهر ابن علی ابن حمزه، که در کوفه متولد شد و در آنجا زندگی کرد و در سال 593 ه وفات یافت.

ابن کثیر در «البدایة و النهایة» جلد 13 صفحه 16 درباره‌اش می‌نویسد:«او شاعر توانائی بوده که خلفاء و وزراء زمانش را مدح می‌کرده است. او از خانواده‌ای است که معروف به ادب و ریاست و جوانمردی هستند.

او به بغداد رفت و «المقتفی» و «المستنجد» و پسرش «المستضیی‌ء» و پسر او «الناصر» را مدح کرد و «الناصر» هم به او منصب نقابت داد. و او پیرمرد با هیبتی بوده و عمرش از هشتاد تجاوز می‌کرد.

و ابن السباعی، برای او قصائد زیادی نقل کرده که از آن جمله است مضامین زیر: «بر دشمنی زمانه شکیبا باش که همواره یکسان نخواهد بود، و چون خواست خدا است، پس نسبت به آن راضی باش و تغییر آن را طلب مکن، چه بسا تو گاهی پیروز می‌شوی، اما همواره ترا در وسعت و مضیقه آن می‌بینم، این وضع همواره در فرزندان آدم ادامه دارد».

«قاضی مرعشی» در کتاب «مجالس المؤمنین» صفحه 211 درباره او چنین می‌نویسد: «میرزا در کتاب «ریاض العلماء» گفته است: او از اجله سادات و شرفاء و علماء و ادباء کوفه بوده که «شیخ علی ابن علی ابن نما» که از بزرگان اصحاب ما است از او روایت می‌کند.»

همانطور که در «تجارب السلف» ابن سنجر صفحه 310 آمده است: «علم الدین» به کتاب «الافصاح عن شرح معانی الصحاح» «1» تقریظی با شعر نوشته که ترجمه آن این است: «او پادشاه کشور فصاحت است که برای بدست آوردن آن با مشکلاتی روبرو نشده است، او بیان را آشکار کرد تا جائی که با سخن گفتن هر سخنوری را لال کرده است، او هر مشکلی از معانی متون صحاح را که پیش از او هیچ صاحب هدایت و اصلاحی حق آن را اداء نکرده بود، در کتابی برای ما حل کرده است».

بعد از «علم الدین» پسرش «قطب الدین ابا عبد اللّه الحسین» جانشین او و نقیبنقیبان سادات علوی در بغداد شد.

او دانشمندی شاعر و مطلع بر تاریخ بود. و بعد از آنکه قوام الدین «ابو علی الحسن ابن معد» متوفی 636 ه را در سال 624 ه از نقابت عزل کرد به منصب نقابت نائل آمد.

و در کتاب «الحوادث الجامعة» صفحه 220 آمده است: «در سال 645 ه نقیب قطب الدین ابو عبد اللّه الحسین پسر حسن ابن علی معروف به پسر «اقساسی علوی» در بغداد وفات کرد و او مردی ادیب و فاضل بود و شعر خوب می‌گفت. در زمان خلیفه «الناصر» جمله‌ای از روی اشتباه از دهانش خارج شد و آن جمله این بود: «ما خلیفه جدیدی می‌خواهیم!»
این جمله به «الناصر» رسید و گفت: «یک زنجیر کافی نیست، بلکه دو زنجیر» آنگاه دستور داد او را زنجیر کنید و به کوفه ببرید، طبق دستور خلیفه او را به کوفه بردند و زندانیش کردند و همچنان در زندان بود تا در سال 623 ه «الظاهر» به خلافت رسید دستور داد او را آزاد کنند و پس از آن هنگامی که المستنصر باللّه در سال 624 ه به خلافت رسید، با او رفیق شد و از نزدیکان و ندیمانش قرار داد و منصب نقابت را به او عنایت کرد و او مردی با هوش، خوش مجلس، بذله‌گو و حاضرجواب بود.

در محرم سال 633 ه ناصر الدین داود پسر عیسی سلطان وقت، وارد بغداد شد و در بین راه از «حله سیفیة» گذشت. در آن وقت امیر «شرف الدین علی» ریاست آنجا را به عهده داشت.
هنگامی که سلطان ناصر الدین وارد بغداد شد «نقیب قطب الدین ابو عبد اللّه الحسین ابن الاقساسی» به دیدنش رفت و در آخر ربیع الاول همان سال «امیر رکن الدین اسماعیل» فرمانروای موصل وارد بغداد شد، باز «نقیب حسین اقساسی» و دو نفر از خادمان خلیفه به دیدنش رفتند.

در سوم رجب سال 634 ه خلیفه «المستنصر باللّه» به زیارت قبر «موسی ابنجعفر علیهما السلام» رفت. وقتی که برگشت سه هزار دینار برای «ابو عبد اللّه ابن الحسین اقساسی» نقیب سادات طالبی فرستاد و دستور داد آن پول‏ها را میان سادات علوی که در نجف و کربلا و کاظمین زندگی می‌کنند تقسیم نماید «1».

در سال 637 ه امیر سلیمان پسر نظام الملک متولی مدرسه «نظامیه» بغداد در مجلس «ابی الفرج عبد الرحمن ابن الجوزی» که در «باب بدر» تشکیل می‌شد، حاضر گردید، چنان تحت تأثیر قرار گرفت که فی المجلس توبه کرد، در حال وجد و ابراز علاقه شدید، جامه‌اش را پاره کرد، سرش را برهنه نمود و ایستاد واعظ و مردم را شاهد گرفت که: تمام بنده‌هایش را در راه خدا آزاد کرده، املاکش را وقف نموده و اموالش را در راه خدا بخشیده است «2».

بعد از این واقعه «نقیب ابو عبد اللّه الحسین ابن اقساسی» اشعار زیادی که ترجمه قسمتی از آن ذیلا آورده می‌شود برای او نوشت: «3»
«ای پسر نظام الملک! ای بهترین کسی که توبه کرده و زهد او را ملاقات نموده است! ای پسر وزیر دو دولت که صبح و شام (همواره) به سوی مجد و عظمت پیش می‌رود! ای پسر کسی که از مالش مدرسه‌ای را که طالعش سعد بوده پدید آورد، بی علاقه گیت از چیزهائی که آزاد و بنده بدان رغبت دارند خورسندم کرد.
حقیقت برای تو آشکار شد و دیدی آنچه را که چشمهای ما از دیدن همانند آن عاجز است و به دنیا گفتی: از من دور شو که چاره‌ای جز اعراض از تو ندارم، دیگر چیزی از تو برایم لذت بخش نیست تا جائیکه شیرینی و تلخی تو در کامم مساوی است، روش تو خدعه و نیرنگ است چنانکه روشم نیکو وفا داری و دوستی است.

تا اینکه می‌گوید:
دنیا به سوی خانه‌هایشان میل نمی‌کند، لیکن به سوی منزلت میل دارد وچون خدمت برای مردم، دارای ارزش فوق العاده‌ای است از این رو ثمره اعمال نیکت آشکار خواهد شد، مردم در خواب بودند و تو آنها را بیدار کردی حتی دشمنان تو هم بیدار شدند.
گمان و قضاوت‏های مردم را درباره خود گونه گونه ساختی که هر طائفه‌ای درباره‌ات چیزی می‌گویند.

برخی می‌گویند: آن جوان این راه را ادامه می‌دهد! و برخی دیگر می‌گویند: برمی‌گردد، و حال آنکه ماه «تشرین» «1» آمده که چشم زندگی به آن دوخته است. در این ماه، خانه‌ای نیست مگر آنکه مریضی که سختی زندگی را لمس می‌کند در آن سکونت دارد، و هر چه که او انجام می‌دهد سراسر حیله است و بر پا داشتن چیزی است که پایانی دارد.
من گفتم: نه بخدا قسم! رأی او این نیست و در میان شما برای او همانندی نیست، او سلیمان است که زهدش در صفا همانند گل است، او همانند سلیمان پیغمبر است که روزی اسبان جوانی بر او عرضه شد او به آنها علاقمند نشد، البته شوخی همانند جدی نیست.

او در همین اشعار اضافه می‌کند: گوارا باد ترا نیل به هر چیزی که جاهل نادان در رسیدن به آن عاجز و گمراه است. لشکر شیطان را شکست دادی در صورتی که بیشتر مردم سربازان اویند، برای خدا به کاری قیام کردی که برای انجام چنان‏کاری بهشت جاویدان امید می‌رود، پس شکیبا باش که نتیجه کوشش را جز کسی که قاطع و نیرومند باشد درک نخواهد کرد».

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 19

رفتن به بالا