اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

شرح حال شیخ محمد حریرى

متن فارسی

شیخ محمّد پسر احمد حرفوشى حریرى شامى عاملى، شخصیتى بزرگوار که بر همه رجال علم و ادب زمان خود سبقت داشته و از اساطین فضیلت بشمار می‌رفته. کسى بمقام بلند علمى نرسیده، مگر آنکه در آستانش نشسته باشد. و هر صاحب کرامتى، خود را در برابر او ناچیز می‌بیند.

فضائل و پاکى تبار و نسب را، آنچنان با هم مقرون کرده، که گوئى دندانه‌هاى یک شانه یا خط یک دایره هستند، که همه به یک اصل بر می‌گردند.

در میان کسانى که در توصیف او میانه‌ترین راه را برگزیده‌اند، سید مدنى شیرازى را می‌توان ذکر کرد. که در «سلافة العصر» خود (ص 315) چنین می‌نویسد:
«او منار بلند علم، و ساکن کعبه فضیلت، و رکن شریف، آن است. چراغ فضیلتى است که هر صبح و شام پرتو افشانى می‌کند. خاتم ائمه عربیت است، که در خاور و باختر شهره آفاق است. از چراغ پرده برداشته، و مشکلات دانش را برطرف کرده، و دشواریهاى تفکر را بگشوده و اشکالات مباحث را آشکار کرده است.

دریاى فوائد علمی‌اش در تلاطم، و سبو و آبدان بهره گیران از آن لبریز است. در فنون گوناگون تألیفات کرده، و با تصانیف خود، در مکنون پروریده است. در این آثار، به آخرین مرحله تقوا و خشوع و فروتنى علمى نائل شده، و آن چنان وقارى نشان داده است که کوههاى بلند در برابرش ناچیز است. او آنچنان زهد و خداپرستى داشته، که ابراهیم بن ادهم را چنان مرتبه‌اى نصیب شده، و مراتب تقدسش بپایه‌اى بوده که سرى سقطى سرى از اسرار آن را برنتافته است. او شیخ مشایخ ما بوده، که همواره از برکات انفاسش استفاده، و از پرتو چراغ وجودش بهره‌گیرى کرده‌ایم. از بلاد شام به شهرهاى عجم آمده، و تا پایان مرگ در این نواحى سکونت کرده و در سال 1059 وفات یافته است».

شیخ حر عاملى در «امل الامل» «1» احوال او را آورده و او را ستوده و گفته است: او دانشمندى فاضل و ادیبى استاد و محققى ژرف‏نگر و نویسنده‌اى امین بود، که علو حربیت را به معاصران خود شناساند. بسیارى از کتابهاى خاصه و عامه را در نزد سید نور الدین على پسر على پسر ابو الحسن موسوى عاملى در مکه فرا گرفته، و کتابهایى بس سودمند تألیف کرده است.

و استاد ما علامه مجلسى در «بحار الانوار» «2» همچون «صاحب سلافة» او را ستوده است و بطور کلى، گوهر تعابیر ستایش انگیز و تکریم آمیز، در همه معاجم و کتب تراجم در حق او منتشر شده است.

و مادر کتاب «شهداء الفضیلة» «ص 118 فصلى به شرح احوال این بزرگمرد اختصاص داده‌ایم و در آن کتاب (ص 160) چنین می‌خوانیم:
در محضر این بزرگوار، شیخ على زین الدین- از اولاد شهید ثانى- تلمذ کرده، و شیخ هاشم احصائى نیز از او روایت کرده است (بنا بنوشته «المستدرک 3 ص 406»)

آثار معروف آن بزرگوار عبارت است از:
1- طرائف النظام و لطائف الانسجام فى محاسن الاشعار.
2- اللالى السنیه فى شرح الاجرومیه: در دو مجلد.
3- شرح «شرح کافیجى بر قواعد ابن هشام».
4- شرح «شرح الفاکهى على القطر».
5- شرح قواعد شهید- قدس سره-.
6- شرح صمدیه در نحو.
7- شرح التهذیب در نحو.
8- شرح الزبدة در اصول.
9- مختلف النحاة در نحو.
10- رسالة الخال.
11- دیوان اشعار.

بعلاوه، صاحب (الامل)، پس از شمردن کتابهاى این بزرگوار، می‌نویسد:
رساله‌هاى متعددى از این بزرگوار، در بلاد عجم- در مدتى که در اصفهان مسافرت کرده بودم- دیده‌ام. وقتى وفات فرمود، قصیده‌اى طولانى در رثایش سروده‌ام که ابیات زیر، از آن نقل می‌شود:
بر مجد و بزرگوارى، ماتم و سوگوار بر پا کنید، که مجد و بزرگى از بین ما رخت بربست، و اندوه جانم را فرا گرفته، همه محاسن و کرامات، دنیا را ترک گفت، و روز روشن بر جهانیان تاریک شد. این چه حادثه‌اى است که با شنیدن خبر آن، قامتهاى بلند از اندوه، خمیدن می‌گیرند؟ چه شده است که این دریاهاى پر برکت اینهمه به تلاطم افتاده و اینهمه دست و گونه بر ساحل می‌ریزند؟
در پاسخ باید بگویم زیرا که خبر مرگ «محمّد» را بر ما آورداند، و از تأسف و درد این مرگ، سنگهاى سخت آب شده‌اند.
باید گفت که دیگر آن دارنده بهترین خصال، درگذشته، و دیگر آن کسى که در طرق علم، شخصیت یگانه محسوب می‌شد، در میان ما نیست.
چه بسا قلمها، که از کثرت اندوهان خشکیده، و یاراى توصیف ندارند، و در شمار بی‌زبانان آرمیده‌اند.
چه شیفتگان دانش، که در آرزوى کسب علم او بودند، و امروز کوهها و دره‌ها و موانع بزرگ راه وصالشان را بسته است.
همه بزرگان، از این مرگ جانگداز، بر سر و صورت خود می‌زنند، و این کمترین چیزى است که در این غم، صورتها خراشیده شود.
با غم درگذشت «حریرى» مصیبت تأسف بارى بر جهان کرامت و بزرگوارى وارد شده، که هیچ مصیبتى نمی‌تواند با آن برابرى کند».

شاعر ما «حریرى» با آنکه در مهد شعر پرورش یافته و از تبار والایى برخوردار است، باید گفت که خود در شعر و ادبیات علوم و زبان بلیغ عرب، چیره دست و توانا بود. سید مدنى در (السلافة) می‌نویسد:
«میوه‌ها درختان باغ ادب او بخوبى رسیده و گلها و شکوفه‌هاى گلزار کلامش همواره شگفته و دلاویز است. و چه زیبا است که ذائقه تفکر و اندیشه ما از آنها بچشند، و کام جان خوش دارند، و ارباب فهم از بوى خوش و عطر آگین آن بهره جویند. چقدر زیبا است عندلیب خامه او، که بر شاخسار سر انگشتانش تکیه کند، و نغمه خوش آغازد».

نمونه‌اى از این شیوائى و لطافت را در اشعار زیر ملاحظه کنید، آنجا که استادش شیخ شرف الدین دمشقى را به سال 1026 مدح می‌کند:
1- آنگاه که پلکهاى دیده‌ام خواهد بآرامى روى هم بیفتد، بر مرکب خیال بگو، تا بر کران مزار یار بیارامد، تا مگر، دل از آتش مهر او و شوق دیدار او، آرام گیرد. و این چگونه ممکن است دوستى را دیدار کنم، که انواع درد و رنجورى، پیکرش را نزار کرده است؟ و این دیدارى شگفت آور است.
اى دوست، بر مزار یار دلارامى بانگ بزن، تا من نیز کوه و دشت بپیمایم. دل من، از لحظه‌اى که اشتران کاروان به راه افتاد، از دست من رفت بدنبال مرکبى که مرا به یار دوست رساند.
آیا کسى هست که وادى عقیق را بر من توصیف کند که من قرار و آرام از کف داده‌ام.
جان من، از آنگاه که سرگشته دیدار آن زیبا چشم شده، سرگشته و بی‌باک، در وادى عشق می‌خرامد.
هرگاه گوشه چشمى و نگاهى، از جانب دوست بر زائرش انداخته شود، دل همه مردم در پیشگاهش حیران و مجذوب می‌شود.
این نگاه شگفتا که همواره- تیز و تند- ما را می‌پاید. و شگفت‏تر آنکه با وجود شکستگى، پیروزى را با خود همراه دارد. پیش از این، چنین خون- ریزى را، که بی‌پروا خون عاشقان ریزد، ندیده بودم.
خورشید، تابناکى خود را از چهره او وام می‌گیرد، و دورى را از او سلب می‌کند.
و هر که چشم خود را فرو بسته، انواع گل و گلنار نشان می‌دهد.
این عشق و دلباختگى، سراپاى وجودم را تسخیر کرد. لکن پس از تسخیر مشکلات و دشواری‌هائى که باید از آن بیمناک بود، روى آورد، تا چندانکه ملامتکران و عیبجویانم، این آتش عشق را که در من دیدند، رقت آورده و پوزشخواهى آغازیدند.
آرى، آنکه تیر مژگان و نگاه دوستان خورده، دیگر شفا و بهبودى از او چشم مدار، و صبر و قرار در او نخواهد بود.
ترا آرام و تسکین باد، که تو اول کسى نیستى که عشق، او را تسخیر کرده و پاسخ قبول شنیده است. و نیز اول عاشق بیقرارى نیستى، که نفس خود را زیر پا گذاشته، و بیقرار گشته‌اى، با این دل مشتاق، سازش و رفق داشته باش، چرا محکوم شوقمندى است و جفاى دوست در او کارگر شده. پس بیا از حدیث عشق سخن بگو، و در سراى آن کسى را بزن، که در بزرگوارى بی‌همتا است.
روى به مدح کسى بیار، که در بزرگواریها و کرامات، یگانه است، و بمدارج بزرگ و قله افتخار نائل گردیده است، و به بلندترین اوج معالى رسیده و دشمنانش لباس کوچکى و حقارت پوشیده‌اند او در سخنورى به مقامى رسیده که ترا از غایات و اهداف دیگرى در این زمینه بسنده است.
بیان هیچ سخنور توانایى، نتواند ده یک مناقب و اوصاف او را وصف کند و بشمار آورد.
او کعبه اقتداى بزرگان، و منار رفیع پژوهندگان کمال است.
همه مفاخر، در اختیار او است، و دیگران، غیر او را بر خود پناه نمی‌گیرند.
آنگاه که در دریاى تیره اندیشه غوطه‌ور می‌شوى، اوست که همچون روزى روشن جان ترا نورانى و پر فروغ می‌کند. او دریایى است که وصفش پایان پذیر نیست و تو از دریا بگو تا بآسانى بتوانى بیان کنى و بر امیدواران درگاه بزرگیهاى خود احسان می‌کند، و بر جویندگان عطایش زر می‌بخشد.
همچون دخترى آراسته و زیبا، که دامن خود فروهشته و ناز و کرشمه می‌بارد.
با جامه‌اى خز به سوى تو می‌خرامد، و به سوى تو خم و راست می‌شود.
با مشک و عبیر، مشکفشانى می‌کند، و در میان بهترین جامه‌ها- که عاریتى نیست- خودنمایى می‌کند، و بر تو شکوه دل خود را- از اینکه فرزندانش بر او ستم کرده، و پیمان او را شکسته‌اند- فرو می‌خواند. آنان خواسته بودند که این شعله و آتش را خاموش گردانند، لکن از اجراى این قصد خود، ناکام شده‌اند، و با ناله و درد درونى، با سرشکستگى و هلاکت، دور شده‌اند.
پس تو اى شاعرى که آتش سخن افروخته، و شعله استعداد افراشته‌اى، چرا خاموش نشسته‌اى؟ اینک چانه خود را، در پیشگاه این عروس که همه آنرا می‌پذیرند، نثار بکن.
او از دست تو رفته، و سپس بسوى تو باز گشته است، چرا که تو ریشه آشکار در اوصاف او دارى.
اى دوست با کمال، تو همچنان یگانه روزگار بمان، و به عنوان وجودى که همواره بلندى مقام و علو مرتبه از آن توست، جاودانه باش! تا خورشید عالمتاب بر جهان می‌تابد، و تا بلبلان بر شاخساران نغمه سرایى می‌کنند.
و تا آن هنگام که دوست عاشق شوق وصال در دل دارد. و تا زمانى که بیاد «نجد» سخن می‌رود، و نغمه دل بر زبان می‌آید، جاودانه باش.

در کتاب «سلافة»، علاوه بر آنچه در این جا ذکر شد، یکصد و بیست و دو بیت از او نقل شده است. مکارم و فضایل این شخصیت بزرگوار را فرزند فاضل و صالحش شیخ ابراهیم بن محمّد حرفوشى ساکن طوس (مشهد امام رضا علیه السّلام) به ارث برده و در سال 1080 در مشهد وفات یافته است. و این تاریخ، بنا به نوشته شیخ حر در «الامل» یاد شده است، و در پیش پدر و دیگران قراءت کرده است.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 378

متن عربی

الشاعر

الشیخ محمد بن علی بن أحمد الحرفوشی «3» الحریری الشامی العاملی.

عبقریّ مقدّم من عباقرة العلم و الأدب، و أوحدیّ من أساطین الفضیلة، لم یتحلَّ بمأثرة إلّا و أتبعها بالنزوع إلى مثلها، و ما اختصَّ بأُکرومة إلّا و راقه أن یتطلّع إلى ما هو أرفع منها، حتى عادت الفضائل و الأحساب عنده کأسنان المشط، أو

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 379

خطوط الدائرة المنتهیة إلى مرکزها، و رأیت أنَّ أوسط من وصفه هو سیّدنا المدنی الشیرازی فی سلافة العصر (ص 315) قال:

منار العلم السامی، و ملتزم کعبة الفضل و رکنها الشامی، و مشکاة الفضائل و مصباحها، المنیر به مساؤها و صباحها، خاتمة أئمّة العربیّة شرقاً و غرباً، و المرهف من کهام الکلام شباً «1» و غرباً، أماط عن المشکلات نقابها، و ذلّل صعابها و ملک رقابها، و حلَّ للعقول عقالها، و أوضح للفهوم قیلها و قالها، فتدفّق بحر فوائده و فاض، و ملأ بفرائده الوطاب و الوفاض، و ألّف بتآلیفه شتات الفنون، و صنّف بتصانیفه الدرّ المکنون، إلى زهدٍ فاق به خشوعاً و إخباتاً، و وقار لا توازیه الرواسی ثباتاً، و تألّه لیس لابن أدهم غرره و أوضاحه، و تقدّس لیس للسریّ سرّه و إیضاحه. و هو شیخ شیوخنا الذی عادت علینا برکات أنفاسه، و استضأنا بواسطة من ضیا نبراسه. و کان قد انتقل من الشام إلى بلاد العجم، و قطن بها إلى أن وفد علیه المنون و هجم. فتوفّی بها فی شهر ربیع الثانی سنة تسع و خمسین و ألف.

و ترجم له شیخنا الحرّ العاملی فی أمل الآمل «2» و أثنى علیه بقوله: کان عالماً فاضلًا أریباً «3» ماهراً محقّقاً مدقّقاً شاعراً أدیباً منشیاً حافظاً، أعرف أهل عصره بعلوم العربیّة. قرأ على السید نور الدین علی بن علی بن أبی الحسن الموسوی العاملیّ فی مکة جملة من کتب الخاصّة و العامّة، له کتبٌ کثیرة الفوائد.

و أطراه شیخنا العلّامة المجلسی فی بحار الأنوار «4» بکلمة سیدنا صاحب السلافة المذکورة. و عقود جمل الثناء علیه منضّدة فی صفحات المعاجم و کتب التراجم

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 380

حتى الیوم، و قد فصّلنا القول فی ترجمته فی کتابنا شهداء الفضیلة (ص 118) و ذکرنا هنالک فی (ص 160): أنَّ المترجم له قرأ علیه الشیخ علیّ زین الدین حفید الشهید الثانی، و یروی عنه السید هاشم الأحسائی کما فی المستدرک (3/406).

آثاره القیّمة:

1- طرائف النظام و لطائف الانسجام فی محاسن الأشعار.

2- اللآلئ السنیّة فی شرح الأجرومیّة، مجلّدان.

3- شرح شرح الکافیجی على قواعد ابن هشام.

4- شرح شرح الفاکهی على القطر.

5- شرح قواعد الشهید قدس سره.

6- شرح الصمدیّة فی النحو.

7- شرح التهذیب فی النحو.

8- شرح الزبدة فی الأصول.

9- مختلف النحاة فی النحو.

10- رسالة الخال.

11- دیوان شعره.

و قال صاحب الأمل «1» بعد عدِّ کتبه و رسائل متعدّدة: رأیته فی بلادنا مدّة ثم سافر إلى أصفهان، و لمّا توفی رثیته بقصیدة طویلة منها:

أقم مآتماً للمجد قد ذهب المجدُ             و جدّ بقلبی السوءُ و الحزنُ و الوجدُ

و بانت عن الدنیا المحاسنُ کلُّها             و حلَّ بها لون الضحى فهو مسودُّ «2»

و سائلةٍ ما الخطبُ راعَک وقعُه             و کادت له الشمُّ الشوامخُ تنهدُّ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 381

و ما للبحارِ الزاخراتِ تلاطمتْ             و أمواجُها أیدٍ و ساحلُها خدُّ

فقلت نعى الناعی إلینا محمداً             فذاب أسىً من نعیه الحجرُ الصلدُ

مضى فائقَ الأوصافِ مکتملَ العُلى             و من هو فی طرق السرى العلَمُ الفردُ

فکم قلمٍ ملقىً من الحزن صامت             فما عنده للصامتین له ردُّ

و طالب علمٍ کان مغتبطاً به             کمغتنمٍ للوصل فاجأه الصدُّ

لقد أظلمت طرق المباحث بعده             و کان کبدر التمِّ قارنه السعدُ

فأهل المعالی یلطمون خدودَهمْ             و قد قلَّ فی ذا الرزء أن یُلطَمَ الخدُّ

لرزء الحریریّ استبان على العُلى             أسىً لم تکن لو لا المصابُ به یبدو

 

و شاعرنا- الحریریّ- مع أنّه ولید مهد العروبة، و رضیع ثدی مجدها المؤثّل، له فی الأدب و القریض یدٌ ناصعة، و فی علوم لغة الضاد تضلّع و تقدّم، قال سیدنا المدنی فی السلافة «1»: له الأدب الذی أینعت ثمار ریاضه، و تبسّمت أزهار حدائقه و غیاضه، فحلا جناها لأذواق الأفهام، و تنشّق عرفها کلّ ذی فهم فهّام. فمن مطربِ کلامِهِ الذی سجعت به على أغصان أنامله عنادل أقلامه قوله مادحاً شیخه الشیخ شرف الدین الدمشقی سنة ستّ و عشرین و ألف:

إذا ما منحت جفونی القرارا             فمر طارق الطیف یدنی المزارا

فعلّک تثلجُ قلباً به             تأجّجَ وجداً و زاد استعارا

و أنّى یزور فتىً قد براه             سقامٌ یمضّ و لو زار حارا

خلیلیَ عرِّج على رامةٍ             لأنظر سلعاً و تلک الدیارا

و عُج بی على ربعِ من قد نأى             لأسکبَ فیه الدموعَ الغزارا

فقلبیَ من منذ زمَّ المطیُّ             ترحّل عنّی إلى حیث سارا

فهل ناشدٌ لیَ وادی العقیق             عنه فإنّی عدمت القرارا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 382

بروحی رشا فاتنٍ فاتکٍ             إذا ما انثنى هام فیه العذارى‏

و لمّا رنا باللحاظ انبرت             قلوبُ الأنامِ لدیه حیارى‏

و من عجبٍ أنّها لم تزل             تعاقبُ بالحدّ و هی السکارى‏

و أعجبُ من ذا رأینا بها             انکساراً یقودُ إلیها انتصارا

و لم أرَ من قبلِه سافکاً             دماءً و لم یخشَ فی القتلِ ثارا

یعیرُ الغزالةَ من وجهِهِ             ضیاءً و یسلبُ منها النفارا

و یحمی بمرهفِ أجفانِه             جنیّا من الورد و الجلّنارا

تملّکنی عنوةً و الهوى             إذا ما أغارَ الحذارَ الحذارا

یرقُّ العذولُ إذا ما رأى             غرامی و یمنحنی الاعتذارا

و من رشقته سهامُ اللحاظ             فقد عزَّ برءٌ و ناء اصطبارا

حنانیک لست بأوّل من             دعاه الغرامُ فلبّى جهارا

و لا أنت أوّلُ صبٍّ جنى             على نفسه حین أضحى جبارا

ترفّق بقلبِکَ و استبقِهِ             فقد حکم الوجد فیه و جارا

و عج عن حدیث الهوى و اقرعن             إلى مدح من فی العُلى لا یجارا

إمامٍ توحّد فی المکرماتِ             و نال المعالی و الافتخارا

و أدرک شأوَ العُلى یافعاً             و ألبس شانیه منه الصغارا

سما فی الکلام إلى غایةٍ             و ناهیک من غایةٍ لا تُبارى‏

مناقبه لا یطیق الذکیُّ             بیاناً لمعشارها و انحصارا

غدا کعبةً لاقتداء الورى             و أضحى لباغی الکمال المنارا

إلیه المفاخر منقادةٌ             أبت غیره أن یکون الوجارا

هو البحر لا ینقضی وصفه             فحدِّث عن البحر تلق الیسارا

إذا أظلم البحر عن فکرةٍ             توقَّد عاد لدیه نهارا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 383

یفید لراجی المعالی عُلًا             و یمنح عافی نداه النضارا

و بکرٌ تجرِّر أذیالها             إلیک دلالًا و تسعى بدارا

أتتک من الحسن فی مطرفٍ             تثنّى قواماً أبى الاهتصارا

تضوع عبیراً و تختال فی             ملابس وشی أبت أن تعارا

تشکّى إلیک زماناً جنى             علیها بنوه و خانوا الذمارا

و همّوا بإطفاء مقباسها             فلم یجدوا حین راموا اقتدارا

فباءوا بخفّی حُنین و قد             علاهم خسارٌ و نالوا بوارا

و کیف و أنت الذی قد قدحت             زناداً ذکاها و أوریت نارا

فهاک عروساً ترجّى بأن             یکون القبولُ لدیها نثارا

و منک إلیک أتت إذ غدت             لها منشأً واضحاً و النجارا

و دُمْ واحدَ الدهرِ فردَ الورى             تنال سموّا و تحوی وقارا

مدى الدهر ما لاح شمسُ الضحى             و ناوحَ بلبلُ روضٍ هزارا

و واصل صبّا حبیبٌ و ما             تذکّر نجداً فحنَّ ادِّکارا

 

و توجد فی السلافة «1» من شعره مائة و اثنان و عشرون بیتاً غیر ما ذکرناه. و ورث فضائله و مکارمه ولده الفاضل الصالح الشیخ إبراهیم بن محمد الحرفوشی نزیل طوس- مشهد الإمام الرضا علیه السلام- و المتوفّى بها سنة (1080) کما ذکره شیخنا الحرّ فی الأمل «2»، و قد قرأ على أبیه و غیره.