اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

شرح حال قاضى جمال الدین مکی

متن فارسی

قاضى جمال الدین پسر محمّد پسر حسن پسر دراز مکى، از مردان خوش گفتار و زبان گویاى فضیلت است. او از معاریف سخن و مشاهیر شعر، و از بزرگان قضات بود.
سید على خان در «سلافة العصر» ص 107، شرح حال او را آورده، و از وى به نیکى یاد کرده و نوشته است:

او جمال دانش و معرفت، و مردى پرهیزکار بود. سایه علم و کمال را، با طراوت تمام گسترده، و ماه و خورشید فضلش، همه جا را روشن کرده بود. دریایى از علم بود که همواره موج می‌زد. و آوازه دانشش در همه جا پیچیده، و در هر سرزمینى یاد و نامش گسترده بود.

اخبار علم و کمالش را سواران بهرسو می‌بردند، و آوازه دانشش در هر مکان و سرزمینى طنین می‌افکند. پایه ادب او را هیچ ادیب ماهر نرسیده بود، و هیچ آگاه با فضلى به ژرفاى دانشش راه نیافته بود. زیورهاى بلاغت، از حصار استوار سخنش می‌بارید. و در پیشانى براعت و برترى، نشان تفوق او اثر می‌گذاشت. بهنگام نثر، مروارید برشته کشیده شده، به پایگاه آن نمی‌رسید، و گوهر بسلک کشیده، در برابر نظمش بی‌مقدار بود. حسن خطش، خد و عذار زیبایان را خوار می‌داشت، و همه جوارح و اندامها بتماشاى جمالش حیران می‌شدند. هنگامى که به یمن کوچ کرد، رئیس یمن به احترام او کمر بست، و او را به منصب قضاوت گماشت، و پرتو آمالش آنجا تابیدن گرفت، و چهره و دیده آرزوهاى خوب مردم، همواره بسوى او خیره بود، و همگان از گلهاى محاسن و نکوئیهایش، گلچین و بهره‌گیرى می‌کردند. و این احوال ادامه داشت تا زمانى که روزگار آن امیر سپرى شد، و کار یمن به تباهى و نابودى کشید، و شاعر ما هم به سوى زادگاه و خاندان خود بازگشت. و پس از دوران خوشى، دوره اندوه و درد فرا رسید، چنانکه در بعضى از نوشته‌ها، به این موضوع اشاره کرده است:

«هنگامى که پس از مرگ مرحوم سنان پاشا، به یمن بازگشتم، بعد از تشرف به مجلس قضا در آن سرزمین، اقامت در زادگاه را برگزیدم. اما یاد آورى آن اندیشه‌ها که در گنجینه خاطرم نقش بسته بود، مانع نشد از این که کارى اختیار نکنم. لذا کار تدریس را در این شهر محترم پیش گرفتم، و دوباره پس از گذشت روزگارى در این کار دست یازیدم. و لکن این سرزمین، نمی‌توانست با این کار. پاسخگوى همه نیازها و خواسته‌ها باشد».
از آن پس، همواره در شهر و زادگاه خود اقامت گزید، و زره صبر و شکیبایى بر تن کرد، تا روزگار زندگانی‌اش بپایان رسید، و بهره‌اش از حیات تمام شد.

پس از این، از سخنان منثور او، حدود سیزده صفحه نقل کرده است، و از اشعار او در صدر کتابى، این ابیات است:

– این نظم تست، یا گوهرهایى است که برشته کشیده شده یا اخترانى است که در افق می‌درخشند؟
– آیا این کلام تو است، یا سحرى است که خرد را واله و شیدا کرده؟ تو گویى که سوره فلق می‌خوانى.
– آیا این بیان تو است، یا باده‌اى که در پیاله آن عکس رخ یار سیه چشمى بآهستگى سخن می‌گوید؟
– تاج هر پادشاهى، از نور کلام تو می‌درخشد. و گردن هر نکو اندامى از آن شادى می‌بخشد.
– گویى باغستانى است که از انواع گل و شکوفه می‌درخشد، و همچون اخترانى تابان، افق را آرایش داده است.
– و یا گویى کبوتران بر شاخساران درختان گشن، در پهنه‌هاى خرمى آواز موزون سر داده‌اند.
– رساله تو، باغهاى بهشت را ماند، که از هر پدیده درخشان و عطر مشک افشانى، در آن فراوان است.
– الفهاى گفتار و رساله تو، که میل و انحنا دارد، گویى شاخه درخت «بان» است، که با برگهاى لطیف خود خم شده است.
– همزه‌هاى آن، بر منابر، چنان بگفتار آمده است که گویى از بالاى شاخساران، فریاد نوحه سر داده‌اند.
– میمهاى سخن تو، همچون دندانهاى زیبایى است، که زیبایى لبخند آن را آرایش داده، و این دندانها بر مروارید می‌بالد، و بر گردن نیکوان افتخار می‌کند.
– کاغذ نوشته‌هایت که از پنبه است، گویا سپیدى صبح است. و مرکب تو همچون دیجورى شب تاریک.
– این چه زیبا رساله‌اى است، که معجزه‌اى را ماند، که با بلاغت خود، همه مدعیان سخن را به مسابقه فرا خوانده است.
– اى پادشاهى که همه آداب نیکو را در خود جمع کرده‌اى، و اى پیشوایىکه روشنترین راهها را بما نموده‌اى.
– کیست که با آنچه اندیشه تو بقالب بیان ریخته، معارضه تواند کرد؟ و کیست که در میدان مسابقه، بقفاى تو برسد؟
– آنجا که محققان عالم در اضطراب و تشویش به سر می‌برند، این تویى که در میدان علوم و دانشها ظاهر می‌شوى.
– درود همه اهل علم بدنبال تو نثار باد، اى سرور سروران و اى صاحب منطق بر او کوبنده.
– همه دانشوران به پایگاهى از ادب که تو رسیده‌اى، درود می‌فرستند. و پایگاه شرف تو را تصدیق دارند.
– آرام باش که دست من، بجهت تقصیر، کوتاه و بخیل است. و تو در اوج احسان می‌باشى.
– خداى توانا را سپاس و نیایش باد، که این همتها را در تو نهاد، و چون تویى را از نطفه هستى بخشید.
– کاش می‌دانستم که آیا مثل تو را می‌توان در بین آدمیان یافت؟ نه، هرگز در میان خلایق نظیر ندارى.
– من پوزش تقصیر می‌خواهم. اندیشه من کجا تواند گوهرهاى ارزنده‌اى را به سلک عبارت کشد، و در مدح تو دیباى شایسته‌اى ببافد؟
– همیشه سالم و پایدار بمان، و بر قله افتخارات و مکارم- آنجا که اسبهاى تیز رفتار را پاى رفتن و یاراى پایکوبى نیست- پاینده باش.

در ابیات زیر، بعضى از بزرگان عصر خود را، بجهت کارى که اقتضا کرده خطاب کرده گوید:

– اینک آرزو و مقصد ما برآورده، و همه اضداد، در برابر مجد تو، منقادو فروتن شده است.
– آنجا که خشم بگیرى، دلاورانى که از خشم آنها پهلوانان و شیران می‌ترسند، به سجده می‌افتند و به خدا پناه می‌برند.
– بزرگى نیاکان تو، مردمى را که بنیاد عزت و شکوه را استوار داشته بودند، به ذلت و خوارى کشیده‌اند.
– اینان همه- خواه و ناخواه- به فرمان تو گردن نهاده، و همواره مطیع گشته‌اند.
– تو در جایگاه چنان بلند و ارجمند قرار دارى، که کسى به بلنداى مکارم تو- حتى آنجا که در بالش و بستر آرمیده باشى- نخواهد رسید.
– ترا به هیچ پیش آمد و حادثه‌اى اعتنا نیست، و لو آنکه آینده هفت فلک شداد و روزگار باشد.
– تو، بی‌پروا در به چنگ آوردن هر آرمان دشوار و بلندى تلاش می‌کنى آرمانی‌که دگر مردم را بر آن دسترسى نیست.
– هر دلاور پهلوان، جا دارد که در ره این مقصد از جان خود بگذرد، و بی‌خوابی‌ها به بینند، و تن خود را در طبق اخلاص قرار دهد.
– هر آنکه بهشت را یابد، به آرزو رسیده، اما بهشت از بخیلان همواره دورى کند.
– درجات بلند، جز با اخلاق عالى، به دست نمی‌آید، و جامه سپاس و شکر نعمت را، جمادات به تن نمی‌کنند.
– تو در گفتار و کردار، بهترین مردم و وفا کننده به پیمان و نکو کارترین فرد هستى.
– اى اختر تابانى که به کوشش خود، به مقام والا رسیده‌اى، مقامى که به دیگران امکان ندارد.
– بین من و آن دوست خود، یک فرومایه احمقى که کنه‌ها دور سبیل او می‌چرخند، فاصله انداخته است.
– هرگاه یک فرد برجسته‌اى بین ما داورى کند، دل من قرار و آرام می‌گیرد.
– مارقین، فضیلت على علیه السّلام را انکار کردند، و همین انکار و دشمنانگى، آنها را به جهنم برد.
– و حقا که آزمایش زندگى، یک سنت قدیمى است، و خردمندان از آن می‌گذرند.
– و گاهى بیسوادان، زمام امور مردم را به دست می‌گیرند، اما از وجود سخنوران دانا استفاده می‌شود.
– فرمانروایان ما، خود حیران و نادانند. و شمار ناقصان، پیوسته رو بفزونى است.
– این عادت زمانه است که همچو منى را کنار می‌زند، و این اصلى است که همیشه صادق است.
– بر آن کسى که بر من می‌خواهد غلبه کند، بگو، و در بین داوران نیز بگو که: این چه آتش افروزى است؟
– و تو می‌خواهى آتش از چوب آنها برگیر، یا رهایشان کن، تا که خاکستر شوند.
– دریغا که این روزگار، تفاوتى بین احمق نادان و سخنور دانا نمی‌گذارد.
– مادام که تو به پاکى در میان ما هستى، تحمل این ناگواریها بر ما آسان و دوستى ما برقرار است.

و نیز گفته است:

– از من به آن سرزمینى- که فرسنگها دور مانده- درود، و همواره اشگهایم نثار آن خاک باد.
– براى من، بسیار صعب و دشوار است که بین ما، چنین فاصله‌اى باشد، چرا که جان و روان من آنجا آرمیده است.
– آنگاه که از آن ریگستان بادى برخیزد، و بوى عرار آن دیار، مشام این افتاده را بنوازد،
– بیاد شما یاران می‌افتم، اشک دیدگانم را می‌پوشاند، و دل شیفته‌ام، از از این دورى ریش است.
– سخنم اینست که از عشق خانمانسوز، شرارى در دل دارم، که هر صبح و شام در سرکشى و رفت آمد است.
– آیا دوباره روزگار، آن روزهاى پر نعمتى را که در کنار هم- بدور از گزند دشمنان- متنعم بودیم، باز می‌گرداند؟

شرح حال این شاعر، در خلاصة الاثر محبى ج 3: 420- 427 دیده می‌شود.
و بنابر آنچه مؤلف سلافة نقل کرده، پس از تفحص و تحقیق در تاریخ وفات شاعر، چیزى بدست نیامده، ظاهرا او بسال 1012 زنده بوده و پس از آن سال هم چندان عمر نیافته است. خداى متعال رحمتش کند.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 431

متن عربی

الشاعر

القاضی جمال الدین «3» محمد بن حسن بن دراز المکی، من مقاول الأدب،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 431

و ألسنة الفضیلة، و مداره القول، و صیارفة القریض، و عباقرة القضاة، ذکره السید فی سلافة العصر (ص 107) و أثنى علیه بقوله:

جمال العلوم و المعارف، المتفیّئُ ظلَّ ظلیلها الوارف، أشرقت بالفضل أقماره و شموسه، و زخر بالعلم عبابه و قاموسه، فدوّخ صیته الأقطار، و طار ذکره فی منابت الأرض و استطار. و تهادت أخباره الرکبان، و ظهر فضله فی کلِّ صقع و بان. و له الأدب الذی ما قام به مضطلع، و لا ظهر على مکنونه مطّلع. استنزل عِصم البلاغة من صیاصیها، و استذلَّ صعاب البراعة فسفع بنواصیها. إن نثر فما اللؤلؤ المنثور انفصم نظامه، أو نظم فما الدرّ المشهور نسقه نظامه، بخطّ یزدری بخدّ العذار إذا بقل، و تحسبه سائر الجوارح على مشاهدة حسنه المقل. و لمّا رحل إلى الیمن فی دولة الروم، قام له رئیسها بما یحبُّ و یروم. فولّاه منصب القضاء، و سطع نور أمله هناک و أضاء. و لم یزل مجتلیاً به وجوه أمانیه الحسان، مجتنیاً من ریاضه أزاهر المحاسن و الإحسان. إلى أن انقضت مدّة ذلک الأمیر، و منی الیمن بعده بالإفساد و التدمیر. فانقلب إلى وطنه و أهله، فکابد حزن العیش بعد سهله. کما أنبأ بذلک قوله فی بعض کتبه: و لمّا حصلت عائداً من الیمن بعد وفاة المرحوم سنان باشا، و انقضاء ذلک الزمن، اخترت الإقامة فی الوطن بعد التشرّف بمجلس القضاء فی ذلک العطن، إلّا أنَّه لم یحل لی التحلّی عن تذکّر ما کان فی خزانة الخیال مرسوماً، و تفکّر ما کان فی لوح المفکّرة موسوماً. فاخترت أن أکون مدرّساً فی البلد الحرام، و ممارساً لما أذن غبّ الحصول بالانصرام. و لم یکن فی البلد الأمین کفایة، و لا ما یقوم به الإتمام و الوفایة. انتهى. و ما زال مقیماً فی وطنه و بلده، و متدرّعاً جلباب صبره و جلده. حتى انصرمت من العیش مدّته، و تمّت من الحیاة عدّته.

ثم ذکر جملةً وافیة من منثور کلمه فی ثلاث عشرة صحیفة فقال: و من شعره قوله فی صدر کتاب:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 432

هذا نظامک أم درٌّ بمنتسقِ             أم الدراری التی لاحتْ على الأفقِ‏

و ذا کلامُک أم سحرٌ به سُلِبَتْ             نهى العقول فتتلو سورةَ الفلقِ‏

و ذا بیانُک أم صهباءُ شعشعَها             أغنُّ ذو مقلةٍ مکحولة الحدقِ‏

بتاج کلِّ ملیکٍ منه لامعة             و جید کلّ مجیدٍ منه فی أنقِ‏

روضٌ من الزهر و الأنوارُ زاهیةٌ             کأنجمِ الأُفق فی اللألاءِ و النمقِ‏

و ذی حمائمُ ألفاظٍ سجعنَ ضحىً             على الخمائلِ غبَّ العارضِ الغدقِ‏

رسالةٌ کفرادیسِ الجنانِ بها             من کلّ مؤتلقٍ یلفى و منتشقِ‏

کأنّما الألِفاتُ المائلاتُ بها             غصونُ بانٍ على أیدٍ من الورقِ‏

تعلو منابرَها الهمزاتُ صادحةً             کالوِرقِ ناحت على الأفنانِ من حرقِ‏

میماتُها کثغورٍ یبتسمن بها             یزری على الدرِّ إذ یزهی على العنقِ‏

فطرسُها کبیاض الصبح من یققٍ             و نِقسها «1» کسوادِ اللیلِ فی غسقِ‏

یا ذا الرسالةِ قد أرسلتَ معجزةً             ودّت بلاغتها الدعوى من الفرقِ‏

و یا ملیک ذوی الآدابِ قاطبةً             و یا إماماً هدانا أوضحَ الطرقِ‏

من ذا یعارض ما قد صاغ فکرک من             حلى البیانِ و من یقفوک فی السبقِ‏

أنت المجلّى بمضمارِ العلومِ إذا             أضحى قرومُ أولی التحقیقِ فی قلقِ‏

صلّى أئمّةُ أهلِ الفضلِ خلفَکَ یا             مولى الموالی و ربّ المنطق الذلقِ‏

مسلّمین لما قد حُزت من أدبٍ             مصدّقین بما شرّفت من خلقِ‏

مهلًا فباعی من التقصیر فی قصرٍ             و أنت فی الطول و الإحسانِ ذو عمقِ‏

سبحان بارئ هذی الذاتِ من هممٍ             سبحان فاطر ذا الإنسانِ من علقِ‏

یا لیت شعری هل شبهٌ یُرى لکمُ             کلّا و ربّی و لا الأملاک فی الخلقِ‏

عذراً فما فکرتی صوّاغةٌ دُرراً             حتى أصوغَ لک الأسلاک فی نسقِ‏

و اسلم و دم و تعالى فی مشیدِ عُلًا             تستنزل الشهبَ للإنشا فلم تعقِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 433

و قوله مخاطباً بعض أکابر عصره لأمر اقتضى ذلک:

حصل القصد و المنى و المرادُ             و استکانت لمجدِک الأضدادُ

أسجد اللَّهُ فی عتابکَ شوساً             تتّقی الأسد بأسَها و الجلادُ

و أذلّت لک الجدودُ أناساً             شِید للمجدِ فی رباهم عمادُ

ثم جاءت إلیک طوعاً و کرهاً             تتهادى حیناً و حیناً تُقادُ

أنت فی الشهب ثاقبٌ لا تسامى             فی معالیک حین تثنى الوسادُ

لا تبالی بنازلٍ و ملمّ             و لو أنَّ الملمّ سبعٌ شدادُ

ساهراً فی طلاب کلِّ منیعٍ             عزَّ نیلًا فلم ینلْهُ العبادُ

مهرُه النفسُ إن یسُمْه کمیّ             و الطریقُ السهادُ و الجسمُ زادُ

من یَجُدْ بالجَنانِ نال مناه             و الشحیحُ الجَنانِ عنه یُذادُ

لا تُنالُ العُلى بغیرِ العوالی             لا و لا الحمدُ یکتسیه الجمادُ

أحمدُ الناسِ أنت قولًا و فعلًا             و الوفیُّ الذمام و المستجادُ

یا شهاباً بجِدّه حاز جَدّا «1»             و مقاماً لغیره لا یُشادُ

ماز بینی و بین خدنیَ فدمٌ «2»             ذو سبالٍ یدبّ فیه القرادُ

و لو أنَّ الذی تحکّم فینا             ألمعیٌّ لقرَّ منّی الفؤادُ

أنکر المارقون فضل علیٍّ             رماهم إلى الجحیمِ العنادُ

و حقیقٌ أنّ البلاءَ قدیمٌ             و أهالی الفهومِ منه تکادُ

و یولَّى الأمِّیُّ حکمَ البرایا             و البلیغُ المقال لا یستفادُ

و ولاة الأمور فینا حیارى             و ذوو النقصِ لا تزال تزادُ

عادةُ الدهر أن یُؤَخِّرَ مثلی             و على الأصل جاء هذا المفادُ

قل لمن یبتغی التفاضلَ بینی             ثم بین القضاةِ هذا الزنادُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏11، ص: 434

فاقتبس من زنادِهم لک ناراً             أو فدعهمْ إن لاحَ منه الرمادُ

ویح دهرٍ لا یعرف الفرق فیه             بین عَیٍّ و قائلٍ یُستجادُ

هیِّنٌ ما لقیتُ ما دمتَ فینا             ذا عفافٍ و صحَّ منک الودادُ

 

و قوله أیضاً:

سلام على الدار التی قد تباعدتْ             و دمعی على طول الزمانِ سفوحُ‏

یعزُّ علینا أن تشطّ بنا النوى             و لی عندکم دون البریّةِ روحُ‏

إذا نسمت من جانب الرملِ نفحةٌ             و فیها عرارٌ للغویرِ وشیحُ‏

تذکّرتُکمْ و الدمعُ یسترُ مقلتی             و قلبی مشوقٌ بالبعادِ جریحُ‏

فقلت و لی من لاعج الوجدِ زفرةٌ             لها لوعةٌ تغدو بها و تروحُ‏

ألا هل یعیدُ الدهرُ أیّامَنا التی             نعمنا بها و الکاشحون نزوحُ‏

 

و توجد ترجمة شاعرنا جمال الدین فی خلاصة الأثر للمحبّی (3/420- 427) و ذکر ما فی السلافة و قال: لقد فحصت عن وفاة صاحب الترجمة فلم أظفر بها و قد علم أنّه کان فی سنة اثنتی عشرة و ألف موجوداً، و ما عاش بعدها کثیراً رحمه اللَّه تعالى.