اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

شرح حال «ناشی صغیر»

متن فارسی

ابو الحسن یا ابو الحسین علی بن عبد اللّه بن وصیف، ناشی صغیر (نوپرداز کوچک) بغدادی است از «باب طاق» که در مصر نشیمن گزیده، معروف به «حلاء» است: چون پدرش حلیه شمشیر می‌ساخته، و به «ناشی» شهرت یافته چون ناشی به قول سمعانی در انساب بمعنی نوپرداز است.

شاعر، یکی از صاحب نظران علم کلام است که ضمنا در فقه دستی داشته و در حدیث نبوغی یافته و در علم ادب پیش افتاده، و بالاخره در سرودن اشعار آبدار مشهور و سرشناس آمده، خلاصه مجمع فضائل و مکارم، معدن فرهنگ و دانش بوده، پیشتاز دانشمندان شیعه و متکلمین و محدثین و فقها و شعراء مذهب است:
شیخ مفید از او روایت می‌کند، و شیخ الطائفه ابو جعفر طوسی به توسط استادش مفید چنانکه در فهرست خود ص 89 یاد نموده و صاحب «ریاض العلماء» با قید احتمال می‌گوید: شاید همو باشد که از مشایخ و اساتید شیخ صدوق است.

در کتاب «الوافی بالوفیات» و کتاب «لسان المیزان» ج 4 ص 238 مرقوم است که ابو عبد اللّه خالع، ابو بکر ابن زرعه همدانی، عبد الواحد عکبری، عبد السلام بن حسن بصری لغوی، ابن فارس لغوی، عبد اللّه بن احمد بن محمد بن روز به همدانی و جمعی دیگر از ناشی صغیر روایت می‌کنند، و او خود از مبرد و ابن المعتز و جز آن دو.

ابن خلکان می‌گوید: ناشی دانش خود را از ابی سهل اسماعیل بن علی بن نوبخت فرا گرفته، و ابو سهل از بزرگان متکلمین شیعه است.

شیخ طوسی در کتاب فهرست ص 89 می‌نویسد: «ناشی در فقه بر مبنای مذهب اهل ظاهر بود».
اهل ظاهر، طرفداران ابو سلیمان داودی علی بن خلف اصفهانی در گذشته سال 270 اند که معروف به ظاهری است.

ابن ندیم در «الفهرست» ض 303 درباره ابو سلیمان ظاهری می‌نویسد: اول کسی است که ظاهر کتاب و سنت را سند قرار داد و غیر آنرا از رأی و قیاس مردود دانست.

ابن خلکان در تاریخ خود ج 1 ص 193 می‌نویسد: ابو سلیمان مذهب مستقلی داشته و جمعی که دنباله‌رو گشته‌اند به ظاهریه معروف‏اند.

نجاشی در کتاب رجال، برای ناشی شاعر ما فقط یک کتاب در امامت نام می‌برد ولی شیخ طوسی در فهرست می‌گوید: «کتابهائی تألیف کرده» و در تاریخ ابن خلکان هم دارد که ناشی صاحب تصنیفات زیادی است.

در کتاب «وافی بالوفیات» آمده که: «شعر او تدوین شده و مدایح او درباره خاندان نبوت، قابل احصاء نیست» و لذا ابن شهر آشوب در کتاب «معالم العلماء» او را در عداد شعرائی نام می‌برد که بی‌پروا، از خاندان رسول دفاع می‌کرده‌اند.

در «معجم الادبا» از قول خالع می‌نویسد: ناشی معتقد به امامت اهل بیت بود و با سبک بدیعی بحث و مناظره می‌کرد، عمرش را در ثنا و ستایش اهل بیت به سر برده و به دوستی آنان سرشناس و معروف است و اشعاری که در مدح آن خاندان سروده قابل احصاء نیست. با وجود این خلیفه الراضی باللّه را ثنا گفته و با او داستانها دارد، برای دیدار کافور اخشیدی به مصر روانه شده و او را ثنا گفته و نیز ابن خنزابه وزیر را مدح گفته و با او همدم بوده، ضمنا مدیحه در ستایش بریدیین سروده و به بصره گسیل داشته و مدیحه دیگری در ثنای ابی الفضل ابن العمید گفته و به ارجان ارسال نموده.

و نیز می‌نویسد: ابن عبد الرحیم از خالع و او از زبان خود ناشی برایم حدیث کرد که: ابن رائق مرا نزد الراضی باللّه برد، من مداح و ستایشگر ابن رائق بودم و خاطره مرا می‌خواست، موقعی که به خدمت راضی رسیدم گفت: ناشی رافضی توئی؟
گفتم: من خادم امیر المؤمنین و شیعه هستم، گفت: از کدام فرقه شیعه؟ گفتم: شیعه بنی هاشم «1». گفت: این گونه پاسخ، حیله‌ای ناپاک است، گفتم: ولی با پاکی نسب همراه است.
گفت: آنچه داری بیاور! من قصیده بر او خواندم، دستور داد: ده طاقه شال به من خلعت دهند و چهار هزار درهم نقد، رفتم از خزانه‌دار تحویل گرفتم و به خدمتش باز شدم: زمین را بوسیدم و از مراحم او تشکر کردم، بعد گفتم: من رسم دارم که طیلسان می‌پوشم، گفت: اینجا طیلسان عدنی داریم، یک طیلسان باو بدهید و یک عمامه خز بهمراه آن، که دادند، بعد گفت: از اشعاری که درباره بنی هاشم داری چیزی بخوان! خواندم:
– ای فرزندان عباس، امیه با کینه و دشمنی خونهائی از شما ریخته است.
– پس هاشمی نیست آنکه امیه را دوست بدارد و یا آن مردک لعین ابازبیل را.
گفت: بین تو و ابو زبیل چه گذشته؟ گفتم: امیر المؤمنین بهتر می‌داند. خندان شد و گفت: مرخص هستی.

بسیاری اخبار حکایت دارد که ناشی علاوه بر اینکه فراوان در ثنای اهل بیت شعر سروده، مورد قبول و تقدیر و علاقه اهل بیت قرار گرفته، و این خود بالاترین فضیلت و مقام است و والاترین کرامت جاوید که رستگاری دو سرا بهمراه آن است.

حموی در معجم الادباء از گفت خالع می‌نویسد: من با پدرم به سال 346 در مجلس کبوذی محدث بودیم که در مسجد بین بازار کتابفروشها و زرگرها منعقد می‌شد. مجلس پر بود، ناگهان مردی از راه رسید: قبائی پر وصله به تن داشت، در یکدست مشک آب و انبان غذا و در دست دیگر چوبدستی نوک دار، هنوز گرد راه از خود نسترده بود. سلام کرد و با صدای بلند گفت:
من فرستاده فاطمه زهرا هستم. گفتند: خوش آمدی و صفا آوردی. گفت:
می‌توانید احمد مزوق نوحه خوان را بمن معرفی کنید؟ گفتند: آری همین است که اینجا نشسته. گفت: خاتونم علیها سلام را در خواب دیدم، فرمود: راهی بغداد شو و احمد را بجو و بدو برگو که بر فرزندم با شعر ناشی نوحه سرائی کند، آنجا که می‌گوید:
ای زادگان احمد مختار! جگرم در ماتم شما از هم گسیخت، کس نشنید آنچه در این ماتم بر دل من رسید)
ناشی در آن مجلس حاضر بود، طپانچه محکمی بر صورت خود نواخت، و به دنبال او احمد مزوق و سایرین همه لطمه بر صورت نواخته، گریه را سر دادند. از همه بیشتر ناشی و بعد از او مزوق متأثر شده بودند، بعد با این قصیده نوحه‌سرائی کردند تا ظهر شد و مجلس از هم پاشید.
هر چه کوشش کردند که آن مسافر از راه رسیده، هدیه قبول کند، مفید واقع نشد. گفت: بخدا سوگند اگر تمام دنیا را بمن بدهند، نخواهم گرفت، روا نمی‌دانم که پیغام آور خاتونم فاطمه باشم و عوض بگیرم، مراجعت کرد و چیزی نپذیرفت.
گوید: این قصیده، بیش از ده بیت است، از جمله:
– شگفت اینجاست که شما با شمشیر خودتان فنا می‌شوید، و آنکسی بر شما چیره شد که دیروز خاضع و فروتن بود.
– گویا رسول خدا سفارش کرده که شما را از دم تیغ بگذرانند که اجساد شما را این چنین در بلاد پراکنده می‌سازند.

امینی گوید: اول این قصیده چنین است:
بنی أحمد قلبی لکم یتقطع                  بمثل مصابی فیکم لیس بسمع‏
– هیچ بقعه و دیاری در شرق و غرب عالم نیست جز اینکه در آنجا شهید و مقتولی به خاک کرده‌اید.
– ستم کردند، شما را از دم تیغ گذراندند، حقوق شما را صاحب شده بین خود قسمت کردند. تا آنجا که جهان بر شما تنگ شد و در هیچ جا امان نیافتید.
– چه تن‏ها که بر روی خاک افکندند و سرها که بر نیزه‌ها بالا رفت.
– متواری گشته‌اید، دمی پهلویتان بر بستر قرار نمی‌گیرد ولی خواب ناز مرا می‌رباید و آرام بخواب می‌روم.

حموی از زبان خالع می‌گوید: روزی به ناشی گذشتم که در بازار سراجها نشسته بود، به من گفت: قصیده‌ای ساخته‌ام، از من تقاضای نسخه کرده‌اند، می‌خواهم با خط تو عرضه کنم، گفتم پی کاری روانم، بر می‌گردم.
رفتم بآنجا که حاجت داشتم، خواب مرا در ربود، ابو القاسم عبد العزیز شطرنجی نوحه خوان را که مرده بود، در رؤیا دیدم، به من گفت: دوست دارم که بپا خیزی و قصیده بائیه ناشی را پاک نویس کنی، ما دیشب در مشهد (حسین) با آن نوحه سرائی کردیم. آن مرد، موقعی که از زیارت مراجعت می‌کرد، بین راه در گذشته و مرده بود.
من بپا خاستم و برگشتم و به ناشی گفتم، قصیده بائیه‌ات را بده! گفت: از کجا دانستی که بائیه است؟ من هنوز با کسی در میان نگذاشته‌ام، جریان خواب را بازگو کردم گریست، گفت: بدون تردید وقت آن رسیده است، من آن قصیده را پاکنویس کردم.
آغازش این است:
رجائی بعید و الممات قریب               و یخطی‌ء ظنی و المنون تصیب‏
آرزویم دور و دراز است و مرگم نزدیک، امیدم، بخطا می‌رود، ولی تیر مرگ بخطا نمی‌رود

امینی گوید: قصیده بائیه قسمتی در ثنا و ستایش اهل بیت است:
– مردمی که بالاترین مقام را حائز شدند و در میان صاحبان فضل همتائی برای آنان نیست.
– اگر نسب خود را یاد کنند، از مجد و عظمت سر بآسمان می‌سایند و در صاحبان نسب کسی بدان پایه نیست.
– دریای کرم‏اند که در و گوهر با موج خود به ساحل افکند، و دریغ ندارد.
– کشتیهای نجات بر آن روان است و آبش برای تشنگان سرد و گوارا.
– دریائی که همسایه را بی‌نیاز کند و ساحلش تفرجگاه وسیع باشد.
– آنان دست‏آویز بین بندگان و پروردگارشان باشند، دوستدارشان به روز رستاخیز زیانکار نیست.
– دانش گذشته و آینده را در آستین دارند و هم آنچه هر کس بخواهد.
– دانشها را یکسر، پی سپر کرده‌اند و هر چه تحفه و یا در پرده باشد.
– آنهایند که با فضل و عظمتشان چشم و چراغ جهانیانند و برای دشمنان به روز رستاخیز مایه عذاب.

علامه سماوی، اشعار ناشی را در مدح و ثنای خاندان نبوت یکجا گرد آورده که از سیصد بیت متجاوز است.

حموی در معجم الادباء به نقل از خالع می‌گوید: ولادت ناشی آنچنانکه خودش به من گفت، در سال 271 بوده و به سال 365 روز دوشنبه پنجم صفر در گذشت و من در شهر ری بودم.

نامه ابن بقیه «1» به ابن العمید واصل شد که خبر مرگ ناشی در آن درج بود گفته شد که ابن بقیه با ارکان دولت پیاده جنازه او را مشایعت کردند و در مقابر قریش مدفون شده که مزارش معروف است.

او از جمله کسانی است که سال 443 گورش را شکافته و استخوانش را آتش زدند «2». ابن شهر آشوب در معالم العلماء ص 136 گوید: او را آتش زدند و ظاهر گفتارش این است که او را زنده در آتش سوخته شهیدش کردند. و خدا داناتر است.

در این زمینه سخنان دیگر هم هست که با صحت همعنان نیست مثلا یافعی در «مرآة الجنان» ج 2 ص 235 وفات ناشی را سال 342 نوشته و ابن خلکان سال 360 و ابن اثیر در «کامل» سال 366 و همین را ابن حجر در «لسان المیزان» از «ابن النجار» نقل کرده و علاء الدین بهائی در «مطالع البدور» ج 1 ص 25 بازگو کرده ضمنا این شعر را از او یاد می‌کند:
– باز گرداندن و راندن از در شیوه اشراف نیست، این کار از انصاف بدور است.
– کم اتفاق افتد که کسی بر در آید و او را برانند و باز هم با قلب صاف و بی‌کینه باز گردد.

ثعالبی در «ثمار القلوب» ص 136 در شهرت هجو «ناصبی» به «سیاهروئی» این شعر او را می‌آورد:
– ای دوست و یاور من از نژاد لؤی بن غالب.
– آنکه بر دوست فرمان میراند، ستم می‌کند، فرمان صادر شده ولی واجب نیست،
– تو صاحب زلفی هستی که رنگش چون صورت ناصبی سیاه است
– مردم را می‌گزد آنچنانکه عقرب.

جلب توجه:
در کتاب «تنقیح المقال» ج 2 ص 313 ترجمه ناشی دیده می‌شود از جمله می‌نویسد:
«ظاهرا ناشی همان علی بن عبد اللّه بن وصیف بن عبد اللّه هاشمی است که در کتاب «عیون اخبار الرضا نص حضرت موسی بن جعفر بر امامت حضرت رضا، از او روایت شده است».
این شگفت‏ترین اشتباهی است که در این کتاب دیده‌ام.

مصادر ترجمه و بیوگرافی شاعر:
فهرست شیخ طوسی/ معالم العلماء / رجال ابن داود/ رجال نجاشی / یتیمة الدهر/ انساب سمعانی / وفیات الاعیان/ معجم الادباء / میزان الاعتدال/ الوافی بالوفیات / خلاصة الرجال/ نقد الرجال / کامل ابن اثیر/ مجالس المؤمنین / لسان المیزان/ شذرات الذهب / مطالع البدور/ جامع الرواة / تلخیص الاقوال/ منتهی المقال / نسمة السحر/ امل الامل / خاتمة الوسائل/ ریاض العلماء / ملخص المقال/ الحصون المنیعه / الشیعه و فنون الاسلام/ تلخیص المقال / تأسیس الشیعه/ روضات الجنات / تنقیح المقال/ هدیة الاحباب / وفیات الاعلام/ الطلیعة / بغیة الطالب/ شهداء الفضیلة

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 45

متن عربی

الشاعر

أبو الحسن «1» علیُّ بن عبد اللَّه بن الوصیف الناشئ الصغیر- الأصغر- البغدادی من باب الطاق، نزیل مصر، المعروف بالحلّاء، کان أبوه یعمل حلیة السیوف فسمّی حلّاءً، و یقال له: الناشئ؛ لأنّ الناشئ یقال لمن نشأ فی فنّ من فنون الشعر، کما قال السمعانی فی الأنساب «2».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 45

کان أحد من تضلّع فی النظر فی علم الکلام، و برع فی الفقه، و نبغ فی الحدیث، و تقدّم فی الأدب، و ظهر أمره فی نظم القریض، فهو جماع الفضائل، و سمط جمان العلوم، و فی الطلیعة من علماء الشیعة و متکلّمیها، و محدِّثیها، و فقهائها، و شعرائها.

روى عنه الشیخ الإمام محمد بن النعمان المفید، و بواسطته یروی عنه شیخ الطائفة أبو جعفر الطوسی کما فی فهرسته (ص 89)، و احتمل فی ریاض العلماء «1») روایة الشیخ الصدوق عنه أیضاً، و قال: لعلّه الذی کان من مشایخ الصدوق.

و فی الوافی بالوفیات «2» و لسان المیزان «3» (4/238): أنّ أبا عبد اللَّه الخالع، و أبا بکر بن زرعة الهمدانی، و عبد الواحد العکبری، و عبد السلام بن الحسن البصری اللغوی، و ابن فارس اللغوی، و عبد اللَّه بن أحمد بن محمد بن روزبه الهمدانی و غیرهم یروون عنه، و أنّه یروی عن المبرّد، و ابن المعتزّ و غیرهما.

و ذکر ابن خلّکان «4»: أ نّه أخذ العلم عن أبی سهل إسماعیل بن علیِّ بن نوبخت، و هو من أعاظم متکلّمی الشیعة.

و قال شیخ الطائفة فی فهرسته (ص 89): و کان یتکلّم على مذهب أهل الظاهر فی الفقه. و أهل الظاهر هم أصحاب أبی سلیمان داود بن علیّ بن خلف الأصبهانی المعروف بالظاهری المتوفّى (270)، قال ابن الندیم فی الفهرست «5» (ص 303): هو أوّل من استعمل قول الظاهر و أخذ بالکتاب و السنّة، و ألغى ما سوى ذلک من الرأی و القیاس. و قال ابن خلّکان فی تاریخه «6» (1/193): کان أبو سلیمان صاحب مذهب

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 46

مستقلّ، و تبعه جمع کثیر یُعرَفون بالظاهریة.

و فی رجال النجاشی «1»: أنّ للمترجم کتاباً فی الإمامة، لکن الشیخ الطوسی یذکر له کتباً فی الفهرست. و فی تاریخ ابن خلّکان: أنّ له تصانیف کثیرة، و فی الوافی بالوفیات: أنّ شعره مدوّنٌ، و أنّ مدائحه فی أهل البیت علیهم السلام لا یحصى کثرة، و لذلک عدّه ابن شهرآشوب فی معالم العلماء «2» من مجاهری شعراء أهل البیت علیهم السلام.

و فی معجم الأدباء «3»: قال الخالع: کان الناشئ یعتقد الإمامة، و یناظر علیها بأجود عبارة، فاستنفد عمره فی مدیح أهل البیت حتى عُرف بهم، و أشعاره فیهم لا تُحصى کثرةً، و مدح مع ذلک الراضی باللَّه و له معه أخبارٌ، و قصد کافوراً الإخشیدی بمصر و امتدحه، و امتدح ابن حنزابة و کان ینادمه، و طرِیَ «4» إلى البریدیِّ بالبصرة، و إلى أبی الفضل بن العمید بأرّجان.

و قال: قال ابن عبد الرحیم: حدّثنی الخالع قال: حدّثنی الناشئ، قال: أدخلنی ابن رائق على الراضی باللَّه- و کنتُ مدّاحاً لابن رائق و نافقاً علیه- فلمّا وصلتُ إلى الراضی قال لی: أنت الناشئ الرافضیّ؟ فقلت: خادم أمیر المؤمنین الشیعیّ. فقال: من أیِّ الشیعة؟ فقلت: شیعة بنی هاشم. فقال هذا خبث حیلة. فقلت: مع طهارة مولد. فقال: هات ما معک.

فأنشدته فأمر أن یُخلَع علیَّ عشر قطع ثیاباً، و أُعطى أربعة آلاف درهم، فأُخرِج إلیّ ذلک و تسلّمته و عُدت إلى حضرته فقبّلت الأرض و شکرته، و قلت: أنا ممّن یلبس الطیلسان. فقال: ها هنا طیالس عدنیة أعطوه منها طیلساناً و أضیفوا إلیها عمامة خزٍّ، ففعلوا.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 47

فقال: أنشدنی من شعرک فی بنی هاشم، فأنشدته:

بنی العبّاس إنّ لکم دماءً             أراقتها أُمیة بالذحولِ «1»

فلیس بهاشمیٍّ من یوالی             أُمیةَ و اللعینَ أبا زبیلِ‏

 

فقال: ما بینک و بین أبی زبیل؟ فقلت: أمیر المؤمنین أعلم. فابتسم و قال: انصرف.

و یستفاد من غیر واحد من الأخبار أنّ الناشئ على کثرة شعره فی أهل البیت علیهم السلام حظی منهم بالقبول و التقدیر، و حسبُه ذلک مأثرةً لا یقابلها أیُّ فضیلة، و مکرمةً خالدةً تکسبه فوز النشأتین.

روى الحموی فی معجم الأدباء «2» قال: حدّثنی الخالع، قال:

کنتُ مع والدی فی سنة ستّ و أربعین و ثلاثمائة و أنا صبیٌّ فی مجلس الکبوذی فی المسجد الذی بین الورّاقین و الصاغة، و هو غاصٌّ بالناس، و إذا رجلٌ قد وافى و علیه مرقعة و فی یده سطیحة و رکوة و معه عکّاز، و هو شعث، فسلّم على الجماعة بصوت یرفعه، ثمّ قال:

أنا رسول فاطمة الزهراء علیها السلام فقالوا: مرحباً بک و أهلًا و رفعوه. فقال: أ تعرِّفون لی أحمد المزوِّق النائح؟ فقالوا: ها هو جالسٌ.

فقال: رأیت مولاتنا علیها السلام فی النوم فقالت لی: امض إلى بغداد و اطلبه و قل له: نُح على ابنی بشعر الناشئ الذی یقول فیه:

بنی أحمدٍ قلبی بکمْ یتقطّعُ             بمثلِ مصابی فیکمُ لیس یُسمعُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 48

و کان الناشئ حاضراً، فلطم لطماً عظیماً على وجهه و تبعه المزوِّق و الناس کلّهم، و کان أشدّ الناس فی ذلک الناشئ ثمّ المزوِّق، ثمّ ناحوا بهذه القصیدة فی ذلک الیوم إلى أن صلّى الناس الظهر، و تقوّض المجلس، و جهدوا بالرجل أن یقبل شیئاً منهم، فقال: و اللَّه لو أُعطیت الدنیا ما أخذتها، فإنّنی لا أرى أن أکون رسول مولاتی علیها السلام ثم آخذ عن ذلک عوضاً. و انصرف و لم یقبل شیئاً.

قال: و من هذه القصیدة و هی بضعة عشر بیتاً:

عجبتُ لکم تفنون قتلًا بسیفِکم             و یسطو علیکم من لکم کان یخضعُ‏

کأنّ رسولَ اللَّه أوصى بقتلِکمْ             و أجسامُکم فی کلِّ أرض تُوزَّعُ‏

 

قال الأمینی: أوّل هذه القصیدة:

بنی أحمدٍ قلبی لکم یتقطّعُ             بمثل مصابی فیکمُ لیس یُسمعُ‏

فما بقعةٌ فی الأرض شرقاً و مغرباً             و لیس لکم فیها قتیلٌ و مصرعُ‏

ظُلمتم و قُتِّلتمْ و قُسِّم فیئکم             و ضاقت بکم أرضٌ فلم یَحمِ موضعُ‏

جسومٌ على البوغاء تُرمى و أرؤسٌ             على أرؤس اللُّدْن الذوابل تُرفعُ «1»

تُوارَوْن لم تَأْوِ فراشاً جنوبُکمْ             و یُسلمنی طیبُ الهجوعِ فأهجعُ‏

 

و قال الحموی «2»: حدّثنی الخالع قال: اجتزت بالناشئ یوماً، و هو جالسٌ فی السرّاجین، فقال لی: قد عملت قصیدةً و قد طُلبت و أُرید أن تکتبها بخطِّک حتى أُخرجها، فقلت: أمضی فی حاجة و أعود، و قصدت المکان الذی أردته و جلست فیه، فحملتنی عینی فرأیت فی منامی أبا القاسم عبد العزیز الشطرنجی النائح، فقال لی: أُحبُّ أن تقوم فتکتب قصیدة الناشئ البائیة فإنّا قد نُحنا بها البارحة بالمشهد،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 49

و کان هذا الرجل قد توفّی و هو عائدٌ من الزیارة، فقمت و رجعت إلیه و قلت: هات البائیّة حتى أکتبها، فقال: من أین علمت أ نّها بائیة؟ و ما ذکرت بها أحداً، فحدّثته بالمنام فبکى، و قال: لا شکّ أن الوقت قد دنا، فکتبتها فکان أوّلها:

رجائی بعیدٌ و الممات قریبُ             و یُخطئ ظنّی و المنونُ تُصیبُ‏

 

قال الأمینی: و من البائیّة فی المدیح قوله:

أُناسٌ علوا أعلى المعالی من العلى             فلیس لهم فی الفاضلین ضریبُ‏

إذا انتسبوا جازوا التناهی لمجدِهمْ             فما لهمُ فی العالمین نسیبُ‏

همُ البحرُ أضحى درّه و عُبابه             فلیس له من منتفیه رسوبُ‏

تسیر به فُلکُ النجاةِ و ماؤها             لشُرّابه عذبُ المذاق شروبُ‏

هو البحر یُغنی من غدا فی جواره             و ساحلُه سهلُ المجالِ رحیبُ‏

همُ سببٌ بین العباد و ربِّهمْ             محبُّهمُ فی الحشر لیس یخیبُ‏

حَوَوا علم ما قد کان أو هو کائنٌ             و کلُّ رشادٍ یحتویه طلوبُ‏

و قد حفظوا کلَّ العلومِ بأسرِها             و کلُّ بدیعٍ یحتویه غیوبُ‏

همُ حسناتُ العالمینَ بفضلِهمْ             و هم للأعادی فی المعادِ ذنوبُ‏

 

و جمع العلّامة السماوی شعر الناشئ فی أهل البیت علیهم السلام [و هو] یربو على ثلاثمائة بیت.

ولادته و وفاته:

حکى الحموی فی معجم الأدباء «1» نقلًا عن الخالع أ نّه قال: مولده على ما أخبرنی به سنة (271)، و مات یوم الإثنین لخمس خلون من صفر سنة (365)

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 50

و کنت حینئذٍ بالرّی، فورد کتاب ابن بقیة «1» إلى ابن العمید یخبره. و قیل: إنّه تبع جنازته ماشیاً و أهل الدولة کلّهم، و دُفن فی مقابر قریش، و قبره هناک معروفٌ.

و هو ممّن نُبش قبره فی واقعة سنة (443) و أحرقت تربته «2». و قال ابن شهرآشوب فی المعالم «3» (ص 136): حرّقوه بالنار. و ظاهره أ نّه استشهد حرقاً و اللَّه أعلم.

و هناک أقوال أُخَر لا تقارف الصحّة؛ فقد أرّخ وفاته الیافعی فی مرآة الجنان (2/235) بسنة (342)، و ابن خلّکان «4» بسنة (360)، و ابن الأثیر فی الکامل «5» بسنة (366)، و هو محکیُّ ابن حجر فی لسان المیزان «6»، عن ابن النجار، و بها أرّخ علاء الدین البهائی فی مطالع البدور (1/25) و ذکر له:

لیس الحجابُ بآلة الأشرافِ             إنّ الحجابَ مجانبُ الإنصافِ‏

و لقلَّ ما یأتی فیُحْجَبُ مرّةً             فیعود ثانیةً بقلبٍ صافِ‏

 

و ذکر له الثعالبی فی ثمار القلوب «7» (ص 136) فی نسبة السواد إلى وجه الناصبی قوله:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 51

یا خلیلی و صاحبی             من لُؤیِّ بن غالبِ‏

حاکمُ الحبِّ جائرٌ             موجبٌ غیرُ واجبِ‏

لک صدغٌ کأنّما             لونه وجهُ ناصبی‏

یلدغُ الناسَ إذ تعق            – رب لدغ العقاربِ‏

 

لفت نظر:

توجد فی تنقیح المقال (2/313) ترجمة الناشئ، و فیها: و الظاهر أ نّه هو علیُّ ابن عبد اللَّه بن وصیف بن عبد اللَّه الهاشمی الذی رُوی فی العیون عنه، عن الکاظم علیه السلام النصّ على الرضا. انتهى.

و هذا أعجب ما رأیت فی طیِّ هذا الکتاب القیِّم من العثرات.

مصادر ترجمة الناشئ

فهرست الشیخ/ معالم العلماء رجال ابن داود

رجال النجاشی/ یتیمة الدهر أنساب السمعانی

وفیات الأعیان/ معجم الأدباء میزان الاعتدال

الوافی بالوفیات/ خلاصة الأقوال نقد الرجال

الکامل لابن الأثیر/ مجالس المؤمنین لسان المیزان

شذرات الذهب/ مطالع البدور جامع الرواة

تلخیص الأقوال/ منتهى المقال نسمة السحر

أمل الآمل/ خاتمة الوسائل ریاض العلماء

ملخَّص المقال/ الحصون المنیعة الشیعة و فنون الإسلام

تلخیص المقال/ تأسیس الشیعة روضات الجنّات

تنقیح المقال/ هدیة الأحباب وفیات الأعلام

الطلیعة/ بغیة الطالب شهداء الفضیلة

برچسب‌ها: آتشابازبیلابن اثیرابن العمیدابن المعتزابن النجارابن بقیهابن خنزابهابن شهر آشوبابن ندیمابوبکر بن زرعه همدانیابوعبدالله خالعاحمد مزوقاستخوانالانسابالحصونالراضی باللهالطليعةالفهرستالمنيعه الشيعهالوافی بالوفیاتالکاملامل الاملاهل ظاهرباب طاقبغية الطالببنی احمد قلبیتأسيس الشيعهتلخيص الاقوالتلخيص المقالتنقیح المقالثمار القلوبجامع الرواةجنازهحضرت فاطمه(س)حلاءخاتمة الوسائلخالعخلاصة الرجالخوابرؤیارجال ابن داودرجال نجاشیروضات الجناتریاض العلماءسمعانیسیاهروئیشذرات الذهبشطرنجیشمشیرشهداء الفضيلةشهر ریشیخ صدوقشیخ طوسیشیخ مفیدطپانچهطیلسانعلاء الدین بهائیعلامه سماویعلم کلامعمامهعیون اخبار الرضافنون الاسلاملسان المیزانلطمهمجالس المؤمنينمرآة الجنانمطالع البدورمعالم العلماءمعجم الادباءمنتهى المقالميزان الاعتدالناصبینسمة السحرنقد الرجالنوحه خوانهدية الاحبابوفيات الاعلاموفيات الاعيانکافور اخشیدیکبوذییتیمة الدهر