logo-samandehi

شرم و حیای عثمان

تأملی در شرم و حیاء عثمان !

اکنون بیائید در زندگانی عثمان تامل و جستجو کنیم شاید چیزی بیابیم که ثابت نماید او شرم و حیائی داشته است. نگاهی به کارهای او که ذکر کردیم و حرف هایش و گفتگو و ترک وظائفی که از او سر زد، روشن می سازد که نشانه ای از شرم و حیا در آنها نیست . و اگر ذره ای شرم و حیا در او بود چنان کارها از او سر نمی زد و آن حرف ها را به زبان نمی آورد و در انجام آن وظائف کوتاهی نمی نمود. او شرم و حیا نداشته است تا چه رسد به اینکه با حیاترین فرد بشر یا پر شرم ترین فرد امت اسلامی باشد یا فرشتگان از او شرم داشته باشند ! بار دیگر این کارها و حرفهایش را به یاد آوریم و از نظر بگذرانیم تا وجود حیا و مقدار شرمش را به درستی دریابیم : به مولایمان امیر المومنین علی علیه السلام می گوید : بخدا قسم تو در نظر من برتر از مروان نیستی. آیا عثمان وقتی این حرف را می زد نمی دانست خدا در قرآن مجید علی را ” نفس پیامبر اکرم ” شمرده و به صراحت از هر آلایش بری و پیراسته دانسته است، و نمی دانست که ” مروان بن حکم ” تبعیدی فرزند تبعیدی است و قورباغه ای قورباغه زاده و ملعونی پسر ملعون ؟ وقتی نامه اش را حاوی فرمان قتل محمد بن ابی بکر و دوستانش و شکنجه و آزار آنان را به او ارائه می دهند و باز خواستش می کنند ، پس از انکار این که نامه را نوشته و آن پیک دولتی را فرستاده باشد امام پاک و سرور خاندان پیامبر (ص) را متهم به نوشتن و جعل آن نامه می کند و به او می گوید : تو را متهم به این کار می کنم ! و منشیم مروان را . به امام علی بن ابیطالب علیه السلام می گوید : هیچ گردنکش قانون شکنی نیست که تو را نردبان و وسیله و یاور خویش نساخته و پشت و پناه خود نگردانیده باشد ! چون امام درباره عمار یاسر با او سخن می گوید و از تبعید وی بر حذر می دارد به او می گوید : تو بیش از او مستحق تبعیدی !

مروان بن حکم و دیگر درباریانش را که از قماش مروان بودند در کار ابوذر – آن صحابی عظیم الشان – طرف مشورت قرار داده و می گوید : درباره این پیرمرد دروغ ساز نظر بدهید که بزنمش یا زندانیش کنم یا بکشمش ؟ در حالی که در گوش خودش و همه اصحاب این سخن پیامبر گرامی طنین انداز است : نه ؛ آسمان بر راستگو تر و صریح تر از ابوذر سایه افکند و نه زمین چون او به برگرفته است. و دیگر فرمایشات تمجید آمیز و آفرینهایش بر ابوذر !

به عمار یاسر – وقتی می گوید : خدا ابوذر را بیامرزد که از دست ما نجات یافت – می گوید : ای… خیال کردی از تبعید او پشیمان شده ام؟ و دستور می دهد او را با خشونت بیرون کنند . می دانیم عمار یاسر کیست و مقام و منزلتش چیست و چنانکه نوشتیم میانه دو دیده پیامبر (ص) است و پاکیزه پیراسته، و به فرموده پیامبر (ص) از سر تا قدمش آکنده از ایمان است و ایمان با گوشت و خونش آمیخته است و با حق ( یا اسلام ) می چرخد و حق (یا اسلام) هر جا بگردد وی به همانجا می گردد . و می دانیم که در قرآن مجید از او به نیکی یاد شده است !

اگر ادعای عثمان راست باشد که از وقتی دست بیعت به دست پیامبر (ص) داده به احترام آن حضرت هیچگاه دست راست به عورت خویش نسوده است چگونه زبان به چنین حرف زشتی می آلاید و چنین کلمه ای را به زبان می راند؟ او که از دیرگاه احادیث نبوی را به زبان می آورده و قرآن تلاوت می نموده آیا شایسته نبود که زبان خویش به احترام قرآن و سنت از چنین حرف زشت و رکیکی پاک نگاه بدارد و به آن نیالاید ؟ اگر کسی پیدا نشود که بگوید : آن ادعای او درباره خودش که به احترام پیامبر (ص) دست راست خود را از وقتی دست بیعت داده هرگز به عورت خویش نبرده است به استناد آنچه از او و از زبانش سرزده رد و ابطال می شود !

آیا آنچه از او و از زبانش سر زده در مورد عبد الله بن مسعود، دلیلی نیست بر رد ادعایش و بر تعیین رابطه اش با شرم و حیا ؟ آنگاه که به حال تبعید به مدینه وارد گشت و به مسجد، عثمان رو به مردم و اصحاب پیامبر (ص) کرد که “هان حیوانکی بدخوی به سراغتان آمد که اگر کسی بر خوراکش بگذرد قی می کند و مدفوع می ریزد ” در حالیکه دانستیم ابن مسعود از کسانی است که خدا در قرآن ستوده شان، و از لحاظ دین داری و حرکات و رفتار بیش از هر کسی به پیامبر اکرم شباهت داشته است !

به عبد الرحمن بن عوف – که می گویند از ده نفری است که مژده بهشت یافته اند – می گوید : تو منافقی  !

صعصعه بن صوحان را – که سروری سخنور و زبان آور و دیندار است  -“هیکلی مغرور و متکبر ” می خواند !

به مغیره بن ولید مخزومی چون از عمار یاسر دفاع می کند و اعتراض که چرا عثمان کتکش زده تا بیهوش شده، فحش می دهد !

در نامه اش به معاویه می گوید : مردم مدینه کافر شده اند !

در نامه دیگری به او درباره مردم مدینه – یعنی اصحاب و مهاجران و انصار – می گوید : آنها مثل قبائل مشرک و مهاجمی هستند که در جنگ خندق یا در” احد ” به ما حمله آوردند. درباره کسانی این حرف را می زند که بفرموده قرآن و حکم تاریخ ، مهاجران و پیامبر (ص) را پناه داده و کمک کردند ، و درباره مهاجرانی که خدا و پیامبر و دینش را تصدیق کردند و پیروی نمودند، و اینها کسانی هستند که هواخواهان عثمان در قرون بعد همه شان را ” عادل و راست رو ” و بر راه راست دین می دانند !

در نامه ای به مالک اشتر و یارانش می گوید : شما را به حمص تبعید کرده ام ، شما در غم اسلام و مسلمانان نیستید !

از فراز منبر پیامبر (ص) و در برابر خلق مسلمان این دروغ شاخدار را می گوید : این جماعت اهل مصر درباره حاکم و پیشوایان خبری به آنها رسیده بود. اما وقتی یقین کردند بی اساس است به کشورشان باز گشتند . این را بعد از آن می گوید که در برابر مردم به خلافکاری ها و انحرافش اعتراف نموده  و اظهار ندامت و توبه کرده و قول داده و رسما تعهد سپرده که در حکومت و اداره مطابق قرآن و سنت رفتار کند، و بر این تعهد نامه جمعی از اصحاب پیامبر (ص) شهادت داده و گواه شده اند، و مصریان و دیگر متعرضان و انقلابیون ، در نتیجۀ آن به دیار خویش باز گشته اند . آنگاه عهد خویش شکسته و پیمان توبه را گسسته و دگر باره سر به شیطان صفتان دور و بریش سپرده و راه هوسناک دلخواه آنان را پیش گرفته است . آیا چنین کسی بوئی از حیا برده است ؟

شبی که همسرش – دختر عزیز پیامبر (ص) – از دنیا می رود و پیامبر (ص) و خاندانش همگی عزا دارند و عثمان باید اندوهگین باشد اندوه به دل راه نمی دهد و حتی با همسر دیگر خویش می آرمد، و این بر پیامبر اکرم (ص) گران می آید بطوریکه تلویحا به او می فهماند کار خوبی نکرده و پاس همسری را نداشته است و به کنایه می فرماید : در میان شما کسی هست که دیشب را با همسرش نخفته باشد ؟ و سپس عثمان را از تصدی دفن دختر خویش محروم می سازد ، و به این ترتیب لکه ننگی بر پیشانی او می چسباند !

در ابتدای تصدی حکومت به منبر می رود و به جائی که ویژه پیامبراکرم (ص) بوده و ابوبکر یک پله و عمر دو پله پائین تر از آن می نشسته اند می نشیند و این در آن احوال نوعی گستاخی و پر روئی شمرده می شده است، عثمان اگر باحیاتر از دو همکارش می بود باید تکیه بر آن جایگاه نمی زد و یک پله پائین تر از عمر می نشست یا در جای آنان، و روش آنان را در حیا و ادب پیروی می کرد، ولی چنین نکرد . . .

عثمان در حکومت و اداره ، از قرآن و سنت تخطی نمود و انحراف جست . چنانکه مهاجران پیش کسوت و باز مانده شورا این مطلب را به دیگر اصحاب و تابعانی که در استان ها پراکنده بودند گوشزد کردند و نوشتند : نزد ما بیائید و خلافت رسول خدا (ص) را پیش از این که از صاحبانش بربایند به سامان آورید . زیرا بجای کتاب خدا (یعنی قرآن) چیز دیگری اتخاذ شده و سنت پیامبرش دگرگون گشته است و به اصحابی که در مرزها سرگرم جهاد بودند نوشتند : دین محمد (ص) را کسی که پشت سر شما (یا جانشین شما) است تباه گردانیده و ترک کرده است . بنابراین بشتاب بیائید و دین محمد (ص) را برقرار گردانید . و عائشه در حالیکه کفش پیامبر (ص) را افراشته بود می گفت : سنت (و رویه) رسول خدا- صاحب این کفش – را ترک کرده ای . و می گفت : چه زود سنت پیامبرتان را ترک کردید در حالیکه این مو و جامه و کفش او است که هنوز نفرسوده است . و می گفت : عثمان سنت رسول خدا را فرسوده و از بین برده است . و می گفت : نعثل را بکشید . خدا نعثل را بکشد ، زیرا کافر گشته است . و دیگر سخنان که عائشه و دیگران گفته اند همه در تخلف عثمان از قرآن و سنت است .

اظهار نظرهای عثمان، اظهار نظرهائی که مخالف قرآن و سنت است یک سلسله کار دیگر است که به نوبه خود می تواند ماهیت او و خُلق و روحیه و میزان شرم و حیایش را معین نماید . نظریاتی که در مورد نماز و هدایا و صدقات یا مالیات های اسلامی و خمس و زکات و حج و ازدواج و قانون کیفری و ضمانت های حقوقی از خود ساخته و با لحن زننده ای اظهار داشته است مثلا اینطور : این نظری است که من دارم یا هر چه از غنائم و درآمد عمومی مورد احتیاجمان باشد بر می داریم هر چند عده ای مخالف باشند این مال خدا است، به هر که بخواهم می دهم و هر که را بخواهم از آن محروم می سازم، خدا پوزه کسی را که نمی تواند ببیند به خاک بمالد . در این هنگام علی علیه السلام به او اخطار فرمود : در اینصورت از کارت جلوگیری خواهد شد و نمی گذاریم چنین کاری بکنی . و عمار یاسر گفت : خدا را گواه می گیرم که من اولین کسی باشم که نتواند این طرز کارت را ببیند .

مردم را تحریک می کرد به نظریات و آراء خلاف اسلام او عمل کنند، و کار را به جائی رساند که روزی امیرالمومنین علی (ع) در جوابش که گفت : نبینم دست به کاری بزنی که مردم را از آن نهی کرده ام ؛ فرمود : هرگز سنت رسول خدا (ص) را ترک نخواهم کرد تا حرف مخالفی را که یک نفر زده است بکار بندم یا فرمود : من کسی نیستم که سخن رسول خدا (ص) را بخاطر حرف تو به زمین بیندازم و مقاومتش در برابر بدعت خواهی عثمان به جائی رسید که در یک مورد نزدیک بود جان در این راه بگذارد.

عثمان بدینگونه دیگران را گستاخ کرد تا در برابر حکم خدا و سنت پیامبر (ص) به اظهار نظر خودسرانه و اتخاذ آراء مغرورانه بپردازند، چنانکه معاویه و مروان و دیگر افراد خانواده او بعدها دین خدا را بازیچه ساختند و آن را چون چرخک کودکانه به هر سو که هوس می کردند می چرخاندند .

عبید الله بن عمر – قاتل جمعی بی گناه – را که باید اعدام می شد در پناه خویش گرفت و قانون جزای اسلام را در موردش تعطیل کرد، چنانکه از اصحاب هر که صاحب نظر بوده و سخنش معتبر و نافذ ، بر این کارش اعتراض نمود و تقبیح کرد .

همچنین قانون جزای اسلام را در مورد ولید بن عقبه بخاطر پیوند خویشاوندیش تعطیل کرد و او را که شراب خورده و در محراب مسجد اعظم کوفه استفراغ کرده بود و مشاجره و زد و خوردی در نتیجه آن بین مسلمانان به وجود آورده بود بی کیفر رها ساخت .

بنی امیه را که افرادی تبهکار و هوسران بودند و از شجره ملعونه ای که در قرآن بدان اشاره رفته بر گردن مردم سوار کرد و زمینه سلطنتشان را فراهم ساخت ، و شهرهای مهم و معتبر کشور را زیر فرمانشان درآورد . چنانکه در جلد هشتم شرح دادیم .

عمو و عموزاده هایش را که پیامبر (ص) از سرزمین مقدس مدینه بیرون رانده و تبعید کرده بود به مدینه باز گرداند و در پناه حمایت خویش گرفت .

مصالح عمومی را به قبضه مروان بن حکم بی سر و پا و هوس کار درآورد و به دلخواه او سیاست کشورداری خویش را تغییر می داد و مطابق میل او در می آورد . چنان تابع و مطیع او بود که گوئی نه مشاور بلکه حاکم وی است . مولا امیر المومنین به او فرمود : تو از مروان و او از تو جز به این طریق خشنود نمی شوید که عقل و دینت را برباید و از تو شتر بارکشی بسازد که به هر جا که می خواهد بکشاند ؟ و فرمود : نه تو از مروان راضی می شوی و نه او از تو راضی می شود جز به این طریق که دینت را تباه سازد و عقلت را برباید . گوئی همین الان است که تو را به چاه می اندازد و بعد هم بیرون نمی آورد.  

به استاندارش می نویسد که پاکترین شخصیتهای امت را بکشند ، زندانی و شکنجه کنند .

پاک ترین اصحاب و پیشاهنگان اسلام را و تابعین نیک سیرت را تبعید می کند و از بازداشتگاهی به بازداشتگاه و منطقه دیگری کوچ می دهد و از خانه شان در مدینه و بصره و کوفه آواره می سازد و با هر وسیله ای که دستش می رسد اذیت و شکنجه و اهانت می کند .

از خانه و دیارشان آواره و تبعید گشته اند پنداری مرتکب گناهان بخشایش ناپذیر شده اند. ابوذر، آن راستگوی بزرگ که دین و پیامبر (ص) را به راستی و از سر صدق تصدیق کرد در جریان تبعید پاهایش مجروح گشت و سرانجام در تبعیدگاه عثمان یکه و تنها درگذشت.

این مختصری است از شرمنامه عثمان تا هر محقق و متفکری انصاف بدهد که او را چه مایه از شرم و حیا است، و آیا نشانه ای از حیا در آن هست ؟ یا در همه آن احوال و شرائطی که چنین حرفها از دهانش بیرون آمده یا کارها از او سر زده و فرمانها رقم خورده اثری از آن ملکه فاضله که مانع و رادع هر کژی و جنایت و خطا است در آن دیده می شود . دیگر صفحات زندگی او را از روی این شرم نامه می توان قیاس کرد نکته جالب توجه دیگر در این حکایت ساختگی این است که میگوید پیامبر اکرم (ص) از عثمان بیش از ابو بکر ملاحظه کرده و حیا نموده است. در حالیکه اگر روایت دیگری که همین جماعت نقل کرده اند راست فرض شود چاره ای جز تکذیب این روایت نمیماند. زیرا در آن روایت «1» ادعا شده که خدا از ابو بکر شرم کرده و بر اثر آن شرمندگی، پیامبرش را دروغگو شمرده است! و در این روایت ادعا میشود که فرشتگان از عثمان شرم مینمایند. پس مقام ابو بکر برتر از عثمان است بلحاظ شرم و حیا. اگر قرار باشد پیامبر (ص) از کسی بیش از دیگران شرم نماید ابو بکر است نه عثمان، زیرا از آن یک خدا شرم نمود، و از این یک فرشتگانش! پس چگونه پیامبر (ص) از کسی که خدا از او شرم نموده شرم ننمود و از کسی شرم کرد که فرشتگان از او در شرمند؟! چگونه وقتی ابو بکر وارد اطاق شد خود را جمع و جور نکرد و برای عثمان کرد؟!
دگر بار به روایت شرم و حیای عثمان برگردیم و آنرا از دیگر لحاظ مطالعه کنیم.
سازنده آن مفتون عثمان بوده و فقط یک چیز را منظور داشته و آن بزرگ کردن عثمان و فضیلت ساختن برای او بوده است و هیچ نیندیشیده که با اثبات چنین فضیلتی برای عثمان همان فضیلت را از پیامبر اکرم (ص) سلب مینماید، یا اندیشیده و در این کار تعمد داشته است! به پیامبر گرامی نسبت داده که رانهای خویش را در برابر اصحابش عریان
نموده و اعتنائی به حضورشان نکرده تا وقتی کسی سر رسیده که فرشتگان از او در شرمند، آنگاه رانهای خویش را پوشانده است.
میگوئیم: اولا- این کار را مردان بزرگ و عالیمقام هیچ ملتی مرتکب نمیشوند، و فقط افراد طبقات بی فرهنگ مثل اعراب بیابان گرد ممکن است دست به آن بزنند. پیامبری که در وقار و متانتش طعنه به کوهساران میزند و در معرفت دریائی بیکران است و در حیا چنان که ابو سعید خدری میگوید: «از دوشیزه در حجاب شرمگین تر است «1» و چون چیزی را ناخوشایند داشت در چهره اش می خواندیم»، و خدا چنان ادب و اخلاقش آموخته که هیچ ناپسندی در وی یافت نشده و چندان تهذیبش کرده که خلق و خویش بدان عظمت رسیده که در حقش فرماید: «براستی تو دارای خلق و خوی عظیمی هستی»، هیچ مؤمن فهمیده ای که او را شناخته و به عظمتش پی برده باشد جرأت و جسارت این را ندارد که چنین نسبتی- که در روایت جعلی و دروغین آمده- به وی بدهد.
ثانیا- شریعتی که حضرتش آورده و مکتب اخلاقی اش ران را «عورت» و از محلهای پنهان کردنی بدن شمرده و دستور پوشاندنش را داده است..

( الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ج 9 ص 376 )

رفتن به بالا