اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

شعر زیبای ابن عرندس حلی در مدح اهل بیت(ع)

متن فارسی

از سروده‌های این استاد شایسته -شیخ صالح- چکامه‌ای است با قافیه راء و میان یاران همکیش با ما آوازه در افتاده که آن در هیچ انجمنی خوانده نشود مگر پیشوای حجت- که چشم به راه اوییم و خداوند به زودی گشایشی در کار او پدید آرد- در آن انجمن پای خواهد نهاد و همه آن در ج 2 ص 75 «منتخب» از استاد ما طریحی آمده و چنین است:

(31) در روزگار؛ رازهای سروده‌هایم آشکار می‌شود. گروهی آن را از بوی خوش یاد شما خوشبوی می‌دارند
چکامه‌هائی است که خواسته‌ها از آن برنیاورده نیست درون آن ستایش گری است و برونش سپاس گزاری
سرآغاز آن‏ها اختران رخ نموده را به یاد می‌آرد، سرشت آن‏ها از مایه شکوفه‌ها است و پرتو آن‏ها فروغی تابناک
(32) دلبرانی‌اند که چون دل ما بدرخشد پرده از روی بر می‌گیرند افسرهائی زرین بر سر دارند که فراز آن‏ها را مرواریدها آرایش می‌دهد
خوب رویانی که حسان «1» حسن آنان را گواهی می‌کند و بر رخساره‌هایشان زرهائی است که زرهای دیگر را می‌آراید.
– همچون گوهرها- آنها را در رشته می‌کشم، شب‏ها را به بیداری سر می‌کنم تا یاد آن‏ها را برای شما و خویش زنده بدارم.
ای آنان که در کرانه‌های فرات آرمیده‌اید! دوستداری بر شما درود می‌فرستد که شکیبائی‌اش نمانده است.
پس از آن که ستایشنامه‌ها را درهم پیچیدم باز آنها را گشودم که در هر نامه‌ای از ستایش‏های من فرازی درباره شما هست
(33) هنگام سخن از شما، نظم من با اشگ چشمانم از یک سرچشمه آب می‌خورد زیرا چکیده‌های سرشکم را در رشته می‌کشم و سرود می‌سازم و خونی را که از دیده‌ام روان است در چهره نثری «2» و سرخ گلگون همه جا می‌پراکنم
مپندارید داغ دلم آرامش یافته که به خودتان سوگند سوز جگرم جز در روز رستاخیز کاهش نمی‌یابد
خواری در راه شما برای من ارجمندی است و تنگدستی، توانگری و دشواری، آسانی و شکست، پیوند خوردن.
آذرخش‏های همراه با ابر که از کوی شما برخاست باران سرشک را از دیدگان من روان گردانید
دو دیده من- همچون خنساء «3»- اشک‏هایش سرازیر است و دلم- در دوستی شما- به استواری سنگ می‌ماند
در کناره‌های سرائی که شما در آن می‌زیستید ایستادم که جای تهی مانده شما پس از رفتن خودتان مستمند است
نشانه خانه‌هائی مندرس (پوسیده) گردید که درس‏هائی از دانش خداوندی و یاد او در آن‏ها برگذار می‌گشت
و ابرهائی از سرشگ‏هایم چندان بر آن بارید تا درخت‏های بان و کنار را آبیاری کرد
(34) با دوری از شما جدائی روانم از تن گوارا می‌نمود و اندیشه در دلم بر روی ویرانه‌هائی از کوی آشنائی در گردش بود
ابر -از فراز آن- کناره گرفت و پس از حسین -چنانکه باید- از باریدن و نیکی کردن دریغ داشت.
پس از همان پیشوای راستین و دخترزاده پیامبر، پدر راهبران، که باز داشتن مردمان از بدی‌ها با او بود و خود؛ سرپرستی است که کار فرمانروائی را به گردن دارد.
پیشوائی که پدرش -مرتضی- درفش راهنمائی است و جانشین و برادر و داماد فرستاده خدا
رهبری که آدمیان، پریان، آسمان، درندگان بیابان، پرندگان و خشکی و دریا در ماتم او گریسته‌اند.
گنبدی سپید در کربلا دارد «1» که فرشتگان هماره به دلخواه خویش گرداگرد آن چرخ می‌خورند.
پیامبر درباره او فرمود -و چه سخنی بس درست و آشکار که هیچ جائی برای نپذیرفتن نگذاشته-
پس از من سه ویژگی‌ام تنها به او می‌رسد که هیچیک از وابستگانم مانند آن را نیابند و چه جای آنکه از زید و عمرو سخن رود؟ «1»
(یک) آرامگاهی دارد که خاکش داروی دردمندان است و (دو) بارگاهی که هر کس را آسیب رسد پاسخ نیاز خود را از آن تواند گرفت.
(سه) زادگانی با چهره‌های بس درخشان که نه تن از آنان -نه کمتر و بیشتر- پیشوایان راستین هستند
چگونه است که حسین، تشنه در کربلا کشته می‌شود با آنکه در هر سرانگشت او دریاهائی از سرافرازی توان یافت؟
و با آنکه پدرش علی -در فردای رستاخیز- مردم را از آبی گوارا سیراب می‌کند و آب روان؛ کابین مادرش فاطمه است؟
جانم بر حسین دریغ می‌خورد! که در آن روز -در جنگ کربلا- شمر چه تبهکاری‌ها درباره او روا داشت.
سپاهی در برابر وی برانگیخت همچون شبی تاریک که ستاره های درخشان روی نهفته و چهره ماه به تیرگی گرائیده است.
درفش‏ها را افراشته و تیغ‏ها را برگردانیده‌اند گرد و خاک بر می‌خیزد و نیزه‌ها بلند و کشیده می‌شود
گروهی از گردنکشان اموی در آن گرد آمده‌اند که هستی‌شان سراسر نیرنگ است و هیچ دست آویزی برای درست نمودن کار خویش ندارند
یزید گردنکش آنان را فرستاده تا همه عراق را نیز به زیر فرمان خود در آرد چرا که فرمانروائی بر شام و مصر، او را بی‌نیاز نساخته است
فرزند زیاد برای برخاستن به این کار کمر بسته و -به این گونه- گام خود و همراهانش را در راه گناه استوار کرده است
پسر نحس سعد را به فرماندهی آنان برگماشته و البته آن نفرین زده؛ زندگی‌اش چندان نخواهد پائید که به آرزوی خود -فرمانداری ری- بتواند رسید.
و چون آن دو گروه؛ در سرزمین کربلا به یکدیگر برخوردند، نیکو کاری دور و بدکنشی نزدیک شد.
در دهه نخست از ماه محرم گرد او را گرفتند و شمشیرهای آبداده را در دست خویش به تکان در آوردند.
چون نیزه‌ها با یکدیگر درگیر آمد، آن جوانمرد برخاست و با آن که دل او از سوز گرما در تب و تاب بود به تاختن پرداخت
در پهنه نبردگاه؛ چنان خویشتن را بنمود که گفتی سپیده بامدادی از دل شب بر آمده است.
او را سرای‌هائی است فرود آمدن گاه چیرگی و توانائی، راستی را که برازنده او تاختن است نه گریختن
شیرازه سپاه را چنان از هم گسیخت که گفتی شاهین به میان مرغکان کند رو افتاده و آنها را پراکنده می‌سازد
بیاد شب زوزه‌کشان «1» انداختشان تا همه سگان پیرامون شیر ژیان را گرفته به زوزه کردن پرداختند
در آنجا شایسته مردان در راه او به جانفشانی‌هائی برخاستند که در روز حساب پاداش‏هائی هر چه افزون‏تر خواهند گرفت.
به دلخواه خویش -برای یاری او- با بدکیشان پیکار کردند و آن آزاد مرد (حر) از خوشبختی که یافت تا پای جان در راه او زد و خورد نمود
نیزه‌هائی سخت را دراز کردند تا زندگی دخترزاده پیامبر را درازتر سازند و اینجا بود که جزر و مد یکی شد «2»
در همین پیکار با بدکیشان یکی‌شان تیری به سوی او افکند که بر گردن دخترزاده پیامبر نشست
کشته نیک مرد از اسب نیکویش جدا شد و جانور زبان بسته در پیرامون او به شیهه کشیدن پرداخت
سنانِ سنان پیکر او را درید و شمشیر شمر از رگ گردنش گذشت
بادهای بسیار تند دامن خود را بر او افکندند و اسب‏هائی که بر اندام او راندند با تار و پود دست و پاشان پیراهنی کهنه بر آن دوختند
هفت گنبد گردون به تکان آمد، کوه‌های بلند و استوار، لرزیدن گرفت و آشوب بر دریاها چیرگی یافت.
هان! ای جانباخته‌ای که آسمان بر او خون گریست! و چهره‌ی خاک آلود زمین با خونش سرخ فام گردید!
جامه‌های رزم او از خون سرخ شد ولی در فردای رستخیز از ابریشم سبز خواهد بود
بر زین العابدین دریغ می‌خورم که او را گرفتار کردند و همچنان در بند نگاهش داشتند
بانوان خاندان پیامبر دستگیر گشتند «1» و پرده و پوشش را از ایشان باز ستاندند
بندیانی ماتمزده که سوار بر ستوران می‌گشتند و بنده و آزاد مردم آنان را می‌دیدند
رمله «2» در سایه‌ی کاخ‏ها آرمیده بود «3» و گوهر و زر بر گوشواره های او آویخته
وای بر یزید از کیفر دوزخ! و از آن هنگام که فاطمه پاک، روی به پهنه صحرای قیامت نهد،
به گونه‌ای که برخی از جامه‌هایش از زهر (ی که به حسن خوراندند) سبز است و آنچه می‌ماند نیز از خون دومین دخترزاده‌ی پیامبر- سرخ
آوا در می‌دهد و دیدگان مردم نگران است و همه دل‏ها از فر و شکوه او لرزان.
گله خویش را به آستان خدای بزرگ می‌برد با بانگی بلند و با پشتیبانی سرور ما -علی-
یزید گردنکش از تبهکاری خویش، سخنی بر زبان نمی‌آرد و مگر او را که کارش نیرنگ و غدر است عذری هم تواند بود؟
او را به سزای بدی‌هایش می‌رسانند، از نیکی‌ها بی‌بهره می‌گردانند و کوخی را برایش در دوزخ تهی می‌نمایند.
چگونه سرود خوانان با خوانندگی (غنا) شان او را شادمان می‌داشتند و در پیمانه‌های سیمین و زرین باده (خمر) برایش می‌ریختند؟
آن غنا در روز برانگیخته شدن عنا (رنج) می‌شود و این خمر نیز جمر (آتش) که در دل او بر می‌افروزند.
آیا ثغر (دندان) دختر زاده‌ی پیامبر را از سر نادانی می‌کوبند؟ مگر این ثغر کسی نیست که خود پشتیبان مرز و حدود آئین به شمار می‌رود؟
– برای خونخواهی او- جانشینی باید تا شکست‏هائی را که به کیش ما روی نموده -با دادگری‌اش- جبران کند.
فرشتگان- از هر سوی پیرامون او را فرا گیرند و خوشبختی و پیروزی و شوکت پیشاپیش او روان باشند
سر نیزه‌اش از خفتان‏ها می‌گذرد، دربان او عیسی است و نگاهبانش خضر
به راستی دستار نیای وی سرش را می‌پوشاند چنان که پادشاهان شکارگر نیز در سایه‌ی بخت بلند و سرنوشت نیکو
می‌آسایند سینه او پیرامون دانش پیامبر را فرا گرفته و خوشا دانشی که با آن سینه پیوند بخورد.
او -محمد نام و پرهیزگار، پاک و پاک نهاد و دانای برجسته- فرزند پیشوای عسکری است
و نواده علی هادی (راهنما) و بازمانده محمد جواد (بخشنده) و آن آرمیده در طوس
که علی رضا است و پسر موسی که با گام نهادن در بغداد بوی خوش را در آنجا بپراکند.
راست وعده‌ای از زادگان امام صادق (پیشوای راستگو) که گردن فرازی‌ها در دانش به او می‌نازند
شادی دل سرور ما -امام محمد- همان پیشوائی که دانش پیامبران را همچون زمینی بشکافت و زیر و رو کرد.
نبیره زین العابدین که چندان بگریست تا از سرشگ دیدگانش، گیاهان خشک سیراب شد.
و نواده حسین فاطمی و شیر خدا -جانشین پیامبر- آری این پاک جان از میان آن پاکان برخاسته است.
حسن را که زهر دادند عموی او است و خنک آن رهبری که عموم آفریدگان را بخشش او فرا گیرد.
همنام پیامبر خدا و وارث دانش او و رهبری که کتاب خدا بر نیاکانش فرود آمده است.
آنان فروغ‌اند، فروغ خداوند که شکوه او بسی بزرگ است. آنانند که خداوند در سوره تین و زیتون «1» و آیه شفع و وتر «2» به نامشان سوگند خورده.
فرودگاه‌های فرمان خداوندند و گنجینه‌های دانش او، فرخنده مردمی که نامه یادآور خدا در سراهای ایشان فرود آمد.
پیش از آنکه ذرات گیتی آفرینش یا بدنام‏های آنان در بالای تختگاهش در جهان برین نگاشته و گنجانده شد.
اگر آنان نبودند خداوند آدم را نمی‌آفرید و از این همه مردم که میبینیم هیچکس جامه هستی نمی‌پوشید.
نه زمین هموار می‌گشت، نه آسمان بر افراشته می‌شد، نه آفتاب رخ می‌نمود و نه ماه در شب چاردهم به پرتو افشانی برمی‌خاست.
به یاری ایشان بود که نوح چون خدای را خواند رهائی یافت، کارش گذشت و طوفانش باز ایستاد.
اگر آنان نبودند، آتش ابراهیم خنکی و تندرستی نمی‌گردید و آن شراره‌ها خاموش نمی‌شد.
اگر آنان نبودند اندوه یعقوب به پایان نمی‌آمد و رنج‏های ایوب دنباله‌دار می‌گردید.
راز آنان بود که آهن را بر دست داود نرم کرد تا پاره‌های آن را به گونه‌ای در رشته کشید که اندیشه را سرگردان می‌دارد.
و چون آن زیرانداز؛ سلیمان را به پرواز در آورد دیده‌اش چندان گریست تا زمین را تر کرد.
به دستور آنان بر باد نرم چیره گردید تا رفت و آمد خود را -هر کدام در یک ماه- به انجام رساند.
آنان بودند راز موسی و چوبدستی او در هنگامی که فرعون از فرمان های وی سرپیچید و جادوگران را فراهم آورد.
اگر آنان نبودند عیسی پسر مریم نمی‌توانست ایلعازر «1» را از میان خشت‏های گور بر پای خیزاند.
برتری و راز آنان در میان پدیده‌های جهان به گردش افتاد و واگیر شد و در هر پیامبر، رازی از رازهاشان جای گرفت.
من با دستیاری‌شان به پایگاهی بلند رسیدم تا سرفرازی‌ام در آستانشان بسیار شد، اگر نبودند من نیز -در میان مردم- نامی نداشتم.
ای خاندان طه «1»! ناگواری‌هائی که شما دیدید، تلخی‌ها و گرفتاری‌هائی بود که حق کشی‌ها برای اسلام پدید آورد.
ای آنان که در هنگام دشواری‌ها پشتیبان منید! چون دهه محرم روی آرد از سر اندوه بر شما می‌گریم و زاری می‌نمایم
تا آنگاه که خود زنده‌ام بر شما گریه خواهم کرد و پس از مرگم نیز سروده‌ها و سوگنامه‌هایم بر شما خواهند گریست.
ای خاندان طه! عروسانی که از پرده‌ی اندیشه‌ی صالح -پسر عرندس- روی نمود با پذیرفته شدن در پیشگاه شما کابین خود را گرفته‌اند
گویندگان چگونه توانند منش و ستایش شما را بنمایند، که ستایشگر نام شما فرازهای قرآن است.
زادگاه شما ریگزار مکه است و صفا و زمزم و خانه ارجمند خداوند و سنگ آن
برای بازگشت پس از مرگ شما را دست افزار رستگاری گردانیدم و خنک کسی که شما اندوخته و پشتوانه او باشید.
هر تازه‌ای که بماند کهنه می‌شود و مهر شما در دل من آن نو است که روزگار کهنه‌اش نتواند کرد.
تا آنگاه که آذرخشی می‌درخشد و گره‌های ابر باز می‌شود و دانه‌های باران را می‌پراکند درود خدا بر شما باد!

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 25

متن عربی

و من شعر شیخنا الصالح رائیة اشتهر بین الأصحاب أنَّها لم تقرأ فی مجلس إلّا و حضره الإمام الحجّة المنتظر عجّل اللَّه تعالى فرجه، توجد برمّتها فی منتخب شیخنا الطریحی «3» (2/75) و هی:

          طوایا نظامی فی الزمان لها نشر «4»             یعطِّرها من طیب ذکراکمُ نشرُ

             قصائدُ ما خابت لهنَّ مقاصد             بواطنُها حمدٌ ظواهرُها شکرُ

             مطالعُها تحکی النجومَ طوالعاً             فأخلاقها زُهرٌ و أنوارُها زَهرُ

             عرائس تجلی حین تُجلى قلوبَنا             أکالیلُها درٌّ و تیجانُها تبرُ

             حسانٌ لها حسّانُ بالفضلِ شاهدٌ             على وجهها تبرٌ یُزان بها التِّبرُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 26

         أُنظِّمها نظم اللآلی و أسهر اللیال             ی لیحیى لی بها و بکم ذکرُ

             فیا ساکنی أرضِ الطفوفِ علیکمُ             سلامُ مُحبٍّ ما له عنکمُ صبرُ

             نشرتُ دواوینَ الثنا بعد طیِّها             و فی کلِّ طرسٍ من مدیحی لکمْ سطرُ

             فطابق شعری فیکمُ دمع ناظری             فمبیضُّ ذا نظمٌ و محمرُّ ذا نثرُ

             فلا تتهمونی بالسلوِّ فإنّما             مواعیدُ سلوانی و حقّکمُ الحشرُ

             فذلّی بکم عزٌّ و فقری بکم غنىً             و عسری بکم یسرٌ و کسری بکم جبرُ

             ترقُّ بروقُ السحبِ لی من دیارِکمْ             فینهلُّ من دمعی لبارقِها القطرُ

             فعینای کالخنساءِ «1» تجری دموعُها             و قلبی شدیدٌ فی محبَّتکم صخرُ

             وقفت على الدار التی کنتمُ بها             فمغناکمُ من بَعد معناکمُ فقرُ

             و قد درست منها الدروس و طالما             بها درّس العلمُ الإلهیّ و الذکرُ

             و سالت علیها من دموعی سحائبٌ             إلى أن تروّى البانُ بالدمعِ و السدرُ

             فَراقَ فِراقُ الروحِ لی بَعد بُعدِکمْ             و دارَ برسمِ الدارِ فی خاطری الفکرُ

             و قد أقلعت عنها السحابُ و لم یَجُد             و لا درَّ من بعد الحسین لها دَرُّ

             إمامُ الهدى سبطُ النبوّةِ والد الأئمّ             ة ربّ النهی مولىً له الأمرُ

             إمامٌ أبوه المرتضى علم الهدى             وصیُّ رسولِ اللَّهِ و الصنوُ و الصهرُ

             إمامٌ بکته الإنسُ و الجنُّ و السما             و وحش الفلا و الطیرُ و البرُّ و البحرُ

             له القبّةُ البیضاءُ بالطفِّ لم تزل «2»             تطوفُ بها طوعاً ملائکةٌ غرُّ

             و فیه رسولُ اللَّهِ قال و قولُه             صحیحٌ صریحُ لیس فی ذلکمْ نکرُ

             حُبی بثلاثٍ ما أحاطَ بمثلِها             ولیٌّ فمن زیدٌ هناک و من عمرو

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 27

         له تربةٌ فیها الشفاءُ و قبّةٌ             یجابُ بها الداعی إذا مسّه الضرُّ

             و ذُریّةٌ دریَّةٌ منه تسعةٌ             أئمّةُ حقِّ لا ثمانٍ و لا عشرُ

             أ یُقتَلُ ظمآناً حسینٌ بکربلا             و فی کلّ عضوٍ من أناملِهِ بحرُ

             و والدُه الساقی على الحوضِ فی غدٍ             و فاطمةٌ ماءُ الفراتِ لها مهرُ

             فوا لهفَ نفسی للحسینِ و ما جنى             علیه غداة الطفِّ فی حربِهِ الشمرُ

             رماهُ بجیشٍ کالظلامِ قسیُّه الأ             هلّةُ و الخرصانُ أنجمُه الزهرُ «1»

             لرایاتِهمْ نصبٌ و أسیافُهم جزمٌ             و للنقعِ رفعٌ و الرماحُ لها جرُّ

             تجمّع فیها من طغاةِ أُمیّةٍ             عصابةُ غدرٍ لا یقوم لها عذرُ

             و أرسلها الطاغی یزیدُ لیملکَ ال             عراقَ و ما أغنته شامٌ و لا مصرُ

             و شدَّ لهم أزراً سلیلُ زیادِها             فحلَّ به من شدِّ أزرِهمُ الوزرُ

             و أمّرَ فیهم نجلَ سعدٍ لنحسِهِ             فما طال فی الریِّ اللعینِ له عُمرُ

             فلمّا التقى الجمعانِ فی أرضِ کربلا             تباعد فعلُ الخیرِ و اقترب الشرُّ

             فحاطوا به فی عشرِ شهرِ محرّمٍ             و بیضُ المواضی فی الأکفِّ لها شَمرُ

             فقام الفتى لمّا تشاجرتِ القنا             و صال و قد أودى بمهجته الحَرُّ

             و جال بطرفٍ فی المجالِ کأنَّه             دجى اللّیلِ فی لألاءِ غرَّتِهِ الفجرُ

             له أربعٌ للریحِ فیهنَّ أربعٌ             لقد زانه کرٌّ و ما شانه الفرُّ

             ففرّقَ جمَع القومِ حتى کأنَّهم             طیوُر بُغاثٍ «2» شتَّ شملَهمُ الصقرُ

             فأذکرَهمْ لیلَ الهریرِ فأجمعَ الکلا             بُ على اللیثِ الهزبرِ و قد هرّوا «3»

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 28

         هناک فدتْهُ الصالحون بأنفسٍ             یُضاعَفُ فی یومِ الحسابِ لها الأجرُ

             و حادوا عن الکفّارِ طوعاً لنصرِهِ             و جاد له بالنفسِ من سَعدِه الحُرُّ «1»

             و مدّوا إلیه ذُبّلًا سمهریّةً «2»             لطولِ حیاةِ السبطِ فی مدِّها جزرُ

             فغادره فی مارق «3» الحرب مارقٌ             بسهمٍ لنحرِ السبط من وقعه نحرُ

             فمالَ عن الطرفِ الجواد أخو الندى             الجوادُ قتیلًا حوله یصهلُ المهرُ «4»

             سِنانُ سنانٍ خارقٌ منه فی الحشا             و صارمُ شمرٍ فی الوریدِ له شَمرُ «5»

             تجرّ علیه العاصفاتُ ذیولَها             و من نسجِ أیدی الصافناتِ له طمرُ «6»

             فرجّت له السبعُ الطباقُ و زلزلتْ             رواسی جبالِ الأرضِ و التطمَ البحرُ

             فیا لکَ مقتولًا بکته السما دماً             فمغبرُّ وجه الأرض بالدمِ محمرُّ

             ملابسُه فی الحربِ حمرٌ من الدما             و هنَّ غداةَ الحشرِ من سندسٍ خضرُ

             و لهفی لزینِ العابدینَ و قد سرى             أسیراً علیلًا لا یفکُّ له أسرُ

             و آلُ رسولِ اللَّهِ تسبى نساؤهم             و من حولهنَّ السترُ یهتَکُ و الخدرُ

             سبایا بأکوارِ المطایا حواسراً             یلاحظُهنَّ العبدُ فی الناسِ و الحرُّ

             و رملةُ «7» فی ظلّ القصورِ مصونةٌ             یُناطُ على أقراطِها الدرُّ و التِّبرُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 29

         فویلُ یزیدٍ من عذابِ جهنّم             إذا أقبلتْ فی الحشرِ فاطمةُ الطُهرُ

             ملابسُها ثوبٌ من السمِّ أسودٌ             و آخرُ قانٍ من دمِ السبطِ محمرُّ

             تنادی و أبصارُ الأنامِ شواخصٌ             و فی کلِّ قلبِ من مهابتها ذُعرُ «1»

             و تشکو إلى اللَّه العلیِّ و صوتُها             علیٌّ و مولانا علیٌّ لها ظهرُ

             فلا ینطقُ الطاغی یزیدُ بما جنى             و أنّى له عذرٌ و من شأنه الغدرُ

             فیؤخذُ منه بالقصاصِ فیحرم النع             یم و یُخلى فی الجحیم له قصرُ

             و یشدو له الشادی فیطربُه الغنا             و یسکبُ فی الکاسِ النضارِ له خمرُ

             فذاک الغنا فی البعثِ تصحیفُه العَنا             و تصحیفُ ذاک الخمرِ فی قلبِه الجمرُ

             أ یُقرع جهلًا ثغرُ سبطِ محمدٍ             و صاحبُ ذاک الثغرِ یُحمى به الثغرُ

             فلیس لأخذِ الثارِ إلّا خلیفةٌ             یکونُ لکسرِ الدینِ من عدلِهِ جبرُ

             تحفُّ به الأملاکُ من کلِّ جانبٍ             و یقدمُه الإقبال و العزُّ و النصرُ

             عوامله فی الدارعین شوارعٌ             و حاجبه عیسى و ناظره الخضرُ

             تظلّله حقّا عمامة جدِّه             إذا ما ملوکُ الصیدِ ظلّلها الجبرُ

             محیطٌ على علمِ النبوّةِ صدرُه             فطوبى لعلمٍ ضمّه ذلک الصدرُ

             هو ابنُ الإمامِ العسکریِّ محمدُ الت             قیُّ النقیُّ الطاهرُ العلَمُ الحَبرُ

             سلیلُ علی الهادی و نجلُ محمدِ ال             جواد و من فی أرضِ طوسٍ له قبرُ

             علیّ الرضا و هو ابن موسى الذی قضى             ففاح على بغدادَ من نشرِهِ عطرُ

             و صادقُ وعدٍ إنّه نجلُ صادقٍ             إمامٌ به فی العلمِ یفتخرُ الفخرُ

             و بهجة مولانا الإمام محمد             إمام لعلمِ الأنبیاء له بَقرُ

             سلالةُ زینِ العابدین الذی بکى             فمن دمعِهِ یُبس الأعاشیبِ مُخضرُّ

             سلیل حسینِ الفاطمی و حیدر ال             وصیِّ فمن طُهرٍ نمى ذلک الطهرُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 30

         له الحسنُ المسموم عمٌّ فحبّذا الإ             مامُ الذی عمَّ الورى جودهُ الغمرُ

             سمیُّ رسولِ اللَّه وارثُ علمِهِ             إمامٌ على آبائه نزلَ الذِکرُ

             هم النورُ نورُ اللَّهِ جلَّ جلالُه             همُ التینُ و الزیتونُ و الشفعُ و الوترُ

             مهابطُ وحیِ اللَّهِ خزّانُ علمِهِ             میامینُ فی أبیاتِهم نزلَ الذِکرُ

             و أسماؤهم مکتوبةٌ فوقَ عرشِهِ             و مکنونةٌ مِن قبلِ أن یُخلَقَ الذرُّ

             و لولاهمُ لم یخلقِ اللَّهُ آدماً             و لا کان زیدٌ فی الأنامِ و لا عمرو

             و لا سُطِحتْ أرضٌ و لا رُفعت سما             و لا طلعت شمسٌ و لا أشرقَ البدرُ

             و نوحٌ به فی الفلک لمّا دعا نجا             و غیض به طوفانُه و قضی الأمرُ

             و لولاهمُ نارُ الخلیلِ لما غدتْ             سلاماً و برداً و انطفى ذلک الجمرُ

             و لولاهمُ یعقوبُ ما زالَ حزنُهُ             و لا کان عن أیّوبَ ینکشفُ الضرُّ

             و لانَ لداودَ الحدیدُ بسرِّهمْ             فقدَّر فی سردٍ یحیر به الفکرُ

             و لمّا سلیمانُ البساطُ به سرى             أُسیلت له عینٌ یفیض له القطرُ

             و سخّرتِ الریحُ الرخاءُ بأمرِه             فغدوتُها شهرٌ و روحتُها شهرُ

             و هم سرُّ موسى و العصا عندما عصى             أوامرَه فرعونُ و التقف السحرُ

             و لولاهمُ ما کان عیسى بنُ مریمٍ             لعازر من طیِّ اللحودِ له نشرُ

             سرى سرّهمْ فی الکائناتِ و فضلُهمْ             و کلُّ نبیٍّ فیه من سرِّهم سرُّ

             علا بهمُ قدری و فخری بهم غلا             و لولاهمُ ما کان فی الناسِ لی ذکرُ

             مصابکمُ یا آلَ طه مصیبةٌ             و رزءٌ على الإسلامِ أحدثَه الکفرُ

             سأندبُکمْ یا عدّتی عند شدّتی             و أبکیکمُ حزناً إذا أقبل العَشرُ

             و أبکیکمُ ما دمتُ حیّا فإن أمت             ستبکیکُم بعدی المراثی و الشعرُ

             عرائسُ فکرِ الصالحِ بنِ عرندسٍ             قبولکمُ یا آل طه لها مهرُ

             و کیف یحیطُ الواصفون بمدحِکمْ             و فی مدحِ آیاتِ الکتابِ لکم ذکرُ

             و مولدُکمْ بطحاءُ مکةَ و الصفا             و زمزمُ و البیتُ المحرَّمُ و الحجرُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 31

         جعلتکُمُ یومَ المعادِ وسیلتی             فطوبى لمن أمسى و أنتمْ له ذخرُ

             سیُبلی الجدیدانِ الجدیدَ و حبُّکمْ             جدیدٌ بقلبی لیس یُخلِقُه الدهرُ

             علیکم سلامُ اللَّهِ ما لاح بارقٌ             و حلّت عقودُ المزنِ و انتشر القطر