اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۳ مرداد ۱۴۰۳

شفای نابینا با توسل به ریش ابوبکر

متن فارسی

یافعی در روض الریاحین از زبان‌بوبکر صدیق (ض) آورده است که او گفت ما در مسجد نشسته بودیم که ناگهان‌مردی کور درآمد و میان ما وارد شد و سلام داد. ما سلام او را پاسخ داده و در برابر پیامبر (ص) نشاندیمش که گفت کیست که در راه دوستی پیامبر (ص) حاجتی از مرا برآرد؟ بوبکر (ض) گفت پیرمرد حاجتت چیست؟ گفت من خانواده ای دارم و چیزی هم ندارم که خوراک خود گردانیم و می خواهم کسی درراه دوستی رسول خدا (ص) چیزی دهد که آن را قوت خود سازیم . پس بوبکر (ض) برخاست و گفت من در راه دوستی رسول خدا (ص) چیزی بتو دهم که زندگی ترا بر پای دارد . سپس پرسید حاجت دیگری هم داری؟ گفت آری دختری دارم که می خواهم در راه دوستی محمد (ص) تا زنده هستم کسی او را به همسری بگیرد. بوبکر (ض) گفت من در راه دوستی رسول خدا (ص) در زندگی خودت او را بهمسری می گیرم، حاجت دیگری هم داری؟ گفت آری می خواهم‌در راه دوستی محمد (ص) دستم را در میان ریش های بوبکر صدیق (ض) فرو برم پس بوبکر (ض) برخاست و ریش خوددر دست کور نهاد و گفت ریش مرا در راه دوستی محمد (ص) بگیر پس آن کور، ریش بوبکر صدیق (ض) را گرفت و گفت پروردگارا ترا به حرمت ریش بوبکر قسم بینایی مرا بمن باز ده. پس خدا در همان هنگام بینایی اش را به او باز داد پس جبرییل (ع) بر پیامبر (ص) نازل شد و گفت محمد خداوند سلام ترا سلام می رساند و با درود و احترام، تو را ویژه می گرداند و می گوید که به عزت و جلال او اگر همه کوران، وی را بحرمت ریش بوبکر صدیق قسم می دادند البته بینایی شان را به ایشان باز می گردانید و هیچ کوری بر روی زمین رها نمی کرد و اینها همه به برکت تو و بلندی مقام و مرتبت تو است نزد پروردگارت .
امینی گوید: راستی را که اینان نه دیده ظاهر بلکه دیده دلشان که در باطن دارند کور شده است و براستی که آن نابینا پیش از آنکه چشمش کور باشد دلش کور بوده و ندانسته است که سوگند دادن خدا به ریش رسولش (ص) سزاوارتر است تا ریش‌بوبکر، و در نزد خداوند شرافت و قداست‌و تقرب بیشتری دارد . او (ص) هم سالمندتر از بوبکر بود بود و هم موی چهره اش پرتر، پس چه چیزی مردک را کورکرده که چون می خواسته به چیزی قسم بخورد که به وسیله آن خداوند قسمش رانیکو شمارد پیامبر را ندیده گرفته؟ مگر برای او در ریش بوبکر خصوصیتی بوده که ما نمی دانیم . وانگهی کجایند سنیان که کورانشان را با ریش وی شفا دهند و چرا وحیی را که درباره‌آن نازل شده ندیده می گیرند و خدا را به آن قسم نمی دهند که چشمان ایشان را بینا گرداند؟ و چرا امامان وپاسداران حدیث، نشر این روایت را ازروزگار یافعی -قرن هشتم – آغاز کرده اند و چرا بخل ورزیده و چنین شاهراه نجاتی را از کوران امت مخفی کرده اند؟مگر نه در آن وحی پنداری که در داستان آمده می بینیم خدا می‌گوید: قسم به عزت و جلال خودم که اگر همه کوران . . . یا شاید هم زاییده شدن این حدیث پس از روزگار آن‌امامان بوده که یادی از آن ننموده اند یا دیده اند که پیش انداختن ریش‌بوبکر بر ریش رسول خدا (ص) غلوی ناروا است و این بوده که از روایت آن‌روگردان شده‌اند؟ یا چیزی در آن یافته‌اند که مایه ریشخند به خدا و الهام او و جبرییل و پیامبر است و از این روی از آن چشم پوشیده اند ؟  این گروه‌را پیرامون ریش بوبکر روایاتی هست و یکی از آن ها آن است که در ج 5 ص 270آوردیم که: او (ص) چون شیفته بهشت‌می شد ریش بوبکر را می بوسید . و همانجا گذشت که آن روایت از بلند آوازه ترین بافته های معروفی است که در این زمینه ها ساخته اند و از افتراهایی است که – به گفته فیروزآبادی و عجلونی – دروغ بودن آن ها را عقل هر کس بدیهی می شمارد .  یکی دیگر روایتی است که عجلونی در کشف الخفا 233 / 1 آورده و بر اساس آن: ابراهیم خلیل و بوبکر صدیق هر کدام ریشی در بهشت دارند، سپس می نویسد: در مقاصد به نقل از استادش ابن حجر می نویسد: درست نیست که در بهشت برای خلیل و برای بوبکر ریشی باشد و این را در هیچکدام از کتاب های معروف حدیث و بخش های پراکنده شده آن نیافتم و سپس گوید بر فرض که ثابت شود چنین روایتی رسیده فلسفه ای‌در زمینه آن بنظر من می آید زیرا این‌هر دو مرد بمنزله پدر مسلمانانند (پس باید ریش داشته باشند) چون خلیل بوده که آنان را مسلمانان نامیده و به آنان نیز دستور داده شده که از دیانت او پیروی کنند و پس از وی هم بوبکر دومین پدر مسلمانان است زیرا او بوده که در ورودی مردم را به سوی اسلام گشوده .
امینی گوید: کسی که امت مرحومه را مسلمانان نامیده خدای پاک بوده است چنانچه در این آیه می بینید: چنانکه شایسته است در راه خدا تلاش و نبرد کنید او است که شما را برگزید و در دین هیچگونه دشواری بر شما قرار نداد – آیین پدر شما ابراهیم است – او پیش ا زاین و در این قرآن، شما را مسلمانان نامیده (حج 78) اگرچه می توانیم بگوییم نامگذاری پیشین از ابراهیم بوده ولی نامگذاری کنونی و در قرآن کریم از وی نتواند بود و این هم که در میانه، یادی از دیانت ابراهیم آمده از آن است که خدای پاک خواسته نعمت های خود را بر امت بشمارد که اسلام را قانونی آسان گردانیده که هیچگونه دشواری در آن نیست و این سخن‌را برای ترغیب دیگران به اسلام آوردن‌فرموده، پس این که بگوییم ابراهیم آنان را مسلمان نامیده با این فراز از آیه (فی هذا =) که معنی ” اینک ” و در این ” قرآن ” می دهد سازگار نیست. گذشته از آنکه قرطبی گفته چنان سخنی با گفتار بزرگان ملت ناسازگار است و هم قرطبی گفته این سخن موجه نیست زیرا معلوم است ابراهیم نبوده که در قرآن این امت را، ” مسلمانان ” نام نهاده است .  و ابن عباس گفته: خدا پیشتر در نامه های گذشته و اکنون‌در همین قرآن شما را مسلمانان نام نهاده – مجاهد و عطاء و ضحاک و سدی ومقاتل و قتاده و ابن مبارک نیز بر همین اند و قرائت ابی پسر کعب نیز که در تفسیر بیضاوی 112 / 2 و کشاف زمخشری 286 / 2 و تفسیر رازی 210/ 6و تفسیر ابن جزی کلبی 47 / 3 آمده:  (لله سماکم المسلمین = خدا شما را مسلمانان نام نهاده ) نشانه ای بر درستی سخن ابن عباس است .  رازی هم درتفسیر خود درستی آن را دور ندانسته وگفته چون خدای تعالی گفته ” تا پیامبر، گواهی بر شما باشد و شما گواهانی بر مردم ” و به این گونه روشن ساخته است که برای همان هدف، ایشان را چنان نامی نهاده و این جز بر خدا سزاوار نیست .  ابن کثیر هم درتفسیر خود 236 / 3 آن را درست شمرده و گفته چون خدای تعالی گفته ” او شمارا برگزید و بر شما در دین هیچگونه سختی ننهاد ” سپس آنان را تشویق و ترغیب کرده است به پذیرفتن آنچه پیامبر (ص) آورده به این گونه که آن را آیین پدرشان ابراهیم شمرده و آنگاه نیکی های خویش را درباره این امت به این گونه یادآور شده که در روزگاران پیشین و گذشته نیز در نامه های پیامبران که بر دانایان یهود و ترسایان خوانده می شدنام و ستایش آنان را با آوازه ای بلندآورده، و سپس گفته: او است که پیش از این – یعنی پیش از این قرآن -و هم در این قرآن، شما را مسلمانان نامیده. از آنچه گفته شد ارزش فلسفه بافی های عجلونی هم معلوم می شود زیرا وی پنداشته است که چون ابراهیم بوده که ” مسلمانان ” را این نام نهاده پس جای پدرشان است و این هم بی‌پایه است وگرنه لازم می آید هر کس دیگری را نامی نهاد بجای پدرش باشد با این که مسلمان چنین نیست، البته خداوند ابراهیم را پدر مسلمانان نامیده زیرا او پدر رسول درستکار است‌و قریش از زادگان اویند و رسول (ص)نیز پدر امت است و امت در حکم فرزندان او، و زنان وی هم مادران ایشانند چنانچه از خود وی (ص) واردشده که: من همچون پدر شمایم یا همچون پدر برای شمایم .  من نمی دانم چرا تنها کسی که ” به جای پدر ” امت است باید در بهشتی، ریشی داشته باشدو آنگاه پدر آدمیان آدم (ع) که پدرهمه امت ها است نباید ریش داشته‌باشد با آن که از کعب الاخبار رسیده که گفت هیچکس را در بهشت ریشی نیست مگر آدم که ریشی سیاه تا ناف خود دارد و این گزارش را ابن کثیر در تاریخ خود آورده 97 / 1 .  و اگر فلسفه ریش داشتن ابراهیم و بوبکر همان سمت پدری‌است که عجلونی گمان برده پس ریش موسی‌بن عمران چه فلسفه ای دارد که در حدیث آمده است: هیچکس در بهشت پا نگذارد مگر بی موی باشد البته بجز موسی بن عمران که ریش او تا ناف وی است (سیره حلبی 425 / 1) وانگهی مسلمانان کسی را ” بجای پدر روحانی “دارند که از ابراهیم (ع) به پدری ایشان سزاوارتر است و او چنانچه حدیثش گذشت پیامبر اکرم محمد(ص) است که زندگانی راستین را به آنان بخشوده و آنان را به راهی می خواند که زنده شوند هم موجودیت پایگیرشان از او است و هم ارجمندی جاودانی شان پس او سزاوارتر است از پدرش ابراهیم و دوستش بوبکر بریش داشتن .
و شگفت وهزارا شگفت که بوبکر را دومین پدر امت بشمارند باستناد این که در ورودی‌مردم به اسلام را او گشوده با آنکه کسی که هر دو لنگه این در را گشود تاملت ها وارد شوند و گروه گروه را دیدی که در دین خدا درآیند همان پیامبر خدا (ص) بود که با دعوت بزرگوارانه اش و دلیل های راستین و شگفت – کارهای آشکار و آیین های پاک و خوی های ستوده و نبردهای خونین خویش اینکار را به پایان برد پس او سزاوارتر است که در بهشت صاحب ریشی باشد .
و تازه مسلمانان هرگز نفهمیدند آن کدام در بود که خلیفه برای آنان به سوی اسلام باز کرد و هیچکس ندانست که او کجا آن را گشود وکی؟ و برای چه و کدامین در بود؟ آری بر همه مسلمانان پوشیده نیست که او دری را بر ایشان بست و آنان را ازنیکی های اهل آن و دانش و راهنمایی ورهبری وی بی بهره ساخت . و آن هم در شهر دانش پیامبر مولانا امیرمومنان بود که با نصوص متواتر به این پایگاه‌رسید، همان دری که سلوک راه حق از آن انجام می پذیرد و دوستان خدا روی به سوی آن دارند پس اگر نبود که کار را از دست او بدر ربودند دانش ها بر می پراکند و نشانه های او درخشندگی می یافت و حکمت هایش به همه می رسید و دستورهایش به کار بسته می شد و آنگاه می دیدی از آسمان و زمین نعمت ها پیرامون مردمی را فرا می گیرد . از آنان گروهی اند که معتدلند و بسیاری شان آنچه می کنند بد است ولی او (ع) از رسیدن به حق خویش باز ماند و بندگان دچار نادانی گردیدند و شهرها به خشکسالی افتاد و بوستان ها خشک شد و برای آنچه به دست مردم انجام شد تباهی دشت و دریا را گرفت که در دل را بخدا باید گفت .  اگر هم مقصود گوینده از گشوده شدن دربدست بوبکر آن است که در روزگار وی آغاز به کشور گشایی شده است . در این‌صورت خلیفه دوم به چنین صفتی برازنده‌تر و به ریش داشتن سزاوارتر است چون بیشتر کشورگشایی ها در روزگار او بود.  آری اگر کسی باشد که به راستی پس از رسول خدا (ص) برای مسلمانان بجای پدر بشمار رود او همان مولانا امیرمومنان (ع) است که رسا گردیدن دعوت اسلام و پیروزی در جنگ ها مدیون‌او بود . هم روان پاک پیامبر بود و هم جانشین برگماشته شده از سوی او و از این روی از طریق انس پسر مالک از پیامبر (ص) رسیده است که گفت: حق علی بر این امت همچون حق پدر است بر فرزند و از طریق عمار و ابو ایوب انصاری نیز روایت شده که او (ص) گفت: حق علی بر هر مسلمانی حق پدر است بر فرزندش .

(الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ج7 ص 323 – 329)

متن عربی

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 323

اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ ) «1».

و أعوص من ذلک إنشاد الملائکة إیّاها فی کلّ نهار تلک الأُنشودة الضخمة و وحی اللَّه إلیهم بها طیلة عمر الدنیا.

هکذا تشوّه رواة السوء سمعة السنّة الشریفة، و هی مقدّسة عن هذه الأوهام الخرافیّة، و أنّ هذه کلّها من جرّاء الغلوّ الممقوت فی الفضائل، و لو کان مختلق هذه المرسلة المقطوعة عن الإسناد یعلم ما ذکرناه من الفضائح المترتبة علی افتعالها لما اقتحم هذا الاقتحام المزری.

2- التوسّل بلحیة أبی بکر

ذکر الیافعی فی روض الریاحین «2» عن أبی بکر الصدّیق رضی الله عنه أنّه قال: بینما نحن جلوس بالمسجد و إذا نحن برجل أعمی قد دخل علینا و سلّم فرددنا علیه السلام و أجلسناهُ بین یدی النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم فقال: من یقضینی حاجة فی حبّ النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم؟ فقال أبو بکر رضی الله عنه: ما حاجتک یا شیخ؟ فقال: إنّ لی أهلًا و لم یکن عندی ما نقتات به، و أرید من یدفع لنا شیئاً نقتات به فی حبّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم. قال: فنهض أبو بکر الصدّیق رضی الله عنه و قال: نعم أنا أعطیک ما یقوم بک فی حبّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم. ثمّ قال: هل من حاجة أخری؟ فقال: نعم إنّ لی ابنة ارید من یتزوّج بها فی حیاتی حبّا فی محمد صلی الله علیه و آله و سلم. فقال أبو بکر: أنا أتزوّج بها فی حیاتک حبّا فی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، هل من

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 324

حاجة أخری؟ فقال: نعم ارید أن أضع یدی فی شیبة أبی بکر الصدّیق رضی اللَّه تعالی عنه حبّا فی محمد صلی الله علیه و آله و سلم. فنهض أبو بکر رضی الله عنه و وضع لحیته فی ید الأعمی و قال: امسک لحیتی فی حبّ محمد صلی الله علیه و آله و سلم. قال: فقبض الأعمی بلحیة أبی بکر الصدّیق صلی الله علیه و آله و سلم و قال: یا ربّ أسألک بحرمة شیبة أبی بکر إلَّا رددت علیّ بصری. قال: فردّ اللَّه علیه بصره لوقته، فنزل جبریل علیه السلام علی النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم و قال: یا محمد السلام یقرئک السلام، و یخصّک بالتحیّة و الإکرام، و یقول لک: و عزّته و جلاله لو أقسم علیّ کل أعمی بحرمة شیبة أبی بکر الصدّیق لرددت علیه بصره، و ما ترکت علی وجه الأرض أعمی، و هذا کلّه ببرکتک و علوّ قدرک و شأنک عند ربّک.

قال الأمینی: إنّها لا تعمی الأبصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور. حقّا إنّ هذا الضریر قد عمی قلبه قبل بصره، فلم یعقل أنّ القسَم بشیبة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أولی من شیبة أبی بکر، فهی مقدّمة قداسةً و شرفاً و زلفةً عند اللَّه سبحانه، و هو صلی الله علیه و آله و سلم أکبر من أبی بکر سنّا و أکثر شیبة، فما أعمی الرجل عنها إن کان یرید مقسماً به یبرّ اللَّه سبحانه به قسمه؟ أو أنّه کان له فی شیبة أبی بکر غایة لم نعرفها؟ ثمّ أین عن هذه الشیبة عمیان أهل السنّة؟ و ما أغفلهم عن الوحی المنزل فیها؟ فیقسمون علی اللَّه بها فیکشف عن أبصارهم، و ما بال الحفّاظ و أئمّة الحدیث أرجأوا نشر هذه الروایة إلی القرن الثامن عهد الیافعی؟ هل بخلوا علی عمیان الأمّة بمثل هذا النجاح الباهر و فی الوحی المزعوم قوله سبحانه: و عزّتی و جلالی لو أقسم علیّ کل أعمی. إلی آخره؟ أو أنّهم وجدوا مولد هذا الحدیث بعد عصورهم فلم یشیدوا بذکره؟ أو رأوا فیه غلوّا فاحشاً بتقدیم لحیة أبی بکر علی شیبة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فطووا عن روایته کشحاً؟ أو عقلوا فیه مهزأة باللَّه و وحیه و أمینه و نبیّه فضربوا عنه صفحاً؟

و للقوم حول شیبة أبی بکر روایات منها ما أسلفناه فی الجزء الخامس (ص 317) من أنّه صلی الله علیه و آله و سلم کان إذا اشتاق إلی الجنّة قبّل شیبة أبی بکر. و مرّ هنالک أنّها

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 325

من أشهر المشهورات من الموضوعات، و من المفتریات المعلوم بطلانها ببدیهة العقل کما قاله الفیروزآبادی و العجلونی «1».

و منها ذکره العجلونی فی کشف الخفاء (1/233) من أنّ لإبراهیم الخلیل و أبی بکر الصدّیق شیبة فی الجنّة.

ثمّ قال فی المقاصد «2» نقلًا عن شیخه ابن حجر: لم یصحّ أنّ للخلیل فی الجنّة لحیة و لا للصدّیق، و لا أعرف ذلک فی شی ء من کتب الحدیث المشهورة و لا الأجزاء المنثورة. ثمّ قال: و علی تقدیر ثبوت وروده فیظهر لی أنّ الحکمة فی ذلک: أمّا فی حقّ الخلیل فلکونه مُنزّلًا منزلة الوالد للمسلمین، لأنّه الذی سمّاهم بالمسلمین و أُمروا باتّباع ملّته، و أمّا فی حقّ الصدّیق فلأنّه کالوالد الثانی للمسلمین، إذ هو الفاتح لهم باب الدخول إلی الإسلام.

قال الأمینی: إنّ الذی سمّی الأمّة المرحومة بالمسلمین هو اللَّه سبحانه کما فی قوله تعالی: (وَ جاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هذا) «3».

و إن أمکنت التسمیة من إبراهیم من قبل فإنّها غیر ممکنة منه فی هذا و هو القرآن الکریم، و إنّما وقع ذکر ملّة إبراهیم فی البین امتناناً منه سبحانه علی الأمّة بجعل الإسلام شریعة سهلة لا حرج فیها ترغیباً فی الدخول فیه. فالقول بأنّ إبراهیم سمّاهم مسلمین لا یتمّ مع قوله تعالی: (وَ فِی هذا) یعنی فی القرآن. قال القرطبی «4»: هذا

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 326

القول مخالف لقول عظماء الأمّة. و قال الطبری «1»: هذا لا وجه له لأنّه من المعلوم أنّ إبراهیم لم یسمّ هذه الأمّة فی القرآن مسلمین.

و قال ابن عبّاس: اللَّه سمّاکم المسلمین من قبل فی الکتب المتقدّمة و فی الذّکر. و کذا قال مجاهد و عطاء و الضحّاک و السدی و مقاتل و قتادة و ابن مبارک.

و تدلّ علی تعیّن هذا القول قراءة أُبیّ بن کعب: (اللَّه سمّاکم المسلمین) کما فی تفسیر البیضاوی، (2/112)، و کشّاف الزمخشری (2/286)، و تفسیر الرازی (6/210) و تفسیر ابن جزّی الکلبی (3/47).

و استقرَبه الرازی فی تفسیره فقال: لأنّه تعالی قال: (لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ ) «2» فبیّن أنّه سمّاهم بذلک لهذا الغرض و هذا لا یلیق إلّا باللَّه.

و استصوبه ابن کثیر فی تفسیره (3/236) و قال: لأنّه تعالی قال: (هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ ) ثمّ حثّهم و أغراهم علی ما جاء به الرسول صلوات اللَّه علیه بأنّه ملّة أبیهم الخلیل، ثمّ ذکر منّته تعالی علی هذه الأمّة بما نوّه به من ذکرها و الثناء علیها فی سالف الدهر و قدیم الزمان فی کتب الأنبیاء یُتلی علی الأحبار و الرهبان فقال: (هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ ). أی من قبل هذا القرآن. (وَ فِی هذا).

و بهذا تعرف قیمة ما حسبه المتفلسف من أنّ تنزیل إبراهیم منزلة الأب للمسلمین لمحض التسمیة فإنّه ممّا لا یُقام له وزن و إلّا لوجب اتّخاذ من سمّی أحداً باسمٍ أباً تنزیلیّا، و من المعلوم بطلانه، و إنّما سمّاه اللَّه أباً للمسلمین لأنّه علیه السلام أب الرسول الأمین، و أنّ قریشاً من ذریّته، و هو صلی الله علیه و آله و سلم أبو الأمّة، و أمّته فی حکم أولاده،

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 327

و أزواجه أمّهاتهم کما

ورد عنه صلی الله علیه و آله و سلم من قوله: «إنّما أنا لکم کالوالد، أو: مثل الوالد» «1».

أنا لا أدری ما هی الخاصّة فی الأب التنزیلیّ لأمّة خاصّة أن تکون له لحیة فی الجنّة دون الأب الحقیقیّ للأمم جمعاء، و هو أبو البشر آدم علیه السلام، و لا لحیة له؟ مع ما ورد عن کعب الأحبار أنّه قال: لیس أحد فی الجنة له لحیة إلّا آدم، له لحیة سوداء إلی سرّته. ذکره ابن کثیر فی تاریخه «2» (1/97).

و إن کانت الحکمة فی لحیة إبراهیم الخلیل و أبی بکر ما زعمه العجلونی من الأُبوّة فما الحکمة فی لحیة موسی بن عمران؟ و قد جاء فی الحدیث: لیس أحد یدخل الجنّة إلّا جرد مرد إلّا موسی بن عمران فإنّ لحیته إلی سرّته. السیرة الحلبیّة «3» (1/425).

ثمّ إنّ للأُمّة المسلمة أباً تنزیلیّا روحیّا هو أحقّ بالأبوّة من الخلیل علیه السلام و هو نبیّها الأقدس محمد صلی الله علیه و آله و سلم کما مرّ حدیثه، و بها حیاتها الحقیقیّة، و هو الذی یدعوهم لما یحییهم، و منه کیانها المستقرّ، و عزّها الخالد، فهو أولی باللحیة من أبیه الخلیل و صاحبه أبی بکر.

و العجب کلّ العجب فی عدّ أبی بکر أباً ثانیاً للأمّة لأنّه فتح لها باب الدخول إلی الإسلام، و أنّ الذی فتح باب الإسلام بمصراعیه لدخول الأُمم فیه، و رأیت الناس یدخلون فی دین اللَّه أفواجاً، هو رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم بدعوته الکریمة، و براهینه الصادقة، و معاجزه المعلومة، و نوامیسه المقدّسة، و خلائقه الرضیّة، و مغازیه الدامیة فهو أولی بأن تکون له لحیة فی الجنّة.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 328

علی أنّ الأمّة قطّ لم تعرف باباً فتحه الخلیفة لها إلی الإسلام، و لم یدر أیّ أحد أنّه متی فتحه؟ و أین فتحه؟ و لما ذا فتحه؟ و أیّ باب هو؟

نعم؛ لا تخفی علی الأُمّة جمعاء أنّه غلّق باباً علیها و حرمها من خیر أهله و علمه و رشده و هداه، ألا و هو باب مدینة علم النبیّ مولانا أمیر المؤمنین بالنصّ المتواتر، و هو الباب الذی منه یؤتی إلی اللَّه، و إلیه یتوجّه الأولیاء.

فلو لا انتزاع الأمر منه لانتشرت علومه، و زهرت معالمه، و تبلّغت حکمه، و عُمِل بأحکامه، فأکل الناس من فوقهم و من تحت أرجلهم، منهم أُمّة مقتصدة و کثیر منهم ساء ما یعملون، لکنّه علیه السلام مُنع عن حقّه فجهلت العباد، و أجدبت البلاد، و صوّحت المرابع، و ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت أیدی الناس، و إلی اللَّه المشتکی.

و إن أراد القائل من فتح الباب بدأة الفتوح فی أیام الخلیفة، فالخلیفة الثانی علی ذلک أجدر باللحیة منه، لأنّ عمدة الفتوح وقعت فی أیّامه.

نعم؛ إن یکن هناک من یحقّ أن یعدّ للأُمّة أباً ثانیاً تنزیلًا بعد رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فهو مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام الذی به کان تمام الدعوة و النجاح فی المغازی، و هو نفس النبیّ القدسیّة و خلیفته المنصوص علیه، و لذلک

جاء من طریق أنس بن مالک عنه صلی الله علیه و آله و سلم قوله: «حقّ علیّ علی هذه الأمّة کحقّ الوالد علی الولد»، و من طریق عمّار و أبی أیّوب الأنصاری قوله: «حقّ علیّ علی کلّ مسلم حقّ الوالد علی ولده» «1».