logo-samandehi

برخورد امام حسن(ع) با معاویه

49- امام مجتبی نواده پیامبر (ص) در نامه ای به معاویه می فرماید: «امروز هر بشگفت آمده ای باید از این بشگفت آید که تو ای معاویه به طرف کاری جهیده ای که لیاقت و صلاحیت تصدیش را نداری نه با فضیلت مستند به دین و نه با کاری که در فرهنگ اسلام پسندیده باشد، و تو پسر یکی از قبائل مشرک و مهاجمی و پسر سرسخت ترین قرشی یی که با پیامبر (ص) با کتاب آسمانیش دشمنی ورزیده است. خدا به حسابت خواهد رسید و به دادگاه الهی کشانده خواهی شد و آنگاه خواهی فهمید که نیکفرجامی که را است. بخدا سوگند بزودی در برابر پروردگارت قرار خواهی گرفت و آنگاه ترا به خاطر کارهائی که کرده ای، کیفر خواهد داد، و
خدا در رفتار با بندگانش ستمگر نیست» «1».
50- معاویه چون به مدینه رسید، به منبر رفته گفت: «پسر علی کیست؟
و علی کیست؟ …» امام حسن مجتبی (ع) برخاسته پس از سپاس و ستایش خدا گفت: «خدای عز و جل هر پیامبری را که مبعوث گردانیده برایش از تبهکاران دشمنی قرار داده است. من پسر علی هستم، و تو پسر صخر، مادرت هند است و مادرم فاطمه، مادر بزرگت قتیله است و مادر بزرگم خدیجه. خدا از ما دو نفر آن را که دودمان و رفتاری پست دارد و آوازه ای محدودتر و کفری بیشتر و نفاقی شدیدتر لعنت فرماید.» مردمی که در مسجد بودند فریاد برآوردند: آمین! آمین! پس معاویه نطق خود را قطع کرده به خانه رفت. «2»
به عبارتی دیگر:
«معاویه چون به کوفه درآمد، به نطق برخاست در حالی که حسن و حسین- رضی اللّه عنهما- پائین منبر نشسته بودند. و نام علی (ع) را آورده و به وی جسارت کرد و سپس به حسن. حسین برخاست تا جوابش را بدهد و جسارت را به او برگرداند، حسن دستش را بگرفت و بنشاند و خود به نطق ایستاده گفت:
هان! ای که از علی نام بردی! من حسنم و پدرم علی است، و تو معاویه ای و پدرت صخر، مادرم فاطمه و مادرت هند، نیایم رسول خدا (ص) است و نیایت عتبة بن ربیعه، مادر بزرگم خدیجه است و مادر بزرگت قتیله. خدا از میان ما دو نفر، آن را که آوازه ای محدودتر و حسبی پست تر دارد و در گذشته و حال شرارتی بیشتر داشته و کفر و نفاقی بیشتر، لعنت فرماید. جماعت هائی از مردم مسجد گفتند: آمین!» «3»
51- معاویه کسی را نزد حسن (نواده پاک پیامبر گرامی (ص) فرستاده تقاضا کرد به جنگ خوارج برخیزد. فرمود: سبحان اللّه! من از جنگ علیه تو که برایم حلال است به مصلحت امت و برای ایجاد الفت و محبت میانشان، دستبرداشتم. پنداشته ای من در کنار تو به جنگ خواهم پرداخت؟! «1»
  الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 228
رفتن به بالا