اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۵ آذر ۱۴۰۱

عدم آگاهی خلیفه از سهم ارث مادربزرگ

متن فارسی

برداشت خلیفه اول درباره بهره مادر بزرگ پدری و مادری

از قبیصه پسر ذؤیب آورده اند که گفت مادر بزرگی به نزد ابوبکر راست رو- خدا از وی خشنود باد- آمد و درباره بهره خویش از مرده ریگ نواده اش بپرسید، ابوبکر وی را گفت: «در نامه خداوند بهره ای برای تو نهاده نشده و نمی دانم در آئین نامه های برانگیخته خدا- درود و آفرین خدا بر وی- بهره ای برای تو نهاده شده یا نه، اینک بر گرد تا از مردم بپرسم» مغیره پسر شعبه گفت من نزد برانگیخته خدا- درود و آفرین خدا بر وی- بودم و او شش یک را به مادر بزرگ داد، بوبکر گفت: آیا در این گزارش کسی را برای گواهی داری؟ پس محمد پسر مسلمه انصاری برخاست و همانچه را مغیره گفته بود بر زبان راند و بوبکر- خدا از وی خشنود باد- آن دستور را به کار بست. پایان داستان
دانش خلیفه را بنگر که چه سان پاسخ پرسشی از وی پوشیده مانده کهبسیار پیش می آید و پیاپی باید به داوری در زمینه آن پرداخت، تا ناگزیر می شود دست نیاز به سوی گزارش کسی همچون مغیره دراز کند که دروغگوترین توده و روسبی بازترین ثفقیان شمرده شد، دیگرگونی هائی در برنامه پیامبر داده و آن را بازیچه خود گرفته چندان که نماز ویژه برای جشن قربانی را یک روز بیشتر از آن- در روز عرفه- خوانده از بیم آن که مبادا در سال چهلم از کار بر کنار شود  و همین مرد که سخن وی را پشتوانه گرفته اند کسی است که هر گاه بر فراز منبر می نشست فرمانروای ایمان آرندگان- درود بر او- را به ناسزا یاد می کرد

از زبان قاسم بن محمد آورده اند که گفت مادر پدر و مادر به نزد ابوبکر راست رو- خدای از او خشنود باد- شدند تا بهره خویش را ازمرده ریگ نواده به دست آرند وی خواست تا شش یک از آنچه را مرده بر جا گذاشته به مادر مادر دهد که مردی از انصار گفت بر اینبنیاد تو مادر پدری را بی بهره می گردانی با آنکه اگر این هر دو بمیرند و نواده آن دو زنده باشد مرده ریگ مادر پدر به او می رسد، پسابو بکر شش یک را میان آن دو پخش کرد.”به گونه ای دیگر: “مادر پدر و مادر مادر به نزد ابوبکر راست رو- خدا از وی خشنود باد- شدند و او مرده ریگ نواده را نه به مادر پدر بلکه تنها به مادرمادر داد.  عبد الرحمن بن سهیل- یا سهل که از تیره حارثه بود گفت : ای جانشین برانگیخته خدا! تو مرده ریگ را به کسی دادی که اگرمی مرد و نواده اش زنده بود مرده ریگ وی به او نمی رسید، این بود بوبکر شش یک را میان آن دو بخش کرد.بر گردید به ” موطا ” از مالک ج 1 ص 335 و ” سنن بیهقی ” ج 1 ص 235 و ” بدایه المجتهد ” ج 2 ص 344 و ” الاستیعاب” ج 2ص 400 و ” الاصابه ” ج 2 ص 402 – که می نویسد:  به سخن میانجیان این گزارش پشت گرم باید بود “- کنز العمال ” ج 6 ص 6که گزارش را از زبان مالک و سعید بن منصور و عبد الرزاق و دار قطنی و بیهقی آورده است.امینی گوید:  به شگفت نمی آئی که این مرد، آئین وابسته به بهره مادر مادر و مادر پدر از مرده ریگ نواده را نمی دانسته ؟ و تا کسیاز انصاریان یا از تیره حارثه به خرده گیری او برخاسته شتاب زده از برداشت نخستین دست کشیده و با آنکه بر بنیاد این خرده گیریباید مادر مادر از مرده ریگ بی بهره گردد آن را میان هر دو پخش کرده و آنگاه فقه خوانان آمده اند و این را دست افزاری برای فرمانهای خویش گردانیده و شالوده این فرمان از گزارش مغیره گرفته شده که تنها ویژه یک مادر بزرگ است.  بنگر و بیاندیش .فرمانخدارادربارهنوادگاندختریپایمالکردندآمدیم بر سر سخن آن انصاری که جانشین پیامبر را از داوری خود به دور ساخت که آن هم نه در کتاب خداوند دست افزاری داشته

و نه در آئین نامه پیامبر، بلکه با هر دو ناسازگار بوده و تنها با گفتار آن سراینده هماهنگی داشته که می گوید :فرزندان  ما  فرزندان  پسران  ما یند  ولی فرزندان دختران ما فرزندان مردان بیگانه اند که- با دست آویز سروده- آمده اند و مرزهای دستور خدای برتر از پندار را هر چه تنگ کرده اند زیرا خداوند می فرماید : « خداوند درباره فرزندانتان شما را سفارش می کند که پسران دو برابر دختران از آنچه پس از مرگ می گذارید بهره برند » ولی این دسته می گویند

زادگان آدمی تنها کسانی اند که از پشت پسرانش باشند- نه دختران- و بر آن رفته اند که دستورهای رسیده درباره زادگان- در زمینه مردهریگ و دیگر جاها- زادگان دختر آدمی را در بر نمی گیرد، بهانه شان هم سخن آن سراینده است.

ابن کثیر در ” تفسیر ” خود ج 2 ص 155 می نویسد:  گفته اند اگر مرد چیزی را ارمغان فرزندانش گرداند یا بر آنان وقف کند تنهاکسانی باید از آن بهره مند شوند که یا-  بی هیچ میانجی-  فرزند خودش باشند یا فرزند پسرانش، و این دست آویز سخن آن سراینده استکه گفته :

فرزندان  ما  فرزندان  پسران ما یند                                             ولی فرزندان دختران ما فرزندان مردان بیگانه اند

پایان .و بغدادی در خزانة الادب = گنجینه فرهنگ و سخنوری ” ج 1 ص 300 می نویسد:  این فراز سروده با همه آوازه ای که در نگاشته های نویسندگان دستور زبان و جز ایشان دارد گوینده اش شناخته نیست . و عینی گفته:  نگارندگان دستور زبان این فراز سروده را گواهآن آورده اند که می توان خبر را پیش از  مبتدا آورد، دانشورانی هم که به بررسی در بهره کسان از مرده ریگ ها می پردازند آن را گواهگرفته اند هم بر این که پسران پسران باید بهره ای داشته باشند و هم بر این که پیوند مردمان به پدران است به همین گونه فقه دانان دربخش ” سفارش به سود فرزندان برای پس از مرگ خود ” از آن سود جسته اند و دانشمندان معانی و بیان در زمینه همانند کردن دو چیز

با این همه ندیدم که کسی از ایشان، گوینده آن را شناسانده باشد .و باز گوید:  در « شرح کرمانی بر شواهد شرح کافیه » از خبیصی  نگاشته ای که کرمانی برای روشنگری سروده های گواه برایروشنگری خبیصی از کافیه پرداخته دیدم می نویسد:  گوینده این فراز سروده ابو فراس همام فرزدق بن غالب است، آنگاه زندگی نامه اورا آورده و خداوند از لایه راستین کارها آگاه تراست.  پایان .پاک خدایا چه انگیزه ای اینان را چنین گستاخ کرده که برای بیرون کردن تبار خداوند از فرزندی پیامبر خدا درود و آفرین خدا بر وی اینبرداشت سیاست مدارانه را در کیش خدا بگنجانند؟ یکی نپرسیده که گفتار یک سراینده چه ارزشی دارد آن هم در برابر سخن خدای برتراز پندار که می فر ماید : « بگو بیائید تا بخوانیم فرزندان ما و فرزندان شما و زنان ما و زنان شما را » و این گفتار -آشکارا و بهروشنی-  می نماید که دو دختر زاده پیامبر-  حسن و حسین-  دو پسر پاک ترین پیامبرانند.و به همینگونه خدای پاک، دختر زادگان نوح را ذریه او نامیده و ذریه را جز برای فرزندان نمی توان به کار برد – چنانچه در ” القاموس  ” ج 2 ص 34 نیز آمده-  و خدای پاک می فرماید:  « و از ذریه او داود است و سلیمان » تا آنجا که فرماید: « و یحیی و عیسی » کهعیسی را از ذریه نوح شمرده با آنکه وی پسر دخترش مریم است.رازی در تفسیر خود- ج 2 ص 488 – می نویسد:  این آیه « بگو بیائید…  » نشان می دهد که حسن و حسین-  درود بر آن دو -دو پسرپیامبرند-  درود و آفرین خدا بر وی-  زیرا در اینجا گفته است که پسرانش را بخواند و آنگاه حسن و حسین را خوانده پس باید- آن دو پسراو باشند و آنچه این برداشت را استوار می نماید سخن خدای برتر از پندار است سوره انعام:  « و از فرزندان او داود است و سلیمان» تاآنجا گوید : « و زکریا و یحیی و عیسی » که می دانیم پیوند عیسی با ابراهیم- درود بر او- تنها از راه مادر بود نه پدر و از این جاروشن می شود که پسر دختر را هم می توان پسر نامید- و خدا دانا تر است- .و قرطبی در ” تفسیر “خود- ج 4 ص 104 – می نویسد: از این فراز « بگو بیائید … » باید پی برد که پسران دختر آدمی هم پسران اونامیده می شود و در ج 7 ص 31 می نویسد:  اینکه، عیسی از ذریه و فرزندان ابراهیم به شمار آمده ( با این که پسر دختر وی بوده) میرساند که فرزندان فاطمه- خدا از وی خشنود باد- فرزندان پیامبرند- درود و آفرین خدا بر وی و خاندانش- و همین فراز را کسانی دستافزار گردانیده اند که بر آنند فرزندان دختر مرد را می توان در جرگه فرزندان وی نامید ابو حنیفه و شافعی گویند اگر کسی چیزی را برفرزندانش و بر فرزندان فرزندانش وقف کند همه کسانی که فرزند پسر یا فرزند دختر وی باشند می توانند از این کار او بهره مند شوند-به همین گونه اگر کسی برای پس از مرگ خود سفارشی به سود نزدیکانش کند فرزندان دختر وی را نیز در بر می گیرد و از دیدگاهابوحنیفه، آدمی با هر کس چنان خویشاوندی در بنیاد تبارش داشت که نتواند با وی زناشوئی کند از نزدیکان وی شمرده می شود-  تا آنجا که گوید : مالک گفته:  فرزندان دختر در جرگه فرزندان در نمی آیند که همانند این برداشت نیز در ج 4 ص 104 از شافعی گذشت ودست آویز آن دو نیز سخت خدای برتر از پندار است که : « خداوند شما را درباره فرزندانتان سفارش می کند…  » که مسلمانان ازپوسته بیروانی این فراز چنان دریافتند که تنها فرزندان بی میانجی را در بر می گیرد و فرزندان پسران را- تا آنجا که گوید-  ابن قصارگفته:  دست افزار کسانی که فرزندان دختر را نیز از نزدیکان می شمارند سخن پیامبر- درود بر او- است به حسن پسر علی “: اینپسر من سرور است ” و کسی را نمی شناسیم که به کار بردن نام پسر را بر پسران دختر ناشدنی بداند زیرا آنان نیز پسران پدرمادرشانند و این بنیاد با برداشت ما هماهنگ است زیرا ولد(پسر- زاده) از ریشه تولد (زاده شدن) آمده و خواه ناخواه پسران دختر آدمینیز از پدر مادرشان زاده شده اند و زاده شدن از سوی مادر همچون زاده شدن از سوی پدر است و قرآن نیز ما را به همین راه نماید کهخداوند برتر از پندار می فرماید : « و از فرزندان او است داود و سلیمان» تا آن جا که گوید : « از شایسته مردانند » که عیسی را نیز

از فرزندان وی شمرده با اینکه پسر دختر او است.پایان.

دخترزادگانمافرزندانمایند

و ابن ابی حاتم با زنجیره خود از ابوحرب بن اسود آورده که حجاج به دنبال یحیی بن یعمر فرستاد و به او گفت “: به من رسانده اند که تومی پنداری حسن و حسین از فرزندان پیامبرند- درود وآفرین خدا بر وی و خاندانش- آیا این را در کتاب خدا یافته ای ؟ با این که من ازآغاز تا انجام آن را خواندم و چیزی در این باره نیافتم ؟ گفت:  مگر در سوره انعام نمی خوانی که « و از فرزندان او داود است و سلیمان» تا رسید به آن جا که « و یحیی و عیسی  » ؟ پاسخ داد “. آری “. پرسید ” مگر عیسی بی آن که پدری داشته باشد از فرزندان ابراهیمنیست؟ ” گفت ” راست گفتی “. و همین است که اگر مرد چیزی را بر فرزندانش وقف کند یا به آنان ببخشد یا سفارش کند که پس ازمرگ وی سودی از آن برند، دختر زادگانش نیز از آن بهره مند توانند شد.  تفسیر ابن کثیر ج 2 ص 155پس ازآن که از یک سوی روشن شد ( ذریه ) زادگان آدمی بی چون و چرا و در همه جا ( اولاد ) فرزندان او به شمار آیند واز سویدیگر دیدیم که دختر زادگان هم در جرگه ( ذریه ) زادگان در می آیند پس سزاوار نیست زادگان را دارای دستورهائی جدا از فرزندانبینگاریم وهیچکس را نرسد بر آن باشد که پسران دختر مرد، فرزندان بیگانگان بوده و به راستی از جرگه فرزندان خودش بیرون باشندزیرا دیدیم اینان ذریه ( زادگان) اویند که خداوند آنان را ازاولاد ( فرزندان) وی شمرده است.گواه من در باز نمائی زبان قرآن و بر آن که به راستی پسران یک زن، پسران پدرش نیز هستند

1/ سخن برانگیخته خدا است – درود و آفرین خدا بر وی و خاندانش-  که:  جبرائیل مرا آگاهی داد که این پسر- حسین را می گوید-  کشته می شود و در گزارشی دیگر:  البته امت من این فرزندم را خواهند کشت.”طبقات ابن سعد ” ” مستدرک حاکم ” ج 3 ص 177 ” اعلام النبوه = درفش های پیامبر ” از ماوردی ص 82 ” ذخایر العقبی =. اندوختههای باز پسین روز ” ص 148 ” الصواعق ” ص 115

2/ و نیز سخن وی:  این فرزند من در گوشه ای از سرزمین عراق کشته می شود.. “دلائل النبوه = نشانه های پیامبری ” از بو نعیم ج 3 ص 202 ” ذخائر العقبی ” ص 146

3/ و سخن وی به دختر زاده اش حسن:  این فرزند من سرور است.. “المستدرک ” از حاکم ج 3 ص 175 ” اعلام ” از ماوردی ص 83 ” تفسیر ابن کثیر ” ج 2 ص 155

4/ و سخن وی به علی:  تو برادر منی و پدر فرزندانم.. “ذخائر العقبی ” ص 66

5/ و سخن وی:  به راستی جبرئیل مرا آگاه ساخت که البته خداوند بزرگ و گرامی هفتاد هزار کس را به خون خواهی یحیی بن زکریاکشت و به خون خواهی فرزندت حسین نیز هفتاد هزار کس را خواهد کشت. “ذخائر العقبی ” ص 150

6/ و سخن وی:  مهدی از فرزندان من است و چهره اش همچون ستاره می درخشد. “ذخائر العقبی “ص 136

7/ و سخن وی:  این دو حسن و حسین-  پسران منند، هر که دوستشان دارد مرا دوست داشته است. “مستدرک ” ج 3 ص 166 “، تاریخ ابن عساکر ” ج 4ص 204 ” کنز العمال ج 6 ص 221

8/ و سخن وی به فاطمه صدیقه:  پسرم را برای من بخوان .”تاریخ ابن عساکر” ج 4 ص 316

9/ و سخن وی به انس:  پسرم را برای من بخوان. “تاریخ ابن کثیر ” ج 8 ص 205

10/ و سخن وی:  پسرم را بخوانید-  که حسن پسر علی بیامد -. “ذخائر العقبی ص 122

11/ وسخن وی: خداوندا این- حسن- فرزند من است، من دوستش می دارم تو نیز او را دوست بدار و آنکه را دوستش دارد دوست بدار.. “تاریخ ابن عساکر ج 4 ص 203

12/ و سخن وی به علی:  پسرمرا چه نام نهادی؟ که پاسخ داد من در این کار بر تو پیشی نمی گیرم، گفت من نیز بر پروردگارم پیشینمی گیرم پس جبرائیل فرود آمد و گفت : ای محمد به راستی پروردگارت تو را درود می رساند و می گوید که علی در کنار تو همچونهارون است در کنار موسی- جز این که پس از تو پیامبری نیست- پس نام پسر هارون را بر این فرزندت بگذار.. “ذخائر العقبی ” ص 120

13/ و سخن وی:  پسرم را بیارید ببینم چه نامی بر وی نهاده اید- این را در هنگام زاده شدن حسن گفت و سپس در زاده شدن حسین وهمچنین در زاده شدن محسن پسر علی.”المستدرک ” ج 3ص 180 ” کنز العمال ” ج 7 ص 107 و 108 – از راه دار قطنی و احمد ابن ابی شیبه و ابن جریر و ابن حبان ودولابی و بیهقی و حاکم و خطیب.

14/ و سخن وی در هنگامی که حسن و حسین گمشده بودند:  دو پسرم را بجوئید.. “کنز العمال ج 7 ص 108

15/ و سخن وی درباره حسن و حسین: از همه گیتی، این دو پسرم دو گل خوشبوی منند.”صواعق ” ص 114 ” کنز العمال ” ج 6 ص 220 و ج 7 ص 109

16/ و سخن وی:  پسرم از نزد من رفت.این گزارش را احمد آورده است و بغوی و طبرانی وحاکم و بیهقی و سعید بن منصور، نیز ابن عساکر در ” تاریخ ” خود ج 4 ص. 317و ابن کثیر در ” تاریخ ” خود ج 8ص 36 و نیز برگردید به ” کنز العمال “ج 6 ص 222 و ج 7 ص 109

17/ و سخن وی:  دو پسرم را بیارید تا همان گونه آندو را از گزندها به پناه خدا در آوردم که ابراهیم دو فرزندش را در آورد.. “تاریخ ابن عساکر ” ج 4 ص 209

18/ و سخن وی به انس ، درباره حسن : افسوس بر تو انس! فرزند و میوه دلم را رها کن!. “کنز العمال ” ج 6 ص 222

19/ و سخن وی:  این دو پسرم- حسن و حسین- سرور جوانان بهشتی اند .”صواعق ” از ابن حجر ص 114

20/ و سخن وی درباره علی:  این برادر و پسر عمو و داماد من است و پدر فرزندانم.. “کنز العمال ” ج 6 ص 154

21/ و سخن وی:  این دو پسرم را همسان با نام دو پسر هارون- شبر و شبیر- (حسن و حسین) نام نهاده ام.

. “صواعق ” ص 115 ” کنز العمال ” ج 6 ص 222

22/ وسخن وی:  اگر از گیتی به جز یک روز نماند خداوند آن روز را چندان دراز کند تا مردی از فرزندان مرا برانگیزد که هم ناممن باشد.  سلمان گفت:  ای برانگیخته خدا از کدام فرزندت؟ با دست به پشت حسین زد و فرمود : از این فرزندم. “ذخائر العقبی ” ص 136.

23/ و نیز سخن زاده پیامبر- حسن درود خدا بر وی- در یکی از سخنرانی- هایش:  منم حسن پسر علی، منم پسر پیامبر، منم پسرنوید آرنده، منم پسر پرهیز و بیم دهنده، منم پسر آن که چراغی فروغ افکن بود و با دستور خدا مردم را به سوی او می خواند.”مستدرک ” ج 3 ص 172 ” ذخائر العقبی ” ص 138 و 140 ” شرح ابن ابی الحدید ” ج 4 ص 11 ” مجمع الزوائد = گرد آمدهافزونی ها ” ج 9 ص 146 ” اتحاف ” از شبراوی ص 5

24/ و سخن وی به ابوبکر در هنگامی که بر منبر نیای پاکش بود:  از جای پدرم فرود آی و ابوبکر گفت:  راست گفتی که البته اینجا از آن پدر تو است، و به گزارشی دیگر:  از منبر پدرم به زیر آی و ابوبکر گفت آری منبر پدر توست نه منبر پدر من.”الریاض النضره ” ج 1 ص 139 ” شرح این ابی الحدید ” ج 2 ص 17 “، صواعق ” ص 108 “تاریح الخلفاء ” از سیوطی ص 54. “کنز العمال ” ج 3 ص 132

25/ و سخن وی برای سفارش پس از مرگش:  مرا نزد پدرم- پیامبر برگزیده- به خاک سپارید.. “اتحاف ” از شبراوی ص 11

26/ و سخن دخترزاده پیامبر- حسین درود بر او-  به عمر:  از منبر پدرم فرود آی و عمر گفت آری منبر پدر تو است نه منبر پدر من،چه کسی دستور داده این گونه سخن گوئی؟. “تاریخ ابن عساکر ” ج 4 ص 321

27/ و سخن پسر عباس:  این دو حسن و حسین- دو پسر برانگیخته خدایند- درود و آفرین خدا بر وی و خاندانش-. 322 و 212 “تاریح این عساکر ” ج 4 ص 28

28/ و سخن زهیر پسر قین در پاسخ حسین:  ای پسر برانگیخته خدا سخن تو را شنیدیم “جمهره خطب العرب = انبوه نامه های تازیان ” ج 2 ص 40

29/ و سخن پیشوای پاک، دختر زاده پیامبر حسن- چنانچه در ” اتحاف ” شبراوی ص 49 آمده-: برگزیده خداوند از میان آفریدگان، پدر من است.و البته پس از نیای من- و خود فرزند دو برگزیده هستم                    سیمی است که از زر ریخته شده و من سیمی زائیده دو زرهستم

30/ و سخن وی- چنانچه نیز در ص 57 از ” اتحاف ” آمده -:منم پسر آن کسی که شما جایگاه او را می شناسید                                     و چهره حقیقت را گرد و خاکی نپوشانده

مگر برانگیخته خداوند پدرو نیای من نیست؟                                          آنگاه که اختران روی پنهان کنند من ماه دو هفته هستم.

31/ و سخن فرزدق در ستایش پیشوای سجده کار- علی بن الحسین که درود بر آن دو باد :این پسر بهترین کس از همه بندگان خداست                                           این است پرهیزگار برگزیده و پاکیزه و برجسته

32/ و سخن ابن بشر در ستایش زید پسر حسن پسر علی پسر ابی طالب -درود بر آنان-:چون این فرزند پیامبر برگزیده به دل تپه ای فرود آید        خشکی وبی گیاهی راازمیان می بردوچوبهای آن نهال های سرسبز میگردند.زید-  در هر خزانی-  بهار مردمان است و کی ؟                             همان گاه که تندرها و آذرخش ها بارانی به همراه نیاورند.

33/ و سخن ابو عاصم پسر حمزه اسلمی در ستایش حسن پسر زید پسر حسن پسر علی پسر ابیطالب- درود بر آنان -چنانچه در”زهر الاداب ” از حصری قیروانی- ج 1 ص 80 – آمده:

ستایش من آهنگ حسن پسر زید دارد.                              و بر درستی سخنم، گورهائی در صفین گواهی می دهند،

گورهائی که از آن گاه که ابو الحسن- علی-                         از آن دور شده، همیشه روزگاران با آن کین توزی می نماید.

گورهائی که اگر پناهندگان به آن به ستوده                          ترین پیامبران- احمد- به علی پناه برند، در سایه آن دو پناه خواهند یافت.

آن دو، دو پدر تواند،هر که را به زیر آوردندبه سراشیبی کشان    زیرا توبرازنده آنی که هر که را آنان بالا برند به فراز رسانی

34/ و سخن ابراهیم بن علی بن هرمه که چون نام برده- حسن پسر زید- وی را اندرز داد- بر بنیاد آنچه در ” زهر الاداب “ج 1 ص 81 آمده- گفت:

پسر برانگیخته خدا مرا از باده گساری پرهیز داد                                        و مرا به خوی جوانمردان آموخته گردانید.

35/ و سخن ابو تمام طائی:

با پسران پیامبر و بستگان او چنان رفتار ناسزائی پیش گرفتید                           که نادرستی و نیرنگ بازی کمترین نمونه آن است.

36/ و سخن دعبل خزاعی:

پس چگونه و از کجا می توان پایگاهی والا                               و نزدیک به آستان خدا جست؟-آن هم پس از روزه و نمازها -؟

جز با مهر فرزندان پیامبر و بستگان او؟                                  و جز با کینه ورزیدن به زادگان زرقاء- مادر کبود چشم مروان -؟

37/ و سخن وی:

آیا اندوهگین نمی شوی که زادگان زیاد                                          آنچه را از پیامبر ماند و باید به فرزندانش رسد بربایند؟

38/ و سخن حمانی:

گروهی اند که چون جوانمردی نمایند پرتو سرفرازی ها                  پائین و بالای چهره شان را درخشان می سازد

اگرکاربه شمارش سربلندی هاکشد احمدستوده ترین پیامبران            را پدرخویش میخوانندزیراهرشاخه ای به تنه درخت پیوند میخورد

39/ و سخن تنوخی :

از سوی فرزند برانگیخته خدا و فرزند کسی که پس از مرگ سفارش های او را به کار بست

به دشمن تبار پیامبر که انگیزه های تباه سازی را در تار و پود کیش ما گنجانیده است

40/ و سخن زاهی :

فرزندان پیامبر برگزیده شما را با شمشیر زور نابود کنند،                 و آنگاه بختک ها مرا در خواب، آرام بگذارد که دیده بر هم نهم؟

41/ و سخن ناشی :

پسران احمد نبی دل من از اندوه شما پاره پاره شده                           وآنچه را من در ماتم شما می کشم کسی مانند آن نشنیده.

42/ وسخن صاحب بن عباد :

علی والا پایگاه، همانندانی ندارد                                                نه سوگند به خدائی که جز او هیچ خدائی نیست

بنیاد او همان بنیاد پیامبر است که می شناسی                                  و دو پسر او- چون سرافرازی نمایند- دو پسر وی اند.

43/ و سخن وی:

آیا سر پسر پیامبر را می برند و آنگاه در میان آفریدگان                                  گروهی هستند که در پیش روی او جان نیاخته اند؟

44/ و سخن وی :

سوگند به محمد و به جانشین او و دو فرزندشان                                 و به آن خداپرست ( زین العابدین) و به باقر و صادق و کاظم

45/ و سخن وی :

سوگند به محمد و جانشین او و                                          دو فرزند پاکشان و به سرور خدا پرستان

46/ و سخن صوری :

وازاین روی پسران احمدوپسران علی درگوشه و کنارجهان        به شکار رانده شده می مانند که شکارچی در پی گرفتارکردن آن است

47/ سخن مهیار دیلمی :

با کدام فرمان، پسران وی (پیامبر) از شما پیروی کنند؟                  با این که گردن فرازی خود شما در پیروی و همراهی او است؟

48/ و سخن وی :

ای فرزند پیامبر روز سقیفه بود                                             که راه تو را به سوی کربلا هموار ساخت.

49/ و سخن ابن جابر:

برای فرزندان پیک خدا نشانه ای نهادند                                    به راستی نشانه از آن کسی است که شناخته نباشد.

50/ و سخن شبراوی :

ای پسر برانگیخته خدا به مادرت زهرای بتول                                     وبه نیای تو که مردم امید بر وی بسته اند

که تو- ای فرزند پیامبر برگزیده!-                                                  در میان بزرگواران به خرد و روان و سر، می مانی.

با این همه پس چگونه می توان کار خلیفه را درست نمایش داد که آمده و نامه خداوند و آئین نامه پیامبرش را نا دیده گرفته و سخن آن

انصاری را به دیده پذیرش نگریسته که با آن نامه و آئین نامه ناساز بوده است؟ و چه دست آویزی دارد آن فقیه یا پاسدار کیش که با پشت

گرمی به سخن سراینده ای ناشناس، برداشت یکی از انصاریان را بگیرد؟ با آن که در پیشروی خود این همه فرازهای روشنگر، ازقرآن

و حدیث و فرهنگ تازی می بیند؟

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 163

متن عربی

رأی الخلیفة فی الجدّة

عن قبیصة بن ذؤیب قال: جاءت الجدّة إلی أبی بکر الصدّیق رضی الله عنه تسأله عن میراثها، فقال لها أبو بکر: مالک فی کتاب اللَّه شی ء، و ما علمت لک فی سنّة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم شیئاً فارجعی حتی أسأل الناس. فقال المغیرة بن شعبة: حضرت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أعطاها السدس. فقال أبو بکر: هل معک غیرک؟ فقام محمد بن مسلمة الأنصاری فقال مثل ما قال المغیرة. فأنفذه لها أبو بکر رضی الله عنه. الحدیث «1».

فانظر إلی ما عزب عنه علم الخلیفة فی مسألة تکثر بها البلوی و یطّرد الحکم فیها، حتی اضطرّته الحاجة إلی الرکون إلی روایة مثل المغیرة أزنی ثقیف و أکذب الأمّة «2»، و کان من تغییره للسنّة و لعبه بها أنّه صلّی صلاة العید یوم عرفة مخافة أن یعزل سنة أربعین «3»، و کان ینال من أمیر المؤمنین علیه السلام کلّما رقی صهوة المنبر «4».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 164

2- رأی الخلیفة فی الجدّتین

عن القاسم بن محمد أنّه قال: أتت الجدّتان إلی أبی بکر الصدّیق رضی الله عنه فأراد أن یجعل السدس للتی من قبل الأُمّ، فقال له رجلٌ من الأنصار: أما إنّک تترک التی لو ماتت و هو حیّ کان إیّاها یرث، فجعل أبو بکر السدس بینهما.

لفظ آخر:

إنّ جدّتین أتتا أبا بکر الصدّیق رضی الله عنه أُمّ الأُمّ و أُمّ الأب، فأعطی المیراث أُمّ الأُمّ دون أُمّ الأب، فقال له عبد الرحمن بن سهیل- سهل- أخو بنی حارثة: یا خلیفة رسول اللَّه لقد أعطیت التی لو أنّها ماتت لم یرثها. فجعله أبو بکر بینهما یعنی، السدس.

راجع «1» موطّأ مالک (1/335)، سنن البیهقی (6/235)، بدایة المجتهد (2/344)، الاستیعاب (2/400)، الإصابة (2/402) و قال: رجاله ثقات، کنز العمّال (6/6) نقلًا عن مالک، و سعید بن منصور، و عبد الرزّاق، و الدارقطنی، و البیهقی.

قال الأمینی: أ وَ لا تعجب من جهل الرجل بحکم إرث الجدّتین، و سرعة انقلابه عمّا ارتآه أوّلًا بنقد رجل من الأنصار أو أخی بنی حارثة؟ و کان ذلک النقد یستدعی حرمان الجدّة من قبل الأمّ لکنّه شرکهما فی المیراث و اتّخذته الفقهاء مصدراً لحکمهم، و أصل الحکم مأخوذ من روایة المغیرة المخصوصة بالجدّة الواحدة فانظر و اعتبر.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 165

و أمّا رأی الرجل الأنصاری فی الجدّة الذی زحزح الخلیفة عن حکمه فلم یکن أخذاً بالکتاب و السنّة بل کان مخالفاً لهما و فقاً لقول الشاعر:

          بنونا بنو أبنائنا و بناتُنا             بنوهنّ أبناء الرجال الأباعدِ

 

فخصّ القوم به قول اللَّه تعالی: (یُوصِیکُمُ اللَّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ

) «1» لعقب الأبناء دون من عقبته البنات، و ذهبوا إلی عدم شمول أحکام الأولاد فی الفروض و غیرها علی ولید بنت الرجل محتجّین بقول الشاعر.

قال ابن کثیر فی تفسیره (2/155): قالوا: إذا أعطی الرجل بنیه أو وقف علیهم فإنّه یختص بذلک بنوه لصلبه و بنو بنیه و احتجّوا بقول الشاعر:

          بنونا بنو أبنائنا و بناتُنا             بنوهنّ أبناء الرجال الأباعدِ

 

و قال البغدادی فی خزانة الأدب «2» (1/300): هذا البیت لا یُعرف قائله مع شهرته فی کتب النحاة و غیرهم. قال العینی: هذا البیت استشهد به النحاة علی جواز تقدیم الخبر، و الفرضیّون علی دخول أبناء الأبناء فی المیراث، و أنّ الانتساب إلی الآباء، و الفقهاء کذلک فی الوصیّة، و أهل المعانی و البیان فی التشبیه، و لم أرَ أحداً منهم عزاه إلی قائله.

و قال: رأیت فی شرح الکرمانی فی شواهد شرح الکافیة للخبیصی «3» أنّه قال: هذا البیت قائله أبو فراس همام الفرزدق بن غالب «4» ثمّ ترجمه و اللَّه أعلم بحقیقة الحال. انتهی.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 166

سبحانک اللّهمّ ما أجرأهم علی هذا الرأی- السیاسی- فی دین اللَّه لإخراج آل اللَّه عن بنوّة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم! ما قیمة قول الشاعر تجاه قول اللَّه تعالی (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ

) «1» فهو نصّ صریح علی أنّ الحسنین السبطین ابنی النبیّ الأقدس.

و قد سمّی اللَّه سبحانه أسباط نوح ذریّة له، و لیست الذریّة إلّا ولد الرجل کما فی القاموس «2» (2/34) فقال سبحانه: (وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ

– إلی قوله-: وَ یَحْیی وَ عِیسی

) «3» فعدّ عیسی من ذریّة نوح و هو ابن بنته مریم.

قال الرازی فی تفسیره «4»، (2/488): هذه الآیة- یعنی آیة قل تعالوا- دالّة علی أن الحسن و الحسین علیهما السلام کانا ابنی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، وعد أن یدعو أبناءه، فدعا الحسن و الحسین، فوجب أن یکونا ابنیه، و ممّا یؤکّد هذه قوله تعالی فی سورة الأنعام: (وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ

) إلی قوله: (وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیی وَ عِیسی )، و معلوم أنّ عیسی علیه السلام إنّما انتسب إلی إبراهیم علیه السلام بالأمّ لا الأب، فثبت أنّ ابن البنت قد یُسمّی ابناً و اللَّه أعلم.

و قال القرطبی فی تفسیره «5» (4/104): فیها- یعنی آیة تعالوا- دلیل علی أنّ أبناء البنات یسمّون أبناءً. و قال «6» (7/31): عُدّ عیسی من ذریّة إبراهیم و إنّما هو ابن البنت، فأولاد فاطمة ذریّة النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم، و بهذا تمسّک من رأی أنّ ولد البنات یدخلون فی اسم الولد. قال أبو حنیفة و الشافعی: من وقف وقفاً علی ولده و ولد ولده

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 167

أنّه یدخل فیه ولد ولده، و ولد بناته ما تناسلوا. و کذلک إذا أوصی لقرابته یدخل فیه ولد البنت، و القرابة عند أبی حنیفة کلّ ذی رحم مَحْرَم. إلی أن قال:

و قال مالک: لا یدخل فی ذلک ولد البنات، و قد تقدّم نحو هذا عن الشافعی «1» (4/104)، و الحجّة لهما قوله سبحانه: (یُوصِیکُمُ اللَّهُ فِی أَوْلادِکُمْ

) فلم یعقل المسلمون «2» من ظاهر الآیة إلّا ولد الصلب و ولد الابن خاصّة. إلی أن قال: و قال ابن القصّار: و حجّة من أدخل البنات فی الأقارب

قوله علیه السلام للحسن بن علیّ: «إنّ ابنی هذا سیّد».

و لا نعلم أحداً یمتنع أن یقول فی ولد البنات لأنّهم ولد لأبی أُمّهم. و المعنی یقتضی ذلک؛ لأنّ الولد مشتقّ من التولّد و هم متولّدون عن أبی أمّهم لا محالة، و التولّد من جهة الأمّ کالتولّد من جهة الأب، و قد دلّ القرآن علی ذلک، قال اللَّه تعالی: (وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ

) إلی قوله: (مِنَ الصَّالِحِینَ

) فجعل عیسی من ذریّته و هو ابن بنته. انتهی.

و أخرج ابن أبی حاتم؛ بإسناده عن أبی حرب بن الأسود قال: أرسل الحجّاج إلی یحیی بن یعمر فقال: بلغنی أنّک تزعم أنّ الحسن و الحسین من ذریّة النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم. تجده فی کتاب اللَّه؟ و قد قرأته من أوّله إلی آخره فلم أجده. قال: ألیس تقرأ سورة الأنعام: (وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ

) حتی بلغ: (وَ یَحْیی وَ عِیسی

)؟ قال بلی. قال: ألیس عیسی من ذرّیة إبراهیم و لیس له أب؟ قال: صدقت.

فلهذا إذا أوصی الرجل لذریّته أو وقف علی ذریّته أو وهبهم دخل أولاد البنات فیهم. إلخ. تفسیر ابن کثیر (2/155).

فبعد کون ذریّة الرجل ولده علی الإطلاق و دخل فیهم أولاد البنات لا ینبغی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 168

التفکیک فی الأحکام عندئذٍ بین الذریّة و الأولاد، و لا یسع لأیّ أحد أن یری أبناء البنات أبناء الرجال الأباعد خارجین عن ولد الرجل علی الحقیقة، و یصحّ له مع ذلک عدُّهم من ذریّته، و لیست إلّا ولد الرجل.

و یشهد علی لغة القرآن المجید، و أنّ ولد البنت ابن أبیها علی الحقیقة،

قول رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم:

1- «أخبرنی جبریل: أنّ ابنی هذا- یعنی الحسین- یُقتل. و فی لفظ: إنّ أمّتی ستقتل ابنی هذا» «1».

طبقات ابن سعد، مستدرک الحاکم (3/177)، أعلام النبوّة للماوردی (ص 83)، ذخائر العقبی (ص 148)، الصواعق (ص 115).

2-

و قوله: «ابنی هذا یُقتل بأرض من العراق».

دلائل النبوّة لأبی نعیم «2» (3/202)، ذخائر العقبی (ص 146).

 

3-

و قوله للحسن السبط: «ابنی هذا سیّد».

المستدرک (3/175)، أعلام الماوردی «3» (ص 83)، تفسیر ابن کثیر (2/155).

 

4-

و قوله لعلی: «أنت أخی و أبو ولدی».

ذخائر العقبی (ص 66).

5-

و قوله: «إنّ جبریل أخبرنی أنّ اللَّه قتل بدم یحیی بن زکریّا سبعین ألفاً و هو قاتل بدم ولدک الحسین سبعین ألفاً».

ذخائر العقبی (ص 150).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 169

6-

و قوله: «المهدی من ولدی وجهه کالکوکب الدرّی».

ذخائر العقبی (ص 136).

7-

 «هذان ابنای من أحبّهما فقد أحبّنی» «1» الحسن و الحسین.

المستدرک (3/166)، تاریخ ابن عساکر (4/204)، کنز العمّال (6/221).

8-

و قوله لفاطمة الصدّیقة: «ادعی لی ابنیَّ».

تاریخ ابن عساکر «2» (4/316).

 

9-

و قوله لأنس: «ادع لی ابنی».

تاریخ ابن کثیر «3» (8/205).

 

10-

و قوله: «ادعوا ابنی»، فأتی الحسن بن علیّ.

ذخائر العقبی (ص 122).

11-

و قوله: «اللّهم إنّ هذا ابنی- الحسن- و أنا أحبّه فأحبّه و أحبّ من یحبّه».

تاریخ ابن عساکر «4» (4/203).

 

12-

و قوله لعلیّ: «أیّ شی ء سمّیت ابنی؟ قال: ما کنت لأسبقک بذلک، فقال: و ما أنا السابق ربّی فهبط جبریل فقال: یا محمد إنّ ربّک یقرئک السلام و یقول لک: علیّ منک بمنزلة هارون من موسی لکن لا نبیّ بعدک، فسمّ ابنک هذا باسم ولد هارون».

ذخائر العقبی (ص 120).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 170

13-

و قوله: «أرونی ابنی ما سمّیتموه» «1». قاله لمّا ولد الحسن، و فی ولادة الحسین، و کذلک فی ولادة محسن بن علیّ.

المستدرک (3/180)، کنز العمّال (7/107، 108) عن الدارقطنی، و أحمد، و ابن أبی شیبة، و ابن جریر، و ابن حبّان، و الدولابی، و البیهقی، و الحاکم و الخطیب.

14-

و قوله: «اطلبوا ابنیَّ» لمّا ضلّ الحسن و الحسین.

کنز العمّال «2» (7/108).

 

15-

و قوله: «إنّ ابنیَّ هذین ریحانتای من الدنیا» «3»، یعنی الحسنین.

الصواعق (ص 114)، کنز العمّال (6/220، 7/109).

16-

و قوله: «ابنی ارتحلنی» «4».

أخرجه أحمد. و البغوی. و الطبرانی. و الحاکم. و البیهقی. و سعید بن منصور. و ابن عساکر فی تاریخه (4/317)، و ابن کثیر فی تاریخه (8/36)، و راجع کنز العمّال (6/222 و 7/109).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 171

17-

و قوله: «هاتوا ابنیَّ أعوّذهما بما عوّذ به إبراهیم ابنیه».

تاریخ ابن عساکر «1» (4/209).

 

18-

و قوله لأنس: «ویحک یا أنس دع ابنی و ثمرة فؤادی- یعنی الحسن».

کنز العمّال «2» (6/222).

 

19-

و قوله: «ابنای هذان: الحسن و الحسین سیّدا شباب أهل الجنّة».

الصواعق لابن حجر «3» (ص 114).

 

20-

و قوله فی علیّ: «هذا أخی و ابن عمّی و صهری و أبو ولدی».

کنز العمّال «4» (6/154).

 

21-

و قوله: «سمّیت ابنیَّ هذین باسم ابنی هارون شبّر و شبیر» «5».

الصواعق (ص 115)، کنز العمّال (6/222).

22-

و قوله: «لو لم یبقَ من الدنیا إلّا یوم واحد لطوّل اللَّه ذلک الیوم حتی یبعث رجلًا من ولدی اسمه کاسمی».

فقال سلمان: من أیّ ولدک یا رسول اللَّه؟ قال: «من ولدی هذا، و ضرب بیده علی الحسین».

ذخائر العقبی (ص 136).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 172

23-

و قول الحسن السبط سلام اللَّه علیه فی خطبة له: «أنا الحسن بن علی، و أنا ابن النبیّ، و أنا ابن البشیر، و أنا ابن النذیر، و أنا ابن الداعی إلی اللَّه بإذنه و السراج المنیر» «1».

المستدرک (3/172)، ذخائر العقبی (ص 138، 140)، شرح ابن أبی الحدید (4/11)، مجمع الزوائد (9/146)، إتحاف الشبراوی (ص 5).

24-

و قوله لأبی بکر و هو فی منبر جدّه الأقدس: «إنزل عن مجلس أبی». فقال أبو بکر: صدقت إنّه مجلس أبیک. و فی لفظ: «إنزل عن منبر أبی». فقال أبو بکر: منبر أبیک لا منبر أبی «2».

الریاض النضرة (1/139)، شرح ابن أبی الحدید (2/17)، الصواعق (ص 108)، تاریخ الخلفاء للسیوطی (ص 54)، کنز العمّال (3/132).

25-

و قوله فی وصیّته: «ادفنونی عند أبی»- یعنی المصطفی.

إتحاف الشبراوی «3» (ص 11).

 

26-

و قول الحسین السبط علیه السلام لعمر: «إنزل عن منبر أبی». فقال عمر: منبر أبیک لا منبر أبی، من أمرک بهذا؟

تاریخ ابن عساکر «4» (4/321).

 

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 173

27- و قول ابن عبّاس: هذان- الحسن و الحسین- ابنا رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم.

تاریخ ابن عساکر «1» (4/212، 322).

28- و قول زهیر بن القین مخاطباً الحسین علیه السلام: قد سمعنا یا ابن رسول اللَّه مقالتک. جمهرة خطب العرب «2» (2/40).

29-

و قول الإمام السبط الحسن الزکیّ کما فی الإتحاف للشبراوی «3» (ص 49):

          خیرةُ اللَّهِ من الخلقِ أبی             بعد جدّی و أنا ابن الخیرتین

             فضّةٌ قد صُیغت من ذهب             فأنا الفضّة ابن الذهبین

 

 

30-

و قوله کما فی الإتحاف «4» (ص 57):

          أنا ابن الذی قد تعلمون مکانَه             و لیس علی الحقّ المبینِ طحاءُ

             ألیس رسولُ اللَّهِ جدّی و والدی             أنا البدرُ إن حلّ النجومَ خفاءُ

 

 

31- و قول الفرزدق فی مدح الإمام السجّاد علیّ بن الحسین علیهما السلام:

          هذا ابنُ خیرِ عبادِ اللَّهِ کلِّهمُ             هذا التقیُّ النقیُّ الطاهرُ العلَمُ

 

32- و قول ابن بشر فی زید بن الحسن بن علیّ بن أبی طالب علیهما السلام یمدحه:

          إذا نزل ابنُ المصطفی بطنَ تلعةٍ             نفی جدبَها و اخضرّ بالنبتِ عودُها

             و زیدٌ ربیعُ الناس فی کلّ شتوةٍ             إذا أخلفتْ أبراقُها و رعودُها

 

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 174

33- و قول أبی عاصم بن حمزة الأسلمی یمدح الحسن بن زید بن الحسن بن علیّ بن أبی طالب علیهم السلام، کما فی زهر الآداب للحصری القیروانی «1» (1/80):

          ستأتی مدحتی الحسنَ بنَ زیدٍ             و تشهدُ لی بصفّینَ القبورُ

             قبورٌ لم تزلْ مُذ غابَ عنها             أبو حسنٍ تعادیها الدهورُ

             قبورٌ لو بأحمدَ أو علیٍّ             یلوذُ مجیرُها حُمِی المجیرُ

             هما أبواک من وضعا فضعه             و أنت برفعِ من رفعا جدیرُ

 

34- و قول إبراهیم بن علیّ بن هرمة لمّا نصحه الحسن بن زید المذکور کما فی زهر الآداب «2» (1/81):

          نهانی ابنُ الرسولِ عن المدامِ             و أدّبنی بآدابِ الکرامِ

 

35- و قول أبی تمام الطائی «3»:

          فعلتمْ بأبناءِ النبیِّ و رهطِهِ             أفاعیلَ أدناها الخیانةُ و الغدرُ

 

36- و قول دعبل الخزاعی:

          فکیف و من أنّی بطالبِ زلفةٍ             إلی اللَّهِ بعد الصومِ و الصلواتِ

             سوی حبّ أبناءِ النبیِّ و رهطِه             و بغضِ بنی الزرقاءِ و العبلاتِ

 

37- و قوله:

          أ لم یحزنْکَ أنَّ بنی زیادٍ             أصابوا بالترات بنی النبیِّ «4»

 

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 175

38- و قول الحِمّانی:

          قومٌ لماءِ المعالی فی وجوههمُ             عند التکرّم تصویبٌ و تصعیدُ

             یدعون أحمد إن عُدّ الفخارُ أباً             و العودُ یُنسَبُ فی أفنائه العودُ

 

39- و قول التنوخی:

          من ابن رسولِ اللَّهِ و ابنِ وصیِّهِ             إلی مدخلٍ فی عقبةِ الدینِ ناصبِ

 

40- و قول الزاهی:

          بنو المصطفی تفنون بالسیف عنوةً             و یسلمنی طیفُ الهجوعِ فأهجعُ

 

41- و قول الناشئ:

          بنی أحمدٍ قلبی بکم یتقطّعُ             بمثل مصابی فیکمُ لیس یُسمعُ

 

42- و قول الصاحب بن عبّاد:

          ما لعلیّ العلی أشباهُ             لا و الذی لا إله إلّا هو

             مبناه مبنی النبیّ تعرفُه             و ابناهُ عند التفاخر ابناهُ

 

43- و قوله:

          أ یُجَزُّ رأسُ ابنِ النبیّ و فی الوری             حیٌّ أمام رکابِه لم یقتلِ

 

44- و قوله:

          محمد و وصیّه و ابنیهما             و بعابدٍ و بباقرین و کاظمِ

 

45- و قوله:

          بمحمد و وصیِّه و ابنیهما             الطاهرین و سیّد العبّادِ

 

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 176

46- و قول الصوری «1»:

          فلهذا أبناء أحمد أبنا             ء علیٍّ طرائدُ الآفاقِ

 

47- و قول مهیار الدیلمی «2»:

          بأیّ حکمٍ بنوهُ یتبعونکمُ             و فخرکم أنَّکم صحبٌ له تَبعُ

 

48- و قوله «3»:

          فیومُ السقیفةِ یا ابن النبیّ             طرَّق یومک فی کربلا

 

49- و قول ابن جابر:

          جعلوا لأبناءِ الرسولِ علامةً             إنَّ العلامةَ شأنُ من لم یشهرِ

 50- و قال الشبراوی «4»:

          یا ابن الرسول بأمّک الزهرا البتولِ             و جدّک المأمول عند الناسِ

             و غدوت فی الأشراف یا ابن المصطفی             کالعقل أو کالروح أو کالراسِ

 

فما المبرّر عندئذٍ للخلیفة فی صفحه عمّا فی کتاب اللَّه و سنّة نبیّه و تلقّیه بالقبول قول الأنصاریّ الشاذّ عن الکتاب و السنّة؟

و ما عذر فقیه أو حافظ اتّخذ رأی الأنصاری دیناً محتجّا بقول شاعرٍ لم یُعرف بعدُ، و بین یدیه القرآن و الحدیث و الأدب؟

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 177