اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۵ آذر ۱۴۰۱

قصه‌هایی در مورد طی الارض

متن فارسی

جای بسی شگفتی است: گروهی در اثر اعمال زشتی که مرتکب شده اند، روی دلشان را زنگار گرفته، چنین کرامتی را از مولایمان علی علیه السلام انکار می کنند در صورتی که همانها نظیر چنان کرامت را درباره کسانی که بدون شک از او پست ترند بدون کوچکترین انکار قبول دارند!!
و ما به برخی از آن موارد ذیلا اشاره می کنیم:

1- «حافظ ابن عساکر» در تاریخش جلد 4 صفحه 33 از «سری ابن یحیی» نقل می کند که او گفته است: «حبیب ابن محمد عجمی بصری» در روز ترویه در بصره و در روز عرفه در عرفات دیده می شده!

2- حافظ ابن کثیر در تاریخش جلد 13 صفحه 94 آورده است: گفته اند:
شیخ عبد اللّه یونینی متوفی در سنه 617 ه در بعضی از سال ها از طریق هوا (طی الارض) به مکه می رفته و عمل حج انجام می داده است.
نظیر این عمل از گروه زیادی از زاهدان و بندگان صالح سرزده است که متأسفانه از بزرگان دانشمندان در این زمینه چیزی به ما نرسیده و نخستین فردی که چنین کرامتی از او نقل شده «حبیب عجمی» است که از اصحاب حسن بصری بوده است و بعد از او از دیگر شایستگان نیز نظیر چنین عملی نقل شده است.

3- احمد ابن محمد ابو بکر غسانی صیداوی، متوفی در سال 371 ه عادتش این بوده که بعد از نماز عصر تا پیش از نماز مغرب می خوابید. اتفاقا روزی مردی برای دیدارش بعد از عصر پیش او می رود، و او بدون توجه آنقدر با آن مرد صحبت می کند که از خواب بعد از عصر می ماند. هنگامی که آن مرد میرود خادمش می پرسد: او کی بوده است؟ احمد در جواب می گوید: او مردی است که «ابدال» را می شناسد و هر سال یکبار به دیدنم می آید.
خادم می گوید: همواره مترصد فرا رسیدن این وقت و آمدنش بودم تا آنکه در همان وقت او آمد و ماندم تا گفتارش با شیخ تمام شد، آنگاه شیخ احمد از او پرسید: تصمیم رفتن به کجا را داری؟ او گفت: می خواهم ابو محمد ضریر را که در فلان غار زندگی می کند ملاقات نمایم.
خادم می گوید: از او خواستم که مرا نیز با خود ببرد، او گفت: بسم اللّه بفرمائید، با او رفتم تا رسیدیم به پلهای آب در این وقت مؤذن اذان مغرب گفت، او دستم را گرفت و گفت بگو: بسم اللّه، هنوز ده قدم راه نرفته بودیم که خود را نزدیک همان غار یافتیم در صورتی که اگر آن فاصله را به طور عادی طی می کردیم می باید فردا بعد از ظهر به آنجا می رسیدیم.
به آن کسی که در غار بود سلام کردیم و نماز را در آنجا خواندیم و از هر دری سخن گفتیم هنگامی که ثلث شب گذشته بود به من گفت: آیا میل داری که اینجا بمانی و یا با من به منزلت برگردی؟ گفتم میل دارم که برگردم. آنگاه دستم را گرفت و بسم اللّه گفت و در حدود ده قدم راه رفتیم که ناگهان خود را در کنار در صیدا یافتیم، آنگاه چیزی گفت و در شهر باز شد من وارد شهر شده و او برگشت. «1»

4- یکی از تجار بغداد می گوید: روز جمعه ای بعد از فراغت از نماز جمعه برخوردم به «بشر حافی» که با سرعت از مسجد خارج می شد، با خود گفتم، این مرد معروف به زهد را ببین که حاضر نیست در مسجد کمی توقف کند و در آن مشغول عبادت شود!! آنگاه تعقیبش کردم دیدم رفت جلو نانوائی و یک درهم داد و نانی خرید، باز با خود گفتم: این زاهد را ببین که نان می خرد؟! آنگاه یک درهم دیگر داد و کبابی خرید خشمم نسبت به او زیادتر شد، سپس پیش حلوا فروشی رفت و فالوده ای «2» خرید. گفتم بخدا قسم ولش نمی کنم تا بنشیند و بخورد!
ولی او راه بیابان پیش گرفت، با خود گفتم بطور قطع او می خواهد در کنار سبزه زاری غذا بخورد، در تعقیبش ادامه دادم او تا عصر همچنان راه می رفت و من نیز به دنبالش، بالاخره او وارد قریه ای شد و در آن مسجدی بود و در آن مریضی بسر می برد، بالای سرش نشست و آن غذا را لقمه لقمه به دهانش می گذاشت، از این فرصت استفاده کرده و به گردش در آن پرداختم و یک ساعت در آن گردش کردم، دیدم بشر نیست از مریض پرسیدم: او کجا است؟ گفت به بغداد رفته است، گفتم از اینجا تا بغداد چقدر فاصله است؟ گفت: چهل فرسخ گفتم: «انا لله و انا الیه راجعون» عجب کاری کردم؟! با خود پولی ندارم تا مالی کرایه کرده خود را به بغداد برسانم و قدرت بر پیاده روی هم ندارم!!
او به من گفت: همین جا بمان تا او برگردد. تا جمعه آینده در آنجا ماندم و او در همان وقت آمد و با او چیزی بود که آن را به مریض داد که بخورد و او هم خورد، آنگاه مریض به او گفت: ای ابا نصر این مرد با تو از بغداد آمده و از جمعه گذشته در این جا مانده است او را به محلش برگردان، او با نظر خشم به من نگریست و گفت: چرا با من آمدی؟ گفتم: اشتباه کردم، گفت:
برخیز و با من بیا تا نزدیک غروب با او راه رفتیم هنگامی که به بغداد نزدیک شدیم، به من گفت: محله شما در کجای بغداد است؟ گفتم در فلان موضع گفت:
برو و دیگر بر نگرد «1».

5- شیخ بزرگوار «ابو الحسن علی» می گوید: روزی در حیات اطاق خلوت دائیم شیخ احمد رفاعی متوفی سنه 587 ه، خدا از او راضی باد، بودم و غیر او کسی در آنجا نبود، صدای خفیفی شنیدم، نگاه کردم مردی را در آنجا دیدم که قبلا ندیده بودم، آنها مدتی طولانی با هم سخن گفتند آنگاه آن مرد از شکاف دیوار همان اطاق خلوت بیرون رفت و همانند برق زودگذر ناپدید شد.
بعد از این پیش دائیم برگشتم و به او گفتم: آن مرد کی بود؟ گفت: اورا دیدی؟ گفتم: آری.
گفت: او مردی است که خدا وسیله او آبهای اقیانوس را حفظ می کند و او یکی از چهار «خواص» است اما مدت سه روز است که از این سمت برکنار شده، ولی از طرد شدنش خبر ندارد!
به او گفتم: آقای من چرا خداوند او را طرد کرده است؟ گفت: او در جزیره ای در اقیانوس اقامت داشت و مدت سه شبانه روز در آنجا باران بارید تا جائی که در دره ها سیل جاری شد.
در او این فکر پدید آمد که: اگر این باران در آبادی ها می بارید چقدر بهتر بود، بعد از این پشیمان شد و استغفار کرد اما بخاطر همان اعتراض رانده شد.
گفتم: آیا جریان را به او اطلاع دادی؟ گفت خیر، زیرا از او حیا می کردم، گفتم: اگر اجازه بدهی به او اعلام می کنم، گفت: حاضری؟ گفتم: آری، گفت سرت را پائین آر و چشمت را ببند، اطاعت کردم، آنگاه صدائی شنیدم که می گفت: ای علی سرت را بالا کن، سرم را بالا کردم دیدم در جزیره «بحر محیط» هستم و در کارم متحیر بودم و شروع کردم به قدم زدن در آن، ناگهان به همان مرد برخوردم و به او سلام کردم و جریان را به او گفتم، او گفت: ترا بخدا قسم می دهم: آنچه که می گویم عمل کنی، گفتم: بچشم، گفت: خرقه ام را به گردنم بیافکن و مرا بروی زمین بکش، و به من بگو: این جزای کسی است که بخدا اعتراض کرده باشد.من هم طبق درخواستش عمل کردم، ناگهان هاتفی می گفت: ای علی ولش کن ملائکه آسمان به ناله و گریه افتادند، خدا از او راضی شده است.
ساعتی در حال بیهوشی بودم، آنگاه به هوش آمدم خود را پیش دائیم در حیات اطاق خلوت دیدم، بخدا قسم نمی دانم چگونه رفتم و چگونه آمدم؟(مرآت الجنان جلد 3 صفحه 411)

6- شیخ صالح «غانم ابن یعلی تکریتی» حکایت می کند که: یک بار از یمن از دریای شور سفر کردم، هنگامی که به وسط دریای هند رسیدیم و در اثر باد شدید دریا طوفانی شد و امواج از هر سو به ما حمله می کرد، در نتیجه کشتی ما شکست، روی تخته پاره ای نشسته و به جزیره ای رسیدم و در آن به گردش پرداختم، کسی را در آنجا ندیدم، در صورتی که منطقه آبادی بود، در آنجا مسجدی دیدم و وارد آن شدم، در آنجا چهار نفر را مشاهده کردم بر آنها سلام گفتم جواب سلامم را دادند، از ماجرایم پرسیدند، جریان را گفتم و بقیه روز را پیش آنها ماندم، دیدم روح عبادت خوبی دارند، هنگامی که وقت نماز عشاء فرا رسید، دیدم شیخ حیوة حرانی وارد مسجد شد. همه به عنوان احترام برخاستند و به او سلام گفتند. او جلو ایستاد و با آنها نماز عشاء را به جماعت خواند آنگاه تا به صبح مشغول نماز خواندن شدند، پس شنیدم که شیخ حیوة این طور با خدا مناجات می کرد

– خدایم در غیر تو محل طمعی برایم نمی یابم (تا آخر دعا) آنگاه گریه شدیدی کرد و دیدم: نور زیادی آنها را احاطه کرده و آن مکان را همانند روشنائی شب چهارده روشن نموده است.

سپس شیخ حیوة از مسجد بیرون رفت چنین زمزمه می کرد:

– سیر محب به سوی محبوب با شتاب و عجله است، در این سیر دل در تاب و تب است، تحمل رنج پیمودن بیابان بی آب و علف با پا برای رسیدن به خدمتت می کنم گرچه در این راه کوه ها و دشتها از وصول به مقصد ممانعت کنند.

آنان به من گفتند: دنبال او راه بیافت من هم به دنبالش راه افتادم، گویا زمین از خشکی و دریا، کوه و دشت زیر پایمان می پیچید، هر قدمی که بر می داشت می گفت: «ای خدای حیوة برای او باش».
ناگاه دیدیم که در «حران» هستیم و حال آنکه از زمان حرکت ما چیزی نگذشته بود، و در آنجا به اتفاق مردم با او نماز جماعت خواندیم «1».

7- محمد ابن علی حباک، خادم شیخ جلال الدین سیوطی متوفی در سنه 911 ه نقل می کند که: روزی شیخ هنگام «قیلوله» در حالی که نزدیک زاویه شیخ عبد اللّه جیوشی واقع در «قرافه مصر» بود، به او گفت: آیا می خواهی نماز عصر را در مکه بخوانی به شرط آنکه تا زمانی که زنده ام این جریان را به کسی نگوئی؟ گفتم آری، دستم را گرفت و گفت: چشمت را ببند، چشمم را بستم، در حدود 27 گام با من برداشت و گفت چشمت را باز کن، ناگهان خود را در باب «المعلاة» یافتیم، ام المؤمنین خدیجه، فضل ابن عباس، سفیان ابن عیینة و دیگران را زیارت کردیم، آنگاه داخل حرم شدیم، طواف کردیم و از آب زمزم نوشیدیم و پشت مقام ابراهیم آنقدر توقف کردیم تا نماز عصر را خواندیم و دوباره طواف کردیم و از آب زمزم نوشیدیم.
آنگاه به من گفت: طی الارض ما عجیب نیست، شگفت از این است که هیچ کدام از اهل مصر که در اینجا مجاورند ما را نمی شناسند!!
سپس به من گفت: اگر می خواهی با من مراجعت کن و اگر می خواهی همین جا بمان تا حاجیان بیایند؟ گفتم: با شما می آیم و آمدیم «باب معلاة» و گفت چشمت را ببند و بستم و هفت قدم با هم برداشتیم، گفت: چشمت را باز کن ناگهان خود را نزدیک «جیوشی» دیدیم و به آقایم عمر ابن الفارض وارد شدیم. «1»

8- «سخاوی» در طبقاتش آورده است که: شیخ معالی از شیخ سلطان ابن محمود بعلبکی متوفی در سنه 661 ه پرسید: آقای من چند بار در یکشب بمکه رفتی؟! گفت: سیزده بار.
گفتم شیخ عبد اللّه یونینی می گوید: اگر بخواهد نماز را جز در مکه نخواند، می تواند؟ «2»

9- حافظ ابن جوزی در «صفة الصفوة» ج 4 ص 228 از سهل ابن عبد اللّه نقل می کند که: او گفته است: مردی را دیدم که به او مالک ابن القاسم جبلی می گفتند و در دستش آثار زعفران بود.
به او گفتم: تازه زعفران خورده ای؟ گفت: استغفر اللّه مدت یک هفته است که چیزی نخورده ام، لیکن به مادرم غذا داده ام و برای اینکه نماز صبح را در این جا بخوانم با سرعت آمدم و فرصت شستن دستم را نداشتم. در حالی که فاصله آنجا با محلش 700 فرسخ بوده است! آنگاه گفت: آیا به این امر ایمان داری؟
گفتم: آری. گفت: سپاس خدائی را که به من مؤمن با یقینی را نشان داد.

10- باز «ابن جوزی» در صفة الصفوة جلد 4 صفحه 293 از موسی ابن هارون نقل می کند که: یکبار حسن ابن خلیل را در عرفات دیدم و با او صحبت کردم، و بار دیگر در حال طواف دور خانه خدا. و به او گفتم از خدا بخواه که حجم را قبول کند، او گریه کرد و برایم دعا نمود.
پس از آن به مصر برگشتم، کسانی که بدیدنم می آمدند، گفتم که: حسن با ما در مکه بود. آنها می گفتند که: او امسال حج نکرده است. گفتم: به من رسیده است که او هر شب به مکه می رود، کسی تصدیقم نکرد. پس از چندی او را دیدم درباره افشای این راز، سرزنشم کرد و گفت: بدین وسیله مشهورم کردی که دوست نداشتم از من در این باره سخن بگوئی، بعد از این تو را به حقی که بر شما دارم سوگند می دهم که چنین نکنی.

نتیجه این بحث
در توانائی جستجوگر است که از امثال این نوع قصه ها که در میان کتاب ها پراکنده است، کتابی جامع تألیف نماید و ما به خاطر رعایت اختصار به نمونه های یاد شده اکتفا کردیم. و از همین ها که برشمردیم می توان این نتیجه را گرفت که ولی خدا یعنی کسی که خداوند به او نعمت «طی الارض» عنایت کرده می تواند: هر کسی را که بخواهد با خودش به نقطه ای که دلش می خواهد با طی الارض ببرد و در زیر پای او نیز همانند ولی خدا زمین بچرخد.
این نمونه هائی که نقل کردیم چون مربوط به خاندان پیامبر اکرم و امیر مؤمنان نیست از ناحیه برادران اهل سنت ما مورد مناقشه و انکار قرار نگرفته است و گرنه همانطور که درباره طی الارض علی علیه السلام از مدینه به مدائن برای غسل دادن و دفن کردن سلمان دیدیم مورد حمله و جدال و انکار قرار می گرفت.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 5، ص: 31

متن عربی

و إن تعجب فعجبٌ أنَّ فئةً ممّن ران علی قلوبهم ما کانوا یعملون تحاول دحض هذه المکرمة فی مولانا أمیر المؤمنین، و هم یخضعون لمثلها فی غیره ممّن هو دونه من دون أیّ غمز و نکیر.

1- روی الحافظ ابن عساکر فی تاریخه «2» (4/33) عن السرّی بن یحیی قال: کان حبیب بن محمد العجمی البصری یُری یوم الترویة بالبصرة و یوم عرفة بعرفات.

2-قال الحافظ ابن کثیر فی تاریخه «3» (13/94): ذکروا أنَّ الشیخ عبد اللَّه الیونینی المتوفّی (617) کان یحجُّ فی بعض السنین فی الهواء، و قد وقع هذا لطائفة کبیرة من الزهّاد و صالحی العباد، و لم یبلغنا هذا عن أحد من أکابر العلماء، و أوّل من یذکر عنه هذا: حبیب العجمی، و کان من أصحاب الحسن البصری ثمّ من بعده من الصالحین.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 5، ص: 32

3- کان أحمد بن محمد أبو بکر الغسّانی الصیداوی: المتوفّی (371) ینام بعد ما صلّی العصر إلی ما قبل صلاة المغرب، فجاءه رجلٌ ذات یوم یزوره بعد العصر فغفل، فتحدّث معه و ترک عادة النوم، فلمّا انصرف سأله الخادم عنه فقال: هذا عریف الأبدال یزورنی فی السنة مرّة. قال: فلم أزل أرصده إلی مثل ذلک الوقت حتی جاء الرجل فوقفت حتی فرغ من حدیثه ثمّ سأله الشیخ: أین ترید؟ فقال: أزور أبا محمد الضریر فی مغار، قال الخادم: فسألته أن یأخذنی معه فقال: باسم اللَّه، فمضیت معه، فخرجنا حتی صرنا عند قناطر الماء فأذّن المؤذِّن المغرب، قال: ثم أخذ بیدی و قال: قل: باسم اللَّه، قال: فمشینا دون العشر خطیً فإذا نحن عند المغارة- و هی مسیر إلی ما بعد الظهر- قال: فسلّمنا علی الشیخ و صلّینا عنده و تحدّثنا عنده، فلمّا ذهب ثلث اللیل قال لی: تحبُّ أن تجلس هاهنا أو ترجع إلی بیتک؟ فقلتُ: أرجع. فأخذ بیدی و سمّی بباسم اللَّه و مشینا نحو العشر خطیً، فإذا نحن علی باب صیدا، فتکلّم بشی ء فانفتح الباب و دخلت، ثمّ عاد الباب. تاریخ ابن عساکر «1» (1/443).

4- کان ببغداد رجلٌ من التجّار قال: إنّی صلّیت یوماً الجمعة، و خرجت فرأیت بشراً الحافی یخرج من المسجد مسرعاً، فقلت فی نفسی: أنظر إلی هذا الرجل الموصوف بالزهد لا یستقرُّ فی المسجد، ثمّ إنَّنی اتّبعته فرأیته تقدّم إلی الخباز و اشتری بدرهم خبزاً فقلت: أنظر إلی الرجل یشتری خبزاً، ثمّ اشتری شواءً بدرهم فازددت علیه غیظاً، ثمّ تقدّم إلی الحلوائی فاشتری فالوذجاً، فقلت: و اللَّه لا أترکه حتی یجلس و یأکل، ثمّ إنَّه خرج إلی الصحراء، فقلت: إنّه یرید الخضرة، فما زال یمشی إلی العصر و أنا أمشی خلفه، فدخل قریة، و فی القریة مسجدُ و فیه رجلٌ مریض، فجلس عند رأسه و جعل یلقمه، فقمت لأنظر فی القریة و بقیت ساعة ثمّ رجعت، فقلت للعلیل: أین بشر؟ فقال: ذهب إلی بغداد، فقلت: کم بینی و بین

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 5، ص: 33

بغداد؟ قال: أربعون فرسخاً، فقلت. إنّا للَّه و إنّا إلیه راجعون، أیش عملت فی نفسی؟ و لیس معی ما أکتری و لا أقدر علی المشی، فقال لی: اجلس حتی یرجع، فجلست إلی الجمعة القابلة، فجاء بشر فی ذلک الوقت و معه شی ء، فأعطاه إلی المریض فأکله، فقال له العلیل: یا أبا نصر هذا الرجل صحبک من بغداد و بقی عندی منذ الجمعة فردّه إلی موضعه، فنظر إلیَّ کالمغضب و قال: لِمَ صحبتنی؟ فقلت: أخطأت، فقال: قم فامش، فمشیت معه إلی قرب المغرب، فلمّا قربنا قال: أین محلّتک من بغداد؟ فقلت: فی موضع کذا، قال: اذهب و لا تعد. تاریخ ابن عساکر «1» (3/236).

5- قال الشیخ الجلیل أبو الحسن علیّ: کنت یوماً جالساً عند باب خلوة خالی الشیخ أحمد الرفاعی المتوفّی (587) رضی الله عنه و لیس فیها غیره، و سمعت عنده حسّا، فنظرت، فإذا عنده رجلٌ ما رأیته قبل، فتحدّثا طویلًا ثمّ خرج الرجل من کوّة فی حائط الخلوة، و مرَّ فی الهواء کالبرق الخاطف، فدخلت علی خالی و قلت له: من الرجل؟ فقال: أ وَ رأیته؟ قلت: نعم، قال: هو الرجل الذی یحفظ اللَّه به قطر البحر المحیط، و هو أحد الأربعة الخواصّ، إلّا أنّه هجر منذ ثلاث و هو لا یعلم.

فقلت له: یا سیّدی ما سبب هجره؟ قال: إنّه مقیمٌ بجزیرة فی البحر المحیط، و منذ ثلاث لیال أمطرت جزیرته حتی سالت أودیتها؛ فخطر فی نفسه: لو کان هذا المطر فی العمران. ثمّ استغفر اللَّه تعالی، فهجر بسبب اعتراضه، فقلت له: أعلمته؟ قال: لا، إنّی استحییت منه، فقلت له: لو أذنتَ لی لأعلمته، فقال: أ وَ تفعل ذلک؟ قلت: نعم، فقال: رنّق، فرنّقت «2»، ثمّ سمعت صوتاً: یا علیّ ارفع رأسک، فرفعت رأسی من رنقی فإذا أنا بجزیرة فی البحر المحیط، فتحیّرت فی أمری و قمت أمشی فیها، فإذا ذلک الرجل، فسلّمت علیه و أخبرته، فقال:

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 5، ص: 34

ناشدتک اللَّه إلّا فعلتَ ما أقول لک، قلت: نعم. قال: ضع خرقتی فی عنقی و اسحبنی علی وجهی و نادِ علیَّ: هذا جزاء من تعرّض علی اللَّه سبحانه.

قال: فوضعت الخرقة فی عنقه و هممت بسحبه، و إذا هاتف یقول: یا علیّ دعه، فقد ضجّت علیه ملائکة السماء باکیة علیه و سائلةً فیه، و قد رضی اللَّه عنه. قال: فأُغمی علیَّ ساعة ثمّ سرّی عنّی، و إذا أنا بین یدی خالی فی خلوته، و اللَّه ما أدری کیف ذهبت و لا کیف جئت. مرآة الجنان (3/411).

6- حکی الشیخ الصالح غانم بن یعلی التکریتی، قال: سافرت مرّة من الیمن فی البحر المالح، فلمّا توسّطنا بحر الهند و غلب علینا الریح، أخذتنا الأمواج من کلّ جانب، و انکسرت بنا السفینة فنجوت علی لوح منها، فألقانی إلی جزیرة فطُفت فیها فلم أر فیها أحداً، و إذا هی کثیرة الخیرات، رأیت فیها مسجداً فدخلته، فإذا فیه أربعة نفر فسلّمت علیهم، فردّوا علیَّ السلام، و سألونی عن قصّتی فأخبرتهم، و جلست عندهم بقیّة یومی ذلک، فرأیت من توجّههم و حسن إقبالهم علی اللَّه تعالی أمراً عظیما، فلمّا کان وقت العشاء دخل الشیخ حیوة الحرّانی، فقاموا یبادرون إلی السلام علیه، فتقدّم و صلّی بهم العشاء، ثم استرسلوا فی الصلاة إلی طلوع الفجر، فسمعت الشیخ حیوة یناجی و یقول: إلهی لا أجد لی فی سواک مطمعاً … إلی آخر الدعاء.

ثمّ قال: بکی بکاءً شدیداً، و رأیت الأنوار قد حفّت بهم، و أضاء ذلک المکان کإضاءة القمر لیلة البدر، ثمّ خرج الشیخ حیوة من المسجد و هو یقول:

سیرُ المحبِّ إلی المحبوبِ إعجالُ             و القلبُ فیه من الأحوالِ بلبالُ

أطوی المحانة من قفر علی قدمٍ             إلیک یدفعنی سهلٌ و أجبالُ

 

فقال لی أولئک النفر: اتبع الشیخ، فتبعته، و کانت الأرض برّها و بحرها

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 5، ص: 35

و سهلها و جبلها یطوی تحت أقدامنا طیّا، کنت أسمعه کلّما خطا خطوة یقول: یا ربّ حیوة کن لحیوة؛ و إذا نحن بحرّان فی أسرع وقت، فوافینا الناس یصلّون بها صلاة الصبح. مرآة الجنان (3/421).

7- ذکر محمد بن علیّ الحبّاک- خادم الشیخ جلال الدین السیوطی المتوفّی (911)-: أنَّ الشیخ قال له یوماً وقت القیلولة- و هو عند زاویة الشیخ عبد اللَّه الجیوشی- بمصر بالقرافة: أ ترید أن تصلّی العصر بمکّة بشرط أن تکتم ذلک علیَّ حتی أموت؟ قال: فقلت: نعم. قال: فأخذ بیدی و قال: غمِّض عینیک فغمضتها، فرحل بی نحو سبع و عشرین خطوة، ثمّ قال لی: افتح عینیک. فإذا نحن بباب المعلّاة، فزرنا أُمّنا خدیجة، و الفضل بن عیاض، و سفیان بن عیینة، و غیرهم و دخلت الحرم فطفنا، و شربنا من ماء زمزم، و جلسنا خلف المقام حتی صلّینا العصر، و طفنا و شربنا من ماء زمزم، ثمّ قال لی: یا فلان لیس العجب من طیّ الأرض لنا، و إنّما العجب من کون أحد من أهل مصر المجاورین لم یعرفنا.

ثمّ قال لی: إن شئت تمضی معی و إن شئت تقیم حتی یأتی الحاجّ. قال: فقلت: أذهب مع سیّدی؛ فمشینا إلی باب المعلّاة، و قال لی: غمِّض عینیک فغمضتها، فهرول بی سبع خطوات ثمّ قال لی: افتح عینیک فإذا نحن بالقرب من الجیوشی، فنزلنا إلی سیّدی عمر بن الفارض. شذرات الذهب «1» (8/50).

8- ذکر السخاوی فی طبقاته: إنَّ الشیخ معالی سأل الشیخ سلطان بن محمود البعلبکی، المتوفّی (641) فقال: یا سیّدی کم مرّة رحت إلی مکّة فی لیلة؟ قال: ثلاث عشرة مرّة، قلت: قال الشیخ عبد اللَّه الیونینی: لو أراد أن لا یصلّی فریضة إلّا فی مکّة لفعل. شذرات الذهب «2» (5/211).

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 5، ص: 36

9- ذکر الحافظ ابن الجوزی فی صفة الصفوة «1» (4/228) عن سهل بن عبد اللَّه، قال: لقد رأیت رجلًا یقال له مالک بن القاسم جبلیّ، و قد جاء و یده غمرة «2»، فقلت له: إنّک قریب عهد بالأکل؟ فقال لی: أستغفر اللَّه فإنَّنی منذ أسبوع لم آکل، و لکن: أطعمت والدتی و أسرعت لألحق صلاة الفجر، و بینه و بین الموضع الذی جاء منه سبعمائة فرسخ فهل أنت مؤمن بذلک؟ فقلت: نعم. فقال: الحمد للَّه الذی أرانی مؤمناً موقناً.

10- روی ابن الجوزی فی صفة الصفوة «3» (4/293) عن موسی بن هارون، قال: رأیت الحسن بن الخلیل بن مرّة بعرفات و کلّمته، ثمّ رأیته یطوف بالبیت فقلت: ادع اللَّه لی أن یقبل حجّی. فبکی و دعا لی.

ثمّ أتیت مصر فقلت: إنَّ الحسن کان معنا بمکّة، فقالوا: ما حجَّ العام، و قد کان یبلغنی أنّه یمرّ إلی مکّة فی کلّ لیلة فما کنت أُصدِّق حتی رأیته، فعاتبنی و قال: شهرتنی ما کنت أُحبّ أن تحدّث بها عنّی، فلا تعد بحقّی علیک.

قال الأمینی: فی وسع الباحث أن یؤلِّف من أمثال هذه القصص المبثوثة فی طیّ الکتب و المعاجم تألیفاً حافلًا، و نحن اقتصرنا بالمذکور روماً للاختصار، و یستفاد منها أنَّ الولیّ الذی مُنَّ علیه بطیّ الأرض له أن یأخذ معه من شاء و أراد من أخلّائه و خدمه، فتطوی لصاحبه الأرض أیضاً کرامةً لذلک الولیّ الصالح فضلًا عن نفسه، و هذه کلّها لا یناقش فیها مهما لم یکن الولیُّ الموصوف من العترة الطاهرة، و إلّا فهناک کلُّ الجدال و المناقشة، و کلُّ الهوس و الهیاج.