اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۱ خرداد ۱۴۰۳

علم ائمه(ع) به غیب

متن فارسی

گفتگو در اطراف علم امامان از آل محمد صلوات اللّه علیه و علیهم از کسانى که نسبت به شیعه و امامانشان کینه و دشمنى در دل دارند، شیوع پیدا کرده است.
پیش هر کدام از آنها گفتار عجیب و غریبى وجود دارد که باطل را حق جلوه می دهد و بدون بصیرت کافى در امور نظر می دهد و بر جهالتش دلیل می آورد گویا که شیعه در میان مذاهب اسلامى به این عقیده متفرد است و غیر از شیعه کسى درباره امامى از امامان مذاهب چنان عقیده اى را ابراز نکرده است و لذا تنها آنان مستحق همه فحشها و ناسزاها هستند!!

چیزى را که «قصیمى» در «الصراع» تحت عنوان: «امامان طبق عقیده شیعه همه چیز را می دانند و آنان هرگاه که بخواهند چیزى را بدانند، خداوند تعلیمشان می دهد، آنان می دانند: چه وقت خواهند مرد، مردنشان طبق خواست آنها است، علم ما کان و ما یکون دارند و چیزى بر آنها پوشیده نیست» «1» به هم بافته است در این مورد براى تو کافى است.
او در صفحه «ب» از همان کتاب می نویسد: «در کافى نصوص دیگرى نیز در این باره موجود است. امامان با خدا در علم غیب شریکند در صورتى که همه مسلمین می دانند کهپیامبران و رسولان در این صفت با خدا شریک نمی باشند و نصوص کتاب و سنت و گفتار پیشوایان مذهب، درباره اینکه جز خدا کسى علم غیب نمی داند بقدرى است که نمی شود همه آنها را در یک کتاب گرد آورد …».

حقیقت علم غیب
علم غیب یعنى آگاهى بر چیزهائى که بیرون از دید و حواس ظاهرى ما قرار دارند خواه مربوط به حوادث کنونى و یا آینده باشد، حقیقتى است که همانند آگاهى بر امور ظاهرى براى تمام افراد بشر ممکن و مقدور است.
هرگاه کسى از حوادث کنونى و یا آینده که فعلا قابل رؤیت نیستند تنها از رهگذر دانائى که از سرچشمه غیب و شهادت خبر می دهد آگاهى حاصل کند و یا از طریق دانش و خرد مطلع گردد چنین علمى نیز از علم غیب به شمار می رود و هیچ مانعى از تحقق آن وجود ندارد.

مثلا مؤمنان بیشتر باورهایشان از قبیل: ایمان بخدا و فرشتگان و کتابهاى آسمانى و پیامبران و روز قیامت و بهشت و جهنم و لقاء اللّه و زندگى پس از مرگ و برانگیخته شدن و نشور و نفخ صور و حساب و حوریان و قصرهاى بهشتى و چیزهائى که در آن روز واقع می شوند و هر چه را که مؤمن باور دارد و تصدیق می کند، جزء علوم غیب به شمار می آیند و در قرآن کریم نیز از آنها تعبیر به غیب شده است:
الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ‏: «کسانی که به «غیب» ایمان دارند» «1»
الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ‏: «کسانی که از خدایشان در نهان می ترسند «2»
إِنَّما تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ‏: «تنها کسانی که از خدایشان در نهان می ترسند می ترسانى» «3»
إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ‏: «تنها کسى را که از قرآن پیروى می کند و از رحمان در نهان می ترسد می ترسانى» «1»
مَنْ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ‏: «کسى که از خدا در نهان می ترسد» «2»
إِنَّ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ: «براى کسانی که از خدایشان در نهان می ترسند بخشش است» «3»
جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَیْبِ‏: «بهشت هاى عدنى که خداوند به بندگانش در نهان این جهان وعده فرموده است» «4»

منصب نبوت و رسالت ایجاب می کند که دارنده آن علاوه بر آنچه که مؤمنان بر آن باور دارند، داراى علم غیب گسترده تر و همه جانبه ترى باشد. آیات زیر اشاره به همین حقیقت می کنند:
وَ کُلًّا نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَکَ وَ جاءَکَ فِی هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْری  لِلْمُؤْمِنِینَ‏: «و همه این اخبار پیامبران را براى تو بیان می کنیم تا قلبت را بدانوسیله نیرومند سازیم و در اینکار موعظه و تذکرى براى مؤمنین باشد» «5».

و از همین جا است که براى پیامبرش داستان‏هاى گذشتگان را نقل کرده و بعد از بیان داستان مریم فرموده است:

ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ‏: «این از خبرهاى غیب است که به تو وحى می کنیم» «6»

و بعد از بیان داستان حضرت نوح نیز افزوده است:

تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ‏: «این از خبرهاى غیب است که بتو وحى می کنیم.» «7»

و بعد از داستان برادران یوسف نیز فرموده است:

ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ‏: «این از اخبار غیب است که بتو وحى می کنیم.» «8»

و در اینکه این مرحله از علم به غیب مخصوص به پیامبران است نه دیگران، قرآن مجید چنین تصریح می کند:

عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی  غَیْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضی  مِنْ رَسُولٍ‏: «خدا عالم به غیب است و کسى را بر غیبش آگاه نمی کند مگر پیامبرى را که پسندیده است.»

اما در عین حال باید توجه داشت که هیچ کس احاطه به علم او ندارد:وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ«1» و بشر از علم ناچیزى برخوردار است:وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا«2»

پس همه انبیاء و اولیاء و مؤمنان طبق نص قرآن مجید داراى علم غیب هستند، و براى هر کدامشان بهره مخصوصى است. اما دانش همه آنها، در هر مرحله اى که قرار داشته باشد، باز از لحاظ کم و کیف محدود و عرضى است نه ذاتى، و مسبوق به عدم است نه ازلى و براى آن ابتداء و انتهائى است نه سرمدى و از خدا گرفته شده که:

وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلَّا هُوَ: «پیش او کلیدهاى غیب است کسى از آن‏ها جز او آگاهى ندارد».
پیامبر و وارث علمش در میان امتش «3» در عمل کردن بر طبق علم غیبشان در موارد بلاها و مرگ‏ها و حوادث، و همچنین در اعلام آنها به مردم، نیازمند به اجازه و فرمان خدا هستند.
علم و عمل و اعلام آن به مردم، سه مرحله هستند که هیچ کدام از آنها ارتباط با مرحله دیگر ندارد، هیچ گاه علم به چیزى مستلزم عمل کردن به آن و یا اعلام آن به مردم نیست، و براى هر کدام از آنها جهات مقتضى و عوامل منع کننده اى است که باید مراعات گردد.
علیهذا هر چه که دانسته شود واجب العمل و گفتنى نیست.
حافظ و اصولى بزرگ امام ابو اسحق ابراهیم بن موسى لخمى مشهور به شاطبى متوفى 790 ه در کتاب ارزنده اش «الموافقات فى اصول الاحکام» جلد 2 صفحه 184 می نویسد: «اگر براى شخص حاکم از راه مکاشفه معلوم شود که این شی ء معین غصبى و یا نجس است و یا آنکه این شاهد دروغ می گوید و یا آنکه این مال ملک زید است، ولى از راه دلیل و بینه ثابت شود که مثلا مال عمرو است براى شخص حاکم جائز نیست که بر طبق مکاشفه عمل کند، پس نمی تواند تیمم کند و شاهد را نپذیرد و شهادت دهد که مال مربوط بذى الید نیست، زیرا با ظواهر، احکام دیگرى تعیین می شود و نمی توان از آن بخاطر کشف اعتماد به کشف و شهود و فراست صرفنظر نمود چنانکه نمی شود به «رؤیا» متکى بود.
و اگر چنین کارى روا بود می باید بتوان با آن احکام را اگر در ظاهر موجباتش فراهم باشد نقض کرد در صورتى که چنین کارى روا نیست.
و در روایت صحیح از رسول خدا آمده: «شما شکایت پیشم می آورید و شاید برخى از شما در بیان مقصودش گویاتر و منطقی تر از دیگرى باشد، اما من طبق آنچه که می شنوم قضاوت می کنم …» به طورى که ملاحظه می کنید: حکم را بر طبق چیزى که می شنود مقید کرده نه واقع در صورتى که بسیارى از احکامى که وسیله او اجرا، می شده از حقیقت و حق و باطل بودنش آگاهى کامل داشته است، اما هیچ گاه رسول خدا بر طبق علمش «1» عمل نمی کرده تنها طبق شنیده اش قضاوت می نموده است و این اصلى است که حاکم را از عمل کردن به علمش باز می دارد.
قول مشهورى که از «مالک» نقل شده این است که: هر گاه چند نفر عادل پیش حاکم درباره چیزى شهادت دهند اما او بداند که حق خلاف آن است بر او واجب است که بر طبق شهادت آنها عمل کند در صورتى که علم به تعمد کذب آنان نداشته باشد، زیرا اگر طبق شهادت آنها عمل نکند حاکم به علم خویش خواهد بود. و این در صورتى است که علم حاکم صد در صد از طریق عادى حاصل شده باشد نه از راه خوارق عاداتى که امور دیگرى در آن دخالت دارد.
کسى که اظهار می کند: حاکم می تواند طبق علمش قضاوت کند، نظر او درباره علمى است که از طریق عادى حاصل شده باشد نه از خوارق عادات و روى همین جهت است که رسول خدا آن را معتبر ندانسته و این خود دلیل بزرگى است.
حافظ در صفحه 187 همان کتاب چنین ادامه می دهد: گشودن این باب منجر به این می شود که ظواهر محفوظ نماند، زیرا کسى که با سبب ظاهرى قتل بر او مقرر شده عذر او هم باید ظاهرى باشد و اگر کشتن او را با امور غیبى بخواهد چه بسا خاطرها را مشوش می کند و تزلزلى در ظواهر پدید می آید در صورتى که از روح اسلام فهمیده شده که باید جلو این کار گرفته و این درب بسته شود.
آیا باب دعاوى را نمی بینى که مستند به این است که: «البینة على المدعى و الیمین على من انکر» «1» و در این قاعده کلى کسى مستثنى نشده است حتى رسول خدا درباره چیزى که خریده بود و مورد انکار قرار گرفته بود، احتیاج به بینة پیدا کرد و فرمود: «کى برایم شهادت می دهد؟ تا اینکه خزیمة بن ثابت برایش شهادت داد و شهادتش جاى دو شهادت قرار گرفت».
وقتى که رسول، طبق موازین ظاهرى عمل کند، فکر می کنى که دیگر آحاد امت چه باید بکنند؟
روى این حساب اگر بزرگترین فرد جامعه نسبت به شایسته ترین آنان ادعائى بکند قاعده همان است که گفته شد یعنى: بینه مال مدعى است و قسم مال منکر. پس اعتبارات غیبى در مورد اوامر و نواهى شرعى بی اعتبار خواهد بود.
و نیز او در صفحه 189 از همان کتاب می گوید: «وقتى که اعتبار این شرط ثابت شد پس کجا جائز است عمل بر طبق آن؟ حقیقت این است: امور جائزه یا مطلوبه اى که در آنها سعه اى هست طبق آنچه که گفته شد عمل در آنها جائز است و آن بر سه قسم است:

اول آنکه در امر مباحى باشد، مثل اینکه شخص داراى کشف و شهود، می داند که فلانى در فلان وقت می خواهد پیش او بیاید یا تصمیم او عملى خواهد شد یا نه یا آگاه است از آن اخبار و اعتقاد درست و نادرستى که در دل دارد در نتیجه خود را براى آمدنش آماده می کند و یا از آن دورى می جوید.
عمل کردن بر طبق چنین علمى در این گونه موارد براى او جائز و مشروع است چنانکه اگر درباره این امور خوابى ببیند در صورتى که مستلزم نامشروعى نباشد بر طبق آن عمل خواهد نمود.

دوم اینکه عمل کردن بر طبق آن به خاطر فائده اى باشد که از آن امید می رود، زیرا خردمند اقدام به عملى که از عاقبتش می ترسد نمی کند نهایت آن که گاهى روى عدم توجه به عاقبت کار، نتیجه ناخوش آیند پیش می آید.
کرامت چنانکه امتیازى است امتحانى هم هست تا از آن راه ببیند که چه خواهید کرد، پس اگر حاجتى باشد یا جهتى آن را ایجاب کند، مانعى نخواهد داشت و رسول خدا در موارد احتیاج، به امور پنهانى خبر می داد و معلوم است که پیامبر اکرم به تمام آنچه که می دانسته خبر نمی داده است، بلکه تنها در بعضى اوقات و طبق مقتضاى نیازمندیها از آن استفاده می فرموده است.
رسول خدا به کسانى که پشت سرش نماز می خواندند خبر داد که: آنها را از پشت سر می بیند، گفتن این مطلب به خاطر مصلحتى بوده که در اخبار آن وجود داشته است با آنکه ممکن بوده بدون آن امر و نهیشان کند.
و همچنین است سائر کرامات و معجزاتش، پس عمل امت پیامبر اکرم در این مورد از مورد نخست سزاوارتر است، لیکن با این حال به خاطر ترس از عواقب سوء از قبیل عجب و خودخواهى و غیره بیش از جواز نخواهد بود.

سوم در موردى است که از آن براى ترساندن و یا بشارت دادن مردم استفاده می شود تا خود را کاملا آماده کنند.
این صورت نیز جائز است مثل خبر دادن از وقوع چیزى در صورت نبودن چیز دیگر و یا واقع نشدن آن در صورت بودن امر آخر تا بر طبق آن عمل شود ….

پس چرا از غیب نباشد نقل داستان فرزند نوح و اخبار قوم هود و عاد و ثمود و قوم ابراهیم و لوط و ذى القرنین و خبر انبیا و رسولان گذشته؟!
و چرا از غیب نباشد آنچه را که پیامبر بطور سرى به برخى از همسرانش گفته بوده و او آن را براى پدرش افشاء کرده و هنگامى که جریان را به همسرش خبر داد او برسول خدا گفت: کى این خبر را به شما داده است؟ فرمود: خداى علیم و خبیر این خبر را بمن داده است؟! «1»
و چرا از غیب نباشد آنچه را که همراه موسى به او در تأویل چیزى را که تحمل آن را نداشت خبر داد؟! «2»
و چرا از غیب نباشد چیزى را که عیسى به امتش گفت: و خبرتان می دهم به چیزى که می خورید و در خانه تان ذخیره می کنید؟! «3»
و چرا از غیب نباشد گفته عیسى براى بنى اسرائیل: «اى بنى اسرائیل من رسول خدا به سوى شمایم توراتى که پیشرویم قرار دارد تصدیق می کنم و به آمدن پیامبرى که بعد از من می آید و نامش احمد است بشارت می دهم؟! «4»
و چرا از غیب نباشد آنچه را که خدا به یوسف وحى فرموده: تا آنان را به این امرشان که از آن غافلند، آگاهشان نمائى؟! «5»
و چرا از غیب نباشد آنچه را که آدم به فرشتگان در مورد حقائق آفرینش به فرمان خدا خبر داد؟! «1»
و چرا از غیب نباشد این بشارات فراوان که از تورات و انجیل و زبور و کتاب‏هاى گذشتگان درباره پیامبر اسلام و شمائل و تاریخ زندگانى و امتش آمده است؟!
چرا از غیب نباشد این همه خبرهاى صحیحى که از کاهنان و رهبانان و قسیسان درباره پیامبر اسلام پیش از ولادتش روایت شده است؟!
در این جا هیچ مانعى وجود ندارد که خداوند به برخى از بندگانش مقدارى از علم غیب: علم ما کان و ما یکون، علم آسمان‏ها و زمین، علم اولین و آخرین و علم فرشتگان و رسولان، تعلیم دهد، چنانکه هیچ مانعى در اینکه خداوند کسى را مقدارى از علم ظاهریش عطا کند تا ابراهیم وار ملکوت آسمانها و زمین را ببیند وجود ندارد.

در این گونه موارد، هیچ گاه تصور اینکه بنده با خدا شریک در علم غیب و یا علم ظاهرى است و لو آنکه در هر مرحله اى از آن قرار داشته باشد، نمی رود میان آنها فرق بسیار زیادى است، زیرا قیود امکانى بشرى در علم او همواره ملحوظ است، خواه متعلق علمش غیب یا آشکار باشد و نمی شود او را از این قیدها جدا نمود.
اما علم الهى به غیب یا آشکار با قیود یکتائى مخصوص به ذات واجب احد اقدس همراه است.
و همچنین است علم فرشتگان نسبت به خدا، یعنى: هر گاه خدا مثلا به اسرافیل اذن بدهد که از طریق مطالعه در لوح محفوظ که در آن بنیان همه چیز هست به اسرار آفرینش آگاهى حاصل کند به هیچ وجه با خدا شریک در علم غیب نخواهد بود و از این راه شرک لازم نخواهد آمد.

بنابراین اصلا مقایسه میان علم ذاتى مطلق و علم عرضى محدود، و علمى که چگونگى نمی پذیرد و زمان و مکان ندارد با علم محدود و مقید، و علم ازلى و ابدى با علم حادث و موقت، و علم اصیل با علم از دیگران کسب شده، غلط است چنانکه شاید علم پیامبران با دانش دیگر افراد بشر، مقایسه شود، زیرا با آنکه علم همه آن‏ها در امکان شریک است، اما به خاطر اختلاف در راه آن و خصوصیاتى که در آنها وجود دارد آن دو را از هم متمایز و جدا می سازد، بلکه نمی شود میان علم مجتهد و علم مقلد در مورد احکام شرعى اگر چه مقلد به همه آنها احاطه داشته باشد، مقایسه نمود، زیرا راه تحصیل آن دو با هم فرق زیاد دارد.

علم غیب مخصوص به خداست؟

با توجه به مطالب یاد شده، علم غیب ذاتى و مطلق بدون آنکه مقید به کم و کیف باشد مانند علم به آشکار به همین طریق مخصوص خدا و از صفات ذاتى اوست نه هر علم غیب و آشکارى.
و همین معنى نفیا و اثباتا در این آیات مبارکه منظور شده است:

قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلَّا اللَّه : «بگو: جز خدا کسانى که در آسمان و زمین قرار دارند، علم غیب نمی دانند» «1».
إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ: «خدا داناى غیب آسمان‏ها و زمین است او داناى به اسرار دل‏ها است» «2».
إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بَصِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ‏: «خدا غیب آسمان‏ها و زمین را می داند و به آنچه که انجام می دهید بینا است» «3».
ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلی  عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏: «سپس به سوى خدایى که داناى غیب و آشکار است برگردانده می شوید تا به آنچه که انجام مى- دادید خبردارتان کند» «4».
عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ‏: «او خداى داناى غیب و شهادت است او رحمان و رحیم است» «1».
ذلِکَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ‏: «این است آن خدایى که داناى آشکار و نهان، عزیز و رحیم است» «2».
عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ‏: «خداى داناى آشکار و نهان، عزیز و حکیم است» «3».
و از نوح پیامبر نقل می کند: لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لا أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ‏: «به شما نمی گویم که خزینه هاى خدا پیش من است و نه از غیب آگاهم و نمی گویم که من فرشته هستم.» «4»
و از قول پیامبرش نقل می کند: لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لَاسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ: «و اگر علم غیب داشتم بر نفع و خیرم می افزودم» «5».
و با این تفصیلى که درباره علم بیان کردیم دانسته می شود که تعارضى میان ادله کتاب و سنت در این مسأله از لحاظ نفى و اثبات وجود ندارد، بلکه هر کدام از ادله نفى و اثبات به ناحیه خاصى توجه دارد.

آنچه را که در مورد علم غیب در بعضى از ادله نفى شده غیر آن است که در بعضى دیگر اثبات شده است، و بر عکس. در بعضى از نصوص وارده از طریق اهل بیت اشاره به این دو جهت شده است مانند بیان حضرت موسى بن جعفر علیه السلام در جواب یحیى بن عبد اللّه بن حسن که عرض کرد: قربانت گردم مردم خیال می کنند که شما علم غیب دارید؟! امام در جوابش فرمود: «سبحان اللّه دستت را روى سرم بگذار بخدا قسم تمام موهاى سر و بدنم راست شده است آنگاه فرمود:
نه به خدا قسم که این جز میراثى از رسول خدا نیست.» «1»
و همچنین است دیگر صفات پروردگار که با نظیر همان صفات در آفریده ها از لحاظ اطلاق و تقیید فرق می کند، مثلا اگر عیسى علیه السلام تمام مرده ها را با اذن خدا زنده کند، یا انسان دانائى از گل به جاى پرنده اى از گل با اذن خدا بسازد، چنانکه در قرآن مجید آمده است: «از گل براى شما همانند پرنده می سازم آنگاه در آن می دمم و با اذن خدا پرنده می شود «2»» نمی توان گفت که عیسى در صفت زنده کردن مرده و آفریدن شریک شده است، باز صاحب اختیار و زنده- کننده و میراننده خدا است، دیگرى با فرمان او چنین کارى انجام می دهد، صفت او مطلق است صفت دیگران محدود.
و همچنین فرشته اى که در رحم‏ها طفل را چنانکه خدا می خواهد تصویر می کند و برایش گوش و چشم و پوست و گوشت و استخوان قرار می دهد «3»، او با خدایش در این صفات شریک نیست، خدا است که آفریننده و تصویر کننده است و اوست در رحم‏ها هر طور که بخواهد تصویر می کند.
و نیز فرشته اى که خدا به رحم می فرستد تا روزى و اجل و رفتار و مصائب و آنچه را که مربوط به خیر و شر و سعادت و شقاوت جنین است بنویسد و آنگاه روح را در او بدمد «1» او نیز شریک خدا نخواهد بود، تنها خدا است که در سلطنت شریکى ندارد و همه چیز را آفریده و تقدیر فرموده است.
و نیز «ملک الموت» با آنکه طبق نص قرآن «بگو ملک الموت که مأمور شما است جان‏هایتان را می گیرد» «2» جان‏ها را می گیرد، با این حال درست است که گرفتن جان‏ها چنانکه قرآن کریم می گوید: «خدا جان‏ها را هنگام مردن مى گیرد» «3» اختصاص به خدا داشته باشد و میراننده او باشد و ملک الموت به هیچ وجه شریک او در این امر نباشد، چنانکه درست است: نسبت گرفتن جان‏ها به فرشتگان داده شود همانگونه که قرآن کریم می گوید: آنان که بر خود ستم کرده اند فرشتگان جانشان را می گیرند «4» آنانکه با خوشى فرشتگان جانشان را می گیرند» «5».
و هیچ گونه تعارضى در میان این آیات نیست و در نسبت دادن میراندن به غیر خدا، گناه و معصیت نخواهد بود.
و نیز فرشته، طبق آفرینش مخصوصى که خدا برایش قرار داده، نمی خوابد و چرت نمی زند «1» با این حال در این صفت با خدا چنانکه خود را ستوده لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ‏«2» شریک نخواهد بود.
و اگر خدا به کسى چنان قدرتى عنایت کند که بتواند زمین مرده را زنده کند، چنین کسى شریک خدا نخواهد بود باز اوست که زمین مرده را زنده می کند.

گفتارى با قصیمى

اینک بیائید از قصیمى سؤال کنیم که: گفتار شیعه در مورد اینکه: «امامان هر گاه بخواهند چیزى را بدانند، خداوند همان را به آنان تعلیم می دهد» چه ارتباطى با شرک دارد که او نتیجه می گیرد: این گفته شیعه ملازم است با اینکه امامان با خدا در علم غیب شریک خواهند بود؟!
آخر بعد از فرض اینکه: دانش آنان با اخبار از ناحیه خدا و اعلام او خواهد بود، چگونه می توان علم آنان را با خدا یکسان دانست؟!
این نادان گمان کرده است اعتقاد به اینکه: امامان نسبت «بما کان و ما یکون» عالمند و چیزى بر آنان مخفى و پوشیده نیست، مستلزم شرک به خدا در صفت علم غیب، و تحدید دانش او و محدود کردن صفات او است، و کسى که او را محدود کند او را شمرده است و خدا منزه از آن است!! در صورتى که حقیقت نصوص کتاب و سنت در مورد اینکه جز خدا کسى علم غیب نمی داند بر او مخفى مانده است:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَرِیدٍ: «برخى از مردم درباره خدا بدون علم مجادله می کنند و از شیطان نافرمان پیروى می نمایند» «3».
و ما از او سؤال می کنیم: چگونه این شرکى که در او در مورد علم غیب امامان شیعه پنداشته بر پیشوایان اهل سنت در مورد روایت زیر پنهان مانده است؟!

درباره «حذیفة» نقل کرده اند که: رسول خدا علم ما کان و ما یکون تا روز قیامت را به او آموخته است «1». احمد امام مذهب قصیمى در مسندش جلد 5 صفحه 388 از ابى ادریس نقل می کند که او گفته است از حذیفة بن الیمان شنیدم که می گفت: «بخدا قسم من هر حادثه اى که تا روز قیامت واقع شود می دانم».
بیچاره قصیمى ندانسته که آگاهى انسان از هنگام مرگش و اختیار کردن آن در صورت تخییر میان آن و زندگى نه محال است و نه بعید از مقام با عظمت مؤمن تا چه رسد به امامان شیعه علیهم السلام.
چرا این مرد آنچه را که هممذهبانش درباره امامانشان نقل کرده و جزء فضائلشان قرار داده اند بی اطلاع و ناآگاه است؟!
آنان از ابن شهاب نقل کرده اند که گفته است «2» «ابو بکر بن ابى قحافه و حارث بن کلدة، حریره اى که براى ابو بکر بعنوان هدیه آورده بودند، می خوردند، حارث به ابو بکر گفت: اى خلیفه رسول خدا از این غذا دست بردار، زیرا در آن سم یکساله است من و تو در یک روز خواهیم مرد، او هم دست برداشت آنان همواره علیل بودند تا آن سال به آخر رسید و آنان در یک روز مردند».
و احمد در مسندش جلد 1 صفحه 48 و 51، و طبرى در ریاضش جلد 2 صفحه 74 داستان خوابى که عمر در مورد مرگش دیده بود، نقل کرده اند و میان خواب او تا روزى که به او خنجر زدند بیش از یک جمعه فاصله نشده بود.
و در کتاب ریاض جلد 2 صفحه 75 از کعب الاحبار نقل کرده که او به عمر گفته است: اى امیر المؤمنین وصیتت را بکن، زیرا تا سه روز دیگر خواهى مرد، وقتى که سه روز گذشت ابو لؤلؤ به او خنجر زد و مردم و از آن جمله کعب بر او وارد شدند، عمر گفت: حرف همان است که کعب گفته است.
روایت شده که: عیینة بن حصن فزارى به عمر گفت: مواظب باش (یعنى: محافظ داشته باش) یا عجمها را از مدینه بیرون کن، زیرا می ترسم آنان در این موضع ترا ترور کنند. و دستش را گذاشت روى آن موضعى که بعدا ابو لؤلؤ او را در آن موضع ترور کرد.
ابن ضحاک از جبیر بن مطعم نقل کرده گفته است: «با عمر در عرفه روى کوه بودیم که شنیدیم مردى می گفت: اى خلیفه! اعرابی اى از قبیله لهب از پشت سرم گفت: این صدا چیست؟ خدا زبانت را قطع کند بخدا قسم امیر المؤمنین سال آینده زنده نخواهد بود. من به او بد گفتم و ادبش کردم. هنگامى که با عمر رمى جمره می کردیم سنگ کوچکى به سر او خورد و سرش را شکست، مردى گفت: توجه داشته باش اى امیر المؤمنین! که سال آینده در این جا نخواهى توقف کرد. من توجه کردم دیدم او همان مرد لهبى است. بخدا قسم که دیگر عمر حج نکرد.
اگر تعجب می کنى شگفت‏آورتر این است که در ایام خلافت ابو بکر، مرده اى هنگام دفن از شهادت عمر خبر داده است. بیهقى از عبد اللّه بن عبید اللّه انصارى آورده که گفته است: در زمره کسانى که ثابت بن قیس را که در «یمامه» «1» کشته شده بود، دفن می کردند بودم که شنیدیم می گفت: محمد رسول خدا است، ابو بکر صدیق است، عمر شهید است و عثمان نیکوکار و رحیم است، به او نگریستیم که مرده بود!!
«قاضى» این داستان را در کتاب «الشفاء» در فصل زنده کردن مرده ها و سخنانشان، آورده است.
عبد اللّه بن سلام می گوید: در آن زمانى که عثمان در محاصره بود، پیش او رفتم و به او سلام گفتم، او گفت: مرحبا به برادرم مرحبا به برادرم، آیا به تو خبر ندهم چیزى را که دیشب در خواب دیدم؟ گفتم: چرا. گفت: رسول خدا را در این دریچه بالا مشاهده کردم، فرمود: محاصره ات کردند؟ گفتم: آرى.
فرمود: تشنه ات نگهداشته اند؟ گفتم: آرى، آنگاه دلوى از آب از بالا برایم فرستاد و از آن نوشیدم و سیراب شدم و هنوز هم برودت آن را بین سینه و کتفم احساس می کنم. آنگاه فرمود: اگر خواستى پیش ما افطار کن و اگر می خواهى بر آنان پیروزت سازم، من افطار پیش او را اختیار کردم «1».
و باز از او نقل شده که گفته است: من رسول خدا و ابو بکر و عمر را دیشب در خواب دیدم به من گفتند: شکیبا باش که فردا شب پیش ما افطار خواهى کرد.
و کثیر بن صلت از عثمان نقل کرده که گفته است: من رسول خدا را در خواب دیدم به من فرمود: تو در همین جمعه پیش ما خواهى بود «2».
ابن عمر می گوید: عثمان صبح کرد در حالى که براى مردم چنین حدیث می گفت: رسول خدا را در خواب دیدم به من فرمود: اى عثمان! فردا پیش ما افطار خواهى کرد، او فردا در حالى که صائم بود کشته شد.
محب الدین طبرى، در جلد دوم «الریاض» صفحه 127 بعد از نقل روایت یاد شده چنین می گوید: اختلاف این روایت به این جهت است که عثمان مکرر خواب دیده بوده گاهى در شب و گاهى در روز رسول خدا را در خواب دیده بوده است.
حاکم در «مستدرک» جلد 3 صفحه 203 با سندى که صحیحش می داند آورده است که: عبد اللّه بن عمرو انصارى که از یاران رسول خدا بوده، به پسرش جابر خبر می دهد که در احد کشته خواهد شد و او نخستین شهید از یاران رسول خدا است، و چنانکه گفته بود، واقع شد.خطیب بغدادى در تاریخش جلد 2 صفحه 49 از ابى الحسین مالکى آورده که او گفته است: با بهترین بافنده ها (محمد بن اسماعیل) سالیان زیادى مصاحب بودم و از او کرامات زیادى دیدم و از آن جمله این بود: پیش از هشت روز قبل از وفاتش به من گفت: من غروب روز پنجشنبه می میرم و در روز جمعه پیش از نماز دفن می شوم، زود است که آن را فراموش کنى اما فراموشش نکن.
ابو الحسین می گوید: این جریان را، تا روز جمعه فراموش کردم، در آن روز کسى به من رسید و گفت: او مرده است، رفتم تا در تشییع جنازه اش شرکت کنم دیدم مردم دارند می آیند، پرسیدم چرا برمی گردند؟ گفتند: بعد از نماز دفن خواهد شد، من به حرف آنها اعتنا نکردم رفتم ببینم چه می شود؟ رفتم و دیدم همانطور که او گفته بود، پیش از نماز دفنش نمودند. ابن جوزى نیز در «المنتظم» جلد 6 صفحه 274 این داستان را نقل کرده است.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 80

متن عربی

4- علم أئمّة الشیعة بالغیب

شاعت القالة حول علم الأئمّة من آل محمد- صلوات اللَّه علیه و علیهم- ممّن أضمر الحنق على الشیعة و أئمّتهم، فعند کلٍّ منهم حوشیٌّ من الکلام، یزخرف الزَّلْح «2» من القول، و یخبط خبط عشواء، و یثبت البرهنة على جهله، کأنَّ الشیعة تفرّدت بهذا الرأی عن المذاهب الإسلامیّة، و لیس فی غیرهم من یقول بذلک فی إمام من أئمّة المذاهب، فاستحقّوا بذلک کلّ سبٍّ و تحاملٍ و وقیعةٍ، فحسبک ما لفّقه القصیمی فی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 81

الصراع من قوله فی صحیفة (ب) تحت عنوان: الأئمّة عند الشیعة یعلمون کلّ شی‏ء، و الأئمّة إذا شاءوا أن یعلموا شیئاً أعلمهم اللَّه إیّاه، و هم یعلمون متى یموتون، و لا یموتون إلّا باختیارهم، و هم یعلمون علم ما کان و علم ما یکون و لا یخفى علیهم شی‏ءٌ (ص 125، 126) من الکافی للکلینی. ثمّ قال:

و فی الکتاب نصوص أخرى أیضاً فی المعنى، فالأئمّة یُشارکون اللَّه فی هذه الصفة صفة علم الغیب، و علم ما کان و ما سیکون، و أنَّه لا یخفى علیهم شی‏ءٌ، و المسلمون کلّهم یعلمون أنّ الأنبیاء و المرسلین لم یکونوا یشارکون اللَّه فی هذه الصفة، و النصوص فی الکتاب و السنّة و عن الأئمّة، فی أنَّه لا یعلم الغیب إلّا اللَّه، متواترةٌ لا یستطاع حصرها فی کتاب.. إلخ.

الجواب: العلم بالغیب- أعنی الوقوف على ما وراء الشهود و العیان- من حدیث ما غبر أو ما هو آت، إنَّما هو أمر سائغ ممکن لعامّة البشر، کالعلم بالشهادة یُتصوّر فی کل ما یُنبَّأ الإنسان من عالم غابر، أو عهدٍ قادم لم یَرَه و لم یشهده، مهما أخبره بذلک عالم خبیر، أخذاً من مبدأ الغیب و الشهادة، أو علماً بطرق أخرى معقولة، و لیس هناک أیُّ وازعٍ من ذلک، و أمّا المؤمنون خاصّة فأغلب معلوماتهم إنّما هو الغیب من الإیمان باللَّه و ملائکته و کتبه و رسله و الیوم الآخر، و جنّته و ناره و لقائه، و الحیاة بعد الموت، و البعث و النشور، و نفخ الصور و الحساب، و الحور و القصور و الولدان، و ما یقع فی العرض الأکبر، إلى آخر ما آمن به المؤمن و صدّقه، فهذا غیب کلّه، و أُطلق علیه الغیب فی الکتاب العزیز، و بذلک عرّف اللَّه المؤمنین فی قوله تعالى: (الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ‏) «1».

و قوله تعالى: (الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ‏) «2».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 82

و قوله: (إِنَّما تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ‏) «1».

و قوله: (إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ‏) «2».

و قوله: (مَنْ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ‏) «3».

و قوله: (إِنَّ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ) «4».

و قوله: (جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَیْبِ‏) «5».

و منصب النبوّة و الرسالة یستدعی لمتولّیه العلم بالغیب من شتّى النواحی مضافاً إلى ما یعلم منه المؤمنون، و إلیه یشیر قوله تعالى: (وَ کُلًّا نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَکَ وَ جاءَکَ فِی هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْرى‏ لِلْمُؤْمِنِینَ‏) «6».

و من هنا قصَّ على نبیّه القصص، و قال بعد النبأ عن قصّة مریم: (ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ‏) «7».

و قال بعد سرد قصّة نوح: (تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ‏) «8».

و قال بعد قصّة إخوان یوسف: (ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ‏) «9».

و هذا العلم بالغیب الخاصّ بالرسل دون غیرهم ینصُّ علیه بقوله تعالى:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 83

 (عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى‏ غَیْبِهِ أَحَداً* إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ‏) «1»؛ نعم: (وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ) «2». (وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا) «3».

فالأنبیاء و الأولیاء و المؤمنون کلّهم یعلمون الغیب بنصٍّ من الکتاب العزیز، و لکلٍّ منهم جزء مقسوم؛ غیر أنَّ علم هؤلاء کلّهم- بلغ ما بلغ- محدود لا محالة کمّا و کیفاً، و عارض لیس بذاتیٍّ، و مسبوقٌ بعدمه لیس بأزلیٍّ، و له بدء و نهایة لیس بسرمدیٍّ، و مأخوذٌ من اللَّه سبحانه (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلَّا هُوَ) «4».

و النبیّ و وارث علمه فی أمّته «5» ارجاع دارد یحتاجون فی العمل و السیر على طبق علمهم بالغیب من البلایا، و المنایا، و القضایا، و إعلامهم الناس بشی‏ءٍ من ذلک، إلى أمر المولى سبحانه و رخصته، و إنَّما العلم، و العمل به، و إعلام الناس بذلک، مراحل ثلاث لا دخل لکلّ مرحلة بالأخرى، و لا یستلزم العلم بالشی‏ء وجوب العمل على طبقه، و لا ضرورة الإعلام به، و لکلٍّ منها جهات مقتضیة و وجوه مانعة لا بدَّ من رعایتها، و لیس کلّ ما یُعلَم یُعمَل به، و لا کلّ ما یُعلَم یُقال.

قال الحافظ الأصولی الکبیر الإمام أبو إسحاق إبراهیم بن موسى اللخمی الشهیر بالشاطبی المتوفّى (790) فی کتابه القیّم- الموافقات فی أصول الأحکام «6» (2/184):

لو حصلت له مکاشفة بأنَّ هذا المعیّن مغصوب أو نجس، أو أنَّ هذا الشاهد

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 84

کاذبٌ، أو أنَّ المال لزید، و قد تحصّل- للحاکم- بالحجّة لعمرو، أو ما أشبه ذلک، فلا یصحُّ له العمل على و فق ذلک ما لم یتعیّن سببٌ ظاهر، فلا یجوز له الانتقال إلى التیمّم، و لا ترک قبول الشاهد و لا الشهادة بالمال لذی یدٍ على حال، فإنّ الظواهر قد تعیّن فیها بحکم الشریعة أمرٌ آخر، فلا یترکها اعتماداً على مجرّد المکاشفة أو الفراسة، کما لا یعتمد فیها على الرؤیا النومیّة، و لو جاز ذلک لجاز نقض الأحکام بها و إن ترتّبت فی الظاهر موجباتها، و هذا غیر صحیح بحال فکذا ما نحن فیه،

و قد جاء فی الصحیح «1»: «إنَّکم تختصمون إلیّ، و لعلّ بعضکم أن یکون ألحن بحجّته من بعض، فأحکم له على نحو ما أسمع منه …».

فقیّد الحکم بمقتضى ما یسمع و ترک ما وراء ذلک.

و قد کان کثیر من الأحکام التی تجری على یدیه یطّلع على أصلها و ما فیها من حقٍّ و باطلٍ، و لکنَّه- علیه الصلاة و السلام- لم یحکم إلّا على و فق ما سمع، لا على و فق ما علم «2»، و هو أصلٌ فی منع الحاکم أن یحکم بعلمه، و قد ذهب مالک فی القول المشهور عنه: إنّ الحاکم إذا شهدت عنده العدول بأمر یعلم خلافه، وجب علیه الحکم بشهادتهم إذا لم یعلم تعمّد الکذب، لأنّه إذا لم یحکم بشهادتهم کان حاکماً بعلمه، هذا مع کون علم الحاکم مستفاداً من العادات التی لا ریبة فیها لا من الخوارق التی تداخلها أُمور، و القائل بصحّة حکم الحاکم بعلمه فذلک بالنسبة إلى العلم المستفاد من العادات لا من الخوارق، و لذلک لم یعتبره رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم و هو الحجّة العظمى- إلى أن قال «3» فی (ص 187)-:

إنّ فتح هذا الباب یؤدّی إلى أن لا یُحفَظ ترتیب الظواهر، فإنَّ من وجب علیه

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 85

القتل بسببٍ ظاهر فالعذر فیه ظاهر واضح، و من طلب قتله بغیر سبب ظاهر بل بمجرّد أمرٍ غیبیّ ربّما شوّش الخواطر و ران على الظواهر، و قد فُهِمَ من الشرع سدّ هذا الباب جملة؛ ألا ترى إلى باب الدعاوی المستند إلى أنّ البیّنة على المدّعی و الیمین على من أنکر، و لم یُستثنَ من ذلک أحدٌ، حتى إنَّ رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم احتاج إلى البیّنة فی بعض ما أنکر فیه ممّا کان اشتراه، فقال: من یشهد لی؟ حتى شهد له خزیمة بن ثابت فجعلها اللَّه شهادتین. فما ظنّک بآحاد الأمّة، فلو ادّعى أکبر الناس على أصلح الناس لکانت البیّنة على المدّعی و الیمین على من أنکر؛ و هذا من ذلک و النمط واحدٌ، فالاعتبارات الغیبیّة مهملة بحسب الأوامر و النواهی الشرعیّة.

و قال «1» فی (ص 189): فصلٌ: إذا تقرّر اعتبار ذلک الشرط، فأین یسوغ العمل على وفقها؟ فالقول فی ذلک: إنّ الأمور الجائزات أو المطلوبات التی فیها سعة یجوز العمل فیها بمقتضى ما تقدّم، و ذلک على أوجه:

أحدها: أن یکون فی أمرٍ مباحٍ، کأن یرى المکاشف أنَّ فلاناً یقصده فی الوقت الفلانی أو یعرف ما قصد إلیه فی إتیانه من موافقةٍ أو مخالفةٍ، أو یطّلع على ما فی قلبه من حدیث أو اعتقادِ حقٍّ أو باطلٍ و ما أشبه ذلک، فیعمل على التهیئة له حسبما قصد إلیه أو یتحفّظ من مجیئه إن کان قصده بشرٍّ، فهذا من الجائز له کما لو رأى رؤیا تقتضی ذلک، لکن لا یُعامله إلّا بما هو مشروع کما تقدّم.

الثانی: أن یکون العمل علیها لفائدةٍ یرجو نجاحها، فإنَّ العاقل لا یدخل على نفسه ما لعلّه یخاف عاقبته فقد یلحقه بسبب الالتفات إلیها أو غیره، و الکرامة کما أنَّها خصوصیّة کذلک هی فتنة و اختبار لینظر کیف تعملون، فإن عرضت حاجة أو کان لذلک سبب یقتضیه فلا بأس، و قد کان رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم یخبر بالمغیّبات للحاجة إلى ذلک، و معلوم أنَّه- علیه الصلاة و السلام- لم یخبر بکلّ مغیَّب اطّلع علیه، بل کان

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 86

ذلک فی بعض الأوقات و على مقتضى الحاجات، و قد أخبر- علیه الصلاة و السلام- المصلّین خلفه أنَّه یراهم من وراء ظهره؛ لما لهم فی ذلک من الفائدة المذکورة فی الحدیث، و کان یمکن أن یأمرهم و ینهاهم من غیر إخبار بذلک، و هکذا سائر کراماته و معجزاته، فعمل أمّته بمثل ذلک فی هذا المکان أولى منه فی الوجه الأوّل، و لکنّه مع ذلک فی حکم الجواز لما تقدّم من خوف العوارض کالعجب و نحوه.

الثالث: أن یکون فیه تحذیر أو تبشیر لیستعدَّ لکلٍّ عدّته، فهذا أیضاً جائز، کالإخبار عن أمر ینزل إن لم یکن کذا، أو لا یکون إن فعل کذا فیعمل على و فق ذلک.. إلخ.

فهلّا کان من الغیب نبأ ابن نوح، و أنباء قوم هود و عاد و ثمود، و قوم إبراهیم و لوط، و ذکرى ذی القرنین، و نبأ من سلف من الأنبیاء و المرسلین؟

و هلّا کان منه ما أسرَّ به النبی صلى الله علیه و آله و سلم إلى بعض أزواجه فأفشته إلى أبیها (فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَکَ هذا قالَ نَبَّأَنِیَ الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ) «1»؟

و هلّا کان منه ما أنبأ موسى صاحبه من تأویل ما لم یستطع علیه صبراً «2»؟

و هلّا کان منه ما کان یقول عیسى لأمّته (وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ‏) «3»؟

و هلّا کان منه قول عیسى لبنی إسرائیل (یا بَنِی إِسْرائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ) «4»؟

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 87

و هلّا کان منه ما أوحى اللَّه تعالى إلى یوسف (لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ‏) «1»؟

و هلّا کان منه ما أنبأ آدم الملائکة من أسمائهم أمراً من اللَّه (یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ‏) «2»؟

و هلّا کانت منه تلکم البشارات الجمّة المحکیّة عن التوراة و الإنجیل و الزبور و صحف الماضین و زبر الأوّلین بنبوّة نبیّ الإسلام و شمائله و تاریخ حیاته و ذکر أمّته؟

و هلّا کانت منه تلک الأنباء الصحیحة المرویّة عن الکهنة و الرهابین و الأقسّة حول النبیّ الأعظم صلى الله علیه و آله و سلم قبل ولادته؟

لیس هناک أیّ منع و خطر إن علّم اللَّه أحداً ممّن خلق بما شاء و أراد من الغیب المکتوم من علم ما کان أو سیکون، من علم السموات و الأرضین، من علم الأوّلین و الآخرین، من علم الملائکة و المرسلین، کما لم یُرَ أیّ وازع إذا حَبا أحداً بعلم ما شاء من الشهادة و أراه ما خلق کما أرى إبراهیم ملکوت السموات و الأرض، و لا یُتصوّر عندئذٍ قطُّ اشتراک مع المولى سبحانه فی صفته العلم بالغیب، و لا العلم بالشهادة و لو بلغ علم العالم أیّ مرتبة رابیة، و شتّان بینهما، إذ القیود الإمکانیّة البشریّة مأخوذة فی العلم البشریّ دائماً لا محالة، سواءٌ تعلّق بالغیب أو تعلّق بالشهادة، و هی تلازمه و لا تفارقه، کما أنَّ العلم الإلهی بالغیب أو الشهادة تؤخذ فیه قیود الأحدیّة الخاصّة بذات الواجب الأحد الأقدس سبحانه و تعالى.

و کذلک الحال فی علم الملائکة، لو أذن اللَّه تعالى لإسرافیل مثلًا، و قد نصب بین عینیه اللوح المحفوظ الذی فیه تبیان کلّ شی‏ء، أن یقرأ ما فیه و یطّلع علیه لم

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 88

یشارک اللَّه قطُّ فی صفته العلم بالغیب، و لا یلزم منه الشرک.

فلا مقایسة بین العلم الذاتیّ المطلق و بین العرضیّ المحدود، و لا بین ما لا یُکَیَّف بکیف و لا یؤیَّن بأین و بین المحدود المقیّد. و لا بین الأزلیّ الأبدیّ و بین الحادث المؤقّت. و لا بین التأصّلیّ و بین المکتسب من الغیر، کما لا یُقاس العلم النبویُّ بعلم غیره من البشر، لاختلاف طرق علمهما، و تباین الخصوصیّات و القیود المتخذة فی علم کلّ منهما، مع الاشتراک فی إمکان الوجود. بل لا مقایسة بین علم المجتهد و بین علم المقلّد فیما علما من الأحکام الشرعیّة و لو أحاط المقلّد بجمیعها، لتباین المبادئ العلمیّة فیهما.

فالعلم بالغیب على وجه التأصّل و الإطلاق من دون قید بکمٍّ و کیفٍ کالعلم بالشهادة على هذا الوجه، إنّما هما من صفات الباری سبحانه، و یخصّان بذاته لا مطلق العلم بالغیب و الشهادة، و هذا هو المعنیّ نفیاً و إثباتاً فی مثل قوله تعالى. (قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلَّا اللَّهُ‏) «1».

و قوله تعالى: (إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ) «2».

و قوله تعالى: (إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ) «3».

و قوله تعالى: (ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى‏ عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏) «4».

و قوله تعالى: (عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ‏) «5».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 89

و قوله تعالى: (ذلِکَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ‏) «1».

و قوله تعالى: (عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ‏) «2».

و قوله تعالى حکایةً عن نوح: (وَ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لا أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ‏) «3».

و قوله تعالى حکایةً: (وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لَاسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ) «4».

و بهذا التفصیل فی وجوه العلم یُعلم عدم التعارض نفیاً و إثباتاً بین أدلّة المسألة کتاباً و سنّة، فکلٌّ من الأدلّة النافیة و المثبتة ناظر إلى ناحیةٍ منها، و الموضوع المنفی من علم الغیب فی لسان الأدلّة غیر المثبت منه و کذلک بالعکس. و قد یوعز إلى الجهتین فی بعض النصوص الواردة عن أهل بیت العصمة علیهم السلام مثل

قول الإمام أبی الحسن موسى الکاظمعلیه السلام مجیباً یحیى بن عبد اللَّه بن الحسن لمّا قال له: جعلت فداک إنَّهم یزعمون أنّک تعلم الغیب، فقال علیه السلام: «سبحان اللَّه ضع یدک على رأسی فو اللَّه ما بقیت شعرةٌ فیه و لا فی جسدی إلّا قامت». ثمّ قال: «لا و اللَّه ما هی إلّا وراثة عن رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم» «5».

و کذلک الحال فی بقیّة الصفات الخاصّة بالمولى العزیز سبحانه و تعالى، فإنّها تمتاز عن مضاهاة ما عند غیره تعالى من تلکم الصفات بقیودها المخصّصة، فلو کان عیسى على نبیِّنا و آله و علیه السلام یحیی کلّ الموتى بإذن اللَّه، أو کان خَلق عال ماً بشراً من الطین بإذن ربِّه بدل ذلک الطیر الذی أخبر عنه بقوله: (أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللَّهِ‏) «6»، لم یکن یشارک المولى سبحانه فی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 90

صفته الإحیاء و الخلق، و اللَّه هو الولیّ، و هو محیی الموتى، و هو الخلّاق العلیم.

و إنّ الملک المصوِّر فی الأرحام مع تصویره ما شاء اللَّه من الصور، و خلقه سمعها و بصرها و جلدها و لحمها و عظامها «1»، لم یکن یشارک ربّه فی صفته، و اللَّه هو الخالق البارئ المصوِّر، و هو الذی یصوِّر فی الأرحام کیف یشاء.

و الملک المبعوث إلى الجنین الذی یکتب رزقه و أجله و عمله و مصائبه، و ما قدِّر له من خیر و شرّ، و شقاوته و سعادته، ثمّ ینفخ فیه الروح «2»، لا یشارک ربّه، و اللَّه هو الذی لم یکن له شریکٌ فی الملک و خلق کلّ شی‏ءٍ فقدّره تقدیراً.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 91

و ملک الموت مع أنّه یتوفّى الأنفس، و أنزل اللَّه فیه القرآن و قال: (قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ‏) «1»، صحَّ مع ذلک الحصر فى قوله تعالى: (اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها) «2» و اللَّه هو الممیت و لا یشارکه ملک الموت فی شی‏ء من ذلک، کما صحّت النسبة فی قوله تعالى: (الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ‏) «3» و فی قوله تعالى: (الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبِینَ‏) «4». و لا تعارض فی کلّ ذلک و لا إثم و لا فسوق فی إسناد الإماتة إلى غیره تعالى.

و المَلک لا یغشاه نوم العیون «5»، و لا تأخذه سِنة الراقد بتقدیرٍ من العزیز العلیم و جعله، و مع ذلک لا یشارک اللَّه فیما مدح نفسه بقوله (لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ‏) «6».

و لو أنَّ أحداً مکّنه المولى سبحانه من إحیاء موتان الأرض برمّتها لم یشارکه تعالى، و اللَّه هو الذی یحیی الأرض بعد موتها.

فهلمّ معی نسائل القصیمی عن أنَّ قول الشیعة: بأنَّ الأئمّة إذا شاءوا أن یعلموا شیئاً أعلمهم اللَّه إیّاه، کیف یتفرّع علیه القول بأنّ الأئمّة یشارکون اللَّه فی هذه الصفة صفة علم الغیب؟ و ما وجه الاشتراک بعد فرض کون علمهم بإخبار من اللَّه تعالى و إعلامه؟

و قد ذهب على الجاهل أنَّ الحکم بأنَّ القول بعلم الأئمّة بما کان و ما یکون

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 92

– و لیس هو کلّ الغیب و لا جلّه- و عدم خفاء شی‏ء من ذلک علیهم یستلزم الشرک باللَّه فی صفة علمه بالغیب، تحدید «1» لعلم اللَّه، و قول بالحدِّ فی صفاته سبحانه، و من حدّه فقد عدّه؛ تعالى اللَّه عن ذلک علوّا کبیراً. و النصوص الموجودة فی الکتاب و السنّة على أن لا یعلم الغیب إلّا اللَّه قد خفیت مغزاها على المغفّل و لم یفهم منها شیئاً (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَرِیدٍ) «2».

و نسائل الرجل: کیف خفی هذا الشرک المزعوم على أئمّة قومه؟ فیما أخرجوه عن حذیفة قال: أعلمه رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم بما کان و ما یکون إلى یوم القیامة «3». و ما أخرجه أحمد- إمام مذهب الرجل- فی مسنده «4» (5/388) عن أبی إدریس، قال: سمعت حذیفة بن الیمان یقول: و اللَّه إنّی لأعلم الناس بکلِّ فتنة هی کائنةٌ فیما بینی و بین الساعة.

و قد جهل بأنّ علم المؤمن بموته و اختیاره الموت و اللقاء مهما خیّر بینه و بین الحیاة لیس من المستحیل، و لا بأمر خطیر بعید عن خطر المؤمن فضلًا عن أئمّة المؤمنین من العترة الطاهرة، هلّا یعلم الرجل ما أخرجه قومه فی أئمّتهم من ذلک و عدّوه فضائل لهم، ذکروا عن ابن شهاب «5» قال: کان أبو بکر- ابن أبی قحافة-

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 93

و الحارث بن کلدة یأکلان حریرة أُهدیت لأبی بکر، فقال الحارث لأبی بکر: ارفع یدک یا خلیفة رسول اللَّه إنّ فیها لسمّ سنة، و أنا و أنت نموت فی یوم واحد، فرفع یده، فلم یزالا علیلین حتى ماتا فی یوم واحد عند انقضاء السنة.

و ذکر أحمد فی مسنده «1» (1/48 و 51) و الطبری فی ریاضه «2» (2/74) إخبار عمر عن موته بسبب رؤیا رآها، و ما کان بین رؤیاه و بین یوم طعن فیه إلّا جمعة، و فی الریاض «3» (2/75) عن کعب الأحبار: إنّه قال لعمر: یا أمیر المؤمنین اعهد بأنّک میّت إلى ثلاثة أیّام. فلمّا قضى ثلاثة أیّام طعنه أبو لؤلؤة، فدخل علیه الناس و دخل کعب فی جملتهم، فقال: القول ما قال کعب.

و روی أنَّ عیینة بن حصن الفزاری قال لعمر: احترس أو اخرج العجم من المدینة، فإنّی لا آمن أن یطعنک رجل منهم فی هذا الموضع، و وضع یده فی الموضع الذی طعنه فیه أبو لؤلؤة.

و عن جبیر بن مطعم قال: إنّا لواقفون مع عمر على الجبل بعرفة، إذ سمعت رجلًا یقول: یا خلیفة، فقال أعرابیٌّ من لهب من خلفی: ما هذا الصوت؟ قطع اللَّه لهجتک، و اللَّه لا یقف أمیر المؤمنین بعد هذا العام أبداً. فسببته و أدّبته، فلمّا رمینا الجمرة مع عمر، جاءت حصاة فأصابت رأسه ففتحت عرقاً من رأسه فسال الدم، فقال رجل: أشعر أمیر المؤمنین، أما و اللَّه لا یقف بعد هذا العام هاهنا أبداً. فالتفتّ فإذا هو ذلک اللهبی، فو اللَّه ما حجّ عمر بعدها. خرّجه ابن الضحّاک.

و إن تعجب فعجبٌ إخبار المیّت و هو یُدفن عن شهادة عمر فی أیّام خلافة

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 94

أبی بکر، أخرج البیهقی «1» عن عبد اللَّه بن عبید اللَّه الأنصاری، قال: کنت فیمن دفن ثابت بن قیس- و کان قتل بالیمامة «2»- فسمعناه حین أدخلناه القبر یقول: محمد رسول اللَّه، أبو بکر الصدّیق، عمر الشهید، عثمان البرّ الرحیم فنظرنا إلیه، فإذا هو میّت.

و ذکره القاضی فی الشفاء، فی فصل إحیاء الموتى و کلامهم «3».

و عن عبد اللَّه بن سلام قال: أتیتُ عثمان و هو محصور، أُسلِّم علیه، فقال: مرحباً بأخی مرحباً بأخی، أ فلا أُحدِّثک ما رأیت اللیلة فی المنام؟ فقلت: بلى. قال: رأیت رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم و قد مثل لی فی هذه الخوخة- و أشار عثمان إلى خوخة فی أعلى داره- فقال: حصروک؟ فقلت. نعم. فقال: عطّشوک؟ فقلت: نعم؛ فأدلى دلواً من ماء فشربت حتى رویت، فها أنا أجد برودة ذلک الدلو بین ثدیی و بین کتفی. فقال: إن شئت أفطرت عندنا و إن شئت نُصِرت علیهم. فاخترت الفطر «4».

و عنه قال: إنّی رأیت رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم البارحة و أبا بکر و عمر، فقالوا لی: صبراً فإنَّک تفطر عندنا القابلة.

و عن کثیر بن الصلت، عن عثمان، قال: إنّی رأیت رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم فی منامی هذا، فقال: إنّک شاهد معنا الجمعة. المستدرک «5» (3/99).

و عن ابن عمر: إنّ عثمان أصبح یحدِّث الناس، قال: رأیت رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم فی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 95

المنام قال: یا عثمان أفطر عندنا غداً. فأصبح صائماً و قُتِل من یومه.

قال محبّ الدین الطبری فی الریاض «1» (2/127) بعد روایة ما ذکر: و اختلاف الروایات محمول على تکرار الرؤیا، فکانت مرّة نهاراً و مرّة لیلًا.

و أخرج الحاکم فی المستدرک «2» (3/203) بسند صحّحه، إخبار عبد اللَّه بن عمرو الأنصاری الصحابی ابنه جابراً بشهادته یوم أُحد، و أنَّه أوّل قتیل من أصحاب رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم، فکان کما أخبر به.

و ذکر الخطیب البغدادی فی تاریخه (2/49) عن أبی الحسین المالکی أنّه قال: کنت أصحب خیر النسّاج- محمد بن إسماعیل- سنین کثیرة، و رأیت له من کرامات اللَّه تعالى ما یکثر ذکره، غیر أنَّه قال لی قبل وفاته بثمانیة أیّام: إنّی أموت یوم الخمیس المغرب، فأُدفَن یوم الجمعة قبل الصلاة و ستنسى فلا تنساه. قال أبو الحسین: فأُنسیته إلى یوم الجمعة فلقینی من خبّرنی بموته، فخرجت لأحضر جنازته فوجدت الناس راجعین، فسألتهم: لِمَ رجعوا؟ فذکروا أنّه یُدفَن بعد الصلاة، فبادرت و لم ألتفت إلى قولهم، فوجدت الجنازة قد أُخرجت قبل الصلاة أو کما قال.

و هذه القصّة ذکرها ابن الجوزی أیضاً فی المنتظم «3» (6/274).