logo-samandehi

علم ائمه(ع) به غیب

گفتگو در اطراف علم امامان از آل محمد صلوات اللّه علیه و علیهم از کسانى که نسبت به شیعه و امامانشان کینه و دشمنى در دل دارند، شیوع پیدا کرده است.
پیش هر کدام از آنها گفتار عجیب و غریبى وجود دارد که باطل را حق جلوه می دهد و بدون بصیرت کافى در امور نظر می دهد و بر جهالتش دلیل می آورد گویا که شیعه در میان مذاهب اسلامى به این عقیده متفرد است و غیر از شیعه کسى درباره امامى از امامان مذاهب چنان عقیده اى را ابراز نکرده است و لذا تنها آنان مستحق همه فحشها و ناسزاها هستند!!

چیزى را که «قصیمى» در «الصراع» تحت عنوان: «امامان طبق عقیده شیعه همه چیز را می دانند و آنان هرگاه که بخواهند چیزى را بدانند، خداوند تعلیمشان می دهد، آنان می دانند: چه وقت خواهند مرد، مردنشان طبق خواست آنها است، علم ما کان و ما یکون دارند و چیزى بر آنها پوشیده نیست» «1» به هم بافته است در این مورد براى تو کافى است.
او در صفحه «ب» از همان کتاب می نویسد: «در کافى نصوص دیگرى نیز در این باره موجود است. امامان با خدا در علم غیب شریکند در صورتى که همه مسلمین می دانند کهپیامبران و رسولان در این صفت با خدا شریک نمی باشند و نصوص کتاب و سنت و گفتار پیشوایان مذهب، درباره اینکه جز خدا کسى علم غیب نمی داند بقدرى است که نمی شود همه آنها را در یک کتاب گرد آورد …».

حقیقت علم غیب
علم غیب یعنى آگاهى بر چیزهائى که بیرون از دید و حواس ظاهرى ما قرار دارند خواه مربوط به حوادث کنونى و یا آینده باشد، حقیقتى است که همانند آگاهى بر امور ظاهرى براى تمام افراد بشر ممکن و مقدور است.
هرگاه کسى از حوادث کنونى و یا آینده که فعلا قابل رؤیت نیستند تنها از رهگذر دانائى که از سرچشمه غیب و شهادت خبر می دهد آگاهى حاصل کند و یا از طریق دانش و خرد مطلع گردد چنین علمى نیز از علم غیب به شمار می رود و هیچ مانعى از تحقق آن وجود ندارد.

مثلا مؤمنان بیشتر باورهایشان از قبیل: ایمان بخدا و فرشتگان و کتابهاى آسمانى و پیامبران و روز قیامت و بهشت و جهنم و لقاء اللّه و زندگى پس از مرگ و برانگیخته شدن و نشور و نفخ صور و حساب و حوریان و قصرهاى بهشتى و چیزهائى که در آن روز واقع می شوند و هر چه را که مؤمن باور دارد و تصدیق می کند، جزء علوم غیب به شمار می آیند و در قرآن کریم نیز از آنها تعبیر به غیب شده است:
الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ‏: «کسانی که به «غیب» ایمان دارند» «1»
الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ‏: «کسانی که از خدایشان در نهان می ترسند «2»
إِنَّما تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ‏: «تنها کسانی که از خدایشان در نهان می ترسند می ترسانى» «3»
إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ‏: «تنها کسى را که از قرآن پیروى می کند و از رحمان در نهان می ترسد می ترسانى» «1»
مَنْ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ‏: «کسى که از خدا در نهان می ترسد» «2»
إِنَّ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ: «براى کسانی که از خدایشان در نهان می ترسند بخشش است» «3»
جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَیْبِ‏: «بهشت هاى عدنى که خداوند به بندگانش در نهان این جهان وعده فرموده است» «4»

منصب نبوت و رسالت ایجاب می کند که دارنده آن علاوه بر آنچه که مؤمنان بر آن باور دارند، داراى علم غیب گسترده تر و همه جانبه ترى باشد. آیات زیر اشاره به همین حقیقت می کنند:
وَ کُلًّا نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَکَ وَ جاءَکَ فِی هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْری  لِلْمُؤْمِنِینَ‏: «و همه این اخبار پیامبران را براى تو بیان می کنیم تا قلبت را بدانوسیله نیرومند سازیم و در اینکار موعظه و تذکرى براى مؤمنین باشد» «5».

و از همین جا است که براى پیامبرش داستان‏هاى گذشتگان را نقل کرده و بعد از بیان داستان مریم فرموده است:

ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ‏: «این از خبرهاى غیب است که به تو وحى می کنیم» «6»

و بعد از بیان داستان حضرت نوح نیز افزوده است:

تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ‏: «این از خبرهاى غیب است که بتو وحى می کنیم.» «7»

و بعد از داستان برادران یوسف نیز فرموده است:

ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ‏: «این از اخبار غیب است که بتو وحى می کنیم.» «8»

و در اینکه این مرحله از علم به غیب مخصوص به پیامبران است نه دیگران، قرآن مجید چنین تصریح می کند:

عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی  غَیْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضی  مِنْ رَسُولٍ‏: «خدا عالم به غیب است و کسى را بر غیبش آگاه نمی کند مگر پیامبرى را که پسندیده است.»

اما در عین حال باید توجه داشت که هیچ کس احاطه به علم او ندارد:وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ«1» و بشر از علم ناچیزى برخوردار است:وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا«2»

پس همه انبیاء و اولیاء و مؤمنان طبق نص قرآن مجید داراى علم غیب هستند، و براى هر کدامشان بهره مخصوصى است. اما دانش همه آنها، در هر مرحله اى که قرار داشته باشد، باز از لحاظ کم و کیف محدود و عرضى است نه ذاتى، و مسبوق به عدم است نه ازلى و براى آن ابتداء و انتهائى است نه سرمدى و از خدا گرفته شده که:

وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلَّا هُوَ: «پیش او کلیدهاى غیب است کسى از آن‏ها جز او آگاهى ندارد».
پیامبر و وارث علمش در میان امتش «3» در عمل کردن بر طبق علم غیبشان در موارد بلاها و مرگ‏ها و حوادث، و همچنین در اعلام آنها به مردم، نیازمند به اجازه و فرمان خدا هستند.
علم و عمل و اعلام آن به مردم، سه مرحله هستند که هیچ کدام از آنها ارتباط با مرحله دیگر ندارد، هیچ گاه علم به چیزى مستلزم عمل کردن به آن و یا اعلام آن به مردم نیست، و براى هر کدام از آنها جهات مقتضى و عوامل منع کننده اى است که باید مراعات گردد.
علیهذا هر چه که دانسته شود واجب العمل و گفتنى نیست.
حافظ و اصولى بزرگ امام ابو اسحق ابراهیم بن موسى لخمى مشهور به شاطبى متوفى 790 ه در کتاب ارزنده اش «الموافقات فى اصول الاحکام» جلد 2 صفحه 184 می نویسد: «اگر براى شخص حاکم از راه مکاشفه معلوم شود که این شی ء معین غصبى و یا نجس است و یا آنکه این شاهد دروغ می گوید و یا آنکه این مال ملک زید است، ولى از راه دلیل و بینه ثابت شود که مثلا مال عمرو است براى شخص حاکم جائز نیست که بر طبق مکاشفه عمل کند، پس نمی تواند تیمم کند و شاهد را نپذیرد و شهادت دهد که مال مربوط بذى الید نیست، زیرا با ظواهر، احکام دیگرى تعیین می شود و نمی توان از آن بخاطر کشف اعتماد به کشف و شهود و فراست صرفنظر نمود چنانکه نمی شود به «رؤیا» متکى بود.
و اگر چنین کارى روا بود می باید بتوان با آن احکام را اگر در ظاهر موجباتش فراهم باشد نقض کرد در صورتى که چنین کارى روا نیست.
و در روایت صحیح از رسول خدا آمده: «شما شکایت پیشم می آورید و شاید برخى از شما در بیان مقصودش گویاتر و منطقی تر از دیگرى باشد، اما من طبق آنچه که می شنوم قضاوت می کنم …» به طورى که ملاحظه می کنید: حکم را بر طبق چیزى که می شنود مقید کرده نه واقع در صورتى که بسیارى از احکامى که وسیله او اجرا، می شده از حقیقت و حق و باطل بودنش آگاهى کامل داشته است، اما هیچ گاه رسول خدا بر طبق علمش «1» عمل نمی کرده تنها طبق شنیده اش قضاوت می نموده است و این اصلى است که حاکم را از عمل کردن به علمش باز می دارد.
قول مشهورى که از «مالک» نقل شده این است که: هر گاه چند نفر عادل پیش حاکم درباره چیزى شهادت دهند اما او بداند که حق خلاف آن است بر او واجب است که بر طبق شهادت آنها عمل کند در صورتى که علم به تعمد کذب آنان نداشته باشد، زیرا اگر طبق شهادت آنها عمل نکند حاکم به علم خویش خواهد بود. و این در صورتى است که علم حاکم صد در صد از طریق عادى حاصل شده باشد نه از راه خوارق عاداتى که امور دیگرى در آن دخالت دارد.
کسى که اظهار می کند: حاکم می تواند طبق علمش قضاوت کند، نظر او درباره علمى است که از طریق عادى حاصل شده باشد نه از خوارق عادات و روى همین جهت است که رسول خدا آن را معتبر ندانسته و این خود دلیل بزرگى است.
حافظ در صفحه 187 همان کتاب چنین ادامه می دهد: گشودن این باب منجر به این می شود که ظواهر محفوظ نماند، زیرا کسى که با سبب ظاهرى قتل بر او مقرر شده عذر او هم باید ظاهرى باشد و اگر کشتن او را با امور غیبى بخواهد چه بسا خاطرها را مشوش می کند و تزلزلى در ظواهر پدید می آید در صورتى که از روح اسلام فهمیده شده که باید جلو این کار گرفته و این درب بسته شود.
آیا باب دعاوى را نمی بینى که مستند به این است که: «البینة على المدعى و الیمین على من انکر» «1» و در این قاعده کلى کسى مستثنى نشده است حتى رسول خدا درباره چیزى که خریده بود و مورد انکار قرار گرفته بود، احتیاج به بینة پیدا کرد و فرمود: «کى برایم شهادت می دهد؟ تا اینکه خزیمة بن ثابت برایش شهادت داد و شهادتش جاى دو شهادت قرار گرفت».
وقتى که رسول، طبق موازین ظاهرى عمل کند، فکر می کنى که دیگر آحاد امت چه باید بکنند؟
روى این حساب اگر بزرگترین فرد جامعه نسبت به شایسته ترین آنان ادعائى بکند قاعده همان است که گفته شد یعنى: بینه مال مدعى است و قسم مال منکر. پس اعتبارات غیبى در مورد اوامر و نواهى شرعى بی اعتبار خواهد بود.
و نیز او در صفحه 189 از همان کتاب می گوید: «وقتى که اعتبار این شرط ثابت شد پس کجا جائز است عمل بر طبق آن؟ حقیقت این است: امور جائزه یا مطلوبه اى که در آنها سعه اى هست طبق آنچه که گفته شد عمل در آنها جائز است و آن بر سه قسم است:

اول آنکه در امر مباحى باشد، مثل اینکه شخص داراى کشف و شهود، می داند که فلانى در فلان وقت می خواهد پیش او بیاید یا تصمیم او عملى خواهد شد یا نه یا آگاه است از آن اخبار و اعتقاد درست و نادرستى که در دل دارد در نتیجه خود را براى آمدنش آماده می کند و یا از آن دورى می جوید.
عمل کردن بر طبق چنین علمى در این گونه موارد براى او جائز و مشروع است چنانکه اگر درباره این امور خوابى ببیند در صورتى که مستلزم نامشروعى نباشد بر طبق آن عمل خواهد نمود.

دوم اینکه عمل کردن بر طبق آن به خاطر فائده اى باشد که از آن امید می رود، زیرا خردمند اقدام به عملى که از عاقبتش می ترسد نمی کند نهایت آن که گاهى روى عدم توجه به عاقبت کار، نتیجه ناخوش آیند پیش می آید.
کرامت چنانکه امتیازى است امتحانى هم هست تا از آن راه ببیند که چه خواهید کرد، پس اگر حاجتى باشد یا جهتى آن را ایجاب کند، مانعى نخواهد داشت و رسول خدا در موارد احتیاج، به امور پنهانى خبر می داد و معلوم است که پیامبر اکرم به تمام آنچه که می دانسته خبر نمی داده است، بلکه تنها در بعضى اوقات و طبق مقتضاى نیازمندیها از آن استفاده می فرموده است.
رسول خدا به کسانى که پشت سرش نماز می خواندند خبر داد که: آنها را از پشت سر می بیند، گفتن این مطلب به خاطر مصلحتى بوده که در اخبار آن وجود داشته است با آنکه ممکن بوده بدون آن امر و نهیشان کند.
و همچنین است سائر کرامات و معجزاتش، پس عمل امت پیامبر اکرم در این مورد از مورد نخست سزاوارتر است، لیکن با این حال به خاطر ترس از عواقب سوء از قبیل عجب و خودخواهى و غیره بیش از جواز نخواهد بود.

سوم در موردى است که از آن براى ترساندن و یا بشارت دادن مردم استفاده می شود تا خود را کاملا آماده کنند.
این صورت نیز جائز است مثل خبر دادن از وقوع چیزى در صورت نبودن چیز دیگر و یا واقع نشدن آن در صورت بودن امر آخر تا بر طبق آن عمل شود ….

پس چرا از غیب نباشد نقل داستان فرزند نوح و اخبار قوم هود و عاد و ثمود و قوم ابراهیم و لوط و ذى القرنین و خبر انبیا و رسولان گذشته؟!
و چرا از غیب نباشد آنچه را که پیامبر بطور سرى به برخى از همسرانش گفته بوده و او آن را براى پدرش افشاء کرده و هنگامى که جریان را به همسرش خبر داد او برسول خدا گفت: کى این خبر را به شما داده است؟ فرمود: خداى علیم و خبیر این خبر را بمن داده است؟! «1»
و چرا از غیب نباشد آنچه را که همراه موسى به او در تأویل چیزى را که تحمل آن را نداشت خبر داد؟! «2»
و چرا از غیب نباشد چیزى را که عیسى به امتش گفت: و خبرتان می دهم به چیزى که می خورید و در خانه تان ذخیره می کنید؟! «3»
و چرا از غیب نباشد گفته عیسى براى بنى اسرائیل: «اى بنى اسرائیل من رسول خدا به سوى شمایم توراتى که پیشرویم قرار دارد تصدیق می کنم و به آمدن پیامبرى که بعد از من می آید و نامش احمد است بشارت می دهم؟! «4»
و چرا از غیب نباشد آنچه را که خدا به یوسف وحى فرموده: تا آنان را به این امرشان که از آن غافلند، آگاهشان نمائى؟! «5»
و چرا از غیب نباشد آنچه را که آدم به فرشتگان در مورد حقائق آفرینش به فرمان خدا خبر داد؟! «1»
و چرا از غیب نباشد این بشارات فراوان که از تورات و انجیل و زبور و کتاب‏هاى گذشتگان درباره پیامبر اسلام و شمائل و تاریخ زندگانى و امتش آمده است؟!
چرا از غیب نباشد این همه خبرهاى صحیحى که از کاهنان و رهبانان و قسیسان درباره پیامبر اسلام پیش از ولادتش روایت شده است؟!
در این جا هیچ مانعى وجود ندارد که خداوند به برخى از بندگانش مقدارى از علم غیب: علم ما کان و ما یکون، علم آسمان‏ها و زمین، علم اولین و آخرین و علم فرشتگان و رسولان، تعلیم دهد، چنانکه هیچ مانعى در اینکه خداوند کسى را مقدارى از علم ظاهریش عطا کند تا ابراهیم وار ملکوت آسمانها و زمین را ببیند وجود ندارد.

در این گونه موارد، هیچ گاه تصور اینکه بنده با خدا شریک در علم غیب و یا علم ظاهرى است و لو آنکه در هر مرحله اى از آن قرار داشته باشد، نمی رود میان آنها فرق بسیار زیادى است، زیرا قیود امکانى بشرى در علم او همواره ملحوظ است، خواه متعلق علمش غیب یا آشکار باشد و نمی شود او را از این قیدها جدا نمود.
اما علم الهى به غیب یا آشکار با قیود یکتائى مخصوص به ذات واجب احد اقدس همراه است.
و همچنین است علم فرشتگان نسبت به خدا، یعنى: هر گاه خدا مثلا به اسرافیل اذن بدهد که از طریق مطالعه در لوح محفوظ که در آن بنیان همه چیز هست به اسرار آفرینش آگاهى حاصل کند به هیچ وجه با خدا شریک در علم غیب نخواهد بود و از این راه شرک لازم نخواهد آمد.

بنابراین اصلا مقایسه میان علم ذاتى مطلق و علم عرضى محدود، و علمى که چگونگى نمی پذیرد و زمان و مکان ندارد با علم محدود و مقید، و علم ازلى و ابدى با علم حادث و موقت، و علم اصیل با علم از دیگران کسب شده، غلط است چنانکه شاید علم پیامبران با دانش دیگر افراد بشر، مقایسه شود، زیرا با آنکه علم همه آن‏ها در امکان شریک است، اما به خاطر اختلاف در راه آن و خصوصیاتى که در آنها وجود دارد آن دو را از هم متمایز و جدا می سازد، بلکه نمی شود میان علم مجتهد و علم مقلد در مورد احکام شرعى اگر چه مقلد به همه آنها احاطه داشته باشد، مقایسه نمود، زیرا راه تحصیل آن دو با هم فرق زیاد دارد.

علم غیب مخصوص به خداست؟

با توجه به مطالب یاد شده، علم غیب ذاتى و مطلق بدون آنکه مقید به کم و کیف باشد مانند علم به آشکار به همین طریق مخصوص خدا و از صفات ذاتى اوست نه هر علم غیب و آشکارى.
و همین معنى نفیا و اثباتا در این آیات مبارکه منظور شده است:

قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلَّا اللَّه : «بگو: جز خدا کسانى که در آسمان و زمین قرار دارند، علم غیب نمی دانند» «1».
إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ: «خدا داناى غیب آسمان‏ها و زمین است او داناى به اسرار دل‏ها است» «2».
إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بَصِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ‏: «خدا غیب آسمان‏ها و زمین را می داند و به آنچه که انجام می دهید بینا است» «3».
ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلی  عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏: «سپس به سوى خدایى که داناى غیب و آشکار است برگردانده می شوید تا به آنچه که انجام مى- دادید خبردارتان کند» «4».
عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ‏: «او خداى داناى غیب و شهادت است او رحمان و رحیم است» «1».
ذلِکَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ‏: «این است آن خدایى که داناى آشکار و نهان، عزیز و رحیم است» «2».
عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ‏: «خداى داناى آشکار و نهان، عزیز و حکیم است» «3».
و از نوح پیامبر نقل می کند: لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لا أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ‏: «به شما نمی گویم که خزینه هاى خدا پیش من است و نه از غیب آگاهم و نمی گویم که من فرشته هستم.» «4»
و از قول پیامبرش نقل می کند: لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لَاسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ: «و اگر علم غیب داشتم بر نفع و خیرم می افزودم» «5».
و با این تفصیلى که درباره علم بیان کردیم دانسته می شود که تعارضى میان ادله کتاب و سنت در این مسأله از لحاظ نفى و اثبات وجود ندارد، بلکه هر کدام از ادله نفى و اثبات به ناحیه خاصى توجه دارد.

آنچه را که در مورد علم غیب در بعضى از ادله نفى شده غیر آن است که در بعضى دیگر اثبات شده است، و بر عکس. در بعضى از نصوص وارده از طریق اهل بیت اشاره به این دو جهت شده است مانند بیان حضرت موسى بن جعفر علیه السلام در جواب یحیى بن عبد اللّه بن حسن که عرض کرد: قربانت گردم مردم خیال می کنند که شما علم غیب دارید؟! امام در جوابش فرمود: «سبحان اللّه دستت را روى سرم بگذار بخدا قسم تمام موهاى سر و بدنم راست شده است آنگاه فرمود:
نه به خدا قسم که این جز میراثى از رسول خدا نیست.» «1»
و همچنین است دیگر صفات پروردگار که با نظیر همان صفات در آفریده ها از لحاظ اطلاق و تقیید فرق می کند، مثلا اگر عیسى علیه السلام تمام مرده ها را با اذن خدا زنده کند، یا انسان دانائى از گل به جاى پرنده اى از گل با اذن خدا بسازد، چنانکه در قرآن مجید آمده است: «از گل براى شما همانند پرنده می سازم آنگاه در آن می دمم و با اذن خدا پرنده می شود «2»» نمی توان گفت که عیسى در صفت زنده کردن مرده و آفریدن شریک شده است، باز صاحب اختیار و زنده- کننده و میراننده خدا است، دیگرى با فرمان او چنین کارى انجام می دهد، صفت او مطلق است صفت دیگران محدود.
و همچنین فرشته اى که در رحم‏ها طفل را چنانکه خدا می خواهد تصویر می کند و برایش گوش و چشم و پوست و گوشت و استخوان قرار می دهد «3»، او با خدایش در این صفات شریک نیست، خدا است که آفریننده و تصویر کننده است و اوست در رحم‏ها هر طور که بخواهد تصویر می کند.
و نیز فرشته اى که خدا به رحم می فرستد تا روزى و اجل و رفتار و مصائب و آنچه را که مربوط به خیر و شر و سعادت و شقاوت جنین است بنویسد و آنگاه روح را در او بدمد «1» او نیز شریک خدا نخواهد بود، تنها خدا است که در سلطنت شریکى ندارد و همه چیز را آفریده و تقدیر فرموده است.
و نیز «ملک الموت» با آنکه طبق نص قرآن «بگو ملک الموت که مأمور شما است جان‏هایتان را می گیرد» «2» جان‏ها را می گیرد، با این حال درست است که گرفتن جان‏ها چنانکه قرآن کریم می گوید: «خدا جان‏ها را هنگام مردن مى گیرد» «3» اختصاص به خدا داشته باشد و میراننده او باشد و ملک الموت به هیچ وجه شریک او در این امر نباشد، چنانکه درست است: نسبت گرفتن جان‏ها به فرشتگان داده شود همانگونه که قرآن کریم می گوید: آنان که بر خود ستم کرده اند فرشتگان جانشان را می گیرند «4» آنانکه با خوشى فرشتگان جانشان را می گیرند» «5».
و هیچ گونه تعارضى در میان این آیات نیست و در نسبت دادن میراندن به غیر خدا، گناه و معصیت نخواهد بود.
و نیز فرشته، طبق آفرینش مخصوصى که خدا برایش قرار داده، نمی خوابد و چرت نمی زند «1» با این حال در این صفت با خدا چنانکه خود را ستوده لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ‏«2» شریک نخواهد بود.
و اگر خدا به کسى چنان قدرتى عنایت کند که بتواند زمین مرده را زنده کند، چنین کسى شریک خدا نخواهد بود باز اوست که زمین مرده را زنده می کند.

گفتارى با قصیمى

اینک بیائید از قصیمى سؤال کنیم که: گفتار شیعه در مورد اینکه: «امامان هر گاه بخواهند چیزى را بدانند، خداوند همان را به آنان تعلیم می دهد» چه ارتباطى با شرک دارد که او نتیجه می گیرد: این گفته شیعه ملازم است با اینکه امامان با خدا در علم غیب شریک خواهند بود؟!
آخر بعد از فرض اینکه: دانش آنان با اخبار از ناحیه خدا و اعلام او خواهد بود، چگونه می توان علم آنان را با خدا یکسان دانست؟!
این نادان گمان کرده است اعتقاد به اینکه: امامان نسبت «بما کان و ما یکون» عالمند و چیزى بر آنان مخفى و پوشیده نیست، مستلزم شرک به خدا در صفت علم غیب، و تحدید دانش او و محدود کردن صفات او است، و کسى که او را محدود کند او را شمرده است و خدا منزه از آن است!! در صورتى که حقیقت نصوص کتاب و سنت در مورد اینکه جز خدا کسى علم غیب نمی داند بر او مخفى مانده است:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَرِیدٍ: «برخى از مردم درباره خدا بدون علم مجادله می کنند و از شیطان نافرمان پیروى می نمایند» «3».
و ما از او سؤال می کنیم: چگونه این شرکى که در او در مورد علم غیب امامان شیعه پنداشته بر پیشوایان اهل سنت در مورد روایت زیر پنهان مانده است؟!

درباره «حذیفة» نقل کرده اند که: رسول خدا علم ما کان و ما یکون تا روز قیامت را به او آموخته است «1». احمد امام مذهب قصیمى در مسندش جلد 5 صفحه 388 از ابى ادریس نقل می کند که او گفته است از حذیفة بن الیمان شنیدم که می گفت: «بخدا قسم من هر حادثه اى که تا روز قیامت واقع شود می دانم».
بیچاره قصیمى ندانسته که آگاهى انسان از هنگام مرگش و اختیار کردن آن در صورت تخییر میان آن و زندگى نه محال است و نه بعید از مقام با عظمت مؤمن تا چه رسد به امامان شیعه علیهم السلام.
چرا این مرد آنچه را که هممذهبانش درباره امامانشان نقل کرده و جزء فضائلشان قرار داده اند بی اطلاع و ناآگاه است؟!
آنان از ابن شهاب نقل کرده اند که گفته است «2» «ابو بکر بن ابى قحافه و حارث بن کلدة، حریره اى که براى ابو بکر بعنوان هدیه آورده بودند، می خوردند، حارث به ابو بکر گفت: اى خلیفه رسول خدا از این غذا دست بردار، زیرا در آن سم یکساله است من و تو در یک روز خواهیم مرد، او هم دست برداشت آنان همواره علیل بودند تا آن سال به آخر رسید و آنان در یک روز مردند».
و احمد در مسندش جلد 1 صفحه 48 و 51، و طبرى در ریاضش جلد 2 صفحه 74 داستان خوابى که عمر در مورد مرگش دیده بود، نقل کرده اند و میان خواب او تا روزى که به او خنجر زدند بیش از یک جمعه فاصله نشده بود.
و در کتاب ریاض جلد 2 صفحه 75 از کعب الاحبار نقل کرده که او به عمر گفته است: اى امیر المؤمنین وصیتت را بکن، زیرا تا سه روز دیگر خواهى مرد، وقتى که سه روز گذشت ابو لؤلؤ به او خنجر زد و مردم و از آن جمله کعب بر او وارد شدند، عمر گفت: حرف همان است که کعب گفته است.
روایت شده که: عیینة بن حصن فزارى به عمر گفت: مواظب باش (یعنى: محافظ داشته باش) یا عجمها را از مدینه بیرون کن، زیرا می ترسم آنان در این موضع ترا ترور کنند. و دستش را گذاشت روى آن موضعى که بعدا ابو لؤلؤ او را در آن موضع ترور کرد.
ابن ضحاک از جبیر بن مطعم نقل کرده گفته است: «با عمر در عرفه روى کوه بودیم که شنیدیم مردى می گفت: اى خلیفه! اعرابی اى از قبیله لهب از پشت سرم گفت: این صدا چیست؟ خدا زبانت را قطع کند بخدا قسم امیر المؤمنین سال آینده زنده نخواهد بود. من به او بد گفتم و ادبش کردم. هنگامى که با عمر رمى جمره می کردیم سنگ کوچکى به سر او خورد و سرش را شکست، مردى گفت: توجه داشته باش اى امیر المؤمنین! که سال آینده در این جا نخواهى توقف کرد. من توجه کردم دیدم او همان مرد لهبى است. بخدا قسم که دیگر عمر حج نکرد.
اگر تعجب می کنى شگفت‏آورتر این است که در ایام خلافت ابو بکر، مرده اى هنگام دفن از شهادت عمر خبر داده است. بیهقى از عبد اللّه بن عبید اللّه انصارى آورده که گفته است: در زمره کسانى که ثابت بن قیس را که در «یمامه» «1» کشته شده بود، دفن می کردند بودم که شنیدیم می گفت: محمد رسول خدا است، ابو بکر صدیق است، عمر شهید است و عثمان نیکوکار و رحیم است، به او نگریستیم که مرده بود!!
«قاضى» این داستان را در کتاب «الشفاء» در فصل زنده کردن مرده ها و سخنانشان، آورده است.
عبد اللّه بن سلام می گوید: در آن زمانى که عثمان در محاصره بود، پیش او رفتم و به او سلام گفتم، او گفت: مرحبا به برادرم مرحبا به برادرم، آیا به تو خبر ندهم چیزى را که دیشب در خواب دیدم؟ گفتم: چرا. گفت: رسول خدا را در این دریچه بالا مشاهده کردم، فرمود: محاصره ات کردند؟ گفتم: آرى.
فرمود: تشنه ات نگهداشته اند؟ گفتم: آرى، آنگاه دلوى از آب از بالا برایم فرستاد و از آن نوشیدم و سیراب شدم و هنوز هم برودت آن را بین سینه و کتفم احساس می کنم. آنگاه فرمود: اگر خواستى پیش ما افطار کن و اگر می خواهى بر آنان پیروزت سازم، من افطار پیش او را اختیار کردم «1».
و باز از او نقل شده که گفته است: من رسول خدا و ابو بکر و عمر را دیشب در خواب دیدم به من گفتند: شکیبا باش که فردا شب پیش ما افطار خواهى کرد.
و کثیر بن صلت از عثمان نقل کرده که گفته است: من رسول خدا را در خواب دیدم به من فرمود: تو در همین جمعه پیش ما خواهى بود «2».
ابن عمر می گوید: عثمان صبح کرد در حالى که براى مردم چنین حدیث می گفت: رسول خدا را در خواب دیدم به من فرمود: اى عثمان! فردا پیش ما افطار خواهى کرد، او فردا در حالى که صائم بود کشته شد.
محب الدین طبرى، در جلد دوم «الریاض» صفحه 127 بعد از نقل روایت یاد شده چنین می گوید: اختلاف این روایت به این جهت است که عثمان مکرر خواب دیده بوده گاهى در شب و گاهى در روز رسول خدا را در خواب دیده بوده است.
حاکم در «مستدرک» جلد 3 صفحه 203 با سندى که صحیحش می داند آورده است که: عبد اللّه بن عمرو انصارى که از یاران رسول خدا بوده، به پسرش جابر خبر می دهد که در احد کشته خواهد شد و او نخستین شهید از یاران رسول خدا است، و چنانکه گفته بود، واقع شد.خطیب بغدادى در تاریخش جلد 2 صفحه 49 از ابى الحسین مالکى آورده که او گفته است: با بهترین بافنده ها (محمد بن اسماعیل) سالیان زیادى مصاحب بودم و از او کرامات زیادى دیدم و از آن جمله این بود: پیش از هشت روز قبل از وفاتش به من گفت: من غروب روز پنجشنبه می میرم و در روز جمعه پیش از نماز دفن می شوم، زود است که آن را فراموش کنى اما فراموشش نکن.
ابو الحسین می گوید: این جریان را، تا روز جمعه فراموش کردم، در آن روز کسى به من رسید و گفت: او مرده است، رفتم تا در تشییع جنازه اش شرکت کنم دیدم مردم دارند می آیند، پرسیدم چرا برمی گردند؟ گفتند: بعد از نماز دفن خواهد شد، من به حرف آنها اعتنا نکردم رفتم ببینم چه می شود؟ رفتم و دیدم همانطور که او گفته بود، پیش از نماز دفنش نمودند. ابن جوزى نیز در «المنتظم» جلد 6 صفحه 274 این داستان را نقل کرده است.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 80

رفتن به بالا