logo-samandehi

عمر و توسعه به مسجد النبی

عبد الرزاق از زید بن اسلم نقل کرده که گفت: برای عباس بن عبد المطلب خانه ای بود در کنار مسجد مدینه پس عمر گفت: آنرا به من بفروش و خواست آنرا داخل مسجد کند، پس عباس قبول نکرد که آنرا به او بفروشد، پس عمر گفت: پس آنرا به من هبه کن، این را هم نپذیرفت، پس عمرگفت: خودت آنرا داخل مسجد کن پس قبول نکرد، پس گفت برای تو چاره ای نیست مگر اینکه یکی از این سه کار رابکنی پس نپذیرفت، گفت: پس میان من و خودت مردی را حکم و داور قرار بده پس ابی بن کعب را اختیار کرد پس شکایت را نزد او بردند پس ابی به عمر گفت من نبینم که تو آنرا از خانه اش بیرون کنی مگر آنکه او را راضی نمائی، پس به او گفت آیا این حکم و قضاوت در کتاب خدا و حدیث او دیده ای یا از سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده ای.
ابی گفت: بلکه سنتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله، عمر گفت: این کدام است، گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود که سلیمان بن داود وقتی بیت المقدس را بنا کرد هر دیواری را که بنا می کرد چون صبح می شد خراب می شد پس پسرش به او سفارش کرد که بنا نکن در حق مردی مگر آنکه آنرا راضی کنی، پس عمر او را واگذاشت و عباس بعد از این آنرا داخل مسجد کرد و توسعه به آن داد.
صورت دیگر:
ابن سعد از سالم ابی النصر رضی الله عنه نقل کرده که گفت: چون مسلمین زیاد شدند در عهد عمرمسجد بر ایشان تنگ شد پس عمر آنچه اطراف مسجد بود از خانه ها خرید مگر خانه عباس بن عبد المطلب و اطاقهای مادران مومنین همسران پیامبر را پس عمر به عباس گفت:ای ابوالفضل به درستی که مسجد مسلمین تنگ شده بر ایشان و من خریدم آنچه راکه اطراف آن بود از منازل پس توسعه داده شد به آن بر مسلمین در مسجدشان مگر خانه تو و حجره های مادران مومنین، و اما حجره های همسران پیامبر پس راهی به آن نیست و اما خانه تو پس هر چه میخواهی از بیت المال بگیر و آنرا بفروش که توسعه دهم به آن در مسجدشان، عباس گفت این کار را نمیکنم، عمر گفت: اختیار کن از من یکی از سه کار را 1- یا اینکه آنرا بفروش به هر چه میخواهی از بیت المال مسلمین، 2- و یا اینکه یک زمینی از هر جای مدینه بخواهی در اختیار تو میگذارم و برای تو از بیت المال مسلمین می سازم، 3- و یا اینکه تصدق کن بر مسلمین به آن پس توسعه داده شود به آن در مسجدشان، پس عباس گفت: نه، و نه یکی از این سه پیشنهاد، پس عمر گفت: قرار بده میان من و خودت هر کسی را که خواستی پس گفت ابی بن کعب رضی الله عنه را قاضی قرار دادم، پس رفتند پیش ابی وقصه را برای او بازگو کردند، پس ابی گفت اگر خواستید برای شما حدیثی بگویم که آنرا از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم، پس گفتند برای ما حدیث کن، پس گفت شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: که خداوند وحی کرد به داود: که برای من خانه ای بنا کن تا در آن یاد شوم پس برای او نقشه بیت المقدس را کشید پس برخورد کردند بیکی از چهار گوشه آن به خانه مردی از بنی اسرائیل پس داود از او خواست که بفروشد آنرا به او، پس قبول نکرد پس داود با خودش حدیث کرد که از او بگیرد، پس وحی شد به او: که ای داود من تو را دستور دادم که خانه ای بسازی که من در آن یاد شوم پس قصد کردی که داخل خانه من کنی غصب را و غصب از شان من نیست و اینکه فرزندان تو هم آنرا بنا نکنند گفت پروردگارا پس از فرزندان من گفت از فرزندان تو، گفت گوید عمر… گرفت اطراف لباس ابی بن کعب را و گفت من آمدم پیش تو برای چیزی پس تو آوردی به چیزی که از آن سخت تر بود هر آینه باید البته بیرون آیی از عهده آنچه که گفتی پس او را کشان کشان به مسجد آورد و بر دسته و گروهی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله نگهداشت که در میان ایشان ابوذر رضی الله عنه بود پس ابی گفت: من قسم می دهم شما را به خدا که مردی که حدیث بیت المقدس را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده وقتی که خدای تعالی امر کرد داود را که بنا کند آن خانه را برخیزد و بازگو کند پس ابوذر گفت: من شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و دیگری گفت: من هم آن را از رسول خدا شنیدم پس ابی را ول کرد، پس ابی رو کرد به عمر و گفت: ای عمر، آیا مرا متهم می سازی بر حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله، پس عمر گفت: ای ابو المنذر نه به خدا قسم من تو را بر آن متهم نساختم و لکن من ناخوش داشتم که حدیث از رسول خدا صلی الله علیه وآله ظاهر نباشد.
صورت سوم:
حاکم به اسنادش از عمر بن خطاب نقل کرده که او به عباس بن عبد المطلب گفت: که من شنیدم رسول خدا می فرمود: ما زیاد میکنیم در مسجد و خانه تو در نزدیکی مسجد است پس به ما بده آنرا که زیاد کنیم آنرا در مسجد و من برای تو زمینی و خانه ای وسیع تر از آن می دهم، عباس گفت: نمی کنم، گفت من به زور آنرا از تو میگیرم گفت این کار هم برای تو نخواهد بود پس قرار بده میان من وخودت کسی را که قضاوت کند به حق، گفت: و آن کیست؟ گفت: حذیفه بن یمان گوید: پس آمدند نزد حذیفه و قصه را برای او گفتند، پس حذیفه گفت: نزد من در این باره خبری است، گفت: چیست آن خبر؟ گفت: به درستی که داود پیامبر صلی الله علیه و آله خواست که زیاد کند در بیت المقدس و خانه یتیمی نزدیک مسجد بود پس از او خواست پس او قبول نکرد، پس تصمیم گرفت داود که آنرا به زور از او بگیرد پس خدای عز و جل به او وحی کرد که من پاک میکنم خانه ها را از ظلم و ستم برای خانه خودم گوید: پس آنرا واگذارد، پس عباس به او گفت چیزی باقی ماند، گفت نه، گفت: پس عمر داخل مسجد شد پس ناگاه دید که ناودان عباس به سمت مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله است تا آنکه آب باران از آن در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله جاری شود، پس عمر با دستش ناودان را کند و گفت این ناودان نباید جاری در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد، پس عباس به او گفت: قسم به آن کسی که محمد صلی الله علیه و آله را به حق فرستاد او این ناودان را در این مکان قرار داد و تو آنرا میکنی ای عمر! پس عمر گفت: بیا پاهایت را بگذار بر گردن من و آنرا به جای خودش بگذار پس عباس پا بر گردن عمرگذارد و ناودان را به جای اولش گذاشت سپس عباس گفت: من خانه را به تو بخشیدم که آنرا زیاد کنی در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله پس عمر آن را افزود در مسجد سپس خانه ای وسیع تر از آن در زوراء به او بخشید.
حاکم گوید: و من یافتم برای آن شاهدی از حدیث اهل شام… از سعید بن مسیب که عمر بن خطاب وقتی خواست که زیاد کند در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله نزاعی واقع شد بر خانه عباس بن عبد المطلب میان و عباس، تا پایان حدیث.
صورت چهارم:
ازعبد الله بن ابی بکر گفت: بود برای عباس خانه ای در قبله مسجد و مردم زیاد شدند و مسجد تنگ شد پس عمر به عباس گفت: تو در وسعت هستی پس این خانه ات را بده که به مسجد بیفزایم و مسجد را توسعه بدهم پس عباس قبول نکرد این را پس عمر گفت:من به تو پول میدهم و تو را راضی میکنم، گفت: نمیکنم هر آینه رسول خدا صلی الله علیه و آله بر گردن من سوار شد و با دست خودش ناودانش را درست کرد من نمیکنم، عمر گفت به زور از تو خواهم گرفت، پس یکی از دو به دیگری گفت: میان من و خودت حاکمی قرار بده پس ابی بن کعب را قاضی قرار داده و نزد او آمدند و در خانه از او اجازه خواستند پس ابی ساعتی آنها را نگه داشت آنگاه به آنها اجازه داد و گفت: من شما را معطل کردم برای این بود که کنیزم داشت سر مرا می شست، پس عمر قصه خود را برای او گفت آنگاه عباس حکایت خود را برای او بازگو کرد پس ابی گفت به پیش من علمی است از آنچه شما در آن اختلاف دارید و من البته قضاوت میکنم میان شما به آنچه شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم او را که می فرمود: به درستی که داود
چون خواست بنا کند بیت المقدس را و خانه ای برای دو یتیم بود از بنی اسرائیل در قبله مسجد پس خواست از آنها بخرد آنها حاضر نشدند پس گفت من البته آنرا از آنها میگیرم پس خداوند عز و جل وحی کرد به داود: که بی نیازترین خانه ها از مظلمه و ستمخانه من است و من حرام کردم بر تو ساخت بیت المقدس را، گفت: پس سلیمان پس آنرا بخشیدند به سلیمان، پس عمر گفت به ابی: و کیست برای من که رسول خدا صلی الله علیه و آله این را فرمود: پس ابی به عمر گفت: آیا تو گمان میکنی که من دروغ بر رسول خدا بسته ام بیرون برو از خانه ام، عمر به سوی انصار رفت و گفت: هر کدام از شما شنیده از رسول خدا صلی الله علیه و آله که چنین و چنان فرمود، گواهی دهد. پس این گفت: من و آن گفت: من؛ تا آنکه جمعی از مردان و بزرگان صحابه گواهی دادند پس چون عمر این را دانست و گفت: اما قسم به خدا اگر نبود غیر از تو هر آینه قول تو را امضاء میکردم و لیکن خواستم که تحقیق بیشتر کنم.
صورت پنجم:
بیهقی به اسنادش از ابی هریره نقل کرده گوید: وقتی عمر بن خطاب خواست که زیاد کند در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله واقع شد آن زیادی بر خانه عباس بن عبدالمطلب پس عمر خواست آنرا داخل مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله کند و عوض آنرا بدهد عباس نپذیرفت و گفت: این قطیعه و بخشش رسول خدا صلی الله علیه و آله است و اختلاف کردند پس ابی بن کعب را میان خود حاکم قراردادند و آمدند به منزل او و به او سید المسلمین میگفتند پس دستور داد برای آنها فرش و بالشتی قرار داده و بر آن نشستند در برابر او پس عمر هر چه میخواست بازگو کرد و عباس هم یاد نمود قطیعه و بخشش رسول خدا صلی الله علیه و آله را، پس ابی گفت: به درستی که خداوند عز و جل امر نمود بنده و پیامبرش داود علیه السلام را که خانه ای برای او بنا کند. گفت: ای پروردگارم و این خانه کجاست ؟فرمود: جایی که میبینی که فرشته ای شمشیرش را کشید پس آنرا دید بر صخره و قله بیت المقدس و نبود در آنجا در آنروز مگر خانه جوانی از بنی اسرائیل پس داود علیه السلام آمد نزد او پس گفت: من مامور شدم که در این مکان
خانه ای بنا کنم برای خدای عز و جل پس جوان گفت به او: خدای تو فرمان داده آنرا بدون رضای من از من
بگیری، گفت: نه، پس خدا وحی کرد به داود علیه السلام به درستی که من قرار دادم گنج های زمین را به دست تو پس او را راضی کن پس داود آمد پیش آن جوان و گفت من مامورم که تو را راضی کنم پس برای تو به آن خانه ات یک قنطار یک پوست گاو میش پر از طلاست گفت: قبول کردم ای داود و آن بهتر است یا قنطار؟ گفت بلکه آن بهتر است گفت پس مرا راضی کن، گفت: پس برای تو سه قنطار و سه پوست گاومیش پر از طلاست، گفت: پس همواره بر داود سخت میگرفت تا آنکه راضی شد از او به نه ( 9)قنطار، عباس گفت: بار خدایا من نمیگیرم برای آن ثوابی را و من آنرا تصدق کردم بر گروه مسلمانها پس قبول کرد عمر… و آنرا داخل مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله کرد.
صورت ششم:
از ابن عباس گوید: برای عباس خانه ای در کنار مسجد مدینه بود پس عمر بن خطاب گفت: بفروش آنرا یا ببخش به من آنرا تا اینکه آنرا جزو مسجد نمایم پس او نپذیرفت، پس گفت میان من و خودت مردی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله را حاکم قرار بده پس ابی بن کعب را قرار دادند پس او به نفع عباس قضاوت کرد، پس عمر گفت هیچکس از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله جری تر از تو بر من نیست، پس ابی بن کعب گفت یا ناصح تر و خیرخواه تر از من بر تو نیست آنگاه گفت: ای امیرمومنین آیا نرسیده به تو حدیث داود به درستی که خداوند عز و جل امر کرد او را به ساختن بیت المقدس پس داخل کرد درآن خانه زنی را بدون اذن او پس چون به جلوگیری مردان از آن زن رسید خدا منع کرد داود را از بناء و ساختن آن، داود گفت: ای پروردگار من اگر منع کردی مرا از ساختن آن پس آنرا در فرزندان من قرار بده، پس عباس گفت: آیا اینطور نیست که برای خود قضاوت کردی بان و مال من گردید،گفت:
آری گفت: پس من تو را گواه میگیرم که من آنرا برای خدا قرار دادم.
بلاذری گوید: چون عثمان بن عفان خلیفه شد منازلی خرید و به مسجد توسعه داد و منازل اقوامی راگرفت و برای آنها بهاء و قیمت آنرا گذارد، پس آنها نزد خانه ضجه و ناله کردند، پس گفت: جز این نیست که حکم و ملایمت من بر شما را جری کرد بر من، مثل این کار را عمر کرد قبلا پس شما اقرار کردید و راضی شدید، سپس دستورداد همه آنها را زندانی کردند تا آنکه عبد الله بن خالد بن اسید شفاعت کرد درباره ایشان پس آنها را آزاد ساخت.
و طبری و غیرآن گویند: در سنه 17 هجری عمر بن خطاب عمره کرد و مسجد الحرام را ساخت و در آن توسعه داد و بیست شب درمکه اقامت کرد و خراب کرد خانه های مردمی را از همسایگان مسجد که حاضر به فروش منازلشان نشدند و بهاء منازلشان را در صندوق بیت المال گذارد تا بعدها گرفتند.
امینی(رحمه الله)گوید: گرفتن مجموع این روایات به ما درسی می دهد که خلیفه عالم به حکم موقع توسعه دادن مسجد الحرام و مسجد النبی نبوده تا آنکه ابی بن کعب به او خبر داده و موافقت با ابی نمود در روایتش ابوذر و مردی دیگر لکن او در موقع وسعت دادن به مسجد الحرام به خلافت روایت رسیده از رسول خدا صلی الله علیه و آله عمل نمود از جایی که نمی دانست و عجیب تر از این عمل عثمان است و آن بعد از ظهور این سنت نبویه و علم به آن خانه های مردم را به زور گرفت و به مسجد افزود.الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 371
رفتن به بالا