اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۳۰ تیر ۱۴۰۳

عدم آگاهی خلیفه از قرائت های قرآن

متن فارسی

از محمد بن کعب قرظی است که عمر بن خطاب گذشت بر مردی که می خواند این آیه را “: و السابقون الاولون من المهاجرین و الانصار و الذین اتبعوهم باحسان رضی الله عنهم و رضوا عنه ” و پیش افتادگان اولی ها از مهاجرین و انصار و کسانی که ایشان را پیروی خوبی کردند خدا از ایشان راضی و آنها هم از خدا راضی هستند، پس عمر دست او را گرفت و گفت: چه کسی تو را اینطور قرائت کرد، گفت: ابی بن کعب گفت: از من جدا نشو تا او را پیش تو آورم، پس چون آمد، عمر گفت: تو این آیه را چنین قرائت کردی برای این گفت: بلی، گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی آنرا گفت: بلی، گفت: من می دیدم که ما به یک مقامی رسیده ایم که هیچکس بعد از ما به آن نخواهد رسید.
و حاکم و ابو الشیخ از ابی سلمه و محمد تیمی گفتند که عمر بن خطاب گذشت بر مردی که میخواند “: و الذین اتبعوهم باحسان” با واو پس گفت: کی تو را اینطور تعلیم کرد، گفت: ابی، پس دست او را گرفت و پیش او برد و گفت: ای ابو المنذر مرا خبر داد این مرد که تو او را اینگونه آموختی، ابی گفت: راست گفت و من آنرا هم چنین فرا گرفتم از دهان رسول خدا صلی الله علیه و آلهعمر گفت تو این چنین فرا گرفتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: آری، پس بر او تکرار کرد پس دو مرتبه در حال خشم گفت بلی به خدا قسم، نازل فرمود خدا آنرا بر جبرئیل علیه السلام (امین وحی) و نازل کرد جبرئیل بر قلب محمد صلی الله علیه و آله و از خطاب و پسرش در آن پروانه و اجازه ای نخواست، پس عمر بیرون رفت در حالی که دستهایش را بلند کرده و میگفت:الله اکبر الله اکبر و در لفظی ازطریق عمر بن عامر انصاری است، پس ابی گفت: قسم به خدا که رسول خدا صلی الله علیه و آله آنرا قرائت کرد برای ما و تو ریسمان می فروختی، پس عمر گفت: بلی، در این صورت خوب است، بنابراین ما پیروی میکنیم ابی را.
و در تعبیری: عمر قرائت کرد، و الانصار (برفع) الذین بانداختنواو که صفت برای انصار باشد تا آنکه زید بن ثابت: به او گفت: که آن با واو است، پس عمر از ابی ابن کعب پرسید پس او تصدیق کرد زید را پس عمربرگشت به این قرائت و گفت ما نمی دیدیم مگر اینکه می گفتیم ما به یک پایه ای ارتقاء نموده ایم که هیچکس با ما به آن نخواهد رسید.
و در عبارتی: پس عمر گفت: بلی بنابراین ما پیروی ابی میکنیم، و در لفظ طبری: بر این صورت ما پیروی می کنیم ابی را.
و در لفظی: به درستی که عمر شنید مردی قرائت میکرد آیه را با واو، پس گفت کی تو را چنین خواند، گفت: ابی، پس عمر ابی را خواست، پس گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله آنرا قرائت کرد برای من و تو در بقیع اسباب خورده می فروختی، عمر گفت: راست گفتی و اگر خواستی بگو که ما حاضر بودیم و شما نبودید و ما یاری کردیم و شما واگذار نمودید و ما منزل دادیم و شما بیرون کردید پس از آن عمر گفت: من می دیدم که ما به یک مقامی رسیده ام که بعد از ما کسی به آن مقام نخواهد رسید.
-2 احمد (امام حنبلی ها) در مسندش از ابن عباس نقل کرده که گفت: مردی آمد پیش عمرو گفت: گفتار ما را خورد مسعر گوید: یعنی پینگی و خواب گفت: پس عمر پرسید که تو از کجائی، پس خود را مرتب معرفی میکرد تا او را شناخت و معلوم شد او موسی است، پس عمر گفت اگر به درستی که برای آدمی یک بیابان و یا دو بیابان باشد هر آینه سومی را طلب میکند پس ابن عباس گفت و پر نمیکند شکم فرزند آدم را مگر خاک سپس می پذیرد خدا توبه کسی را که توبه کند، پس عمر به ابن عباس گفت: از چه کسی شنیده ای این را؟ گفت: از ابی، گفت: وقتی صبح شد پس بیا پیش من، گوید: پس برگشت نزد ام الفضل و این جریان را برای او بازگو کرد پس مادرش گفت: و چیست تو را و کلام نزد عمر و ابن عباس ترسید که مبادا ابی فراموش کرده باشد، پس مادرش گفت: به درستی که ابی شاید فراموش نکرده باشد، پس صبحگاه عمر آمد و شلاقش با او بود و رفتیم با هم پیش ابی، پس بیرون آمد ابی بر آنها در حالی که وضو گرفته بود و گفت از من مذی آمده بود پس آلت خود یا عورت خود را شستم (و شک از مسعر است) پس عمر گفت آیا این کافی است، گفت: بلی، گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی گفت: آری، گفت و از او پرسید از آنچه
ابن عباس گفته بود پس او را تصدیق کرد.
ودر مسند از ابن عباس روایت شده گوید: مردی آمد پیش عمر و می پرسید از او، پس شروع کرد به نگاه کردن به او و یکبار به سر او نگاه میکرد و یکبار به پای او که آیا چیزی از کسالت بر او هست پس از آن عمر به او گفت: چه اندازه مال داری؟ گفت: چهل شتر، ابن عباس گفت: پس گفتم: راست گفت خدا و پیامبر او، اگر برای این آدم دو بیابان از طلا هر آینه بیابان سومی را میخواهد و پر نمیکند درون پسر آدم را مگر خاک و خدا توبه میکند بر کسی که توبه کند، پس عمر گفت: این چیست، گفتم: این چنین ابی خواند برای من گفت پس برویم پیش او،گفت: پس آمد نزد ابی و گفت: چه میگوید این، ابی گفت: این چنین رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: آیا پس ثابت میدانی آنرا پس ثابت بدار آنرا.
و در حکایت شده از احمد، عمر گفت: در این صورت ثابت میداری در مصحف، گفت: بلی.
و ابن ضریس ازابن عباس نقل کرده که گفت: گفتم ای امیر مومنان به درستی که ابی بن کعب گمان میکند که تو ترک کرده از آیات خدا آیه ای را که ننوشته ای آنرا گفت: به خدا قسم البته از ابی میپرسم پس اگر انکار کرد هر آینه تکذیب خواهی شد، پس چون نماز صبح را خواند رفت پیش ابی و اجازه خواست از او و برای او بالشتی گذارد و گفت: این خیال میکند که تو پنداشته ای که من آیه ای از کتاب خدا را ترک کرده و ننوشته ام آن را پس گفت: که من شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود اگر برای فرزند آدم دو بیابان از مال باشد هر آینه طلب کند بیابان سوم را که اضافه
بر آنها کند و پر نمیکند شکم و درون فرزند آدم را مگر خاک و خدا می پذیرد بر هر کسی که توبه کند، پس عمر گفت: آیا آنرا بنویسم گفت: من تو را نهی نمیکنم گوید: پس مثل اینکه ابی شک کرد که بگوید از رسول خدا صلی الله علیه و آله یا قرآن نازل شده است.
-3 از ابی ادریس خولانی گفت: ابی بن کعب قرائت میکرد “: اذ جعل الذین کفروا فی قلوبهم الحمیه حمیه الجاهلیه ” هنگامی که قرار دادند کسانی که کافر شدند در دلشان حمیه و تعصب و آن حمیه جاهلیت بود و اگر شما تعصب می ورزیدید چنانچه آنها ورزیدند هر آینه مسجد الحرام ویران شده بود،پس خدا نازل فرمود سکینه و اطمینان را بر رسولش، پس این این خبر به گوش عمر رسید سخت آشفته شد و فرستاد به سوی او پس وارد بر او شد و عده ای از اصحابش را خواست که در میان ایشان زید بن ثابت بود پس گفت: چه کسی از شما سوره فتح را میخواند، پس زید خواند بر قرائت امروز ما پس عمر تند شد به او، پس ابی گفت: آیا سخن بگویم؟ گفت: بگو، گفت: هر آینه میدانی که من بودم که بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد می شدم و بر من قرائت می کردم و تو دم در بودی، پس اگر دوست داری که مردم را بیاموزم بر آنچه پیامبر ص مرا آموخت وگرنه یک حرف هم نخوانم و نیاموزم مادامی که زنده باشم، گفت: بلکه بیاموز مردم را.
و در لفظی: پس ابی گفت: قسم به خدا ای عمر تو میدانی که من حاضر میشدم و شما غایب بودید و من خوانده میشدم و شما ممنوع و محجوب بودید و چنین میکنی با من قسم به خدا که اگر دوست داری من ملازم منزلم بشوم و با هیچکس به چیزی سخن نگویم.
-4 از ابن مجلز گوید: به درستی که ابی بن کعب قرائت کرد ” من الذین استحق علیهم الاولیان ” از آن دو نفری که مستحق مال ایشان شده اند، پس عمر گفت: دروغ گفتی، ابی گفت: تو دروغگوتری، پس مردی گفت: تکذیب میکنی امیر مومنان را گفت: من سخت ترم برای بزرگداشت مقام امیر مومنان از تو، و لیکن او را تکذیب کردم در تصدیق کتاب خدا و تصدیق نکردم رهبر مسلمین را درتکذیب کتاب خدا، پس عمر گفت: راست گفت.
-5 از خرشه بن حر گفت: عمر بن خطاب با من لوح و صفحه ای دید که در آن نوشته بود “: اذا نودی للصلوه من یوم الجمعه فاسعوا الی ذکر الله ” هر گاه اعلان و اذان نماز روز جمعه شد پس کوشش کنید به سوی ذکر خدا، پس گفت: کی برای تو املا کرد و نوشت این را، گفتم: ابی بن کعب، گفت: به درستی که ابی قاری تر و خواناتر ما به نسوخ است خواند آنرا (فامضوا الی ذکر الله) بروید به سوی ذکر خدا.
از عبد الله بن عمر رسیده که گوید: نشنیدم از عمر هرگز که بخواند آنرا مگر (فامضوا الی ذکر الله) از ابراهیم نقل شده که گفت: به عمر گفتند: که ابی بن کعب میخواند (فاسعوا الی ذکر الله)، عمر گفت: ابی داناتر ماست به منسوخ میخواند (فامضوا الی ذکر الله).
ابو عبیده نقل کرده آنرا در فضائل قرانش و سعید بن منصور و ابن ابی شیبه و ابن المنذر و ابن انباری در مصاحف و عبد الرزاق و شافعی و قربانی عبد بن حیمد و ابن جریر و ابنابی حاتم و بیهقی در سنن چنانچه در الدر المنثور ج 6 ص 219 و کنز العمال ج 1 ص 285 یاد شده.
-6 از بجاله حکایت شده گوید: عمر بن خطاب عبور کرد به جوانی که در قرآنی میخواند “: النبی اولی بالمومنین من انفسهم و ازواجه امهاتهم ” پیامبر سزاوارتراست به مومنین از خودشان و همسران او مادران ایشان است و او پدر است برای آنها، پس عمر گفت: ای جوان این را پاک کن، گفت: این قرآن ابی است، پس رفت پیش او و سئوال کرد از او پس ابی به او گفت: پیامبر خدا مرا سرگرم و مشغول به قرآن میکرد، و تو را دست زدن در بازارها و دلالی کردن مشغول میکرد و تند شد بر عمر.
-7 ابی بن کعب خواند “: و لا تقربوا الزنا انه کان فاحشه و مقتا وساء سبیلا الا من تاب ” و نزدیک زنا نشوید که آن عمل زشت ومنفور و بد راهی است مگر آنکه توبه کند ” فان الله کان غفورا رحیما ” پس به راستی که خدا بخشنده و مهربان است، پس این را به عمر یادآور شدند پس آمد پیش ابی و از او سئوال کرد گفت: من آنرا از دو لب رسول خدا صلی الله علیه و آله فرا گرفتم و تو آن وقت کاری نداشتی جز دست زدن در فروختن (یعنی دلالی کردن معاملات) (ابن مردویه و عبد الرزاق آنرا نقل کرده اند مثل کنز العمال.( ج 1 ص 278)
-8 از مسور بن مخرمه روایت شده گوید: که عمر بن خطاب به عبد الرحمن بن عوف گفت: آیا ندیدی در آنچه بر ما نازل شده”: ان جاهدوا کما جاهدتم اول مره ” جهاد کنید چنانچه در اول مرتبه جهاد کردید، گفت: بیانداز آنچه از قرآن افتاده است.
-9 از از ابن عباس و عدی بن عدی از عمر نقل شده که او گفت: ما بودیم که قرائت میکردیم در آنچه میخواندیم از کتاب خدا”: ان لا ترغبوا عن آبائکم فانه کفر بکم “یا ” ان کفرا بکم ان ترغبوا عن آبائکم ” اینکه رو بر نگردانید از پدرانتان که آن کفر است به شما یا کفر است شما را اینکه رو بگردانید و اعراض کنید از پدرانتان، سپس به زید بن ثابت گفت: آیا چنین است، گفت: بلی.
-10 مالک و شافعی ازسعید بن مسیب از عمر نقل کرده اند درخطبه ای از او که گفت: حذر کنید از اینکه هلاک شوید از آیه رجم گوینده ای میگفت: ما در کتاب خدا دو حد نمی یابیم چون که رسول خدا صلی الله علیه و آله رجم و سنگسار کرد و ما هم سنگسار کردیم قسم به کسی که جانم در دست اوست اگر نبود که مردم میگفتند عمر زیاد کرد در کتاب خدا هر آینه مینوشتم (الشیخ و الشیخه فارجموهما البته) پیرمرد و پیرزن را البته سنگسار کنید چون که ما آنرا خواندیم.
و در عبارت احمد از عبد الرحمن بن عوف آمده: اگر نه این بود که گویندگان می گفتند یا سخنرانان سخنرانی میکردند که عمر… زیاد کرد در کتاب خدا چیزی که از آن نیست هر آینه آنرا همچنان که نازل شده مینوشتم.
و در تعبیر بخاری از ابن عباس است: که خداوند برانگیخت و مبعوث کرد محمد صلی الله علیه و آله را به حق و بر او نازل کرد قرآن را پس از آنچه را که خدا نازل کرد آیه رجم بود پس ما آنرا قرائت کردیم و فهمیدیم و ضبط کردیم، رسول خدا صلی الله علیه و آله سنگسار کرد و ما هم بعد از آن (زانی را) سنگباران کردیم پس من میترسم که طولانی شد زمان بر مردم که گوینده ای بگوید: قسم به خدا ما نیافتیم آیه رجم را در کتاب خدا پس گمراه شوند به ترک فضیلتی که خدا آنرا در قرآن نازل نموده و رجم در کتاب خدا سزاوار ثابت است بر کسی که زنا کرده هر گاه محصن و عفیف بود از مردان و زنان یعنی مرد زن دار و یا زن شوهردار بود هر گاه چهار شاهد گواهی دادند یا ریسمانی (میان فاعل و مفعول) انداختند که بند شد یا اقرار کردند چهار مرتبه.
ودر لفظ ابن ماجه از ابن عباس آمده: که من ترسیدم که زمام بر مردم طولانی شود تا اینکه گوینده ای بگوید: نمی بینم رجم را در کتاب خدا پس گمراه شوند به ترک واجبی از واجبات خدا بدانید به درستی که رجم و سنگسار کردن حق است هر گاه مرد همسر داشته باشد و بینه و برهان اقامه شود یا آنکه زن حامل و آبستن باشد یا اقرار کند و ما خواندیم آنرا: الشیخ و الشیخه اذا زنیا فارجموهما البته، پیرمرد و پیرزن هر گاه زنا کردند سنگسارشان کنید البته پیامبر خدا رجم کرد و ما هم بعد از آن حضرت سنگسار کردیم.
و در لفظ ابی داود است: و قسم به خدا اگر نبود که مردم بگویند عمر زیاد کرد در کتاب خدا هر آینه آنرا می نوشتم در قرآن.
و در تعبیر بیهقی: و اگر نبود کراهت من که در کتاب خدا زیاد کنم هر آینه آنرا در مصحف می نوشتم چون که من می ترسم بعد از این مردمی بیایند که آنرا نیابند پس ایمان به آن نیاورند.
امینی (رضوان الله تعالی علیه) گوید: تمام اینها روشن میکند از کم بودن علم خلیفه از ترتیل قرآن کریم واینکه آن افراد یاد شده از او اعلم وداناتر به قرآن بوده اند و جز این نیست که او را دلالی معاملات در بازار یا ریسمان فروش یا قرعه کشی مشغول کرده بود از آموختن و برای او (به قول ابی بن کعب) کاری نبود مگر دست به هم زدن در فروش و دلالی کردن.
چه میشود خلیفه را در حالیکه او پیشوا و رهبر مردم است در کتاب و سنت که پیروی میکند عقاید و آراء مردم را در کتاب خدا و در مصحف شریف محو و اثبات میکند بگفته مردم بعد از این و جدا نمیکند بین کتاب و سنت را و گوشش را به عاریه و گروه این و آن میدهد و قبول میکند از این گفته او را که ثبت کند در قرآن و رای دیگری را تصدیق میکند در انداختن و ساقط کردن چیزی از قرآن و آیاتی تحریف شده از قرآن میبیند منع میکند آنرا از داخل کردن در قرآن از ترس گفتن گویندگان و سخنرانی کردن سخنرانان، و این آن تحریفی است که آنرا نسبت به شیعه میدهند وحمله میکنند به آن بر ایشان حمله و هجوم غارت گران و چپاولگران را و حال آنکه شیعه از روز نخست پدرشان (یا از نخستین پدرشان) بیزار و منزه از این بد نامی بوده اند و محققین ازایشان اتفاق کرده اند بر نفی تحریف نفی قطعی و جدی چنانچه ما در پیش در جزء سوم ص 101 توضیح دادیم.
و چه قدر فرق است بین کسی که این مقام و کار اوست و بین کسی که تابعی بزرگوار ابو عبد الرحمن سلمی قاری که اتفاق بر وثوق و جلالت او کرده اند گوید: من ندیدم پسر مادری که قاری تر به کتاب خدای تعالی باشد از علی علیه السلام نیز گوید: ندیدم قاری تراز علی علیه السلام که قرآن را عرضه کرد بر پیامبر صلی الله علیه و آله و او از کسانی است که حفظ کرده تمام آنرا بدون شک نزد ما و به تحقیق که گذشت برخی از احادیث علم آن حضرت به کتاب ص 394 ج 1.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 428

متن عربی

 الخلیفة و القراءات

1- عن محمد بن کعب القرظی؛ مرّ عمر بن الخطّاب برجل یقرأ هذه الآیة: (وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ) «1».

فأخذ عمر بیده فقال: من أقرأک هذا؟ فقال: أُبیّ بن کعب. فقال: لا تفارقنی حتی أذهب بک إلیه، فلمّا جاءه قال عمر: أنت أقرأت هذا هذه الآیة هکذا؟ قال: نعم. قال: أنت سمعتها من رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم؟ قال: نعم. قال: لقد کنت أری أنّا رفعنا رفعة لا یبلغها أحد بعدنا.

و أخرج الحاکم و أبو الشیخ، عن أبی سلمة و محمد التیمی قالا: مرّ عمر بن الخطّاب برجل یقرأ: و الذین اتّبعوهم بإحسان- بالواو-، فقال: من أقرأک هذه؟ فقال: أُبیّ. فأخذ به إلیه فقال: یا أبا المنذر أخبرنی هذا أنَّک أقرأته هکذا. فقال أُبیّ: صدق و قد تلقّنتها کذلک من فی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم. فقال عمر: أنت تلقّنتها کذلک من رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم؟ فقال: نعم، فأعاد علیه فقال فی الثالثة و هو غضبان: نعم و اللَّه لقد أنزلها اللَّه علی جبریل علیه السلام و أنزلها جبریل علی قلب محمد صلی الله علیه و آله و سلم و لم یستأمر فیها الخطّاب و لا ابنه. فخرج عمر رافعاً یدیه و هو یقول: اللَّه أکبر، اللَّه أکبر.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 429

و فی لفظ من طریق عمر بن عامر الأنصاری: فقال أُبیّ: و اللَّه أقرأنیها رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و أنت تبیع الخیط. فقال عمر: نعم إذن فنعم، إذن نتابع أُبیّا.

و فی لفظ: قرأ عمر: و الأنصار- رفعاً- الذین بإسقاط الواو نعتاً للأنصار، حتی قاله زید بن ثابت: إنّه بالواو فسأل عمر أُبیّ بن کعب فصدّق زیداً فرجع إلیه عمر و قال: ما کنّا نری إلّا أنّا رُفِعنا رفعة لا ینالها معنا أحد.

و فی لفظ: فقال عمر: فنعم إذن نتابع أُبیّا. و فی لفظ الطبری: إذن نتابع أُبیّا.

و فی لفظ: إنّ عمر سمع رجلًا یقرأه بالواو، فقال: من أقرأک؟ قال: أُبیّ. فدعاه فقال: أقرأنیه رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و إنّک لتبیع القرظ بالبقیع. قال: صدقت و إن شئت قلت: شهدنا و غبتم، و نصرنا و خذلتم، و آوینا و طردتم، ثمّ قال عمر: لقد کنت أرانا رُفِعنا رفعةً لا یبلغها أحد بعدنا.

راجع «1» تفسیر الطبری (1/7)، مستدرک الحاکم (3/305)، تفسیر القرطبی (8/238)، تفسیر ابن کثیر (2/383)، تفسیر الزمخشری (2/46)، الدرّ المنثور (3/269)، کنز العمّال (1/287)، ذکر لفظ أبی الشیخ ثمّ حکاه عن جمع من الحفّاظ، و ذکر تصحیح الحاکم إیّاه، و فی (ص 285) نقله عن أبی عبید فی فضائله و ابن جریر و ابن المنذر و ابن مردویه، تفسیر الشوکانی (2/379)، روح المعانی- طبع المنیریّة- (11/8).

2- أخرج أحمد فی مسنده، عن ابن عبّاس، قال: جاء رجل إلی عمر فقال: أکلتنا الضبع. قال مسعر: یعنی السنة. قال: فسأله عمر: ممّن أنت؟ فما زال ینسبه حتی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 430

عرفه فإذا هو موسی، فقال عمر: لو أنّ لامرئً وادیاً أو وادیین لابتغی إلیهما ثالثاً. فقال ابن عبّاس: و لا یملأ جوف ابن آدم إلّا التراب ثمّ یتوب اللَّه علی من تاب. فقال عمر لابن عبّاس: ممّن سمعت هذا؟ قال: من أُبیّ. قال: فإذا کان بالغداة فاغدُ علیّ. قال: فرجع إلی أُمّ الفضل فذکر ذلک لها، فقالت: و ما لک و للکلام عند عمر؟ و خشی ابن عبّاس أن یکون أُبیّ نسی، فقالت أُمّه: إنّ أُبیّا عسی أن لا یکون نسی. فغدا إلیَّ عمر و معه الدرّة فانطلقنا إلی أُبیّ، فخرج أُبیّ علیهما و قد توضّأ فقال: إنّه أصابنی مذیّ فغسلت ذکری أو فرجی- مسعر شکّ- فقال عمر: أ وَ یُجزئ ذلک؟ قال: نعم. قال: سمعته من رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم؟ قال: نعم. قال: و سأله عمّا قال ابن عبّاس فصدّقه.

و فی المسند: عن ابن عبّاس قال: جاء رجل إلی عمر یسأله، فجعل ینظر إلی رأسه مرّة و إلی رجلیه أخری هل یری علیه من البؤس شیئاً، ثمّ قال له عمر: کم مالک؟ قال: أربعون من الإبل. قال ابن عبّاس: فقلت: صدق اللَّه و رسوله: «لو کان لابن آدم وادیان من ذهب لابتغی الثالث و لا یملأ جوف ابن آدم إلّا التراب و یتوب اللَّه علی من تاب».

فقال عمر: ما هذا؟ فقلت: هکذا أقرأنیها أُبیّ. قال: فمر بنا إلیه. قال: فجاء إلی أُبیّ فقال: ما یقول هذا؟ قال أُبیّ: هکذا أقرأنیها رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم قال: أ فأثبتها؟ فأثبتها.

و فی المحکیّ عن أحمد؛ قال عمر: إذاً أثبتها فی المصحف؟ قال: نعم.

و أخرج ابن الضریس، عن ابن عبّاس قال: قلت: یا أمیر المؤمنین إنّ أُبیّا یزعم أنّک ترکت من آیات اللَّه آیة لم تکتبها. قال: و اللَّه لأسألن أُبیّا فإن أنکر لتکذبنّ، فلمّا صلّی صلاة الغداة غدا علی أُبیّ، فأذن له و طرح له وسادة و قال: یزعم هذا أنّک تزعم أنّی ترکت آیة من کتاب اللَّه لم أکتبها. فقال: إنّی سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یقول: «لو أنّ لابن آدم وادیین من مال لابتغی إلیهما وادیاً ثالثاً و لا یملأ جوف ابن آدم إلّا التراب، و یتوب اللَّه علی من تاب». فقال عمر: أفأکتبها؟ قال: لا أنهاک. فکأنّ أُبیّا

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 431

شکّ أقول من رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أو قرآن منزل.

راجع «1» مسند أحمد (5/117)، کنز العمّال (1/279) نقلًا عن أحمد، و سعید بن منصور، و أبی عوانة، الدرّ المنثور (6/378).

 

3- عن أبی إدریس الخولانی، قال: کان أُبیّ یقرأ (إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجاهِلِیَّةِ

) «2» و لو حمیتم کما حموا لفسد المسجد الحرام، فأنزل اللَّه سکینته علی رسوله. فبلغ ذلک عمر فاشتدّ، فبعث إلیه فدخل علیه فدعا ناساً من أصحابه فیهم زید بن ثابت فقال: من یقرأ منکم سورة الفتح؟ فقرأ زید علی قراءتنا الیوم، فغلظ له عمر فقال أُبیّ: أ أتکلّم؟ قال: تکلّم. فقال: لقد علمت أنّی کنت أدخل علی النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم و یقرئنی و أنت بالباب، فإن أحببت أن أقرئ الناس علی ما أقرأنی أقرأت و إلّا لم أقرأ حرفاً ما حییت. قال: بل أقرئ الناس.

و فی لفظ: فقال أُبیّ: و اللَّه یا عمر إنّک لتعلم أنّی کنت أحضر و تغیبون، و أُدعی و تحجبون، و یصنع بی، و اللَّه لئن أحببت لألزمنَّ بیتی فلا أحدّث أحداً بشی ءٍ.

راجع «3» تفسیر ابن کثیر (4/194)، الدرّ المنثور (6/79) حکاه عن النسائی و الحاکم و ذکر تصحیح الحاکم له، کنز العمّال (1/285) نقلًا عن النسائی و ابن أبی داود فی المصاحف و الحاکم. ثمّ قال: و روی ابن خزیمة بعضه.

4- عن ابن مجلز، قال: إنّ أُبی بن کعب قرأ: (مِنَ الَّذِینَ اسْتَحَقَّ عَلَیْهِمُ الْأَوْلَیانِ

) «4» فقال عمر: کذبت. قال: أنت أکذب. فقال رجل: تکذّب أمیر المؤمنین؟

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 432

قال: أنا أشدّ تعظیماً لحقّ أمیر المؤمنین منک، و لکن کذّبته فی تصدیق کتاب اللَّه، و لم أُصدِّق أمیر المؤمنین فی تکذیب کتاب اللَّه. فقال عمر: صدق.

أخرجه ابن جریر الطبری «1» و عبد بن حمید و ابن عدی، کما فی الدرّ المنثور «2» (2/344)، و کنز العمّال (1/285).

5- عن خرشة بن الحرّ، قال: رأی معی عمر بن الخطّاب لوحاً مکتوبة فیه: (إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللَّهِ

) «3»؛ فقال: من أملی علیک هذا؟ قلت: أُبیّ بن کعب. قال: إنّ أُبیّا أقرأنا للمنسوخ، قرأها: فامضوا إلی ذکر اللَّه.

عن عبد اللَّه بن عمر، قال: ما سمعت عمر یقرؤها قطّ إلّا: فامضوا إلی ذکر اللَّه.

عن إبراهیم، قال: قیل لعمر: إنّ أُبیّا یقرأ: (فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللَّهِ

). قال عمر: أُبیّ أعلمنا بالمنسوخ کان یقرؤها: فامضوا إلی ذکر اللَّه.

أخرجه أبو عبید فی فضائله، و سعید بن منصور، و ابن أبی شیبة، و ابن المنذر، و ابن الأنباری فی المصاحف، و عبد الرزّاق «4»، و الشافعی «5»، و الفریابی، و عبد بن حمید، و ابن جریر «6»، و ابن أبی حاتم، و البیهقی فی السنن «7» کما فی الدرّ المنثور «8» (6/219)، و کنز العمّال «9» (1/285).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 433

6- عن بجالة، قال: مرّ عمر بن الخطّاب بغلام و هو یقرأ فی المصحف: (النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ

) «1» و هو أب لهم. فقال: یا غلام حکّها. قال: هذا مصحف أُبیّ. فذهب إلیه فسأله، فقال له أُبیّ: إنّه کان یلهینی القرآن و یلهیک الصفق بالأسواق. و أغلظ لعمر.

أخرجه سعید بن منصور، و الحاکم، و البیهقی فی السنن (7/69)، و القرطبی فی تفسیره «2» (14/126)، و حُکی عن الأوّلین فی کنز العمّال «3» (1/279).

7- قرأ أبیّ بن کعب: و لا تقربوا الزنا إنّه کان فاحشةً و مقتاً و ساءَ سبیلًا إلّا من تاب فإنّ اللَّه کان غفوراً رحیماً. فذکر لعمر فأتاه فسأله عنها. قال: أخذتها من فی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و لیس لک عمل إلّا الصفق بالبیع.

أخرجه ابن مردویه و عبد الرزّاق کما فی کنز العمّال «4» (1/278).

8- عن المسور بن مخرمة، قال: قال عمر بن الخطّاب لعبد الرحمن بن عوف: أ لم تجد فیما أُنزل علینا: أن جاهدوا کما جاهدتم أوّل مرّة؟ فإنّا لم نجدها. قال: أُسقط فیما أُسقط من القرآن.

أخرجه أبو عبید کما فی الإتقان «5» (2/42)، و کنز العمّال «6» (1/278).

9- عن ابن عبّاس و عدیّ بن عدیّ، عن عمر أنّه قال: إنّا کنّا نقرأ فیما نقرأ من کتاب اللَّه، أن لا ترغبوا عن آبائکم فإنّه کفر بکم. أو: إنّ کفراً بکم أن ترغبوا عن

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 434

آبائکم. ثمّ قال لزید بن ثابت: أ کذلک؟ قال: نعم.

أخرجه البخاری فی صحیحه «1» (10/43)، و أبو عبید کما فی الإتقان «2» (2/42).

10- أخرج مالک و الشافعی، عن سعید بن المسیّب، عن عمر فی خطبة له قال: إیّاکم أن تهلکوا عن آیة الرجم یقول قائل: لا نجد حدّین فی کتاب اللَّه فقد رجم رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و رجمنا، و الذی نفسی بیده لو لا أن یقول الناس زاد عمر فی کتاب اللَّه تعالی لکتبتها: الشیخ و الشیخة فارجموهما البتّة. فإنّا قد قرأناها.

و فی لفظ أحمد، عن عبد الرحمن بن عوف: لو لا أن یقول قائلون أو یتکلّم متکلّمون أنّ عمر زاد فی کتاب اللَّه ما لیس منه لأثبتّها کما نزلت.

و فی لفظ البخاری، عن ابن عبّاس: إنّ اللَّه بعث محمداً صلی الله علیه و آله و سلم بالحقِّ و أنزل علیه الکتاب فکان ممّا أنزل اللَّه آیة الرجم فقرأناها و عقلناها و و عیناها، رجم رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و رجمنا بعده، فأخشی إن طال بالناس زمان أن یقول قائل: و اللَّه ما نجد آیة الرجم فی کتاب اللَّه فیضلّوا بترک فضیلة أنزلها اللَّه، و الرجم فی کتاب اللَّه حقّ علی من زنی إذا أحصن من الرجال و النساء إذا قامت البیّنة أو کان الحبَل أو کان الاعتراف.

و فی لفظ ابن ماجة، عن ابن عبّاس: لقد خشیت أن یطول بالناس زمان حتی یقول قائل: ما أجد الرجم فی کتاب اللَّه فیضلّوا بترک فریضة من فرائض اللَّه. ألا و إنّ الرجم حقّ إذا أحصن الرجل و قامت البیّنة أو کان حمل أو اعتراف و قد قرأتها: الشیخ و الشیخة إذا زنیا فارجموهما البتّة. رجم رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و رجمنا بعده.

و فی لفظ أبی داود: و ایم اللَّه لو لا أن یقول الناس زاد عمر فی کتاب اللَّه لکتبتها.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 435

و فی لفظ البیهقی: و لولا أنّی أکره أن أزید فی کتاب اللَّه لکتبته فی المصحف، فإنّی أخاف أن یأتی أقوام فلا یجدونه فلا یؤمنون به.

راجع «1» مسند أحمد (1/29، 50)، اختلاف الحدیث للشافعی- المطبوع هامش کتاب الأُمّ له- (7/251)، موطّأ مالک (2/168)، صحیح البخاری (10/43)، صحیح مسلم (2/33)، صحیح الترمذی (1/299)، سنن الدارمی (2/179)، سنن ابن ماجة (2/115)، سنن أبی داود (2/230)، مسند الطیالسی (ص 6)، سنن البیهقی (8/211- 213)، أحکام القرآن للجصّاص (3/317).

قال الأمینی: کلّ هذه تکشف عن انحسار علم الخلیفة عن ترتیل القرآن الکریم و أنّ هؤلاء المذکورین أعلم منه به، و إنّما ألهاه عنه الصفق بالأسواق، أو بیع الخیط أو القرظة «2»، و لم یکن له عمل إلّا الصفق بالبیع.

و ما بال الخلیفة- و هو القدوة و الأُسوة فی الکتاب و السنّة- یتّبع آراء الناس فی کتاب اللَّه؟ و یمحو و یثبت فی المصحف بقول أُناس آخرین؟ و لم یفرّق بین الکتاب و السنّة؟ و یعیر سمعه إلی هذا و ذلک؟ و یقبل من هذا قوله: أثبتها، و یصدِّق لآخر رأیه فی إسقاط شی ء من القرآن؟ و یری آیاً محرّفة من الکتاب تمنعه عن إدخالها فیه خشیة قول القائلین و تکلّم المتکلّمین؟ و هذا هو التحریف الذی یعزونه إلی الشیعة، و یشنّون به علیهم الغارات، و الشیعة عن بکرة أبیهم براء من تلکم الخزایة، فقد أصفق المحقِّقون منهم علی نفی ذلک نفیاً باتّا کما أسلفناه فی الجزء الثالث (ص 101).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 436

و شتّان بین من هذا شأنه و بین من قال فیه التابعیّ العظیم أبو عبد الرحمن السلمی القارئ المجمع علی ثقته و جلالته: ما رأیت ابن أُنثی أقرأ لکتاب اللَّه تعالی من علیّ. و قال أیضاً: ما رأیت أقرأ من علیّ، عرض القرآن علی النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم و هو من الذین حفظوه أجمع بلا شکّ عندنا «1». و قد مرّ بعض أحادیث علمه علیه السلام بالکتاب (ص 193).