اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۰ خرداد ۱۴۰۳

غدیریه‌های ابن حماد عبدی

متن فارسی

1.
– سلطان عشق را گو: چه سازم که معشوقم جفا پیشه است، بفریادم رس!
– آتش اشتیاقى که در دل نهان دارم آشکار سازم، یا صبر و تحمل پیش گیرم؟
– اگر شعله عشق را سرپوش نهم، بی‌شک تار و پود وجودم خاکستر شود.
– جز این چاره نیست که برخى بر ملا شود و برخى پنهان، نهان داشتن تمام آلام چه مشکل است.
– درون من خالى از عشق و دلدادگى بود، شب که سر به بالش می‌نهادم آرام و قرار داشتم.
– آهو وشى دل از کفم ربود که زبان از ستایش و تمجیدش عاجز است.
– پریچهرى که الهه زیبائى در برابرش خجل و شرمسار و از مقابله او در فرار است.
– سبحان اللّه از این زیبائى و حسن بى همال، ولى شگفت میاورید که خدا حسن آفرین است.
– مرا خواند. بی‌درنگ لبیک اجابت گفتم، اگر الهه زیبائى نبود، چنین شتاب نمی‌گرفتم.
– جانم را با آنچه داشتم در پاى او ریختم، جان و مال را در پاى پریچهران ریزند.
– سى بهار، دمساز او بودم، و شبهاى تار چون خورشیدش در بر گرفتم.
– اگر دشمن، عیبجوئى کرد، و یا دوست زبان به ملامت گشود، پس گوش انداختم.
– و چون پیریم آغاز شد و سپیدى مو بالا گرفت، چونانکه شعاع خورشید تابش کند.
– روز وصل را با شب هجران بدل ساخت، و چنینم گمان نمی‌رفت.
– وصلش را جویا شدم، مرا راند، سوگند خورد که نخواهدم پذیرفت.
– گریخت، چنانکه هماورد حیدر گریخت، روز نبرد که از سم ستوران فضا تیره و تار گشت.
– روزى که با مشرکین مقابل شد، و از شمشیرش مرگ می‌بارید.
– تیغ پیچانى چون مار سپید، لغزنده چونانکه مور بر سنگ خارا لغزد.
– هنگامى که از نیام برکشد و در میدان نبرد گوید: منم حیدر! لرزه بر- کوهسار افتد.
– با همان تیغ، خاک بر دهان «مرحب» کرده به خونش کشید و «عمرو» زاده «ود». را
– با همان تیغ، ستون اسلام راست شد و آئین فطرت کمال پذیرفت.

تا آنجا که می‌گوید:
– اوست کوبنده سرها، قهرمانى که با ضرب شمشیرش، «نوفل» دلاور بخاک در غلطید.
– جبریل شگفت زده، با فریاد تکبیر و تهلیل راه آسمان گرفت: وه چه جوانمردى!

– برادر مصطفى در روز «غدیر» و همریشه‌اش، آنکه پیکر رسول را شست و در گور نهاد.
– به خاطر او خورشید بازگشت تا نمازش به وقت فضیلت باشد.
– و پس از نماز، راه مغرب گرفت چون شهابى که سوى شیطان پرتاب گردد.
– مگر احمد مختار نگفت: گاهى که بر جهاز شتران بالا رفت:
– على تنها برادر من است، و این شرافت با دستور جبرئیل امین!
– بفرمان حق، على پس از من جانشین من باشد، و وصى من که هر چه خواهد کند.
– هلا! نافرمان او نافرمان من است و نافرمان من نافرمان خدا: خداى صاحب جمال.
– هلا! او جان من است و من جان او، این است نص قرآن و وحى آسمان.
– هلا! من در میان شما چون شهر علمم و على در آن شهر، هر که خواهد راه شهر گیرد.
– هلا! او سرور شما و صاحب اختیار شماست، بهترین داور و دادگستر.
– همه گفتند: به حکومت او رضامندیم: قطع و فصل کارها و تمشیت امور ما با اوست.
– فضل دیگرى خاطر نشان سازم که شما را بس باشد، آن روز که با سپاه جانب یثرب گرفت.
– همگان از تشنگى به ستوه بودند، دیرى پدیدار شد و راهبى کامل و دانشمند.
– بانگ بر کشید و فریادش زد، راهب از بیم به خود لرزید.
– وحشتزده از بالاى دیر سرکشید. گفتش: اى پارسا در اینجا آبى هست.
– گفت: آب از کجا؟ سرزمینى سنگلاخ و کوهسارى خشک؟!
– ولى خبر آسمانى انجیل حاکى است که در این نزدیکى آبگاهى باشد با فاصله دو فرسنگ.
– و نبیندش جز پیامبرى پاک و یا جانشین او والا و برتر.
– بنام خدا. پیش رفت و جستجو کرد، راهب دیر با مراقبت و کنجکاوى پائید.
– مهار تکاور بکشید و سواران در رکابش متوقف گشتند، آتش تشنگى شرر بر جانها می‌کشید.
– فرمود: اى سواران! همین جاست، زیر گامهایتان، هر که آب خواهد فرود آید.
– پاسى نگذشت که زمین را کاویدند صخره پدیدار شد که از جاى نمی‌جنبید.
– چونان نقره صاف و سپید، گویا سوده نقره بر آن پاشیده‌اند یا طلاى ناب.
– فرمود: برکنید! همگان بکوشیدند و صخره از جاى نجنبید.
– گفتند: یا على! این صخره است صاف و لغزان، همگان خسته گشتیم و وامانده.
– دست یازید، بعد از آنکه از زین بر زمین جست و صخره را از جان برکند.
– و چون گوى چوبین به کنارى افکند، آبى سرد و گوارا پدیدار گشت.
– آشامیدند تا سیراب گشتند، صخره را بر جاى اول نهاد، نه خسته و نه درمانده.
– راهب دیر که این حال بدید، با شتاب فرود آمد و دست آن سرور ببوسید.
– در حضور همگان اسلام آورد، گفت: گمانم نامت آلى باشد. آرى چنین است.

تمام قصیده صد و چهار بیت است، تنها پنجاه بیت آن در اینجا نقل شد.

2- ابن حماد غدیریه دیگرى در ثناى امیر المؤمنین سروده است، از آن جمله:
لعمرک یا فتى یوم الغدیر              لانت المرء اولى بالامور

– بجان خودت سوگند، اى جوانمرد «غدیر»! که توئى آزاد مرد، سالار و سرور.
– توئى برادر مصطفى برترین خلائق، و هم جان او در مباهله با خصم.
– توئى همریشه با رسول و داماد پاکش: پدر شبر و شیر.
– تو آن آزادمردى که به دنیا ارج ننهادى، آرى على در این ویژگى یکتاست.
– چشمه‌اى جوشان از دل کوه سر برآورد، به سان گردن شتر.
– مغنى با شتاب آمدش: مژده باد اینک آب خروشان! فرمودش بشارت به وارثان.
– بخدا سوگند که آنرا وقف کردم: سبیل! در راه کردگار، عزتمند با اقتدار.
– می‌فرمود: اى دنیاى پست! دیگرى را بفریب که من مفتون نخواهم گشت.
– با همسرش فاطمه در برابر آزارها صبورى گرفتند و به والاترین پاداش صابران رسیدند.
– ام ایمن گفت: «نیمروزى» هنگام استراحت، بدیدار زهرا شدم.
– پیش رفتم، شگفتا! دست آسیا ناله کنان می‌چرخید، فاطمه ناپیدا.
– بر در حجره شدم، با دلهره و اضطراب به در کوفتم، پاسخى نداد.
– نزد مصطفى شرفیاب گشتم و آنچه دیده و شنیده باز گفتم.
– فرمود: سپاس پروردگار که این نعمت گرانبار به دخترم بخشیده زهراى بردبار.
– خدایش خسته و کوفته یافت، سنگینى خواب را بر او غالب ساخت. وه چه پر منت.
– «فرشته‌اى بر دست اسیا موکل فرمود تا گندمش آرد نمود» خرم و شادمان بازگشتم.
– همو بود که با فرمان حق عقد او با زهراى پاک‏طینت در آسمانها برگزار شد:
– کابین او خمس زمین مقرر گشت، از منابع طبیعى و آنچه بر آن روید و زاید.
– على است سالار مردان، و زهرا، سرور زنان و اینهم والاترین کابین.
– دو فرزندش شبیر و شبر بر همه خلائق فزون آمدند، این است لطف کردگار.
– دوستى آنان را، پاداش مصطفى ساخت در برابر مزد رسالت و تبلیغ احکام.

بیان:
در این قصیده، به پاره‌اى از مناقب امیر المؤمنین علیه السلام اشاره کرده است:

از جمله «حدیث مؤاخات و برادرى» که در جلد سوم ص 112- 125 گذشت، و هم داستان مباهله که على به منزله جان شریف رسول خدا نامبردار شده. «1»

و از جمله «حدیث چشمه ینبع» است، ابن سمان در کتاب «موافقه» حدیث را تخریج کرده و محب الدین طبرى در «ریاض النضره» ج 2 ص 228، از او نقل کرده.
عمر در دوران خلافت زمین ینبع را در اختیار على نهاد، على زمین دیگری هم در کنار آن خریدارى کرده و در آن چشمه حفر کرد، در ضمن کندوکاو، ناگهان آب جوشان و خروشانى به پهناى گردن شتر بیرون جست، على در کنارى خستگى می گرفت، کارگرش مژدگانى آورد، فرمود: به وارثان مژده دهید. و آنگاه به عنوان صدقه جاریه در راه خدا سبیل کرد. «1»

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه ج 2 ص 260 می‌نویسد: در خبر است که مردى از راه رسید و بدو گفت: مژده باد که در زمین شما چشمه خروشان سر برآورد! فرمود: بشر الوارث! بشر الوارث! تکرار می‌کرد که به وارث مژده برید. بعد آن زمین را بر فقراء وقف فرمود و همان لحظه وقفنامه را برنگاشت.
حموى در معجم البلدان ج 8 ص 256 و سمهودى در وفاء الوفاء ج 2 ص 393 و نیز دیگران به صدقات جاریه امیر المؤمنین در ینبع اشاره کرده‌اند.

و از جمله سخن آن سرور است که فرمود:
«یا دنیا غرى غیرى»
جمعى از حافظان حدیث اسناد آنرا در کتاب خود آورده‌اند، چنانکه در ج 2 ص 287 کتابمان الغدیر گذشت.

و از جمله حدیث «دست آسیا» است جمعى از حافظان حدیث از زبان ابى ذر- غفارى آورده‌اند، گفت: رسول خدا او را در پى على فرستاد، دید در خانه على آسیائى می‌چرخد و چرخاننده پیدا نیست، رسول را خبر برد، فرمود: اى اباذر! ندانسته‌اى که خدا را فرشتگانى است که در پهنه گیتى روانند، مأمور گشته‌اند که آل محمد را یارى دهند؟ «2»

و از جمله حدیث ازدواج صدیقه کبرى است که شرح آن در جلد 2 ص 315- 319، ج 3 ص 20 گذشت.

و از جمله نزول آیه مودت است که تفصیل آن در جلد 2 ص 306- 311 یاد شده است.

3- غدیریه سوم در مدح امیر المؤمنین علیه السلام
– خدا را خشنود کن و شیطان را خشمناک، تا به روز حشر، رضوان الهى دریابى.
– دوستى خود را براى آنان که ولاءشان از جانب خدا فرض گشته، خالص ساز.
– خاندان پیامبر، محمد سرور جهانیان، آنکه نزد خداى، والاترین جایگاه دارد.
– گروهى که دین و دنیا به وجود آنان قوام گرفته، چون ارکان دنیا و دین‏اند.
– گروهى که اخلاص در محبتشان مایه امان و ایمنى از مخاوف باشد.
– گروهى که طاعت آنان طاعت حق. و نافرمانیشان نافرمانى خداى رحمان است.
– آنان خود راه مستقیم خدایند و دوستى آنان، روز حشر، در ترازوى عمل گرانبار.
– خدایشان به خاطر آزمایش خلائق، محک حق و باطل و تشخیص ضلالت و هدایت ساخت.
– بنیان شریعت را با مراقبت نگهبان گشته، دروغ و بهتان را از ساحت آن زدوده‌اند.
– قرآن مجید، طاعت آنان را بر تمام خلائق حتم و مسجل ساخت، از قرآن بشنو!
– حدیث و خبر متواتر گشت که محمد رسول حق، ما را به دوستى و رعایت آنان سفارش کرد.
– رسولى که ریک بیابان در کف دستش ثناخوان گشت تا گواه رسالت او باشد.
– رسولى که خداوند قرآن مجید را بر او نازل کرد تا بر همه علوم حجت و برهان گردد.
– آنکه «روز غدیر» وصى خود را به جهانیان معرفى کرد تا اساس ایمان کامل شود.

– کیست که فضیلت «روز غدیر» ویژه اوست، و کس انکار نتواند کرد؟
– کى است خورنده مرغ بریان که افتخار آن قابل تردید و کتمان نیست؟
– کى است که بر کوه حرى میوه بهشتى تناول کرد و خدایش انارى به هدیه فرستاد؟
– آنکه خداى آسمانها سوره هل أتى در ثنایش نازل کرد و حور و غلمان پاداش نهاد.
– آنکه احمد مرسل از مکارم او پرده برداشت، مکارمى که خدا بهیچ بشرى عطا نفرمود.
– آنکه جز نجیب زاده دوستش نگیرد، مادرى نجیب که حق شوهر شناخت و فرمان حق برد.

4- و در غدیریه دیگرى، ویژه این عید سعید چنین سروده است
یا عید یوم الغدیر           عد بالهنا و السرور

– (اى روز غدیر اى روز سعید! هر ساله درآى، با عیش و سرور)
– اى روز غدیر! در نیمروز تو گشت، على سالار و امیر.
– صبحگاهان جبرئیل امین فرود آمد از جانب خداى به زمین.
– گفت: اى احمد والاپایگاه، فرود آى در کنار این آبگاه.
– فرمان خلافت برسان و گرنه فرمانهاى دگر نیابد سامان.
– بی‌درنگ فرود آورد همگان و خود بر شد بر جهاز شتران.
– گفت: فرمان از جانب خداى در رسید، خداى لطیف و خبیر.
– که على را جانشین خود سازم در کنار این غدیر.
– پذیرفتند: بیعت کردند، از این رو در جهانیان باشد بی‌نظیر.
– پیشواى پیشوایان است، سالار صغیر و کبیر.
– راهى است به رشد و صلاح، پرتوى چیره بر آفتاب منیر.
– حجت الهى است پس از من، بر کافر بدسکال.
– از پس او بدرهاى تابان به شمار ماههاى سال.
– نامهاى آنان در میان قرآن، فراوان خوانند حافظان.
– در دفتر موسى و عیسى مسطور و هم مکتوب در زبور.
– هماره در لوح محفوظ، می‌درخشد در میان سطور.
– فرشتگان الهى به زیارت آن روند، وه چه کتیبه رخشان؟!
– خداى را گواه گرفت و هم جمع حاضران را که فرمان حق بگذاشت.
– آنگاه سالار غدیر را بخواند و على از میان انبوه برخاست.
– با دست پیمان بستند و با دل به مخالفت برخاستند.
– خداى داند، چه کینه‌ها در سینه‌ها نهفتند.

5- و غدیریه دیگر باز هم در ستایش امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه
– على عالى، جز برادرش محمد، در جهان همتا ندارد «1»
– جان خود را برخى او کرد و در بسترش خوابید، آنگاه که قریش بدو روى آوردند.
– در «طائف» خلوت کرد و با او به راز نشست، یاران حاضرش گفتند:
– خلوتت با على به درازا کشید؟ بپاسخ گفت و حق گفت:
– من رازى نداشتم، خداى عزتمند آگاه با او راز گفت:

– و در «غدیر خم» فرمود على بعد از او جانشین و سالار است.
– در خانه همگان را به مسجد بست، جز او، سینه‌ها از کینه پر جوش شد.
– از هر ناهنجارى درباره على زبان نکشیدند، و بدخواهى آغاز کردند.
– فرمود: «شما از على چه میخواهید؟ خدا خود شنوا و بیناست.
– من راه شما را به مسجد مسدود نکردم، خداى مقتدر چنین فرمود.
– اى یاران! من فرمان حق بردم، خداى مهربان و غفور».
– این ویژگى گواه است که على از هر آلایشى پاک است.

6- و در قصیده دیگرى که روز غدیر را یاد کرده و على را ثناخوان گشته چنین سروده
– خداى به احمد فرمود: رسم خلافت را به قریش ابلاغ کن، من ترا نگهبان از دشمنانم.
– اگر این فرمان ابلاغ نکنى، ابلاغ فرامین دگر بی‌ثمر است.

– حاجیان را در «غدیر خم» منزل داد، على را آورد و همگان را بخواند.
– دست او را برافراشت، چنانکه حاضران دیدند و شناختند.
– وه چه گرامى آنکه دستش افراشته شد، چه گرامى آنکه دستش بیافراشت.
– فرمود: و همگان ساکت و خاموش سخن او می‌شنیدند:
– هلا! این برادر من است و وصى بر حق، عهد گزار و وام پرداز.
– هلا! هر که من سالار اویم، این سالار اوست، گواه باشید.
– خداى مهرورزد با هر که على را سالار گیرد و خشم گیرد با هر که او را دشمن بدخواه گردد.
– حدیثى از جابر «1» رسیده است، که مؤمنین را با مهر على آزمون می‌نمودیم.
– هر که على را دوست بود، مؤمن می‌شناختیم، و منافقان معرف خود بودند-
– با دشمنى على، هلا! مرگ بر آنها! از جان ما چه می‌خواهند!
– این سخن همه انصار است، سخن عارف آزمون.
– با دشمنى على، منافقین را آزمودیم و نفاقشان را بر ملا کردیم.

7- باز هم قصیده دیگر در ثناى امیر المؤمنین و یاد غدیر خم، از جمله:

– روز غدیر در تاریخ اسلام، شریفترین و گرامیترین روزهاست.
– روزى که خدا، پیشواى ما را معرفى فرمود، وصى پیامبر، پیشواى پیشوایان.
– پیامبر، بر جهاز شتران، دست على را بر افراشت و فرمود به همگان:
– هر که را من سالار و سرپرستم، على سالار و سرور است، این وحى داناى عزتمند است.
– این وزیر من است در زندگى، و پس از مرگ جانشین و قائم مقام.
– کردگارا! آنکه به سالارى او گردن نهد، بدو مهرورز، و آنکه به دشمنى خیزد مبغوض دار.
– هجوم آوردند براى بیعتى که اکمال دین و اتمام نعمت الهى در آن بود.

8- قصیده دیگرى هم در یاد روز غدیر، سروده، از آن جمله:
– خواستى نصوص امامت را ابطال و اجماع صحابه را تأیید کنى.
– آیا براستى سخن رسول نشنیدى که روز غدیر، به چه آئین طنین افکند؟
– هلا! این سالار شماست، طاعتش بجان بپذیرید. واى بر نافرمان!
– بدو گفت: توئى برادر من، چونانکه هارون برادر موسى بود، و او خرم گشت.
– بدو گفت: توئى دروازه شهر دانشم، هر که خواهد بهره یاب گردد.
– و شما را گفت: على بهترین داور شماست، و شما بدادگرى هر کس گردن نهادید.
– هنگام تبلیغ سوره براءت، خدا پیشواى امت را معرفى کرد. فریبت ندهند.
– در قرآنش، جان رسول نامیده روز مباهله، وه چه با خشوع آمد.
– آن روز که میان یاران، برادرى استوار نمود، او را به برادرى خود سرافراز فرمود.
– آن روز که مرغ بریان به انتظار بماند و پیامبر حق، خدا را با زارى بخواند:
– پروردگارا! برانگیز آنکه به درگاهت محبوبتر است تا در کنارم بر این سفره نشیند.
– نیایش پیامبر به پایان نرسید که على آمد و باز گردید.
– سه نوبت، و آخر بار، در را بکوفت و از جاى برکند.

– پیامبرش فرمود: در آى! که دیر آمدى اى اصلع.
– گفت: اینک سومین نوبت است که آمدم و خادمت عذر آورد.
– با خشم به خادم نگریست: از چه برادرم را باز گرداندى؟
– بکیفر این کردار، پیشى فاحشى بر صورت او نمودار گشت در میان ابرو.
– حال، از چه برگزیدید، جز آنرا که خدایتان برگزید و بپرورید.
– کجا با این نصوص برابر آید، اجماع کینه‌وران جاه طلب؟

9- قسمتى از قصیده دیگر که در ثناى حیدر سروده
– سؤال کردى از «حیدر» و مرا مشکل افتاد، پاسخ این سؤال در حد من نیست.
– خدایش همنام خود على نامید، از این رو در مقام و رتبه، سر به فلک سائید.
– خدایش از جهانیان برگزید، و بر شاهراه حقیقت چون علم هدایت برکشید.
– روز غدیر، براى او، پیمان طاعت گرفت، پیمانى استوار و زفت.
– و آن روز که مصطفى در میان اصحاب عقد برادرى بست، وصى او برادر و همتا گشت.
– دامن حقیقت را از لوث ضلال و حیرت شست، از این‏رو پاى بر فرق جوزا نهاد.
– فرشتگان آسمانش، حیدر فاروق نام کردند، بفرمان ذو الجلال.
– پیش از همگان، رسالت احمد را از جان و دل تصدیق نمود- از این رو نامش صدیق بود.
– اگر دیگران مدعى این اسامى و القاب‏اند، باید که گواه موثقى آرند.
* به حدیثى اشاره دارد که در جلد دوم ص 312- 314 و جزء سوم ص 187، بدین مضمون گذشت که على صدیق این امت و فاروق آنان است.

10- باز هم قصیده دیگر
– اى تک سوار صحرا که شترت سبکبال و تازان می‌رود، و اشتیاق پیشاپیش آن.

– خدا را، چه کامیابى عظیمى نصیبت گشت، هر که سوى نجف آید حاجاتش رواست.
– پرتو انوارش بر جان دلت بتابد و فروغ ولایتش دمیدن گیرد.

– مزارى که مشعل فروزان هدایتش در بر است، و پرچم علم و طهارتش بر در.
– مزارى که نسیم خوشبویش دلیل زائران است و نور تابانش راهبر آنان.
– مزارى که عرصه آن بوستان دلاویز مؤمنین است و دلهایشان مشتاق آن سامان.
– مزارى که در آن رضوان و آمرزش جاى گرفته و هم ایمان و فضیلتى که انتظار توان برد.
– مزارى که فرشتگان عالم بالا به طواف آن احرام بندند و مناسک زیارت در آن جمع یابند.
– برخى با خضوع، در برابر فضل آن مقام بپاخاسته و برخى در سجود و رکوع.
– به آرامگاهش که فرا رسیدى خاک آن در ببوس، با قلب خاشع و اشک ریزان.
– بگو: درود بر تو اى سالار آزادگان که کردارم بر او نمایان و سخنم را شنواست.
– شرفیاب گشتم تا دیدارت کنم، سلام گویم و شرط ولایت بجاى آرم، اى صاحب اقتدار.
– باشد که روز رستاخیز شفیعم باشى، هواى توام در دل بود که سویت شتابان گشتم و این عشق تو است که شفیع درگاهت ساخته‌ام.
– شگفتا از این کوران که نور ولایتت نبینند، با آنکه چون خور درخشان و تابان است.
– گویا، آنچه را مهیمن عزیز در قرآن فرا خوانده، نشنیده‌اند و درنیافته‌اند.
– نه این است که پیروى راهنماى هدایت شایسته‌تر است، همانکه نجات- بخش است؟
– مگر او همان حصارى «1» نیست که میان منافق و مؤمن حجاب شود، و دروازه دارد که نالایقان را با گرز آتشین برانند؟
– همان دروازه که داخل آن رحمت الهى است و بیرونش شکنجه رسوا؟
– نابخردانه، راه رشد و صلاح را پس از پیامبرشان ترک گفتند و در گمراهى سر خورده تباه شدند-
– آنکه از افتخارات آزادگى دم زند، کجا تواند با او برابر شود که در کودکى بر جهانیان سرور گشت.
– بخدا سوگند! وصى پیامبر، در اثر خوارى از پاى ننشست، آنها خوارتر از این بودند.
– بلکه می‌خواست حجت الهى بر آنان تمام و در دنیا و آخرت رسواى همگان باشند.
– روز غدیر، با او راه خیانت گرفتند و بیعت او را ضایع گذاشتند.
– اى فرمانده بهشت و دوزخ! به عشقت سوگند، سوگندى راست که از دل مؤمن پاک خیزد.
– توئى «صراط مستقیم» بر گذرگاه دوزخ، اى على ما را در پناه خود گیر!
– برستاخیز، جام آب حیات، خنک و گوارا در دست تو است، دوست را سیراب و دشمن را محروم سازى.
– کلید دوزخ و بهشت در دست تو است، این یک در آتش سوزان و آن یک را در بوستان جاى دهى.
– من عشق تو را در دل کاشتم، هر کسى آن درود عاقبت کار که کشت.

11- باز هم غدیریه در ستایش امیر المؤمنین
– على در بارگاه خداوندگارش گرانقدر و والاست، گرچه ملامت سرگشتگان فراوان است.
– على دستاویز محکم الهى است، هر کس بدان چنگ یازد، از گسستن باک ندارد.
– چه شبهاى تار، سرگرم راز و نیاز، و چه روزهاى گرم سوزان روزه دار؟
– در چه گردابهاى مرگ خیزى که فرو رفت و چه ارکان دینى که بر افراخت؟
– از این رو پیامبرش از جهانیان ببرادرى بر کشید، وه چه بهره شایان و چه رستگارى؟
– و روز غدیر، بر همگانش میر و سالار نمود، و از آن پیش امامى بود مقتداى انام.

– در پیکار «بدر» سرهاى دلیران را کند، چونانکه شاهین تیز چنگال سر از تن جوجگان.
– صاحب افتخار «روز خیبر» و آن پرچمى که مرد سیاه چرده با رسوائى شکست بازآورد.
– فرمود: فردایش به مردى سپارم که لبیک گویان حق و حرمت آن نگهدارد.
– فرمود: پرچم مرا برگیر، و مردانه راه خیبر پیش گیر، تا پرچم من در دست تو است، بیم هزیمتش نیست.
– امیر المؤمنین دامن مردى به کمر زد و با پرچم رسول رهسپر گشت، نصرت الهى پیشاپیش آن.
– در دژ را برکند و کنارى فکند، و دشمنان را شربت مرگ چشانید.
– مرحب خیبرى که قهرمان دلیران بود. بخون کشید، و دماغ یهودیان را به خاک مالید.
– از او پرس که در «سلع» «1» چه کرد و چه دمارى از روزگار «عمرو» برآورد آنگاه که آتش جنگ شعله‌ور بود.
– و دلهاى دلیران می‌طپید و زبانها از ترس در کام نمی‌جنبید.
– در برابرش کسى قد مردانگى افراشت که با شمشیر تیز، پردگیان او را در ماتم گذاشت.
– فرمود: اى على! توئى که پس از من با تأویل قرآن با سرکشان پیکار خواهى کرد:
– از این رو، با «ناکثین» که عهد او در جمل شکستند، جنگید. روز صفین از «قاسطین» دمار کشید.
– و در روز «نهروان» خون «مارقین» بریخت، و سرها از پیکرها فرو ریخت.

12- باز هم غدیریه در ثناى امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه

– مهر مرتضى اندوخته این جهان است و هم فرداى من.
– شاه خوبان، سالار جهانیان، در غدیر خم براى ابد.
– آن روز که به دستور حق، دست‏ها کشیده و با او پیمان بستند.
– همتاى مصطفى در شرف و مقام، نه بیش و نه کم.
– «جنب اللّه» در کتب آسمانى، و دیدبان یکتاى صمد.
– مادر گیتى مانندش نزاید، نه. و نه زائید.
– آنکه روز نبرد، غبار غم از چهره‌ها زدود: روز «بدر» و «احد».
– و روز «خیبر» و یهود بنى نضیر، همین سان، و در کوه «سلع» خندق بلد
– هاى و هوى جنگ که بالا گیرد، با قلبى آرام و استوار.
– دلاوران یاوه گردند از بیم شیرمرد، یکه‌سوار.
– جانها به لب آمده در گرو نفسها و نفسها به شمار.
– از هیبت وصولتش نعره‌ها خاموش، گویا دیارى نیست در میان.
– تنها چکاچک شمشیر است که بر کله خود نوازد یا بر درع و خفتان.

عبدى، شاعر مورد نظر، غدیریه‌هاى فراوانى دارد، که باز هم برخى بیاید و از بقیه صرف نظر می‌گردد.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 197

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 197

32- ابن حمّاد العبدی

– 1-

          ألا قُل لسلطانِ الهوى کیف أعملُ             لقد جار من أهوى و أنتَ المؤمّلُ‏

             أَ أُبدی إلیک الیوم ما أنا مضمرٌ             من الوجدِ فی الأحشاءِ أم أتحمّلُ‏

             و ما أنا إلّا هالکٌ إن کتمتُهُ             و لا شکّ کتمانُ الهوى سوف یقتلُ‏

             فخذ بعضَ ما عندی و بعضٌ أصونُهُ             فإن رمتُ صونَ الکلّ فالحالُ مشکلُ‏

             لقد کنتُ خلواً من غرامٍ و صبوةٍ             أبِیتُ و ما لی فی الهوى قطُّ مدخلُ‏

             إلى أن دعانی للصبابةِ شادنٌ             تحیّرُ فیه الواصفون و تذهلُ‏

             بدیعُ جمالٍ لو یَرى الحسنُ حسنَه             لقرَّ اختیاراً أنّه منه أجملُ‏

             فسبحانَ من أنشاه فرداً بحسنِهِ             فلا تعجبوا فاللَّهُ ما شاء یفعلُ‏

             دعانی فلم ألبث و لبّیتُ عاجلًا             و ما کنت لولا ذلک الحسنُ أعجلُ‏

             بذلتُ له روحی و ما أنا مالکٌ             و فی مثله الأرواحُ و المالُ تُبذَلُ‏

             و صرتُ له خِدناً ثلاثینَ حجّةً             أُعانق منه الشمسَ و اللیلُ ألیلُ‏

             بسمعیَ وَقرٌ إن لحا فیهِ کاشحٌ             کذاک به عن عذلِ من راح یعذلُ‏

             إلى أن بدا شیبی و لاحَ بیاضُهُ             کما لاح قرنٌ من سنا الشمس مسدلُ‏

             و بدّل وصلی بالجفا متعمِّداً             و ما خلتُه للهجرِ و الصدّ یفعلُ‏

             فحاولته وصلًا فقال لیَ ابتدئ             و إلّا یمیناً إنّه لیس یقبلُ‏

             و فرَّ کما من حیدرٍ فرَّ قرنُهُ             و قد ثار من نقعِ السنابکِ قسطَلُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 198

         غداةَ رأتهُ المشرکون و سیفُهُ             بکفّیه منه الموتُ یجری و یهطلُ‏

             حسامٌ کصلّ الریمِ فی جنباتِهِ             دبیبٌ کما دبّت على الصخرِ أنملُ‏

             إذا ما انتضاه و اعتزى وسطَ مأزقٍ             تزلزل خوفاً منه رضوى و یذبلُ‏

             به مرحبٌ عضّ الترابَ معفّراً             و عمرو بن ودٍّ راح و هو مجدّلُ‏

             و قام به الإسلامُ بعد اعوجاجه             و جاء به الدین الحنیف یُکمّلُ‏

 

إلى أن یقول فیها:

          هو الضاربُ الهاماتِ و البطلُ الذی             بضربتِهِ قد ماتَ فی الحالِ نوفلُ‏

             و عرّجَ جبریلُ الأمینُ مصرِّحاً             یکبِّرُ فی أُفق السما و یهلّلُ‏

             أخو المصطفى یومَ الغدیرِ و صنوُهُ             و مُضجِعُهُ فی لحدِه و المغسِّلُ‏

             له الشمس رُدّت حین فاتتْ صلاتُهُ             و قد فاته الوقتُ الذی هو أفضلُ‏

             فصلّى فعادتْ و هی تهوی کأنّها             إلى الغربِ نجمٌ للشیاطین مُرسَلُ‏

             أما قال فیهِ أحمدٌ و هو قائمٌ             على منبرِ الأکوار و الناسُ نُزّلُ ( «1»)

             علیٌّ أخی دون الصحابةِ کلِّهم             به جاءنی جبریلُ إن کنتَ تسألُ‏

             علیٌّ بأمرِ اللَّه بعدی خلیفةٌ             وصیّی علیکم کیف ما شاء یفعلُ‏

             ألا إنّ عاصیهِ کعاصی محمدٍ             و عاصیه عاصی اللَّه و الحقُّ أجملُ‏

             ألا إنّه نفسی و نفسیَ نفسُه             به النصُّ أنبا و هو وحیٌ منزّلُ‏

             ألا إنّنی للعلمِ فیکمْ مدینةٌ             علیٌّ لها بابٌ لمن رام یدخلُ‏

             ألا إنّه مولاکمُ و ولیّکمْ             و أقضاکمُ بالحقِّ یقضی و یعدلُ‏

             فقالوا جمیعاً قد رضیناه حاکماً             و یقطعُ فینا ما یشاءُ و یوصلُ‏

             و یکفیکمُ فضلًا غداةَ مسیرِهِ             إلى یثربٍ و القومُ تعلو و تسفلُ‏

             و قد عطشوا إذ لاحَ فی الدیرِ قائمٌ             لهم راهبٌ جمُّ العلوم مکمّلُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 199

         فناداه من بُعدٍ و أعلا بصوتِهِ             فکاد على خوفٍ من الرعبِ ینزلُ‏

             فأشرف مذعوراً فقال: فهل ترى             بقربِکَ ماءً أیّها المتبتِّلُ‏

             فقال و أنّی بالمیاهِ و أرضُنا             جبالٌ و صخرٌ لا ترامُ و جندلُ‏

             و لکنّ فی الإنجیلِ أنّ بِقُربِنا             على فرسخینِ لا محالة منهلُ ( «1»)

             و لم یَره إلّا نبیٌّ مطهّرٌ             و إلّا وصیٌّ للنبیِّ مفضّلُ‏

             فسار على اسمِ اللَّهِ للماءِ طالباً             و راهبُ ذاک الدیر بالعین یأملُ‏

             فأوقفَ و الفرسانُ حول رکابِه             و نارُ الظما فی أنفسِ القومِ تشعلُ‏

             فقال لهم یا قومِ هذا مکانکُمْ             فمن رامَ شربَ الماءِ للحفرِ ینزلُ‏

             فما کان إلّا ساعةً ثمّ أشرفوا             على صخرةٍ صمّاء لا تتقلقلُ‏

             لُجینیّةً مَلْساً کأنّ أدیمَها             أُذیب علیها التبر أو ریفَ منخلُ‏

             فقال اقلبوها فاعتزوا عند أمرِهِ             على ذاک کُلّا و هی لا تتجلجلُ‏

             فقالوا جمیعاً یا علیُّ فهذه             صفاتٌ بها تعیا الرجال و تذهلُ‏

             فمدّ إلیها ما انحنى فوق سرجِهِ             یمیناً لها إلّا غدت و هی أسفلُ‏

             و زجَّ بها کالعود فی کفِّ لاهبٍ             فبان لهم عذبٌ من الماء سلسلُ‏

             فأوردهم حتى اکتفوا ثمّ عادها             على الجبِّ لا یعیا و لا یتململُ‏

             فلمّا رآها الراهبُ انحطَّ مسرعاً             لکفّیهِ ما بین الأنام یُقبِّلُ‏

             و أسلم لمّا أن رأوا هو قائلٌ             أظنّک آلیّا و ما کنت أجهلُ‏

 

القصیدة (104) أبیات

– 2-

من قصیدة یمدح بها أمیر المؤمنین- صلوات اللَّه علیه-:

          لَعمرُکَ یا فتى یومِ الغدیرِ             لأنت المرءُ أولى بالأمورِ

             و أنت أخٌ لخیرِ الخلقِ طرّا             و نفسٌ فی مباهلةِ البشیرِ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 200

         و أنت الصنوُ و الصهرُ المزکّى             و والدُ شبّرٍ و أبو شبیرِ

             و أنت المرءُ لم تحفلْ بدنیاً             و لیس له بذلک من نظیرِ

             لقد نبعتْ له عینٌ فظلّتْ             تفورُ کأنّها عنقُ البعیرِ

             فوافاه البشیرُ بها مغذّا             فقال علیُّ أبشر یا بشیری‏

             لقد صیّرتُها وقفاً مُباحاً             لوجهِ اللَّهِ ذی العزِّ القدیرِ

             و کان یقولُ یا دنیای غرّی             سوای فلستُ من أهلِ الغرورِ

             و صابرَ مع حلیلتِهِ الأذایا             فنالا خیرَ عاقبةِ الصبورِ

             و قالت أمُ أیمنَ جئتُ یوماً             إلى الزهراءِ فی وقتِ الهجیرِ

             فلمّا أن دنوتُ سمعتُ صوتاً             و طحناً فی الرحاءِ بلا مُدیرِ

             فجئتُ البابَ أقرعُهُ نغوراً             فما من سامعٍ لیَ فی نغوری‏

             فجئت المصطفى و قصصتُ شأنی             و ما أبصرتُ من أمرٍ زعورِ

             فقال المصطفى شکراً لربٍ             بإتمام الحَباء لها جدیرِ

             رآها اللَّهُ مُتعَبةً فألقى             علیها النوم ذو المنِّ الکثیرِ

             و وکّل بالرحا مَلَکاً مُدیراً             فعدتُ و قد ملئتُ من السرورِ

             تزوّجَ فی السماءِ بأمر ربّی             بفاطمةَ المهذّبةِ الطهورِ

             و صیّر مهرها خمسَ الأراضی             بما تحویه من کَرَمٍ و خیرِ

             فذا خیرُ الرجال و تلک خیرُ             النساءِ و مهرُها خیر المهورِ

             و إبناها الأُلى فضلوا البرایا             بتنصیصِ اللطیفِ بها الخبیرِ

             و صیّر ودّهم أجراً لطه             بتبلیغِ الرسالةِ فی الأجورِ

 

بیان: فی هذه القصیدة إیعاز إلى جملة من فضائل أمیر المؤمنین علیه السلام، منها:

حدیث المؤاخاة الذی أسلفناه فی (3/112- 125)، و قصّة المباهلة و أنّه فیها

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 201

نفس النبیّ الأقدس بنصّ من الکتاب ( «1»).

و منها: حدیث نبعة العین، أخرجه الحافظ ابن السمّان فی الموافقة، و عنه محبّ الدین الطبری فی ریاضه ( «2») (2/228): أنّ عمر أقطع علیّا ینبع، ثمّ اشترى أرضاً إلى جنب قطعته فحفر فیها عیناً، فبینما هم یعملون فیها إذ انفجر علیهم مثل عنق الجزور من الماء، فأُتی علیٌّ فبُشِّر بذلک، فقال: بشِّروا الوارث ثمّ تصدّق بها ( «3»).

و قال ابن أبی الحدید فی شرحه ( «4») (2/260):

 

جاء فی الأثر: أنّ أمیر المؤمنین علیه السلام جاءه مخبرٌ فأخبره أنّ مالًا له قد انفجرت فیه عینٌ خرّارةٌ یبشِّره بذلک. فقال: بشِّر الوارث، بشِّر الوارث- یکرّرها- ثمّ وقف ذلک المال على الفقراء، و کتب به کتاباً فی تلک السا عة.

و إلى صدقات أمیر المؤمنین فی ینبع أشار الحموی فی معجم البلدان ( «5») (8/256)، و السمهودی فی وفاء الوفاء ( «6») (2/393) و غیرهما.

و منها:

قوله علیه السلام: «یا دنیا غرّی غیری» أخرجه جمعٌ من الحفّاظ کما مرّفی (2/319).

و منها: حدیث طحن الرحا بلا مدیر. أخرجه الحفّاظ بلفظ أبی ذرّ الغفاری، قال: أرسله رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم ینادی علیّا، فرأى رحىً تطحن فی بیته و لیس معها

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 202

أحد، فأخبر النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم بذلک فقال: «یا أبا ذر، أما علمت أنّ للَّه ملائکةً سیّاحین فی الأرض قد وُکّلوا بمعاونة آل محمد صلى الله علیه و آله و سلم» ( «1»).

و منها: حدیث زواج الزهراء الصدّیقة، ذکرناه فی (2/315- 319 و 3/20).

و منها: أنّ ودّ آل محمدأجر رسالته صلى الله علیه و آله و سلم، و قد مرَّ تفصیله فی (2/306- 311).

– 3-

من قصیدة فی مدح أمیر المؤمنین علیه السلام:

          أرضِ الإلهَ و أسخطِ الشیطانا             تُعطَ الرضا فی الحشرِ و الرضوانا

             و امحض ولاءَک للذین ولاؤهمْ             فرضٌ على من یقرأ القرآنا

             آلُ النبیّ محمدٍ خیرُ الورى             و أجلّهم عند الإله مکانا

             قومٌ قوامُ الدینِ و الدنیا بهمْ             إذ أصبحوا لهما معاً أرکانا

             قومٌ إذا أصفى هواهم مؤمنٌ             یُعطى غداً ممّا یخافُ أمانا

             قومٌ یطیعُ اللَّهَ طائعُ أمرِهمْ             و إذا عصاهُ فقد عصى الرحمانا

             و همُ الصراطُ المستقیمُ و حبُّهمْ             یومَ المعادِ یثقِّلُ المیزانا

             و اللَّهُ صیّرَهمْ لمحنةِ خلقِهِ             بین الضلالةِ و الهدى فرقانا

             حفظوا الشریعةَ قائمین بحفظِها             ینفون عنها الزورَ و البهتانا

             و أتى القرانُ بفرضِ طاعتهمْ على             کلِّ البریّةِ فاسمعِ القرآنا

             و توالتِ الأخبارُ أنّ محمداً             بولائهم و بحفظهم أوصانا

 

***

          من سبّحت فی کفّه بیضُ الحصى             لیکونَ ذاک لصدقِهِ تبیانا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 203

         من أنزلَ اللَّهُ الکتابَ علیه فی             کلِّ العلومِ لیغتدی برهانا

             من بلّغ الدنیا بنصبِ وصیِّهِ             یومَ الغدیرِ لیکملَ الإیمانا

             من ذا له یومَ الغدیرِ فضیلةٌ             إذ لا تطیقُ لفضلِهِ جحدانا

             من آکلُ الطیرِ الذی لم یستطعْ             خلقٌ له جَحْداً و لا کتمانا

             من آکلُ القطفِ الجنیّ على حرىً ( «1»)             و إلیه أهدى ربّه رمّانا

             من فیه أنزل هل أتى ربُّ العُلى             و جزاه حورَ العین و الولدانا

             من نصَّ أحمدُ فی مزایاه التی             لم یُعطِها ربُّ العلى إنسانا

             من لا یوالیه سوى ابنُ نجیبةٍ             حفظت أباه و راعت الرحمانا

 

القصیدة (27) بیتاً

– 4-

یمدح أمیر المؤمنین- صلوات اللَّه علیه- یوم الغدیر:

          یا عیدَ یومِ الغدیرِ             عُد بالهنا و السرورِ

             ففیک أضحى علیٌّ             أمیرَ کلِّ أمیرِ

             غداةَ جبریلُ وافى             من السمیعِ البصیرِ

             و قال یا أحمدُ انزل             بجنبِ هذا الغدیرِ

             بلّغ و إلّا فما کن            – ت قائماً بالأمورِ

             فأنزلَ الجمعَ کُلّا             ثمّ اعتلى فوق کورِ

             و قال قد جاءَ أمرٌ             من اللطیفِ الخبیرِ

             بأن أقیمَ علیّا             خلیفةً فی مسیری‏

             فبایعوه فما فی ال            – ورى له من نظیرِ

             إمامُ کلِّ إمامٍ             مولىً لکلِّ کبیرِ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 204

         بابٌ إلى کلّ رشدٍ             نورٌ علا کلّ نورِ

             و حجّةُ اللَّهِ بعدی             على الجَحودِ الکفورِ

             و بعده الغرّ منه             فَهُمْ کعدّ الشهورِ

             أسماؤهم فی المثانی             کثیرةٌ للذکورِ

             فی صُحفِ موسى و عیسى             مکتوبةٌ و الزبورِ

             ما زال فی اللوح سطراً             یلوح بین السطورِ

             تزور أملاک ربّی             منهُ لخیرِ مزورِ

             و أشهد اللَّه فیما             أبدى و کلّ الحضورِ

             فقام من حلَّ خُمّا             من بین جمّ غفیرِ

             و بایعوه بأیدٍ             مخالفاتِ الضمیرِ

             و اللَّهُ یعلم ماذا             أخفوا بذاتِ الصدورِ

 

– 5-

و له یمدحه- صلوات اللَّه علیه-:

          ما لعلیّ سوى أخیهِ             محمدٍ فی الورى نظیرُ ( «1»)

             فَداهُ إذ أقبلت قریشٌ             إلیه فی الفرش تستطیرُ

             و کان فی الطائفِ انتجاه             فقال أصحابُه الحضورُ

             أطلتَ نجواک من علیٍّ             فقال ما لیس فیه زورُ

             ما أنا ناجیتُهُ و لکن             ناجاه ذو العزّةِ الخبیرُ

             و قال فی خمّ إنّ علیّا             خلیفةٌ بعده أمیرُ

             و کان قد سدّ بابَ کلٍّ             سواه فاستغرت الصدورُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 205

         و أکثروا القول فی علیٍّ             بذا و دبّت له الشرورُ

             فقال ما تبتغون منه             و هو سمیعٌ لهم بصیرُ

             ما أنا أوصدتُها و لکن             أوصدها الآمرُ القدیرُ

             یا قوم إنّی امتثلتُ أمراً             أوحاه لی الراحمُ الغفورُ

             فکان هذا له دلیلًا             بأنّه وحده الظهیرُ

 

– 6-

و له من قصیدة کبیرة فی مدحه- صلوات اللَّه علیه-:

          و قال لأحمد بلّغ قریشاً             أکن لک عاصماً ان تستکینا

             فإن لم تُبلغِ الأنباءَ عنّی             فما أنت المبلّغَ و الأمینا

             فأنزل بالحجیجِ غدیرَ خمّ             و جاء به و نادى المسلمینا

             فأبرزَ کفَّه للناس حتى             تبیَّنها جمیعُ الحاضرینا

             فأکرمْ بالذی رُفِعتْ یداه             و أکرم بالذی رفعَ الیمینا

             فقال لهم و کلُّ القومِ مُصغٍ             لمنطقِهِ و کلٌّ یسمعونا

             ألا هذا أخی و وصیُّ حقّ             و موفی العهد و القاضی الدیونا

             ألا من کنت مولاه فهذا             له مولىً فکونوا شاهدینا

             تولّى اللَّهُ من والى علیّا             و عادى مبغضیه الشانئینا

 

***

          و جاء عن ابن عبد اللَّه ( «1») أنّا             به کنّا نمیزُ المؤمنینا

             فنعرفهم بحبّهمُ علیّا             و أنّ ذوی النفاقِ لَیُعرَفونا

             ببغضهمُ الوصیَّ ألا فبُعداً             لهم ماذا علیهم ینقمونا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 206

         و ممّا قالت الأنصارُ کانت             مقالةَ عارفین مجرّبینا

             ببغضهمُ علیّ الهادی عرَفنا             و حقّقنا نفاقَ منافقینا

 

– 7-

من قصیدة له یمدحه- صلوات اللَّه علیه-:

          یومُ الغدیر لأشرفُ الأیّامِ             و أجلُّها قدراً على الإسلامِ‏

             یومٌ أقامَ اللَّهُ فیه إمامَنا             أعنی الوصیَّ إمامَ کلِّ إمامِ‏

             قال النبیُّ بدوحِ خمّ رافعاً             کفَّ الوصیِّ یقولُ للأقوامِ‏

             من کنتُ مولاه فذا مولىً له             بالوحی من ذی العزّة العلّامِ‏

          هذا وزیری فی الحیاة علیکمُ             فإذا قضیتُ فذا یقوم مقامی‏

             یاربّ والِ من أقرَّ له الولا             و انزل بمن عاداه سوءَ حِمام‏

             فتهافتت أیدی الرجالِ لبیعةٍ             فیها کمال الدین و الإنعامِ‏

 

– 8-

من قصیدة له یمدحه علیه السلام:

          ترومُ فسادَ دلیلِ النصوصِ             و نصراً لإجماعِ ما قد جمعْ‏

             أ لم تستمعْ قولَه صادقاً             غداةَ الغدیرِ بماذا صدعْ‏

             ألا إنّ هذا ولیٌّ لکمْ             أطیعوا فویلٌ لمن لم یُطِعْ‏

             و قال له أنت منّی أخی             کهارونَ من صنوِهِ فاقتنعْ‏

             و قال له أنت بابٌ إلى             مدینة علمی لمن ینتجِعْ‏

             و قال لکم هو أقضاکمُ             و کلٌّ لمن قد مضى متّبعْ‏

             و یومَ براءةَ نصَّ الإلهُ             جلَّ علیه فلا تختدعْ‏

             و سمّاه فی الذکرِ نفسَ الرسولِ             یومَ التباهلِ لمّا خشعْ‏

             و یومَ المواخاةِ نادى به             أخوک أنا الیوم بی فارتفعْ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 207

         و یومَ أتى الطیر لمّا دعا             النبیُّ الإلهَ و أبدى الضرعْ‏

             أیا ربِّ إبعثْ أحبَّ الأنامِ             إلیک لنأکلَ فی مجتمعْ‏

             فلم یستتمَّ النبیُّ الدعاءَ             إلّا و قد جاء ثمّ ارتجعْ‏

             ثلاثَ مرارٍ فلمّا انتهى             إلى الباب دافعهَ و اقتلعْ‏

             فقال النبیُّ له ادخل فقد             أطلتَ احتباسَک یا ذا الصلعْ‏

             فخبّرهُ أنّه قد أتى             ثلاثاً ودافعه من دفعْ‏

             فقطّبَ فی وجه من ردّه             و أنکر ما بأخیه صنعْ‏

             و وارثَهُ بَرَصاً فاحشاً             فظلّ و فی الوجهِ منه بقعْ‏

             ففیمَ تخیّرتمُ غیرَ من             تخیّره ربُّکم و اصطنعْ‏

             و کیف تعارضُ هذی النصوص             بإجماع ذی الحقد أو ذی الطمعْ‏

 

– 9- و له من قصیدة فی المدیح:

          یا سائلی عن حیدرٍ أعییتنی             أنا لستُ فی هذا الجوابِ خلیقا

             اللَّهُ سمّاه علیّا باسمهِ             فسما علوّا فی العلى و سموقا

             و اختاره دون الورى و أقامَهُ             عَلماً إلى سُبلِ الهدى و طریقا

             أخذ الإلهُ على البریّةِ کلِّها             عهداً له یومَ الغدیرِ وثیقا

             و غداة واخى المصطفى أصحابَهُ             جعلَ الوصیَّ له أخاً و شقیقا

             فرقَ الضلالَ عن الهدى فرقى إلى             أن جاوزَ الجوزاءَ و العیّوقا

             و دعاه أملاکُ السماءِ بأمرِ من             أوحى إلیهم حیدرَ الفاروقا

             و أجاب أحمدَ سابقاً و مصدِّقاً             ما جاء فیه فُسمّی الصدّیقا

             فإذا ادّعى هذی الأسامی غیرُه             فلیأتِنا فی شاهدٍ توثیقا

 

أشار إلى ما مرّ فی (2/312- 314 و 3/187) من أنّ علیّا هو صدّیق هذه

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 208

الأمّة و فاروقها بنصّ صحیح ثابت من النبیّ الأعظم صلى الله علیه و آله و سلم.

– 10-

من قصیدة له یمدحه- صلوات اللَّه علیه-:

          یاراکباً أُجُداً ( «1») تخبُّ و توضع ( «2»)             فى سرعةٍ و الشوقُ منها أسرعُ‏

             للَّهِ ما أخطاک من رجلٍ له             عند الغریّ لبانةٌ لا تمنعُ‏

             یُجلى علیک من الهدایةِ مشرقٌ             و من الإمامةِ و الولایةِ مطلعُ‏

             جدثٌ به نورُ الهدى مستودعٌ             فی ضمنه العلَمُ البطینُ الأنزعُ‏

             جدثٌ یدلّ علیهِ طیبُ نسیمِهِ             قبلَ الورودِ و ضوءُ نورٍ یلمعُ‏

             جدثٌ ربیعُ المؤمنین بربعِهِ             فقلوبُهمْ أبداً لهُ تتطلّعُ‏

             جدثٌ به الرضوانُ و الغفرانُ وال             إیمانُ و الفضلُ الذی تتوقّعُ‏

             جدثٌ تحجُّ إلیه أملاکُ السما             إذ فی جوانبِهِ المناسکُ أجمعُ‏

             بعضٌ قیامٌ خاضعون لفضله             أبداً و بعضٌ ساجدون و رکّعُ‏

             فإذا وصلتَ إلیهِ فالثمْ تربَهُ             فی مدمعٍ یجری و قلبٍ یخشعُ‏

             و قلِ السلامُ علیک یا مولىً یرى             عملی و یشهدُ ما أقولُ و یسمعُ‏

             إنّی قصدتُکَ زائراً و مسلّماً             و موالیاً یا من یضرُّ و ینفعُ‏

             لتکون لی یوم القیامة شافعاً             و هواک یقدمُنی إلیک و یشفعُ‏

             عجباً لعُمیٍ عن ولاک و نورُه             کالشمسِ طالعةً تضی‏ءُ و تسطعُ‏

             فکأنّهم لم یسمعوا ما قاله             فیک المهیمنُ فی الکتابِ و لم یَعوا

             أولیس من یهدی إلى الحقّ الذی             یُنجی أحقّ بالاتّباعِ فیتبعُ‏

             أولم یک السورَ الذی أضحى له             بابٌ و فیه للمحاول مقمعُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 209

         و البابُ باطنُه المغیّبُ رحمةٌ             لکنّ ظاهرَهُ العذابُ الأفظعُ‏

             ترکوا سبیلَ الرشدِ بعد نبیَّهم             سفهاً و تاهوا فی العمى و تسکّعوا

             أنّى ینال مفاخرٌ فخر امرئٍ             ساد البریّةَ و هو طفلٌ یرضعُ‏

             و اللَّهِ ما قعدَ الوصیُّ لذلّةٍ             عنهم فإنّهمُ أذلُّ و أوضعُ‏

             لکنْ أرادَ بأن یُقیمَ علیهمُ ال            – حُجَجَ التی أسبابُها لا تُدفعُ‏

             غدروا به یومَ الغدیرِ و لم یفوا             و لعهدِهِ المسؤولِ منهم ضیّعوا

             یا قاسمَ النیرانِ أقُسِمُ صادقاً             بهواکَ حلفةَ مؤمنٍ یتشیّعُ‏

             أنت الصراطُ المستقیمُ على لظىً             و إلیک منها یا علیُّ المفزعُ‏

             و الحوضُ حوضُک فیه ماءٌ باردٌ             فی البعثِ تسقی من تشاءُ و تمنعُ‏

             و لک المفاتحُ أنت تُسکِنُ ذا لظىً             یصلى و هذا فی الجِنانِ یُمتّعُ‏

             إنّی زرعتُ هواک فی أرضِ الحشا             و المرءُ یحصدُ فی غدٍ ما یزرعُ‏

 

– 11-

 

من قصیدة له یمدح أمیر المؤمنین علیه السلام:

          علیٌّ علیُّ القدرِ عند مَلیکِهِ             و إن أکثرتْ فیه الغواةُ ملامَها

             و عروتُه الوثقى التی من تمسّکتْ             یداهُ بها لم یخشَ قطُّ انفصامَها

             فکم لیلةٍ لیلاءَ للَّهِ قامها             و کم ضحوةٍ مسجورةِ الحرِّ صامَها

             و کم غمرةٍ للموتِ فی اللَّهِ خاضَها             و أرکانِ دینٍ للنبیّ أقامَها

             فواخاه من دونِ الأنامِ فیالَها             غنیمةَ فوزٍ ما أجلَّ اغتنامَها

             و ولّاه فی یومِ الغدیرِ على الورى             فأصبح مولاها و کان إمامَها

             هو المختلی فی بدر أرؤسَ صِیدِها             کما تختلی شهبُ البُزاةِ حَمامَها ( «1»)

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 210

         و صاحبُ یومِ الفتحِ و الرایةِ التی             برجعتها أخزى الإله دَلامَها ( «1»)

             فقال سأعطیها غداً رجلًا بها             مُلبّا یُوفّی حقّها و ذمامَها

             و قال له خُذ رایتی و امضِ راشداً             فما أنا أخشى من یدیک انهزامَها

             فمرَّ أمیرُ المؤمنینَ مشمِّراً             برایتِهِ و النصرُ یسری أمامَها

             و زجّ ببابِ الحصنِ عن أهلِ خیبرٍ             و سقى الأعادی حتفَها و حمامَها

             و جدّل فیها مرحباً و هو کبشُها             و أوسعَ آنافَ الیهودِ ارتغامَها

             و سل عنه فی سلعٍ و عن عظمِ فعلِهِ             بعمروٍ و نارُ الحربِ تذکی اضطرامَها

             و أفئدةُ الأبطالِ ترجفُ هیبةً             و قد أخفتَ الرعبُ الشدیدُ کلامَها

             فقام إلیه من أقامَ بسیفِهِ             حلائلَهُ ثکلى تطیلُ التدامَها ( «2»)

             و قال على تأویلِ ما اللَّهُ منزلٌ             تُقاتلُ بعدی یا علیُّ طِغامَها

             فقاتلَ جیشَ الناکثین لعهدِهمْ             و أثکلَ یومَ القاسطین شآمَها

             و أجرى بیوم المارقین دماءَهم             و أخلى من الأجسامِ بالسیفِ هامَها

 

– 12-

من قصیدة له یمدحه- صلوات اللَّه علیه-:

          ولاءُ المرتضى عُدَدی             لیومی فی الورى و غَدی‏

             أمیرُ النحل مولى الخل            – قِ فی خُمٍّ على الأبدِ

             غداةَ یبایعون المر             تضى أمراً بمدِّ یدِ

             شبیهُ المصطفى بالفض            – ل لم ینقص و لم یزدِ

             و جنبُ اللَّه فی الکتبِ             و عینُ الواحدِ الصمدِ

             فلن تلدَ النسا شبهاً             له کَلّا و لم تلدِ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 211

         مجلّی الکربِ یومَ الحر             بِ فی بدرٍ و فی أُحدِ

             و خیبرَ و النضیر کذا             و سل عن خندقِ البلدِ

             إذ الهیجاءُ هاجَ لها             بقلبٍ غیرِ مرتعدِ

             ترى الأبطالَ باطلةً             لخوفِ الفارسِ الأسدِ

             فأنفسُهمْ مودّعةٌ             لهمْ بتنفّس الصعدِ

             و قد خفتوا لهیبتِهِ             فلستَ تحسُّ من أحدِ

             فلم تسمعْ لغیرِ البی            – ضِ فوق البیضِ و الزردِ ( «1»)

 

و لشاعرنا العبدی غدیریّات أخرى، یأتی بعضها و نصفح عن بعضها.