اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۳ اسفند ۱۴۰۲

غدیریه بشنوی کُردی

متن فارسی

غدیریه بشنوى کردى، در گذشته بعد از سال 380

– به یقین روز غدیر به چشم خود دیدند و فرا گرفتند سخن رسول خدا را آشکار:
نه چنین است که من بر تمام شما سرورم و از همگان واپیشتر؟ گفتند: چرا اى سرور جن و انس.
براى خطابه بر چوبهاى منبر برشد و با صداى بلند و رسا پیش خواند.
حیدر را، و همگان زبان در دهان گرفته فروتن و آرام دل بودند، برخى پشت سر و برخى پیش رو.
على لبیک گویان پیش آمد و چهره‌اش چون قرص ماه بر شاخه سرو می‌درخشید.
رسول خدا خوش آمد گفت و او را در کنار خود جاى داد. آرى آن پاک مرد همتاى مصطفى گشت.
بازوى او را بالا برد و در حالیکه فریادش به نزدیک و دور می‌رسید فرمود:
على برادر من است که بین من و او جدائى نیست، چونان که هارون نسبت به موسى بن عمران کلیم خداوند.
او وارث علم من است و جانشین بعد از من بر امتم، هر گاه روح از بدنم مفارقت جوید.
پس اى پروردگار من! هر که على را دوست گیرد، او را دوست گیر، و دشمن گیر هر که او را دشمن گیرد و خشم گیر بر هر که بدو کینه ورزد.

و در قصیده دیگر گوید:
آیا این سخن راست و حدیث مشهور را وانهم که در روز «غدیر خم» احمد مصطفى به خطابه برخاست و فرمود:
آیا من سرور شما نیستم؟ على هم مانند من سرور شماست، پس او را دوست گیرید. من آنچه واجب بود، ادا کردم.

و این شعر دیگرش:
روز «غدیر» براى دوستان على عید است و «ناصبیان» شرافت آنرا منکراند.
روزى که در سپهر برین به عنوان «عهد معهود» جشن گرفته شود.
و جشن روى زمین نمونه‌اى از جشن آسمانى است، اگر قلدرها سر باطاعت نهند و حسودان از اخلال گرى دست کشند.

ابو عبد اللّه حسین بن داود کردى بشنوى، چنانکه ابن شهر آشوب در «معالم العلماء» می‌نویسد: از شعرائى است که علنا به ستایش و ثناى اهل بیت زبان گشوده و نداى ولایت در داده است. گواه این شهامت او، اشعار فراوان و مشهورى است که از جمله در سراسر کتاب «مناقب» سروى (ابن شهر آشوب) پراکنده است.

در این صورت باید گفت که: بشنوى از پرچمداران میدان بلاغت و فصاحت، و یکى از شعراء بزرگ امامیه است که براى نشر ادب و فضیلت بپاخاسته.
از جمله اشعار او که گواه مذهب اوست:
بپروردگارم سوگند که بعد از رسول مختار، به دامن دوازده جانشین او چنگ زده‌ام.
زندگى خود را وقف آن خاندان پاک کرده‌ام که از میان خاندانهاى قریش هواخواه دین‏اند.

 و هم این شعر دیگرش:
اى کسی که به نادانى منصب خلافت را از ابى الحسن باز می‌گردانى، دروازه شهر، به روى جاهلان گشوده نخواهد گشت.
آنهم شهر علم که دانش طلبان از ورود بدان شهر ناگزیراند. آرى مسؤلیت متوجه دانشوران است.
سرور و هم سرپرست جهانیان اوست، چنانکه از جانب خداوند عرش، بر زبان جبرئیل گذشت.

و یا این شعر دیگرش:

– آنکه نالایقى را بر والائى مقدم شناسد، به خداى خود خیانت ورزیده، من به خاطر نالایقى پست، به خداى خود خیانت نخواهم کرد.

اشعار دیگرش که بزودى ذکر می‌شود، گواه این است که در تشیع مایه‌اى عمیق دارد و در دوستى اهل بیت، با اخلاص، و جز به سادات ائمه توجهى ندارد، پس او را «شاعر اهل بیت» باید خواند، و اینکه می‌گویند «شاعر بنى مروان» بوده، آن چنان که در «کامل» ابن اثیر ج 9 ص 24 آمده، منظور، سلاطین «دیار بکر» از خواهر زادگان «باذ» کردى است.
سر سلسله آنان، ابو على بن مروان بود که بر مناطق تحت اشغال خالویش مسلط شد و بعد از کشته شدن، برادرش «ممهد الدوله» به سلطنت رسید، و بعد از کشته شدن او، برادر دیگرش: ابو نصر، و سلطنت ابو نصر از سال 420 تا سال 453 بدرازا کشید و بعد از مرگش دو پسر بجا گذاشت: یکى نصر که «میافارقین» را صاحب شد و در سال 453 در گذشت و فرزندش منصور بجاى او نشست، دومى سعید که بر «آمد» دست یافت «1»

شاعر ما، کردهاى بشنویه «1» را که در قلعه «فنک» سکونت داشتند، تحریص می‌کرد تا به یارى «باذ» کردى، خالوى، بنى مروان، به پا خیزند.
بنى مروان، در نبردى که به سال 380 پیش آمده، در تاریخ یاد شده‌اند، این نبرد بین «باذ» و بین ابو طاهر و حسین دو فرزند «حمدان» اتفاق افتاد بعد از آنکه فرزندان حمدان، بلاد موصل را سال 379 صاحب شدند، و بشنوى در این باره ضمن قصیده‌اى سرود،
کردهاى بشنویه، یاران دولت شمایند، عرب و عجم همه می‌دانند.

در این صورت، نسبت شاعر به بنى مروان، به خاطر علاقه‌اى است که به خالویشان «باذ» دارد، البته این علاقه در اثر هم نژادى است. و بهمین جهت سخن برخى که وفات شاعر را سال 370 نوشته‌اند «2»، بی‌پایه است، چه تاریخ گواهى می‌دهد تا ده سال بعد هم، حیات داشته.
صاحب «معالم العلماء» دو تألیف به نام: «دلائل» و «رسائل بشنویه» براى او یاد کرده، و ابن اثیر، در «لباب» ج 1 ص 127 می‌نویسد: دیوان شعرى دارد که مشهور است.

بشنویه:
در عراق، قسمت شرق دجله، طوائف زیادى از اکراد سکونت دارند که به نام قلعه‌ها و آبادیهاى محل سکونت، در تاریخ یاد شده‌اند، این قلعه‌ها در اطراف موصل و اربل جاى داشته و از جمله «بشنویه» است که شاعر ما از آنجا برخاسته است.
قلاع این طائفه بالاتر از موصل، نزدیک جزیره «ابن عمر «3»» به فاصله دو فرسخواقع می‌شده، و صاحب «جزیره» و نه غیر او، نمیتوانسته‌اند بر آنان دست یابند، با اینکه منزوى نبوده با همگان و به تمام شهرها، رفت و آمد داشته‌اند.
یاقوت حموى در «معجم البلدان» می‌نویسد: «این قلعه‌ها در دست طائفه اکراد است، سالها می‌گذرد، نزدیک سیصد سال. مردمى صاحب مروت و جوانمردى و تعصب‏اند اگر کسى بآنان پناه برد، از او حمایت کرده بزرگش می‌دارند».

از جمله قلاع این طائفه: قلعه برقه، قلعه بشیر، قلعه فنک است و از فرمانروایان این قلعه امیر ابو طاهر، امیر ابراهیم و امیر حسام الدین است که در قرن ششم فرمانروا بوده است. (از جمله) اکراد «زوزانیه» اند، این طائفه، به زوزان «1» نسبت می‌برند که ناحیه وسیعى را در شرق دجله از جزیره ابن عمر، شامل می‌شود، تقریبا دو روز که از موصل راه طى شود، به مناطق آنان میرسد تا به حدود خلاط می‌کشد و پایانش تا آذربایجان به کارگزارى سلماس منتهى می‌گردد. در این قسمت قلعه‌هاى محکم و استوارى است که طوائف بشنویه، زوزانیه و بختیه ساکن‏اند.

و (بختیه)، در چند قلعه مخصوص به خود سکونت دارند: چون آتیل، علوس، القى، اروخ، باخوخه، باخو، کنگور، نیروه، خوشب و فرماندارى آنان در قلعه جرذقیل است که بهترین قلعه‌هاى آنان است و از جمله رهبرانشان امیر موسک بن مجلى است.

و (هکاریه) «2» که در بلوک بالاتر از موصل نزدیک جزیره ابن عمر جای‌گزین‏اند، از فرمانروایانشان در حلب، عزالدین عمر بن على و عماد الدین احمد بن على معروف به:
ابن مشطوب بزرگترین امیرى است که در مصر به حکومت رسیده و از دانشورانشان:
شیخ الاسلام ابو الحسن على بن احمد هکارى در گذشته سال 486 است که شرح حالش در ابن خلکان 1 ر 377 مذکور است.

و (جلانیه «3») که نام قلعه‌اى از قلعه‌هاى بلوک هکاریه است و اکراد آن بنام
جلانیه مشهوراند.

و (و زوادیة «1») که از اشراف و بزرگزادگان کردند، و از آنهاست: اسد الدین شیر کوه در گذشته سال 564 و برادرش نجم الدین ایوب.

و (شوانکاریه) و این همان طائفه‌اى است که در سال 564 موقعیکه زنگى بن دکلاء صاحب فارس، از شمله صاحب خوزستان، شکست خورد، بدانها پناهنده گشت و سپس با کمک آنان بر شمله پیروز شده به حکومت فارس رسید. «2»

و (حمیدیه) که دژهاى مستحکمى در کنار موصل داشته‌اند و (هذبانیه) که در قلعه اربل و کارگزاریهاى آن جا داشته و (حکمیه) که از فرمانروانشان امیر ابو الهیجاء اربلى نامبردار است.
طوائف دیگر اکراد به نام، مارانیه، یعقوبیه، جوزقانیه، سورانیه، کورانیه عمادیه، محمودیه، جوبیه، مهرانیه، جاوانیه، رضائیه، سروجیه، هارونیه، لریه مشهور و طوائف بی‌شمار دیگرى که قابل آمار نیستند.

قسمتى از اشعار بشنوى
از چکامه‌هاى مذهبى شاعر این دو بیت است:
بهترین اوصیا از میان شریفترین قبائل و گرامی‌ترین خاندانها برگزیده شده از لغزش و خطا در امان است.
هر گاه به چهره او بنگرى، پروردگار خود را عملا «3» و لسانا پرستش کرده خواهى بود.
در بیت اخیر به حدیث رسول خدا (ص) اشاره دارد که فرمود «نگریستن به چهره على عبادت است»:
محب الدین طبرى، در «ریاض» ج 2 ص 219 از ابى بکر، عبد اللّه بن مسعود، عمرو عاص، عمران بن حصین، و دیگران، از زبان رسول اکرم روایت کرده است.
گنجى شافعى هم در «کفایة الطالب» ص 64 و 65 با دو طریق، از ابن مسعود نقل کرده و گفته: سند حدیث اول از دومى نیکوتر است، دومى را هم جمعى از حافظان حدیث مانند ابو نعیم در حلیة الاولیاء و طبرانى در معجم خود روایت کرده‌اند، سند آن هم عالى و خوب است، منتهى از این طریق، سند غریب و شگفت بنظر می‌آید، اما سند اول خوش سیاق است.
باز هم به طریق دیگر، از معاذ بن جبل در صفحه 66 روایت کرده و گفته: حافظ دمشقى در تاریخ خود، از جمعى صحابه آنرا روایت کرده که از جمله ابو بکر، عمر، عثمان، جابر، ثوبان، عائشه، عمران بن حصین، ابوذر نامبرده شده، و در حدیث ابى ذر آمده است که رسول خدا فرمود: على بن ابى طالب در میان شما- یا در میان شما امت- حکم کعبه پوشیده را دارد: نگریستن بدان عبادت و سفر به سوى آن فرض است.

و از اشعار مذهبى اوست:
باکى نیست که در کدام سرزمین، خداوند گارم فرمان مرگ دهد.
و نه اینکه در کدام نقطه زمین پهلو بر خاک نهم و کسى آرامگاهم را منفور دارد و از آن دورى گزیند.
در صورتیکه گواهى میدهم: خدائى جز آن خداى یگانه نیست و فرمان او راست.
و اینکه محمد برگزیده، پیامبر اوست و على برادرش.
و فاطمه دختر رسول پاک و پاکیزه از ارجاس است، همان رسول که ما را به دین حق رهبرى کرد.
و دو فرزند گرامیش که هر دو، سرور من‏اند. خوشا بر آن بنده که آن دو سرورشان باشند.

و یا این شعر دیگرش:
ایکه با من به نزاع و ستیز برخاسته‌اى، هر چه در قوه دارى بیار، که من به دوستى آل محمد در آویخته‌ام.
پاکان و پاک نهادان، ارباب هدایت، آنان پاک نژادند و هر که آنانرا دوست بدارد.
خود را بدانها بستم و از دشمنانشان بریدم، تو بى پدر هر چه خواهى ملامت کن: کم یا زیاد.
آنها چون اختران مهار زمین و مایه آرامش آن‏اند و هم آنان کشتیهاى نجات غریق، این را از حدیث مسند می‌گویم.

و هم از سروده مذهبى شاعر است:
مهترشان گفت: چه نظر می‌دهید و با چه وسیله می‌توان امر آشکار خلافت را مردود شناخت؟
شنیدید که چگونه با سخن رسا خلافت على را تبلیغ کرده سفارش نمود؟
گفتند: چاره آن بر ما دشوار است و نظرى که می‌دهیم قطعى نیست.
این کار را هم با سایر امور قیاس گیرید و به دقت مطالعه کنید، بدین وسیله به زندگانى عالى دست خواهید یافت.
بعد از مرگش- بزودى آنرا به شورى می‌نهیم، خواه نصیب قبیله تیم شود یا قبیله عدى.

و نیز این شعرش:
اى خواننده قرآن، که راز متشابهات را از محکم باز می‌شناسى!
آیا خدمت کعبه: از راهنمائى زائران و آب دادن حاجیان، با ایمان على برابر است؟
یا او را همرتبه «تیم» و «عدى» شناخته‌اى، اصولا هیچ گاه مانند آندو بوده است؟
بجان همان على که دوستى او بر من فرض و قطعى است. نه! نزد من دانشمندان
و بی‌خردان برابر نیستند.

و هم این دو بیت دیگر:
آن على که امروز شهر علم را در است، به رستاخیز، فرمانرواى بهشت و دوزخ است.
از این رو دشمن او، بدبخت جهانیان، در آتش جاى می‌کند و دوستش سر- فراز روز حساب است.

و نیز این دو بیت دیگر:

– سالار مردم کسى بود که پیامبر اکرم در حق او گواهى داد، گفتند کى است که جانش با جان شما برابر است و دشمنان دین را سرکوب خواهد کرد؟ فرمودآنکه کفش مرا پینه می‌زند و آن على بود.
پیامبر به دانش و داورى او گواهى داد، و دلاورى و شهامتش نیز مشهود فرشتگان گشت.

و درباره صدیقه زهرا چنین سروده است:
آنجا که بتول عذراء در صف محشر بگذرد، سروشى بر آید که: چشمها فرو کشید!
همه چشمها فرو کشیده بر زمین دوزند، و سیه‌کاران سر انگشت ندامت به دهان گیرندآن روز است که دشمنان روسیاه گردند و اهل حق روسپید.

و امام صادق را نیز ثنا گفته و سروده:
چکیده نسل پیشوایان که با کرامت و بزرگوارى، راه جدشان رسول خدا را پیش گرفتند.
اگر مشکلى پیش آید که از حل آن درمانیم، سرّ آنرا با دلیل و برهان اراعه دهند.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 53

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 53

24- البشنوی الکردی

توفّی بعد (380)

و قد شهدوا عیدَ الغدیرِ و أسمعوا             مقالَ رسولِ اللَّهِ من غیر کتمانِ‏

أ لستُ بکم أولى من الناسِ کلّهم             فقالوا: بلى یا أفضل الإنس و الجانِ‏

فقام خطیباً بین أعوادِ منبرٍ             و نادى بأعلى الصوتِ جهراً بإعلانِ‏

بحیدرةٍ و القومُ خرسٌ أذلّةٌ             قلوبُهمُ ما بین خلفٍ و عینانِ «1»

فلبّى مُجیباً ثمّ أسرع مقبلًا             بوجهٍ کمثل البدرِ فی غُصُنِ البانِ‏

فلاقاه بالترحیب ثمّ ارتقى به             إلیه و صار الطهر للمصطفى ثانی‏

و شال بِعَضْدیه و قال و قد صغى             إلى القولِ أقصى القوم تاللَّه و الدانی‏

علیٌّ أخی لا فرقَ بینی و بینه             کهارونَ من موسى الکلیمِ ابنِ عمرانِ‏

و وارثُ علمی و الخلیفةُ فی غدٍ             على أمّتی بعدی إذا زُرت «2» جثمانی‏

فیا ربِّ من والى علیّا فوالِهِ             و عادِ الذی عاداه و اغضب على الشانی «3»

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 54

و له قوله من قصیدة:

أ أترک مشهورَ الحدیثِ و صدقَهُ             غداةَ بخمٍّ قامَ أحمدُ خاطبا

أ لستُ لکم مولىً و مثلی ولیُّکمْ             علیٌّ فوالوه و قد قلتُ واجبا

 

و له قوله:

یومُ الغدیر لذی الولایةِ عیدُ             ولدى النواصبِ فضلُه مجحودُ

یومٌ یُوسَّمُ فی السماءِ بأنّهُ             ألعهدُ فیه و ذلک المعهودُ

و الأرضُ بالمیراثِ أضحتْ وسمه             لو طاع موطودٌ «1» و کفَّ حسودُ

 

الشاعر

أبو عبد اللَّه الحسین بن داود الکردی البشنوی، من الشعراء المجاهرین فی مدائح العترة الطاهرة علیهم السلام، کما عدّه ابن شهرآشوب منهم فی معالم العلماء «2»، و یشهد لذلک شعره الکثیر فیهم المبثوث فی کتاب المناقب للسروی، فهو فی الرعیل الأوّل من حاملی ألویة البلاغة، و أحد شعراء الإمامیّة الناهضین بنشر الأدب، و ینمُّ عن مذهبه قوله:

ألیّةَ ربّی بالهدى متمسِّکاً             بإثنی عشر بعد النبیِّ مَراقِبا

أبقی على البیت المطهَّر أهله             بیوت قریش للدیانة طالبا «3»

 

و قوله:

یا مُصرف النصِّ جهلًا عن أبی حسنٍ             بابُ المدینةِ عن ذی الجهلِ مقفولُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 55

مدینةُ العلمِ ما عن بابها عوضٌ             لطالبِ العلمِ إذ ذو العلمِ مسؤولُ‏

مولى الأنامِ علیٌّ و الولیُّ «1» معاً             کما تفوّه عن ذی العرش جبریلُ‏

 

و قوله:

قد خان من قدّمَ المفضولَ خالقَهُ             و للإلهِ فبالمفضولِ لم أَخُنِ‏

 

و سیوافیک من شعره ما یظهر منه تضلّعه فی التشیّع، و تمحّضه فی الولاء، و انقطاعه إلى سادات الأئمّة صلوات اللَّه علیهم، فهو من شعرائهم، و ما کان یقال من أ نّه شاعر بنی مروان کما فی کامل ابن الأثیر «2» (9/24)، فالمراد بهم ملوک دیار بکر من أولاد أخت باذ الکردی، أوّلهم أبو علیّ بن مروان، استولى على ما کان یحکم علیه خاله من دیار بکر، و بعد قتله ملک أخوه ممهِّد الدولة، و بعد قتله قام أخوه أبو نصر و بقی ملکه من سنة (420) إلى سنة (453)، و خلفه ولدان: نصر و سعید؛ أمّا نصر فملک میافارقین و توفّی سنة (453)، و ملک بعده ابنه منصور، أمّا سعید فاستولى على آمد «3».

و کان البشنوی المترجَم له یستحثُّ الأکراد البشنویّة «4»- أصحاب قلعة فَنَک- لمؤازرة باذ الکردی- خال بنی مروان- المذکورین فی وقعة سنة (380) التی وقعت بینه و بین أبی طاهر و الحسین- ابنی حمدان- لمّا ملکا بلاد الموصل سنة (379)، و له فی ذلک قوله من قصیدة:

البشنویّةُ أنصارٌ لدولتِکمْ             و لیس فی ذا خفاً فی العُجْمِ و العَرَبِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 56

فانتماء المترجَم إلى بنی مروان هؤلاء بعلاقة خالهم باذ المتّحد معه فی العنصر الکردی؛ فعلى ما ذکرنا لا یکون لقول من قال «1»: إنّ البشنوی توفّی سنة (370) مقیلٌ من الحقیقة؛ فإنّ التاریخ یشهد بحیاته بعدها بعشر سنین.

ذکر صاحب معالم العلماء «2»: للمترجَم کتاب الدلائل و الرسائل البشنویّة، و قال ابن الأثیر فی اللباب (1/127): و له دیوان مشهور.

کانت فی العراق فی شرقی دجلة طوائف کثیرة من الأکراد ینتمون إلى حصون و قلاع و بلاد کانت لهم فی نواحی الموصل و الإربل، و منهم:

البشنویّة:

و منها شاعرنا المترجَم، کانت تسکن هذه الطائفة فوق الموصل قرب جزیرة ابن عمر «3»، و بینهما نحو من فرسخین، و ما کان یقدر صاحب الجزیرة و لا غیره- مع مخالطتهم للبلاد- علیها. قال یاقوت الحموی فی معجم البلدان «4»: و هی بید هؤلاء الأکراد منذ سنین کثیرة نحو الثلاثمائة سنة، و فیهم مروّة و عصبیّة، و یحمون من یلتجئ إلیهم و یحسنون إلیه. انتهى.

و لهذه الطائفة هناک قلاع منها قلعة برقة، و قلعة بشیر، و قلعة فنک، و من أمرائها صاحب قلعة فنک الأمیر أبو طاهر، و الأمیر إبراهیم، و الأمیر حسام الدین من أمراء القرن السادس. و منهم:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 57

الزوزانیّة:

تُنسَب هذه الطائفة إلى الزوزان «1»- بفتح أوّله و ثانیه- ناحیة واسعة من شرقی دجلة من جزیرة ابن عمر، و أوّل حدودها من نحو یومین من الموصل إلى أول حدود خلاط، و ینتهی حدُّها إلى آذربایجان إلى عمل سلماس، و فیها قلاع کثیرة حصینة للأکراد البشنویّة، و الزوزانیّة، و البختیّة. و منهم:

البختیّة:

لهم عدّة قلاع فی الزوزان منها قلعة جُرذقیل، و هی أجلُّ قلعةٍ لهم و کرسیُّ ملکهم، و قلعة آتیل، و علّوس، و ألقی، و أروخ، و باخوخة، و برخو، و کنکور، و نیروه، و خوشب، و من زعمائهم الأمیر موسک بن المجلی.

الهَکّاریّة:

بالفتح و تشدید الکاف، ینتمون إلى الهَکّاریّة «2»)، قرى فوق الموصل من جزیرة ابن عمر، و من أمرائهم بحلب عزّ الدین عمر بن علیّ، و عماد الدین أحمد بن علیّ المعروف بابن المشطوب، و کان أکبر أمیر فی مصر، و من علمائهم شیخ الإسلام أبو الحسن علیّ بن أحمد الهَکّاری المتوفّى سنة (486)، و المترجَم فی تاریخ ابن خلکان «3» (1/377).

الجلّانیّة:

بالفتح و تشدید اللام و کسر النون و الیاء المشدّدة، تنسب هذه الطائفة إلى

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 58

الجلّانیّة «1»، و هی قلعةٌ من قلاع الهَکّاریة المذکورة.

الزوادیّة «2»:

و هم أشراف الأکراد، و منهم أسد الدین شیرکوه المتوفّى سنة (564) و أخوه نجم الدین أیّوب.

الشوانکاریّة:

و هم الذین التجأ إلیهم فی سنة (564) شملة ملک فارس صاحب خوزستان المتوفّى سنة (570).

الحمیدیّة:

کانت لهم قلاع حصینة تجاور الموصل.

الهذبانیّة:

لهم قلعة إربل و أعمالها.

الحکمیّة:

و من أمرائهم الأمیر أبو الهیجاء الإربلی.

و منهم: الأکراد المارانیّة، و الیعقوبیّة، و الجوزقانیّة، و السورانیّة، و الکورانیّة، و العمادیّة، و المحمودیّة، و الجوبیّة، و المهرانیّة، و الجاوانیّة، و الرضائیّة، و السروجیّة، و الهارونیّة، و اللّریّة، إلى غیر ذلک من القبائل التی لا تُحصى کثرةً.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 59

نبذة من شعره:

و من شعر شاعرنا البشنوی فی المذهب، قوله:

خیر الوصیِّین من خیر البیوت و من             خیرِ القبائلِ معصومٌ من الزللِ‏

إذا نظرتَ إلى وجه الوصیِّ فقد             عبدتَ ربّک فی قولٍ و فی عملِ‏

أشار بالبیت الأخیر إلى ما

رواه محبّ الدین الطبری فی ریاضه «1» (2/219) عن أبی بکر، و عبد اللَّه بن مسعود، و عمرو بن العاص، و عمران بن الحصین، و عن غیرهم عن النبی صلى الله علیه و آله و سلم أ نّه قال: «النظر إلى وجه علیٍّ عبادة».

و رواه الکنجی فی کفایة الطالب «2» (ص 64 و 65) عن ابن مسعود بطریقین،

و قال: الحدیث الأوّل أحسن إسناداً من الثانی، و الحدیث الثانی روته الحفّاظ کأبی نعیم فی حلیته «3»، و الطبرانی فی معجمه «4»، و هو حسن عالٍ جلیل غریب من هذا الوجه، و الحدیث الأوّل عالٍ حسن السیاق.

و رواه بطریق آخر عن معاذ بن جبل «5») (ص 66) فقال: و أخرجه الحافظ الدمشقی فی تاریخه «6» عن غیر واحد من الصحابة، منهم: أبو بکر، و عمر، و عثمان، و جابر، و ثوبان، و عائشة، و عمران بن الحصین، و أبو ذرّ،

و فی حدیث أبی ذرّ: قال رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 60

 «مثل علیٍّ فیکم- أو قال: فی هذه الأمّة- کمثل الکعبة المستورة، النظر إلیها عبادةٌ، و الحجُّ إلیها فریضةٌ». و رواه «1» فی (ص 124) بطریق آخر عن علىٍّ علیه السلام.

و له قوله:

و لستُ أُبالی بأیِّ البلاد             قضى اللَّه نحبی إذا ما قضاهُ‏

و لا أین خُطَّ إذاً مضجعی             و لا مَن جفاه و لا مَن قلاهُ‏

إذا کنتُ أشهدُ أن لا إلهَ             سوى اللَّهِ و الحقُّ فیما قضاهُ‏

و أنّ محمداً المصطفى             نبیٌ و أنّ علیّا أخاهُ‏

و فاطمة الطهر بنت الرسولِ             رسولٌ هدانا إلى ما هداهُ‏

و إبناهما فهما سادتی             فطوبى لعبدٍ هما سیّداهُ‏

و له قوله:

یا ناصبی بکلِّ جهدِک فاجهدِ             إنّی علِقتُ بحبِّ آلِ محمدِ

الطیِّبین الطاهرین ذوی الهدى             طابوا و طابَ ولیُّهمْ فی المولدِ

والیتُهمْ و برِئتُ من أعدائِهمْ             فاقللْ ملامَک لا أبا لک أو زِدِ

فهمُ أمانٌ کالنجومِ و إنّهمْ             سُفنُ النجاةِ من الحدیثِ المسندِ

و له قوله:

فقالَ کبیرُهم ما الرأیُ فیما             ترون یردّ ذا الأمرَ الجلیِ‏

سمعتمْ قولَهُ قولًا بلیغاً             و أوصى بالخلافة فی علیِ‏

فقالوا حیلةٌ نُصبت علینا             و رأیٌ لیس بالعقدِ الوفیِ‏

ندبّر غیر هذا فی أمورٍ             ننال بها من العیش السنیِ‏

سنجعلها إذا ما مات شورى             لتیمیٍّ هنالک أو عدیِ‏

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 61

و له قوله:

یا قارئَ القرآنِ مع تأویلِهِ             مع کلِّ محکمةٍ أتتْ فی حالِ‏

أعمارةُ البیتِ المحرّمِ مثلُهُ             و سقایةُ الحجّاجِ فی الأمثالِ‏

أم مثله التیمیُّ أو عدویُّهمْ             هل کان فی حالٍ من الأحوالِ‏

لا و الذی فرضٌ علیَّ ودادُهُ             ما عندیَ العلماءُ کالجهّالِ‏

و له قوله:

فمدینةُ العلمِ التی هو بابُها             أضحى قسیمَ النارِ یوم مآبهِ‏

فعدوُّه أشقى البریّةِ فی لظىً             و ولیُّهُ المحبوبُ یومَ حسابهِ‏

و له قوله:

خیرُ البریّة خاصفُ النعلِ الذی             شهدَ النبیُّ بحقِّه فی المشهدِ

و بعلمِهِ و قضائِهِ و بسیفِهِ             شهدَ الرسولُ مع الملائکِ فاشهدِ

و له فی الصدّیقة الزهراء علیها السلام قوله:

وقفَ الندا فی موضعٍ عبرتْ             فیه البتولُ: عیونَکمْ غضّوا

فتغضُّ «1» و الأبصارُ خاشعةٌ             و على بنانِ الظالمِ العضُ‏

تسوَدُّ حینئذٍ وجوهُهمُ             و وجوهُ أهلِ الحقِّ تبیَضُ‏

و له یمدح الإمام جعفر الصادق علیه السلام قوله:

سلیلُ أئمّةٍ سلکوا کراماً             على منهاجِ جدِّهمُ الرسولِ‏

إذا ما مشکلٌ أعیا علینا             أتَوْنا بالبیانِ و بالدلیلِ‏