امید است موعدى اگر درست باشد از تو پذیرفتن که آنرا برسانى اگر پیامآور عزّت گذارد به قبول کردن،
پس چه بسا باد صبا که پیامى بمن آورد براى آن از تو اگر افتخار رسیدن واصل شود.
مدّت گلایه میان ما اى عتبه طول کشید و راهى برسیدن آنچه تو میپسندى و دوست دارى نیست،
آیا در هر روزى: براى گلایه نامهها قاصدیست که تجدید کند آنچه میان ماست.
(5) نامههاى گلایه جواب ندارد و خلط خونین سینهها (مقصود ناراحتیهاى درونى است) در سطرهاى نامه طولانى میشود،
که دلات میکند بر آن از وسایل پرسنده فروتنى و از گلایه جدائى فصلهائى است.
چه بسا گوش شنوائى که توجه میکند بسخن گویندهاى پس نرم میکند دل سخت و مهربان مینماید قلب متنفر و آزردهاى را،
و شگفتترین چیز اینست که ببینم تو را که واداشتهاند بدورى از من و عجیبتر از آن اینست که تو سخن خبرچین و سعایتگر را قبول کنى.
عادت نفس من بر وعده دادن بدشمن است و هر سخاوتمندى بوعده دادن بخیل است.
(10) تو را معذور دارم اگر اعراض کردى یا خسته شدى به درستى که من خیال میکنم که تو شاخهاى هستى و شاخهها سرازیر و
متمایل میشوند.
و تو براى گروه آهوان آفریده نشدهاى و جز این نیست که خلق تو از آنها در کمال از عدول است.
و من بودم که گریه میکردم و خانهها مأنوس و آباد بود و سیر نکرد براى روندهگان برگشتنى از سفر.
پس چگونه و حال آنکه مزار دور است و ترسیدند گروهى نزدیک شدن و جدائى و رفتن را.
هر گاه غایب شدید از خانه حلّه بابل پس نکشد مرایرى در آن دامنش را.
(15) و لبهاى ابر خندان نشود در آن و از شبنم آن باقیماندههاى منازل سبز نشود.
و نوزید نسیم تندى و سیر نکرد در شبى بر این ویرانهها شب نمى.
و صادر نشد از آن ملالتى و ظاهر نشد بآن چرانندهاى که میان فصلهاى آن کودک از شیر گرفتهاى باشد.
و نمایان نشد در لباس سبز براى کبوترها در شاخهها بغبغو و چهچهاى.
و چه سودى در آنست و حال آنکه اهلى نیست و انجمن آن از آنکه پیمان بستى خالى است.
(20) و مخفى میکند از آن آشناى آن پس اهل آن بیگانه و در آن بیگانه آشناست.
رعایت کرد خدا را در ایامى در سایه جنابش و ما در سمت شرقى اثیل منزل کرده بودیم.
شبهائى که نه برگشت بهار پژمردهگى آنرا برطرف میکرد و نه برگشت بمنزل رفع خستگى مینمود.
بآن حال عشق میورزیدم و باد صبا هم براى من مساعد بود و دشوارى عشق را آسان و پیش من آرام بود.
و هنگامیکه ما در طى بودیم و نبود چشم وعدهاى از دیدار و دیده اقبال هم خسته و فرسوده نبود.
(25) ما میخوابیدیم و غیر از عفّت و پاکدامنى شعارى نداشتیم و براى ایمنى از سخنچین بر من پرده بود.
مثل دو روحیکه در یک جسم پر وفاى پاکدامنى اقامت کنند و فرزندان عفیف و نجیب بسیار اندکند.
تا آنکه اعلان بجدائى کرد گروه شما و جمع کرد شما را حدى خوان و قصد نمود رهنمائى را.
از من تقاضاى عشق درخواست رهنموئى کرد پس نیست براى گمراه آن گویندهاى و نه از آن خطائى که مرتکب شده نگاه دارندهاى.
پس کافیست مرا وقتیکه ستم نمود بشما دورى از منزل علاج ناتوانى را که نزدیک نیست برگردد.
(30) میخواهم از باد تند صبا شفاء بیماریم را و عجیب است که بیمارى شفاء دهد بیمارى را.
شاید باد صبا اگر منزل دور یا نزدیک باشد مانند شما باشد یا از تو در مثال کمیابتر.
درود میگویم ابر را اگر از ناحیه زمین شما عبور کند و بصداق کردن داراى رعد و برق باشد.
مرور میکند در شب بما آرام آرام بباریدنش که سیراب میکند تشنه یا شفا میدهد بیماریرا.
شبانه سیر میکند آن ابر و برق میزند لبهاى آن بارامى مثل اینکه نزد من آب دهان تو بدل از آنست.
(35) و ایجاد کرد شمال گودال مرا از تو تکاملى که شاید آن براى وامانده باد شمال باده خنکى باشد.
آیا قلب من متهم است در از بین سرگرمیها و آیا اهل تهامه کسى در قافله هست که برنگردد.
آیا مغرور میکند تو را که من پنهان کنندهام از تو سوز و گدازى را که براى آن درد و ناراحتیست میان پهلوهایم.
پس خیال نکن که من فراموش کردم عهد و پیمان شما را ولى صبر من اى «امیم» نیکوست.
اعتماد من بدوست من است که ترک نمیکند دوستش را بخیانتى و منصرف نمیکند او را از تو ملامت کنى.
(40) نیکو هستند دوستانیکه ناراحت نمیکنند دوست خود را ظاهر شود در کنار دوست دوستى.
اخلاق او بکارهاى نیکو شایسته است و هر نیکو سرشتى بنیکوئى زیباست.
آرایش میدهد سخنان راست از او افعال او را و هر سخنرانى نزد تو فعّال نیست.
دیدهگان خود را میبست وقتیکه زنهاى سفیدپوست زیبائى میدید که در رفتن در لباسهاى خود قامتهایشان بسمت راست و چپ مایل شده و تلو تلو میخوردند.
پس در چشمان او نسبت بدیدن زنها کوتاهى و در دست او ازاحسان مکرمتها بسط ید و دراز دستى بود.
(45) آگاه باش: قسم بعفتیکه آنرا آلوده دامن نکرده و قسم بود از گلایه که زایل کننده آنرا از بین نه برده اوست.
هر آینه تو براى قلب من هر جا باشى موجب مسرّت و خوشحالى هستى و گرامیترین کسى هستى نزد من که از او خواسته شود.
کوتاه میکند آرزوى مرا دورى و قهر تو و امید من بتو آرزوى مرا زنده نموده پس طولانى و دراز میشود.
و آرزوهاى من بقرب شما موجب رو سپیدى و سر بلندى میشود چنانچه روزى در کربلاء کشتهاى (حسین علیه السلام) موجب سر بلندى و رو سفیدى شد.
کشتهای که آسمان از غصّه بر او گریه کرد و بر آن اشک فراوانى ریخت.
و زمین پهناور بر فقدان او لرزید و ظاهر شد براى آن اندوه و حزنى بآن و نیز زمینهاى نرم بر او گریستند.
آیا فراموش کنم حسین را که هدف تیرها قرار گرفته بود و اسبهاى دشمنان ظالمانه بر او جولان میکردند.
آیا از یاد ببرم او را وقتیکه زمین باو از رفتن تنگ شده بود و اشاره بیارانش کرده و میگفت.
پناه میبرم شما را بخدا اینکه برگردانید رانده شده را و طمع کند در جان عزیز ذلّت و خوارى را.
بدانید که شب تاریکیش را کشیده پس بروید و هم اکنون راه براى روندهگان باز و گشاده است.
(55) پس برجست بسوى او در حالیکه گوینده هر سخن بود که آیا واگذارد فروع، پاکترین اصول و خاندان را.
میگفتند و شمشیرها در این وقت کشیده و براى شمشیر از خوردن بیدیگر چکاچک و صدا بود.
آیا ما تسلیم کنیم آقاى خود را تنها بدشمن و جوانان و پیران براى ما بسلامت باشد.
و ما از ترس مرگ از راه هدایت منحرف شویم و از عدل خداى کریم کجا عدول کنیم.
دوست داریم باینکه ما کشته شویم و باز براى کشته شدن مکرر زنده شویم و نیستم که ما از بلندى تو برگردیم.
(60) و قیام کردند براى خونخواهى از قدیم که گویا ایشان شبرانى هستند در منازلشان که بچههایشان همراه آنهاست.
تا آنجا که گوید: ….
براى او از على علیه السلام در جنگها شجاعت و دلیرى و از احمد (پیامبر خدا) در موقع خطابه سخنوریست.
هر گاه هاشمى از پلّهکان شرافت بالا رود پس عموهاى او جعفر و عقیل خواهد بود.
براى او کافیست از جهت بلندى نسب در میان خلق خدا که او براى احمد و بتول فرزند پاک است.
پس هر جدّى در میان مردان چون محمد نیست و هیچ مادرى در میان زنها همچون فاطمه نمیشود.
حسین برادر بزرگى و وقار و کسیکه براى او افتخار است هر گاه بزرگى و افتخار شمرده شود ریشهدار و استوار است.
میبینیم مرگ را که در ذائقه تو گوارا و براى غیر تو ناگوار و ناسازگار و وخیم است.
پس نگذشت نیرومندى بسوى تلخى بشدّت و سختى او بر کندى و آهستگى مگر آنکه تو شتاب داشتى.
مثل اینکه دشمنانت هنگامیکه حمله کردى براى جنگ توده ریگ بودند که باد آنها را پراکنده کرده و آن جاى هولناکیست.
جانم و خاندانم فداى گونههائیکه خاکآلود در اطراف او در زمین کربلاء از خاندان پیامبر افتاده بودند.
مثل اینکه حسین در میان آنها ماهیست که ستارهگان آن اطراف آسمان تو حلول کردهاند.
تشنه از دنیا رفت و آب لبریز نمود و بدترین مردم مانع بودن از آشامیدن او.
و بریدند رگهاى سبط را پیش از سیراب کردن او و غولى بنامردى او را کشت.
و اسب او برگشت در حالیکه خبر مرگ او را با صداى بلند میداد و صحراء از صداى شیهه او پر شده بود.
پس چون بانوان طاهرات خبر مرگ او را شنیدند از اسب او و دیدند زین آن واژهگون است.
از سرا پردهها بیرون ریخته و در حالیکه لباسهایشان را غارت کرده بودند آنها بر مرگ حسین بزرگوار ناله و گریه میکردند.
جانم فداى خواهر سبط شهید که با صداى بلند ناله میکرد و بر نالهاش غمگین بود و میگفت.
برادرم اى ماهیکه بعد از طوعت نهان گشتى و در موقع کمالش غروب نمودى.
برادرم خورشیدى بودى که خورشید از نور او تیره میشد و چشماز دیدن او خسته و کم سو میگشت.
و شاخهاى بودى که بینندهگان را از جهت ترى و سبزى مسرور مى کردى که پس از سبزى پژمردهگى آنرا فرا گرفت.
تا آنجا که گوید: ….
آیا حسین تشنه کشته شود و حال آنکه جدش از پروردگار بندهگان بسوى مردم پیامبر است.
و از نوشیدن آب ممنوع شود در حالیکه همه گروه ایمن بودند بر آشامیدن آن چه بنوشند و چه بردارند.
و خاندان پیامبر در سراى ویران بیگانه و خاندان زیاد در قصرها منزل کرده بودند.
و خاندان على در زنجیرها رنگ پریده بودند و هر وقت اسیرى ناله میکرد داغدیده بر او میگریست.
و خاندان ابى سفیان را در اوج دولت لشگریان در زیر سایه بآنها حرکت میدادند.
صدمهایکه از آن بدین رسیده نزدیک بود که از سنگینى آن کوهها از هم پاشیده شود.
بر تو است اى فرزند بهترین پیامبران اندوه و غصّه من هر،، چند که (زمان طولانى شود) اندوه من طولانى خواهد بود.
بزرگى تو پس مصیبت تو بر عالم بزرگ است و همینطور هر بلائى براى بزرگ بزرگ است.
پس درباره تو اندوه من نافع نیست و گریه هم مفید نباشد و صبر هم نیکو نیست.
هر گاه سبک شود غصه داغدیدهگان براى سرگرمى و فراموشى پساندوه من بر گذشت روزگار سنگین است.
و اگر گریه کنندهگان گریه خود را درباره تو در معرض فروش گذارند براى خستگى پس من بر گریه کردن ادامه میدهم.
پس افسوس من تخفیف ندهد اندوه مرا بر تو و نخشکد اشک من بر تو از دیدهگان من.
و انکار میکند گریه مرا درباره تو کسیکه قلبش خالى از محبّت خوابیده و اشک شیرین فراوان نیست.
و آن اشک نیست مگر درباره تو نفس گرانقدرى که سوزش اندوه آنرا باز نموده پس جارى میشود.
درباره تو گویندهگان جدا شدند پس خود پسندها و خودبینها بسیار و صاحبان اندوه بر تو اندک است.
پس پاداش فرزندان دنیا بر تو براى کارشان کم و پاداش مخلصین فراوانست.
پس اگر فوت شد از من ادراک روز تو اى آقاى من و مرا از یارى تو کردن یاران تو روزگار بتأخیر انداخت.
پس مرا در حق تو اشعار بکریست که براى توافق جناس آن قواعدیستکه براى شماتت کننده تیرهائیست
براى آن رقّت غمگین است درباره تو و ناگوارى آن بزرگ و خطرناک است بر اهل نفاق.
فریفته و دلباخته میشود بآن قلب دوست از خوشحالى و دشمنى میکند از آن دشمن کینهتوز و نادان سیه روز.
بآن از (على (ع)) در والائى تو مناقبیست که اقامه دلیل میکند براى آن در کتاب خدا (قرآن).
ظاهر میشود از سوره اعراف پاکى شناخت آن پس آویخته میشود بآن عقول دانایان.
هر گاه آیات قرآن بفضیلت شما سخن گوید پس چه چیز ممکنست در آنچه میگویم بگویم.
زبان من بر تقصیر شرح وصف شما کوتاه و شرح عذرخواهى طولانى است.
بر شما باد سلام و درود خدا مادامیکه روشنائى روز نمایان و مادامیکه خورشید اصیل را غروب در پى باشد.
و علّامه سید احمد عطّار در جزء دوّم از کتاب خودش بنام (الرائق) قصیدهاى یاد کرده و گفته که آنرا در مرض مرگش گفته است و آن این است:
نزدیک شد رحیل و رفتن و درست است درباره ما آنچه میبینى و سیر کردم براى پیمودن بیابان دورى بین صحرا را.
و کوچ کردم از کسیکه دوست داشت روز حرکت من اگر آنرا بسبب مرا عوضى بود که دیده شود.
و منتقل شدم از قصرهاى وسیع و روح آن بتنهائى بتاریکیهاى تودههاى خاک.
و سپرى شد روزهاى ما پس مثل اینکه او و ما بودیم که در خوابمان سیر میکردیم عالم را.
و وحشت زده بود در میان که نزدیک بود قلب او از ترس روز جدائى شکافته شود.
و میگفت وقتیکه حرکت، نزدیک شد در حالیکه اشکش بتحقیق کهخطّى در گونه چین خوردهاش مسطور کرد.
اى کسیکه منزل کردى در احشاء من و میگذارى مرا در معرض هراس و گرسنگى و برهنگى.
پس بسوى چه کسى جز تو پناهگاه براى ماست اگر پیش آمدهاى روزگار از حد بگذرد یا بلیهاى عارض گردد.
پس پاسخ دادم او را و چشم کوبه جدائى او بود که میبارید بر گونهام دانههاى اشک سرخى را.
شما امانت خدائید چنانچه شخص من امانت سپرده حیدر بهترین خلق خدا هستم.
اى مونس من در تنهائى من وقتیکه مشاهده کند نکیر و منکر را در قبر.
من امید بتو دارم نمیبینم آن دو شخص را مگر اینکه بشبر و مبشر پرسنده من باشند.
پس بحق مردمیکه امین دانستم ایشان را بر مکنون سرّت از جهت معرفت و خبر دادن.
اینکه ببخشى گناهان بندهاى را که فرود آمده بپناه کسیکه لازم و واجب کردى طاعت او را بر همه عالم.
منیکه نه پارساء پرهیزکار بوده و نه دورى کننده از گناه و نه روزى به بینوائى کمک کردهام ..
لیکن دستم بریسمان ولایت و محبّت شما بند شده براى اعتماد بشما و براى ما باین افتخار است.
اى یارى کننده اسلام هنگامیکه پایههاى آن کج شده بود پس استوار شد بدون شک و تردیدى.
و ذلیل کننده عزّت کفر بعد از نگهدارى سخت و بلندى اطراف و پایهها.
شما را قسم میدهم بخدا درباره بندهایکه به پناه شما آمده و متحصّن بولایت شما گردیده است نظر فرمائید.
به درستی که من بعنوان میهمانى و پناهندهگى آمدم شما را و براى هر پناهى میهمان حقّى بر میزبان و پناهنده است.
الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج6، ص: 549