اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

غدیریه ششم علاء الدین حلى

متن فارسی

امید است موعدى اگر درست باشد از تو پذیرفتن که آنرا برسانى اگر پیام‏آور عزّت گذارد به قبول کردن،
پس چه بسا باد صبا که پیامى بمن آورد براى آن از تو اگر افتخار رسیدن واصل شود.
مدّت گلایه میان ما اى عتبه طول کشید و راهى برسیدن آنچه تو میپسندى و دوست دارى نیست،
آیا در هر روزى: براى گلایه نامه‌ها قاصدیست که تجدید کند آنچه میان ماست.
(5) نامه‌هاى گلایه جواب ندارد و خلط خونین سینه‌ها (مقصود ناراحتیهاى درونى است) در سطرهاى نامه طولانى میشود،
که دلات میکند بر آن از وسایل پرسنده فروتنى و از گلایه جدائى فصل‏هائى است.
چه بسا گوش شنوائى که توجه میکند بسخن گوینده‌اى پس نرم میکند دل سخت و مهربان مینماید قلب متنفر و آزرده‌اى را،
و شگفت‏ترین چیز اینست که ببینم تو را که واداشته‌اند بدورى از من و عجیب‏تر از آن اینست که تو سخن خبرچین و سعایت‏گر را قبول کنى.
عادت نفس من بر وعده دادن بدشمن است و هر سخاوتمندى بوعده دادن بخیل است.
(10) تو را معذور دارم اگر اعراض کردى یا خسته شدى به درستى که من خیال میکنم که تو شاخه‌اى هستى و شاخه‌ها سرازیر و
متمایل میشوند.
و تو براى گروه آهوان آفریده نشده‌اى و جز این نیست که خلق تو از آنها در کمال از عدول است.
و من بودم که گریه می‌کردم و خانه‌ها مأنوس و آباد بود و سیر نکرد براى رونده‌گان برگشتنى از سفر.
پس چگونه و حال آنکه مزار دور است و ترسیدند گروهى نزدیک شدن و جدائى و رفتن را.
هر گاه غایب شدید از خانه حلّه بابل پس نکشد مرایرى در آن دامنش را.
(15) و لبهاى ابر خندان نشود در آن و از شبنم آن باقیمانده‌هاى منازل سبز نشود.
و نوزید نسیم تندى و سیر نکرد در شبى بر این ویرانه‌ها شب نمى.
و صادر نشد از آن ملالتى و ظاهر نشد بآن چراننده‌اى که میان فصل‏هاى آن کودک از شیر گرفته‌اى باشد.
و نمایان نشد در لباس سبز براى کبوترها در شاخه‌ها بغبغو و چهچه‌اى.
و چه سودى در آنست و حال آنکه اهلى نیست و انجمن آن از آنکه پیمان بستى خالى است.
(20) و مخفى میکند از آن آشناى آن پس اهل آن بیگانه و در آن بیگانه آشناست.
رعایت کرد خدا را در ایامى در سایه جنابش و ما در سمت شرقى اثیل منزل کرده بودیم.
شبهائى که نه برگشت بهار پژمرده‌گى آنرا برطرف میکرد و نه برگشت بمنزل رفع خستگى مینمود.
بآن حال عشق میورزیدم و باد صبا هم براى من مساعد بود و دشوارى عشق را آسان و پیش من آرام بود.
و هنگامیکه ما در طى بودیم و نبود چشم وعده‌اى از دیدار و دیده اقبال هم خسته و فرسوده نبود.
(25) ما میخوابیدیم و غیر از عفّت و پاکدامنى شعارى نداشتیم و براى ایمنى از سخن‏چین بر من پرده بود.
مثل دو روحیکه در یک جسم پر وفاى پاکدامنى اقامت کنند و فرزندان عفیف و نجیب بسیار اندکند.
تا آنکه اعلان بجدائى کرد گروه شما و جمع کرد شما را حدى خوان و قصد نمود رهنمائى را.
از من تقاضاى عشق درخواست رهنموئى کرد پس نیست براى گمراه آن گوینده‌اى و نه از آن خطائى که مرتکب شده نگاه دارنده‌اى.
پس کافیست مرا وقتیکه ستم نمود بشما دورى از منزل علاج ناتوانى را که نزدیک نیست برگردد.
(30) میخواهم از باد تند صبا شفاء بیماریم را و عجیب است که بیمارى شفاء دهد بیمارى را.
شاید باد صبا اگر منزل دور یا نزدیک باشد مانند شما باشد یا از تو در مثال کمیاب‏تر.
درود میگویم ابر را اگر از ناحیه زمین شما عبور کند و بصداق کردن داراى رعد و برق باشد.
مرور میکند در شب بما آرام آرام بباریدنش که سیراب میکند تشنه یا شفا میدهد بیماریرا.
شبانه سیر میکند آن ابر و برق میزند لبهاى آن بارامى مثل اینکه نزد من آب دهان تو بدل از آنست.
(35) و ایجاد کرد شمال گودال مرا از تو تکاملى که شاید آن براى وامانده باد شمال باده خنکى باشد.
آیا قلب من متهم است در از بین سرگرمیها و آیا اهل تهامه کسى در قافله هست که برنگردد.
آیا مغرور میکند تو را که من پنهان کننده‌ام از تو سوز و گدازى را که براى آن درد و ناراحتیست میان پهلوهایم.
پس خیال نکن که من فراموش کردم عهد و پیمان شما را ولى صبر من اى «امیم» نیکوست.
اعتماد من بدوست من است که ترک نمیکند دوستش را بخیانتى و منصرف نمیکند او را از تو ملامت کنى.
(40) نیکو هستند دوستانیکه ناراحت نمیکنند دوست خود را ظاهر شود در کنار دوست دوستى.
اخلاق او بکارهاى نیکو شایسته است و هر نیکو سرشتى بنیکوئى زیباست.
آرایش میدهد سخنان راست از او افعال او را و هر سخن‏رانى نزد تو فعّال نیست.
دیده‌گان خود را میبست وقتیکه زنهاى سفیدپوست زیبائى میدید که در رفتن در لباسهاى خود قامتهایشان بسمت راست و چپ مایل شده و تلو تلو میخوردند.
پس در چشمان او نسبت بدیدن زنها کوتاهى و در دست او ازاحسان مکرمتها بسط ید و دراز دستى بود.
(45) آگاه باش: قسم بعفتیکه آنرا آلوده دامن نکرده و قسم بود از گلایه که زایل کننده آنرا از بین نه برده اوست.
هر آینه تو براى قلب من هر جا باشى موجب مسرّت و خوشحالى هستى و گرامیترین کسى هستى نزد من که از او خواسته شود.
کوتاه میکند آرزوى مرا دورى و قهر تو و امید من بتو آرزوى مرا زنده نموده پس طولانى و دراز میشود.
و آرزوهاى من بقرب شما موجب رو سپیدى و سر بلندى میشود چنانچه روزى در کربلاء کشته‌اى (حسین علیه السلام) موجب سر بلندى و رو سفیدى شد.
کشته‌ای که آسمان از غصّه بر او گریه کرد و بر آن اشک فراوانى ریخت.
و زمین پهناور بر فقدان او لرزید و ظاهر شد براى آن اندوه و حزنى بآن و نیز زمین‏هاى نرم بر او گریستند.
آیا فراموش کنم حسین را که هدف تیرها قرار گرفته بود و اسبهاى دشمنان ظالمانه بر او جولان میکردند.
آیا از یاد ببرم او را وقتیکه زمین باو از رفتن تنگ شده بود و اشاره بیارانش کرده و میگفت.
پناه میبرم شما را بخدا اینکه برگردانید رانده شده را و طمع کند در جان عزیز ذلّت و خوارى را.
بدانید که شب تاریکیش را کشیده پس بروید و هم اکنون راه براى رونده‌گان باز و گشاده است.
(55) پس برجست بسوى او در حالیکه گوینده هر سخن بود که آیا واگذارد فروع، پاکترین اصول و خاندان را.
میگفتند و شمشیرها در این وقت کشیده و براى شمشیر از خوردن بیدیگر چکاچک و صدا بود.
آیا ما تسلیم کنیم آقاى خود را تنها بدشمن و جوانان و پیران براى ما بسلامت باشد.
و ما از ترس مرگ از راه هدایت منحرف شویم و از عدل خداى کریم کجا عدول کنیم.
دوست داریم باینکه ما کشته شویم و باز براى کشته شدن مکرر زنده شویم و نیستم که ما از بلندى تو برگردیم.
(60) و قیام کردند براى خونخواهى از قدیم که گویا ایشان شبرانى هستند در منازلشان که بچه‌هایشان همراه آنهاست.

تا آنجا که گوید: ….

براى او از على علیه السلام در جنگها شجاعت و دلیرى و از احمد (پیامبر خدا) در موقع خطابه سخنوریست.
هر گاه هاشمى از پلّه‌کان شرافت بالا رود پس عموهاى او جعفر و عقیل خواهد بود.
براى او کافیست از جهت بلندى نسب در میان خلق خدا که او براى احمد و بتول فرزند پاک است.
پس هر جدّى در میان مردان چون محمد نیست و هیچ مادرى در میان زنها همچون فاطمه نمیشود.
حسین برادر بزرگى و وقار و کسیکه براى او افتخار است هر گاه بزرگى و افتخار شمرده شود ریشه‌دار و استوار است.
میبینیم مرگ را که در ذائقه تو گوارا و براى غیر تو ناگوار و ناسازگار و وخیم است.
پس نگذشت نیرومندى بسوى تلخى بشدّت و سختى او بر کندى و آهستگى مگر آنکه تو شتاب داشتى.
مثل اینکه دشمنانت هنگامیکه حمله کردى براى جنگ توده ریگ بودند که باد آنها را پراکنده کرده و آن جاى هولناکیست.
جانم و خاندانم فداى گونه‌هائیکه خاک‏آلود در اطراف او در زمین کربلاء از خاندان پیامبر افتاده بودند.
مثل اینکه حسین در میان آنها ماهیست که ستاره‌گان آن اطراف آسمان تو حلول کرده‌اند.
تشنه از دنیا رفت و آب لبریز نمود و بدترین مردم مانع بودن از آشامیدن او.
و بریدند رگهاى سبط را پیش از سیراب کردن او و غولى بنامردى او را کشت.
و اسب او برگشت در حالیکه خبر مرگ او را با صداى بلند میداد و صحراء از صداى شیهه او پر شده بود.
پس چون بانوان طاهرات خبر مرگ او را شنیدند از اسب او و دیدند زین آن واژه‌گون است.
از سرا پرده‌ها بیرون ریخته و در حالیکه لباسهایشان را غارت کرده بودند آنها بر مرگ حسین بزرگوار ناله و گریه میکردند.
جانم فداى خواهر سبط شهید که با صداى بلند ناله میکرد و بر ناله‌اش غمگین بود و میگفت.
برادرم اى ماهیکه بعد از طوعت نهان گشتى و در موقع کمالش غروب نمودى.
برادرم خورشیدى بودى که خورشید از نور او تیره میشد و چشماز دیدن او خسته و کم سو میگشت.
و شاخه‌اى بودى که بیننده‌گان را از جهت ترى و سبزى مسرور مى کردى که پس از سبزى پژمرده‌گى آنرا فرا گرفت.

تا آنجا که گوید: ….
آیا حسین تشنه کشته شود و حال آنکه جدش از پروردگار بنده‌گان بسوى مردم پیامبر است.
و از نوشیدن آب ممنوع شود در حالیکه همه گروه ایمن بودند بر آشامیدن آن چه بنوشند و چه بردارند.
و خاندان پیامبر در سراى ویران بیگانه و خاندان زیاد در قصرها منزل کرده بودند.
و خاندان على در زنجیرها رنگ پریده بودند و هر وقت اسیرى ناله می‌کرد داغدیده بر او میگریست.
و خاندان ابى سفیان را در اوج دولت لشگریان در زیر سایه بآنها حرکت میدادند.
صدمه‌ایکه از آن بدین رسیده نزدیک بود که از سنگینى آن کوهها از هم پاشیده شود.
بر تو است اى فرزند بهترین پیامبران اندوه و غصّه من هر،، چند که (زمان طولانى شود) اندوه من طولانى خواهد بود.
بزرگى تو پس مصیبت تو بر عالم بزرگ است و همینطور هر بلائى براى بزرگ بزرگ است.
پس درباره تو اندوه من نافع نیست و گریه هم مفید نباشد و صبر هم نیکو نیست.
هر گاه سبک شود غصه داغدیده‌گان براى سرگرمى و فراموشى پساندوه من بر گذشت روزگار سنگین است.
و اگر گریه کننده‌گان گریه خود را درباره تو در معرض فروش گذارند براى خستگى پس من بر گریه کردن ادامه میدهم.
پس افسوس من تخفیف ندهد اندوه مرا بر تو و نخشکد اشک من بر تو از دیده‌گان من.
و انکار میکند گریه مرا درباره تو کسیکه قلبش خالى از محبّت خوابیده و اشک شیرین فراوان نیست.
و آن اشک نیست مگر درباره تو نفس گرانقدرى که سوزش اندوه آنرا باز نموده پس جارى میشود.
درباره تو گوینده‌گان جدا شدند پس خود پسندها و خودبین‏ها بسیار و صاحبان اندوه بر تو اندک است.
پس پاداش فرزندان دنیا بر تو براى کارشان کم و پاداش مخلصین فراوانست.
پس اگر فوت شد از من ادراک روز تو اى آقاى من و مرا از یارى تو کردن یاران تو روزگار بتأخیر انداخت.
پس مرا در حق تو اشعار بکریست که براى توافق جناس آن قواعدیستکه براى شماتت کننده تیرهائیست
براى آن رقّت غمگین است درباره تو و ناگوارى آن بزرگ و خطرناک است بر اهل نفاق.
فریفته و دلباخته میشود بآن قلب دوست از خوشحالى و دشمنى میکند از آن دشمن کینه‌توز و نادان سیه روز.
بآن از (على (ع)) در والائى تو مناقبیست که اقامه دلیل میکند براى آن در کتاب خدا (قرآن).
ظاهر میشود از سوره اعراف پاکى شناخت آن پس آویخته میشود بآن عقول دانایان.
هر گاه آیات قرآن بفضیلت شما سخن گوید پس چه چیز ممکنست در آنچه میگویم بگویم.
زبان من بر تقصیر شرح وصف شما کوتاه و شرح عذرخواهى طولانى است.
بر شما باد سلام و درود خدا مادامیکه روشنائى روز نمایان و مادامیکه خورشید اصیل را غروب در پى باشد.

و علّامه سید احمد عطّار در جزء دوّم از کتاب خودش بنام (الرائق) قصیده‌اى یاد کرده و گفته که آنرا در مرض مرگش گفته است و آن این است:
نزدیک شد رحیل و رفتن و درست است درباره ما آنچه میبینى و سیر کردم براى پیمودن بیابان دورى بین صحرا را.
و کوچ کردم از کسیکه دوست داشت روز حرکت من اگر آنرا بسبب مرا عوضى بود که دیده شود.
و منتقل شدم از قصرهاى وسیع و روح آن بتنهائى بتاریکیهاى توده‌هاى خاک.
و سپرى شد روزهاى ما پس مثل اینکه او و ما بودیم که در خوابمان سیر میکردیم عالم را.
و وحشت زده بود در میان که نزدیک بود قلب او از ترس روز جدائى شکافته شود.
و میگفت وقتیکه حرکت، نزدیک شد در حالیکه اشکش بتحقیق کهخطّى در گونه چین خورده‌اش مسطور کرد.
اى کسیکه منزل کردى در احشاء من و میگذارى مرا در معرض هراس و گرسنگى و برهنگى.
پس بسوى چه کسى جز تو پناهگاه براى ماست اگر پیش آمدهاى روزگار از حد بگذرد یا بلیه‌اى عارض گردد.
پس پاسخ دادم او را و چشم کوبه جدائى او بود که میبارید بر گونه‌ام دانه‌هاى اشک سرخى را.
شما امانت خدائید چنانچه شخص من امانت سپرده حیدر بهترین خلق خدا هستم.
اى مونس من در تنهائى من وقتیکه مشاهده کند نکیر و منکر را در قبر.
من امید بتو دارم نمیبینم آن دو شخص را مگر اینکه بشبر و مبشر پرسنده من باشند.
پس بحق مردمیکه امین دانستم ایشان را بر مکنون سرّت از جهت معرفت و خبر دادن.
اینکه ببخشى گناهان بنده‌اى را که فرود آمده بپناه کسیکه لازم و واجب کردى طاعت او را بر همه عالم.
منیکه نه پارساء پرهیزکار بوده و نه دورى کننده از گناه و نه روزى به بینوائى کمک کرده‌ام ..
لیکن دستم بریسمان ولایت و محبّت شما بند شده براى اعتماد بشما و براى ما باین افتخار است.
اى یارى کننده اسلام هنگامیکه پایه‌هاى آن کج شده بود پس استوار شد بدون شک و تردیدى.
و ذلیل کننده عزّت کفر بعد از نگهدارى سخت و بلندى اطراف و پایه‌ها.
شما را قسم میدهم بخدا درباره بنده‌ایکه به پناه شما آمده و متحصّن بولایت شما گردیده است نظر فرمائید.
به درستی که من بعنوان میهمانى و پناهنده‌گى آمدم شما را و براى هر پناهى میهمان حقّى بر میزبان و پناهنده است.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 549

متن عربی

القصیدة السادسة

         عسى موعدٌ إن صحَّ منک قبولُ             تؤدِّیه إن عزَّ الرسول قبولُ‏

             فربّ صباً تهدی إلیَّ رسالةً             لها منک إن عزَّ الوصولُ وصولُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 549

         تطاول عمرُ العتبِ یا عتبُ بیننا             و لیس إلى ما نرتجیه سبیلُ‏

             أفی کلِّ یومٍ للعتاب رسائلٌ             مجدّدةٌ ما بیننا و رسولُ‏

             رسائلُ عتبٍ لا یُردّ جوابُها             و نفثُ صدورٍ فی السطور یطولُ‏

             یدلُّ علیها من وسائلِ سائلٍ             خضوعٌ و من شکوى الفصال فصولُ‏

             عسى مُسمَعٌ یصغی إلى قول مُسمِعٍ             فیعطف قاسٍ أو یرقّ ملولُ‏

             و أعجبُ شی‏ءٍ أن أراکِ غریّةً             بهجری و للواشی علیَّ قبولُ‏

             سجیّة نفسی بالوعود مع القلى             و کلُّ سخیٍّ بالوعودِ بخیلُ‏

             عذرتُکِ إن میّلتِ أو مِلتِ أنّنی             أخالک غصناً و الغصونُ تمیلُ‏

             و ما لظباءِ السربِ خلقُکِ إنّما             لخلقِکِ منها فی العدولِ عدولُ‏

             و قد کنت أبکی و الدیارُ أنیسةٌ             و ما ظعنتْ للظاعنین قفولُ‏

             فکیف و قد شطَّ المزار و روّعت             فریقَ التدانی فُرقةٌ و رحیلُ‏

             إذا غبتمُ عن ربعِ حلّةِ بابلٍ             فلا سحبت للسحب فیه ذیولُ‏

             و لا ابتسمت للثغر فیه مباسمٌ             و لا ابتهجت للطلِّ فیه طُلولُ‏

             و لا هبَّ معتلُّ النسیمِ و لا سرت             بلیلٍ على تلک الربوع بَلیلُ‏

             و لا صدرت عنها السوام و لا غدا             بها راتعاً بین الفصولِ فصیلُ‏

             و لا برزت فی حُلّةٍ سُندسیّةٍ             لذات هدیرٍ فی الغصونِ هدیلُ «1»

             و ما النفعُ فیها و هی غیرُ أواهلٍ             و معهدُها ممّن عهدتِ مَحیلُ‏

             تنکّر منها عرفُها فأُهیلُها             غریبٌ و فیها الأجنبیُّ أهیلُ‏

             رعى اللَّه أیاماً بظلّ جنابها             و نحن بشرقیِّ الأثیلِ نزولُ‏

             لیالیَ لا عودُ الربیعِ یُجِفُّه             ذُبولٌ و لا عودُ الربوعِ هزیلُ‏

             بها کنت أصبو و الصبا لیَ مسعدٌ             و صعبُ الهوى سهلٌ لدیَّ ذلولُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 550

         و إذ نحن لا طرفُ الوعودِ عن اللقا             بطیّ و لا طرفُ السعودِ کلیلُ‏

             نبیتُ و لا غیرُ العفاف شعارُنا             و للأمنِ من واشٍ علیَّ شمولُ‏

             کروحینِ فی جسمٍ أقاما على الوفا             عفافاً و أبناءُ العفافِ قلیلُ‏

             إلى أن تداعى بالفراقِ فریقُکمْ             و لمَّ بکم حادٍ و أمَّ دلیلُ‏

             تقاضى الهوى منِّی فما لضلاله             مَقیلٌ و لا ممّا جناهُ مُقیلُ‏

             فحسبیَ إذ شطّت بکم غربةُ النوى             علاجُ نحولٍ لا یکاد یحولُ‏

             أروم بمعتلِّ الصبا برء علّتی             و أعجبُ ما یشفی العلیلَ علیلُ‏

             لعلَّ الصبا إن شطّتِ الدارُ أودنا             مثالُکمُ أو عزَّ منک مثیلُ‏

             أُحیّی الحیا إن شطَّ من صوبِ أرضِکمْ             بنادیه من لمعِ البروقِ زمیلُ‏

             تمرُّ بنا فی اللیل وهناً بریّها             یُبَلُّ «1» غلیلٌ أو یَبَلُّ «2» علیلُ‏

             سرى و بریقُ الثغرِ وهناً کأنّما             لدیَّ بریقُ الثغرِ منک بدیلُ‏

             و أنشا شمال الغور لی منک نشوةً             عساه لمعتلِّ الشمالِ شَمولُ «3»

             أ متّهمٌ قلبی من البینِ سلوةً             و مُتهِمةٌ «4» فی الرکب لیس تؤولُ‏

             أغرّک أنِّی ساترٌ عنکِ لوعةً             لها ألمٌ بین الضلوعِ دخیلُ‏

             فلا تحسبی أنّی تناسیتُ عهدَکمْ             و لکنّ صبری یا أُمَیمُ جمیلُ‏

             ثقی بخلیلٍ لا یغادرُ خلَّهُ             بغدرٍ و لا یثنیه عنک عذولُ‏

             جمیلُ خلالٍ لا یُراع خلیلُه             إذا ریعَ فی جنبِ الخلیلِ خلیلُ‏

             خلیقٌ بأفعالِ الجمیلِ خلاقُه             و کلُّ خلیقٍ بالجمیلِ جمیلُ‏

             یزین مقالَ الصدق منه فعالُهُ             و ما کلُّ قوّالٍ لدیکِ فعولُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 551

         غضیضٌ إذا البیضُ الحسانُ تأوّدتْ             لهنّ قدودٌ فی الغلائلِ میلُ‏

             ففی الطرف دون القاصراتِ تقاصرٌ             و فی الکفِّ من طَولِ المکارم طُولُ‏

             أما و عفافٍ لا یدنِّسه الخنا             و سرِّ عتابٍ لم یُزله مزیلُ‏

             لأنتِ لقلبی حیث کنتِ مسرّةٌ             و أکرمُ مسؤولٍ لدیَّ سؤولُ‏

             یقصّر آمالی صدودُک و القِلى             و ینشرُها منک الرجا فتطولُ‏

             و تعلق آمالی غروراً بقربِکمْ             کما غُرَّ یوماً بالطفوفِ قتیلُ‏

             قتیلٌ بکت حزناً علیه سماؤها             و صبَّ لها دمعٌ علیه همولُ‏

             و زلزلت الأرضُ البسیطُ لفقدِهِ             و ریعَ له حزنٌ بها و سهولُ‏

             أ أنسى حسیناً للسهامِ رمیّةً             و خیلُ العدى بغیاً علیه تجولُ‏

             أ أنساه إذ ضاقت به الأرضُ مذهباً             یشیر إلى أنصارِه و یقولُ‏

             أُعیذکمُ باللَّهِ أن ترِدوا الردى             و یطمعَ فی نفسِ العزیزِ ذلیلُ‏

             ألا فاذهبوا فاللیلُ قد مدَّ سجفَهُ             و قد وضحتْ للسالکین سبیلُ‏

             فثابَ إلیه قائلًا کلُّ أقیلٍ             نمته إلى أزکى الفروعِ أصولُ‏

             یقولون و السمرُ اللدانُ شوارعٌ             و للبیضِ من وقعِ الصفاحِ صلیلُ‏

             أنُسلم مولانا وحیداً إلى العدى             و تسلمُ فتیانٌ لنا و کهولُ‏

             و نعدل خوفَ الموت عن منهج الهدى             و أین عن العدل الکریم عدولُ‏

             نودُّ بأن نبلى و نُنشَرَ للبلى             مراراً و لسنا عن علاکَ نحولُ‏

             و ثاروا لأخذِ الثارِ قدماً کأنّهم             أُسودٌ لها بین العرین شبولُ‏

             مغاویرُ عرسٍ عرسُها یومَ غارةٍ             لها الخطُّ فی یومِ الکریهةِ غیلُ‏

             حماةٌ إذا ما خیف للثغرِ جانبٌ             کماةٌ على قبِّ الفحول فحولُ «1»

             لیوثٌ لها فی الدارعین وقائعٌ             غیوثٌ لها للسائلین سیولُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 552

         أدلّتُها فی اللیلِ أضواءُ نورِها             و فی النقعِ أضواءُ السیوف دلیلُ‏

             یؤمُّ بها قصدَ المغالب أغلبٌ             فروسٌ لأشلاءِ الکماةِ أکولُ‏

             له الخطُّ کوبٌ و الجماجمُ أکؤسٌ             لدیه و آذیُّ الدماءِ شمولُ «1»

             یرى الموتَ لا یخشاهُ و النبلُ واقعٌ             و لا یختشی وقعَ النبالِ نبیلُ‏

             صئولٌ إذا کرَّ الکمیُّ مناجزٌ             بلیغُ إذا فاه البلیغُ قؤولُ‏

             له من علیٍّ فی الخطوبِ شجاعةٌ             و من أحمدٍ عند الخطابة قیلُ‏

             إذا شمختْ فی ذروةِ المجدِ هاشمٌ             فعمّاه منها جعفرٌ و عقیلُ‏

             کفاه علوّا فی البریّةِ أنّه             لأحمدَ و الطهرِ البتولِ سلیلُ‏

             فما کلُّ جدٍّ فی الرجالِ محمدٌ             و لا کلُّ أُمٍّ فی النساءِ بتولُ‏

             حسینٌ أخو المجدِ المنیفِ و من له             فخارٌ إذا عُدَّ الفخارُ أثیلُ‏

             أرى الموتَ عذباً فی لهاک و صابُهُ             لغیرک مکروه المذاق وبیلُ‏

             فما مرَّ ذو باس إلى مرِّ باسِهِ             على مهلٍ إلّا و أنت عجولُ‏

             کأنّ الأعادیَ حین صُلْتَ مبارزاً             کثیبٌ ذرته الریحُ و هو مهیلُ‏

             و ما نهل الخطیُّ منک و لا الظبا             و لا علَّ إلّا و هو منک علیلُ‏

             بنفسی و أهلی عافرَ الخطِّ حولَهُ             لدى الطفِّ من آل الرسولِ قبیلُ‏

             کأنّ حسیناً فیهمُ بدرُ هالةٍ             کواکبُها حول السماکِ حلولُ‏

             قضى ظامیاً و الماءُ طامٍ تصدّه             شرارُ الورى عن وردِهِ و نغولُ‏

             و حُزَّ وریدُ السبطِ دون ورودِهِ             و غالته من أیدی الحوادثِ غولُ‏

             و آب جواد السبط یهتف ناعیاً             و قد ملأ البیداء منه صهیلُ‏

             فلمّا سمعنَ الطاهراتُ نعیّه             لراکبه و السرجُ منه یمیلُ‏

             برزن سلیباتِ الحلیِّ نوادباً             لهنَّ على الندبِ الکریمِ عویلُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 553

         بنفسیَ أُختَ السبطِ تعلنُ ندبَها             على ندبِها محزونةً و تقولُ‏

             أخی یا هلالًا غابَ بعد طلوعِهِ             و حاق به عند الکمالِ أُفولُ‏

             أخی کنت شمساً یکسفُ الشمسَ نورُها             و یخسأ عنها الطرفُ و هو کلیلُ‏

             و غصناً یروق الناظرین نضارةً             تغشّاه بعد الإخضرار ذبولُ‏

             و ربعاً یمیرُ الوافدین ربیعُه             تعاهده غبَّ العهادِ مُحولُ «1»

             و عضباً رماه الدهر فی دار غربةٍ             و فی غربه للمرهفات «2» فلولُ‏

             و ضرغام غیل غیلَ من دونِ عرسِهِ             و مخلبُه ماضی الغرارِ «3» صقیلُ‏

             فلم أر دون الخدر قبلک خادراً             له بین أشراکِ الضباعِ حصولُ‏

             أصبت فلا ثوب المآثر صَیّبٌ             و لا فی ظلال المکرمات مقیلُ‏

             و لا الجودُ موجودٌ و لا ذو حمیّةٍ             سواک فیحمى فی حماه نزیلُ‏

             و لا صافحت منک الصفاحُ محاسناً             و لا کاد حسن الحال منک یحولُ‏

             و لا تربت منک الترائبُ فی البلا             و لا غالها فی القبرِ منک مغیلُ‏

             لتنظرنا من بعد عزٍّ و منعةٍ             تلوح علینا ذلّةٌ و خمولُ‏

             تعالج سلبَ الحلی عنّا علوجُها             و تحکم فینا أعبدٌ و نغولُ‏

             و تبتزُّ أهلُ اللبسِ عنّا لباسَنا             و تُنزعُ أقراطٌ لنا و حجولُ‏

             ترى أوجهاً قد غاب عنها وجیهُها             و أعوزَها بعد الکفاةِ کفیلُ‏

             سوافرُ بین السفرِ فی مهمهِ الفلا             لنا کلَّ یومٍ رحلةٌ و نزولُ‏

             تزید خفوقاً یا ابن أُمّ قلوبُنا             إذا خفقتْ للظالمین طبولُ‏

             فیا لکِ عیناً لا تجفُّ دموعُها             و ناراً لها بین الضلوعِ دخیلُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 554

         أ یُقتلُ ظمآناً حسینٌ و جدُّه             إلى الناسِ من ربِّ العباد رسولُ‏

             و یُمنَعُ شربَ الماءِ و السربُ آمنٌ             على الشربِ منها صادرٌ و نهولُ‏

             و آلُ رسولِ اللَّهِ فی دار غربةٍ             و آلُ زیادٍ فی القصورِ نزولُ‏

             و آلُ علیٍّ فی القیودِ شواحبٌ             إذا أنّ مأسورٌ بکته ثکولُ‏

             و آلُ أبی سفیان فی عزِّ دولةٍ             تسیر بهم تحت البنود خیولُ‏

             مصابٌ أُصیب الدینُ منه بفادحٍ             تکادُ له شمُّ الجبالِ تزولُ‏

             علیک ابنَ خیرِ المرسلینَ تأسّفی             و حزنی و إن طال الزمانُ طویلُ‏

             جللتَ فجلّ الرزءُ فیک على الورى             کذا کلُّ رزءٍ للجلیلِ جلیلُ‏

             فلیس بمُجدٍ فیک وجدی و لا البکا             مفیدٌ و لا الصبرُ الجمیلُ جمیلُ‏

             إذا خفّ حزنُ الثاکلاتِ لسلوةٍ             فحزنی على مرِّ الدهورِ ثقیلُ‏

             و إن سَئِمَ الباکون فیک بکاءَهم             ملالًا فإنِّی للبکاء مُطیلُ‏

             فما خفَّ من حزنی علیک تأسّفی             و لا جفَّ من دمعی علیک مسیلُ‏

             و ینکر دمعی فیک من باتَ قلبُهُ             خلیّا و ما دمعُ الخلیِّ هطولُ‏

             و ما هیَ إلّا فیک نفسٌ نفیسةٌ             یحلّلها حَرُّ الأسى فتسیلُ‏

             تباینَ فیک القائلون فمعجبٌ             کثیرٌ و ذو حزنٍ علیکَ قلیلُ‏

             فأجرُ بنی الدنیا علیک لشأنِهمْ             دنیٌّ و أجرُ المخلَصین جزیلُ‏

             فإن فاتنی إدراکُ یومِک سیّدی             و أخّرنی عن نصرِ جیلِکَ جیلُ‏

             فلی فیک أبکارٌ لوفقِ جناسِها             أصولُ بها للشامتین نُصولُ‏

             لها رقّةُ المحزونِ فیک و خطبُها             جسیمٌ على أهلِ النفاق مَهولُ‏

             یهیمُ بها سرُّ الولیِّ مسرّةً             و ینصب منها ناصبٌ و جهولُ‏

             لها فی قلوبِ الملحدین عواسلٌ             و وقعُ نصولٍ ما لهنَّ نصولُ‏

             بها من علیٍّ فی علاکَ مناقبٌ             یقوم علیها فی الکتابِ دلیلُ‏

             ینمُّ عن الأعرافِ طیِّبُ عَرفِها             فتعلقُها للعاقلین عقولُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 555

         إذا نطقتْ آیُ الکتابِ بفضلِکمْ             فما ذا عسى فیما أقول أقولُ‏

             لسانی على التقصیرِ فی شرحِ وصفِکمْ             قصیرٌ و شرحُ الاعتذارِ طویلُ‏

             علیکم سلامُ اللَّهِ ما اتّضح الضحى             و ما عاقبت شمسَ الأصیلِ أُفولُ «1»

 

و ذکر له العلّامة السیّد أحمد العطّار فی الجزء الثانی من موسوعته الموسومة بالرائق، و قال: قد قالها فی مرض موته، قوله:

          آن الرحیلُ و حقَّ فینا ما ترى             و سرتْ لقطعِ مفازةِ البین البرى‏

             و ظعنتُ عمّن ودَّ یوم ترحّلی             لو أنّها بالروحِ لی عوضٌ تُرى‏

             و نقلتُ من سعةِ القصورِ و روحِها             فرداً إلى ظلماتِ أطباقِ الثرى‏

             و تصرّمتْ أیّامُنا فکأنّها             کانت و کنّا طیفَ أحلامِ الکرى‏

             و مروعةٌ بالبینِ کاد فؤادُها             من هولِ یوم البین أن یتفطّرا

             و تقول إذ آن الرحیلُ و دمعُها             قد خطَّ فی الخدِ المخدّد أسطرا

             یا نازلًا بحشاشتی و مخلّفی             عرَضَ المخافةِ و المجاعةِ و العرا

             فإلى من الملجا سواک لنا إذا             شطّت صروفُ الدهرِ أو خطبٌ عرا

             فأجبتُها و العینُ کوبُ فراقِها             تهمی على خدِّی نجیعاً أحمرا

             أنتم ودیعةُ ذی الجلالِ کما غدا             شخصی ودیعةَ حیدرٍ خیرِ الورى‏

             یا مونسی فی وحدتی إذ عاینتْ             عینی نکیراً فی اللحودِ و منکرا

             أنا واثقٌ بک لا أرى شخصیهما             إلّا بشیراً سائلی و مبشّرا

             فبحقِّ قوم ائتمنتَهمُ على             مکنونِ سرِّک عارفاً و مخبّرا

             إلّا غفرتَ ذنوبَ عبدٍ نازلٍ             بفناءِ من ألزمتَ طاعتَه الورى‏

             لا زاهدٍ ورعٍ و لا متجنّبٍ             إثماً و لا یوماً بعسرٍ أیسرا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 556

         لکن یدی علقت بحبلِ ولاکمُ             ثقةً بکم و لنا بذلک مفخرا «1»

             یا ناصرَ الإسلامِ حین تأوّدتْ             منه الدعائمُ فاستقامَ بلا مرا

             و مذلَّ عزِّ الکفرِ بعد حمیّةٍ             خشناءَ عالیةِ الجوانبِ و الذرى‏

             اللَّه فی عبدٍ أتاک مجاوراً             متحصّناً بولائِکمْ متستّرا

             إنّی أتیتُکَ وافداً و مجاوراً             و لکلِّ جارٍ وافدٍ حقُّ القِرى‏