logo-samandehi

غدیریه قاضى جلیس

غدیریه قاضى جلیس، درگذشته 561

1- 

– فریاد رحیل برآمد که بشتابید. و داعم گفت و رفت، درد و بلایش به جانم ماند.
– دل تنگم را ذره‌اى جاى صبر و تحمل نبود، از این رو همراه کاروان با سر و جان رفت.
– اینک با غم و اندوه به تاریکى شب پناه برم، صبحگاهان که نقاب از رخ برکشد، اشک نهانم بر ملا سازم.
– پیش از این، این چنین، اسیر عشق نمی‌گشتم: گاهى رخ برمی‌تافتم، گاهى راه فریب می‌گرفتم.

تا آنجا که گوید:

– نداى عشق را نشنیده گرفتم، داعى خاندان رسول را لبیک اجابت گفتم.
– اندیشه تاریک خود در پرتو دانش آنان گرفتم، راه حقیقت را صاف و روشن دریافتم.
– به مهرشان دل بستم، دشمنان هر چه خواهند گویند. ولایشان پذیرفتم، منکران هر چه خواهند خرده گیرند.
– زبان به ثنایشان گشودم، با شتاب راه خدمت گرفتم. عذر تقصیر گفتم، از خطا پرهیز کردم.
– آنهایند که صائم و قائم‏اند، از خوف حق در بیم و اضطرابند.
– شبها با راز و نیاز بسر برند، با رکوع و سجود، شب زنده داراند.
– با مهر و ولایشان عبادت ما مقبول افتد، از عنایتشان طاعت ما به آسمانها بر شود.
– با یادشان ابر آسمان باران ریزد، گرفتاریها رخت بربندد.
– گفتارشان با کردار برابر باشد، وه چه نیک است. علم و عمل توأمان باشد، معنى تقوى همین است.
– پدر آنان وصى مصطفى است، وارث علمش، از اینرو میراث نبوت بدو داد.
– ستون دین از وجودش راست شد، ارکان دین برقرار ماند.
– جان عزیزش فداى رسول کرد، از خیل دشمنان نهراسید.
– آشکارا، سرور و سالارشان نامید، همپایه او در فضل و عصمت آمد.
– غبار غم از چهره احمد که زدود؟ آنجا که دیگران وانشستند.
– دراز قلعه خیبر که برکند؟ لرزه بر حصار مشرکین افکند.
– روز «بدر»، اجساد مشرکین در چاه بینباشت، سرها از تن جدا کرد.
– بسا حاسدان که بر فضلش رشک بردند، فضلى که همتا ندارد.
– روز «غدیر»، عزم خیانت در دل آنان پروراند، روز «جمل» نتیجه‌اش آشکار آمد.
– قرآن بجنگ آنان برخاست، از پا ننشستند، اسلام بسرزنش و ملامت زبان باز کرد، در گوش نگرفتند.
– مناقب و مفاخرش نهفتند، بر ملا شد. پرتوش در حجاب کردند، جهان روشن گشت.
– مشک و عنبر کى نهان گردد، شمیم جان پرورش در پرده نماند.

و از همین قصیده است:

– هلا. اى امت گمراه که حرمت دین بشکست، سرگشتگى و ضلالت از حد بدر برد.
– با کدامین حجت و برهان، فرمان حق زیر پا نهادید.
– حق ویژه على را غصب کردید، امامت و خلافت راه شما را هموار کرد.
– تیغ کین در خاندان رسول نهادید، سر و دست آنان از تن جدا کردید.
– در کربلا خونشان حلال شمردید، ناوک سنان از خونشان سیراب نمودید.
– آب فرات بر آنان حرام شد، تشنه‌کامان را دادرسى باقى نماند.

قصیده 56 بیت است که قسمتى از آن گزین شد.

2 – در ماتم سید الشهداء چنین سروده

– اگر سیلاب اشکم فرو نشیند، از خون دل مدد گیرم.
– بگذار فرو ریزد و آرام نگیرد، که مصیبت بس عظیم است.
– میراث محمد از دخترش دریغ کردند. نه کارى سهل پیشه کردند.
– ابدا. و نه ظلمى که بر على رفت: حق مشهورش بتاراج بردند.
– رسول حق به فضل و مقامش زبان بر گشود: اوست که بشیر و نذیر است.

– پیمان ولایتش منکر شدند، ابلیسشان بفریفت.
– رشک بردند و راه دغل گرفتند، نص «غدیر» را ببازى گرفتند.
– جامه خلافت را که باندامش فراز کرد، از او دریغ نمودند.

– بهرزه در آسمان جویاى اخترسها گشتید، ماه تابان را ندیده گرفتید.
– قوم یهود، دنبال گوساله‌اى گرفتند، شما از پى اشترى (جمل) روان گشتید.

– آوخ بر کشتگان کربلا که خویش و بیگانه از یارى دریغ کردند.
– در نینوا روزى چهر گشود که چون روز قیامت سیاه و دژم بود.
– جوخه‌هاى ضلالت بهم پیوستند، گویا نفخه صور بردمیدند.
– شگفتا، دست تقدیر هم بر سر این کافران نکوبید.

– آیا خون حسین بر روى زمین موج زند، آسمان در هم نلرزد.
– پندارى کوهها به ماتم ننشست که سنگى بر سر آنان نبارید.
– چه شد که از آب فراتش منع کردند، دریاها بر نخروشید.
– آب زلال بر حسین حرام آمد، از آنرو که شرب خمر بر دشمنانش حلال بود.

قصیده 36 بیت است که نصف آن را برگزیدیم.

3- قصیده دیگر که 29 بیت است با این سر آغاز:

– سالها پند ناصح مشفق پس گوش افکندم، با ریسمان پوسیده شما بچاه افتادم.

در این قصیده گوید:

– مهر خاندان رسولم در دل است، از گناهان بازم دارند، ذخیره آخرت هم آنهایند.
– اى شیعیان راه وفا گیرید، سر مفاخرت و مباهات بر سما برافرازید.
– اگر بدستاویز ولایش چنگ زنى، ریسمان ولایش در کف خدا بینى.
– بفرمان حق حامى اسلام گشت، از اینرو بر همه ادیان پرتو افکند.
– جفت بتول، و اگر دخت محمد نبود، پیشوایان بر حق از کجا بود.
– پیامبر حق بروز «غدیر» منشور خلافتش برخواند، جز منافق بی‌دین حق او نر بود.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 511

رفتن به بالا