گشاده شود بر تو گرههاى ابر اى محلّه محبوب من و مصافحه کند با تو دستهاى شبنم اى باقیمانده منازل.
تا آنکه گوید:
میل کرد بدورى کردن بعد از وصال و زمان سرایندهگان مثل سایه شاخص است که حرکت کرده و دور میشود،
از گروهیکه عدول کردند از پیمان على علیه السلام و او را بعداوت و دشمنى برخورد کردند و نپذیرفتند او را،
و عوض کردند قولشان را در روز (غدیر) باو (که میگفتند بخ بخ لک یابن ابیطالب …) از روى کینه و در حبّ عدول نکردند بلکه از ولایت او برگشتند،
تا آنجا که پیامبر رهنما و بشارت دهنده در بینشان از دنیا رفته و هنوز او را غسل نداده و دفن نکرده بودند،
(30) که بشتاب و عجله برگشتند بسوى ملک در حالیکه بفقدان و مصیبت پیامبر برگزیده سرگرم و مشغول بودند،
و طوق خلافت را بر گردن ابو بکر انداختند آن بیپدران و کجا شده که ول بیکاره بر شیران بیشه آقائى کند،
و او را خطاب بامیر المومنین کردند و حال آنکه یقین داشتند که او در سمت و مقام خلافت غاصب است،
و اتفاق کردند که امر خلافت در میان آنان باشد و ایده و نادانى و آرزو ایشان را فریب داد،
که آتش بزنند منزل فاطمه زهراء (ع) را پس اى واى بر او از این حادثه و مصیبت مشکل و بزرگ،
خانهایکه در آن پنج نفر بود و ششمین آنان جبرئیل شد بدون هیچ سببى بآتش مشتعل گردید،
و بیرون آوردند مرتضى را از میان منزلش در میان مردم پستیکه اطراف او را گرفته بودند،
اى مردم فریاد رسید دینى را که یارانش کم شده و دولتى را که مردان پست و فرومایه صاحب و مالک آن شدهاند،
مزدور پسر جدعان (ابو بکر) دست بکار خلافت شد که مقرون و متصّل بمقام وحى است،
پس فرزندان تیم کجا و خلافت و حکومت الهى کجا اگر مردم نادانى نبودند،
(40) مردمیکه داراى افتخار و زهد و پارسائى و متانت و علم و دانش و عمل نبودند.
و بعضى از آنها گفتند (اقیلونى) مرا واگذارید که من مرد خوبى نیستم و حال آنکه او خوشحال بود بخلافت و شادى میکرد،
و همانکه اقاله میکرد واگذار کرد آنرا بدومى پس در کدام یک از دو قولش آنمرد راست گفته است،
سپس پیروى کرد او را عدى (عمر) از عداوتش و از شکافتن خلافت باب دشمنى و مجادله را گشود،
روش او نشان داد هدف و سیره او را که بآن حرکت میکرد پس رخنه و سوراخى را از حوادث مسدود نکرد،
(45) جمع کرد مشورت در شوراء (6 نفرى را) پس پسر امیه (عثمان) آنرا بگردن گرفت و همینطور کینهها منتقل شد،
دست بدست گردانیدند خلافت را بر ستمکارى وارث گذاردند بعضى براى برخى دیگر پس بد حکومت و دولتى بودند،
و صاحب امر و کسیکه درباره او تصریحى باذن خدا شده بود از حکومت الهى دور و معزول گردید،
و او برادر پیامبر و بهترین جانشینان و کسیکه بپارسائى او در میان مردم ضرب المثل بود،
و پیشقدمترین مردم در اسلام از جهت پیشى گرفتن در حالیکه مردم همگى مشغول پرستش «لات و عزّى» بودند.
(50) و بلند کننده حق بعد از فرود آمدنش هنگامیکه عموددین سست و منحرف و کج شده بود.
پارساء بزرگوار و دلیر وقتیکه آنان عهد شکنى کردند و شیر شرزه و قهرمان شجاع بود.
کسیکه زندهگى نکرد در میان گمراهان نادان و ستمکاران و اقتدا نکرد اندیشههاى او بت را،
معاف داشتند او را و حال آنکه او در کودکى سالمترین مردم بود در میان آنان و بالاترین محل درس کهولت،
و اینکه او همواره داراى حلم و کرامت بود بدى را بخوبى تلافى نموده و تحمّل بدى مینمود.
(55) تا آنکه از دنیا رفت و او مظلوم بود و بعد از او بحسین ظلم کردند و ستم متصّل بود.
از بعد از آنکه او را وعده یارى دادند و نامهها بسوى او نوشته و قاصدها رفت و آمد میکردند.
پس ایکاش نگه میداشت دست خود را روزى از رعایت ایشان و شترى از ایشان نزدیک او نمیشد.
مردمیکه بازار نفاق بایشان گرم و پر خریدار بود و از سرشتشان تقلّب و فریب دریافت میشد.
قسم بخدا که یکروز صله نکرد قرابت و خویشاوندى او را ولى به کسانیکه بدى بآنها کردند صله نمودند.
(60) و حرام کردند آب فرات را بر او و براى سگها راههاى وسیعى بود براى ورود بفرات.
و او را نگه داشتند در حالیکه زمین بر او تنگ شده بود از ایشان بر وعدهایکه از پیش داده بودند.
تا وقتیکه جنگ در میان ایشان از بامداد از پاى آن پرده برداشت و افروخت از روشن کردن آن شعلههائى.
پیشى گرفتند جوانان روشن ضمیرى از پیش روى او که بزرگ منش بودند نه میل بدنیا کردند و نه عهدشکنى نمودند.
مثل آنکه حلوائى براى خودشان جمع کردند از قبل مرگ از کندوهاى عسل.
(65) پوشیدند در متن مسابقات لباس کامل را و از گناه خود را نگهداشتند.
و طلاق گفتند در مقابل او دنیاى پست را و رفتند بسوى بهشت فردوس و کوچ کردند از این جهان.
دیدند حور العین را در بالاى بهشتهائى که براى آن نمایان شد پس جان دادن بر ایشان آسان شد.
جارى شد بر روى زمین خونهاى پاک و گرانقدر ایشان پس از جهت مقام والا شدند بآنچه کردند.
اگر کشته شدند چه اندازه که در هر معرکهایکه جنگ کردند و براى شماست که چه اندازه از دین بر کشتهگان را که کشتند.
(70) افسوس بر سبط پیامبر خدا در حالیکه تنها در میان سرکشان مانده و راهها بر او بسته شده بود.
میانداخت دشمنانرا بقلبیکه شکى در آن نبود بیم و ترسى و ترس و بیمى براى او نبود.
مثل آنکه هر وقت با اسبش حمله میکرد سیلى است که در پیش امواجش کوهى استوار است.
انداخت شمشیر را برایشان در حال رکوع پس بر خاک فرود آمد بحالت سجده از بالاى بلندیها
برید لبههاى تیز شمشیر او سرهاى ایشان را پس …
(75) و بتحقیق که روایت کرده آنرا حمید بن مسلم که صاحب سخن راست و براستگوئى مثل زده میشد.
وقتیکه گفت: من ندیدم کسى را که بسیارى از خاندانش کشته و بخاک افتاده و برخى از ایشان آغشته بخون باشد.
تا آنجا که گوید: او را مانند کوهى از پشت اسب ستوده نام بزمین افکندند که نه خوارى او را رسید و نه سستى.
افسوس من بر او که اسبش خبر مرگ او را براى خیمهها برد در حالیکه باو از تیرها لنگى شدیدى بود.
افسوس و اندوه من بر زینب که میدوید بسوى او و براى او دلى آکنده از شوق و اضطراب داشت.
پس وقتیکه دید او را که بدنش عریان بر روى خاک افتاد و از وزش باد شمال بر او لباسى از خاک است.
(85) افتاد بر او که محاسنش را ببوسد در حالیکه حسین از او بمصیبت مرگ مشغول بود.
با دست راستش شمشیر را از حسین دور میکرد و با دست چپش صورت عفیف خود را مستور میکرد.
میگفت: اى شمر عجله و شتاب بر او نکن که در کشتن پسر فاطمه عجله پسندیده و ستوده نیست.
آیا نیست این پسر على و بتول و کسیکه پیامبرى در امت بجد او پایان یافت.
(90) اینست امام چنانیکه منتهى بشرافت ذریه میشود که ستاره زحل نزدیک به بزرگوارى آن نمیشود.
حذر کن از لغزشیکه میاندازد تو را براى همیشه بآتش دوزخ و جدّا لغزشها جوان را ساقط و پست میکند.
شمر بدبخت خوددارى نکرد بر آن مگر مخالفت را و آیا شایسته است نکوهش اهل کفر اگر سرزنش شوند.
و رفت که جدا کند سرى را که مدّتها پیامبر خدا لبانش را مکیده و بدندانهایش بوسه میداد.
تا آنکه مشاهده کرد او را خواهرش از نزدیکى که گاهى میافتد و گاهى برمیخیزد.
گذارد از زیادى غصّه و اندوه از آن حادثه دست را بر قلبیکه از غم و داغ مضطرب و پریشان بود.
(95) میگفت: اى یگانهایکه ما عمرى بتو امید داشتیم پس امید و آرزوى ما در آن ناکام شد.
و اى ماهیکه در بخت و اقبالش از شرافت بالا رفت و پنهان شد از مادر خاک و حال آنکه او کامل بود.
برادرم تو خورشیدى بودى که باو روشن میشدند پس پیش رویش کودکى از پیش ما رها شد.
تو پایه شرف بودى که از اساس آن بزرگى نمایان بود و اکنون اسطوانه بزرگى ویران و منتقل شده است.
و تو کریم الطرفین (پدر و مادر) بودى در پیشى گرفتن که اسب با سرعتش بآن نمیرسید از اوّلیکه ادراک بزرگى کرد در گذشته و او نگهدار شرف بود.
(100) خیال نکرده بودم از پیش که در میان مردم پست گرفتار و راهها از جلویت بسته باشد.
اینکه شتاب کند جغد در شاهین اگر پیروز شود پیروز شدنى و نه شیریرا که بزغاله او را غافلگیر کند.
نه چنین فکرى نمیکردم و خیال نمیکردم دریائى از تشنگى بمیرد و حال آنکه از آن آبیارى به تندرستان اتصّال داشت.
پس ایکاش چشم تو بعد از محجوب شدن ما را اسیر میدید که اشرار و فرومایگان ما را میکشند.
ما را سیر میدادند بر شتران بى جحاز و راننده شتران نه مدارا میکرد و نه مهلت میداد.
(105) پس ایکاش ندیده بودى کوفه را و ما را نمیدیدى که با سرعت بسوى ابن زیاد لئیم با خوارى میبرند.
آیا سبط پیامبر تشنه لب کشته شود و از خون او شمشیرها و گل- هاى پژمرده زمین سیراب شوند.
و روى خاک منزل نمود بدون غسل و کفن ولى براى او از خون گلو غسل بود.
و اسیر شدند بزمین داغ کربلا زنان او و در جلوى زنان بنى امیه پردهها آویخته بود.
(110) قسم میخورم بخدا و پیامبر هادى و بشیر و خانه خدا که طواف آن نمایند پا برهنه و با نعلین.
اگر اوّلیها پیمان وصى را نشکسته بودند و از قدیم اوّلى ستم نکرده بود.
قومى فرزندان على (ع) را شدیدا منع نکرده بودند از آبشخوارهائى که تشنگان بآن سیراب میشوند.
اى رفیق من طواف بده مرا هر گاه بکربلا آمدى بر این قبرها ونشانههائى اى مرد.
و گریه کن بر این ماههائى که در خاک غروب کرده بعد از کمالش که نورشان تاریکیها را فرا میگرفت.
(115) و گریه کن لبهائى را که از تشنگى تر نشدند ولى بر آنها از جریان خون ترى و رطوبت بود.
اى آل احمد اى کشتیهاى نجات و کسانیکه بعد از پروردگار عرش بر ایشان اعتماد دارم.
و حق شماست که ماه محرم بر من طلوع نکند مگر آنکه مرا چشمانى باشد که به بیخوابى سرمه شود.
و طلوع نکند بما مگر آنکه از مژگانم اشک در گونهام شروع و چون باران تند جارى باشد.
براى اندوه و مواسات با شما و براى مملوک و غلام بخلى در ریختن اشک بر مالکینش نباشد.
(120) پس اگر یارى من از شما فوت شد پس مدح و ثناى من به بزرگى شما همواره مادامیکه زنده باشم متّصل است.
پس پیشکش شما از (على (ع)) بنده غلام شما این قصیده ممتازیکه مدح و غزل دلپذیر است.
رقیق و روانست پس معنائى نیکو و روان دارد که شیبه نیست بهفت قصیده طولانى.
من آنرا مهیا کردم براى اینکه سپرى باشد از سوزش آتش بر افروخته و بآن امیدوارم بهشتى را که جویهایش عسل است.
درود خدا بر شما باد مادامیکه بلبلى بر گلى از خوشى نغمه سرائى کند و شب بر جهان پرده تاریکى افکند.
الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج6، ص: 543