اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

غدیریه پنجم علاء الدین حلى

متن فارسی

گشاده شود بر تو گره‌هاى ابر اى محلّه محبوب من و مصافحه کند با تو دستهاى شبنم اى باقیمانده منازل.

تا آنکه گوید:

میل کرد بدورى کردن بعد از وصال و زمان سراینده‌گان مثل سایه شاخص است که حرکت کرده و دور میشود،
از گروهیکه عدول کردند از پیمان على علیه السلام و او را بعداوت و دشمنى برخورد کردند و نپذیرفتند او را،
و عوض کردند قولشان را در روز (غدیر) باو (که میگفتند بخ بخ لک یابن ابیطالب …) از روى کینه و در حبّ عدول نکردند بلکه از ولایت او برگشتند،
تا آنجا که پیامبر رهنما و بشارت دهنده در بینشان از دنیا رفته و هنوز او را غسل نداده و دفن نکرده بودند،
(30) که بشتاب و عجله برگشتند بسوى ملک در حالیکه بفقدان و مصیبت پیامبر برگزیده سرگرم و مشغول بودند،
و طوق خلافت را بر گردن ابو بکر انداختند آن بی‌پدران و کجا شده که ول بیکاره بر شیران بیشه آقائى کند،
و او را خطاب بامیر المومنین کردند و حال آنکه یقین داشتند که او در سمت و مقام خلافت غاصب است،
و اتفاق کردند که امر خلافت در میان آنان باشد و ایده و نادانى و آرزو ایشان را فریب داد،
که آتش بزنند منزل فاطمه زهراء (ع) را پس اى واى بر او از این حادثه و مصیبت مشکل و بزرگ،
خانه‌ایکه در آن پنج نفر بود و ششمین آنان جبرئیل شد بدون هیچ سببى بآتش مشتعل گردید،
و بیرون آوردند مرتضى را از میان منزلش در میان مردم پستیکه اطراف او را گرفته بودند،
اى مردم فریاد رسید دینى را که یارانش کم شده و دولتى را که مردان پست و فرومایه صاحب و مالک آن شده‌اند،
مزدور پسر جدعان (ابو بکر) دست بکار خلافت شد که مقرون و متصّل بمقام وحى است،
پس فرزندان تیم کجا و خلافت و حکومت الهى کجا اگر مردم نادانى نبودند،
(40) مردمیکه داراى افتخار و زهد و پارسائى و متانت و علم و دانش و عمل نبودند.
و بعضى از آنها گفتند (اقیلونى) مرا واگذارید که من مرد خوبى نیستم و حال آنکه او خوشحال بود بخلافت و شادى میکرد،
و همانکه اقاله میکرد واگذار کرد آنرا بدومى پس در کدام یک از دو قولش آنمرد راست گفته است،
سپس پیروى کرد او را عدى (عمر) از عداوتش و از شکافتن خلافت باب دشمنى و مجادله را گشود،
روش او نشان داد هدف و سیره او را که بآن حرکت میکرد پس رخنه و سوراخى را از حوادث مسدود نکرد،
(45) جمع کرد مشورت در شوراء (6 نفرى را) پس پسر امیه (عثمان) آنرا بگردن گرفت و همینطور کینه‌ها منتقل شد،
دست بدست گردانیدند خلافت را بر ستمکارى وارث گذاردند بعضى براى برخى دیگر پس بد حکومت و دولتى بودند،
و صاحب امر و کسیکه درباره او تصریحى باذن خدا شده بود از حکومت الهى دور و معزول گردید،
و او برادر پیامبر و بهترین جانشینان و کسیکه بپارسائى او در میان مردم ضرب المثل بود،
و پیشقدم‏ترین مردم در اسلام از جهت پیشى گرفتن در حالیکه مردم همگى مشغول پرستش «لات و عزّى» بودند.
(50) و بلند کننده حق بعد از فرود آمدنش هنگامیکه عموددین سست و منحرف و کج شده بود.
پارساء بزرگوار و دلیر وقتیکه آنان عهد شکنى کردند و شیر شرزه و قهرمان شجاع بود.
کسیکه زنده‌گى نکرد در میان گمراهان نادان و ستمکاران و اقتدا نکرد اندیشه‌هاى او بت را،
معاف داشتند او را و حال آنکه او در کودکى سالم‏ترین مردم بود در میان آنان و بالاترین محل درس کهولت،
و اینکه او همواره داراى حلم و کرامت بود بدى را بخوبى تلافى نموده و تحمّل بدى مینمود.
(55) تا آنکه از دنیا رفت و او مظلوم بود و بعد از او بحسین ظلم کردند و ستم متصّل بود.
از بعد از آنکه او را وعده یارى دادند و نامه‌ها بسوى او نوشته و قاصدها رفت و آمد میکردند.
پس ایکاش نگه میداشت دست خود را روزى از رعایت ایشان و شترى از ایشان نزدیک او نمیشد.
مردمیکه بازار نفاق بایشان گرم و پر خریدار بود و از سرشتشان تقلّب و فریب دریافت میشد.
قسم بخدا که یکروز صله نکرد قرابت و خویشاوندى او را ولى به کسانیکه بدى بآنها کردند صله نمودند.
(60) و حرام کردند آب فرات را بر او و براى سگها راه‌هاى وسیعى بود براى ورود بفرات.
و او را نگه داشتند در حالیکه زمین بر او تنگ شده بود از ایشان بر وعده‌ایکه از پیش داده بودند.
تا وقتیکه جنگ در میان ایشان از بامداد از پاى آن پرده برداشت و افروخت از روشن کردن آن شعله‌هائى.
پیشى گرفتند جوانان روشن ضمیرى از پیش روى او که بزرگ منش بودند نه میل بدنیا کردند و نه عهدشکنى نمودند.
مثل آنکه حلوائى براى خودشان جمع کردند از قبل مرگ از کندوهاى عسل.
(65) پوشیدند در متن مسابقات لباس کامل را و از گناه خود را نگهداشتند.
و طلاق گفتند در مقابل او دنیاى پست را و رفتند بسوى بهشت فردوس و کوچ کردند از این جهان.
دیدند حور العین را در بالاى بهشتهائى که براى آن نمایان شد پس جان دادن بر ایشان آسان شد.
جارى شد بر روى زمین خونهاى پاک و گرانقدر ایشان پس از جهت مقام والا شدند بآنچه کردند.
اگر کشته شدند چه اندازه که در هر معرکه‌ایکه جنگ کردند و براى شماست که چه اندازه از دین بر کشته‌گان را که کشتند.
(70) افسوس بر سبط پیامبر خدا در حالیکه تنها در میان سرکشان مانده و راه‌ها بر او بسته شده بود.
میانداخت دشمنانرا بقلبیکه شکى در آن نبود بیم و ترسى و ترس و بیمى براى او نبود.
مثل آنکه هر وقت با اسبش حمله میکرد سیلى است که در پیش امواجش کوهى استوار است.
انداخت شمشیر را برایشان در حال رکوع پس بر خاک فرود آمد بحالت سجده از بالاى بلندیها
برید لبه‌هاى تیز شمشیر او سرهاى ایشان را پس …
(75) و بتحقیق که روایت کرده آنرا حمید بن مسلم که صاحب سخن راست و براستگوئى مثل زده میشد.
وقتیکه گفت: من ندیدم کسى را که بسیارى از خاندانش کشته و بخاک افتاده و برخى از ایشان آغشته بخون باشد.
تا آنجا که گوید: او را مانند کوهى از پشت اسب ستوده نام بزمین افکندند که نه خوارى او را رسید و نه سستى.
افسوس من بر او که اسبش خبر مرگ او را براى خیمه‌ها برد در حالیکه باو از تیرها لنگى شدیدى بود.
افسوس و اندوه من بر زینب که میدوید بسوى او و براى او دلى آکنده از شوق و اضطراب داشت.
پس وقتیکه دید او را که بدنش عریان بر روى خاک افتاد و از وزش باد شمال بر او لباسى از خاک است.
(85) افتاد بر او که محاسنش را ببوسد در حالیکه حسین از او بمصیبت مرگ مشغول بود.
با دست راستش شمشیر را از حسین دور میکرد و با دست چپش صورت عفیف خود را مستور میکرد.
میگفت: اى شمر عجله و شتاب بر او نکن که در کشتن پسر فاطمه عجله پسندیده و ستوده نیست.
آیا نیست این پسر على و بتول و کسیکه پیامبرى در امت بجد او پایان یافت.
(90) اینست امام چنانیکه منتهى بشرافت ذریه میشود که ستاره زحل نزدیک به بزرگوارى آن نمیشود.
حذر کن از لغزشیکه میاندازد تو را براى همیشه بآتش دوزخ و جدّا لغزشها جوان را ساقط و پست میکند.
شمر بدبخت خوددارى نکرد بر آن مگر مخالفت را و آیا شایسته است نکوهش اهل کفر اگر سرزنش شوند.
و رفت که جدا کند سرى را که مدّتها پیامبر خدا لبانش را مکیده و بدندانهایش بوسه میداد.
تا آنکه مشاهده کرد او را خواهرش از نزدیکى که گاهى میافتد و گاهى برمیخیزد.
گذارد از زیادى غصّه و اندوه از آن حادثه دست را بر قلبیکه از غم و داغ مضطرب و پریشان بود.
(95) میگفت: اى یگانه‌ایکه ما عمرى بتو امید داشتیم پس امید و آرزوى ما در آن ناکام شد.
و اى ماهیکه در بخت و اقبالش از شرافت بالا رفت و پنهان شد از مادر خاک و حال آنکه او کامل بود.
برادرم تو خورشیدى بودى که باو روشن میشدند پس پیش رویش کودکى از پیش ما رها شد.
تو پایه شرف بودى که از اساس آن بزرگى نمایان بود و اکنون اسطوانه بزرگى ویران و منتقل شده است.
و تو کریم الطرفین (پدر و مادر) بودى در پیشى گرفتن که اسب با سرعتش بآن نمیرسید از اوّلیکه ادراک بزرگى کرد در گذشته و او نگهدار شرف بود.
(100) خیال نکرده بودم از پیش که در میان مردم پست گرفتار و راه‌ها از جلویت بسته باشد.
اینکه شتاب کند جغد در شاهین اگر پیروز شود پیروز شدنى و نه شیریرا که بزغاله او را غافل‏گیر کند.
نه چنین فکرى نمیکردم و خیال نمیکردم دریائى از تشنگى بمیرد و حال آنکه از آن آبیارى به تندرستان اتصّال داشت.
پس ایکاش چشم تو بعد از محجوب شدن ما را اسیر میدید که اشرار و فرومایگان ما را میکشند.
ما را سیر میدادند بر شتران بى جحاز و راننده شتران نه مدارا میکرد و نه مهلت میداد.
(105) پس ایکاش ندیده بودى کوفه را و ما را نمیدیدى که با سرعت بسوى ابن زیاد لئیم با خوارى میبرند.
آیا سبط پیامبر تشنه لب کشته شود و از خون او شمشیرها و گل- هاى پژمرده زمین سیراب شوند.
و روى خاک منزل نمود بدون غسل و کفن ولى براى او از خون گلو غسل بود.
و اسیر شدند بزمین داغ کربلا زنان او و در جلوى زنان بنى امیه پرده‌ها آویخته بود.
(110) قسم میخورم بخدا و پیامبر هادى و بشیر و خانه خدا که طواف آن نمایند پا برهنه و با نعلین.
اگر اوّلی‌ها پیمان وصى را نشکسته بودند و از قدیم اوّلى ستم نکرده بود.
قومى فرزندان على (ع) را شدیدا منع نکرده بودند از آبشخوارهائى که تشنگان بآن سیراب میشوند.
اى رفیق من طواف بده مرا هر گاه بکربلا آمدى بر این قبرها ونشانه‌هائى اى مرد.
و گریه کن بر این ماه‌هائى که در خاک غروب کرده بعد از کمالش که نورشان تاریکی‌ها را فرا میگرفت.
(115) و گریه کن لبهائى را که از تشنگى تر نشدند ولى بر آنها از جریان خون ترى و رطوبت بود.
اى آل احمد اى کشتیهاى نجات و کسانیکه بعد از پروردگار عرش بر ایشان اعتماد دارم.
و حق شماست که ماه محرم بر من طلوع نکند مگر آنکه مرا چشمانى باشد که به بیخوابى سرمه شود.
و طلوع نکند بما مگر آنکه از مژگانم اشک در گونه‌ام شروع و چون باران تند جارى باشد.
براى اندوه و مواسات با شما و براى مملوک و غلام بخلى در ریختن اشک بر مالکینش نباشد.
(120) پس اگر یارى من از شما فوت شد پس مدح و ثناى من به بزرگى شما همواره مادامیکه زنده باشم متّصل است.
پس پیشکش شما از (على (ع)) بنده غلام شما این قصیده ممتازیکه مدح و غزل دلپذیر است.
رقیق و روانست پس معنائى نیکو و روان دارد که شیبه نیست بهفت قصیده طولانى.
من آنرا مهیا کردم براى اینکه سپرى باشد از سوزش آتش بر افروخته و بآن امیدوارم بهشتى را که جوی‌هایش عسل است.
درود خدا بر شما باد مادامیکه بلبلى بر گلى از خوشى نغمه سرائى کند و شب بر جهان پرده تاریکى افکند.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 543

متن عربی

القصیدة الخامسة

         حلّت علیک عقودُ المُزنِ یا حللُ «3»             و صافحتکَ أکفُّ الطلِّ یا طللُ‏

             و حاکتِ الوِرقُ فی أعلى غصونِک إذ             حاکت بک الودقَ جلباباً له مثلُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 543

         یزهو على الربعِ من أنواره لمعٌ             و یشمل الربع من نوّاره حللُ‏

             و افترَّ فی ثغرِکَ المأنوسِ مبتسماً             ثغرُ الأقاح و حیّاک الحیا الهطلُ‏

             و لا انثنت فیک بانات اللوى طرباً             إلّا و للوِرقِ فی أوراقها زَجَلُ‏

             و قارن السعد یا سعدى و ما حجبت             عن الجآذر فیک الحجب و الکللُ‏

             یروق طرفی بروقٌ منک لامعةٌ             تحت السحابِ و جنحُ اللیلِ منسدلُ‏

             یذکی من الشوقِ فی قلبی لهیب جوىً             کأنَّما لمعُها فی ناظری شُعلُ‏

             فإن تضوّعَ من أعلى رباک لنا             ریّاک و الروضُ مطلولٌ به خضِلُ‏

             فهو الدواءُ لأدواءٍ مبرِّحةٍ             نعلُّ منها إذا أودت بنا العللُ‏

             أقسمتُ یا وطنی لم یهننی وطری             مذ بان عنِّی منک البانُ و الأثلُ‏

             لی بالربوعِ فؤادٌ منک مرتبعٌ             و فی الرواجلِ جسمٌ عنک مرتحلُ‏

             لا تحسبنَّ اللیالی حدّثت خلدی             بحادثٍ فهو عن ذکراک مشتغلُ‏

             لا کنت إن قادنی عن قاطنیک هوىً             أو مال بی مَلل أو حال بی حوَلُ‏

             أنّى و لی فیک بین السربِ جاریةٌ             مقیدی فی هواها الشکل و الشکلُ «1»

             غرّاءُ ساحرةُ الألحاظِ مانعةُ ال             ألفاظ مائسةٌ فی مشیها میلُ‏

             فی قدِّها هیفٌ فی خصرها نحفٌ             فی خدِّها صَلفٌ فی ردفها ثقلُ «2»

             یرنّح الدلّ عطفیها إذا خطرتْ             کما ترنّح سکراً شاربٌ ثَملُ‏

             تُریک حولَ بیاضٍ حمرةً ذهبتْ             بنضرتی فی الهوى خدٌّ لها صقلُ‏

             ما خلتُ من قبلِ فتکٍ من لواحظِها             أن تَقتُل الأُسدَ فی غاباتِها المقلُ‏

             عهدی بها حینَ ریعانِ الشبیبةِ لم             یرعه شیبٌ و عیشی ناعمٌ خَضِلُ‏

             و لیلُ فودیَ ما لاح الصباحُ به             و الدار جامعةٌ و الشمل مشتملُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 544

         و ربع لهویَ مأنوسٌ جوانبُه             تروق فیه لیَ الغزلان و الغَزَلُ‏

             حتى إذا خالط اللیلُ الصباحَ و أض            – حى الرأسُ و هو بشهبِ الشیبِ مشتعلُ‏

             و خطَّ و خط مشیبی فی صحیفتِهِ             لی أحرفاً لیس معنى شکلِها شکلُ‏

             مالت إلى الهجرِ من بعدِ الوصالِ و             عهدُ الغانیاتِ کفی‏ء الظلِّ منتقلُ‏

             من معشرٍ عدلوا عن عهدِ حیدرةٍ             و قابلوه بعدوانٍ و ما قبلوا

             و بدّلوا قولَهمْ یومَ الغدیرِ له             غدراً و ما عدلوا فی الحبّ بل عدلوا

             حتى إذا فیهمُ الهادی البشیرُ قضى             و ما تهیّا له لحدٌ و لا غسلُ‏

             مالوا إلیه سراعاً و الوصیُّ برز             ء المصطفى عنهمُ لاهٍ و مشتغلُ‏

             و قلّدوها عتیقاً لا أبا لهم             أنّى تسودُ أُسودَ الغابةِ الهمَلُ‏

             و خاطبوه أمیرَ المؤمنین و قد             تیقّنوا أنّه فی ذاک منتحلُ‏

             و أجمعوا الأمرَ فیما بینهمْ و غوتْ             لهم أمانیّهم و الجهلُ و الأملُ‏

             أن یحرقوا منزلَ الزهراءِ فاطمةٍ             فیا له حادثٌ مستصعبٌ جللُ‏

             بیتٌ به خمسةٌ جبریلُ سادسُهمْ             من غیرِ ما سببٍ بالنارِ یشتعلُ‏

             و أُخرِجَ المرتضى عن عقرِ منزلِهِ             بین الأراذل محتفٌّ بهم وَ کلُ‏

             یا للرجالِ لدینٍ قلَّ ناصرُه             و دولةٍ ملکتْ أملاکَها السفلُ‏

             أضحى أجیرُ ابنِ جدعانٍ له خلفاً             برتبةِ الوحیِ مقرونٌ و متّصلُ‏

             فأین أخلافُ تیمٍ و الخلافة و ال            – حکمُ الربوبیُّ لو لا معشر جهلوا

             و لا فخارٌ و لا زهدٌ و لا ورعٌ             و لا وقارٌ و لا علمٌ و لا عملُ‏

             و قال: منها أقیلونی فلست إذاً             بخیرِکمْ و هو مسرورٌ بها جذلُ‏

             و فضّها و هو منها المستقیلُ على             الثانی ففی أیِّ قولٍ یصدق الرجلُ‏

             ثمّ اقتفتها عدیٌّ من عداوتِها             و افتضّ من فضّها العدوانُ و الجدلُ‏

             أضحى یسیر بها عن قصدِ سیرتِها             فلم یسدَّ لها من حادثٍ خللُ‏

             و أجمع الشور فی الشورى فقلّدها             أُمیّةً و کذا الأحقادُ تنتقلُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 545

         تداولوها على ظلمٍ و أرّثها             بعضٌ لبعضٍ فبئس الحکمُ و الدولُ‏

             و صاحبُ الأمرِ و المنصوصُ فیه بإذ             ن اللَّهِ عن حکمِهِ ناءٍ و معتزلُ‏

             أخو الرسولِ و خیرُ الأوصیاءِ و من             بزهده فی البرایا یُضرَبُ المثلُ‏

             و أقدمُ القومِ فی الإسلام سابقةً             و الناس باللّاتِ و العزى لهم شُغُلُ‏

             و رافعُ الحقِّ بعد الخفضِ حین قنا             ةُ الدینِ واهیةٌ فی نصبها مَیلُ‏

             الأروعُ الماجدُ المقدامُ إذ نکصوا             و اللیثُ لیثُ الشرى و الفارسُ البطلُ‏

             من لم یعشْ فی غواةِ الجاهلینَ ذوی             غیٍّ و لا مقتدى آرائه هَبلُ‏

             عافوه و هو أعفُّ الناسِ دونهمُ             طفلًا و أعلى محلّا و هو مکتهلُ‏

             و إنّه لم یزل حلماً و مکرمةً             یقابلُ الذنبَ بالحسنى و یحتملُ‏

             حتى قضى و هو مظلومٌ و قد ظُلم ال             حسینُ من بعدِهِ و الظلمُ متّصلُ‏

             من بعد ما وعدوه النصرَ و اختلفت             إلیه بالکتبِ تسعى منهمُ الرسلُ‏

             فلیته کفَّ کفّا عن رعایتِهمْ             یوماً و لا قرّبته منهمُ الإبلُ‏

             قومٌ بهم نافقٌ سوقُ النفاقِ و من             طباعِهمُ یُستمَدُّ الغدرُ و الدخلُ‏

             تاللَّه ما وصلوا یوماً قرابتَه             لکن إلیه بما قد ساءه وصلوا

             و حرّموا دونه ماءَ الفراتِ و لل             کلابِ من سعةٍ فی وردها عللُ‏

             و بیّتوه و قد ضاقَ الفسیحُ به             منهم على موعدٍ من دونِهِ العطلُ‏

             حتى إذا الحربُ فیهم من غدٍ کشفتْ             عن ساقِها و ذکا من وقدِها شعلُ‏

             تبادرت فتیةٌ من دونِه غررٌ             شمُّ العرانینِ ما مالوا و لا نکلوا

             کأنّما یُجتنى حلواً لأنفسهم             دون المنون من العسّالة العسلُ‏

             تسربلوا فی متونِ السابقات دلا             ص السابغات و للخطّیّة اعتقلوا «1»

             و طلّقوا دونه الدنیا الدنیّة وار             تاحوا إلى جنّة الفردوس و ارتحلوا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 546

         تراءت الحورُ فی أعلى الجنانِ لهم             کشفاً فهان علیهم فیه ما بذلوا

             سالت على البیضِ منهم أنفسٌ طهرت             نفیسةٌ فعلَوا قدراً بما فعلوا

             إن یُقتلوا طالما فی کلِّ معرکةٍ             قد قاتلوا و لَکَم من مارقِ قتلوا

             لهفی لسبطِ رسولِ اللَّهِ منفرداً             بین الطغاةِ و قد ضاقت به السُّبلُ‏

             یلقى العداةَ بقلبٍ لا یُخامره             رهبٌ و لا راعه جبنٌ و لا فشلُ‏

             کأنّه کلّما مرّ الجوادُ به             سیلٌ تمکّن فی أمواجِه جبلُ‏

             ألقى الحسام علیهم راکعاً فهوت             بالترب ساجدةً من وقعه القللُ‏

             قدّت نعالاتُهُ هاماتِهمْ فبها             أخدى الجواد فأمسى و هو منتعلُ‏

             و قد رواه حمیدٌ نجلُ مسلم ذو ال             قولِ الصدوقِ و صدقُ القولِ ممتثلُ‏

             إذ قال لم أرَ مکثوراً عشیرتُه             صرعى فمنعفرٌ منهم و مُنجدلُ‏

             یوماً بأربطَ جاشاً من حسینِ و قد             حفّت به البیضُ و احتاطت به الأسَلُ‏

             کأنّما قَسْورٌ ألقى على حُمرٍ             عطفاً فخامرها من بأسه ذَهلُ‏

             أو أجدلٌ مرَّ فی سربٍ فغادره             شطراً خموداً و شطرٌ خیفةً وجلُ‏

             حتى إذا آن ما إن لا مردَّ له             و حان عند انقضاءِ المدّةِ الأجلُ‏

             أَرْدَوه کالطودِ عن ظهرِ الجوادِ حمی            – دَ الذکرِ ما راعه ذلٌّ و لا فشلُ‏

             لهفی و قد راح ینعاه الجوادُ إلى             خبائِهِ و به من أسهمٍ قَزلُ «1»

             لهفی لزینبَ تسعى نحوه و لها             قلبٌ تزاید فیه الوجدُ و الوجلُ‏

             فمذ رأته سلیباً للشمال على             معنى شمائله من نسجها سملُ‏

             هوت مُقبِّلةً منه المحاسن و ال            – حسینُ عنها بکربِ الموتِ مشتغلُ‏

             تُدافعُ الشمرَ عنه بالیمین و با             لشمال تسترُ وجهاً شأنهُ الخجلُ‏

             تقولُ یا شمرُ لا تعجلْ علیه ففی             قتلِ ابنِ فاطمةٍ لا یُحمد العَجَلُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 547

         ألیس ذا ابنَ علیٍّ و البتولِ و من             بجدِّه خُتِمتْ فی الأُمّة الرسلُ‏

             هذا الإمامُ الذی یُنمى إلى شرفٍ             ذریّةٌ لا یُدانی مجدَها زحلُ‏

             إیّاک من زلّة تصلى بها أبداً             نارَ الجحیمِ و قد یردی الفتى الزللُ‏

             أبى الشقیُّ لها إلّا الخلافَ و هل             یجدی عتابٌ لأهل الکفرِ إن عُذلوا

             و مرَّ یحتزُّ رأساً طالما لرسو             لِ اللَّه مرتشفاً فی ثغره قُبَلُ‏

             حتى إذا عاینت منه الکریم على             لدنٍ یمیل به طوراً و یعتدلُ‏

             ألقت لفرطِ الأسى منها البنانَ على             قلبٍ تقلّب فیه الحزنُ و الثکلُ‏

             تقول یا واحداً کنّا نؤمِّله             دهراً فخاب رجانا فیه و الأملُ‏

             و یا هلالًا علا فی سعدِهِ شرفاً             و غاب فی التربِ عنّا و هو مکتملُ‏

             أخی لقد کنت شمساً یُستضاء بها             فحلّ فی وجهها من دوننا الطفلُ‏

             و رکن مجدٍ تداعى من قواعده             و المجد منهدمُ البنیان منتقلُ‏

             و طرف سبق یفوت الطرفَ سرعتُه «1»             مذ أدرک المجدَ أمسى و هو معتقلُ‏

             ما خلت من قبل ما أمسیت مرتهناً             بین اللئامِ و سدّت دونک السبلُ‏

             أن یوغل البوم فی البازیِّ إن ظفرت             ظفراً و لا أسداً یغتاله حملُ «2»

             کلّا و لا خلت بحراً مات من ظمأ             و منه رَیٌّ إلى العافین متّصلُ‏

             فلیت عینَکَ بعد الحجبِ تنظرنا             أسرى تجاذبَنا الأشرارُ و السفلُ‏

             یسیّرونا على الأقتابِ عاریةً             و زاجرُ العیسِ لا رفقٌ و لا مَهلُ‏

             فلیت لم ترَ کوفاناً و لا وخدت             بنا إلى ابن زیاد الأینق الذللُ «3»

             إیهاً على حسرةٍ فی کلِّ جانحةٍ             ما عشت جائحة تعلو لها شعلُ‏

             أ یُقتلُ السبطُ ظمآناً و من دمِهِ             تروى الصوارمُ و الخطیّةُ الذبلُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 548

         و یسکن التربَ لا غسلٌ و لا کفنٌ             لکن له من نجیعِ النحرِ مغتسلُ‏

             و تستباحُ بأرضِ الطفِّ نسوتُه             و دون نسوةِ حربٍ تُضرَبُ الکِللُ‏

             باللَّه أُقسم و الهادی البشیرِ و بیت             اللَّه طاف به حافٍ و منتعلُ‏

             لو لا الأُلى نقضوا عهد الوصیِّ و ما             جاءت به قدماً فی ظلمِها الأُولُ‏

             لم یُغلِ قوماً على أبناء حیدرة             من الموارد ما تروى به الغللُ‏

             یا صاح طف بی إذا جئت الطفوفَ على             تلک المعالمِ و الآثارِ یا رجلُ‏

             و ابک البدورَ التی فی الترب آفلةً             بعد الکمالِ تغشّى نورَها الظللُ‏

             و ابک الشفاه التی لم تروَ من عطشٍ             لکن علیهنّ من سیل الدما بللُ‏

             یا آلَ أحمدَ یا سفنَ النجاةِ و من             علیهمُ بعد ربِّ العرش أتّکلُ‏

             و حقِّکم ما بدا شهر المحرّم لی             إلّا و لی ناظرٌ بالسهد مکتحلُ‏

             و لا استهلَّ بنا إلّا استهلّ من ال             أجفان لی مدمعٌ فی الخدِّ منهملُ‏

             حُزناً لکم و مواساةً و لیس لمم            – لوکٍ بدمعٍ على ملّاکه بُخلُ‏

             فإن یکن فاتکم نصری فلی مِدَحٌ             بمجدکم أبداً ما عشت تتّصلُ‏

             عرائسٌ حدت الحادون من طربٍ             بها تُعرّس أحیاناً و ترتحلُ‏

             فدونکم من علیٍّ عبدِ عبدِکمُ             فریدةً طاب منها المدحُ و الغزلُ‏

             رقّت فراقتْ معانیها الحسانُ فلا             یُماثلُ الطولَ منها السبعة الطولُ‏

             أعددتها جُنّةً من حرِّ نار لظىً             أرجو بها جنّةً أنهارُها عسلُ‏

             صلّى الإله علیکم ما شدتْ طرباً             وِرْقٌ على وَرَقٍ و اللیلُ منسدلُ «1»