logo-samandehi

غدیریه‌های مؤید فی الدین شیرازی و اشاره به فتنه بغداد

غدیریه المؤید فی الدین درگذشته 470‏

1- 

– کاروان بار سفر بربست و او گفت: این نه هنگام رفتن است.
– کارت از شوخی به جد پیوست، نه چنینم گمان بی‌مهری می‌رفت.
– گفتم- و دل در آتش حسرت می‌سوخت، سیلاب اشک بر رخسارم روان بود:
– پدرم فدایت باد، فرمان سرنوشت است و اقتضای آن وعده‌های دروغین.
– تا چند گفتم و گفتم: دست از جفا و بی‌مهری بردار، کوه را هم طاقت حرمان نیست.
– پنداری رنج حرمان سهل و آسان است، ندانی که تا چند بر دل زارم ناگوار است.
– در جامه سلامت خوش و خرم می‌خرامی، من از سوز عشق درمانده و از پافتاده.
– گفت: اینک خرده مگیر، چندی بپای که عذر گذشته‌ها باز جویم. گفتم: دیگر نه جای درنگ است.
– گفت: من بر سر پیمانم، هر چه خواهی آرزویت برآرم. گفتم: نه پندارم که راه وفا گیری.
– گفت: آتش درونم را دامن زدی، آه جگر سوزم گواه اشتیاق است.
– گفتم: آنچه خواری و حرمان دیدم، مرا بس. دیگرم آرزوی خواری و حرمان نیست.
– هوس عشق و شیدائی از سرم رفت، لشکر پیری بر سرم شبیخون آورد.

– اینک یاد رستاخیز بخودم مشغول دارد، دیگرم هوائی در سر نیست.
– بسیاری به دریای حیرت اندراند، آنان که با چراغ‏اند چه اندک‏اند.
– گویند: پایان زندگی نیستی و نابودی است. جمعی راه تعطیل گرفته گویند حقیقت روشن نیست.
– برخی دیگر مدعی نسخ و فسخ ارواح‏اند، سخن بی‌اساسشان طولانی است.
– از پس این زندگی، دار آخرت را منکر شدند، که جهانیان زندگی تازه از سر گیرند.
– نه پاداش و ثوابی شناسند و نه آتش و عقابی در کمین خود دانند.
– دولتمندان را صاحب پاداش بینند، درماندگان را در خور عذاب و بیل.

– جمهور فرزانگان گویند: ما را بهشتی است با شراب زنجبیل از جوی سلسبیل.
– بعد از مرگ، حیات جاوید است، با بهترین شراب و کباب.
– این مقالات گوناگون را هر یک بازاری است رواج با پیشوائی و پرچمی و انبوهی.
– ولی در پیشگاه عقل، سخنی شایان توجه ندارند، و نه اندیشه‌ای قابل قبول.
– امتی که پیشوایشان، حق امانت را ضایع کرد، همان گمنام سیه کار جهول.
– بدگوهری از زمره آدمیان، با یاری شیطان صفت، فریبکار و رسوا.
– گمرهان و سرگشتگان که رشته دین و رهبری را از هم گسیختند.
– وای بر آنها. که در نینوا، اساس دین را باژگون نمودند، این مجملیاست گواه بر حدیث مفصل.
– زمام دین را بدست زنان و زن صفتان سپردند، ناتوانی که قدرت رهبری نداشت.

تا آنجا که گوید:
– اگر جویای حقیقت بودند، جویای کسی می‌شدند که رسولش بپاداشت.
– نص قرآن به تبلیغ ولایتش وارد شد، در غدیر خم که جبرئیل امین نازل گشت.
– همان مرتضی علی صاحب حق ولایت، آیات قرآن بر این گواه است.
– حجت خدا است بر جهانیان، شمشیر آخته بر فرق دشمنان

– از عناد و انکار، صاحب فرمان را ضایع گذاشتند، با آنکه از همه جهانیان برتر بودند.
– خاندانی که قرآن بر آنان فرود شد، با احکام حلال و حرام.
– درمان کوری و جهالت‏اند، و راه راست، سایه گسترده الهی بر سر همگان. «1» قصیده 67 بیت است

2- قصیده دیگری دارد با ده بیت که در ص 245 دیوان او ثبت است، با این مطلع:

– ای نسیم جان‏ پرور صبا، راه فارس گیر و صبحگاهان درود مرا به دوستان پاکم برسان.

در این قصیده گوید:

– آوخ بر این یاران ناتوانم که دستخوش حوادث و پی سپر بلا گشتند.
– کاش دانستمی دادرس اینان کیست؟ روزی که از دست حوادث شکوه برآرند؟
– کاش دانستمی چگونه دشمن بآرزوی خود رسید، و جمع ما را بپراکند؟
– ای یاران عزیز. صبر و شکیبائی پیش گیرید و چون من برضای حق راضی شوید.

– اگر در راه خاندان طه آواره گشتم، چه باک است. هماره دشمنانشانرا بخاک نشاندم.
– اولین آواره دیار نه من باشم، اقتدایم به ابوذر باشد و این خود جای افتخار است.
– اگر رنج آوارگی جان مرا خست، خرسندم که هوای جانان بحقیقت پیوست.
– بارگاه مجد و عظمت را در کوفه پابوس گشتم که دین و دنیا در آن جمع است.
– بارگاه انور، قبه حیدر، وصی رسول خدا هادی و رهبر.
– وصی مصطفی، یعنی علی مرتضی، پسر عمش که بروز «غدیر» سالار و سرور گشت.
– سروری که چون مسیح پاک، جمعی به خدائی او گردن نهادند.
– چه خوش است طواف بر گرد تربتش؟ نماز در قبه انورش؟
– از آن خوشتر، سائیدن جبین بر خاک درش، مناجات با حضرتش.
– راز و نیاز با کردگار، شکوه از دشمن سیه کار، سیلاب اشکم از رخ روان.
– توفیقی دگر که در خاک کربلا تربت پاک حسین در برگرفتم، جانم فدای آن شهید تشنه لب باد. تا آخر قصیده

3- قصیده دیگری در 60 بیت که در ص 256 دیوانش ثبت است: 36 بیت آن را ملاحظه کنید، با این مطلع:

– خدا را آسمان از چه در هم نریزد؟ کوهها از چه درهم نلرزد؟
– چرا خورشید بر خود نپیچد؟ اختران بر خاک نیفتند؟
– چرا زمین در هم نپاشد؟ دریاها بجوش و خروش نیاید؟
– چرا خونها جوی نکشد، آن چنانکه اشکها سیلاب کشد؟
– رواست که دلها در هم شکافد، گر چه از سنگ خارا باشد.

– آنروز کریه و شوم که در بغداد گذشت، روزی بدان شومی و نحوست در جهان چهر نگشود.
– دجال خوئی یک چشم بپا خاست، کوران دگر بر گرد او حمله آوردند.
– یأجوج صفت از در و بام فروریختند، بهر کوی و بر زن نفیری برانگیختند.
– تا رهبران هدایت را پی سپر سازند، کودک و پیرشان را در خاک نهان سازند.
– جان زندگان بیغما برند، مردگان را از گور برآرند.
– بر زاده صادق آل محمد آن روا دارند که کافران روا ندارند.
– تربت «موسی» درهم شکافتند. محشر کبری بپا کردند.
– در حریم طورش آتش کین برافروختند، آنجا که آتش دوزخ بر زائرانش حرام گردد.
– از عناد و کین، پیروان آل رسول را کشتند، پرده حرمتشان بردریدند.
– آوخ بر آن خونهای پاک که سیلاب کشید، صد وای بر آن سرها که با تیغ کین از تن پرید.
– جرمی ندیدند، جز آنکه وصی رسول را بسالاری خود برگزیدند.
– آنسان که دشمنی قریش را بهانه کردند، و فرمان ولایت غدیر را زیر پا نهادند.
– ای امت نگونسار که با دست شقاوت راه سعادت را بستید، چهره آفتاب هدایت را تیره و تار کردید.
– شفیع محشرتان خصم دادخواه است، وای بر شما امت از خدای عدالت صد وای.
– حسین را در کربلا بخون کشیدید، و گفتید: مردم عراق را بر آشوفت.
– جرم «موسی» چه بود که دست ستم تربت و بارگاهش را درهم نوردید.
– از چه این جنایت روا شمردید؟ بخدا سوگند که شیطانتان بافسون بفریفت.

– ای پیروان حق. اینک شرنگ مرگ گواراست. ای دوستان با شتاب بپاخیزید.
– یا زندگی با افتخار در سایه انتقام، یا به دوستان شهید خود ملحق گردیم.
– ای خاندان «مسیب» شما که هماره دوستار ولایت بودید.
– ای خاندان «عوف» ای پناه سختی‌زدگان. ای شیران و رزمندگان.
– ای فرزانگان. ای جوانمردان. ای نیزه‌داران. ای گردن فرازان!
– بر این خواری و خفت چگونه صبوری کنید، همت شما نه پست بود. دست قدرت شما نه کوتاه.
– خاندان رسول را پرده حرمت بر درند و در پهنه زمین دیاری از شما باقی بماند؟
– رواست که شما حاضر و ناظر باشید و تربت زاده رسول را در هم نوردند؟
– شما آرام گرفته در گرداب بلا فرو نروید. در وادی انتقام راه پست و بالا نگیرید؟

– شما که روز حسین را آرزو می‌کردید، تا جانها فدا سازید و دلها شفا بخشید.
– اینک روز حسین است که باز آمد. این کوتاهی از چه باشد؟ این توانی از چیست؟
– بازوها برکشید! و سخت بر سر دشمنان کوبید! روز ناصبیان از صولت شما چون شب تار است.
– بگذارید فرجام «ابن دمنه» هلاک و دمار باشد، آن چنان که دام مکرش.
– بکشیدش که کشت. بعزا بنشانید که بعزایتان نشاند. بگذارید زنانش مویه کنند، و موی از سر برکنند…

این قصیده را شاعر ما «المؤید» در فتنه مصیبت‏ بار بغداد که بسال 443 واقع شده به نظم کشیده است، در ضمن این قصیده حسرت و اندوه خود را از آن فجایع و جنایات برملا می‌سازد که بدست ستم بر پیکر ولاء اهل بیت عصمت وارد شد، آنروز که در غوغای عمومی بارگاه امام طاهر موسی بن جعفر و تربت دوستان همجوارش پی سپر غارت ساختند.

ابن اثیر در تاریخ «الکامل» ج 9 ص 215 گوید:
– منشأ فتنه آن بود که اهل «کرخ» شروع به ساخت دروازه «سماکین»(ماهی‌فروشان) کردند، و قلائین(کباب‌فروشان) در حال ساخت باقی دروازه «مسعود» بودند، اهل کرخ کار ساختمان را بپایان بردند و برجهائی برافراشته و بر آنها با طلا نوشتند «محمد و علی بهترین جهانیان‏‌اند». اهل سنت در صدد انکار برآمده، مدعی شدند که کتیبه چنین است «محمد و علی بهترین جهانیان‌‏اند، هر که رضا دهد شاکر است و هر که ابا ورزد کافر».
اهل کرخ گفتند: ما از سیره و رسم خود پا فرا ننهاده‌ایم، و همان را نوشته‌ایم که سابق بر این بر در مساجد می‌نوشتیم. خلیفه قائم به امر اللّه ابو تمام نقیب عباسیین را با عدنان «1» فرزند رضی نقیب علویین مأمور نمود تا حقیقت مکشوف شود، پس از وارسی در پاسخ خلیفه نوشتند که سخن اهل کرخ درست است، و از عادت دیرین خود فراتر ننوشته‌اند، خلیفه دستور داد و نیز کارگزاران الملک الرحیم «2» که دست از قتال بدارند، ولی فرمان نبردند.
ضمنا ابن مذهب قاضی و زهیری و غیر این دو از حنبلیان که اصحاب عبد الصمد بودند، مردم عامه را به آشوب و فتنه برانگیختند، نواب و کارگزاران الملک الرحیم هم، بخاطر خشم و کینه ای که از رئیس الرؤساء «3» حامی حنبلیان داشتند، مانع آشوب و بلوا نشدند.

از طرف دیگر، اهل سنت مانع شدند که شیعیان کرخ از آب دجله استفاده کنند، با آنکه نهر عیسی بخاطر شکستن سد بی‌آب بود، در نتیجه کار بر شیعیان دشوار شد، جماعتی همت کردند و مشک‏های فراوانی از آب دجله حمل کرده در بشکه‌ها ریختند. بعد گلاب بر آن پاشیده فریاد زدند: سبیل اللّه سبیل. سنیان از این کار برفروختند و رئیس الرؤساء بر شیعیان سخت گرفت تا کلمه «خیر البشر بهترین جهانیان» را محو کرده بجای آن «علیهما السلام» نوشتند، باز هم سنیان قانع نشده گفتند: ما خاموش نشویم جز اینکه نام محمد و علی را از کتیبه بردارند و در اذان «حی علی خیر العمل» نگویند.
شیعیان امتناع کردند، خونریزی و آشوب تا سوم ربیع الاول «1» ادامه یافت، در این اثنا مردی هاشمی از اهل سنت کشته شد، کسانش نعش او را برداشته در کوی حربیه و دروازه بصره و سایر برزنها طواف دادند و مردم رجاله را برانگیختند، و چون جسد او را در بقعه احمد بن حنبل دفن کردند، انبوه کثیری گرد آمده بودند.
این جماعت انبوه، از آن پس راهی مشهد «تبن» «2» گشتند، دربان در را بست، و آنان در صدد نقب برآمدند، ضمنا تهدید کردند، تا دربان در را گشود. سنیان وارد شدند و آنچه قندیل، و پرده و زینت ‏آلات طلا و نقره بود، همه را به یغما بردند، و مقابر خصوصی را در اطراف حرم غارت کرده در تاریکی شب دست از کار برگرفتند.

صبح دیگر، باز انبوه رجاله گرد آمده وارد زیارتگاه شدند، تمام گورستانها را با در و پیکر سوختند، ضریح موسی بن جعفر و ضریح فرزند زاده‌اش محمد بن علی را با در و دیوار و قبه‌های ساج آتش زدند، و از مقابر پادشاهان بنی بویه: مقبره معز الدولة و جلال الدوله و از مقابر وزراء و رؤساء، مقبره جعفر فرزند ابی جعفر منصور عباسی، مقبره امین فرزند رشید، مقبره مادرش زبیده سراسر سوخت، فجایع و رسوائی چندان بالا گرفت که در دنیا سابقه نداشت.

فردای آن روز که پنجم ماه ربیع بود، مجددا به بارگاه آن سرور تاختند، تربت موسی بن جعفر و محمد بن علی را شکافتند تا جسد آن دو بزرگوار را به مقبره ابن حنبل منتقل سازند، خرابی و ویرانی چندان فراوان بود که موضع قبر، ناپیدا بود، و خاک‏برداری از کنار تربت او سر برآورد.

در این میان ابو تمام نقیب عباسیین و سایر هاشمیین و اهل سنت با خبر گشتند، همگان حاضر شده مانع این جنایت شدند.
از آن طرف، اهل کرخ به خان فقهاء صنفی هجوم بردند و آنرا غارت کردند، و ابو سعد سرخسی مدرس آنان را کشتند، مدرسه را با تمامی حجرات به آتش کشیدند.
فتنه از جانب غربی به قسمت شرق راه یافت، اهالی دروازه طاق و بازار «بج» و کفشگران بجان هم افتادند.

خبر آتش‏سوزی در قبه موسی، به نور الدوله: دبیس بن مزید رسید، بر او دشوار و سخت آمد، و عظیم ناگوار شمرد، چون او و کسانش با تمام کارگزاران خطه نیل، و اهالی آن سامان شیعه بودند، بدین جهت، هنگام خطبه که نام قائم بامر اللّه برده شد، مردم یکصدا اعتراض کردند تا نام او از خطبه براندازد، و چنان کرد.
در این کار بدو پیام دادند و ملامت کردند، عذر آورد که مردم این سامان شیعه باشند، و بر این کار متفق و یک عنان گشته‌اند که باید نام خلیفه از خطبه ساقط شود، و من نتوانستم بر آنان سخت بگیرم، چونان که خلیفه نتوانست شر سفله‌گان را از مشهد موسی برتابد. ولی بعد از چندی خطبه به حال اول بازگشت.

ابن جوزی در تاریخ منتظم ج 8 ص 150، چنین اضافه می‌کند: عیار نام، طقطقی، از اهالی درزیجان، خروج کرده و پس از آنکه به دیوانش آوردند، توبه کرد، در این میان نقشی داشت، هماره با اهل کرخ درمی‌آویخت و در کوی و برزن تعقیب می‌کرد و آنانرا می‌کشت تا آنجا که بلوی عظیم گشت.

اهالی کرخ به هنگام ظهر مجتمع شدند و دیوار دروازه قلّائین (کباب فروشان) را فرو ریختند، و نجاست بر در و دیوارش پرت کردند، عیار طقطقی دو نفر را گرفت و بر همان دروازه بدار آویخت، بعد از آنکه سه نفر دیگر را کشته و سرهایشان را به داخل کرخ پرتاب کرده گفت: صبحانه خوبی است.
بعد به دروازه زعفرانی رفت و از ساکنان آن صد هزار دینار مطالبه کرد، و تهدید نمود که اگر نپردازند، آنرا آتش زند، ساکنان محل با او به مدارا و مهربانی پرداختند تا بازگشت، اما فردا مجددا بازآمد و بهم درآویختند، از میانه مردی هاشمی از سنیان کشته شد، جنازه او را به مقابر قریش بردند.
تمام مردم، برآشوفتند، دیوار قبه موسی را نقب زدند، آنچه در مقبره بود، بغارت بردند. جسد جماعتی را از گور برآورده آتش زدند، مانند عونی «1»، ناشی «2»، جذوعی، جسد جمعی دیگر را به سایر گورستانها منتقل کردند، در مقابر تازه و کهنه آتش افکندند، دو ضریح و دو قبه ساج (ضریح موسی و جواد) سراسر سوخت، یکی از آن دو ضریح را شکافتند که جسد را به گورستان ابن حنبل منتقل کنند، نقیب و سایرین خود را بموقع رساندند و مانع شدند- الخ

این قضیه را با اختصار، ابن عماد حنبلی در شذرات الذهب 3/270 نقل کرده و نیز ابن کثیر در تاریخ خود ج 12 ص 62.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 407

رفتن به بالا