اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

غدیریه‌های مؤید فی الدین شیرازی و اشاره به فتنه بغداد

متن فارسی

غدیریه المؤید فی الدین درگذشته 470‏

1- 

– کاروان بار سفر بربست و او گفت: این نه هنگام رفتن است.
– کارت از شوخی به جد پیوست، نه چنینم گمان بی‌مهری می‌رفت.
– گفتم- و دل در آتش حسرت می‌سوخت، سیلاب اشک بر رخسارم روان بود:
– پدرم فدایت باد، فرمان سرنوشت است و اقتضای آن وعده‌های دروغین.
– تا چند گفتم و گفتم: دست از جفا و بی‌مهری بردار، کوه را هم طاقت حرمان نیست.
– پنداری رنج حرمان سهل و آسان است، ندانی که تا چند بر دل زارم ناگوار است.
– در جامه سلامت خوش و خرم می‌خرامی، من از سوز عشق درمانده و از پافتاده.
– گفت: اینک خرده مگیر، چندی بپای که عذر گذشته‌ها باز جویم. گفتم: دیگر نه جای درنگ است.
– گفت: من بر سر پیمانم، هر چه خواهی آرزویت برآرم. گفتم: نه پندارم که راه وفا گیری.
– گفت: آتش درونم را دامن زدی، آه جگر سوزم گواه اشتیاق است.
– گفتم: آنچه خواری و حرمان دیدم، مرا بس. دیگرم آرزوی خواری و حرمان نیست.
– هوس عشق و شیدائی از سرم رفت، لشکر پیری بر سرم شبیخون آورد.

– اینک یاد رستاخیز بخودم مشغول دارد، دیگرم هوائی در سر نیست.
– بسیاری به دریای حیرت اندراند، آنان که با چراغ‏اند چه اندک‏اند.
– گویند: پایان زندگی نیستی و نابودی است. جمعی راه تعطیل گرفته گویند حقیقت روشن نیست.
– برخی دیگر مدعی نسخ و فسخ ارواح‏اند، سخن بی‌اساسشان طولانی است.
– از پس این زندگی، دار آخرت را منکر شدند، که جهانیان زندگی تازه از سر گیرند.
– نه پاداش و ثوابی شناسند و نه آتش و عقابی در کمین خود دانند.
– دولتمندان را صاحب پاداش بینند، درماندگان را در خور عذاب و بیل.

– جمهور فرزانگان گویند: ما را بهشتی است با شراب زنجبیل از جوی سلسبیل.
– بعد از مرگ، حیات جاوید است، با بهترین شراب و کباب.
– این مقالات گوناگون را هر یک بازاری است رواج با پیشوائی و پرچمی و انبوهی.
– ولی در پیشگاه عقل، سخنی شایان توجه ندارند، و نه اندیشه‌ای قابل قبول.
– امتی که پیشوایشان، حق امانت را ضایع کرد، همان گمنام سیه کار جهول.
– بدگوهری از زمره آدمیان، با یاری شیطان صفت، فریبکار و رسوا.
– گمرهان و سرگشتگان که رشته دین و رهبری را از هم گسیختند.
– وای بر آنها. که در نینوا، اساس دین را باژگون نمودند، این مجملیاست گواه بر حدیث مفصل.
– زمام دین را بدست زنان و زن صفتان سپردند، ناتوانی که قدرت رهبری نداشت.

تا آنجا که گوید:
– اگر جویای حقیقت بودند، جویای کسی می‌شدند که رسولش بپاداشت.
– نص قرآن به تبلیغ ولایتش وارد شد، در غدیر خم که جبرئیل امین نازل گشت.
– همان مرتضی علی صاحب حق ولایت، آیات قرآن بر این گواه است.
– حجت خدا است بر جهانیان، شمشیر آخته بر فرق دشمنان

– از عناد و انکار، صاحب فرمان را ضایع گذاشتند، با آنکه از همه جهانیان برتر بودند.
– خاندانی که قرآن بر آنان فرود شد، با احکام حلال و حرام.
– درمان کوری و جهالت‏اند، و راه راست، سایه گسترده الهی بر سر همگان. «1» قصیده 67 بیت است

2- قصیده دیگری دارد با ده بیت که در ص 245 دیوان او ثبت است، با این مطلع:

– ای نسیم جان‏ پرور صبا، راه فارس گیر و صبحگاهان درود مرا به دوستان پاکم برسان.

در این قصیده گوید:

– آوخ بر این یاران ناتوانم که دستخوش حوادث و پی سپر بلا گشتند.
– کاش دانستمی دادرس اینان کیست؟ روزی که از دست حوادث شکوه برآرند؟
– کاش دانستمی چگونه دشمن بآرزوی خود رسید، و جمع ما را بپراکند؟
– ای یاران عزیز. صبر و شکیبائی پیش گیرید و چون من برضای حق راضی شوید.

– اگر در راه خاندان طه آواره گشتم، چه باک است. هماره دشمنانشانرا بخاک نشاندم.
– اولین آواره دیار نه من باشم، اقتدایم به ابوذر باشد و این خود جای افتخار است.
– اگر رنج آوارگی جان مرا خست، خرسندم که هوای جانان بحقیقت پیوست.
– بارگاه مجد و عظمت را در کوفه پابوس گشتم که دین و دنیا در آن جمع است.
– بارگاه انور، قبه حیدر، وصی رسول خدا هادی و رهبر.
– وصی مصطفی، یعنی علی مرتضی، پسر عمش که بروز «غدیر» سالار و سرور گشت.
– سروری که چون مسیح پاک، جمعی به خدائی او گردن نهادند.
– چه خوش است طواف بر گرد تربتش؟ نماز در قبه انورش؟
– از آن خوشتر، سائیدن جبین بر خاک درش، مناجات با حضرتش.
– راز و نیاز با کردگار، شکوه از دشمن سیه کار، سیلاب اشکم از رخ روان.
– توفیقی دگر که در خاک کربلا تربت پاک حسین در برگرفتم، جانم فدای آن شهید تشنه لب باد. تا آخر قصیده

3- قصیده دیگری در 60 بیت که در ص 256 دیوانش ثبت است: 36 بیت آن را ملاحظه کنید، با این مطلع:

– خدا را آسمان از چه در هم نریزد؟ کوهها از چه درهم نلرزد؟
– چرا خورشید بر خود نپیچد؟ اختران بر خاک نیفتند؟
– چرا زمین در هم نپاشد؟ دریاها بجوش و خروش نیاید؟
– چرا خونها جوی نکشد، آن چنانکه اشکها سیلاب کشد؟
– رواست که دلها در هم شکافد، گر چه از سنگ خارا باشد.

– آنروز کریه و شوم که در بغداد گذشت، روزی بدان شومی و نحوست در جهان چهر نگشود.
– دجال خوئی یک چشم بپا خاست، کوران دگر بر گرد او حمله آوردند.
– یأجوج صفت از در و بام فروریختند، بهر کوی و بر زن نفیری برانگیختند.
– تا رهبران هدایت را پی سپر سازند، کودک و پیرشان را در خاک نهان سازند.
– جان زندگان بیغما برند، مردگان را از گور برآرند.
– بر زاده صادق آل محمد آن روا دارند که کافران روا ندارند.
– تربت «موسی» درهم شکافتند. محشر کبری بپا کردند.
– در حریم طورش آتش کین برافروختند، آنجا که آتش دوزخ بر زائرانش حرام گردد.
– از عناد و کین، پیروان آل رسول را کشتند، پرده حرمتشان بردریدند.
– آوخ بر آن خونهای پاک که سیلاب کشید، صد وای بر آن سرها که با تیغ کین از تن پرید.
– جرمی ندیدند، جز آنکه وصی رسول را بسالاری خود برگزیدند.
– آنسان که دشمنی قریش را بهانه کردند، و فرمان ولایت غدیر را زیر پا نهادند.
– ای امت نگونسار که با دست شقاوت راه سعادت را بستید، چهره آفتاب هدایت را تیره و تار کردید.
– شفیع محشرتان خصم دادخواه است، وای بر شما امت از خدای عدالت صد وای.
– حسین را در کربلا بخون کشیدید، و گفتید: مردم عراق را بر آشوفت.
– جرم «موسی» چه بود که دست ستم تربت و بارگاهش را درهم نوردید.
– از چه این جنایت روا شمردید؟ بخدا سوگند که شیطانتان بافسون بفریفت.

– ای پیروان حق. اینک شرنگ مرگ گواراست. ای دوستان با شتاب بپاخیزید.
– یا زندگی با افتخار در سایه انتقام، یا به دوستان شهید خود ملحق گردیم.
– ای خاندان «مسیب» شما که هماره دوستار ولایت بودید.
– ای خاندان «عوف» ای پناه سختی‌زدگان. ای شیران و رزمندگان.
– ای فرزانگان. ای جوانمردان. ای نیزه‌داران. ای گردن فرازان!
– بر این خواری و خفت چگونه صبوری کنید، همت شما نه پست بود. دست قدرت شما نه کوتاه.
– خاندان رسول را پرده حرمت بر درند و در پهنه زمین دیاری از شما باقی بماند؟
– رواست که شما حاضر و ناظر باشید و تربت زاده رسول را در هم نوردند؟
– شما آرام گرفته در گرداب بلا فرو نروید. در وادی انتقام راه پست و بالا نگیرید؟

– شما که روز حسین را آرزو می‌کردید، تا جانها فدا سازید و دلها شفا بخشید.
– اینک روز حسین است که باز آمد. این کوتاهی از چه باشد؟ این توانی از چیست؟
– بازوها برکشید! و سخت بر سر دشمنان کوبید! روز ناصبیان از صولت شما چون شب تار است.
– بگذارید فرجام «ابن دمنه» هلاک و دمار باشد، آن چنان که دام مکرش.
– بکشیدش که کشت. بعزا بنشانید که بعزایتان نشاند. بگذارید زنانش مویه کنند، و موی از سر برکنند…

این قصیده را شاعر ما «المؤید» در فتنه مصیبت‏ بار بغداد که بسال 443 واقع شده به نظم کشیده است، در ضمن این قصیده حسرت و اندوه خود را از آن فجایع و جنایات برملا می‌سازد که بدست ستم بر پیکر ولاء اهل بیت عصمت وارد شد، آنروز که در غوغای عمومی بارگاه امام طاهر موسی بن جعفر و تربت دوستان همجوارش پی سپر غارت ساختند.

ابن اثیر در تاریخ «الکامل» ج 9 ص 215 گوید:
– منشأ فتنه آن بود که اهل «کرخ» شروع به ساخت دروازه «سماکین»(ماهی‌فروشان) کردند، و قلائین(کباب‌فروشان) در حال ساخت باقی دروازه «مسعود» بودند، اهل کرخ کار ساختمان را بپایان بردند و برجهائی برافراشته و بر آنها با طلا نوشتند «محمد و علی بهترین جهانیان‏‌اند». اهل سنت در صدد انکار برآمده، مدعی شدند که کتیبه چنین است «محمد و علی بهترین جهانیان‌‏اند، هر که رضا دهد شاکر است و هر که ابا ورزد کافر».
اهل کرخ گفتند: ما از سیره و رسم خود پا فرا ننهاده‌ایم، و همان را نوشته‌ایم که سابق بر این بر در مساجد می‌نوشتیم. خلیفه قائم به امر اللّه ابو تمام نقیب عباسیین را با عدنان «1» فرزند رضی نقیب علویین مأمور نمود تا حقیقت مکشوف شود، پس از وارسی در پاسخ خلیفه نوشتند که سخن اهل کرخ درست است، و از عادت دیرین خود فراتر ننوشته‌اند، خلیفه دستور داد و نیز کارگزاران الملک الرحیم «2» که دست از قتال بدارند، ولی فرمان نبردند.
ضمنا ابن مذهب قاضی و زهیری و غیر این دو از حنبلیان که اصحاب عبد الصمد بودند، مردم عامه را به آشوب و فتنه برانگیختند، نواب و کارگزاران الملک الرحیم هم، بخاطر خشم و کینه ای که از رئیس الرؤساء «3» حامی حنبلیان داشتند، مانع آشوب و بلوا نشدند.

از طرف دیگر، اهل سنت مانع شدند که شیعیان کرخ از آب دجله استفاده کنند، با آنکه نهر عیسی بخاطر شکستن سد بی‌آب بود، در نتیجه کار بر شیعیان دشوار شد، جماعتی همت کردند و مشک‏های فراوانی از آب دجله حمل کرده در بشکه‌ها ریختند. بعد گلاب بر آن پاشیده فریاد زدند: سبیل اللّه سبیل. سنیان از این کار برفروختند و رئیس الرؤساء بر شیعیان سخت گرفت تا کلمه «خیر البشر بهترین جهانیان» را محو کرده بجای آن «علیهما السلام» نوشتند، باز هم سنیان قانع نشده گفتند: ما خاموش نشویم جز اینکه نام محمد و علی را از کتیبه بردارند و در اذان «حی علی خیر العمل» نگویند.
شیعیان امتناع کردند، خونریزی و آشوب تا سوم ربیع الاول «1» ادامه یافت، در این اثنا مردی هاشمی از اهل سنت کشته شد، کسانش نعش او را برداشته در کوی حربیه و دروازه بصره و سایر برزنها طواف دادند و مردم رجاله را برانگیختند، و چون جسد او را در بقعه احمد بن حنبل دفن کردند، انبوه کثیری گرد آمده بودند.
این جماعت انبوه، از آن پس راهی مشهد «تبن» «2» گشتند، دربان در را بست، و آنان در صدد نقب برآمدند، ضمنا تهدید کردند، تا دربان در را گشود. سنیان وارد شدند و آنچه قندیل، و پرده و زینت ‏آلات طلا و نقره بود، همه را به یغما بردند، و مقابر خصوصی را در اطراف حرم غارت کرده در تاریکی شب دست از کار برگرفتند.

صبح دیگر، باز انبوه رجاله گرد آمده وارد زیارتگاه شدند، تمام گورستانها را با در و پیکر سوختند، ضریح موسی بن جعفر و ضریح فرزند زاده‌اش محمد بن علی را با در و دیوار و قبه‌های ساج آتش زدند، و از مقابر پادشاهان بنی بویه: مقبره معز الدولة و جلال الدوله و از مقابر وزراء و رؤساء، مقبره جعفر فرزند ابی جعفر منصور عباسی، مقبره امین فرزند رشید، مقبره مادرش زبیده سراسر سوخت، فجایع و رسوائی چندان بالا گرفت که در دنیا سابقه نداشت.

فردای آن روز که پنجم ماه ربیع بود، مجددا به بارگاه آن سرور تاختند، تربت موسی بن جعفر و محمد بن علی را شکافتند تا جسد آن دو بزرگوار را به مقبره ابن حنبل منتقل سازند، خرابی و ویرانی چندان فراوان بود که موضع قبر، ناپیدا بود، و خاک‏برداری از کنار تربت او سر برآورد.

در این میان ابو تمام نقیب عباسیین و سایر هاشمیین و اهل سنت با خبر گشتند، همگان حاضر شده مانع این جنایت شدند.
از آن طرف، اهل کرخ به خان فقهاء صنفی هجوم بردند و آنرا غارت کردند، و ابو سعد سرخسی مدرس آنان را کشتند، مدرسه را با تمامی حجرات به آتش کشیدند.
فتنه از جانب غربی به قسمت شرق راه یافت، اهالی دروازه طاق و بازار «بج» و کفشگران بجان هم افتادند.

خبر آتش‏سوزی در قبه موسی، به نور الدوله: دبیس بن مزید رسید، بر او دشوار و سخت آمد، و عظیم ناگوار شمرد، چون او و کسانش با تمام کارگزاران خطه نیل، و اهالی آن سامان شیعه بودند، بدین جهت، هنگام خطبه که نام قائم بامر اللّه برده شد، مردم یکصدا اعتراض کردند تا نام او از خطبه براندازد، و چنان کرد.
در این کار بدو پیام دادند و ملامت کردند، عذر آورد که مردم این سامان شیعه باشند، و بر این کار متفق و یک عنان گشته‌اند که باید نام خلیفه از خطبه ساقط شود، و من نتوانستم بر آنان سخت بگیرم، چونان که خلیفه نتوانست شر سفله‌گان را از مشهد موسی برتابد. ولی بعد از چندی خطبه به حال اول بازگشت.

ابن جوزی در تاریخ منتظم ج 8 ص 150، چنین اضافه می‌کند: عیار نام، طقطقی، از اهالی درزیجان، خروج کرده و پس از آنکه به دیوانش آوردند، توبه کرد، در این میان نقشی داشت، هماره با اهل کرخ درمی‌آویخت و در کوی و برزن تعقیب می‌کرد و آنانرا می‌کشت تا آنجا که بلوی عظیم گشت.

اهالی کرخ به هنگام ظهر مجتمع شدند و دیوار دروازه قلّائین (کباب فروشان) را فرو ریختند، و نجاست بر در و دیوارش پرت کردند، عیار طقطقی دو نفر را گرفت و بر همان دروازه بدار آویخت، بعد از آنکه سه نفر دیگر را کشته و سرهایشان را به داخل کرخ پرتاب کرده گفت: صبحانه خوبی است.
بعد به دروازه زعفرانی رفت و از ساکنان آن صد هزار دینار مطالبه کرد، و تهدید نمود که اگر نپردازند، آنرا آتش زند، ساکنان محل با او به مدارا و مهربانی پرداختند تا بازگشت، اما فردا مجددا بازآمد و بهم درآویختند، از میانه مردی هاشمی از سنیان کشته شد، جنازه او را به مقابر قریش بردند.
تمام مردم، برآشوفتند، دیوار قبه موسی را نقب زدند، آنچه در مقبره بود، بغارت بردند. جسد جماعتی را از گور برآورده آتش زدند، مانند عونی «1»، ناشی «2»، جذوعی، جسد جمعی دیگر را به سایر گورستانها منتقل کردند، در مقابر تازه و کهنه آتش افکندند، دو ضریح و دو قبه ساج (ضریح موسی و جواد) سراسر سوخت، یکی از آن دو ضریح را شکافتند که جسد را به گورستان ابن حنبل منتقل کنند، نقیب و سایرین خود را بموقع رساندند و مانع شدند- الخ

این قضیه را با اختصار، ابن عماد حنبلی در شذرات الذهب 3/270 نقل کرده و نیز ابن کثیر در تاریخ خود ج 12 ص 62.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 407

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 407

42- المؤیّد فی الدین المتوفّى (470)

– 1-

          قال و الرحل للسرى محمولُ             حُقَّ منک النوى و جدَّ الرحیلُ‏

             وعدا الهزلُ فی القطیعة جِدّا             ما کذا کان منک لی المأمولُ‏

             قلتُ و القلبُ حسرةً یتقلّى             و على الخدِّ دمعُ عینی یسیلُ‏

             بأبی أنت ما اقتضى البینُ إلّا             قدرٌ ثمّ عهدُک المستحیلُ‏

             کمْ و کمْ قلت خلِّنی یا خلیلی             من جفاءٍ منه الجبال تزولُ‏

             إنّما أمرُه لدیک خفیفٌ             و هو ثقلٌ على فؤادی ثقیلُ‏

             إنّک السالمُ الصحیحُ و إنّی             من غرامٍ بک الوقیذُ العلیلُ ( «1»)

             قال قد مرَّ ذا فهل من مُقامٍ             عندنا قلتُ ما إلیه سبیلُ‏

             قال إنّی لدى مُرادِکَ باقٍ             قلت ما إن تفی بما قد تقولُ‏

             قال أضرمتَ فى الحشا نارَ شوقٍ             حرُّ أنفاسِها علیها دلیلُ‏

             قلتُ حسبی الذی لقیتُ هواناً             فلقاءُ الهوانِ عندی یهولُ‏

             فقبیحٌ بیَ التصابی و هذا             عسکرُ الشیب فوقَ رأسی نزولُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 408

          إنّ أمرَ المعاد أکبرُ همّی             فاهتمامی بما عداهُ فضولُ‏

             کثر الخائضون بحرَ ظلامٍ             فیه و المؤنسو الضیاءِ قلیلُ‏

             قال قومٌ قُصرى الجمیعِ التلاشی             فئةٌ منتهاهمُ التعطیلُ‏

             و ادّعى الآخرون نسخاً و فسخاً             و لهم غیرُ ذاک حشوٌ طویلُ‏

             و أبوا بعد هذه الدارِ داراً             نحوها کلُّ من یؤولُ یَئولُ‏

             لم یروا بعدها مَقامَ ثوابٍ             و عقابٍ لهم إلیه وُصولُ‏

             فالمثابون عندهم مُترفوهمْ             و لذی الفاقة العذابُ الوبیلُ‏

             قال قومٌ و هم ذوو العدد الج            – مِّ لنا الزنجبیل و السلسبیلُ‏

             و لنا بعد هذه الدارِ دارٌ             طابَ فیها المشروب و المأکولُ‏

             و لکلٍّ من المقالاتِ سوقٌ             و إمامٌ و رایةٌ و رَعیلُ‏

             ما لهم فی قَبیل عقلٍ کلامٌ             لا و لا فی حِمَى الرشاد قَبولُ‏

             أمّةٌ ضیّع الأمانةَ فیها             شیخُها الخاملُ الظلومُ الجهولُ‏

             بئس ذاک الإنسانُ فی زُمرِ الأنسِ             و شیطانُه الخَدوعُ الخذولُ‏

             فهم التائهون فی الأرضِ هُلْکاً             عقدُ دینِ الهُدى بهم محلولُ‏

             نکسوا ویلَهمْ ببابلَ جهراً             جُملٌ ذا وراءها تفصیلُ‏

             مُنعوا صفوَ شربةٍ من زُلالٍ             لیس إلّا بذاک یشفى الغلیلُ‏

             ملّکوا الدین کلّ أنثى و خُنثى             و ضعیفٍ بغیر بأسٍ یصولُ‏

 

إلى أن قال:

          لو أرادوا حقیقةَ الدینِ کانوا             تبعاً للذی أقامَ الرسولُ‏

             و أتت فیه آیةٌ النصِّ بلِّغ             یوم خمٍّ لمّا أتى جبریلُ‏

             ذاکمُ المرتضى علیٌّ بحقٍّ             فبعلیاهُ ینطقُ التنزیلُ‏

             ذاک برهان ربِّه فی البرایا             ذاکَ فی الأرضِ سیفُهُ المسلولُ‏

             فأطیعوا جحداً أُولی الأمر منهم             فلهم فی الخلائق التفضیلُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 409

         أهل بیتٍ علیهمُ نزل الذک            – رُ و فیه التحریمُ و التحلیلُ‏

             هم أمانٌ من العمى و صراطٌ             مستقیمٌ لنا و ظِلٌّ ظلیلُ‏

 

القصیدة (67) بیتاً ( «1»)

– 2-

و له من قصیدة ذات (51) بیتاً، توجد فی دیوانه (ص 245)، أوّلها:

          نسیمَ الصَّبا ألمِمْ بفارس غادیا             و أبلغ سلامی أهلَ وُدّی الأزاکیا

 

یقول فیها:

          فلهفی على أهلی الضعافِ فقد غدوا             لِحدِّ شفارِ النائبات أضاحیا

             فیا لیت شِعری مَن یُغیثُ صریخَهمْ             إذا ما شکوا للحادثاتِ العوادیا

             و یا لیت شعری کیف قد أدرک العدى             بتفریق ذاتِ البینِ فینا المباغیا

             أ إخوانَنا صبراً جمیلًا فإنّنی             غدوتُ بهذا فی رضا اللَّهِ راضیا

             و فی آلِ طه إن نُفیتُ فإنّنی             لأعدائِهم ما زلتُ و اللَّه نافیا

             فما کنتُ بدعاً فی الأُلى فیهم نُفوا             ألا فخر أن أغدو لجندبَ ثانیا

             لئن مسّنی بالنفی قَرحٌ فإنّنی             بلغتُ به فی بعضِ همّی الأمانیا

             فقد زُرتُ فی کوفانَ للمجدِ قبّةً             هی الدینُ و الدنیا بحقٍّ کما هیا

             هی القبّةُ البیضاءُ قبّةُ حیدرٍ             وصیِّ الذی قد أرسلَ اللَّهُ هادیا

             وصیّ النبیّ المصطفى و ابنِ عمِّه             و من قام مولى فی الغدیرِ و والیا

             و مَن قال قومٌ فیه قولًا مُناسباً             لقول النصارى فی المسیح مُضاهیا

             فیا حبّذا التطوافُ حولَ ضریحِهِ             أُصلّی علیه فی خشوعٍ توالیا

             و وا حبّذا تعفیرُ خدّیَّ فوقَه             و یا طیبَ إکبابی علیهِ مناجیا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 410

         أُناجی و أشکو ظالمی بتحرّقٍ             یثیرُ دموعاً فوق خدّی جواریا

             و قد زرت مثوى الطهرِ فی أرضِ کربلا             فدَتْ نفسیَ المقتولَ عطشانَ صادیا

 

القصیدة

– 3-

و له من قصیدة ذات (60) بیتاً توجد فی دیوانه (ص 256)، مستهلّها:

          ألا ما لهذی السما لا تمورُ             و ما للجبالِ تُرى لا تسیرُ

             و للشمسِ ما کوّرت و النجومِ             تضی‏ءُ و تحت الثرى لا تغورُ

             و للأرضِ لیست بها رجفةٌ             و ما بالُها لا تفورُ البحورُ

             و ما للدِّما لا تُحاکی الدموعَ             فتجری لتبتلَّ منها النحورُ

             أتبقى القلوبُ لنا لا تُشَقُّ             جوىً و لو أنّ القلوبَ الصخورُ

             لیومٍ ببغدادَ ما مثلُهُ             عبوسٌ یراه امرؤٌ قمطریرُ

             و قد قام دجّالُها أعورٌ             یحفُّ به من بنی الزورِ عورُ

             فلا حَدبٌ منه لا ینسلون             و لا بقعةٌ لیس فیها نفیرُ

             یرومون آلَ نبیِّ الهدى             لِیردى الصغیر و یفنى الکبیرُ

             لِتُنهبَ أنفسُ أحیائِهمْ             و تُنبشَ للمیّتین القبورُ

             و من نجلِ صادقِ آلِ العبا             ینالُ الذی لم ینلهُ الکفورُ

             فموسى یُشقُّ له قبرُهُ             و لمّا أتى حشرُهُ و النشورُ

             و یُسعر بالنارِ منه حریمٌ             حرامٌ على زائریه السعیرُ

             و تُقتل شیعةُ آلِ الرسولِ             عتوّا و تُهتَکُ منهم ستورُ

             فوا حسرتا لنفوسٍ تسیلُ             و یا غمّتا لرؤوسٍ تطیرُ

             و ما نقموا منهمُ غیرَ أنّ             وصیّ النبیّ علیهم أمیرُ

             کما العذرُ فی غدرِهم بغضهم             لمن فرضَ الحبَّ فیه الغدیرُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 411

         فیا أُمّةً عاث فیها الشقاءُ             فوجهُ نهارِ هُداها قتیرُ

             و شافعُها خصمُها فی المعادِ             لها الویلُ من ربّها و الثبورُ

             قتلتمْ حسیناً لملکِ العراقِ             و قلتمْ أتاکمْ له یستثیرُ

             فما ذنبُ موسى الذی قد محتْ             معالمَهُ فی ثراه الدهورُ

             و ما وجهُ فعلِکمُ ذا به             لقد غرّکمْ بالإله الغَرورُ

             أیا شیعةَ الحقِّ طاب المماتُ             فیا قومِ قوموا سراعاً نثورُ

             فإمّا حیاةٌ لنا فی القصاصِ             و إمّا إلى حیث صاروا نصیرُ

             أ آلَ المسیّبِ ما زلتمُ             عشیرَ الولاءِ فنعمَ العشیرُ

             و یا آل عوفٍ غیوثَ المُحولِ             لیوثاً إذا کاع لیثٌ هصورُ

             أ آلَ النهى و الندى و الطعانِ             و حزبَ الطلى حین حرَّ الهجیرُ

             أصبراً على الخسفِ لا همُّکمْ             دنیٌّ و لا الباعُ منکم قصیرُ

             أ تُهتکُ حرمةُ آلِ النبیِّ             و فی الأرضِ منکم صبیٌّ صغیرُ

             و قبرُ ابنِ صادق آلِ الرسولِ             یُمسُّ بسوءٍ و أنتمْ حضورُ

             و لمّا تخوضوا بحارَ الردى             و فی شعبِهِ تنجدوا أو تغوروا

             لقد کانَ یومُ الحسینِ المُنى             فتُفدى نفوسٌ و تشفى صدورُ

             فهذا لکم عاد یومُ الحسینِ             فما ذا القصورُ و ما ذا الفتورُ

             فمدّوا الذراعَ و حدّوا القراعَ             فیومُ النواصبِ منکم عسیرُ

             و ولّوا ابنَ دمنةَ أعمالَهُ             تبور کما المکرُ منه یبورُ

             فقتلًا بقتلٍ و ثکلًا بثکلٍ             ذروه تُجَزُّ علیه الشعورُ

 

القصیدة

ما یتبع الشعر

هذه القصیدة نظمها شاعرنا المؤیّد فی فتنة بغداد الهائلة الواقعة سنة (443) یلفظ نفثات لوعته من تلکم الفظائع التی أحدثتها ید العداء المحتدم على أهل بیت

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 412

الوحی و شیعتهم، یوم شنّت الغارة على مشهد الإمام الطاهر موسى بن جعفر و مشاهد أولیائه المدفونین فی جوار أمنه و حرم قدسه.

قال ابن الأثیر فی الکامل ( «1») (9/215): و کان سبب هذه الفتنة أنّ أهل الکرخ شرعوا فی عمل باب السمّاکین، و أهل القلّائین فی عمل ما بقی من باب مسعود، ففرغ أهل الکرخ و عملوا أبراجاً کتبوا علیها بالذهب: محمد و علیّ خیر البشر، و أنکر السنّة ذلک و ادّعوا أنّ المکتوب: محمّد و علیّ خیر البشر، فمن رضی فقد شکر، و مَن أبى فقد کفر. و أنکر أهل الکرخ الزیادة و قالوا: ما تجاوزنا ما جرت به عادتنا فیما نکتبه على مساجدنا، فأرسل الخلیفة القائم بأمر اللَّه أبا تمام نقیب العبّاسیّین و نقیب العلویّین و هو عدنان ( «2») بن الرضیّ لکشف الحال و إنهائه، فکتبا بتصدیق قول الکرخیّین، فأمر حینئذٍ الخلیفة و نوّاب الرحیم بکفّ القتال فلم یقبلوا، و انتدب ابن المذهب القاضی و الزهیری و غیرهما من الحنابلة أصحاب عبد الصمد بحمل العامّة على الاغراق فی الفتنة، فأمسک نوّابُ الملک الرحیم عن کفِّهم غیظاً من رئیس الرؤساء ( «3») لمیله إلى الحنابلة، و منع هؤلاء السنّة من حمل الماء من دجلة إلى الکرخ،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 413

و کان نهر عیسى قد انفتح بثقه ( «1») فعظم الأمر علیهم، و انتدب جماعة منهم و قصدوا دجلة و حملوا الماء و جعلوه فی الظروف و صبّوا علیه ماء الورد و نادوا: الماء للسبیل؛ فأغروا بهم السنّة.

و تشدّد رئیس الرؤساء على الشیعة فمحوا: خیر البشر. و کتبوا: علیهما السلام. فقالت السنّة: لا نرضى إلّا أن یقلع الآجر الذی علیه محمّد و علیّ، و أن لا یؤذّن: حیّ على خیر العمل. و امتنع الشیعة من ذلک و دام القتال إلى ثالث ربیع الأوّل، و قُتل فیه رجل هاشمیّ من السنّة، فحمله أهله على نعش و طافوا به فی الحربیّة و باب البصرة و سائر محالّ السنّة، و استنفروا الناس للأخذ بثاره ثمّ دفنوه عند أحمد بن حنبل، و قد اجتمع معهم خلق کثیر أضعاف ما تقدّم.

فلمّا رجعوا من دفنه قصدوا مشهد باب التبن ( «2»)، فأُغلق بابه فنقبوا فی سوره و تهدّدوا البوّاب فخافهم و فتح الباب، فدخلوا و نهبوا ما فی المشهد من قنادیل و محاریب ذهب و فضّة و ستور و غیر ذلک، و نهبوا ما فی الترب و الدور، و أدرکهم اللیل فعادوا.

فلمّا کان الغد کثر الجمع فقصدوا المشهد و أحرقوا جمیع الترب و الآزاج و احترق ضریح موسى ( «3») و ضریح ابن ابنه محمّد بن علیّ و الجوار و القبّتان الساج اللتان علیهما، و احترق ما یقابلهما و یجاورهما من قبور ملوک بنی بویه معزّ الدولة و جلال الدولة، و من قبور الوزراء و الرؤساء و قبر جعفر بن أبی جعفر المنصور، و قبر

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 414

الأمین محمد بن الرشید، و قبر أُمِّه زبیدة، و جرى من الأمر الفظیع ما لم یجرِ فی الدنیا مثله.

فلمّا کان الغد خامس الشهر عادوا و حفروا قبر موسى بن جعفر و محمد بن علی لینقلوهما إلى مقبرة أحمد بن حنبل، فحال الهدم بینهم و بین معرفة القبر، فجاء الحفر إلى جانبه.

و سمع أبو تمام نقیب العبّاسیّین و غیره من الهاشمیّین و السنّة الخبر فجاؤوا و منعوا عن ذلک، و قصد أهل الکرخ إلى خان الفقهاء الحنفیّین فنهبوه و قتلوا مدرّس الحنفیّة أبا سعد السرخسی، و أحرقوا الخان و دور الفقهاء، و تعدّت الفتنة إلى الجانب الشرقی، فاقتتل أهل باب الطاق و سوق بج و الأساکفة و غیرهم، و لمّا انتهى خبر إحراق المشهد إلى نور الدولة دبیس بن مزید، عظم علیه و اشتدّ و بلغ منه کلّ مبلغ لأنّه و أهل بیته و سائر أعماله من النیل، و تلک الولایة کلّهم شیعة، فقطعت فی أعماله خطبة الإمام القائم بأمر اللَّه، فروسل فی ذلک و عوتب، فاعتذر بأنّ أهل ولایته شیعة و اتّفقوا على ذلک فلم یمکنه أن یشقّ علیهم، کما أنّ الخلیفة لم یمکنه کفّ السفهاء الذین فعلوا بالمشهد ما فعلوا و أعاد الخطبة إلى حالها.

و زاد ابن الجوزی فی المنتظم ( «1») (8/150): ظهر عیّار یعرف بالطقطقی من أهل درزیجان و حضر الدیوان و استتیب، و جرى منه فی معاملة أهل الکرخ و تتبّعهم فی المحالّ و قتلهم على الاتِّصال ما عظمت فیه البلوى، و اجتمع أهل الکرخ وقت الظهیرة فهدمت حائط باب القلّائین و رموا العذرة على حائطه، و قطع الطقطقی رجلین و صلبهما على هذا الباب بعد أن قتل ثلاثة من قبل و قطع رءوسهم و رمى بها إلى أهل الکرخ، و قال: تغدّوا برءوس. و مضى إلى درب الزعفرانی فطالب أهله بمائة ألف دینار، و توعّدهم إن لم یفعلوا بالإحراق فلاطفوه فانصرف، و وافاهم من الغد فقاتلوه

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 415

فقُتل منهم رجلٌ هاشمیٌّ فحمل إلى مقابر قریش.

و استنفر البلد و نقب مشهد باب التبن، و نهب ما فیه، و أُخرج جماعة من القبور فأحرقوا مثل العونی ( «1») و الناشی ( «2») و الجذوعی، و نقل من المکان جماعة موتى فدفنوا فی مقابر شتّى، و طرح النار فی الترب القدیمة و الحدیثة، و احترق الضریحان و القبّتان الساج، و حفروا أحد الضریحین لیُخرجوا مَن فیه و یدفنوه بقبر أحمد، فبادر النقیب و الناس فمنعوهم.. إلخ.

و ذکر القصّة على الاختصار ابن العماد فی شذرات الذهب ( «3») (3/270)، و ابن کثیر فی تاریخه ( «4») (12/62).