اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

غدیریه ابن عرندس حلی

متن فارسی

(1) ماهی که  چون گذشت در دل من شیرین و خوش بود
بامدادان به سان شاخه شمشاد «1»- با زیورها و پیرایه‌ها- خرامیدن گرفت
با یک نگاه و در یک چشم بر هم زدن دل‏ها را بربود
و به این گونه، جادوی ناروا، رواشناخته شد
(2) چون بند از جامه گشود
اراده آهنینم را سست کرد
(3) گونه‌اش که از سپیدی و خوشبوئی به کافور می‌مانست
چون در کنار سبزه خط جای گرفت چه درخششی یافت!
(4) از زلفکان بناگوشش زنجیری ساخت
که مرا با آن به بند افکند و گرفتار کرد
(5) ماهی که تناسب اندامش مانند نیزه است
و تیر نگاهش- در کشتن دلدادگان- کار شمشیر را می‌کند
چهره او گل جوری است و با چشمانی
همچون زنان سیاه چشم بهشتی که آهوی سرمه گون چشم را برده خود می‌دارد.
(6) چشم‏های نیم خفته و بیمارگون «1» او را- چون به آرامی می‌نگرد- چه دوست دارم
و بر پلک‏های بیمار و پرناز او که گوئی در کار ریسندگی است دلبسته‌ام.
(7) ناراستی و ناسازگاری کرد و بر دلباختگان نبخشود
– با آن که چه اندام راست بالا و خوش سازی هم دارد!-
زیبائی‌های او شاهانی را به بردگی کشید و چه بسیار
پادشاه ارجمند که خوار و زبون او گردید.
با دو چشم خویش به خسرو (پادشاه ایران) می‌ماند و با گونه‌اش به نعمان»
– فرمانروای یمن- و با خال سیاهش به نجاشی- شاه حبشه-
(8) خدای برتر از هر پندار بر دو صفحه گونه‌ی او
دو نون نگاشت که دو سر آن؛ تیزی خود را نمایش داد «3».
(9) و او با آنها- همراه با ناز چشمانش- مرا نشانه تیر گردانید
تا تیرها گیجگاه مرا بهره خود گرفتند و با فرود آمدن در آنجا کار کشتنم را به پایان بردند
(10) خوشا آن خال همچون عود و اسپندش
که در کنار آن گونه‌های گل انداخته و آتش رنگ، نمی‌سوزد.
(11) با شراری از آتش عشق دلم را سوزاند
تا گداخته گردید ولی عشق او را از یاد نبرد «1».
هرگاه نوید آرنده وصال با پیروزی سر رسد
شب را با شادمانی و خوشبختی به روز خواهم رساند
همه دردهایم را فراموش کردم «2» و در
گرداب عشق به دست و پا زدن پرداختم تا اندوه این گرفتاری را چاره‌ای بسازم
باران اشک را چنان بر چهره فرو ریختم که
گوئی خون حسین است و بر زمین کربلا سرازیر می‌شود
همان مرد روزه و نماز و بخشنده و خوراک دهنده
و برترین سوار کارانی که بر بالای اسب جای گرفتند
و همان که نیای برگزیده او در گرمای کشنده
ابرهای پربار را سایه‌بانش می‌گردانید
و پدر او شیری است که با دانش‏ها
و برتری خود- جای جای از- نامه خداوندی را روشن کرد
و مادرش فاطمه- آن بانوی پاکدامن- است که
افسر سرفرازی او با بزرگواری‌ها آراسته گردیده
(12) بستگی دودمانی او (حسین) همچون بامداد روشن است که
گوهر خود وی همچون خورشید تابان و فروزان آن را می‌آراید
اوست: سروری شایسته پشتگرمی، خوشبخت، به خاک افتنده در برابر خدا،
دختر زاده جانباخته پیامبر، که گرفتار است و- زیر شکنجه سخت-
ستم‏ها بر وی می‌رود «1»
ماهی که دیده آسمان- اندوهگنانه- در سوک او گریست
و دل روزگار برایش تپیدن گرفت
به خدا هرگز فراموش نمی‌کنم او را- که تنها و تشنه لب بود
با آنکه در پیش روی او چشمه لبریز از آب، گرگان بیابان را هم سیراب می‌کرد-
و نیز حضرت عباس را- که دشمنان
جامه از پیکر او به در کرده برهنه بر زمینش افکندند-
و آن کودک را- که خورشید زندگی‌اش گرفت و آفتاب آن
برای همیشه راه باختران سپرد-
فرزندان امیه در پیکر یاران او
نیزه‌هائی سخت را خرد کردند.
(13) (حسین و همراهان) نیزه‌ها را پیمانه‌ای شمرده و با آن؛ باده مرگ
نوشیدند و با آمیختن آن با گرفتاری‌ها، خود را به پای آزمایش کشیدند
(14) اندام‏هاشان از هم گسیخت و تن‏ها پاره‌پاره گردید
تا سرها به پاها رسید و در کنار آن‏ها جای گزید.
پس از جان دادن، در روز رستاخیز، سرای پاینده
و بر جای ماننده را به ارث بردند،
دختر زاده‌ی پیامبر درددل‏ها داشت و او را یاوری نبود
درد دل‏های خود را به آستان پروردگار آسمان‏های بلند پایه برد
در کرانه‌های پر آب فرات لب تشنه بود و چون می‌خواست
آب بنوشد می‌دید او را از لبه شمشیرهای آبداده سیراب می‌کنند
آن گروه در لشگری او را گرداگرد برگرفته بودند که
همچون دریا آغاز آن با انجامش همسان بود
دریائی پر آشوب و با شمشیرهائی گرسنه که
گوشت و پوست شهسواران را خوراک آن گردانیدند
از شگفتی‌ها است که او از تشنگی بی‌تاب باشد
با اینکه پدرش در روز رستاخیز آب روان به کام مردم می‌ریزد.
(15) در پیرامون او شاهین‏هائی برای شکار کبوتر به پرواز در آمدند
و چون تشنه شدند کشته کبوتر را با خون آهو بچه آغشته کردند
(16) نیزه‌های گندمگون و کبودرنگ؛ سرخ فام گردید
و رنگ خاکستری اسب‏ها، سیاه و گرد آلود شد
(17) چرا که آن‏ها را در خمی از خون فرو بردند
و این‏ها را در دریائی از گرد و غبار جدائی ناپذیر به شناوری واداشتند
(18) سم‏های اسبانش که بر سه پای ایستاده بود
بر فراز سر سوار کاران چهره مرگ می‌نگاشت
(19) تاریکی؛ گرد و خاک و آشوب را به کام خود کشید و سیاهی گسترش یافت
تا بامداد روشن به گونه شبی سخت تیره در آمد
(20) و پنداشتی درخشش تیغ‏ها در دل آن،
آذرخشی است که در میان ابرها روی می‌نماید و روشنائی را به ارمغان می‌آرد
(21) سپاهی که دهان بیابان را پر کرد و چنان پای به دشت نهاد
که سم ستورانش بر گونه آن تازیانه می‌نواخت
فرزندان آنان که جای نشین پیامبر را نشناخته انگاشتند و
پیامبر راهنما را- که به راستی فرستاده‌ی خدا بود- دروغگو شمردند
جانفشانی‌ها کردند و- از سر نادانی- آئین‏های راستین اسلام را دگرگون گردانیدند
آنچه را شایسته بود ناسزاوار خواندند
و ناروا کاری‌های را سزا انگاشتند
آگاهانه به کشتن جانشین پیامبر کمر بستند و آنچه را
محمد در قرآن برخوانده بود دستخوش دگرگونی ساختند
دست به کشتن حسین زدند و چنان آتشی بر افروختند
که به جای بهره‌برداری از گرمایش هستی خویش را در کام آن افکنده و خاکستر گردانیدند.
پس بر ایشان خشم گرفت و با تصمیمی واکنش نمود
که شمشیر پولادین را سوراخ سوراخ می‌کند.
از فراز اسبی نیکوی که گفتی در روی زمین به شناوری می‌پردازد.
و همچون آذرخشی که در جهش خود از باد شمال هم پیشی می‌جوید
همان اسب که پاهای آن در روز پیکار
جز سر جنگاوران دشمن نعلی نمی‌پذیرد
امروز با بامداد سپید و روشن آغاز شد
و فردا پیراهنی سیاه از تاریکی‌ها درخواهد پوشید
(22) در دست او شمشیری سخت بران است
که جوی خون را نیام خود می‌شناسد
با لبه تیغ تیزش در کاسه سرها و در گلو و گردن
حق ناشناسان رخنه کرد و رگ و پی آنان را از هم درید.
(23) دوست من! او و شمشیر و اسبش «1»- در دیده کسی که خواهد باندیشد- همچون:
(24) خورشید بود- سواره بر سپهر گردون- که
ماه به دست- در جستجوی آنجاها که ماه فرود می‌آید- می‌چرخید
– یا بگو در پی کاسه‌های سر دشمنان و گلو و گردن ایشان-
لشگر پیرامون گوشه‌ای از آن همه زیبائی‌اش را گرفتند
به گونه‌ای که دل‏هاشان در جوش و شور به دیگ می‌مانست
نواده پیامبر با اراده‌ای سازمان‏های گروه‌ها را از هم می‌پاشد
که سپاه را با همه‌ی زیر و بم آن درهم می‌کوبد و خرد می‌کند
با نون نیزه یکی را چنان می‌کوبد و طعنه می‌زند که چشمانش گشاد می‌شود
و به گونه‌ای باشین شمشیر بر تارک دیگری ضربه می‌زند که زخمی با
لب‏های فروهشته پدید می‌آرد
(25) پس طعنه او از کله‌هائی که بر زمین می‌افکند
نقطه می‌سازد و ضغینه (کینه) دشمن را بر می‌انگیزد
و ضرب دستش همراه با الف قامت‏هائی که
به زیر می‌اندازد طرب (شادمانی) دوستان را شکل می‌بخشد
و این‏ها بود تا هنگام مرگ نواده پیامبر فرا رسید
و بوم مرگ بر سرش سایه افکند
گروه سرکشان روسبی زاده گرد او
و فراخنای بیابان را گرفته
یکی از گردنکشان تیری بلند به سوی او افکند تا بر خاک افتاد
و شمر بدکاره جست و خیزکنان بیامد
که گفتی شاهین چشم بسته برای ربودن شکارش از فراز راه نشیب می‌سپارد
با دلی که از کینه و دشمنی حسین مال مال بود بر سینه‌ی او پرید
با تیغ تبهکارانه‌اش سری را برید که بارها
پیامبر دندان‏های آن را بوسه داده بود
در هنگام کشته شدنش چهره خورشید- از اندوه- به سیاهی گرائید
و شهاب‏های آسمانی روی خود را پنهان کردند.
جبرائیل، میکائیل و اسرافیل؛ گزارش کشته شدنش را دادند
و تخت گاه بزرگ در جهان برین لرزیدن گرفت
مرغان بر روی شاخسارها آوا به نوحه سرائی برداشتند
و درندگان دره‌ها به سوک نامه خوانی نشستند و به شیون پرداختند
اسب نیک بیامد و نیک مرد را بر بالای خود نیاورده بود
– با دردمندی و لابه و هراس و
با شیهه‌ای بلند و چشمی که مردمک آن
گریان بود و اشک فرو می‌بارید-
بانوان سراپرده حسین شیهه او را شنیدند
داغدیدگان از لابلای چادرها آشکار شدند
(26) از چشمان سیاه خود سرشگ‏هائی را
که با خون دل آمیخته و سرخ می‌نمود پی در پی بر صفحه سپید گردن روان گردانیدند
تا حسین، کشته آمد و پس از او آموزشگاه‌ها بسته شد
آنجاها که فرودگاه فرمان خدا بود سوگوار گردید
و ویرانه‌های آن از یاران همدم و همنشین تهی گردید «1»
بدکاره‌ها از سر نادانی بانوان را گرفتار ساختند
زشت رفتاری نمودند زیرا هر کس بدکاره بود سزاوار نادانی‌ها است
(27) سر پاک را آشکارا بر نیزه‌ای که برداشته بودند نهادند
و کمر خود را برای انجام گناهان، سخت بربستند
بانوان ماتم زده را از میانه راه به گونه‌ای گذر دادند
که نگاه‌های مردمان بر ایشان می‌افتاد
زین العابدین (زیور پرستندگان) را که کارش به خاک افتادن در برابر خدا
و خود دانائی درستکار بود، در بند گرفتار کردند
(28) و سکینه که روز را به شب رساند دل آرام او
به تپش افتاده بود و اندوه؛ آن را آسوده نمی‌گذاشت
سین سرشگ چشمش خاء خاک را
در خود شناور ساخت تا گاف گیاه از دل آن رستن گرفت
کوی‌های آشنائی‌شان شوره‌زار شد «1»
و در آنجا که دوستان فرود می‌آمدند کسی نماند و تهی گردید
چون آنان را سوار ستوران کردند تا به راه اندازند
شکیبائی از دل من رخت بر بست
و چون شتران شکافته دندان را برای بردن آنان افسار زدند
اشک‏های من از زبر گونه‌ام سرازیر شد
گروهی از هواخواهان امویان برای آنکه پاداش سرشار بستانند
آنان را به سوی مردمی بدکنش روانه ساختند
– از نادانی- یزید را خرسند می‌دارد تا دستمزد بیشتری باو دهد
و آنچه را می‌خواهد هر چه تندتر به او برساند
تا آن گاه که برای راه بردن شتران نی می‌نوازند و سوارگان
بر چارپایان می‌نشینند، فرزندان امیه را نفرین خواهم کرد
«زیاد» «1» و یزیدشان را نفرین می‌سرایم
و پروردگارم نیز کیفرهای زیادتری بر آنان فرو خواهد فرستاد
رویشان سیاه باد! با خاندان محمد چنان رفتاری نمودند
که گردنکشان پیشین نیز روا نداشته بودند
با اشک‏های خونینی بر حسین خواهم گریست که
خاک‏های خشک را تر سازد
ای کرانه فرات! بارانی از سرشگ‏ها در پیرامون
خاک تو گرد بر می‌گردد که- به یاری آن- ابرها به گردش در می‌آید
ابرهائی دارد: نزدیک به زمین، سوار بر هم، به هم پیوسته با:
آذرخش‏هائی بلند که اشکی پیاپی را روان می‌گرداند.
آن گاه که ترا بار گبار گوارای خود- که از خوشبوئی به مشگ می‌ماند-
سیراب می‌سازد دردهایت را درمان خواهد کرد.
پس از این‏ها؛ درود- از جان درود- بر آن کس که در
غدیر خم درفش‏های فرمانروائی برای او بر پا گردید
بر دومی و از پی در آینده نامه‌ی خدا «2» و گرامی‌ترین
کسی که آن را برخواند و بزرگ‏ترین کسی که از پی پیامبر راهنما و برگزیده برآمد
همسر زهرای بتول، برادر فرستاده خدا، رها کننده
گیتی که آن را به آتش جدائی خویش سوخت
مردی که پاکدامنی را پیراهن خود گردانید و خوشا آن
مردی که با جامه پاکدامنی، خویشتن را پوشیده داشت!
در هنگام آشتی و سازش؛ او را بارانی بخشنده می‌بینی
و در روز جنگ مانند شیری که خواهد از بچه‌اش پاسبانی کند
با دستی گشاده که- برای نیکو کاری-
از ستاره‌ی کیوان نیز فراتر می‌رود.
و با نمایش‏هائی روشن و درخشان و تابناک که دیگران
از انجام آن ناتوانند و دست آویز کسانی می‌شود که درباره‌ی او به
تندروی و گزافه‌گوئی افتاده‌اند «1»
و یکی از آن‏ها بازگشتن خورشید است پس از ناپدید شدن «2»
– همان داستانی که بینائی‌ها در برابر آن خود را به فراموشی می‌سپارند-
با گردش خود بر فراز آن زیرانداز «3» چنان برتری یافت که
– بازگوگری آن- سخنوران نغز گوی را زبان بر می‌بندد
سخن گفتن او با خفتگان آن شکاف کوه، برجستگی
گرانمایه و والائی است که از ستاره‌ی سماک نیز فراتر می‌رود.
از خویشاوندی و یاری او با پیامبر که بگذری
بر رفتن او بالای دوش پیامبر، برتری چشمگیرتری برای او است
این است آن که دانش‏ها را در خود گرد آورد
– چه کوتاه شده و فشرده آن‏ها و چه گسترده و پر و بال گرفته آنها-
این است که با نماز و بخشش‏های خود، راه
گیتی و آئین را به انجامی شایسته رسانید
این است که با شمشیر و نیزه خویش
پیروزی دشوار را در خیبر آسان گردانید.
با چنان زخمی مرحب را در آن نبردگاه نابود ساخت
که باری بس گران بر دوش کافران نهاد
و در رویداد خندق که گروه‌های بسیار به همدستی یکدیگر هر کدام سپاهی
برای سرکوبی پیامبر فرستادند او بود که پسر عبدود را به کشته‌ای خونین
در بالای ریگ‏ها دگرگون گردانید
در نبردگاه سخت تبوک نیز او پای به میان نهاد و آنان را
به شمشیر اراده‌ای که هرگز خراش بر نمی‌دارد نابود ساخت «1».
آدم چون بلغزید چنگ در دامان او زد
تا پروردگار ما از وی بپذیرفت و او را برگزیده داشت
و آنگاه که رگباری بس تند سراسر زمین را پر کرده بود،
نوح به فرخندگی او خدای را خواند تا کشتی‌اش به راه افتاد
و به خجستگی او بود که ابراهیم خدای را خواند تا آتش
داغ و سوزان بر او سرد شد
و به فرخندگی او بود که موسی خدای را خواند تا چوبدستی
او مارهای جادوگران را که در آغاز ریسمان‏هائی چند بودند در کام خود فرو برد.
و به خجستگی او بود که عیسای مسیح؛ خدای را خواند تا مرده
به گور رفته سخن گفت و از میان آن گرفتاری‌ها به پای خاست
در غدیر خم؛ پیامبر- محمد- به راستی او را به برادری برگزید و
دستور آن نیز در نامه خداوندی آمده بود.
در دوستی او دشمنان را سرزنش کرد و آنان نیز با سر سختی او را
نکوهیدند، من نافرمانی آنان نمودم و در این راه از کسی برتر فرمان بردم
و- به کوری چشم آنان- او را چنان ستودم که پروردگارم
– در پاداش آن- زنگ‏ها را از دلم بزداید.
که تربت (خاک) پای ابو تراب (علی) چون به آلودگی چشم
من رسد آن را پاکیزه خواهد ساخت.
تا آن گاه که روندگان پای در راه دارند و تا هنگامی که
ابرها می‌بارند یا باران را در دل نهفته‌اند هزاران درود بر او باد!
فرمانروای گروندگان! چکامه‌هائی را گوش‏گیر که هر چه
روزگار بر آن گذرد زیورهای آن افزایش خواهد یافت
چکامه‌هائی به زبان تازیان که در حله بابل پرورش یافته و
فردا با شیوائی خود خطیئه- سخن سرای سترک- را شرمنده خواهد ساخت.
برجستگی یافت تا برای صالح عرندس کاخی از سرافرازی
بر بالا سر اختران آسمان بنیاد نهد
(29) دل‏های آنان را که بر من رشگ می‌برند مهر زد و بر چکامه شیوائی «1»
برتری یافت با سر آغاز
«سبزه‌ی خط در کنار گونه‌ها آشکار شد و مانند زنجیر به هم پیوست»
(30) و به دست آویز ستایش تو- ای علی!- بالاروی آغاز کرد تا با سروده‌ی
آن سخنوری همسنگی جست که گفت:
«دیگر برای سراهائی که از دوستان تهی مانده نخواهم گریست.» «1»

زیرنویسی برای سروده‌ها
سخن سرای ما- ابن عرندس- در این چکامه‌اش شماره‌ای از برجستگی‌های سرور ما- فرمانروای گروندگان- را یاد کرده که پاره‌ای از آنها را در گذشته- با گستردگی- آوردیم و در پیرامون پاره‌ای دیگر گفتارهائی پهناور در آینده خواهیم داشت و این جا به روشنگری آنچه سربسته در تک سروده‌ی زیر باز نموده بسنده می‌کنیم:
«از خویشاوندی و یاری او با پیامبر که بگذری،
بر رفتن او بالای دوش پیامبر، برجستگی برتری برای او است.»

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 11

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 11

72- ابن العرندس الحلّی

         أضحى یمیسُ کغصنِ بانٍ فی حُلى             قمرٌ إذا ما مرَّ فی قلبی حلا

             سلبَ العقولَ بناظرٍ فی فترةٍ             فیها حرامُ السحرِ بان محلّلا

             و انحلَّ شدُّ عزائمی لمَّا غدا             عن خصرِهِ بندُ القباءِ محلّلا

             و زها بها کافورُ سالفِ خدِّه             لمّا بریحانِ العذارِ تسلسلا

             و تسلسلتْ عبثاً سلاسلُ صدغِه             فلذاک بتُّ مقیّداً و مسلسلا

             قمرٌ قویمُ قوامِهِ کقناتِهِ             و لحاظُه فی القتلِ تحکی المنصلا

             وجناتُه جوریَّةٌ و عیونُه             حوریّةٌ تسبی الغزالَ الأکحلا

             أهوى فواترَها المراضَ إذا رنتْ             و أحبُّ جفنیها المراضَ الغُزَّلا

             جارت و ما صفحت على عشّاقه             فتکاً و عاملُ قدِّه ما أعدلا

             ملکت محاسنُهُ ملوکاً طالما             أضحى لها الملکُ العزیزُ مذلّلا

             کِسرى بعینیه الصحاحِ و خدُّه             النعمانُ بالخال النجاشی خوّلا

             کتب العلیُّ على صحائفِ خدِّهِ             نونی قسیِّ الحاجبین و مَثّلا

             فرمى بها فی عینِ غنجِ عیونِهِ             سهمَ السهامِ أصابَ منِّی المقتلا

             فاعجب لعینِ عبیرِ عنبرِ خالِهِ             فی جیمِ جمرةِ خدِّه لن تشعلا

             و سَلا الفؤادَ بحرِّ نیرانِ الجوى             منِّی فذاب و عن هواهُ ما سلا

             فمتى بشیرُ الوصلِ یأتی منجحاً             و أبیتُ مسروراً سعیداً مُقبلا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 12

         و لقد برى منّی السقامَ و بتُّ فی             لججِ الغرامِ معالجاً کربَ البلا

             و جرت سحائبُ عبرتی فی وجنتی             کدمِ الحسینِ على أراضی کربلا

             الصائمِ القوّامِ و المتصدّق الطعّامِ             أفرس من على فرسٍ علا

             رجلٌ بصیوانِ الغمامةِ جدُّهُ             المختارُ فی حرِّ الهجیر تظلّلا

             و أبوه حیدرةُ الذی بعلومِهِ             و بفضلهِ شُرِحَ الکتابُ تفصّلا

             و الأُمُّ فاطمةُ المطهَّرةُ التی             بالمجدِ تاجُ فخارِها قد کُلّلا

             نسبٌ کمنبلجِ الصباحِ یزینه             حسبٌ شبیه الشمس زاهی المجتلى‏

             السیّدُ السندُ السعیدُ الساجدُ             السبطُ الشهیدُ المستضامُ المبتلى‏

             قمرٌ بکت عینُ السماءِ لأجلِهِ             أسفاً و قلبُ الدهرِ باتَ مقلقلا

             تاللَّه لا أنساه فرداً ظامیاً             و الماءُ ینهلُ منه ذیبانُ الفلا

             و السیّدُ العبّاسُ قد سلبَ العدى             عنه اللباسَ و صیّروه مجدّلا

             و الطفلُ شمسُ حیاتِه قد أصبحتْ             بالخسفِ فی طَفَلٍ و جلّ مؤثّلا «1»

             و بنو أُمیّةَ فی جسومِ صحابِهِ             قد حطّموا السمرَ اللدان الذبَّلا

             شربوا بکاساتِ القنا خمرَ الفنا             مُزِجَ البلاءُ به فأمسوا فی البلا

             و تقاطعتْ أرحامُهمْ و جسومُهمْ             کرماً و أوصلتِ الرؤوسَ الأرجلا

             و توارثوا من بعد سلبِ نفوسِهم             دارَ المقامةِ فی القیامةِ موئلا

             و السبطُ شاکٍ ما له من ناصرٍ             شاکٍ إلى ربِّ السمواتِ العلى‏

             ظامٍ إلى ماءِ الفراتِ فإن یَرُم             نهلًا یرى البیضَ الصوارمَ منهلا

             و القومُ محدقةٌ علیه بجحفلٍ             کالبحرِ آخرُه یحاکی الأوَّلا

             متلاطمٌ سغبتْ «2» به أسیافُهمْ             فغدا لهم لحمُ الفوارسِ مأکلا

             و من العجائبِ أنّه یشکو الظما             و أبوه یسقی فی المعادِ السلسلا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 13

         حامت علیه للحمامِ کواسرٌ             ظمئت فأشربتِ الحمام دمَ الطلا «1»

             أمستْ به سمرُ الرماحِ و زرقُها             حمراً و شهبُ الخیلِ دُهْماً جفَّلا «2»

             هاتیک بالدمِ قد صُبغنَ و هذه             صُبغتْ بنقعٍ صبغةً لن تنصُلا

             عقدتْ سنابکُ صافناتِ خیولِهِ             من فوقِ هاماتِ الفوارسِ قسطلا «3»

             ودجتْ عجاجتُه و مدَّ سواده             حتى أعادَ الصبحَ لیلًا ألیلا

             و کأنَّما لمعُ الصوارم تحتَهُ             برقٌ تألّقَ فی غمامٍ فانجلى‏

             جیشٌ ملا فوه الفلا و أتى فلا             أمست سنابکُ خیلِه تفلی الفلا

             أبناءُ من جحدَ الوصیَّ و کذَّب             الهادی النبیَّ و کان حقّا مرسلا

             بذلوا النفوسَ و بدَّلوا من جهلِهمْ             ما لیس فی الإسلام کان مبدَّلا

             فمحلّلٌ قد صیّروه محرَّماً             و محرَّمٌ قد غادروه محلّلا

             و تعمّدوا قتل الوصیِّ و حرّفوا             ما کان أحمدُ فی الکتابِ له تلا

             و أتوا إلى قتلِ الحسینِ و أجّجوا             ناراً لهیبُ ضرامِها لن یُصطلى‏

             فسطا علیهمْ بالنزالِ بعزمةٍ             تذرُ الحسامَ المشرفیَّ مفلّلا

             من فوقِ طرفٍ أعوجیّ سابحٍ             کالبرقِ یسبقُ فی سُراه الشمألا «4»

             فرسٌ حوافرُهُ بغیرِ جماجمِ ال             فرسانِ فی یومِ الوغى لن تنعلا

             أضحى بمبیضِّ الصباحِ مجلّلا             و غدا بمسودِّ الظلام مسربلا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 14

         و بکفِّهِ سیفٌ جُرازٌ باترٌ             عضبٌ یضمّ الغمدُ منه جدولا «1»

             فقرَ الجماجمَ و الطلا بغراره «2»             من کلِّ کفّارٍ و أبرى المفصلا

             فکأنّه و جوادَه و حسامَه «3»             یا صاحبیَّ لمن أراد تأمّلا

             شمسٌ على الفلَکِ المدارِ بکفِّهِ             قمرٌ منازلُهُ الجماجمُ و الطلا

             و الخیلُ محدقةٌ بجیمِ جمالِه             و قلوبهُمْ فی الغلی تحکی المرجلا «4»

             و السبطُ یخترقُ المواکبَ حاملًا             بعزیمةٍ تُردی الخمیسَ الجحفلا

             فبسینِ سمرِ الخطّ یطعنُ أنجلًا             و بباءِ بیضِ الهندِ یضربُ أهدلا «5»

             فتخالُ طاءَ الطعنِ أنّى أعجمتْ             نقطاً و ضاد الضربِ کیف تشکّلا

             حتى إذا ما السبطُ آن مماتُهُ             و علیه سلطانُ الحِمامِ توکّلا

             داروا به النفرُ الطغاةُ بنو الزنا             ة العاهراتِ و طبّقوا رحبَ الفلا

             و رماه بعضُ المارقین بعیطلٍ             سهماً فخرَّ على الصعید مجدّلا

             و أتى بغیُّ بنی ضبابٍ صائلًا             بالقسّ تغمیض القطامی الأجدلا «6»

             و جثا على صدرِ الحسین و قلبُهُ             حقداً و عدواناً علیه قد امتلا

             فبرى بسیفِ البغی رأساً طالما             لثمَ النبیُّ ثنیّتیه و قبّلا

             و اسودّ قرصُ الشمسِ ساعةَ قتلِهِ             أسفاً و شهبُ الفلک أمست أُفَّلا

             و نعاهُ جبریلٌ و میکالٌ و إس             رافیلُ و العرشُ المجیدُ تزلزلا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 15

         و الطیرُ فی الأغصانِ ناحَ مغرّداً             و الوحشُ فی القیعانِ ناحَ و أعولا

             و أتى الجوادُ و لا جوادٌ فوقَهُ             متوجّعاً متفجِّعاً متوجّلا

             عالی الصهیل بمقلةٍ إنسانُها             باکٍ یسحّ الدمعَ نقطاً مهملا

             فسمعن نسوانُ الحسینِ صهیلَهُ             فبرزن من خَلَلِ المضاربِ ثکّلا

             ینثون من جَون العیون مدامعاً             حمراً على بیض السوالف هُطّلا «1»

             حتى إذا قُتِلَ الحسینُ و أصبحتْ             من بعدِهِ غرُّ المدارسِ عُطّلا

             و منازلُ التنزیلِ حلَّ بها العزا             و مِن الجلیسِ أنیسُ مربعِها خلا

             بغتِ البغاةُ جهالةً سبیَ النسا             و بغت و حقَّ لمن بغى أن یجهلا

             نصبوا بمرفوع القناة کریمةً «2»             جهراً و جرّوا للمعاصی أذیُلا

             و سروا بنسوته السراةُ بلا ملا             حسرى یلاحظهنّ ألحاظُ الملا

             و غدوا بزینِ العابدین الساجدِ             الحبرِ الأمینِ مقیّداً و مغلّلا

             و سکینةٌ أمستْ و ساکنُ قلبِها             متحرّکٌ فیه الأسى لن یرحلا

             و بدالِ دمعِ العینِ منها غرّقتْ             صاد الصعیدِ و أنبتت کاف الکلا

             و دیارُهنَّ الآنساتُ بلاقعٌ             أقوتْ «3» و کنّ بها الأحبّة نزّلا

             و الصبر عنِّی ظاعنٌ مترحّلٌ             لمّا شددن على المطیّ الأرحلا

             و مدامعی فوق الخدودِ نوازلٌ             لمّا زممن جمالهنَّ البزَّلا «4»

             تسری بهنّ إلى الشآمِ عصابةٌ             أمویّةٌ تبغی العطاءَ الأجزلا

             تُرضی یزید لکی یزید لها العطا             جهلًا و یتحفها السؤال معجّلا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 16

         فلألعننَّ بنی أُمیّةَ ما حدا             الحادی و ما سرتِ الرکائبُ قُفَّلا

             و لألعننَّ زیادَها و یزیدَها             و یزیدُها ربّی عذاباً منزلا

             تبّا لهم فعلوا بآل محمدٍ             ما لیس تفعله الجبابرة الألى‏

             و لأبکینَّ على الحسینِ بمدمعٍ             قانٍ أبلُّ به الصعیدَ الممحلا

             یا طفُّ طافَ على ثراکَ من الحیا             هامٍ تسیر به السحائب جفّلا «1»

             ذو هیدبٍ متراکبٍ مُتلاحمٍ «2»             عالی البروق یسحُّ دمعاً مُسبلا

             یشفیک إذ یسقیک منه بوابلٍ             عذبٍ له أرَجٌ یحاکی المندلا «3»

             ثمّ السلامُ من السلامِ على الذی             نُصبت له فی خمّ رایاتُ الولا

             تالی کتابِ اللَّهِ أکرمِ من تلا             و أجلِّ من للمصطفى الهادی تلا

             زوجِ البتولِ أخِ الرسولِ مطلّقِ             الدنیا و قالیها بنیرانِ القلا

             رجلٌ تسربل بالعفافِ و حبّذا             رجلٌ بأثوابِ العفافِ تسربلا

             تلقاه یوم السلم غیثاً مُسبلًا             و تراه یومَ الحربِ لیثاً مشبلا

             ذو الراحة الیمنى التی حسناتُها             مدّت على کیوان باعاً أطولا «4»

             و المعجزاتُ الباهراتُ النیرا             تُ المشرقاتُ المعذراتُ لمن غلا

             منها رجوعُ الشمسِ بعد غروبها «5»             نبأ تصیرُ له البصائر ذُهّلا

             و لسیرِه فوق البساطِ فضیلةٌ «6»             أوصافها تُعیی الفصیحَ المقولا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 17

         و خطابُ أهلِ الکهفِ منقبةٌ غلتْ             و علتْ فجاوزتِ السماکَ الأعزلا

             و صعودُ غاربِ أحمدٍ فضلٌ له             دونَ القرابةِ و الصحابةِ أفضلا

             هذا الذی حاز العلومَ بأسرِها             ما کان منها مجملًا و مفصّلا

             هذا الذی بصَلاتِه و صِلاتِه             للدینِ و الدنیا أتمّ و أکملا

             هذا الذی بحسامِه و قناتِه             فی خیبرٍ صعبُ الفتوحِ تسهّلا

             و أبادَ مرحبَ فی النزالِ بضربةٍ             ألقتْ على الکفّارِ عبئاً مُثقلا

             و کتائبُ الأحزابِ صیّرَ عَمرَها             بدمائِه فوقَ الرمالِ مُرمّلا

             و تبوکُ نازلَ شوسَها فأبادَهمْ             ضرباً بصارمِ عزمةٍ لن یُفللا

             و به توسّل آدمُ لمّا عصى             حتى اجتباهُ ربُّنا و تقبّلا

             و به دعا نوحٌ فسارت فلکُه             و الأرضُ بالطوفانِ مفعمةٌ ملا

             و به الخلیلُ دعا فأضحتْ نارُه             برداً و قد أذکت حریقاً مُشعلا

             و به دعا موسى تلقّفتِ العصا             حیّاتِ سحرٍ کُنَّ قِدماً أحبُلا

             و به دعا عیسى المسیحُ فأنطقَ             المیتَ الدفینَ به و قام من البلا

             و بخمّ واخاه النبیُّ محمدٌ             حقّا و ذلک فی الکتابِ تنزّلا

             عذلَ النواصبُ فی هواه و عنّفوا             فعصیتُهمْ و أطعتُ فیه من غلا

             و مدحتُه رغماً على آنافِهمْ             مدحاً به ربِّی صدا قلبی جلا

             و ترابُ نعلِ أبی ترابٍ کلّما             مسَّ القذا عینی یکون لها جلا

             فعلیه أضعافُ التحیّةِ ما سرى             سارٍ و ما سحَّ السحابُ و أهملا

             سمعاً أمیرَ المؤمنین قصائداً             تزدادُ ما مرَّ الزمان تجمّلا

             عربیَّةً نشأت بحلّةِ بابلٍ             فغدت تُخجّلُ بالفصاحة جرولا «1»

             سادت فشادت للعرندسِ صالحٍ             مجداً على هامِ النجومِ مؤثّلا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 18

         وسمت قلوبُ حواسدی و سمت على             (نمّ العذارِ بعارضیه و سلسلا) «1»

             و علت بمدحِکَ یا علیُّ و وازنت             (لم أبک ربعاً للأحبّة قد خلا) «2»

 

ما یتبع الشعر

ذکر شاعرنا ابن العرندس فی قصیدته هذه جملة من مناقب مولانا أمیر المؤمنین و قد مرّ تفصیل بعضها، و ستوافیک کلمتنا الضافیة فی بعضها الآخر، و نقتصر فی المقام على ما أشار إلیه بقوله:

          و صعودُ غاربِ أحمدٍ فضلٌ له             دون القرابة و الصحابةِ أفضلا