اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۳ تیر ۱۴۰۳

غدیریه ابوالحسن فنجکردی

متن فارسی

غدیریه ابو الحسن فنجکردى(513- 433)

– از چه رو غدیر خم را منکر شوى، با آنکه چون آفتاب رخشان، بل روشن‏تر از آن است؟
– حدیثى که با سند محکم از بهترین خلائق احمد بدست باشد، قابل انکار نباشد.
– از آن رو سالارى حیدر و کمال و جلال او تا بروز قیامت استوار است.
– آن کس که دستور و فرمان از رسول خدا گیرد، سزاوار است که مرتضى را سالار و سرور خود گیرد.

دنباله شعر:
استاد شیعیان فتال در «روضة الواعظین» ص 90 ابیات مزبور را بنام فنجکردى یاد کرده و خود از معاصرین او است. ابن شهرآشوب هم در «مناقب» 1/540 ط ایران، قاضى شهید در «مجالس المؤمنین» ص 234 و صاحب «ریاض العلماء» و قطب الدین اشکورى در «محبوب القلوب» آنرا بنام شاعر ثبت کرده‌اند.
در مناقب ابن شهرآشوب 1/540 و مجالس المؤمنین 234 و نیز در «ریاض العلماء» این ابیات دیگر را هم یاد کرده‌اند:

– روز «غدیر» هم چون روز اضحى و فطر عید است، روزى که سادات و ملوک شاد و مسروراند.
– مرتضى على، آن روز مسند امامت و سالارى دریافت، با تشریفى از خداى مجید.

– با نص احمد بهترین رسولان، به نیمروز، در میان جمعى انبوه از سیاه و سپید
– سپاس خداى را سپاسى بی‌کران، بر این جود و احسان و الطاف بی‌پایان.

شاعر، چنانکه در شرح حال او یاد می‌شود، از پیشوایان لغت عربى است که بر حقائق معانى و نکته‌ها و دقیقه‌هاى آن واقف و مطلع و با کنایات و تعبیرات و زیر و بم سخن آشنائى کامل دارد، و چنانکه دیدیم، از لفظ مولى، معنى امامت و مرجعیت در احکام دین، دریافت کرده و آنرا در شعر تابناکش بنظم کشیده، و این خود یکى از شواهد ادبى است که در معناى حدیث شریف جویاى آن هستیم.

شاعر:
استاد، ابو الحسن، على بن احمد فنجکردى «1» نیسابورى، از رجال برجسته ادب و حاذقان و پیشوایان در لغت است، با وجود این ادب بارع، از فقها و شیوخ علم حدیث به شمار است.
سمعانى در انساب گوید: ابو الحسن فنجکردى، على بن احمد، ادیب توانا، صاحب نظم سلیس و نثر روان، که تا پایان عمرش و دوران پیرى و ناتوانیش از احساس و ذوق ادب برخوردار ماند، اصول لغت را نزد یعقوب بن احمد ادیب و جز او قرائت کرده است.
مردى عفیف، بی‌تکلف، خوش‏بیان، حق‏شناس، خوش‏کردار بود، در پیرى دردى بر او عارض شد که از پا افتاد و خانه‌نشین گشت، و دیگر نتوانست بدیدار دوستان و دانشمندان شتابد، از اینرو با علم و دانش خود از آنان تفقد می‌کرد.
از قاضى ناصحى «1» حدیث فرا گرفته، و اجازه تمام احادیث و کتبى را که از اساتید خود شنیده ضمن نامه‌اى بمن مرحمت فرموده ضمنا بتوسط جماعتى از اساتید و مشایخ که نزد او قرائت کرده‌اند، اجازه روایت دارم.
وفات او در سال 513، شب جمعه 13 ماه مبارک رمضان اتفاق افتاد، در جامع کهنه بر او نماز خواندند و در حیره «2» مقبره نوح دفن شد.
حموى در معجم الادباء ج 5 ص 103 می‌نویسد: ادیب فاضلى بود، میدانى در خطبه کتابش السامى فى الاسامى یادش کرده و بسیار ثنا گفته است. وفاتش در سال 512 به سن 80 سالگى بود، بیهقى هم در «الوشاح» از او یاد کرده و گفته: الامام، على بن احمد فنجکردى، ملقب به شیخ الافاضل، اعجوبه زمان، و سرآمد اقران، استاد فن، نکته‌پرداز شیرین سخن. عبد الغفار فارسى هم گوید: على بن احمد فنجکردى، ادیب توانا، صاحب شعرى سلیس و نثرى روان بود، لغت را نزد یعقوب ابن احمد ادیب و دیگران فرا گرفت و در رشته ادب استاد شد. در آخر عمر، دردى مزمن عارض او گشت، و در نیسابور سال 513، سیزدهم ماه مبارک رمضان درگذشت.
کاتب، ابو ابراهیم، اسعد بن مسعود عتبى «3» که معاصر شاعر است، چنانکه در ج 2 ص 242 معجم الادبا آمده، او را چنین ثنا گفته است:

– اى یکتاى سخنوراى و ادیبان. اى سرور فضلا و دانشمندان.
– گویا کوکب «عطارد» «1» در سینه تو جا دارد که حقائق معانى از زبانت می‌تراود.

سیوطى هم در «بغیة الوعاة» ص 329 بمانند حموى او را ستوده و از «وشاح» نقل کرده که وفات شاعر در سال 513 بسن 80 سالگى بوده و این بیت را از او یاد کرده:
– دوران ما، بدترین دوران است، نه خیرى بینم نه رشد و صلاحى در میان است.
– شود که مسلمانان از پس این شبهاى تار پرغم صبح روشنى دریابند؟
– همگان در رنج و زحمت، خوشا بر حال آن کس که مرد و از غم رها گشت.

دانشمند معاصرش استادمان فتال نیشابورى در «روضة الواعظین» گاهى به عنوان «استاد پیشوا» و گاهى به عنوان «استاد ادیب» از او نام می‌برد، قاضى، در کتاب «مجالس المؤمنین» 234 به شرح حال او پرداخته و ستایش و ثنایش گفته و همچنین صاحب «ریاض العلماء» و «روضات الجنات» ص 485، و «شیعه و فنون اسلام» ص 36 با ثنا و ستایش از او یاد کرده‌اند.
ابن شهر آشوب در «معالم العلماء» کتابى بنام «تاج الاشعار و سلوة الشیعه» بنام او ثبت کرده و گوید: حاوى اشعار امیر المؤمنین است و در کتاب «مناقب آل ابى طالب «2»» از آن نقل کرده است، چنانکه استادمان قطب الدین کیدرى «3» در کتابش «انوار العقول من اشعار وصى الرسول» از آن کتاب استفاده کرده و صریحا می‌گوید:
فنجکردى در کتابش «تاج الاشعار» 200 بیت از شعر امیر المؤمنین (ع) را جمع‌آورى کرده است.
سرورمان صاحب «ریاض الجنة» در روضه چهارم بشرح حال او پرداخته و این دو بیت را از او یاد می‌کند:

– زادگان تابناک هاشم را که نام برى، سگهاى ولگرد از نام آنان رم کنند.
– هر که در مهر و ولایش زبان بنکوهش برآرد، انگیزه کارش خیانت مادر است.

امینى گوید: شاعر با این دو بیت، به این حدیث مشهور اشاره می‌کند که «جز زنازادگان على را دشمن ندارند». اینک مصادر حدیث:

1- از ابو سعید خدرى، گوید: ما گروه انصار، فرزندان خود را با مهر على آزمون می‌کردیم:
هر گاه فرزندى متولد می‌شد و دل در مهر على نمی‌بست، می‌دانستیم که فرزند ما نیست. «1»

2- از عبادة بن صامت: ما فرزندانمان را با مهر على می‌آزمودیم، و اگر می‌دیدیم یکى از آنان على را دوست نمی‌دارد درمی‌یافتیم که فرزند ما نیست بلکه زنا زاده است. «2»
حافظ جزرى در أسنى المطالب بعد از این حدیث گوید: این معنى از قدیم تاکنون مشهور است که جز زنا زاده على را دشمن ندارد.

3- حافظ، حسن بن على عدوى گوید: احمد بن عبده ضبّى از ابو عیینه از ابى الزبیر از جابر حدیث آورده که رسول خدا فرمود تا فرزندان خود را بر مهر على ابن ابى طالب عرضه بداریم. رجال این حدیث رجال صحیح مسلم و صحیح بخارى است، همه ثقه و معتمد باشند.

4- حافظ ابن مردویه از احمد بن محمد نیسابورى از عبد اللّه بن احمد بن حنبل از پدرش احمد که گفت: از شافعى شنیدم و او از مالک بن انس شنیده که انس بن مالک گفت: ناپاکى نسب افراد را با کین على می‌شناختیم.

5- ابن مردویه از انس در حدیث دیگرى آورده که: بعد از روز خیبر، می‌دیدیم که مردى فرزند خود را بر شانه‌اش نشانده و بر سر راه على ایستاده، و چون على نمایان می‌شد، می‌گفت: پسر جان. این مرد را دوست دارى؟ اگر می‌گفت:
آرى. او را می‌بوسید. و اگر می‌گفت: نه. او را بر زمین می‌افکند و می‌گفت: برو که تو فرزند مادرت هستى.

6- حافظ طبرى در کتاب «ولایت» با اسناد خود از على حدیث آورده که فرمود: سه تن مرا دوست نمی‌دارد: زنازاده، منافق، فرزند حیض.

7- حافظ دار قطنى و شیخ الاسلام حمویئى در فرائد هر یک با سند مرفوع از انس آورده‌اند که گفت: چون روز قیامت شود، منبرى براى من بر پا گردد، منادى از درون عرش ندا برآرد: محمد کجاست؟ من پاسخ گویم، گویندم: بر شو.
بر منبر بالا شوم. باز ندا برآید: على کجاست؟ او نیز پائین‏تر از من بر منبر برآید، و جهانیان دانند که محمد سرور رسولان است و على سرور مؤمنان «1».
انس گوید: مردى بپاشد و عرض کرد: اى رسول خدا، کیست که على را بعد از این دشمن بدارد، فرمود: اى برادر انصارى، از قریش جز زنازادگان، و از انصار مدینه جز یهودان، و از عرب جز بی‌پدران، و از سایر مردم جز بدکاران على را دشمن ندارند.
این حدیث را سیوطى به خاطر اینکه در سندش اسماعیل بن موسى فزارى یاد شده، ضعیف شمرده، اما ابن حبان در زمره ثقاتش شناخته، مطین راستگویش دانسته، و نسائى گوید: عیبى بر او نیست، و از ابى داود حکایت شده که مردى راستگو است. بخارى در کتاب خلق افعال عباد از او روایت کرده، و هم ابو داود، ترمذى، ابن ماجة، ابن خزیمة، ساجى، ابو یعلى و جز آنان از او روایت کرده‌اند و بر او خرده نگرفته‌اند، آرى جرمش این است که شیعه‌اى علوى مذهب است.

8- از ابو بکر صدیق: گوید رسول خدا را در زیر خیمه مشاهده کردم که بر کمان عربى تکیه کرده، على و فاطمه و حسن و حسین در حضور اویند، رسول خدا فرمود: گروه مسلمانان. من صلح و صفایم با آنکه با این خیمگیان در صلح و صفا باشد، در جنگ و ستیزم با هر کس که دشمن خونخواهشان باشد، دوستم با هر که دوستشان دارد، دوست نمی‌داردشان جز خوشبخت پاک‏نژاد، دشمن نمی‌داردشان جز بدبخت بدگهر «1».

9- ابى مریم انصارى از على علیه السلام که فرمود: کافر و زنازاده مرا دوست نگیرد. «2»

10- ابن عدى، بیهقى، ابو الشیخ، دیلمى از رسول خدا آورده‌اند که فرمود:
آنکس که عترت مرا، و انصار مرا، و عرب را نشناسد، یکى از سه طائفه خواهد بود: یا منافق است، یا زنازاده، یا در حال ناپاکى مادر نطفه‌اش منعقد گشته. «3»

11- مسعودى در مروج الذهب 2/51 از کتاب اخبار ابو الحسن على بن محمد بن سلیمان نوفلى با اسناد از عباس بن عبد المطلب آورده «من خدمت رسول بودم که على بن ابى طالب برآمد، رسول خدا که او را دید، چهره‌اش خرم گشت، گفتم: اى رسول خدا، در چهره این پسر می‌نگرى و شادان می‌شوى؟ فرمود: بخدا سوگند، محبت ذات احدیت باو بیش از من است. هیچ پیامبرى مبعوث نشد، جز اینکه نسل او از صلب او پا بجهان نهاد جز من که ذریه‌ام از صلب این جوان است. چون رستاخیز قیام گیرد، همگان را بنام و نسب مادرشان نام برند، جز این جوان و شیعیانش که با نام و نشان پدرانشان یاد شوند، چون نژاد آنان پاک است.

12- از ابن عباس که گفت: على فرمود: رسول خدا را بر کوه صفا دیدم کسى را لعنت می‌کند که صورت او چون صورت فیل است، گفتم: این کیست یا رسول اللّه؟ فرمود: شیطان رجیم است. من رو بدو آوردم و گفتم: اى دشمن خدا، به حق سوگند که اینک تو را می‌کشم و امت را از کیدت نجات می‌بخشم، گفت: به خدا سوگند پاداش من جز این است، گفتم: کدام پاداش اى دشمن خدا؟ گفت: هیچکس تو را دشمن نگرفت جز اینکه من با پدرش در رحم مادر شریک بودم.
خطیب بغدادى در تاریخ خود 2/290، گنجى شافعى در کفایة 21 به نقل از چهار نفر استادان حدیثش!
شیخ الاسلام حمویئى در فرائد باب 22، از طریق ابو الحسن واحدى با اسناد او، و زرندى در «نظم درر السمطین» از ربیع بن سلمان که به شافعى گفتند: جمعى تحمل ندارند که فضائل اهل بیت را بشنوند، اگر کسى نام آنان را ببرد، گویند:
رافضى است. گوید: شافعى به انشاء این اشعار مبادرت کرد:
– اگر نام على و دو فرزندش بمیان آمد و هم نام فاطمه پاک گوهر.
– هر آنکس که آوازه دگران سمر سازد، یقین دان که زاده زن بدکار است.
– که هر گاه بیاد على و فرزندانش سخن‏ساز کنند به نقل روایات بی‌اعتبار پردازد.
– و گوید: از این سخن بگذرید که حدیث رافضیان است.
– من به خداى مهیمن بیزارى جویم از آن مردم که مهر فاطمیان را رفض خوانند.
– درود خداوند بر خاندان رسول باد و لعنت و نفرین بر این مرام جاهلیت.

این موضوع را جمع کثیرى از سرایندگان، از قدیم و جدید، به نظم کشیده‌اند که مجال ذکر آن نیست، از جمله قطعه صاحب ابن عباد است:
– با مهر على شک و ریب برطرف گردد، دلها بیارامد و پاکى نژادت بر ملا.
– دوستان او را بینى، یکسره با مجد و عظمت و افتخار.
– دشمنان او را با نسبى ناپاک و مستعار.
– کین و عداوت انگیزه‌اى دارد: دیوار خانه پدرش کوتاه و بی‌اعتبار!

و همو سروده است:
– دوستى على بر حاضر و غائب فرض و واجب است.
– هر آنکه مهرش بدل ندارد، مادرش بدکاره فاسق است.

و ابن مدلل گفته:
– در حدیثى از حذیفه یمانى وارد است:
– از مرتضى پرسیدم: مهر و ولایت از چه ویژه و اختصاصى است.
– پاسخى فرمود که دلم آرام گرفت، خرم و شادان گشتم:
– خدایم به فضیلت برکشید، شیعیانم را از نسل زناکاران امتیاز بخشید.
– حدیث دیگرى که از سلمان وارد است: برستاخیز که همگان بپاخیزند.
– دشمنان على را با نام مادر واشناسند، دوستانش را با نام پدر بخوانند.
– نسل آن یک خبیث است، از پدر نامى نبرند، نسل این یک پاک و طاهر، نسبش برملا سازند.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 427

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 427

44- أبو الحسن الفنجکردی، المولود (433) المتوفّى (513)

لا تُنکرَنَّ غدیرَ خمٍّ إنّه             کالشمسِ فی إشراقِها بل أظهرُ

ما کان معروفاً بإسنادٍ إلى             خیرِ البرایا أحمدٍ لا یُنکَرُ

فیهِ إمامةُ حیدرٍ و کمالهُ             و جلالُهُ حتى القیامةِ یُذکَرُ

أولى الأنامِ بأن یوالی المرتضى             من یأخذُ الأحکامَ منه و یأثرُ

 

ما یتبع الشعر

هذه الأبیات نسبها إلى الفنجکردی شیخنا الفتّال فی روضة الواعظین (ص 90) و هو أحد معاصریه، و ذکرها ابن شهرآشوب فی المناقب (1/540) طبع إیران، و القاضی الشهید فی مجالس المؤمنین (ص 234)، و صاحب ریاض العلماء، و قطب الدین الأشکوری فی محبوب القلوب ( «1»).

و ذکر له فی مناقب ابن شهرآشوب (1/540)، و مجالس المؤمنین (ص 234)، و ریاض العلماء قوله:

یومُ الغدیرِ سوى العیدینِ لی عیدُ             یوم یُسَرُّ به السادات و الصیدُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 428

نالَ الإمامةَ فیه المرتضى و له             فیه من اللَّه تشریفٌ و تمجیدُ

یقول أحمدُ خیرُ المرسلین ضحىً             فی مجمعٍ حَضَرتْهُ البیضُ و السودُ

و الحمدُ للَّهِ حمداً لا انقضاءَ له             له الصنائعُ و الألطافُ و الجودُ

 

إنّ الشاعر- کما سیوافیک فی الترجمة- من أئمّة اللغة الواقفین على حقائق معانی الألفاظ و تصاریفها، و من المطّلعین على معاریض الکلام و لحن القول و فحوى التعابیر، و قد استفاد من لفظ المولى معنى الإمامة و المرجعیّة فی أحکام الدین، فنظم ذلک فی شعره الدرِّی، فهو من الحجج لما نتحرّاه فی معنى الحدیث الشریف.

الشاعر

الشیخ أبو الحسن علیّ بن أحمد الفَنجکردی ( «1») النیسابوری، من أساتذة الأدب المحنّکین المتقدّمین فیه بالإمامة و التضلّع، و هو مع ذلک معدود من أعاظم حملة العلم، و مشیخة الحدیث البارعین، ففی الأنساب للسمعانی: أبو الحسن الفنجکردی علیّ بن أحمد الأدیب البارع، صاحب النظم و النثر الجاریین فی سلک السلاسة، الباقیین معه على هرمه و طعنه فی السنِّ، قرأ أصول اللغة على یعقوب بن أحمد الأدیب و غیره، و کان عفیفاً خفیفاً ظریف المجاورة قاضیاً للحقوق، محمود الأحوال، أصابته علّة أزمنته و منعته من الخروج، و طعن فی السنّ فتأخّر عن الزیارة بالقدم فاستناب عنها التعهّد بالعلم، سمع الحدیث من القاضی الناصحی ( «2»)، و کتب لی الإجازة لجمیع مسموعاته و حدّثنی عنه جماعة من مشایخنا، و توفّی لیلة الجمعة

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 429

الثالث عشر من شهر رمضان سنة (513) و صلّوا علیه فی الجامع القدیم، و دفن بالحیرة ( «1») فی مقبرة نوح.

و فی معجم الأدباء ( «2») (5/103): کان أدیباً فاضلًا، ذکره المیدانی فی خطبة کتاب السامی و أثنى علیه و مات سنة (512) عن ثمانین سنة. و ذکره البیهقی فی الوشاح فقال: الإم ام علیّ بن أحمد الفنجکردی الملقّب بشیخ الأفاضل، أُعجوبة زمانه، و آیة أقرانه، و شیخ الصناعة، و الممتطی غوارب البراعة.

و ذکره عبد الغفار الفارسی فقال: علیّ بن أحمد الفنجکردی الأدیب البارع، صاحب النظم و النثر الجاریین فی سلک السلاسة، قرأ اللغة على یعقوب بن أحمد الأدیب و غیره و أحکمها و تخرّج فیها، و أصابته علّة لزمته فی آخر عمره، و مات بنیسابور فی ثالث عشر رمضان سنة (513). انتهى.

و مدحه معاصره الکاتب أبو إبراهیم أسعد بن مسعود العتبی ( «3»)، کما فی معجم الأدباء ( «4») (2/242) بقوله:

یا أوحدَ البلغاءِ و الأدباءِ             یا سیّدَ الفضلاءِ و العلماءِ

یا من کأنّ عطارداً فی قلبِهِ             یملی علیه حقائقَ الأشیاءِ

 

و ذکره السیوطی فی بغیة الوعاة ( «5») (ص 329) بما یقرب من کلام الحموی صاحب المعجم، و حکى عن الوشاح أنه مات سنة (513) عن ثمانین سنة، و روى له قوله:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 430

زمانُنا ذا زمانُ سوءٍ             لا خیرَ فیه و لا صلاحا

هل یبصرُ المُبلِسون فیه             للیلِ أحزانِهمْ صباحا

فکلُّهمْ منه فی عناءٍ             طوبى لمن ماتَ فاستراحا

 

و عبّر عنه معاصره شیخنا الفتّال فی روضة الواعظین ( «1»): بالشیخ الإمام تارة و بالشیخ الأدیب أخرى، و ترجمه و أطراه القاضی فی المجالس ( «2») (ص 234)، و صاحب ریاض العلماء ( «3»)، و روضات الجنات ( «4») (ص 485)، و الشیعة و فنون الإسلام ( «5») (ص 136)، و ذکر ابن شهرآشوب فی معالم العلماء ( «6») له کتاب تاج الأشعار و سلوة الشیعة، قال: و هی أشعار أمیر المؤمنین علیه السلام، و ینقل عنه فی کتابه مناقب آل أبی طالب ( «7»). کما أنّ شیخنا قطب الدین الکیدری ( «8») جعله من مصادر کتابه أنوار العقول من أشعار وصیِّ الرسول، و نصَّ فیه بأنّ الفنجکردی قد جمع فی کتابه تاج الأشعار مائتی بیت من شعر أمیر المؤمنین علیه السلام، و ترجمه سیّدنا صاحب ریاض الجنّة فی الروضة الرابعة، و ذکر له قوله:

إذا ذکرتَ الغرَّ من هاشمٍ             تنافرتْ عنک الکلابُ الشارده‏

فقل لمن لامَک فی حبِّهِ             خانتکَ فی مولودِکَ الوالده‏

 

قال الأمینی: أشار المترجم بهذین البیتین إلى ما ورد فی جملة من الأحادیث

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 431

من أنّ أمیر المؤمنین علیه السلام لا یُبغضه إلّا دعیّ، و إلیک منها:

1- عن أبی سعید الخدری قال: کنّا معشر الأنصار نبور ( «1») أولادنا بحبِّهم علیّا رضى الله عنه، فإذا وُلد فینا مولودٌ فلم یحبّه عرفنا أنّه لیس منّا ( «2»).

2- عبادة بن الصامت: کنّا نبور أولادنا بحبِّ علیّ بن أبی طالب رضى الله عنه، فإذا رأینا أحدهم لا یحبّ علیّ بن أبی طالب علمنا أنّه لیس منّا و أنّه لغیر رشدة ( «3»).

قال الحافظ الجزری فی أسنى المطالب (ص 8) بعد ذکر هذا الحدیث: و هذا مشهور من قدیم و إلى الیوم أنّه ما یبغض علیّا رضى الله عنه إلّا ولد الزنا.

3- أخرج الحافظ الحسن بن علیّ العدوی، قال: حدّثنا أحمد بن عبدة الضبّی، عن أبی عیینة، عن ابن الزبیر، عن جابر قال: أمرنا رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم أن نعرض أولادنا على حبِّ علیِّ بن أبی طالب. و رجاله رجال الصحیحین کلّهم ثقات.

4- أخرج الحافظ ابن مردویه، عن أحمد بن محمد النیسابوری، عن عبد اللَّه بن أحمد بن حنبل، عن أحمد، قال: سمعت الشافعی یقول: سمعت مالک بن أنس یقول: قال أنس بن مالک: ما کنّا نعرف الرجل لغیر أبیه إلّا ببغض علیّ بن أبی طالب رضى الله عنه.

5- أخرج ابن مردویه، عن أنس فی حدیث: کان الرجل من بعد یوم خیبر یحمل ولده على عاتقه ثمّ یقف على طریق علیّ رضى الله عنه، فإذا نظر إلیه أومأ بإصبعه: یا بُنیّ تحبُّ هذا الرجل؟! فإن قال: نعم. قبّله، و إن قال: لا. خرق به الأرض و قال له: الحق بأمِّک.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 432

6-أخرج الحافظ الطبری فی کتاب الولایة، بإسناده عن علیّ علیه السلام أنّه قال:

 «لا یحبّنی ثلاثة: ولد الزنا، و منافق، و رجل حملت به أُمّه فی بعض حیضها».

7-أخرج الحافظ الدارقطنی، و شیخ الإسلام الحمّوئی فی فرائده ( «1») بإسنادهما عن أنس مرفوعاً قال: «إذا کان یوم القیامة نُصب لی منبر، ثمّ ینادی منادٍ من بطنان العرش: أین محمد؟ فأجیب. فیقال لی: ارق. فأکون أعلاه، ثمّ ینادی الثانیة: أین علیّ؟ فیکون دونی بمرقاة، فیعلم جمیع الخلائق أنّ محمداً سیّد المرسلین و أنّ علیّا سیّد المؤمنین» ( «2»). قال أنس: فقام إلیه رجلٌ فقال: یا رسول اللَّه من یبغض علیّا بعدُ؟!

فقال: «یا أخا الأنصار، لا یبغضه من قریش إلّا سفحیّ، و لا من الأنصار إلّا یهودیّ، و لا من العرب إلّا دعیّ، و لا من سائر الناس إلّا شقیّ».

هذا الحدیث ضعّفه السیوطی ( «3») لمکان إسماعیل بن موسى الفزاری فی سنده. و قد ذکره ابن حبّان فی الثقات ( «4»)، و قال مطین: کان صدوقاً، و قال النسائی: لا بأس به. و عن أبی داود: إنّه صدوق فی الحدیث، روى عنه البخاری فی کتاب خلق أفعال العباد، و أبو داود و الترمذی، و ابن ماجة، و ابن خزیمة، و الساجی، و أبو یعلى و غیرهم ( «5»)، و لم یُذکر غمزٌ فیه عن أحد من هؤلاء الأعلام. نعم؛ ذنبه الوحید أنَّه شیعیٌّ علویُّ المذهب.

8-عن أبی بکر الصدّیق قال: رأیت رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم خیّم خیمة و هو

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 433

متّکئٌ على قوس عربیّة، و فی الخیمة علیٌّ و فاطمة و الحسن و الحسین فقال: «معشر المسلمین أنا سلمٌ لمن سالمَ أهل الخیمة، حربٌ لمن حاربهم، ولیٌّ لمن والاهم، لا یحبّهم إلّا سعید الجدِّ طیّب المولد، و لا یبغضهم إلّا شقیُّ الجدِّ ردی‏ء المولد» ( «1»).

9-عن ابن مریم الأنصاری، عن علیٍّ علیه السلام قال: «لا یحبّنی کافر و لا ولد زنا» ( «2»).

10-أخرج ابن عدیّ ( «3») و البیهقیّ ( «4») و أبو الشیخ و الدیلمیّ ( «5»)، عن رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم أنّه قال: «من لم یعرف عترتی و الأنصار و العرب فهو لإحدى الثلاث: إمّا منافق، و إمّا ولد زانیة، و إمّا امرؤ حملت به أُمّه فی غیر طُهر ( «6»)».

11-روى المسعودی فی مروج الذهب ( «7») (2/51) عن کتاب الأخبار لأبی الحسن علیّ بن محمد بن سلیمان النوفلی، بإسناده عن العبّاس بن عبد المطّلب، قال: کنت عند رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم إذ أقبل علیّ بن أبی طالب، فلمّا رآه أسفر فی وجهه، فقلت: یا رسول اللَّه إنّک لتسفر فی وجه هذا الغلام! فقال: «یا عمّ رسول اللَّه، و اللَّه للَّهُ أشدُّ حبّا له منّی، و لم یکن نبیٌّ إلّا و ذریّته الباقیة بعده من صلبه و إنّ ذریّتی بعدی من صلب هذا، إنّه إذا کان یوم القیامة دُعی الناس بأسمائهم و أسماء أُمّهاتهم إلّا هذا و شیعته، فإنّهم یُدعوَن بأسمائهم و أسماء آبائهم لصحّة ولادتهم».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 434

12-عن ابن عبّاس قال: قال علیّ بن أبی طالب رضى الله عنه: «رأیت النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم عند الصفا و هو مقبل على شخص فی صورة الفیل و هو یلعنه، فقلت: و مَن هذا الذی یلعنه رسول اللَّه؟ قال: هذا الشیطان الرجیم. فقلت: و اللَّه یا عدوّ اللَّه لأقتلنّک و لأُریحنَّ الأمّة منک. قال: و اللَّه ما هذا جزائی منک. قلت: و ما جزاؤک منّی یا عدوّ اللَّه؟ قال و اللَّه ما أَبغضک أحدٌ قطُّ إلّا شرکت أباه فی رحم أمِّه».

أخرجه الخطیب البغدادی فی تاریخه (3/290)، و الکنجی فی الکفایة ( «1») (ص 21) عن أربع من مشایخه.

 

روى شیخ الإسلام الحمّوئی فی فرائده ( «2») فی الباب الثانی و العشرین، من طریق أبی الحسن الواحدی بإسناده، و الزرندی فی نظم درر السمطین ( «3») عن الربیع بن سلمان، قال: قیل للشافعی: إنّ قوماً لا یصبرون على سماع فضیلة لأهل البیت، فإذا أراد أحدٌ یذکرها یقولون: هذا رافضیٌّ، قال: فأنشأ الشافعیُّ یقول:

إذا فی مجلسٍ ذکروا علیّا             و سبطیهِ و فاطمةَ الزکیّه‏

فأجرى بعضُهم ذکرى سواهمْ             فأیقِنْ أنّه لِسلقلقیّه‏

إذا ذکروا علیّا أو بنیهِ             تشاغل بالروایات الدنیّه‏

و قال تجاوزوا یا قومِ هذا             فهذا من حدیثِ الرافضیّه‏

برِئتُ إلى المهیمنِ من أُناسٍ             یرون الرفضَ حبَّ الفاطمیّه‏

على آلِ الرسولِ صلاةُ ربّی             و لعنتُه لتلک الجاهلیّه‏

 

و قد نظم هذه الأثارة کثیر من الشعراء قدیماً و حدیثاً، یضیق المجال بذکر

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 435

شعرهم، و منه قول الصاحب بن عبّاد ( «1»):

بحبِّ علیّ تزولُ الشکوکُ             و تصفو النفوسُ و یزکو النجار

فمهما رأیتَ محبّا له             فثَمّ العلاءُ و ثَمّ الفخار

و مهما رأیتَ بغیضاً له             ففی أصلِهِ نسبٌ مستعار

فمهّد على نَصبه عذرَهُ             فحیطانُ دارِ أبیه قصارُ

 

و قال أیضاً:

حبُّ علیّ بن أبی طالب             فرضٌ على الشاهدِ و الغائبِ‏

و أُمُّ من نابذَهُ عاهرٌ             تبذلُ للنازلِ و الراکبِ‏

 

و قال ابن مدلّل:

و لقد روینا فی حدیثٍ مسندٍ             عمّا رواه حذیفةُ بنُ یمانِ‏

إنّی سألت المرتضى لِمَ لم یکن             عقدُ الولاءِ یصیبُ کلّ جنانِ‏

فأجابنی بإجابةٍ طابت لها             نفسی و أطربنی لها استحسانی‏

اللَّهُ فضّلنی و میّزَ شیعتی             من نسل أرجاسِ البعولِ زوانی‏

و روایةٌ أخرى إذا حُشر الورى             یومَ المعادِ رویت عن سلمانِ‏

للناصبین یقالُ یا ابن فلانةٍ             و یقال للشیعیّ یا ابن فلانِ‏

کتموا أبا هذا لخبثِ ولادةٍ             و لطیبِ ذا یُدعى بلا کتمانِ ( «2»)