اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۹ خرداد ۱۴۰۳

اشعار علاء الدین حلی

متن فارسی

علاء الدین حلى، قرن هشتم

آیا آهوان نگذاشت که دیدگان تو بخواب رود در گلزار بابل یا نونهالان زیبا تو را از خواب باز داشتند،
و مهربانیهائیکه برگردانید تو را یا شاخه‌ها تمیزیکه بر پشته‌ها و بلندیهاى آن متمایل شده بود.
و برقهاى ابر بامدادى تو را محزون کرد و باریدن آن یا این درّها در دهانها پهلوى هم چیده شده است،
و چشمان برنده و تیز آهوان مفتون کردند تو را بسحرشان یا موى سفیدى که بر تو است عارى کرد تو را.
(5) اى شب زنده‌دار درازیکه ستاره شب هم کمک میکند او را بر طول و درازى شب،
و اى دورى کننده از خواب شیرین که قلب او از غم و غصّه بر آتش سختى مشتعل است،
آیا بس نشد چشم تو را وقتیکه طلوع کرد ستاره‌گان بخت به نیکبختى تو و خوشبخت شدى،
تسلیم کردى خودت را براى عشق و دلدادگى و همینطور در محبّت رسوائى و پستى همیشگى است،
و برانگیختى چشم خود را بعنوان کنجکاوى و حال آنکه چه بسا که جوان پیش از رسیدن بمورد سرنگون شود،
(10) پس صبح کردى در دام انداختن آهوان و هم چنین آهوان شکار میکنند شکار کننده خود را،
پس بازى میکنند چند زمانى بقلب تو که مشغول میکنند آنرا بجمال خود پس حسودان نزدیک تو میشوند،
تا وقتیکه علاقه بستى بآنها دور میشوى از نزدیک بودن بخدا پس آیا براى تو بعد از کمک راهى هست،
میروند پس دیگر براى بدن تو بعد از رفتن آنها جائى نماند و نه پوستیکه زنده‌گى کنى،
افسوس بجان تو وقتیکه بدنت مبتلى بتب میشود و دلت بسته به متاع و تعلقاتست،
(15) عشق و اندوه مألوف بعیادت تو شده و عیادت کننده‌گان از طول بیمارى تو اعراض کردند،
و گمان کردى که دورى تعقیب میکند سرگرمى را و همینطور سر گرمى با دورى دور میشود،
اى خواب رفته از شب عاشقیکه مژگان او بیدار است وقتیکه تمام دیده‌ها در خواب فرو روند،
خوابیدن عجیب نیست از خفته‌ایکه نداند عشق و محبّت را بلکه نخوابیدن او عجیب است،
کسیکه خالى از علاقه و عشق است میخوابد چشم کسیکه عاشق و دلباخته است بیدار است،
(20) آیا میبینى که بهم رود چشمان عاشقیکه دلش در اسارت معشوقه‌اش بسته شده است،
خورشیدى بر شاخه‌اى طلوع کرده که نزدیک شده از هیبت جمالش ماه‌ها فرود آمده و او را سجده کنند،
کاسته شد از سردى مثل آنکه مروارید آن سرد و آن بآب تازه و سرد خنک شده است،
و مرا مانع شد از بوسیدن آن آتشیکه از ناله‌هاى نفسهاى من شعله‌ور گشته بود،
کیست که مرا نزدیک کند به خورشید تابانیکه در چهره‌اش صبح است که روشن میشود از آن شب تاریک،
(25) قصد میکنم براى او ذلّت را پس با ناز اعراض میکند از عشق و من باو نزدیک میشوم و او دورى میکند،
پرهیز میکند از بیننده خود از ترس دیدن گونه‌اش که بسیار گلگون و زیباست،
اى خال چهره او که همواره در آتشى خیال نمیکردم که پیش از تو در دوزخ کسى جاودانى باشد،
مگر آنکه انکار نمود وصّى را و آنچه که حکایت کرد در فضیلت او در روز (غدیر) محمد (ص)،
وقتیکه برخاست و براى خطبه و آشکارا میگفت در حالیکه دست على در دست او بود بالاى جهازهاى شتران،
(30) و میگفت و فرشتگان اطراف او را گرفته بودند و خداوند آگاه باین بود و شهادت میداد،

من کنت مولاه فهذا حیدر               مولاه من دون الانام و سید

هر کس که من مولاى اویم پس این حیدر مولا و آقاى اوست از میان مردم.

یا رب وال ولیه و اکبت معا             دیه و عاند من لحیدر یعند

پروردگار من دوست بدار دوست او را و هلاک کن دشمنان او را و دشمن باش هر کسى را که با حیدر دشمنى میکند،
(35) قسم بخدا دوست نمیدارد او را مگر مومن نکوکار و او را رها نمیکند مگر زندیق مرتد،
براى یار بوده باشید و از یارى او کناره‌گیرى نکنید و از او صلاح بخواهید ارشاد شوید،
گفتند: شنیدیم آنچه را که گفتى و آنچه را روح الامین آورد براى تو تاکید میکند آنرا،
این (على (ع)) امام ما و ولّى ماست و بوسیله او براه هدایت ارشاد میشویم،
تا آنکه پیامبر از دنیا رفت و هنوز در میان لحدش مدفون نشده بود،
(40) که خیانت کردند پیمانهائى را که با پیامبر بستند و مخالفت کردند آنچه را که بهترین مخلوق «احمد» گفته بود،
و تبدیل کردند بجاى رشد و صلاح گمراهى را بعد از آنکهشناختند صوابرا و در گمراهى رفت و آمد نمودند،
و پسر ابى قحافه رئیس و آقا شد بر ایشان و حال آنکه پیش از این سید و آقا نبود،
اى واى بر مردانى از امت فریفته شده‌ایکه آقائى کند بر سادات و بزرگان آنان بنده‌گان و برده‌گان آنها،
بیگانه و بعید بآن مقرب و نزدیک گردید و مقرّب نزدیک از آن رانده و دور شد،
(45) براى چه او را مقدم نداشت بامداد سوره برائت وقتیکه او را برگردانید و او شدیدا غمگین و خشمناک بود،
و میگفت در حال عذرخواهى (اقیلونى) مرا واگذارید و در رسیدن بخلافت از دیر زمانى کوشش میکرد،
آیا میشود که از خلافت کناره‌گیرى کند و حال آنکه در دیگرى وصیت کند و تاکید نماید، سپس پیروى کرد …
پس از دنیا رفت در حال خشونت و تندى که درشتى کلام او ولّى را خوار و مفسد را عزیز میکرد،
و اشاره بشوراء (شش نفرى) کرد (عمر) و عثمان را مقدم و نزدیک داشت پس چه اندازه بد است خیانتکار حسود،
پس مال خدا را تماما در میان خویشان خود عمدا قسمت و پخش نمود،
(50) و ابو ذر را تبعید و فاسقى چون (حکم بن ابى العاص عموى خود را) نزدیک کرد در حالیکه پیامبر او را آواره و تبعید کرده بود،
چند زمانى بازى کردند با خلافت و هر کدامشان در حکمشان سرگردان و مردّد بودند،
و اگر پیروى کرده بودند بامام و ولّى امرشان خوشبخت شده بودند باو و او است ولّى سفارشى خدا و پیامبر،
ولى بدبخت شدند همیشه براى مخالفت او و رستگار نشدند و حال آنکه او وصّى سعادتمند بود،
همتاى پیامبر و جان او و امین او ولّى مهربان و دوست او بود،
(55) نام آن دو بر عرش عظیم خدا نوشته بود در حالیکه در ایام پیشین آدمى وجود نداشت،
دو نور پاک و منزه بودند که جمع بلندى آنها از شیبه الحمد (عبد المطلب) بن هاشم اصیل بود،
کسیکه هرگز روى خود را بسوى بت و لات و عزائى که از قدیم سجده میشدند بلند نکرده است،
و اگر شمشیر او نبود دین اسلام از جهت شرافت بلند نمیشد و شرک و بت‏پرستى از میان نمیرفت،
از او سئوال کن جنگ بدر را وقتیکه با شیبه برخورد کرد که بر او صداى زنان نوحه‌گر بسیارى بلند شد،
(60) ولید بن عتبه بشمشیر او بخاک هلاک مکان کرد که بر او لباسهاى آغشته بخون بود،
و در روز (احد) در حالیکه نیزه‌هاى کشیده شده بود و سر نیزه‌ها در گلوها فرو رفته و بیرون میآمد،
قاتل طلحة ابن طلحه کیست وقتیکه در جنگ احد چون شیر آمد و براى جنگ فریاد کرده و کف بدهن آورده بود،
و پرچم‏داران را هلاک کرد که صبح کردند و مثل بآنها زده و قصه آنها را بازگو میکردند،
این یک را کشیده و آن دیگریرا سرش بر نیزه بلند نموده و آن یک را بند اسارت بر او گذارد،
(65) و در روز (خیبر) هنگامیکه به پرچم (احمد ص) ابو بکر پشت کرد و مردم همه حاضر بودند،
و دوّمى پرچم را گرفت و رفت ولى برگشت در حالیکه پرچم را میکشید از خوارى و خود را ملامت و توبیخ میکرد،
تا آنکه هر دو برگشتند نمایان شد غضب و خشم پیامبر و شایسته بود بر او که باین جهت غضب کند،
و در بامداد بعد فرمود در حالیکه اطرافیان همه شنیدند و سخن از او کامیاب و موید بود،
که من هر آینه میدهم پرچم را بمردى وفادار شجاعیکه بگرفتن جانها معتاد است،

رجل یحّب الله ثم رسوله               و یحبّه الله العلى و احمد

مردیکه دوست دارد خدا و سپس پیامبر او را و دوست دارد او را خداى بزرگ و پیامبر پسندیده او،
تا آنکه تاریکى شب همه را فرا گرفت و بشتاب گذشت و صبح آن نمایان شد،

قال: ائت یا سلمان لى باخى فقا                  له الطهر سلمان: على ارمد

فرمود: اى سلمان بیاور برادر مرا پس سلمان پاک گفت علىمبتلا بدرد چشم شده است.
و رفت و برگشت و دست على را میکشید بدانکه بلندست شرافت کشیده شده و عزّت کشانیده،
پس بهبودى یافت درد چشمش بیک آب دهان پیامبر و پوشانید او را زره‌گشادى که رشته‌هاى فولادین بهم پیوسته داشت،
(75) پس با دستى آن پرچم را گرفت و با دست دیگرش زره آهنین را پوشید،
و رفت با آن پرچم به پیش و پیروزانه برگشت در حالیکه بشارت دهنده بیارى و موید بود،
و فرو آورد شمشیرش را بر فرق سر مرحب و او را کشت و او کافر سرکشى بود،
و نزدیک بقلعه محکم شد و درب آن بسته و خطر مرگ در کمین او بود،
پس آن در را کنده و پرتاب کرد و حسان بن ثابت در مجالس آنرا انشاد و با شعر خود بازگو میکرد،
(80) بدرستیکه مردیکه برداشت درب بزرگ خیبر را روز یهود هر آینه شرافت و مقام او جاودانیست،
برداشت درب بزرگ را و تکان داد درب قلعه قموص را مسلمین و اهل خیبر تمامى حاضر بودند،
و از غزوه (حنین) سئوال کن وقتیکه جرول (پرچمدار هوا زن در روز حنین) با شمشیر کشیده بمیدان دوید و انتظار فرصت داشت،
تا آنجا که امکان داشت او را در لشکر عظیمى محاصره کرد
مسلمین را که حکایت از دریاى مواجّى مینمود،
و ایمن (بن ام ایمن) کشته بر زمین افتاد و شتاب کردند گمراهان و لشکر کفر بقصد کشتن پیامبر،
(85) و تمام یاران او از اطراف او پراکنده شده از ترس که گویا شتر مرغان گریزانند،
این یکى بیک نشیبى گریخته و آن دیگرى از ترس مرگ بیک تل و بلندى بالا میرفت،
آیا نه پرسیدى بامدادیکه تمامشان فرار کردند از ترس هلاکت اگر بودى چه کسى ارشاد کرد و برگردانید آنان را،
چه کسى بود کشنده جرول (ابن ابى جرول) و خوار کننده لشکر هوازن جز ولّى راهنما (على بن ابیطالب) علیه السلام،
همه آنها پیامبر را تنها گذاردند و در رفتند مگر ابو الحسن على علیه السلام که حاضر بود و پیامبر را تنها نگذارد،
(90) و خوابیدن او بالاى فراش (رسول خدا) براى جهاد کردن که رختخواب بهترین پیامبران بود،
و غیر او (ابو بکر) غمگین میشود در میان غار از ترس مرگ و جانش بالا میرود،
و آنرا منقبتى براى او حساب میکنند در حالیکه آن یکى از گناهان بزرگ است پیش کسیکه کنجکاوى کند،
و حرکت کردن آنحضرت بالاى ابر براى سخن گفتن با اصحاب کهف و رقیم فضیلتیست که انکار نمیشود،
و براى او خورشید برگشت و پیامبر سر بر زانوى او گذارده و به خواب وحى فرو رفته بود،
(95) و براى او مرتبه دوّم خورشید برگشت در سرزمین بابل (حلّه کنونى) و در این موضوع حدیث مسند صحیحى وارد شده است،
و اوست ولیعهد و جانشین محمّد آیا دیدى کسى را غیر از او که پیامبر او را ولیعهد خود کرده باشد،
وقتیکه فرمود تو وارث من و خلیفه منى و تو غسل دهنده من و گذارنده منى از مردم در میان قبرم،
آیا دیده‌اى در میان تمام جهانیان بشریرا جز او که در خانه خدا بدنیا آمده باشد،
در شبیکه جبرئیل آورد او را با گروه قدسیان که در اطراف او عبادت میکردند،
(100) پس از جهت بزرگى (على (ع)) موسوم شد چنانچه مسجد الحرام از جهت شرافت برترى یافت بسبب ولادت او پیش مساجد دیگر،
آیا جز او جوانمردى در حال رکوع تصدق داده وقتیکه بینواى مستمندى پیش او آمد،
اوست ایثار کننده و تصدق دهنده و احسان کننده و تمسک جوینده و عبادت کننده پارسا،
اوست سپاسگذار و اوست پیشقدم و اوست گریه کننده دلشکسته و اوست خشوع کننده شب زنده‌دار،
اوست شکیباى متوکل و اوست توسل جوینده بحقّ و لابه کننده و پیچنده بخود و پرستنده خدا،
(105) مردیکه بزرگان سرگردان او میشوند از جهت فضائل و
آقاست وقتیکه سیادت باو نسبت داده میشود،
اگر بر بلندى مقام او حسد ورزیدند پس جز این نیست که اشرف خلق خدا هم مورد حسد قرار گرفت،
و پیروى کردند پسران ایشان فرزندان او را که هر یک بهر یک قصد ایذاء و آزار نمودند،
حسد باو ورزیدند زیرا که مقام و فضیلتى نبود مگر بآنچه که او پیش آنها یکتا و بیهمتا بود،
سوگند یاد میکنم بخدا و پیامبر و خاندان او سوگندیکه دوست بآن رستگار و خوشبخت شود،
(110) اگر اوّلی‌ها عهد و پیمان پیامبر را بعد از او نشکسته بودند و بر جانشین و وصّى او سرکشى نمیکردند،
نمیتوانستند خاندان (کثیف) امیه روز عاشوراء دستى بر فرزند فاطمه علیها السلام دراز کنند،
پدرم فداى آنکشته مظلوم و کسیکه براى او آتش دلم هرگز حرارتش سرد نشود،
پدرم قربان آن غریب آواره که هتک حرمتش شده و از کنج خانه‌اش دور و تنها مانده بود،
پدرم فداى آنکه نزدیک شده براى زیادى مصیبتهایش کوههاى بزرگ از حسرت ریز ریز شود،
(115) نوشتند باو فریفته‌گان بنى امیه از نادانى و نبود در میان ایشان بزرگواریکه ستوده شود،
بنامه‌ها و کتابهائیکه مانند چهره‌هایشان سیاه بود و قاصدهاى آنها با آن نامه‌ها رفت و آمد میکرد،
تا آنکه باعتماد پیمانها و نامه‌هاى آنان متوجه کوفه شد و جاسوسان آنها براى انتظار او در کمین بود،
گردیدند کسانیکه آنها را دوست حساب میشدند یکپارچه براى دشمنانشان لشکر بزرگى که بر علیه او متشکل و بسیج شده بودند،
و شتاب و عجله کردند براى جنگ او و لشگرى جلو فرستاده و گروه دیگرى از پى آنان جمع میشدند،
(120) تا آنکه دو گروه از ایشان در درّه‌اى با هم برخورد نمود و پیوست بایشان در آنمکان سربازانى بسیار،
یافتند او را غیر متکى بغیر خدا و نه رونده زیر بار مذلّت و خوارى و نه آنکه در قصدش مردّد باشد،
عازم بود بر قصدش که میبرید به تیزى عزمش حدود و لبه شمشیر را وقتیکه برهنه میشد،
مسرور و خرسند بجنگ بود چون میدانست که جاى او فردوس برین و بهشت است وقتیکه کشته شود،
در میان گروهى علوى از اولاد هاشم که اصیل بود نژادشان و پاک بود زادگاهشان،
(125) و بزرگان انصار شیران شرزه‌اى بودند که هراس و بیم روزهاى جنگ را دیده بودند،
شتاب میکردند بسوى کارزار و میدان جنگ و پیران کهن سال بر جوانان و نونهالان پیشى میگرفتند،
پس مثل اینکه این دلها برگشته و یک قطعه آهن ضخیم شده که بر آنها شمشیر پهن میخورد،
و خیال میشد که در پیشروى آنان قدمهایشان اسطوانه ایستکهبر سنگ سخت خورده و جرقه میزد،
فدا کردند جانهاى خود را در جلوى امامشان و بخشیدن جان عزیز بهترین بخششهاست،
نصحوا غنوا غرسوا جنوا شادوا بنوا قربوا دانوا سکنوا النعیم فخلدوا،
(130) اندرز دادند در حال رجزخوانى و توانگرى و کشتند بستان و نهال‏هاى تازه‌اى و بنا کردند خانه‌اى و نزدیک شدند جواریرا و ساکن شدند بهشت و پر نعمت را پس مخلّدر و جاودانى شدند،
تا آنجا که جانهاى آنها را بغارت برد سوسماران در پیش آقاى ایشان و خوشبخت اندک و کم بود،
دور او را که تنها بود گرفتند و جدا کرد دست او را شمشیر تیزیکه از آهن هندى ساخته شده بود،
شمشیر برنده‌اى بدون غلافیکه سرهاى دشمنان را در روز جنگ میبرید و تیزى آن غلاف کند نمیشد،
حمله کردند بر او سخت دلانیکه مانع بودند کسى را که عزم قاطعى داشت و زره فولادین بر تن نموده بود،
(135) کسى را که سریع بود در جواب دادن وقتیکه او میخواندند حمله کننده بود و شیرها در طلب شکار حمله کننده‌اند،
پس میترسیدند از تیزى عجیب شمشیر او ضربتى را که بریده میشد بآن کله‌هاى یهود صفّتان،
اى دلیکه در روز عاشورا چون پاره‌هاى آهن سرشته شده یا تو سنگ سختى هستى،
پس مثل اینکه او و مرکبش و نیزه‌اش و شمشیرش چون شب تار و تاریک بود،
آسمانى که ماهى بآن پشت سر آن ستاره دنباله‌دارى بود و در پیش روى آن در تاریکى شب ستاره‌اى درخشنده‌اى،
(140) در تنگناى میدان جنگ کناره گرفت از پیش روى او به زمین خالى و بى آب و علفى رفت،
پس گویا که در آن محل جارى شدن خون آن بود دریائیکه بادها آنرا مواج نموده و کف میکرد،
پس مثل آنکه زره و زین اسبها کشتیهائى هستند که سیر میکند بآن طورى و کاهى هم از رفتن کند میشود،
تا آنکه فرو نشاند بسبب شمشیر جوشش سنیه او را و از آب صاف گوارائیکه سرد نیست،
افسوس من براى او که از دنیا میرفت و در پیش او آب فرات بر او حرام شده و او را منع میکردند،
(145) نظرى بگوشه چشمش بفرات نموده و نزدیک و رود بآن آتشى بود که بسبب سر نیزه‌ها افروخته میشد،
و هر آینه بتحقیق که او را فرا گرفتند پس بعضى با شمشیر میزدند و برخى با تیر و بعضى هم با نیزه قصد او میکردند،
تا آنکه افتاد مثل کوهى بر روى زمین بدون سرزنشى از کسى که از غصه جان میداد و جهاد میکرد،
افسوس من بر او که آغشته بخونش بر روى خاک گرم کربلا افتاده بود و سر روى زمین گذارده بود،
اسبها با سمهایشان سینه‌ئى را پامال کردند که مدتها براىدرس گفتن و علوم رفت و آمد با او میشد،
(150) افکند بر او بادها از خاک نرم پوششى پس او را پوشانید در حالیکه او برهنه از لباس بود،
رنگین نمود چهره‌اش را خون او پس خیال شد از محبّت باو که روز جنگ چهره‌اش گلگونست،
افسوس من بر جوانانى که خاموش بر خاک افتاده و خونشان بالاى خاک جارى گشته است.
پس مثل اینکه جریان خون بر گونه‌هایشان عقیق سپس بعضى از آن زبرجد است،
افسوس من بر زنان و بانوان او که سر برهنه بیرون دویدند و رخسارشان از اشگشان مجروح شده بود،
(155) آن یکى سر برهنه بود از پوشیه و این را از سرش بخوارى کشیده و میکشیدند عباء او را،
و بمرکب او فریاد زده و میگفتند هر آینه سقوط کرده از بالاى تو بخشنده‌ترین بخشنده‌گان،
اى روز عاشوراء بس است تو را که تو روز نامبارک بلکه روز زشت و پر محنتى هستى
در روز تو حسین کشته روى ریگ مکان گرفت وقتیکه یاورش نایاب و سعادتمند کم شده بود،
وقتیکه توبه کننده‌گان سپاسگذاران خداپرستان شب زنده‌داران رکوع کننده‌گان سجده کننده‌گان نبودند،
(160) نمایان شد سرهاى مقدس آنان در پیش روى و برابر چشم زنانشان که بر نیزه‌ها سنگینى کرده و آنها را خم مینمود،
و سید سجّاد (على بن الحسین (ع)) را با خوارى در غلها و زنجیرها حمل نموده پاهایش را بزنجیر بسته بودند،
نه دلسوزى داشت که مصیبت خود را باو شکایت کند در شهر غربت و نه دوستى که از او دیدن کند،
او را و سر شریف پدرش را هدیه و پیشکش میبردند براى مرد پست گنهکار کافر سرکشى (چون یزید)،
خیرى نبود در مردان نادان قومیکه غلامشان پادشاه فرمانروا و آزادشان در قید بندگى و اسارت بود،
(165) اى دیده اگر اشکت تمام شود پس خون ببار و خیال نمیکنم که اشکت تمام شود،
افسوس و اندوه بر خاندان رسالت و کسانیکه پایه و زیر بناء هدایت شرفش بایشان و بسبب آنان ساخته و محکم بود،
که بعضى از ایشان را کشته و پناه ندادند و برخى را هم مسموم و دیگرى هم از منزل و شهرش آواره و در بدر نمودند،
تنک شد شهرهاى خدا بر ایشان و حال آنکه زمین خدا وسیع و نبود بر ایشان زمینیکه نشیمن کنند،
ایشانرا بهر جاى بى آب و مونسى تبعید و شهید مینمودند (و براى همین) بهر زمین مشهد و زیارتگاهیست،
(170) بنا کردند مشاعر (مشعر الحرام و منى و عرفات) و حطیم را و ایشان حجتهائى هستند که بسبب مخالفت ایشان مردم بدبخت و با طاعتشان خوشبخت میشوند،
سوگند خوردم که اندوهم هرگز براى شما تمام نشده و آتش درونیم خاموش نشود،
قسم بجان شما که در دیده‌گانم غیر از اشگم بر شما میله غم و اندوه جارى میسازم،
زمان فانى میشود و روزهایش سپرى میشود و بر شما غمگین دلتنگ ناله بلند میکند،
پس بر جسم او حلّه‌هاى بیمارى پوشش و بر چشم او حرارت و سوزش اشگ روان مرگز و معدنیست،
(175) و اگر من از دیده‌ام استمداد و کمک ریزش خون کنم و از چشم خون کمک شود کم است،
و ادا نکرده باشم حق شما را بر خودم و چگونه میتواند بنده و غلام ادا کند حق مالکین خود را،
اى برگزیده‌گان خداى توانا اى سپرده شده‌گان اسرار و رازهاى آفرینش اى کسانیکه هدفم سایه لطف شماست،
پیمان بستم با شما در عالم (ذر) از جهت شناخت و وفا کردم بآنچه که بآن پیمان بسته و سوگند خورده بودم،
و شما هم وعده فرمودید مرا در معاد و فرداى قیامت بر صراط شفاعت کنید صحیح است وعده شما،
(180) پس مرا در وقت حساب دیدن کنید و دریابید که من اعتمادم بشماست و بآبروى شما قصد میکنم،
چه اندازه مدح و ثناء من درباره شما در ضمن آن حکمتهائیست که همراهان بآن رستگار شده و یارى میشوند،
و دختران اندیشه‌ها برترى میجویند صفات دوشیزه‌گان را که براى آن شاعر ارزشمند یا بى ارج میشود،
براى جوهر طلاى خالص مانندى نیست بلکه آن درّ ناسفتهاست نه طلاى مغشوش،
این را داشته باش و بدان که اگر همه مردم مناقب و فضائل شما را بازگو کرده و بشمارند،
ادراک نکنند مگر اندکى را و شما در بالاترین بلندی‌ها هستید از آنچه گفته‌اند و زیادتر از آنید که بگویند،
درود خدا بر شما مادامیکه بلبلان در بامداد بر برگ شاخه‌ها چهچه زده و خوش‏خوانى کنند،

و براى وى قصیده‌ ای ست که به آن مدح میکند مولاى ما امیر المومنین علیه السلام را و در آن از بدیع و شگفتیهائی که در خور تحسین و آفرین است جناس و تشابه در لفظ است نه در معنى در قافیه‌ها در 56 بیت گوید:

یا روح قدس من الله البدى بدا                   و روح انس على العرش العلى بدا

اى روح پاکی که از خداى آغاز کننده ظاهر شدى و روح انسی که بر عرش بلند نمایان گشتى،

یا عله الخلق یا من لا یقارن                   خیر المرسلین سواه مشبه ابدا

اى علت آفرینش اى کسی که جز او مانندى نزدیک بهترین پیامبران هرگز نخواهد بود،

یا سر موسى کلیم الله حین راى                  نارا فآنس منها لظلام هدی‌

اى راز موسى کلیم هنگامیکه آتشى دید پس دریافت از آن بر تاریکى رهنمائى را.

یا وسیله ابراهیم حین خبت نار                       ابن کنعان بردا و الضرام هدی‌

اى وسیله ابراهیم خلیل وقتیکه آتش (نمرود) پسر کنعان سرد و افروختگى رهنما شد،

انت الذى قسما لو لا علاک لما                       کلّت لدى النحر عن نحر الذبیح مدى.

تو آنچنانی که سوگند میخورم اگر مقام و رتبه تو نبود هر آینه موقع قربانى کردن از قربانى اسمعیل ذبیح چاقو کند نمیشد.

و لا غذا شمل یعقوب النبى مع                          الصدیق مشتملا من بعد طول مدى.

و جمع یعقوب پیامبر با یوسف صدیق بعد از مدت طولانى جمع نمیشد.

الیه بک لو لا انت ما کشفت مسّره                      الا من عن قلب النبى صدی‌

قسم قسم بتو اگر نبودى تو بر طرف نکرده بود خوشحالى ایمنى زنک اندوه را از قلب پیامبر،

و لا غدت عرصات الکفر موحشة                    یبکى علیهن من بعد الانیس صدی‌

و میدانهاى کفر وحشتناک صبح نکرده بود که بر ویرانه‌هاى آن از بعد آبادى بوم گریه کند.

یا من به کمل الدین الحنیف                        و للا سلام من بعد و هن میله عضدا

اى کسیکه دین پاک بولایت او تکمیل و براى اسلام از بعد ازسستى رکن و پایه‌اش نیروئى بودى.

و صاحب النص فى خم و قد                        رفع النبى على رغم العدا عضدا.

و صاحب بیان صریح در غدیر خم در حالیکه پیامبر بلند کرده بود بر کورى چشم دشمنان بازوى او را.

انت الذى اختارک الهادى البشیر               اخا و ما سواک ارتضى من بینهم احدا.

توئى آن کسی که پیامبر رهنما و بشیر برگزید تو را به برادرى و غیر از تو کسى را از میان ایشان نه پسندید.

انت الذى عجبت منه الملائک                   فى بدر و من بعدها اذ شاهد و احدا

توئى آنکسیکه فرشتگان از او در بدر تعجب نموده و بعد از آن در احد وقتیکه مشاهده کردند شجاعت و ایثار او را.

و حق نصرک للاسلام تکلوه                  حیاطه بعد خطب فادح وردی‌

و شایسته یارى تو بر اسلام اینست که آنرا تو حمایت و نگهبانى کنى بعد از مصیبت سنگین رحلت پیامبر و خانه‌نشینى.

ما فصّل المجد جلبابا لذى شرف                   الّا و کان لمعناک البهیح ردا

مشخّص نمیکند مجد و بزرگوارى را جامه گشادى براى صاحب شرف مگر اینکه براى حقیقت دلپذیر تو عبائى است.

یا کاشف الکرب عن وجه النّبى                 لدى بدر و قد کثرت اعداوه عددا

اى بر طرف کننده غم و غصه از چهره و رخسار پیامبر در روز بدر در حالی که دشمنان او از جهت عدد بسیار بودند.

استشعروا الذّل خوفا من لقاک                 و قد تکاثروا عددا و استصحبوا عددا

ادراک و احساس خوارى کردند از ترس دیدن تو و حال آنکه بسیار بودند از جهت عدد و با خود سلاح‏ها و کمکها آورده بودند.

و یوم عمر و بن ودّ العامرى                     و قد سارت الیک سرایا جیشه مددا

و روز عمرو پسر ودّ عامرى که آمده بسوى تو سربازان لشگرش از جهت کمک‏رسانى بآنان.

اضحکت ثغر الهدى بشرابه و                   بکت عین الضلال له بعد الدماء مددا

خندانیدى دهان و دندان هدایت را از جهت بشارت به هلاک او و گریست دیده گمراهان براى او بعد از خون مدتّها.

و فى هوازن لما نارها استعرت                   من عزم عزمک یوما حرّها بردا

و در جنگ (حنین) با هوازن وقتیکه آتش آن خاموش شد از قاطعیت قصد تو در آنروز حرارت آن سرد شد.

اجرى حسامک صوبا من دمائهم                  هدرا و امطرتهم من اسهم بردا

روان ساخت شمشیر تو از خون ایشان نهر و جوئى را و بارید بر ایشان از تیرها تگرگى.

اقدمت و انهزم الباقون حین راو                   على النبّى محیطا جحغلا لبدا

پیشروى کردى تو و دیگران فرار کردند وقتی که دیدند لشگر بزرگ دور تا دور پیامبر را گرفته‌اند.

لولا حسامک ما ولّوا و لا اطرحسوا                   من الغنائم مالا و افرا لبدا

اگر شمشیر تیز تو نبود آنها روى کار نمیآمدند و از غنائم جنگى مال فراوان بسیارى اندوخته نمیکردند.
تا آخر قصیده

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 503

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 503

71- علاء الدین الحلّی

         أ جآذرٌ منعتْ عیونَکَ ترقدُ             بعراصِ بابلَ أم حِسانٌ خُرّدُ

             و معاطفٌ عطفتْ فؤادَکَ أم غصو             نُ نقىً على هضباتِها تتأوّدُ

             و بروقُ غادیةٍ شجاکَ ومیضُها             أم تلک درٌّ فی الثغورِ تنضّدُ

             و عیونُ غزلانِ الصریمِ بسحرِها             فتنتْکَ أم بیضٌ علیک تُجرَّدُ

             یا ساهرَ اللیلِ الطویلِ یمدُّهُ             عوناً على طولِ السهادِ الفرقدُ

             و مُهاجراً طیبَ الرقادِ و قلبُه             أسفاً على جمرِ الغضا یتوقّدُ

             ألا کففتَ الطرفَ إذ سفرت بدو             ر السعد بالسعدى علیک و تسعدُ

             أسلمتَ نفسَکَ للهوى متعرِّضاً             و کذا الهوى فیه الهوانُ السرمدُ

             و بعثتَ طرفَکَ رائداً و لربّما             صَرعَ الفتى دون الورود الموردُ

             فغدوتَ فی شرکِ الظباءِ مقیّداً             و کذا الظباءُ یصدن من یتصیّدُ

             فلعبن أحیاناً بلبِّکَ لاهیاً             بجمالهنّ فکادَ منک الحسّدُ

             حتى إذا علقت بهنّ بعدتَ من             کثبٍ فهل لک بعد نجد منجدُ

             رحلوا فما أبقَوا لجسمِکَ بعدَهمْ             رمقاً و لا جَلَداً به تتجلّدُ

             واها لنفسِکَ حیث جسمُک بالحمى             یبلى و قلبُکَ بالرکائب منجدُ

             ألِفَتْ عیادتَکَ الصبابةُ و الأسى             و جفاکَ من طول السقامِ العُوَّدُ

             و تظنُّ أنّ البعدَ یُعقِبُ سلوةً             و کذا السلوُّ مع التباعدِ یبعدُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 504

         یا نائماً عن لیلِ صبٍّ «1» جفنه             أَرِقٌ إذا غفت العیون الهجّدُ

             لیس المنامُ لراقدٍ جهل الهوى             عجباً بلى عجبٌ لمن لا یرقدُ

             نام الخلیُّ من الغرامِ و طرفُ من             أَلِفَ الصبابةَ و الهیامَ مُسهَّدُ

             أ ترى تقرُّ عیونُ صبٍّ قلبُهُ             فی أسرِ مائسةِ القوامِ مقیّدُ

             شمسٌ على غصنٍ یکاد مهابةً             لجمالِها تعنو البدورُ و تسجدُ

             تفترّ عن شنبٍ کأنّ جمانَه             بردٌ به عذبُ الزلالِ مبرَّدُ

             و یصدُّنی عن لثمِه نارٌ غدتْ             زفراتُ أنفاسی بها تتصعّدُ

             من لی بقربِ غزالةٍ فی وجهِها             صبحٌ تجلّى عنه لیلٌ أسودُ

             أعنو لها ذلّا فتعرض فی الهوى             دَلّا و أمنحها الدنوّ و تبعدُ

             تحمی بناظرها مخافة ناظرٍ             خدّا لها حسن الصقال مورَّدُ

             یا خالَ وجنتِها المخلّدَ فی لظى             ما خلتُ قبلک فی الجحیمِ یخلّدُ

             إلّا الذی جحد الوصیَّ و ما حکى             فی فضلِهِ یومَ الغدیرِ محمدُ

             إذ قام یصدعُ خاطباً و یمینُه             بیمینِه فوق الحدائجِ تعقدُ

             و یقول و الأملاکُ مُحدِقةٌ به             و اللَّه مطّلعٌ بذلک یشهدُ

             من کنتُ مولاه فهذا حیدرٌ             مولاه من دون الأنامِ و سیّدُ

             یا ربّ والِ ولیَّه و اکبت مُعا             دیه و عاند من لحیدر یعندُ

             و اللَّه ما یهواه إلّا مؤمنٌ             برٌّ و لا یقلوه إلّا ملحدُ

             کونوا له عوناً و لا تتخاذلوا             عن نصره و استرشدوه ترشدوا

             قالوا سمعنا ما تقول و ما أتى             الروحُ الأمین به علیکَ یؤکّدُ

             هذا علیُّ إمامُنا و ولیُّنا             و به إلى نهجِ الهدى نسترشدُ

             حتى إذا قُبِضَ النبیُّ و لم یکن             من بعده فی وسط لحدٍ یلحدُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 505

         خانوا مواثیقَ النبیِّ و خالفوا             ما قاله خیرُ البریةِ أحمدُ

             و استبدلوا بالرشدِ غیّا بعد ما             عرفوا الصوابَ و فی الضلالِ تردّدوا

             و غدا سلیلُ أبی قحافةَ سیّداً             لهمُ و لم یکُ قبلَ ذلک سیّدُ «1»

             یا للرجالِ لأُمّةٍ مفتونةٍ             سادتْ على السادات فیها الأعبدُ

             أضحى بها الأقصى البعیدُ مقرّباً             و الأقربُ الأدنى یذاد و یبعدُ

             هلّا تقدّمه غداة براءة             إذ ردّ و هو بفرط غیظ مکمدُ

             و یقول معتذراً أقیلونی و فی             إدراکها قد کان قِدماً یجهدُ

             أ یکون منها المستقیل و قد غدا             فی آخرٍ یوصی بها و یؤکّدُ

 

ثمّ اقتفى:

          فقضى بها خشناءَ یغلظُ کلمُها             ذلَّ الولیُّ بها و عزَّ المفسدُ

             و أشار بالشورى فقرَّب نعثلًا             منها فبئس الخائن…. .. «2»

             فغدا لمالِ اللَّهِ فی قربائِهِ             عمداً یفرِّق جمعه و یبدِّدُ

             و نفى أبا ذرّ و قرّبَ فاسقاً «3»             کان النبیُّ له یصدُّ و یطردُ

             لعبوا بها حیناً و کلٌّ منهمُ             متحیّرٌ فی حکمِها متردِّدُ

             و لو اقتدوا بإمامِهم و ولیّهمْ             سعدوا به و هو الولیُّ الأوکدُ

             لکن شقَوا بخلافِهِ أبداً و ما             سعدوا به و هو الوصیُّ الأسعدُ

             صنوُ النبیِّ و نفسُه و أمینُه             و ولیُّه المتعطّفُ المتودّدُ

             کُتِبا على العرشِ المجیدِ و لم یکنْ             فی سالفِ الأیّامِ آدمُ یوجدُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 506

         نورانِ قدسیّانِ ضمَّ علاهما             من شیبةِ الحمدِ ابن هاشم محتدُ

             من لم یُقم وجهاً إلى صنمٍ و لا             للّات و العزّى قدیماً یسجدُ

             و الدینُ و الإشراکُ لو لا سیفُه             ما قام ذا شرفاً و هذا یقعدُ

             سَلْ عنه بدراً حین وافى شیبةً             شلواً علیهِ النائحاتُ تعدّدُ

             و ثوى الولیدُ بسیفِه متعفّراً             و علیه ثوبٌ بالدماءِ مجسّدُ

             و بیوم أُحدٍ و الرماحُ شوارعٌ             و البیضُ تصدر فی النحورِ و توردُ

             من کان قاتلَ طلحةَ لمّا أتى             کاللیثِ یرعدُ للقتالِ و یزبدُ

             و أبادَ أصحابَ اللواءِ و أصبحوا             مثلًا بهم یروى الحدیثُ و یُسندُ

             هذا یُجرُّ و ذاک یُرفعُ رأسُه             فی رأسِ منتصبٍ و ذاک مقیّدُ

             و بیومِ خیبرَ إذ برایةِ أحمدٍ             ولّى عتیقٌ و البریّةُ تشهدُ

             و مضى بها الثانی فآب یجرُّها             ذلّا یوبّخ نفسَه و یفنّدُ

             حتى إذا رجعا تمیّز أحمدٌ             حرداً و حقّ له بذلک یحردُ

             و غدا یحدِّثُ مُسمعاً من حولَهُ             و القولُ منه موفَّقٌ و مؤیَّدُ

             إنّی لأعطی رایتی رجلًا و فى             بطلٌ بمختلسِ النفوسِ معوّدُ

             رجلٌ یحبُّ اللَّه ثمّ رسولَهُ             و یحبّه اللَّهُ العلیُّ و أحمدُ

             حتى إذا جنحَ الظلامُ مضى على             عجلٍ و أسفرَ عن صبیحته غدُ

             قال ائت یا سلمانُ لی بأخی فقال             لَ الطهرُ سلمانٌ علیٌّ أرمدُ

             و مضى و عاد به یُقادُ ألا لقد             شرُفَ المقودُ عُلًا و عزَّ القَیِّدُ

             فجلا قذاهُ بتفلةٍ و کساه سا             بغةً بها الزردُ الحدید منضَّدُ «1»

             فیدٌ تناولُه اللواءَ و کفُّهُ             الأُخرى تُزرِّد درعَه و تُبنِّدُ

             و مضى بها قدماً و آبَ مظفَّراً             مستبشراً بالنصرِ و هو مؤیَّدُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 507

         و هوى بحدِّ السیفِ هامةَ مرحبٍ             فبراه و هو الکافرُ المتمرِّدُ

             و دنا من الحصنِ الحصینِ و بابُهُ             مستغلقٌ حذرَ المنیّةِ موصدُ

             فدحاه مقتلعاً له فغدا له             حسّان ثابت فی المحافلِ ینشدُ «1»

             إنَّ امرأً حملَ الرتاجَ «2» بخیبرٍ             یومَ الیهودِ لقدره لمؤیّدُ

             حمل الرتاجَ و ماجَ باب قموصِها             و المسلمون و أهلُ خیبرَ تشهدُ

             و اسأل حنیناً حین بادرَ جرولٌ «3»             شاکی السلاحِ لفرصةٍ یترصَّدُ

             حتى إذا ما أمکنته غشاهمُ             فی فیلقٍ یحکیه بحرٌ مزبدُ

             و ثوى قتیلًا أیمنٌ «4» و تبادرت             عُصَبُ الضلال لحتفِ أحمدَ تقصدُ

             و تفرّقت أنصارُه من حولِهِ             جزعاً کأنّهمُ النعامُ الشرّدُ

             ها ذاک منحدرٌ إلى وَهدٍ و ذا             حذرَ المنیّةِ فوقَ تلعٍ یصعدُ

             هلّا سألتَ غداة ولّى جمعُهمْ             خوفَ الردى إن کنتَ من یسترشدُ

             من کان قاتلَ جرولٍ و مذلَّ جی             شِ هوازنَ إلّا الولیّ المرشدُ

             کلٌّ له فقدَ النبیُّ سوى أبی             حسنٍ علیٍّ حاضرٌ لا یفقدُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 508

         و مبیتُهُ فوقَ الفراشِ مجاهداً             بمهادِ خیرِ المرسلین یُمهّدُ

             و سواه محزونٌ خلال الغارِ من             حذر المنیّةِ نفسُهُ تتصعّدُ

             و تعدُّ منقبةً لدیه و إنّها             إحدى الکبائرِ عند من یتفقّدُ

             و مسیرُهُ فوق البساطِ مخاطباً             أهلَ الرقیمِ فضیلةٌ لا تُجحدُ

             و علیه قد رُدّت «1» ذُکاءُ و أحمدٌ             من فوقِ رکبتهِ الیمین موسَّدُ

             و علیه ثانیةً بساحةِ بابلٍ             رجعت کذا ورد الحدیث المسندُ

             و ولیُّ عهد محمدٍ أ فهل ترى             أحداً إلیه سواه أحمد یعهدُ

             إذ قال إنّک وارثی و خلیفتی             و مغسِّلٌ لی دونهم و مُلَحّدُ

             أم هل ترى «2» فی العالمین بأسرِهمْ             بشراً سواه ببیت مکّةَ یولدُ

             فی لیلةٍ جبریلُ جاء بها مع ال            – ملأ المقدَّس حوله یتعبّدُ

             فلقد سما مجداً علیُّ کما علا             شرفاً به دون البقاعِ المسجدُ

             أم هل سواه فتىً تصدَّق «3» راکعاً             لمّا أتاه السائل المسترفدُ

             المؤثر المتصدِّق المتفضّلُ ال            – متمسّکُ المتنسّکُ المتزهّدُ

             الشاکرُ المتطوّعُ المتضرّعُ ال            – متخضّعُ المتخشّعُ المتهجّدُ

             الصابرُ المتوکّلُ المتوسِّلُ ال            – متذلِّلُ المتململُ المتعبِّدُ

             رجلٌ یتیهُ به الفخارُ مفاخراً             و یسود إذ یُعزى إلیه السؤددُ

             إن یحسدوه على عُلاه فإنّما             أعلى البریّة رتبةً من یُحسدُ

             و تتبّعت أبناؤهم أبناءه             کلٌّ لکلٍّ بالأذى یتقصّدُ

             حسدوه إذ لا رتبةٌ و فضیلةٌ             إلّا بما هو دونهم متفرّدُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 509

         باللَّه أُقسمُ و النبیِّ و آلِهِ             قسماً یفوزُ به الولیُّ و یسعدُ

             لو لا الأُلى نقضوا عهودَ محمدٍ             من بعدِهِ و على الوصیِّ تمرّدوا

             لم تستطعْ مَدّا لآل أُمیّةٍ             یومَ الطفوفِ على ابنِ فاطمةٍ یدُ

             بأبی القتیلَ المستضامَ و من له             نارٌ بقلبی حرُّها لا یبردُ

             بأبی غریبَ الدارِ منتهکَ الخبا             عن عُقرِ منزله بعیدٌ مفردُ

             بأبی الذی کادت لفرطِ مصابِه             شمُّ الرواسی حسرةً تتبدّدُ

             کتبت إلیه على غرورِ أُمیّةٍ             سفهاً و لیس لهم کریمٌ یحمدُ

             بصحائفٍ کوجوههم مسودّةٍ             جاءت بها رکبانُهمْ تتردّدُ

             حتى توجّه واثقاً بعهودِهمْ             و له عیونهمُ انتظاراً ترصدُ

             أضحى الذین أعدَّهمْ لعدوّهمْ             إلباً «1» جنودُهمُ علیهِ تُجنّدُ

             و تبادروا یتسارعون لحربِهِ             جیشاً یُقاد له و آخرُ یُحشَدُ

             حتى تراءى منهمُ الجمعانِ فی خرقٍ             و ضمّهمُ هنالک فدفدُ «2»

             ألفوه لا وَکِلًا و لا مستشعراً ذلّا             و لا فی عزمِه یتردّدُ

             ماضٍ على عزمٍ یفلُّ بحدِّهِ             الماضی حدودَ البیضِ حین تُجَرَّدُ

             مستبشراً بالحرب علماً أنّه             یتبوّأ الفردوسَ إذ یُستشهَدُ

             فی أُسرةٍ من هاشمٍ علویّةٍ             عزّت أرومتُها و طاب المولدُ

             و سراة أنصارٍ ضراغمةٍ لهمْ             أهوالُ أیّامِ الوقائع تشهدُ

             یتسارعون إلى القتال یسابق ال            – کهلَ المسنَّ على القتالِ الأمردُ

             فکأنّما تلک القلوبُ تقلّبتْ             زبراً علیهنَّ الصفیح یضمّدُ «3»

             و تخال فی إقدامِهمْ أقدامَهمْ             عُمداً على صمِّ الجلامِد توقدُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 510

         جادوا بأنفسِهمْ أمامَ إمامِهمْ             و الجودُ بالنفسِ النفیسةِ أجودُ

             نصحوا غَنُوا غرسوا جَنَوا شادوا بَنَوا             قَرُبوا دنَوا سکنوا النعیم فخلّدوا

             حتى إذا انتهبت نفوسَهمُ الظبا             من دون سیّدِهم و قلَّ المسعدُ

             طافوا به فرداً و طوعُ یمینِهِ             متذلّقٌ ماضی الغرار مهنّدُ «1»

             عضبٌ «2» بغیرِ جفونِ هاماتِ العدى             یومَ الکریهةِ حدُّه لا یغمَدُ

             یسطو به ثبتُ الجَنانِ ممنّعٌ             ماضی العزیمةِ دارعٌ و مُزرّدُ

             ندبٌ متى ندبوه «3» کرّ معاوداً             و الأُسدُ فی طلبِ الفرائسِ عُوَّدُ

             فیروعُهمْ من حدِّ غربِ حسامِهِ             ضربٌ یقدُّ به الجماجمَ أهودُ

             یا قلبَهُ یومَ الطفوفِ أزبرةٌ             مطبوعةٌ أم أنت صخرٌ جلمدُ

             فکأنّه و جوادَه و سنانَه             و حسامَه و النقعُ داجٍ أسودُ «4»

             فلکٌ به قمرٌ وراه مذنَّبٌ             و أمامه فی جنح لیلٍ فرقدُ

             فی ضیقِ معترکٍ تقاعصَ دونه             جرداءُ مائلةٌ و شیظم أجردُ «5»

             فکأنّما فیه مسیلُ دمائِهمْ             بحرٌ تهیّجُه الریاحُ فیزبدُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 511

         فکأنّ جُرْدَ الصافناتِ سفائنٌ             طوراً تعوم به و طوراً ترکدُ «1»

             حتى شفى بالسیفِ غلّةَ صدرِهِ             و من الزلال العذب لیس تبرّدُ

             لهفی له یردُ الحتوفَ و دونَهُ             ماءُ الفراتِ محرّمٌ لا یوردُ

             شزراً «2» یلاحظه و دونَ ورودِهِ             نارٌ بأطرافِ الأسنّةِ توقدُ

             و لقد غَشَوهُ فضاربٌ و مفوّقٌ             سهماً إلیه و طاعنٌ متقصِّدُ

             حتى هوى کالطودِ غیرَ مذمَّمٍ             بالنفسِ من أسفٍ یجود و یجهدُ

             لهفی علیه مرمّلًا بدمائِهِ             تربَ الترائبِ بالصعید یوسّدُ

             تطأ السنابکُ «3» منه صدراً طال ما             للدرسِ فیه و للعلومِ تردّدُ

             ألقت علیه السافیاتُ ملابساً             فکسته و هو من اللباس مجرّدُ

             خضبت عوارضَهُ دماه فخیّلت             شفقاً له فوق الصباح تورّدُ

             لهفی لِفِتیَتِهِ خموداً فی الثرى             و دماؤهم فوق الصعیدِ تبدّدُ

             فکأنّما سیلُ الدماءِ على عوا             رضِهمْ عقیقٌ ثمّ منه زبرجدُ

             لهفی لنسوتِهِ برزنَ حواسراً             و خدودُهنَّ من الدموعِ تخدّدُ

             هاتیک حاسرة القناع و هذه             عنها یُماط رِداً و یُنزعُ مِرودُ

             و یقلن جهراً للجوادِ لقد هوى             من فوقِ صهوتِکَ الجوادُ الأجودُ

             یا یومَ عاشوراءَ حسبُک إنّک ال             یومُ المشومُ بل العبوسُ الأنکدُ

             فیک الحسینُ ثوى قتیلًا بالعرا             إذ عزَّ ناصرُه و قلَّ المُسعدُ

             و التائبون الحامدون العابدو             ن السائحون الراکعون السجَّدُ

             أضحت رءوسُهمُ أمام نسائِهمْ             قُدُماً تمیل بها الرماح و تأودُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 512

         و السیّدُ السجّادُ 9- الجبری المصری یُحمَلُ صاغراً             و یُقادُ فی الأغلالِ و هو مقیّدُ

             لا راحماً یشکو إلیه مصابَهُ             فی دارِ غربتِهِ و لا مُتودّدُ

             یُهدى به و برأسِ والدِه إلى             لکعٍ زنیمٍ کافرٍ یتمرّدُ

             لا خیرَ فی سفهاءِ قومٍ عبدُهمْ             ملکٌ یطاعُ و حرُّهم مستعبدُ

             یا عینُ إن نفدتْ دموعُکِ فاسمحی             بدمٍ و لستُ إخالُ دمعَکِ ینفدُ

             أسفاً على آلِ الرسولِ و من بهمْ             رکنُ الهدى شرفاً یُشاد و یُعضدُ

             منهم قتیلٌ لا یُجارُ و من سُقی             سمّا و آخرُ عن حماه یشرَّدُ

             ضاقت بلادُ اللَّهِ و هی فسیحةٌ             بهمُ و لیس لهم بأرضٍ مقعدُ

             متباعدون لهم بکلِّ تنوفةٍ «1»             مستشهدٌ و بکلِّ أرضٍ مشهدُ

             أَبَنی المشاعرِ و الحطیمِ و من هُمُ             حججٌ بهم تشقى الأنامُ و تسعدُ

             أقسمتُ لا ینفکُّ حزنی دائماً             بکمُ و نارُ حشاشتی لا تخمدُ

             بکم یمیناً لا جرى فی ناظری             حزناً علیکم غیر دمعی مِرودُ

             یفنى الزمانُ و تنقضی أیّامه             و علیُّکم بکمُ الحزینُ المکمدُ

             فلجسمِهِ حللُ السقامِ ملابسٌ             و لطرفِهِ حرُّ المدامعِ أثمدُ

             و لو انّنی استمددتُ من عینی دماً             و یقلّ من عینی دماً یستمددُ

             لم أقضِ حقَّکمُ علیَّ و کیف أن             تقضی حقوقَ المالکینَ الأعبُدُ

             یا صفوةَ الجبّارِ یا مستودعی ال            – أسرارِ یا من ظلُّهم لی مقصدُ

             عاهدتُکمْ فی الذرِّ معرفةً بکم             و وفیتُ أیماناً بما أتعهّدُ

             و وعدتمونی فی المعادِ شفاعةً             و على الصراطِ غداً یصحّ الموعدُ

             فتفقّدونی فی الحسابِ فإنّنی             ثقةً بکم لوجوهِکمْ أتقصّدُ

             کم مدحةٍ لی فیکمُ فی طیِّها             حِکمٌ تفوز بها الرکاب و تنجدُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 513

         و بناتُ أفکارٍ تفوق صفات أب             کارٍ یقوم لها القریضُ و یقعدُ

             لیس النضارُ «1» لها نظیراً بل هی             الدرُّ المفصَّلُ لا الخلاصُ العسجدُ

             هذا و لو أنّ العبادَ بأسرِهمْ             تحکی مناقبَ مجدِکمْ و تعدّدُ

             لم یدرکوا إلّا الیسیرَ و أنتمُ             أعلى علًا ممّا حکوه و أزیدُ

             و لکان فی أُمّ الکتابِ کفایةٌ             عمّا تُنظّمُهُ الورى و تُنضّدُ

             صلّى الإلهُ علیکمُ ما باکرتْ             وِرقٌ على وَرقِ الغصونِ تُغرّدُ

 

و له من قصیدة یمدح بها مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام، و فیها من البدیع الجناس فی القوافی فی (56) بیتاً قوله:

          یا روحَ قدسٍ من اللَّهِ البدی‏ء بدا             و روحَ أُنسٍ على العرش العلیِّ بدا

             یا علّةَ الخلقِ یا من لا یُقاربُ خی             ر المرسلین سواه مشبهٌ أبدا

             یا سرَّ موسى کلیمِ اللَّهِ حین رأى             ناراً فآنس منها للظلامِ هدى‏

             و یا وسیلةَ إبراهیمَ حین خبتْ             نارُ ابنِ کنعانَ برداً و الضرامُ هدا

             أنت الذی قسماً لو لا علاک لما             کلّت لدى النحرِ عن نحر الذبیح مُدى‏

             و لا غدا شملُ یعقوب النبیّ مع الص            – دِّیق مشتملًا من بعد طول مَدى‏

             ألیَّةً بک لو لا أنت ما کشفت             مسرّة الأمنِ عن قلب النبیِّ صدى‏

             و لا غدت عرصاتُ الکفر موحشةً             یبکی علیهنَّ من بعد الأنیسِ صدى «2»

             یا من به کَمُلَ الدینُ الحنیفُ و لل             إسلامِ من بعدِ وهنٍ میلَهُ عضدا

             و صاحبَ النصِّ فی خمٍّ و قد رفع الن             بیّ منه على رغم العدا عَضُدا

             أنت الذی اختارک الهادی البشیرُ أخاً             و ما سواک ارتضى من بینهم أحدا

             أنت الذی عجبتْ منه الملائکُ فی             بدرٍ و من بعدِها إذ شاهدوا أُحدا

 

 الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 514

         و حقِّ نصرک للإسلامِ تکلؤه             حیاطةً بعد خطبٍ فادحٍ و رَدى‏

             ما فصّلَ المجدُ جلباباً لذی شرفٍ             إلّا و کان لمعناک البهیجِ رِدا

             یا کاشفَ الکربِ عن وجه النبیِّ لدى             بدرٍ و قد کثرت أعداؤه عَددا

             استشعروا الذلَّ خوفاً من لقاک و قد             تکاثروا عدداً و استصحبوا عُددا

             و یومَ عمروِ بن ودِّ العامریّ و قد             سارتْ إلیک سرایا جیشه مَددا

             أضحکتَ ثغرَ الهدى بشراً به و بکتْ             عینُ الضلالِ له بعد الدما مُددا

             و فی هوازنَ لمّا نارُها استعرتْ             من عزمِ عزمِکَ یوماً حرُّها بردا

             أجرى حسامُک صوباً من دمائهمُ             هدراً و أمطرتهمْ من أسهم بَردا «1»

             أقدمتَ و انهزمَ الباقون حین رأوا             على النبیِّ محیطاً جحفلًا لَبدا «2»

             لو لا حسامُکَ ما ولّوا و لا اطّرحوا             من الغنائمِ مالًا وافراً لُبدا «3»

إلى آخره