اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

غدیریه مجد الدین ابن جمیل

متن فارسی

مجد الدین ابن جمیل، متوفى در سال 616 ه. ق

او نیز درباره «غدیر خم» اشعارى دارد که ترجمه قصیده معروفش چنین است:
«او آمد در حالى که روبندش را کنار گذاشته بود و سیاهى گیسوانش، همه جا را تاریک کرده بود.
و اشکش همانند ژاله‌اى که باد صبحگاهى آن را فرو می‌بارد، جارى بود.
و گفت: حوادث روزگار ترا چنین گرفتار کرد، در صورتى که تو پناه گرفتاران بودى؟!
و از همه چیز، ترا محروم کرد در صورتى که تو سرپرست بیوه زنان و یتیمان بودى؟!
به او گفتم: آرى روزگار چنین جنایت می‌کند، اما چشمت روشن که ماه حرام خواهد آمد.
و من در آن ماه دعا خواهم کرد و مدح على علیه السلام را پیش روى خود قرار خواهم داد.
و آن را در حالى که پاکیزه است و بوى مشک از آن می‌آید، بسویش می‌فرستم.
جوانمردى را زیارت می‌کند که گویا شانه‌هایش از کوه ابو قبیس هم برتر و بالاتر است.
هنگامى که از دست‏هاى دهنده یاد می‌شود، باران شدید بهارى که تشنگان را سیراب می‌کند در برابر بخشش و عطایش ناچیز است و از بذل و عنایاتش رو سفید.
هرگاه پسر هند (معاویة) بر او وارد شود، با خوشروئى و بخشش و تبسم با او روبرو خواهد شد.
و اگر به آسمان توجه کند اگر چه در آن باران نباشد، باران شدیدى از آن خواهد بارید.
و می‌بوسد از خاک «ابو تراب» خاکى را که امراض غیر قابل علاج را علاج می‌کند.
می‌رود پیشش و بر می‌گردد و با اینکار به مقصود نائل می‌گردد.
به قصد برادر پیامبر و کسى که رسولخدا به او او صافى را بخشید که بدانوسیله از دیگران برترى یافت (می‌رود).

و من اعطاه یوم غدیر خم             صریح المجد و الشرف القدامی‌
و من ردت ذکاء له فصلى             اداءا بعد ما ثنت اللثاما
و آثر بالطعام و قد توالت             ثلاث لم یذق فیها طعاما:

«کسى که پیامبر اکرم در روز «غدیر خم» مجد و شرافت آشکار را به او عنایت کرد.
کسى که خورشید برایش برگشت تا نماز را در وقتش بخواند در صورتى که تاریکى داشت همه جا را فرا می‌گرفت.
او کسى است که سه روز متوالى غذا نخورد و غذایش را به دیگران داد.
غذایش را قرصى نان جو تشکیل می‌داد و راضى نمی‌شد، جز مقدارى نمک سائیده خورشتى براى آن قرار دهد.
اى ابو الحسن تو جوانمردى هستى که اگر کسى به تو پناه ببرد پناهش خواهى داد.
اى پسر فاطمه با اشعارم در بیدارى به زیارتت آمدم، تو هم در خواب به دیدنم بیا و به من بشارت بده که پناهم می‌دهى و از ستم کشیدن نجاتم خواهى داد.
چگونه کسى که زمام امرش را به «حیدر» می‌سپارد از حوادث روزگار خواهد ترسید؟!
ابرهاى رحمت خدا ترا سیراب کند چنانکه بذل و عنایاتت دیگران را.
فرشتگان صف اندر صف ضریحت را زیارت می‌کنند و در اطراف آن به طواف مشغولند.
و همواره باد صبا تحیت و سلامم را به قبر مطهرش در نجف برساند».

به دنبال این شعر چه پیش آمد؟
در بسیارى از مجموعه‌هاى ارزنده خطى دیدم که «مجد الدین بن جمیل» در زمان «الناصر لدین اللّه» خزینه‌دار بود. خلیفه بر او خشم گرفت و به زندانش افکند، بزرگان و رجال وقت، براى او پیش خلیفه شفاعت کردند، ولى شفاعت آنها مؤثر نیافتاد و در نتیجه بیست سال او را در اطاقى زندانى کرد.

شبى در دلش برق زد که شعرى در مدح امام على بن ابیطالب علیه السلام بگوید و این قصیده را درباره‌اش گفت و سپس خوابید و در عالم رؤیا على علیه السلام را دید که به او فرمود: هم اکنون آزاد خواهى شد.

او از خواب بیدار شد و با خوشحالى شروع به جمع آورى اثاثش نمود، حاضران به او گفتند: چه خبر است؟ در جواب آنها می‌گفت: هم اکنون آزاد خواهم شد. زندانیان او را مسخره می‌کردند و می‌گفتند: بیچاره دیوانه شده است!!

و اما «الناصر» نیز امیر المؤمنین را در خواب دید که به او فرمود: هم اکنون ابن جمیل را آزاد کن. او با ترس و وحشت از خواب بیدار شد و از شیطان بخدا پناه برد و دوباره خوابید، باز همان خواب را دید، وقتى که بیدار شد، از شیطان به خدا پناه برد و گفت: این چه خواب شیطانى است که می‌بینم؟ و بار سوم نیز همان خواب را دید وقتى که بیدار شد، فورا کسى را مأمور آزادى ابن جمیل کرد. هنگامى که مأمور وارد اطاقش گردید، دید او آماده بیرون آمدن است، او را پیش «الناصر» برد و ماجرایش را نقل کرد.
خلیفه به او گفت: شنیدم که پیش از آمدن مأمور، آماده بیرون آمدن بودى؟
در جواب گفت: آرى. خلیفه پرسید: چرا؟ در جواب گفت: آنکس که پیش تو آمده بود قبلا پیش من نیز آمده بود!!
«الناصر» گفت: چطور شد؟ گفت: قصیده‌اى در مدحش گفته بودم. خلیفه گفت: آن قصیده را برایم بخوان، او نیز همین قصیده را (که در بالا ترجمه شد) براى او قرائت کرد.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 629

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 629

57- مجد الدین بن جمیل

المتوفّى (616)

ألمّت و هی حاسرةٌ لثاما             و قد ملأتْ ذوائبُها الظلاما

و أجرت أدمعاً کالطلِّ هبَّت             له ریحُ الصبا فجرى تواما

و قالت أقصدتک یدُ اللیالی             و کنتَ لخائفٍ منها عصاما

و أعوزک الیسیرُ و کنت فینا             ثمالًا للأرامل و الیتامى‏

فقلت لها کذاکِ الدهرُ یجنی             فقرّی و ارقبی الشهرَ الحراما

فأنِّی سوف أدعو اللَّهَ فیه             و أجعلُ مدحَ حیدرةٍ إماما

و أبعثها إلیه منقَّحاتٍ             یفوحُ المسکُ منها و الخزامى‏

تزور فتى کأنّ أبا قُبَیسٍ             تسنّمَ منکبیه أو شماما «1»

أ غرٌّ له إذا ذکرت أیاد             عطاءٌ وابلٌ یشفی الأواما

و أبلجُ لو ألمَّ به ابن هندٍ             لأوسعه حباءً و ابتساما

و لو رمقَ السماءَ و لیس فیها             حیاً لاستمطرت غیثاً رکاما

و تلثمُ من ترابِ أبی ترابٍ             تراباً یُبرئ الداءَ العقاما

فتحظى عنده و تؤوُب عنه             و قد فازتْ و أدرکتِ المراما

بقصد أخی النبیِّ و من حباه             بأوصافٍ یفوق بها الأناما

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 630

و مَن أعطاه یومَ غدیرِ خمٍّ             صریحَ المجدِ و الشرفَ القدامى‏

و من رُدَّت ذکاءٌ له فصلّى             أداءً بعد ما ثنت اللثاما «1»

و آثرَ بالطعامِ و قد توالتْ             ثلاثٌ لم یذُقْ فیها طعاما

بقرصٍ من شعیرٍ لیس یرضى             سوى الملحِ الجریشِ له إداما

فردَّ علیه ذاک القرصُ قرصاً             و زاد علیه ذاک القرص جاما

أبا حسن و أنت فتىً إذا ما             دعاه المستجیرُ حمَى و حاما

أزرتک یقظةً غررَ القوافی             فزرنی یا ابن فاطمة مناما

و بشِّرنی بأنَّک لی مجیرٌ             و أنَّک مانعی من أن أُضاما

فکیف یخافُ حادثةَ اللیالی             فتىً یعطیه حیدرةٌ ذماما

سقتک سحائبُ الرضوانِ سحّا             کفیضِ یدیکَ ینسجمُ انسجاما

و زار ضریحَکَ الأملاکُ صفّا             على مغناک تزدحمُ ازدحاما

و لا زالت روایا المزن تهدی             إلى النجفِ التحیّةَ و السلاما

 

ما یتبع الشعر

وقفت فی غیر واحد من المجامیع العتیقة المخطوطة على أنّ مجد الدین بن جمیل کان صاحب المخزن فی زمن الناصر فنقم علیه و أودعه السجن، فسأله رجال الدولة من الأکابر فلم یقبل فیه شفاعة أحد، و ترکه فی الحجرة مدّة عشرین سنة، فخطر على قلبه أن یمدح الإمام علیّ بن أبی طالب علیه السلام فمدحه بهذه الأبیات، و نام فرآه فی ما یراه النائم و هو یقول: الساعة تخرج؛ فانتبه فرحاً و جعل یجمع رحله، فقال له الحاضرون: ما الخبر؟ فقال لهم: الساعة أخرج؛ فجعل أهل السجن یتغامزون و یقولون: تغیّر عقله.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 631

و أمّا الناصر فإنّه أیضاً رأى أمیر المؤمنین فی الطیف، فقال له علیه السلام: أخرج ابن جمیل فی هذه الساعة؛ فانتبه مذعوراً و تعوّذ من الشیطان و نام، فأتاه علیه السلام ثانیاً و قال له مثل الأوّل، فقال: ما هذا الوسواس؟ فأتاه ثالثة و أمره بإخراجه، فانتبه و أنفذ فی الحال من یطلقه، فلمّا طرق الباب قال: و اللَّه و ذا أنا متهیّئ؛ فلمّا مثل بین یدی الناصر عرّفوه أنّهم وجدوه متهیئاً للخروج، فقال له: بلغنی أنّک کنت متهیئاً للخروج، فممّا ذا؟

قال: إنّه جاء إلیّ من جاءک قبل أن یجی‏ء إلیک. قال: فبما ذا؟ قال: عملت فیه قصیدة، فقال الناصر: انشدنیها. فأنشد القصیدة.