اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۷ اسفند ۱۴۰۲

غلوهایی درباره خلیفه

متن فارسی

گزاف‏گوئی ها درباره ابو بکر

کارى بس دشوار نیست که مرز برتری هاى هر یک از یاران پیامبر را که بخواهیم، بشناسیم زیرا تاریخ‏ها با همه پریشان گوئى و آشفتگی هائى که به خود دیده اند و با همه بافته هائى که دست‏هاى گنهکاران و بزه پیشگان در آن جاى داده اند و با این که رویدادهاى درستش در روزگاران و سده هاى گذشته با آشوب- هاى تیره و تاریک، ناپدید گردیده و با این که هوس‏هاى گمراه کننده با دست کارى و ساخت و پاخت‏هاى خود- در زمینه آن- بازیگری ها نموده اند و با این که دزدان زبردست که کارشان رنگ در آوردن و دروغ‏زنى است نیرنگ‏هاى خود را در لابلاى آن نهفته اند و با این که برگهاى آن سیاه شده و از چه؟ از برداشت‏هاى بیخردانه و نگرش‏هائى پر از نادانى، و از شالوده هائى تباه و هیابانگ‏هاى دسته بندی ها و ناراستی ها و تبهکاری هائى که جز گروه به گروه شدن و توده توده گردیدن مردم انگیزه اى نداشته است- با همه این‏ها می توان نشانه اى از درستی ها را در آن بازجست زیرا کسى که با بینائى به ارزیابى در آن پردازد، آب گوارا را از کف روى آن باز می شناسد و درست و نادرست را به هم نمی آمیزد و می تواند آنچه را ناب و سره است از میان آمیختگی ها در بیارد که با دستیارى آن‏ها به یافتن و جستن حقایق برخیزد و مرز هریک از مردان را بشناسد و چنانکه ترازوئى براى اندازه گیرى به کف گرفته باشد با گذشتگان و مردم بازمانده موشکافانه آشنا شود.
از میان کارهائى که بى هیچ چون و چرا باید انجام داد یکى هم نگرشى است در زندگی نامه مردان برجسته اسلام- چه گذشتگان و چه جانشینانشان- آن هم با دیده بزرگداشت و نه با چشم بدبینى- ویژه در پیرامون کسانى که در میان دینداران به جانشینى راستین پیامبر شناخته شده اند- هر چند با گزینشى که اگر بنگریم و دادگرانه بسنجیم هیچ ارج و ارزشى ندارد، پروردگار تو است که هر چه را خواهد می آفریند و بر می گزیند و کار برگزیدن با آنان نیست «1» و هیچ یک از مردان و زنانى که به این کیش گرویده اند نمی توانند در برابر فرمان و دستور خدا و برانگیخته او در کار خود به گزینش پردازند و خواست جداگانه اى داشته باشند «2» که همه کارها- پیش از این و پس از آن- از خداست «3» و آنچه را ایشان انجام می دهند خداوند سرپرستشان است «4» دروغ شمردند و از هوس‏هاشان پیروى کردند و هر کارى سرانجام در جائى آرامش و استوارى خواهد یافت «5».
یار غار پیامبر بزرگ و یگانه کس از نخستین گروه پیشگامان که در کوچیدن به مدینه همراه او رفته است باید وى را بزرگ و ارجمند بداریم و تبهکارى آشکارى است که آن چه را به راستى از وى است از او دریغ ورزیم و در مرزبندى سرمایه روانی اش کوتاهى کرده داورى دادگرانه اى ننمائیم و فرمانبردار گرایش‏هاى خویش گردیم.ما نمی خواهیم در پیرامون جانشینى پیامبر به سخن پردازیم و در زمینه اینکه چگونه به انجام رسید؟ چگونه گردید؟ چگونه برپا شد؟ و چگونه راه خود را دنبال کرد؟ و آیا رأى گیرى آزادانه اى در کار بود؟ و آیا سفارش‏هاى بزرگترین آئین‏گذاران به کار بسته شد؟ یا خواسته ها و هوس‏ها بود که در آن روز با زورگوئى فرمان می راند، می گرفت و می تاخت، به فراز و نشیب می برد، می گشود و گره می زد، می شکست و استوارى می بخشید و می بست و باز می کرد؟
ما نمی خواهیم در پیرامون همه این‏ها به گفتگو پردازیم آن هم پس از آن که جهانیان داستان سقیفه را که مردمى از جاهاى پراکنده در آن جا گرد آمده بودند شنیده اند و گزارش آن رستاخیز سترک را آویزه گوش گردانیده اند همان کشمکش بزرگ میان مهاجران و انصار را که سخن قرآن- درباره آن- راست درآمد: «هنگامى که آن پیش آمد رخ داد- که در روى دادن آن دروغى نیست و بالا برنده و به زیر کشنده است …» «1»
چه می توانم گفت؟ پژوهشگران؛ تاریخ را در برابر خود نهند و بررسى کنند که چگونه هر کسى از توده مردم در آن روز؛ رهائى و رستگارى را در آن می دید که با هیچ کدام از دسته هاى گوناگون همدست نشود و از این که به ناگهان در آشوب‏هاى سوزان در آید خوددارى کند، آن چه در دل او می گذشت بیمناکش می ساخت که اگر راه کشمکش برود و در برابر گروهى با گروه دیگر همداستان گردد سرش بر باد خواهد رفت، به ویژه پس از آن که- با دو چشم خود- شمشیرى آهیخته را دیده و- با دو گوشش- فریاد مردى درشت گفتار را شنیده بود که هر کس می گفت برانگیخته ى خدا در گذشته وى را از کشته شدن می هراسانید و می گفت: از هیچ کس نشنوم که بگوید فرستاده خدا را مرگ دریافته و گرنه او را به تیغ می زنم. یا می گفت: هر که بگوید او مرده سرش را باشمشیر برخواهم داشت، جز این نیست که او به آسمان بالا رفته است «1».
«بانگ می زند هر کس بگوید پیامبر برگزیده جان داده کله او را با شمشیر برخواهم داشت «2»»
و پس از آن که هر یک از مردم با گوشه چشم، دیگرى را نگریستند، بگومگوها و زد و خوردها کردند و آن دو پیرمرد برخاسته و پیش از آن که اندیشه هیچکس دیگر را بپرسند هر کدام جانشینى پیامبر را به آغوش آن یکى مى- افکند. که گفتى کار را- از آغاز تا پایان- نهانى سرانجام داده اند، این به دوستش می گوید: «دستت را بگشاى تا به نشان جانشینى پیامبر، دست فرمانبرى به تو دهم» او هم می گوید «نه! بلکه تو باید چنین کنى» و هر یک از آن دو خواهد دست همراهش را بگشاید و او را سرپرست مردم بشناساند ابو عبیده جراح- گور کن مدینه- «3» نیز با آنان است و جارچی شان شده «4» و آن پاک‏ترین مرد، که پیامبر سفارش‏هایش را با او کرده همراه با خاندان راهنماى او و دودمان هاشمى سرشان به بزرگترین پیامبران گرم است که کالبد بیجان او را با جامه مرگ در برابر خویش می بینند، خانواده او در خانه را بر وى بسته اند «5» و یاران او- که درود و آفرین خدا بر وى و تبارش- وى را با خانواده اش تنها گذاشته و از به خاک سپردنش روىگردانیده اند «1» تا سه روز پیکر او بر زمین ماند «2» یا از روز دوشنبه تا روز چهارشنبه یا شب آن «3» که خانواده اش او را به خاک سپردند و جز نزدیکان وى هیچ کس نبود «4» شبانه یا در پایان شب او را به خاک سپردند «5» و مردم آگاهى نیافتند تا نیمه شب که در خانه هاشان بودند آواز بیل‏هائى را شنیدند که آرامگاه پیامبر را با آن هموار می نمودند. «6»
و آن دو پیرمرد نیز در به خاک سپردن او- درود و آفرین خدا بر وى و خاندانش- نبودند «7»
و پس از آنکه این کس، چشمش به عمر پسر خطاب می افتد که بوبکر را برگزیده و نشان کرده و پیش روى او شتابان می رود و چندان داد کشیده که دهانش کف کرده است «8»
و پس از آن که بانگ حباب پسر منذر- همان یار پیامبر و بزرگ رزمنده بدر- را می شنود که تیغ در روى بوبکر کشیده و می گوید: «هر کس در آن چه می گویم ناسازگارى نماید بینی اش را با شمشیر درهم خواهم شکست، منم آن بنیاد بزرگ که پشتوانه تواند بود و اندیشه او چاره سازکارها است، منم پدر آن شیر بچه در بیشه شیران که به شیران بستگى دارد» و پاسخ می شنود:
«اگر چنان کنى خدا ترا خواهد کشت» و او می گوید: «بلکه تو را خواهد کشت» یا: «بلکه چنان می بینم که تو کشته می شوى «1»» پس می گیرندش و لگد بر شکمش زده خاک در دهانش می کنند «2».
و پس از آن که سومى را می بیند که از فرمانبرى بوبکر سرباز می زند و آوا بر می دارد: هان! به خدا سوگند هر تیرى در تیردانم دارم به سوى شما مى- افکنم و نیزه و سنانم را از خونتان رنگین می سازم و با شمشیرى که در دست دارم شما را میزنم و با کسانى از خاندان و تبارم که با من همراهى نمایند با شما پیکار می کنم «3»
و پس از آن که چهارمى را می بیند که بیعتى به این گونه را نکوهش مى- کند و آتش جنگ را بر می افزود و گوید: به راستى گرد و غبار و دودى می بینم که جز با خونریزى فرو نمی نشیند «4».
و پس از آنکه کسى همچون سعد پسر عباده- سرکرده خزرجیان- را می بیند که در گرداب خوارى افتاده، بر سر او می جهند و با خشم فریاد می کشند:
«سعد را بکشید! خدا بکشدش که از دورویان است- یا آشوبگر است-» و گوینده بر سرش ایستاده و می گوید: به راستى بر سر آن شدم که ترا لگدکوب کنم تا استخوان پیکرت از جاى به در رود- یا چشمانت از جاى به در شود «1»
و پس از آن که قیس پسر سعد را می بیند که ریش عمر را گرفته و گوید:
به خدا سوگند اگر موئى از سر او کم شود تا یک دندان درست در دهان تو است بر نمی گردم- یا: اگر موئى از او بخوابد و فرو نشیند، بر نمی گردم تا همه اندام‏هایت را از هم بپاشم «2».
و پس از آن که زبیر را می بیند با شمشیر کشیده گوید: تیغ را در نیام نخواهم کرد تا براى على از همه دست فرمانبرى بگیرم و عمر می گوید «بگیرید این سگ را!» پس شمشیر را از دست وى گرفته و بر سنگ می زنند و می شکنند «3».
و پس از آن که مقداد- یار بزرگوار پیامبر- را می بیند که به سینه اش می کوبند. و حباب پسر منذر را می بیند که بینی اش می شکند و دستش کوفته می گردد؛ و می بیند پناهندگان به سراى پیامبر- زنهارگاه توده و پایگاه امید و آبروى آن یا خانه فاطمه و على، درود خدا بر آن دو- را بیم می دهند و به هراس می افکنند «4» و ابو بکر؛ عمر پسر خطاب را به سوى ایشان فرستاده و گوید: اگر از پذیرفتن ما سر باز زدند با ایشان نبرد کن و عمر آتش می آرد تا خانه را بر
آنان بسوزاند فاطمه وى را دیده و می گوید: پسر خطاب! آمده اى خانه ما را بسوزانى؟ پاسخ می دهد آرى مگر در راهى که مردم افتاده اند شما نیز بیفتید «1».
و پس از آن که می بیند وابستگان یک دسته سیاسى؛ به سراى خاندان وحى تاخته و به خانه فاطمه ریخته اند «2» و جلودار ایشان نیز پس از آن که هیزم خواسته فریادهاى بلندى برداشته است که: به خدا سوگند خانه را بر شما خواهم سوزاند مگر بیرون بیائید و دست فرمانبرى بدهید. یا: «باید بیرون بیائید و دست فرمانبردارى بدهید و گرنه خانه را با هر که در آن است می سوزانم» به او مى- گویند فاطمه در آن است! پاسخ می دهد: باشد! «3»
و پس از آنکه می بیند- به گفته ابن شحنه- عمر به سوى خانه على آمده تا آن را با هر که در آن است بسوزاند و فاطمه او را می بیند که گوید: در راهى که مردم افتاده اند شما نیز در آئید! «تاریخ ابن شحنه» که در کنار «الکامل» چاپ شده- ج 7 ص 164-
و پس از آنکه ناله و شیون بانوئى اندوهگین و دلخسته یا همان جگر- گوشه پیامبر برگزیده را می شنود که از پرده به درآمده می گرید و با بلندترین آواز خویش آوا در می دهد: «پدر! اى برانگیخته خدا! پس از تو از دست پسر خطاب و پسر ابى قحافه، چه ها کشیدیم» «1».
و پس از آنکه همو را می بیند که فریاد می کشد و شیون می کند و همراه با زنان هاشمى آوا در می دهد: ابوبکر! چه زود بر خاندان پیامبر تاخت بردید و به تاراجشان پرداختید! به خدا سوگند با عمر سخن نخواهم گفت تا خداى را دیدار کنم «شرح ابن ابى الحدید ج 1 ص 134 و ج 2 ص 19»
و پس از آن که می بیند پیکره پاکى و بزرگوارى- فرمانرواى گروندگان- را دستگیر و همچون شترى که چوب در بینی اش کرده اند تا مهار شود به سوى خود می کشند «2» می برند و با درشتى می رانند و مردم گرد آمده اند و می نگرند، به او میگویند دست فرمانبرى ده! و می گوید: اگر ندهم چه؟ پاسخ می شنود: در آن هنگام- به همان خداى که جز او خدائى نیست- گردنت را میزنیم می گوید: بر این بنیاد بنده خدا و برادر برانگیخته اش را خواهید کشت. «3»
و پس از آن که میبیند برادر پیامبر برگزیده- على- به آرامگاه برانگیخته خدا- درود خدا بر وى و خاندانش- پناه برده می گرید و فریاد می کند: برادر! این گروه مرا ناتوان شمرده اند و نزدیک است خونم را بریزند «4».
و پس از آنکه می بیند على- درود بر او- را می رانند تا دست فرمانبردارى دهد و همان هنگام بوعبیده جراح آوا در می دهد: «پسر عمو! تو خردسالى! و اینان سالخوردگان گروهت هستند، تو آزمودگى و کاردانی شان را ندارى و چنان می بینم که بوبکر در این کار از تو نیرومندتر است و سخت‏تر می تواند دشواری ها را بر خود هموار کرده از پایگاه خود همه جا را آگاهانه بنگرد. اکنون این کار را به بوبکر گذار که تو اگر زنده بمانى و روزگارت بپائید براى این کار، شایسته و سزاوارى- از دیدگاه برتری ات و دینداری ات و دانشت و برداشت و پیشینه ات و تبارت و دامادى پیامبر که دارى «1»
و پس از آن که می بیند انصار در آن سخت روز فریاد برداشته و می گویند «جز با على به هیچکس دست فرمانبردارى نخواهیم داد» و آن یکی شان- که رزمنده نبردگاه بدر نیز هست- فریاد می زند «یک فرمانروا از شما و یکى هم از ما» و عمر هم به او می گوید: «اگر خواسته ات چنین است می توانى بمیرى» «2»
و پس از آنکه می بیند ابوبکر به انصار می گوید: «ما فرمانروایانیم و شما دستیاران و این کار در میان ما و شما به دو نیم می شود چنانکه یک باقلا یا برگ خرما را به دو نیم کنند «3».»
«تیره اوس، دستى دراز کرد تا جانشینى پیامبر را به چنگ آرد
تیره خزرج نیز دست‏هاى خود را گشود تا به نبرد و برابرى با آنان پردازد
هر یک از دو گروه چنان پنداشت که هماوردش سزاوارتر از او است
و این جا بود که دشمنى و کینه پاى به میان نهاد» «1»
و پس از آن که می بیند مادر مسطح پسر اثاثه نزدیک آرامگاه پیامبر– درود و آفرین خدا بر وى و خاندانش- ایستاده و آواز می دهد: اى برانگیخته خدا!
«پس از تو پیش‏آمدهائى سخت و بگو مگوهائى در گرفت
که اگر تو می بودى رویدادهاى سهمگین، افزون نمی گردید
با از دست دادن تو چنانیم که گویا زمین بهره ى بارانش را از دست داده
گروه تو به پریشانى افتاده اند، آنانرا بنگر و دیده فرو مگذار «2»»
همه این گونه رویدادها و گفتگوها بود و توده را به هراس افکنده انبوه مردم را بیمناک می ساخت و هیچ کس امید نداشت بتواند کار آن گروه را به شایستگى سرانجام دهد و پس از گیر و دارهائى که در آن روز به چشم خود دیدند یک تن از میان ملت نیز چنان ارج و ارزشى براى خود نمی شناخت تا به یارى آن در برابر آن آشوب سهمگین بایستد.
آن جا ملتى را می دیدى که از تنگناى خاستگاهش به مستان می نماید- و مست نبود «3»- و آن چه در دلش می گذشت نهانى با وى می گفت که یک چند درنگ کند و چشم به راه بماند تا از سنگینى آشوب‏ها کاسته شود و سرانجام کارى که نهانى بنیاد آن را ریخته اند آشکار گردد، گمرهان از ره یافتگان شناخته آیند، که آنچه اکنون در دل‏ها می گذرد دسته اى را به روز ماده شترى نشانیده که زارى می کند و هراسان از زمینى به زمین دیگر می شتابد، و در ماتم جدائى از بچه اش می نالد و از پشیمانى لب به دندان می گزد و چه بسا ناله اى که ناله کننده را بی نیاز نمی دارد!
در پیرامون آن گونه جانشینى از پیامبر چه می توانم گفت؟
آن هم پس از آن که بوبکر و عمر، پسر خطاب، آن را کار و رویدادى ناگهانى و بی اندیشه شمردند همانند آنچه نادانان پیش از اسلام می کردند که خدا مردم را از بدى آن نگاه داشت. «1»
و پس از آن که عمر دستور داد تا هر کس مانند آن بار از مردم دست فرمانبرى گیرد بکشندش «2»
و پس از آن که خودش در روز سقیفه گفت: هر کس بى آن که با مسلمانان مشورت کند کسى را به فرمانروائى بشناسد این فرمانبردارى و فرمانرانى به هیچ روى پذیرفته نیست مبادا کشته شوند «3»
و پس از آن که به پسر عباس گفت: على در میان شما البته به راستى براى این کار سزاوارتر از من و بوبکر بود «4»
و پس از آن که گفت: به خدا آنچه ما با او کردیم نه از سر دشمنى بلکه از این روى بود که دیدیم جوان است و گمان بردیم تازیان و قرشیان براى سختی هائى که از او دیده اند از پیرامونش می پراکنند
و پس از آن که پسر عباس به وى پاسخ داد: برانگیخته خدا او را می فرستاد که بایلان ایشان دست و پنجه نرم کند و براى جوانی اش وى را از کار باز نمی داشت، اکنون تو و دوستت خرده می گیرید که سالش کم است؟ «1»
و پس از آن که عمر به پسر عباس گفت: پسر عباس! به گمانم بر دوستت- على- ستم رفته و پسر عباس به او گفت به خدا سوگند که خداوند او را براى گرفتن سوره برائت از بوبکر کم سال نشمرد و دستور آن را به وى داد «2» (شرح ابن ابى الحدید ج 2 ص 18)
و پس از آن که پدر هر دو فرزند زاده پیامبر- فرمانرواى گروندگان- گفت:
من بنده خدا و برادر برانگیخته خدایم، و براى این کار سزاوارتر از شمایم دست فرمانبرى به شما نمی دهم که شما به فرمانبردارى از من سزاوارترید و عمر گفت: ترا رها نمی کنیم تا دست فرمانبرى دهى، و على می گوید: عمر! شیرى را بدوش که یک نیمه اش هم بهره ى خودت گردد! «3»
و پس از آن که او- درود بر وى- گفت: اى گروه کوچندگان با پیامبر! خدا را خدا را که فرمانروائى محمد در میان تازیان را از خانه اش و از ژرفاى سرایش به سوى خانه هاتان به در نبرید و خاندان او را از پایگاه وى در میان مردم و از آنچه بایسته ى آن بود دور نسازید! اى گروه کوچندگان با پیامبر! به خدا سوگند ما سزاوارترین مردمانیم به آن، زیرا ما از خاندان اوئیم و براى این کار، شایسته تر از شمائیم و تا کى؟ تا هنگامى که در میان ما خواننده نامه خداوند و دانا به آئین‏هاى او هست که از کار توده آگاهى داشته پیوسته آن را در پیش دیده دارد و کارهاى ناپسند رااز آنان به دور می کند و آنچه را شایسته آنند با برابرى میانشان بخش می نماید، به خدا سوگند چنین کسى در میان ما است از هوس‏ها پیروى نکنید و از راه خدا گمراه نشوید که بیش از این از درستى دور گردید «1»
و پس از آن که او- درود بر وى- گفت: چون- پیامبر برگزیده- به راه خویش رفت پس از او مسلمانان در کار با یکدیگر به کشمکش برخاستند، به خدا سوگند این اندیشه به دلم نیز راه نیافته و از مغزم هم نمی گذشت که تازیان این کار را پس از محمد از خاندان او بگردانند و پس از او آن را از من باز دارند، هیچ چیز مرا به شگفت نیاورد و رنجیده نساخت مگر شتافتن مردم به سوى بوبکر و دویدنشان براى این که دست فرمانبرى به او دهند من دست خویش نگاه داشتم و دیدم از کسانى که پس از او به سرپرستى برخاستند من به نشستن در پایگاه محمد شایسته ترین مردمم «2»
و پس از آن که على- خدا روى او را گرامى دارد- شبانه بیرون شده فاطمه دختر برانگیخته خدا- درود و آفرین خدا بر وى و خاندانش- را سوار ستور کرده به انجمن هاى انصار (یاوران پیامبر) می برد و از آنان یارى می خواست و ایشان می گفتند:
اى دختر فرستاده خدا! کار گذشته و ما به این مرد دست فرمانبرى داده ایم، اگر عموزاده و شوهر تو بر ابو بکر پیشدستى می کرد و جلوتر از او به سراغ ما می آمد، با کسى دیگر دست نمی دادیم و على ع می گوید: آیا من برانگیخته خدا (ص) را به خاک نسپرده در خانه اش رها کنم و براى کشمکش بر سر فرمانروائى بیرون شوم؟
و فاطمه گفت: على به جز آنچه سزاوار او بود نکرد و آنان کارى کردند که بازخواست و شمار آن با خدا است

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 97

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 97

الغلوّ فی أبی بکر

لیس من العسیر الشدید عرفان حدود أیِّ فرد شئت من الصحابة، إذ التاریخ- مع ما فیه من الخبط و الخلط، مع ما نسجت علیه أیدی المعرّة الأثیمة، مع ما طمس صحیحه بالفتن المظلمة فی أدوارها و قرونها الخالیة، مع ما لعبت به الأهواء المضلّة بالتحریف و الاختلاق، مع ما دسَّ فیه عباقرة الإفک و الافتعال، مع ما سوِّدت صفحاته بآراء تافهة، و نظریّات سخیفة، و مبادئ فاسدة، و نعرات طائفیّة، و مخاریق قومیّة، و جنایات شعوبیّة- فیه رمز من الحقیقة، لا یختلط للناقد البصیر زُبده بخاثره، و صحیحه بسقیمه، و یسع له أن یستخرج المحض بالمخض، یتّخذ منه دروس الحقائق، و یعرف به حدود الرجال، و مقاییس السلف، و مقادیر الأمم الغابرة.

و من اللازم المحتوم علینا النظرة فی تراجم الشخصیّات البارزة من رجال الإسلام سلفاً و خلفاً بعین الإکبار دون عین رمصة، و لا سیّما من عُرف منهم بالخلافة الراشدة بین الملأ الدینیِّ و لو بالانتخاب الدستوری الذی لیس له أیّ قیمة و کرامة فی سوق الاعتبار و میزان العدل: (وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ) «1» (وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ‏) «2»

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 98

 (لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ) (وَ کَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ) «1». «2» (وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ‏) «3» فصاحب النبیّ الأعظم فی الغار، و المهاجر الوحید معه فی الرعیل الأوّل من المهاجرین السابقین یهمّنا إکباره و إعظامه، و یُعَدُّ من الجنایات الفاحشة بخس حقّه، و التقصیر فی تحدید نفسیّاته، و الخروج عن قضاء العدل فیها، و النزول على حکم العاطفة.

و نحن لا نحوم حول موضوع الخلافة و أنّها کیف تمّت؟ کیف صارت؟ کیف قامت؟ کیف دامت؟ و أنّ الآراء فیها هل کانت حرّة؟ و وصایا المشرِّع الأعظم هل کانت متّبعة؟ أو کانت للأهواء و الشهوات یوم ذاک حکومة جبّارة هی تبطش و تقبض، و هی ترفع و تخفض، و هی ترتق و تفتق، و هی تنقض و تبرم، و هی تحلُّ و تعقد.

لا یهمّنا البحث عن هذه کلّها بعد ما سمعت أُذن الدنیا حدیث السقیفة مجتمع الثویلة، و قُرِّطت بنبإ تلک الصاخّة الکبرى، و التحارش العظیم بین المهاجرین و الأنصار، (إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ* لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ* خافِضَةٌ رافِعَةٌ) «4».

ما عسانی أن أقول؟ و التاریخ بین یدی الباحث یدرسه بأنّ کلّ رجل من سواد الناس یوم ذاک کان یرى الفوز و السلامة لنفسه فی عدم التحزّب بأحد من تلکم الأحزاب المتکثّرة، و ترک الاقتحام فی تلک الثورات النائرة، و کانت الخواطر تهدِّده بالقتل مهما أبدى الشقاق، أو التحیّز إلى فئة دون فئة، بعد ما رأت عیناه فِرند الصارم

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 99

المسلول، و سمعت أُذناه نداء محزّ «1» یتوعّد بالقتل کلَّ قائل بموت رسول اللَّه، و یقول: لا أسمع رجلًا یقول: مات رسول اللَّه إلّا ضربته بسیفی. أو یقول: من قال: إنَّه مات علوت رأسه بسیفی، و إنّما ارتفع إلى السماء «2».

یصیح من قالَ نفسُ المصطفى قُبِضت             عَلَوتُ هامته بالسیف أبریها «3»

 

بعد ما تشازرت الأمّة و تلاکمت و تکالمت و قام الشیخان یعرض کلٌّ منهما البیعة لصاحبه قبل أخذ الرأی من أیّ أحد، کأنَّ الأمر دبّر بلیل، فیقول هذا لصاحبه: ابسط یدک فلأبایعک. و یقول آخر: بل أنت. و کلٌّ منهما یرید أن یفتح ید صاحبه و یبایعه، و معهما أبو عبیدة الجرّاح حفّار القبور بالمدینة «4» یدعو الناس إلیهما «5»، و الوصیُّ الأقدس و العترة الهادیة و بنو هاشم ألهاهم النبیّ الأعظم و هو مسجّىً بین یدیهم و قد أغلق دونه الباب أهله «6»، و خلّى أصحابه صلى الله علیه و آله و سلم بینه و بین أهله فوَلوا «7» إجنانه «8» و مکث ثلاثة أیّام لا یُدفن «9» أو من یوم الاثنین إلى یوم

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 100

الأربعاء أو لیلته «1» فدفنه أهله و لم یله إلّا أقاربه «2» دفنوه فی اللیل أوفی آخره «3»، و لم یعلم به القوم إلّا بعد سماع صریف المساحی و هم فی بیوتهم من جوف اللیل «4» و لم یشهد الشیخان دفنه صلى الله علیه و آله و سلم «5».

بعد ما رأى الرجل عمر بن الخطّاب محتجراً یهرول بین یدی أبی بکر و قد نبر حتى أزبد شدقاه «6».

بعد ما قرعت سمعه عقیرة صحابیّ بدریّ عظیم- الحباب بن المنذر- و قد انتضى سیفه على أبی بکر و یقول: و اللَّه لا یردُّ علیَّ أحدٌ ما أقول إلّا حطمت أنفه بالسیف، أنا جُذیلها المحکّک «7» و عُذیقها المرجّب، أنا أبو شبل فی عرینة الأسد یُعزى إلى

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 101

الأسد، فیقال علیه: إذن یقتلک اللَّه. فیقول: بل إیاک یقتل. أو: بل أراک تقتل «1»، فأخذ و وُطِئ فی بطنه، و دُسَّ فی فیه التراب «2».

بعد ما شاهد ثالثاً یخالف البیعة لأبی بکر و ینادی: أما و اللَّه أرمیکم بکلِّ سهم فی کنانتی من نبل، و أخضب منکم سنانی و رمحی، و أضربکم بسیفی ما ملکته یدی، و أُقاتلکم مع من معی من أهلی و عشیرتی «3».

بعد ما رأى رابعاً یتذمّر على البیعة و یشبُّ نار الحرب بقوله: إنّی لأرى عجاجة لا یطفئها إلّا دم «4».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 102

بعد ما نظر إلى مثل سعد بن عبادة أمیر الخزرج و قد وقع فی ورطة الهون یُنزى علیه، و یُنادى علیه بغضب: اقتلوا سعداً قتله اللَّه إنّه منافق. أو: صاحب فتنة. و قد قام الرجل على رأسه و یقول: لقد هممت أن أطأک حتى تندر «1» عضوک. أو تندر عیونک «2».

بعد ما شاهد قیس بن سعد قد أخذ بلحیة عمر قائلًا: و اللَّه لو حصصت منه شعرة ما رجعت و فی فیک واضحة. أو: لو خفضت منه شعرة ما رجعت و فیک جارحة «3».

بعد ما عاین الزبیر و قد اخترط سیفه و یقول: لا أغمده حتى یبایع علیّ. فیقول عمر: علیکم بالکلب، فیؤخذ سیفه من یده و یُضرب به الحجر و یُکسر «4».

بعد ما بصر مقداداً ذلک الرجل العظیم و هو یدافع فی صدره، أو نظر إلى الحباب ابن المنذر و هو یحطَّم أنفه، و تُضرب یده. أو إلى اللائذین بدار النبوّة، مأمن الأمّة، و بیت شرفها، بیت فاطمة و علیٍّ- سلام اللَّه علیهما- و قد لحقهم الإرهاب و الترعید «5»، و بعث إلیهم أبو بکر عمر بن الخطّاب و قال له: إن أبوا فقاتلهم. فأقبل

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 103

عمر بقبس من نار على أن یضرم علیهم الدار،

فلقیته فاطمة فقالت: «یا ابن الخطّاب أ جئت لتحرق دارنا؟»

قال: نعم، أو تدخلوا فیما دخل فیه الأمّة «1».

بعد ما رأى هجوم رجال الحزب السیاسی دار أهل الوحی و کشف بیت فاطمة «2»، و قد علت عقیرة قائدهم بعد ما دعا بالحطب: و اللَّه لتحرقنَّ علیکم أو لتخرجنَّ إلى البیعة. أو لأحرقنّها على من فیها. فیقال للرجل: إنَّ فیها فاطمة. فیقول: و إن «3»!

بعد قول ابن شحنة: إنَّ عمر جاء إلى بیت علیٍّ لیحرقه على من فیه فلقیته فاطمة فقال: ادخلوا فیما دخلت فیه الأمّة. تاریخ ابن شحنة «4» هامش الکامل (7/164).

بعد ما سمع أنّةً و حنّةً من حزینة کئیبة- بضعة المصطفى- و قد خرجت عن خدرها و هی تبکی و تنادی بأعلى صوتها:

 «یا أبت یا رسول اللَّه ما ذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب و ابن أبی قحافة؟» «5».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 104

بعد ما رآها و هی تصرخ و تولول و معها نسوة من الهاشمیّات تنادی:

 «یا أبا بکر ما أسرع ما أغرتم على أهل بیت رسول اللَّه، و اللَّه لا أکلّم عمر حتى ألقى اللَّه». شرح ابن أبی الحدید «1» (1/134، 2/19).

 

بعد ما شاهد هیکل القداسة و العظمة- أمیر المؤمنین- یُقاد إلى البیعة کما یقاد الجمل المخشوش «2»، و یُدفع و یُساق سوقاً عنیفاً و اجتمع الناس ینظرون، و یُقال له: بایع.

فیقول: «إن أنا لم أفعل فمه؟» فیقال: إذن و اللَّه الذی لا إله إلّا هو نضرب عنقک فیقول: «إذن تقتلون عبد اللَّه و أخا رسوله» «3».

بعد ما رأى صنو المصطفى علیّا لاذ بقبر رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم و هو یصیح و یبکی و یقول: «یا ابن أُمّ إنَّ القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی» «4».

بعد نداء أبی عبیدة الجرّاح لعلیّ علیه السلام یوم سیق إلى البیعة: یا ابن عمّ إنَّک حدیث السنِّ و هؤلاء مشیخة قومک لیس لک مثل تجربتهم و معرفتهم بالأُمور، و لا أرى أبا بکر إلّا أقوى على هذا الأمر منک و أشدّ احتمالًا و اضطلاعاً به، فسلّم لأبی بکر هذا الأمر؛ فإنَّک إن تعش و یطل بک بقاء فأنت لهذا الأمر خلیقٌ و به حقیقٌ فی فضلک و دینک و علمک و فهمک و سابقتک و نسبک و صهرک «5».

بعد رفع الأنصار عقیرتهم فی ذلک الیوم العصبصب بقولهم: لا نبایع إلّا علیّا.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 105

و بعد صیاح بدریِّهم: منّا أمیرٌ و منکم أمیرٌ، و قول عمر له: إذا کان ذلک فمت إن استطعت «1».

بعد قول أبی بکر للأنصار: نحن الأُمراء و أنتم الوزراء، و هذا الأمر بیننا و بینکم نصفان کشقِّ الأبلمة- یعنی الخوصة «2».

مدّت لها الأوسُ کفّا کی تناولها             فمدّت الخزرجُ الأیدی تباریها

و ظنَّ کلُّ فریق أنّ صاحبَهم             أولى بها و أتى الشحناء آتیها «3»

 

بعد قول أمّ مسطح بن أثاثة واقفةً عند قبر النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم و هی تنادی: یا رسول اللَّه:

قد کان بعدک أنباءٌ و هنبثةٌ «4»             لو کنتَ شاهدَها لم تکثر الخطبُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 106

إنّا فقدناک فقدَ الأرضِ وابلَها             و اختلَّ قومک فاشهدهمْ و لا تغب «1»

 

هذه کلّها کانت تهدّد السواد، و تروّع عامّة الناس و ما کان لأحد فی إصلاح القوم مطمع، و لا لأیّ من الأمّة بعد ما شاهد الحال یوم ذاک حسبان حرمة و لا کرامة لنفسه یقوم بها تجاه ذلک التیّار المتدفّق.

و کانت هناک أمّة تراها سکرى- و ما هی بسکرى- من حراجة الموقف تسارّها هواجسها بالتربّص إلى حین، حتى تضع الغائلة أوزارها، و یتّضح مآل أمر دبّر بلیل، و یتبیّن الرشد من الغیِّ، و هواجس تجعل جماعة کالنزیعة «2» تجهش و تحنُّ و تقرع سنّ الأسف، و کم حنون لا یجدیه حنینه.

و ما عسانی أن أقول فی تلک الخلافة بعد ما رآها أبو بکر و عمر بن الخطّاب فلتة کفلتة الجاهلیّة وقى اللَّه شرّها «3»؟

بعد ما حکم عمر بقتل من عاد إلى مثل تلک البیعة «4».

بعد قوله یوم السقیفة: من بایع أمیراً عن غیر مشورة المسلمین فلا بیعة له و لا بیعة للذی بایعه تغرّة أن یقتلا «5».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 107

بعد قوله لابن عباس: لقد کان علیّ فیکم أولى بهذا الأمر منّی و من أبی بکر «1».

بعد قوله: إنّا و اللَّه ما فعلناه عن عداوة و لکن استصغرناه، و حسبنا أن لا یجتمع علیه العرب و قریش لما قد وترها.

بعد قول ابن عبّاس له فی جوابه: کان رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم یبعثه فینطح کبشها فلم یستصغره، أ فتستصغره أنت و صاحبک «2»؟

بعد قول عمر لابن عبّاس: یا ابن عبّاس ما أظنُّ صاحبک إلّا مظلوماً. و قول ابن عبّاس له: و اللَّه ما استصغره اللَّه حین أمره أن یأخذ سورة براءة من أبی بکر. شرح ابن أبی الحدید «3» (2/18).

بعد قول أبی السبطین أمیر المؤمنین: «أنا عبد اللَّه و أخو رسول اللَّه، أنا أحقُّ بهذا الأمر منکم، لا أُبایعکم و أنتم أولى بالبیعة لی»، فیقول عمر: لستَ متروکاً حتى تبایع، فیقول علیّ: «احلب یا عمر حلباً لک شطره» «4».

بعد قوله علیه السلام: «اللَّه اللَّه یا معشر المهاجرین ألّا تخرجوا سلطان محمد فی العرب من داره، و قعر بیته إلى دورکم، و تدفعوا أهله عن مقامه فی الناس و حقّه، فو اللَّه یا معشر المهاجرین فنحن أحقُّ الناس به لأنّا أهل البیت و نحن أحقُّ بهذا الأمر

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 108

منکم، ما کان فینا القارئ لکتاب اللَّه، العالم بسنن اللَّه، المضطلع بأمر الرعیّة، الدافع عنهم الأمور السیّئة، القاسم بینهم بالسویّة، و اللَّه إنَّه لفینا، فلا تتّبعوا الهوى فتضلّوا عن سبیل اللَّه فتزدادوا من الحقِّ بعدا» «5».

بعد قوله علیه السلام: «لمّا مضى- المصطفى- لسبیله تنازع المسلمون الأمر بعده، فو اللَّه ما کان یُلقى فی روعی، و لا یخطر على بالی أنَّ العرب تعدل هذا الأمر بعد محمد عن أهل بیته، و لا أنَّهم مُنحّوه عنّی من بعده، فما راعنی إلّا انثیال الناس على أبی بکر، و إجفالهم إلیه لیبایعوه، فأمسکت یدی، و رأیت أنِّی أحقُّ بمقام محمد فی الناس ممّن تولّى الأمر من بعده» «6».

بعد ما خرج علیّ کرّم اللَّه وجهه یحمل فاطمة بنت رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم على دابّة لیلًا فی مجالس الأنصار تسألهم النصرة، فکانوا یقولون: یا بنت رسول اللَّه قد مضت بیعتنا لهذا الرجل، و لو أنَّ زوجک و ابن عمّک سبق إلینا قبل أبی بکر ما عدلنا به،

فیقول علیّ کرّم اللَّه وجهه: «أ فکنت أدع رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم فی بیته لم أدفنه، و أخرج أُنازع سلطانه؟ فقالت فاطمة: ما صنع أبو الحسن إلّا ما کان ینبغی له و لقد صنعوا ما اللَّه حسیبهم و طالبهم» «7».