اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۹ خرداد ۱۴۰۳

فدک و خطبه فدکیه

متن فارسی

(نمونه چهارم) برویم سراغ گزارشی که ابوبکر- و تنها او- درباره دارائی های به جا مانده از پیامبر داده، در این زمینه نیز ابن حجر خیلی زود سخن خود را پس می گیرد. زیرا می بینی در این جا- ص 19- چنان می پندارد که: «تنها ابوبکر این گزارش را داده و به این گونه یکی از نمایان ترین نشانه ها را بر داناتر بودن خویش از همگان آشکار کرده» ولی در ص 21 برداشت خود را چنین می نویسد که:
«علی و عباس و عثمان و عبد الرحمن پسر عوف و زبیر و سعد و زنان پیامبر همه این سخن را از زبان پیامبر بازگو کرده اند» و می نویسد: «همه می دانستند که البته پیامبر
– درود خدا بر وی- چنین گفته و بوبکر تنها کسی بود که نخست آن را به یاد آورد سپس نیز دیگران آن را به یاد آوردند.»
این یک بام و دو هوا که در سخنان این مردمی بینی از چیست؟ و چه انگیزه ای دارد که آنچه را خود نخست آورده سپس فراموش می کند؟ آیا داناتر بودن کسی تنها بر این بنیاد است که نخست یک گزارش را به یاد آرد؟ یا پیش از دیگران آن را بر زبان راند؟ هر کدام از این دو که باشد- چنانچه می بینی- تنها برتری یک تن را در به یاد آوردن می رساند و نه در دانستن.
تازه اگر پیک خداوند- درود خدا بر وی و خاندانش- چنان سخنی می گفت باید آن را برای خانواده و کسانش آشکار سازد که برای بردن آنچه از وی مانده سر بر ندارند، و در چنگ زدن به آئین های همگانی که در فرازهای قرآن بزرگوار و آئین نامه های ارجمند پیامبر درباره بهره آدمی از مرده ریگ بستگان خود آمده دست افزاری نداشته و گفتگو و فریادی درنگیرد که شوربختی و کین توزی به همراه بیارد و جگرگوشه پاک او با دلی پر از خشم به یاران پدرش «1» جان نسپارد تا این رویدادها در میان دسته های پی در پی که در یکی از آن دو راه افتاده اند، انگیزه کینه و دشمنی نگردد چرا که او- درود خدا بر وی و خاندانش- برای زدودن همین رنج ها و بستن پیمان برادری میان توده ها و یکان یکان از مردم برانگیخته شد.
آیا او- درود خدا بر وی و خاندانش- این بینش را نداشت که بداند تا آگاهی خانواده و کسانش از فرمانی که او- درود خدا بر وی و خاندانش- ویژه آن است و- بر بنیاد آن- آئین ارث دگرگون می شود چه آشوب هائی به راه می اندازد؟ چنین اندیشه ای درباره او روا نیست با این که آئین وابسته به مرگ ها و آزمایش ها و داوری ها و پیش آمدها و شورش ها و رویدادهای سهمگین نزد او است.
بزرگ ترین مردان راست رو، فرمانروای گروندگان و همسر او بزرگ ترین بانوان راست رو- درودهای خدا بر آن دو و خاندان آن دو- که آمدند و آنچه را از
پیامبر- درود خدا بر وی و خاندانش- به جای مانده و به چنگ بوبکر افتاده بود از آن خود دانستند آیا گمان داری این کار را پس از آن کردند که آن آئین نامه پنداری را دانسته و راست شمردند ولی برای ربودن کالای بی ارزش گیتی آن را ندیده گرفتند؟
یا آنچه را بوبکر بر زبان آورد نمی دانستند؟ ما با چنگ زدن در دامن نامه خدا و آئین نامه پیامبر پیشگاه آن دو را پاک تر از این می شماریم که از آئین نامه استوار پیامبر آگاهی یابند و آن را ندیده بگیرند یا با نادانی از راه راست بلغزند.
چرا باید لاف زنی بوبکر را در زمینه ای پذیرفت که هم با نامه خدا و آئین نامه خدا و آئین نامه پیامبر نمی سازد و هم در آن باره تنها راه آگاهی؛ پرسش از خویشان بازمانده او است- درود خدا بر وی و خاندانش- و از کسی که به دستور خودش پس از مرگ او باید به انجام سفارش های ویژه اش پردازد و او خود از آغاز که در انجمن ها و میان گروه ها آوا برای خواندن مردم به سوی خدا برداشته وی و این سمت وی را شناسانده است

چرا گوش شنوائی نبود تا بداند بانوی راست رو و همسر پاک نهاد او می گفتند «فدک بخششی است از برانگیخته خدا- درود و سلام خدا بر وی و خاندانش به ما» و این را نیز جز از راه خود آن دو نتوان دانست «2» مالک پسر جعونه از زبان پدرش آورده که گفت: فاطمه به بوبکر گفت: به راستی پیک خداوند- درود خدا بر وی- فدک را برای بهره برداری من نهاده آن را به من ده، علی پسر ابو طالب نیز به سودش گواهی داد او گواهی دیگر خواست، ام ایمن هم گواهی داد ولی او گفت: ای دختر پیک خدا! می دانی که جز با گواهی دو مرد یا یک مرد و دو زن گواهی رسا و روا نیست و وی ناگزیر رو گردان شد.
و به گزارش خالد پسر طهمان؛ فاطمه- خدا از وی خشنود باد- به بوبکر
– خدا از وی خشنود باد- گفت: فدک را به من ده که پیک خدا- درود خدا بر وی- آن را برای من نهاده است وی از او گواه خواست او ام ایمن و رباح بنده پیامبر- درود خدا بر وی- را آورد تا به سود او گواهی دادند ولی وی گفت دادرسی به سود تو جز با گواهی یک مرد و دو زن روا نیست. «1»
تازه می پرسیم آن بانوی پاکنهاد و راست رو- درود خدا بر وی- چرا بر سر خشم آمد؟ مگر نه از زبان پدر پاکش درباره او می نویسند: خداوند با خشنودی او خشنود می شود و با خشم گرفتنش به خشم می آید «2»؟ آیا دگرگونی او از فرمانی بود که پدرش آشکار کرده؟ که او نیز «از سر هوس سخن نمی گوید و گفتار وی جز آنچه خداوند بر وی فرو می فرستد نیست» «3» چنین گمانی درباره زهرا نشاید برد.
یا چون این فرمان بران را راست روی درستکار از او گزارش کرده که می خواسته دستور آئین را روان گرداند، با آن که سخن وی را باور داشته از وی رنجیده؟
ما پیشگاه جگر گوشه پیامبر را که بنیاد آشکار قرآن در فراز پاک انگاری «آیه تطهیر» پاکی او را روشن ساخته از این بد نامی بر کنار می شماریم، پس تنها انگار سومی می ماند که او گزارشگر را به درستکاری نمی پذیرفته یا زمینه گزارش را تباه شده می شمرده و آن را دستوری ناساز با نامه خدا و آئین نامه پیامبر می دانسته و همین او را بر انگیخته است تا روسری بر سر بیافکند و چادر بر خویش بپیچد و در میان گروهی از پرستاران و زنان خویشاوندش چنان راه افتد که دامن ها بر زمین کشیده شود و گام برداشتنش- بی کم و کاست- پیک خدای را به یادها آرد تا بر بوبکر در آید که میان گروهی از آن کسان که با پیامبر به مدینه کوچیده یا در آن شهر وی را یاری داده و دیگران نشسته، سپس برای وی پرده ای بکشند تا چنان
ناله ای سر دهد که توده را به گریه اندازد و انجمن را بلرزاند و آنگاه اندکی درنگ کند تا گریه ای که بیخ گلوها را گرفته آرام شود و جوشش ایشان فرو نشیند پس زبان به سپاس و ستایش خدای- که بزرگ و گرامی است- و به درود بر پیک خدا بگشاید- که درود خدا بر وی و خاندانش- آنگاه بگوید آنچه گفت و این هم چند فراز آن: اکنون شما می پندارید که پس از مرگ پیامبر آنچه از وی مانده به ما نمی رسد، آیا دستور روزگار نادانی و پیش از اسلام را می جوئید؟ فرمان چه کسی بهتر از خداست برای آنان که او را باور دارند «1»؟ پسر ابو قحافه! (پدر بوبکر) تو آنچه را از پدرت پس از مرگ بماند ببری و من نه؟ به راستی آئینی ساختگی و سهمناک آورده ای «2»! اینک تو و این شتر افسار بسته و پالان نهاده! ببرش تا روز رستاخیز به دیدارت آید که برای داوری؛ خداوند نیکو است و برای راهبری؛ محمد و برای بیم دادن؛ رستاخیز و چون بازپسین روز سر رسد دروغ پردازان و بیهوده گویان زیانکار خواهند شد «3». سپس روی به آرامگاه پدر- درود و سلام خدا بر وی و خاندانش- نمود و گفت:
«پس از تو پیش آمدهائی سخت و بگو مگوهائی در گرفت
که اگر تو می بودی رویدادهای سهمگین؛ افزون نمی گردید
با از دست دادن تو چنانیم که گویا زمین بهره بارانش را از دست داده
بستگان تو به پریشانی افتاده اند، آنان را بنگر و دیده فرو مگذار «4»
ای کاش پس از تو- و آنگاه که در گذشتی و
توده های خاک میان ما و تو جدائی انداخت- با مرگ روبرو می شدیم. «5»»
این بود انگیزه ای که او را از دست کسانی که از خواسته او سرپیچیدند همچنان خشمناک نگاهداشت که چنانچه با گستردگی خواهی دید تا بازپسین دم از زندگی خود پس از هر نماز بر ایشان نفرین فرستاد- درود خدا بر وی باد!-
آئینی را که برای آنچه از پیامبر ما مانده بود نهادند آیا میان همه پیامبران روان می دارند؟ یا تنها از ویژگی های وی- درود خدا بر وی و خاندانش- می شمارند؟
راه نخستین را گرامی نامه آسمانی بسته است زیرا خدای برتر از پندار می گوید:
سلیمان از داود ارث برد. سوره 27- نمل- آیه 16- و این هم زکریا است که به گزارش خدای پاک می گوید: بار خدایا! مرا از نزد خویش فرزند و جانشینی شایسته ده تا از من و از دودمان یعقوب ارث ببرد. سوره 19- مریم- آیه 5 و 6.
همه می دانند ارث به راستی این است که آنچه کسی دارد پس از مرگ وی به فرمان خداوندگار پاک به بازماندگانش رسد پس اگر بیائیم و چنانکه این دار و دسته بر آن رفته اند خواست این فراز گرامی از نامه خدا را دانش و پیامبری بدانیم با آنچه از لایه برونی اش بر می آید سازگار نیست زیرا پیامبری و دانش پس از مرگ کسی به بازماندگان نمی رسد، پیامبری؛ بستگی دارد به این که خداوند چگونه بخواهد توده را در راه شایسته اندازد و کسانی که سزاوار آن هستند- از نخستین روز- این سرنوشت را آفریدگار بر ایشان برگزیده و خداوند داناتر است که پیام گزاری خویش را در کجا بنهد و در گزینش او نیز نه دودمان و نژاد جای پائی دارد و نه نیایش و خواهش دیگران می تواند انگیزه شود که خدای برتر از پندار؛ کسی از بندگانش را به پیامبری برگزیند، به دست آوردن دانش نیز بسته به آن است که کسی در پی آن برود و بیاموزد.
و تازه زکریا- درود خدا بر او- چنانکه از لایه برونی و چون و چرا ناپذیر آیه بر می آید- جانشینی از فرزندانش خواست تا آنچه از وی می ماند به دست مردانی که خویشاوند پدری اویند- عموزادگان و دیگر نزدیکان- نیافتد و این خواسته تنها درباره دارائی درست در می آمد و گرنه با چنان درخواستی نمی توانست
مردان خویشاوند پدری را از پیامبری و دانشمندی بی بهره گرداند.
تازه می بینیم؛ پسندیدگی جانشین خود را که مرده ریگش به او می رسد بایسته شمرده و گفته: «پروردگارا او را پسندیده گردان» «1» و این نیز با پیامبری نمی خورد زیرا بر کنار بودن از همه گناهان و پاکی سرمایه های روانی و خوی ها؛ از پیامبران جدا شدنی نیست پس سفارش دادن این منش ها برای ایشان نابجا می نماید آری اگر برای دارائی و کسی که آن را می برد این ویژگی ها را بخواهیم درست است چون کسی که پس از مرگ دیگری به دارائی وی دست می یابد گاهی پسندیده هست گاهی نه.
اگر هم بگوئیم چنان دستوری نه برای دیگر پیامبران بلکه ویژه پیک خداست- درود خدا بر وی و خاندانش- این نیز ما را ناگزیر می سازد زمینه گسترده آن همه فرازهائی را که بهره هر کس را از مرده ریگ کسانش می نماید یکجا تنگ نمائیم و در برابر آن همه فرمان های همگانی یک آئین ویژه بگذاریم، آنگاه با این سخن که خدای برتر از پندار می گوید: خداوند شما را درباره فرزندانتان سفارش میکند که پسر دو برابر دختر ببرد «سوره نساء- 4- آیه 11» و هم با این سخن خدای پاک:
در نامه خداوندی؛ برخی از خویشاوندان در بردن آنچه از مرده می ماند از برخی دیگر سزاوارترند «سوره انفال- 8- آیه 75» و این گرامی سخن وی: اگر کسی کالائی نیکو بر جای گذارد سفارش کند که پس از مرگ او پدر و مادر و نزدیکانش بهره ای پسندیده برند «سوره بقره- 2- آیه 180» با داشتن این فرازها نمی توان زمینه دستورهائی را که در نامه خداوندی رسیده تنگ کرد و برای فرمان های همگانی آن آئینی ویژه نهاد مگر با راهنمائی پشتوانه ای استوار و چون و چرا ناپذیر نه با گزارشی که بازگو گران آن چندان نیستند که گمان ناراستی یا لغزش بر ایشان نتوان برد و تازه لایه بیرونی آن را نشاید دستوری همگانی گرفت زیرا با آنچه از سر گذشت پیامبران پیشین- درودهای خدا بر ایشان و بر پیامبر ما و خاندانش- بر ما روشن است به هیچ روی نمی سازد.
نه با گزارشی آنچنانی که نه بانوی راست رو توده به آن پشتگر می تواند داشت و نه مرد راست روایشان که دانش پاک ترین پیامبرانشان پس از مرگ وی به او رسید و خداوندگار پاک در نامه خویشتن او را روان پیامبرش شمرده است- درود خدا بر آن دو و خاندانشان.
نه با گزارشی آنچنانی که هرگز نه هیچیک از دل آگاهان توده آن را دانسته و نه پیشاپیش آنان خاندان پاک پیامبر که این دستور ویژه ایشان بود- و با دست آویز آن- فرمان نامه خدا و گرامی آئین نامه پیامبر را درباره ایشان روا نداشته و از این که دارائی پدر پاکشان به آنان رسد بی بهره گردیدند. با آن که بر گردن او- درود خدا بر وی و خاندانش- بایسته بود که آنان را از این زمینه آگاه سازد و روشنگری آن را به پس از هنگامی که نیازمند آنند باز نگذارد و تا بازپسین دم از زندگی اش آن را از همه خانواده و کسان و همسر و پیروانش در دل خود پوشیده ندارد.
نه با گزارشی آنچنانی که توده را به آن همه شوربختی و خشم دچار ساخت و آتش کینه و دشمنی در سده های گذشته را هر چه داغ تر بر افروخته راه پیشروی آن را به فراخی باز نمود و- از همان نخستین روز- گروه مسلمانان را گرفتار پراکندگی کرد، تا آشتی و سازش و یک زبانی از میان ایشان رخت بر بست که خداوند گزارشگر آن (و پدید آرنده این رویدادها) را- از سوی توده- نیکو پاداش دهاد!
وانگهی اگر بوبکر این گزارش خویش را راست می شمرد پس چرا با کار خود آن را بی ارج نموده نامه ای برای فاطمه راست رو- درود خدا بر وی- نگاشت تا فدک را به او باز گردانند؟ تا عمر پسر خطاب بر وی در آمد و پرسید این چیست؟
پاسخ داد نامه ای است که نوشتم تا فاطمه آنچه را از پدرش مانده بستاند. گفت: پس هزینه مسلمانان را از کجا می آری که تازیان- چنانچه می بینی- به پیکار با تو سر برداشته اند؟ آنگاه عمر نامه را بگرفت و پاره کرد (چنانچه در «السیرة الحلبیة» ج 3 ص 391 آمده گزارش یاد شده را دخترزاده ابن جوزی آورده است)
و اگر آن گزارش درست بود و می باید سخن آن جانشین پیامبر را باور
داشت پس با آن همه برداشت های ناساز با یکدیگر که پس از وی نمودند چه باید کرد؟ و این هم نمونه:
1- چون عمر پسر خطاب به جانشینی بوبکر نشست فدک را به بازماندگان پیک خداوند- درود خدا بر وی و خاندانش- برگرداند. تا علی پسر ابو طالب و عباس پسر عبد المطلب بر سر آن به کشمکش برخاستند و علی می گفت به راستی پیک خداوند- درود خدا بر وی و خاندانش- در زندگی خود آن را برای فاطمه نهاده بود (و پس از او نیز به من می رسد) و عباس از پذیرفتن سر باز می زد و می گفت: آن از خود پیک خدا بوده و پس از درگذشت وی به من می رسد، کشمکش را به نزد عمر بردند و او از داوری میان ایشان خودداری کرد و گفت من آن را به دست شما سپردم و شما به کار خودتان آشناترید.
برگردید به «صحیح بخاری» کتاب الجهاد و السیر باب فرض الخمس «نامه بررسی پیرامون پیکار در راه خدا و سرگذشت ها و بخش باستگی پنج یک» ج 5 ص 3 تا 10 «صحیح مسلم» کتاب الجهاد و السیر باب حکم الفی «بخش دستور در پیرامون آنچه از دارائی های نامسلمانان که به دست مسلمانان افتد»، «الاموال» از ابو عبید ص 11 که همان گزارش بخاری را آورده و تنها دنباله اش را انداخته، «سنن بیهقی» ج 6 ص 299، «معجم البلدان» ج 6 ص 343 «تفسیر ابن کثیر» ج 4 ص 335، «تاریخ ابن کثیر» ج 5 ص 288، «تاج العروس» ج 7 ص 166.
(نیم نگاهی به دیگر سوی) ما در پیرامون رسوائی هائی که در گزارش های این زمینه یافته ایم به بگو مگو نمی پردازیم ورنه کشمکشی که اینان میان علی و عباس سراغ کرده اند- از بنیاد- پنداری بیش نیست چه رسد که به گزارش مسلم در «صحیح» خود عباس به عمر گفت: ای فرمانروای گروندگان! میان من و این دروغگوی بزه پیشه و نیرنگ باز نادرست کار داوری کن!
آیا عباس؛ سرور پاک و پاک نهاد خاندان پیامبر را با این دشنام و ناسزاها یاد
می کند؟ مگر آیه «تطهیر پاک انگاری» و دیگر آیه های نامه ارجمند را که درباره علی- فرمانروای گروندگان- فرود آمده در برابر خود نداشته؟ اگر این سخنان به راستی از او باشد دیگر چه ارج و ارزشی برای او توان نهاد و چگونه باید درباره او به داوری نشست؟ آن هم هنگامی که می بینیم پیامبر پاک سرشت می گوید: هر کس علی را دشنام دهد البته مرا دشنام داده و هر که مرا دشنام دهد به راستی خدا را دشنام داده و هر کس خدا را دشنام دهد خداوند او را به رو و با دو سوراخ بینی اش در آتش خواهد افکند «1»
نه به خدا! ما عباس را از این رسوائی هائی که بر وی بسته اند به دور می شماریم و بر آنیم که این دار و دسته، خود خوش می داشته اند که سرور ما فرمانروای گروندگان را به باد دشنام گیرند پس این گزارش ها را تراشیده و آن را دست آویز و پلی برای رسیدن به خواسته خود شناخته اند «و خداوند می داند آنچه را در سینه ها نهفته اند و آنچه را آشکار می سازند» «2» درد دل را به سوی خدا می بریم.
2- چنانچه در سنن بیهقی- ج 6 ص 301- آمده در روزگار عثمان پسر عفان؛ مروان پسر حکم فدک را تیول خود گردانید و این هم جز با دستور خلیفه نبوده است.
3- چون معاویه پسر ابو سفیان بر سر کار آمد یک سوم فدک را تیول مروان پسر حکم ساخت و یک سوم آن را تیول عمرو- پسر عثمان پسر عفان- و یک سوم آن را تیول یزید پسر معاویه- و این رویداد پس از در گذشت حسن پسر علی بود و از آن پس نیز پیوسته در دودمان ایشان دست به دست می گشت تا روزگاری که مروان پسر حکم به پادشاهی نشست همه آن را که از آن وی گردیده بود به پسرش عبد العزیز داد و عبد العزیز هم آن را به پسر خود عمر پسر عبد العزیز بخشید
4- چون عمر پسر عبد العزیز به جانشینی پیامبر نشست در یک سخنرانی خود گفت به راستی فدک از دارائی هائی بوده که خداوند به پیک خود ارزانی داشته و مسلمانان نیز برای به دست آمدن آن نه اسبی دواندند نه سپاهی به کار گرفتند.
پس فاطمه آن را از پدرش بخواست و او گفت ترا نرسد که درخواستی از من کنی و مرا نرسد که بتو دهم، این بود که در آمد آن را به هزینه در راه ماندگان می رسانید و سپس که بوبکر و عمر و عثمان و علی به سرپرستی توده نشستند همان برنامه پیک خداوند- درود و سلام خدا بر وی- را درباره آن پیاده کردند تا معاویه فرمانروائی یافت و آن را تیول مروان پسر حکم گردانید و مروان آن را به پدرم و عبد الملک بخشید و پس از آن دو به من و سلیمان و ولید رسید و چون ولید بر سر کار آمد از وی و سلیمان درخواست کردم بهره خود را به من باز گذارند آن دو نیز بپذیرفتند تا همه آن به دست من افتاد و مرا هیچ دارائی دوست تر از آن نبود گواه باشید که من آن را بر گرداندم و برای همان هزینه هائی نهادم که در آغاز ویژه آن بود.
5- پس تا آن گاه که عمر پسر عبد العزیز فرمان می راند فدک در دست فرزندان فاطمه بود تا یزید پسر عبد الملک بر سر کار آمد و از ایشان باز ستاند و دوباره به چنگ مروانیان افتاد که همچنان دست به دست بگردانند تا جانشینی پیامبر از میان ایشان به در رود.
6- و چون ابو العباس سفاح بر تخت نشست آن را به عبد اللّه پسر حسن پسر حسن پسر فرمانروای گروندگان علی باز گرداند.
7- سپس که ابو جعفر منصور پادشاه شد آن را از دست حسنیان باز گرفت.
8- سپس مهدی پسر منصور آن را به نوادگان فاطمه- درود بر او- پس داد.
9- سپس موسی پسر مهدی و برادرش آن را از دست فاطمیان گرفتند و همچنان در دست ایشان بود تا مأمون فرمانروائی یافت.
10- مأمون در سال 210 آن را به فاطمیان برگردانید و در این زمینه نامه
زیر را به کارگزار خویش در مدینه- قثم پسر جعفر- نگاشت:
پس از دیگر سخنان، به راستی فرمانروای گروندگان (مأمون) با جایگاه خویش در کیش خداوند و با جانشینی پیک او- درود خدا بر وی- و با خویشاوندی اش با وی سزاوارترین کسی است که آئین نامه وی را به کار بندد و فرمان وی را روان گردانیده آنچه را به کسی بخشیده بوده به او سپارد و در آمدی که از سر نیکوکاری ویژه مردم شناخته بود همچنان بر جای بدارد پیروزی فرمانروای گروندگان در این راه و بر کناری از لغزش با یاری خداست و در کارهائی که برای نزدیکی به آستان او انجام می دهد گرایش به خشنودی او دارد، البته پیک خداوند- درود خدا بر وی- فدک را به فاطمه دختر پیک خدا داد و آن را از سر نیکوکاری برای هزینه های او باز گذاشت و این نیز رویدادی آشکار و شناخته شده بود که در زمینه آن هیچ گونه چون و چرائی میان خانواده پیک خدا- درود خدا بر وی و تبارش- نبود و زهرا همیشه آن را از خویشتن می شمرد و در این زمینه سزاوارترین کسی بود که باید سخن وی را باور داشت پس اینک فرمانروای گروندگان می خواهد آن را به بازماندگانش برگرداند تا هم با بر پای داشتن دادگری و درستی ای که خدای برتر از پندار دستور آن را داده به آستان او نزدیک شود و هم با روا گردانیدن فرمان پیک خدا- درود خدا بر وی- و هزینه نیکوکارانه اش به پیشگاه او بار یابد. پس بفرموده تا خواسته اش را در دفترهای فرمانروائی به روشنی بنگارند و در بخش نامه ها برای کارگزارانش یادآور شوند، زیرا پس از در گذشت پیامبر- درود خدا بر وی- در همه جا بانگ برداشتند: «هر کس پیامبر- در گذشته ها- با او پیمانی بسته و او را دلخوش ساخته که چیزی به او بخشد یا کمک و سود نیکوکارانه ای درباره او روا دارد اکنون بیاید و جانشین پیامبر را از آن پیمان آگاه سازد تا سخن او را بپذیرد و بر بنیاد برنامه اش خواسته او را بر آورده آنچه را باید و شاید به او بپردازد» آنگاه در هنگامی که با دیگران رفتار و گفتاری به این گونه پیش گرفتند فاطمه- خدا از وی خشنود باد- سزاوارتر بود که سخن او را درباره آنچه برانگیخته خدا- درود
خدا بر وی- برای او نهاده بود بپذیرند «1».
فرمانروای گروندگان به مبارک طبری- پیرو فرمانروای گروندگان نوشت و بفرمود تا آنچه را در میان مرزهای فدک جای دارد با همه کشتزارهای «2» وابسته و نیز کارکنان آن از بندگان و فرآورده ها و در آمدها و جز آن را بر گرداند به بازماندگان فاطمه دختر پیک خدا- درود خدا بر وی- و بسپارد به دست محمد پسر یحیی پسر حسین پسر زید پسر علی پسر حسین پسر علی پسر ابو طالب و به دست محمد پسر عبد اللّه پسر حسن پسر علی پسر حسین پسر علی پسر ابو طالب، زیرا فرمانروای گروندگان آن دو را برای سرپرستی این کار بر گماشت تا به بهره رسانی به کسانی که شایسته آنند برخیزند.
این را از اندیشه فرمانروای گروندگان شما رو از آنچه خداوند برای فرمانبری از خویش به دلش انداخته و کامروایش گردانیده است که به درگاه او و پیک خدا– درود خدا بر وی- نزدیکی جوید. مبارک طبری را نیز از سوی خویش آگاهی ده و برنامه ای که پیشتر با وی داشتی اکنون با محمد پسر یحیی و محمد پسر عبد اللّه دنبال کن و آن دو را یاری ده تا اگر خدا خواهد فدک روی به آبادانی و بهسازیرود و درآمد و فرآورده های آن فزونی گیرد. بدرود!
در روز چهارشنبه دو شب از ذیقعده سال 210 هجری گذشته این نامه نگاشته آمد.
11- و چون «المتوکل علی اللّه» به پادشاهی رسید دستور داد آن را پس گرفتند تا در آمد آن را به همان هزینه هائی که پیش از مأمون می رسید برسانند.
بنگرید به «فتوح البلدان» از بلاذری ص 39 تا 41، «تاریخ یعقوبی» ج 3 ص 48، «العقد الفرید» ج 2 ص 323، «معجم البلدان» ج 6 ص 344، «تاریخ ابن کثیر» ج 9 ص 200- و این نگارنده دستبردی نیز به گزارش زده و انگیزه نادرستی وی را در همان خوی و سرشتش باید جست که «نیش عقرب نه از ره کین است»- «شرح ابن ابی الحدید» ج 4 ص 103، «تاریخ الخلفاء» از سیوطی ص 154، «جمهرة رسائل العرب» ج 3 ص 510، «اعلام النساء» ج 3 ص 1211.
گزارش بوبکر که با نامه خدا و آئین نامه پیامبر ناساز بود با هیچیک از زمینه های بالا نیز نمی سازد پس چگونه ابن حجر و دنباله های او آمده اند و گزارشی با این ویژگی ها را از روشن ترین نشانه ها بر دانائی وی گرفته اند، این گروه را چه شده است که هیچ سخنی را در نمی یابند؟ «1»
الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 259

متن عربی

  

المظهر الرابع:

أمّا روایة الإرث؛ فسرعان ما ناقض ابن حجر «5» فیها نفسه؛ فتراه یحسب هاهنا فی (ص 19): أنّها مختصّة بأبی بکر، و هی من الأدلّة الواضحة علی أعلمیّته، و هو یعتقد فی صفحة (21): أنّه رواها علیّ و العبّاس و عثمان و عبد الرحمن بن عوف و الزبیر و سعد و أمّهات المؤمنین و قال: کلّهم کانوا یعلمون أنّ النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم قال ذلک، و أنّ أبا بکر إنّما انفرد باستحضاره أوّلًا ثمّ استحضره الباقون.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 258

ما هذا التهافت بین کلامی الرجل؟ و ما أذهله أخیراً عمّا جاء به أوّلًا؟ و هل الأعلمیّة مترشّحة من محض الاستحضار أوّلًا؟ أو السبق إلی الهتاف به؟ و کلّ منهما کما تری لا یفید مزیّة إلّا فی الحفظ دون العلم.

ثمّ لو کان رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم قال ذلک لوجب أن یفشیه إلی آله و ذویه الذین یدّعون الوراثة منه لیقطع معاذیرهم فی ذلک بالتمسک بعمومات الإرث من آی القرآن الکریم و السنّة الشریفة، فلا یکون هناک صخب و حوار تتعقّبهما محن و إحن، و لا تموت بضعته الطاهرة و هی واجدة علی أصحاب أبیها «1»، و یکون ذلک کلّه مثاراً للبغضاء و العداء فی الأجیال المتعاقبة بین أشیاع کلّ من الفریقین، و قد بُعث هو صلی الله علیه و آله و سلم لکسح تلکم المعرّات و عقد الإخاء بین الأمم و الأفراد.

أ لم یکن صلی الله علیه و آله و سلم علی بصیرة ممّا یحدث بعده من الفتن الناشئة من عدم إیقاف أهله و ذویه علی هذا الحکم المختصّ به صلی الله علیه و آله و سلم المخصّص لشرعة الإرث؟ حاشاه. و عنده علم المنایا و البلایا و القضایا و الفتن و الملاحم.

و هل تری أنّ دعوی الصدّیق الأکبر أمیر المؤمنین و حلیلته الصدّیقة الکبری صلوات اللَّه علیهما و آلهما علی أبی بکر ما استولت علیه یده ممّا ترکه النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم من ماله کانت بعد علم و تصدیق منهما بتلک السنّة المزعومة صفحاً منهما عنها لاقتناء حطام الدنیا؟ أو کانت عن جهل منهما بما جاء به أبو بکر؟ نحن نقدّس ساحتهما- أخذاً بالکتاب و السنّة- عن علم بسنّة ثابتة و الصفح عنها، و عن جهل یربکهما فی المیزان.

و لما ذا یصدّق أبو بکر فی دعواه الشاذّة عن الکتاب و السنّة، فیما لا یُعلم إلّا من قِبَل ورثته صلی الله علیه و آله و سلم و وصیّه الذی هتف صلی الله علیه و آله و سلم به و بوصایته من بدء دعوته فی الأندیة

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 259

و المجتمعاتو لم تکن أُذنٌ واعیة لدعوی الصدّیقة و زوجها الطاهر بکون فدک نِحلة لها من رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و هی لا تُعلم إلّا من قبلهما؟

قال مالک بن جعونة عن أبیه أنّه قال: قالت فاطمة لأبی بکر: «إنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم جعل لی فدک فأعطنی إیّاها»، و شهد لها علیّ بن أبی طالب، فسألها شاهداً آخر فشهدت لها أُمّ أیمن: فقال: قد علمت یا بنت رسول اللَّه أنّه لا تجوز إلّا شهادة رجلین أو رجل و امرأتین، فانصرفت.

و فی روایة خالد بن طهمان؛ أنّ فاطمة قالت لأبی بکر رضی الله عنه: «أعطنی فدک فقد جعلها رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم لی»، فسألها البیّنة، فجاءت بأمّ أیمن و رباح مولی النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم فشهدا لها بذلک، فقال: إنّ هذا الأمر لا تجوز فیه إلّا شهادة رجل و امرأتین «2».

ثمّ مِمّ کان غضب الصدّیقة الطاهرة سلام اللَّه علیها؟ و هی التی

جاء فیها عن أبیها الأقدس: «إنّ اللَّه یرضی لرضاها و یغضب لغضبها» «3»

أ من حکم صدع به والدها؟ (وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی

) «4» و حاشاها. أم لأنّ ذلک الحکم الباتّ رواه عنه صدّیق أمین یرید بثّ حکم الشریعة و تنفیذه و هی غیر مصدّقة له؟ نحاشی ساحة البضعة الطاهرة بنصّ آیة التطهیر عن هذه الخزایة، فلم یبق إلَّا شقّ ثالث و هو أنّها کانت تتّهم الراوی، أو تعتقد خللًا فی الروایة، و تراه حکماً خلاف الکتاب و السنّة،

و هذا الذی دعاها إلی أن لاثت خمارها علی رأسها، و اشتملت بجلبابها، و أقبلت فی لمّة من حفدتها «5» و نساء قومها تطأ ذیولها، ما تخرم

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 260

مشیتها مشیة رسول اللَّه، حتی دخلت علی أبی بکر و هو فی حشد من المهاجرین و الأنصار و غیرهم، فنیطت دونها ملاءة، ثم أنّت أنّة أجهش لها القوم بالبکاء، و ارتجّ المجلس، ثمّ أمهلت هنیهة حتی إذا سکن نشیج القوم، و هدأت فورتهم، افتتحت کلامها بالحمد للَّه عزّ و جلّ و الثناء علیه و الصلاة علی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم. ثمّ قالت ما قالت و فیما قالت: «أنتم الآن تزعمون أن لا إرث لنا، (أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ

) «1»؟ یا ابن أبی قحافة أ ترث أباک و لا أرِث أبی؟ لقد جئت شیئاً فریّا، فدونکها مخطومة مرحولة تلقاک یوم حشرک، فنعم الحَکَم اللَّه، و الزعیم محمد، و الوعد القیامة، و عند الساعة یخسر المبطلون». ثمّ انکفأت إلی قبر أبیها صلی الله علیه و آله و سلم فقالت:

          قد کان بعدک أنباءٌ و هنبثةٌ             لو کنت شاهدها لم تکثرِ الخطبُ

             إنّا فقدناک فقدَ الأرضِ وابلَها             و اختلّ قومکَ فاشهدهم و لا تغب

             فلیت بعدک کان الموتُ صادفَنا             لمّا قضیت و حالت دونک الکثبُ «2»

 

 

و هذا الذی ترکها غضبی علی من خالفها و تدعو علیه بعد کلّ صلاة حتی لفظت نفسها الأخیر صلّی اللَّه علیها کما سیوافیک تفصیله.

و هل هذا الحکم مطّرد بین الأنبیاء جمیعاً؟ أو أنّه من خاصّة نبیّنا صلی الله علیه و آله و سلم؟ و الأوّل ینقضه الکتاب العزیز بقوله تعالی (وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ

) «3».

و قوله سبحانه عن زکریّا: (فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا* یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ

) «4».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 261

و من المعلوم أنّ حقیقة المیراث انتقال ملک الموروث إلی ورثته بعد موته بحکم المولی سبحانه، فحمل الآیة الکریمة علی العلم و النبوّة کما فعله القوم خلاف الظاهر لأنّ النبوّة و العلم لا یورثان، و النبوّة تابعة للمصلحة العامّة، مقدّرة لأهلها من أوّل یومها عند بارئها، و اللَّه أعلم حیث یجعل رسالته، و لا مدخل للنسب فیها کما لا أثر للدعاء و المسألة فی اختیار اللَّه تعالی أحداً من عباده نبیّا، و العلم موقوف علی من یتعرّض له و یتعلّمه.

علی أنّ زکریّا سلام اللَّه علیه- إنّما سأل ولیّا من ولده یحجب موالیه- کما هو صریح الآیة- من بنی عمّه و عصبته من المیراث، و ذلک لا یلیق إلّا بالمال، و لا معنی لحجب الموالی عن النبوّة و العلم.

ثمّ إنّ اشتراطه علیه السلام فی ولیّه الوارث کونه رضیّا بقوله: (وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا

) لا یلیق بالنبوّة، إذ العصمة و القداسة فی النفسیّات و الملکات لا تفارق الأنبیاء، فلا محصّل عندئذٍ لمسألته ذلک. نعم، یتمّ هذا فی المال و من یرثه فإنّ وارثه قد یکون رضیّا و قد لا یکون.

و أمّا کون الحکم من خاصّة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فالقول به یستلزم تخصیص عموم آی الإرث مثل قوله تعالی: (یُوصِیکُمُ اللَّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ

) «1».

و قوله سبحانه: (وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّهِ

) «2».

و قوله العزیز: (إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ

) «3».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 262

و لا یسوغ تخصیص الکتاب إلّا بدلیل ثابت مقطوع علیه، لا بالخبر الواحد الذی لم یصحّ الأخذ بعموم ظاهره لمخالفته ما ثبت من سیرة الأنبیاء الماضین صلوات اللَّه علی نبیّنا و آله و علیهم.

لا بالخبر الواحد الذی لم یخبت إلیه صدّیقة الأمّة و صدّیقها الذی ورث علم نبیّها الأقدس، و عدّه المولی سبحانه فی الکتاب نفساً لنبیّه صلی اللَّه علیهما و آلهما.

لا بالخبر الواحد الذی لم یُنبّأ عنه قطّ خبیر من الأمّة و فی مقدّمها العترة الطاهرة و قد اختصّ الحکم بهم و هم الذین زُحزحوا به عن حکم الکتاب و السنّة الشریفة، و حرموا من وراثة أبیهم الطاهر، و کان حقّا علیه صلی الله علیه و آله و سلم أن یخبرهم بذلک، و لا یؤخّر بیانه عن وقت حاجتهم، و لا یکتمه فی نفسه عن کلّ أهله و ذویه و صاحبته و أمّته إلی آخر نَفَس لفظه.

لا بالخبر الواحد الذی جرّ علی الأمّة کلّ هذه المحن و الإحن، و فتح علیها باب العداء المحتدم بمصراعیه، و أجّج فیها نیران البغضاء و الشحناء فی قرونها الخالیة، و شقّ عصا المسلمین من أوّل یومهم، و أقلق من بینهم السلام و الوئام و توحید الکلمة. جزی اللَّه محدّثه عن الأمّة خیراً.

ثمّ إن کان أبو بکر علی ثقة من حدیثه فِلمَ ناقضه بکتاب کتبه لفاطمة الصدّیقة سلام اللَّه علیها، بفدک؟ غیر أنّ عمر بن الخطّاب دخل علیه فقال: ما هذا؟ فقال: کتاب کتبته لفاطمة بمیراثها من أبیها. فقال: ممّا ذا تنفق علی المسلمین، و قد حاربتک العرب کما تری؟ ثمّ أخذ عمر الکتاب فشقّه. ذکره سبط ابن الجوزی کما فی السیرة الحلبیة «1» (3/391).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 263

و إن کان صحّ الخبر و کان الخلیفة مصدّقاً فیما جاء به فما تلکم الآراء المتضاربة بعد الخلیفة؟ و إلیک شطراً منها:

1-

لمّا ولی عمر بن الخطّاب الخلافة ردّ فدکاً إلی ورثة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فکان علیّ بن أبی طالب و العباس بن عبد المطّلب یتنازعان فیها. فکان علیّ یقول: «إنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم جعلها فی حیاته لفاطمة». و کان العبّاس یأبی ذلک و یقول: هی ملک رسول اللَّه و أنا وارثه. فکانا یتخاصمان إلی عمر، فیأبی أن یحکم بینهما و یقول: أنتما أعرف بشأنکما أمّا أنا فقد سلّمتها إلیکما.

راجع «1» صحیح البخاری کتاب الجهاد و السیر باب فرض الخمس (5/3- 10)، صحیح مسلم کتاب الجهاد و السیر باب حکم الفی ء، الأموال لأبی عبید (ص 11) ذکر حدیث البخاری و بتره، سنن البیهقی (6/299)، معجم البلدان (6/343)، تفسیر ابن کثیر (4/335)، تاریخ ابن کثیر (5/288)، تاج العروس (7/166).

 

لفت نظر:

نحن لانناقش فیما نجده من المخازی فی أحادیث الباب کأصل التنازع المزعوم بین علیّ و العبّاس، و ما جاء فی لفظ مسلم فی صحیحه من قول العبّاس لعمر: یا أمیر المؤمنین اقض بینی و بین هذا الکاذب الآثم الغادر الخائن.

أ هکذا کان العبّاس یقذف سیّد العترة الطاهر المطهّر بهذا السباب المقذع و بین یدیه آیة التطهیر و غیرها ممّا نزل فی علیّ أمیر المؤمنین فی آی الکتاب العزیز؟ فما

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 264

العبّاس و ما خطره عندئذ؟ و بما ذا یُحکم علیه أخذاً بقول النبیّ الطاهر: «من سبّ علیّا فقد سبّنی، و من سبّنی فقد سبّ اللَّه، و من سبّ اللَّه کبّه اللَّه علی منخریه فی النار» «1»؟

لاها اللَّه؛ نحن نحاشی العبّاس عن هذه النسب المخزیة، و نری القوم راقهم سبّ مولانا أمیر المؤمنین فنحتوا هذه الأحادیث و جعلوها للنیل منه قنطرة و معذرة و اللَّه یعلم ما تکنّ صدورهم و ما یعلنون. و إلی اللَّه المشتکی.

2- أقطع مروان بن الحکم فدکاً فی أیّام عثمان بن عفان کما فی سنن البیهقی (6/301) و ما کان إلّا بأمر من الخلیفة.

3- لمّا ولی معاویة بن أبی سفیان الأمر أقطع مروان بن الحکم ثلث فدک، و أقطع عمرو بن عثمان بن عفان ثلثها، و أقطع یزید بن معاویة ثلثها، و ذلک بعد موت الحسن بن علیّ، فلم یزالوا یتداولونها حتی خلصت لمروان بن الحکم أیّام خلافته فوهبها لعبد العزیز ابنه فوهبها عبد العزیز لابنه عمر بن عبد العزیز.

4- و لمّا ولی عمر بن عبد العزیز الخلافة خطب فقال: إنّ فدک کانت ممّا أفاء اللَّه علی رسوله و لم یوجف المسلمون علیه بخیل و لا رکاب فسألته إیّاها فاطمة فقال: ما کان لک أن تسألینی و ما کان لی أن أعطیک فکان یضع ما یأتیه منها فی أبناء السبیل، ثمّ ولی أبو بکر و عمر و عثمان و علیّ فوضعوا ذلک بحیث وضعه رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم ثمّ ولی معاویة فأقطعها مروان بن الحکم فوهبها مروان لأبی و لعبد الملک فصارت لی و للولید و سلیمان، فلمّا ولی الولید سألته حصّته منها فوهبها لی، و سألت سلیمان حصّته منها فوهبها لی فاستجمعتها، و ما کان لی من مال أحبّ إلیّ منها، فاشهدوا أنّی قد رددتها إلی ما کانت علیه.

5- فکانت فدک بید أولاد فاطمة مدّة ولایة عمر بن عبد العزیز، فلمّا ولی یزید

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 265

ابن عبد الملک قبضها منهم فصارت فی أیدی بنی مروان کما کانت یتداولونها حتی انتقلت الخلافة عنهم.

6- و لمّا ولی أبو العباس السفّاح ردّها علی عبد اللَّه بن الحسن بن الحسن بن علی أمیر المؤمنین.

7- ثمّ لمّا ولی أبو جعفر المنصور قبضها من بنی حسن.

8- ثمّ ردّها المهدی بن المنصور علی ولدِ فاطمة سلام اللَّه علیها.

9- ثمّ قبضها موسی بن المهدی و أخوه من أیدی بنی فاطمة فلم تزل فی أیدیهم حتی ولی المأمون.

10- ردّها المأمون علی الفاطمیّین سنة (210) و کتب بذلک إلی قُثم بن جعفر عامله علی المدینة:

أمّا بعد: فإنّ أمیر المؤمنین بمکانه من دین اللَّه و خلافة رسوله صلی الله علیه و آله و سلم و القرابة به، أولی من استنّ بسنّته، و نفّذ أمره، و سلّم لمن منحه منحةً، و تصدّق علیه بصدقة منحته و صدقته و باللَّه توفیق أمیر المؤمنین و عصمته، و إلیه- فی العمل بما یقرّبه إلیه- رغبته، و قد کان رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أعطی فاطمة بنت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فدک، و تصدّق بها علیها، و کان ذلک أمراً ظاهراً معروفاً لا اختلاف فیه بین آل رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و لم تزل تدّعی منه ما هو أولی به من صُدّق علیه، فرأی أمیر المؤمنین أن یردّها إلی ورثتها، و یسلّمها إلیهم تقرّباً إلی اللَّه تعالی بإقامة حقّه و عدله، و إلی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم بتنفیذ أمره و صدقته، فأمر بإثبات ذلک فی دواوینه، و الکتاب إلی عمّاله، فلئن کان ینادی فی کلّ موسم بعد أن قبض اللَّه نبیّه صلی الله علیه و آله و سلم أن یذکر کلّ من کانت له صدقة أو هبة أوعدة ذلک، فیُقبل قوله، و تنفّذ عدته، إنّ فاطمة لأولی بأن یصدّق قولها فیما جعل رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم لها.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 266

و قد کتب أمیر المؤمنین إلی المبارک الطبری مولی أمیر المؤمنین یأمره بردّ فدک علی ورثة فاطمة بنت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم بحدودها و جمیع حقوقها المنسوبة إلیها، و ما فیها من الرقیق و الغلّات و غیر ذلک، و تسلیمها إلی محمد بن یحیی بن الحسین بن زید ابن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب، و محمد بن عبد اللَّه بن الحسن بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب، لتولیة أمیر المؤمنین إیّاهما القیام بها لأهلها.

فاعلم ذلک من رأی أمیر المؤمنین، و ما ألهمه اللَّه من طاعته، و وفّقه له من التقرّب إلیه و إلی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و أعلمه من قِبَلک، و عامل محمد بن یحیی و محمد ابن عبد اللَّه بما کنت تعامل به المبارک الطبری، و أعنهما علی ما فیه عمارتها و مصلحتها و وفور غلّاتها إن شاء اللَّه، و السلام.

و کتب یوم الأربعاء للیلتین خلتا من ذی القعدة سنة (210 ه).

11- و لمّا استخلف المتوکّل علی اللَّه أمر بردّها إلی ما کانت علیه قبل المأمون.

راجع «1»: فتوح البلدان للبلاذری (ص 39- 41)، تاریخ الیعقوبی (3/48)، العقد الفرید (2/323)، معجم البلدان (6/344)، تاریخ ابن کثیر (9/200) و له هناک تحریف دعته إلیه شنشنة أعرفها من أخزم، شرح ابن أبی الحدید (4/103)، تاریخ الخلفاء للسیوطی (ص 154)، جمهرة رسائل العرب (3/510)، أعلام النساء (3/1211).

کلّ هذه تضادّ ما جاء به الخلیفة من خبره الشاذّ عن الکتاب و السنّة، فأنّی لابن حجر و من لفّ لفّه أن یعدّه من الأدلّة الواضحة علی علمه و هذا شأنه (فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً) «2».