اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۷ اسفند ۱۴۰۲

طرح موضوع جانشینی یزید با عایشه توسط معاویه

متن فارسی

بیان دیگری از گفتگوهای سفر اول
معاویه به قصد حج وارد مدینه شد. «3» نزدیکی های مدینه مردم پیاده و سواره به استقبالش رفتند، و زنان و کودکان بیرون آمدند، و هر کس بر حسب توانائی از او استقبال نمود. و او با مخالفان نرمش نشان داد و با جمعیت صحبت کرد و برای جلب خاطر و رضایشان کوشید و چرب زبانی نمود مگر آنان را با کاری که دیگر مردمان کرده بودند موافق سازد. کار را بجائی رساند که در یکی از همین صحبت ها به مردم مدینه گفت: خستگی این راه دراز را فقط به امید دیدار شما بر تن هموار می ساختم و ناملایمات را به همین خاطر تحمل می کردم تا اینک به دیدار شما مجاوران مزار پیامبر خدا نائل گشتم. در جوابش خوشامد بسیار گفتند … چون به «جرف» رسید حسین بن علی و عبد اللّه بن عباس به استقبالش رفتند، اشاره به آن دو به مردم گفت:
اینان دو سرور بنی عبد منافند. و رو به ایشان گردانده با آنان همسخن گشت و بنای
تحبیب را گذاشت، گاه با این یک سخن می گفت و گاه به آن دیگر لبخند میزد، تا رسید به مدینه.
در آنجا مردم پیاده و زنان و کودکان آمده به او سلام کردند و با موکبش همراه گشتند تا به اقامتگاهش در آمد. حسین به خانه رفت و عبد اللّه بن عباس به مسجد.
معاویه با جمع کثیری از شامیان روانه خانه عائشه- ام المؤمنین- گشت و اجازه ملاقات خواست.
عائشه فقط به او اجازه داد و چون در آمد مستخدم عائشه، ذکوان آنجا بود، عائشه به معاویه گفت: چگونه اطمینان کردی و نترسی از این که مردی را به کمینت بنشانم تا ترا به کیفر قتل برادرم محمد بن ابی بکر به قتل رسانم؟ گفت: تو چنین کاری نمی کنی. پرسید چطور؟ گفت: چون من در حریمی قرار دارم در خانه رسول خدا.
در این وقت، عائشه خدا را سپاس و ثنا خواند و از رسول خدا (ص) یاد کرد و از ابوبکر و عمر، و او را تشویق کرد که از آن دو تقلید نموده پیروی کند. و به سخن خویش پایان داد. معاویه لب به سخن نگشود از ترس این که نطقی به بلاغت و شیوائی نطق عائشه نتواند، ناچار بطور عادی شروع به حرف زدن کرده گفت: تو ای ام المؤمنین! خداشناسی و پیامبرشناس و به ما دین آموخته ای و خیرمان را یاد داده ای.
و تو در خور آنی که فرمانت بکار بسته و اطاعت شود و سخنت بگوش گرفته. کار یزید، پیشامدی بوده به تقدیر خدا که صورت گرفته و تمام شده و مردم اختیار آن را ندارند، و مردم بیعت کرده اند و پیمان و تعهدشان بر گردنشان قرار گرفته و مؤکد گشته است.
آیا به نظر تو حالا پیمان و عهدشان را بشکنند؟!
عائشه از حرف او پی برد که بر ولایتعهدی یزید مصمم است و به کار خود ادامه خواهد داد. به همین جهت به او گفت: این که از عهد و پیمان سخن به میان آوردی، از خدا بترس و در حق این جماعت چند نفره کار ناروائی نکن و در موردشان عجله بخرج نده شاید کاری که ناخوشایندت باشد از آنان سر نزند.
در این هنگام، معاویه برخاست که برود. عائشه به او گفت: تو «حجر» و یارانش را که افراد عابد و پارسا و مجتهدی بودند به قتل رساندی. معاویه گفت: این سخنرا بگذار کنار. رفتارم با تو چگونه است و در بر آوردن تقاضاهایت؟ گفت: خیلی خوب. گفت: پس ما و آنان را به حال خود بگذار تا وقتی به آستان پروردگارمان برده شدیم به کارمان رسیدگی شود.
و همراه «ذکوان» از خانه عائشه بیرون رفت و در حالی که بر او تکیه زده بود و گفت: تا امروز سخنوری- پس از پیامبر خدا (ص)- چنین گویا و شیوا ندیده ام و برفت تا به خانه رسید. آنگاه به دنبال حسین بن علی فرستاد و با وی به تنهائی ملاقات کرد و گفت: برادرزاده! مردم به استثنای پنج نفر قریشی که تو رهبریشان می کنی برای ولایتعهدی یزید تعهد سپرده و پیمان بسته اند. عموجان! چرا مخالفت می کنی؟
حسین گفت: به دنبال آنها بفرست. اگر با تو بیعت کردند من هم جزو آنان خواهم بود و گرنه در مورد من عجله بخرج نده. معاویه پذیرفت و از او قول گرفت جریان گفتگوی دو نفرشان را به کسی اطلاع ندهد. حسین بیرون آمد. ابن زبیر شخصی را بر سر راه وی گماشته بود تا وقتی بیرون می آید از او کسب خبر کند. و او به حسین گفت برادرت عبد اللّه بن زبیر می پرسد چه خبر بود و چه گذشت آنجا؟ و آن قدر پاپی اش شد تا چیزی از او در آورد.
معاویه بدنبال ابن زبیر فرستاد و با او ملاقات خصوصی کرد و گفت: مردم با این کار موافقت نموده و تعهد سپرده اند جز پنج نفر قرشی که تو رهبریشان میکنی.
برادرزاده! چرا مخالفت میکنی؟ گفت بفرست بدنبالشان تا اگر با تو بیعت کردند منهم جزو آنها خواهم بود، و گرنه در مورد من عجله بخرج نده. پرسید اینکار را خواهی کرد؟ گفت: آری. و از او قول گرفت جریان را به کسی نگوید.
سپس به دنبال عبد اللّه بن عمر فرستاد و خصوصی با او سخن گفت سخنی نرمتر از آنچه با آن دو گفته بود. گفت: من مایل نیستم بگذارم امت محمد پس از من چون گله بی چوپانی باشد. «1» و از مردم برای این کار تعهد و بیعت گرفته ام جز پنج نفرکه تو رهبرشان هستی. چرا مخالفت می کنی؟ عبد اللّه بن عمر پرسید: حاضری کاری کنی که هم به مقصودت برسی و هم از خونریزی جلوگیری کرده باشی؟ گفت:مشتاق این کارم. گفت: در برابر عموم می نشینی بعد من می آیم به این مضمون با تو بیعت می کنم که آنچه را مورد اتفاق امت باشد بپذیرم، زیرا اگر امت بر سر حکومت برده ای حبشی همداستان گردد آن را می پذیرم. پرسید: این کار را خواهی کرد؟ گفت: آری. و بیرون رفت. در این هنگام، معاویه به دنبال عبد الرحمن بن ابی بکر فرستاد و بطور خصوصی به او گفت: با چه حقی در برابر من سر بنافرمانی برداشته ای؟ گفت: امیدوارم این کار به خیر و مصلحتم باشد. معاویه گفت: بخدا تصمیم قتلت در دلم نضج می گیرد. گفت: اگر این کار را بکنی خدا در دنیا تو را گرفتار خواهد ساخت و در آخرت به دوزخ در خواهد آورد. این را گفت و بیرون رفت.
معاویه آن روز را با انعام و بخشش به افراد مهم و اعیان و تحبیب مردم گذراند.
فردا صبح دستور داد تختی برایش گستردند و صندلی هائی در اطرافش برای درباریان و مقربانش نهادند و در برابرش صندلی هائی برای افراد خانواده اش. و در حالی که جامه ای یمنی بر تن داشت و عمامه ای تیره بر سر و دو شاخه اش را بر کتفش نهاده بود و عطر زده بیرون آمد و بر تخت خویش نشست و منشیانش را نزدیکش و جائی نشاند که دستوراتش را بشنوند، و به حاجبش امر کرد هیچکس را گر چه از نزدیکان و مقربانش باشد راه ندهد. آنگاه به دنبال حسین بن علی و عبد اللّه بن عباس فرستاد.
ابن عباس زودتر رسید. وقتی وارد شد و سلام کرد معاویه او را بر جانب چپ روی تختش نشاند و آرام با وی شروع به گفتگو کرد، و گفت: خدا از مجاورت این مزار شریف و اقامتگاه پیامبر (ص) بهره ای وافر داده است.
ابن عباس گفت: … از این نیز که به پاره ای از حقمان قناعت نموده و از همه آن چشم بپوشم بهره ای وافر یافته ایم.
این سخن، معاویه را بر آن داشت که از موضوع دور شود تا کار به مجادله نکشد، پس از این موضوع سخن به میان آورد که عمر انسان بر حسب سرشت و غرائز وی تغییر می کند. تا حسین بن علی فرا رسید. چون چشم معاویه به وی افتاد
پشتی یی را که در سمت راست تختش بود مرتب ساخت برای او. حسین وارد شده سلام کرد. معاویه اشاره کرد تا در سمت راستش بنشست سپس با او احوالپرسی کرد و از حال برادرزاده هایش- فرزندان حسن- پرسید و از سن و سالشان. حسین جواب داد و خاموش گشت. آنگاه معاویه شروع بسخن کرده گفت: خدای را سپاس که نعمت بخش است و بلاآور. و گواهی می دهم که خدائی جز خدای یگانه نیست خدائی که بسی برتر از گفته و پندار ملحدان است، و محمد بنده خاص اوست که برای آدمیان و پریان همگی مبعوث گشته تا با قرآنی پند و بیمشان دهد که حقائق آینده و پیشین ابطالش نمی نماید و فرود آمده از آستان حکیم ستوده است. و رسالت الهی را ادا فرمود و کارش را بانجام رسانید و در راهش هر آزار و اذیتی دید شکیبائی ورزید تا دین خدا روشن گشت و دوستانش به عزت و قدرت رسیدند و مشرکان ریشه کن گشتند و دین و نهضت الهی علی رغم مشرکان چیره گشت. آنگاه حضرتش صلوات اللّه علیه در گذشت در حالی که از مال دنیا جز همان اندکی که سهمش بود برجای ننهاد و چون خدا را برگزیده و دل از دنیا برکنده بود آنچه را از مال دنیا بچنگ آورده بود رها کرده بود و نیز از سربلند نظری و قدرتی که در شکیبائی و خویشتنداری داشت و نیز به خاطر این که در پی سرای جاویدان و ثواب پایدار و ابدش بود. این وصف پیامبر (ص) است. پس از وی دو مرد خویشتن پای بر سر کار آمدند. و سه دیگر مردی مشکوک، و حوادثی به وقوع پیوست که ما بچشم خود ندیده و بدرستی نشنیده ایم و من از آنها بیش از شما چیزی نمی دانم. راجع به کار یزید قبلا به اطلاعتان رسیده است. خدا می داند که با این کار می خواهم در بروی اختلاف میان مردم ببندم و با ولایتعهدی یزید وحدت جامعه را برقرار نگهدارم. در مورد کار یزید منظوری جز این ندارم. شما دو نفر هم از فضیلت خویشاوندی (با پیامبر ص) و دانشمندی و مردانگی بر خوردارید. و این خصال را من طی گفتگوها و تجربه هائی که با یزید داشته ام در او یافته ام و بقدری که نظیرش را در شما دو نفر و نه دیگران یافته ام، تازه او سنت شناس هم هست و قرآندان و چنان بردباری یی دارد که سنگ را نرم می گرداند. شما می دانید که پیامبر (ص)- که معصوم بود و کارش درست و صواب- در نبرد «سلاسل» مردی را بر ابوبکر صدیق و عمر فاروق و دیگر اصحاب
بزرگ و مهاجران مقدم داشت و فرماندهی داد که از هیچ لحاظ همشأن آنان نبود نه از لحاظ خویشاوندی نزدیک و نه از حیث سابقه و رویه گذشته اش، و آن مرد بر آنان فرماندهی کرد و در نماز جماعت پیشنمازشان گشت و غنائم را نگهداری و سرپرستی نمود، و چون دستور می داد و اظهار نظر می کرد هیچکس چون و چرا نمی نمود. و رسول خدا (ص) سرمشق نیکوی ما است. بنابر این ای بنی عبد المطلب! من و شما مصالح مشترکی داریم، و من امیدوارم که در این جلسه سخن به انصاف گوئید زیرا هیچکس نیست که گفته شما را حجت و با اهمیت نشمارد. بنابر این در جوابم سخن از روی بصیرت گوئید. از خدا برای خویش و برای شما دو نفر آمرزش میطلبم.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 345

متن عربی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 345

صورة أخری:

من محاورة الرحلة الأُولی:

قدم معاویة المدینة حاجّا «2»، فلمّا أن دنا من المدینة خرج إلیه الناس یتلقّونه ما بین راکب و ماش، و خرج الناس و الصبیان، فلقیه النساء علی حال طاقتهم و ما تسارعوا به فی الفوت و القرب، فَلانَ لمن کافحه، و فاوض العامّة بمحادثته، و تألّفهم جهده مقاربة و مصانعة لیستمیلهم إلی ما دخل فیه الناس، حتی قال فی بعض ما یجتلبهم به: یا أهل المدینة ما زلت أطوی الحزن من وعثاء السفر بالحبّ لمطالعتکم حتی انطوی البعید، و لان الخشن، و حقّ لجار رسول اللَّه أن یُتاق إلیه. فردّ علیه القوم: بنفسک و دارک و مهاجرک أما إنّ لک منهم کإشفاق الحمیم البرّ و الحفیّ.

حتی إذا کان بالجرف لقیه الحسین بن علیّ و عبد اللَّه بن عبّاس، فقال معاویة: مرحباً بابن بنت رسول اللَّه، و ابن صنو أبیه. ثم انحرف إلی الناس فقال: هذان شیخا بنی عبد مناف. و أقبل علیهما بوجهه و حدیثه، فرحّب و قرّب، و جعل یواجه هذا مرّة، و یضاحک هذا أخری. حتی ورد المدینة، فلمّا خالطها لقیته المشاة، و النساء، و الصبیان، یسلّمون علیه و یسایرونه إلی أن نزل، فانصرفا عنه، فمال الحسین إلی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 346

منزله، و مضی عبد اللَّه بن عبّاس إلی المسجد، فدخله.

و أقبل معاویة و معه خلق کثیر من أهل الشام حتی أتی عائشة أمّ المؤمنین فاستأذن علیها، فأذنت له وحده، لم یدخل علیها معه أحد، و عندها مولاها ذکوان، فقالت عائشة: یا معاویة أ کنت تأمن أن أُقعِد لک رجلًا فأقتلک کما قتلت أخی محمد ابن أبی بکر؟ فقال معاویة: ما کنت لتفعلین ذلک. قالت: لم؟ قال: لأنّی فی بیت آمن، بیت رسول اللَّه. ثم إنّ عائشة حمدت اللَّه و أثنت علیه، و ذکرت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و ذکرت أبا بکر و عمر، و حضّته علی الاقتداء بهما و الاتّباع لأثرهما، ثم صمتت، قال: فلم یخطب معاویة، و خاف أن لا یبلغ ما بلغت، فارتجل الحدیث ارتجالًا، ثم قال:

أنت و اللَّه یا أمّ المؤمنین العالمة باللَّه و برسوله دللتِنا علی الحقّ، و حضضتِنا علی حظّ أنفسنا، و أنت أهل لأن یُطاع أمرک، و یُسمع قولک، و إنّ أمر یزید قضاء من القضاء، و لیس للعباد الخیرة من أمرهم! و قد أکّد الناس بیعتهم فی أعناقهم، و أعطوا عهودهم علی ذلک و مواثیقهم، أ فتری أن ینقضوا عهودهم و مواثیقهم؟!

فلمّا سمعت ذلک عائشة علمت أنّه سیمضی علی أمره، فقالت: أمّا ما ذکرت من عهود و مواثیق فاتّق اللَّه فی هؤلاء الرهط، و لا تعجل فیهم، فعلّهم لا یصنعون إلّا ما أحببت.

ثم قام معاویة، فلمّا قام قالت عائشة: یا معاویة قتلت حُجراً و أصحابه العابدین المجتهدین. فقال معاویة: دعی هذا، کیف أنا فی الذی بینی و بینک و فی حوائجک؟ قالت: صالح. قال: فدعینا و إیّاهم حتی نلقی ربّنا.

ثم خرج و معه ذکوان فاتّکأ علی ید ذکوان و هو یمشی و یقول: تاللَّه إن رأیت کالیوم قط خطیباً أبلغ من عائشة بعد رسول اللَّه، ثم مضی حتی أتی منزله، فأرسل إلی الحسین بن علیّ فخلا به، فقال له: یا ابن أخی قد استوثق الناس لهذا الأمر غیر خمسة نفر من قریش أنت تقودهم، یا ابن أخی فما أربک إلی الخلاف؟ قال الحسین:

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 347

أرسل إلیهم فإن بایعوک کنت رجلًا منهم و إلّا لم تکن عجلت علیّ بأمر. قال: و تفعل؟ قال: نعم. فأخذ علیه أن لا یخبر بحدیثهما أحداً فخرج و قد أقعد له ابن الزبیر رجلًا بالطریق فقال: یقول لک أخوک ابن الزبیر: ما کان؟ فلم یزل به حتی استخرج منه شیئاً.

ثم أرسل معاویة إلی ابن الزبیر فخلا به، فقال له: قد استوثق الناس لهذا الأمر غیر خمسة نفر من قریش أنت تقودهم یا ابن أخی فما أربک إلی الخلاف؟ قال: فأرسل إلیهم فإن بایعوک کنت رجلًا منهم، و إلّا لم تکن عجلت علیّ بأمر. قال: و تفعل؟ قال: نعم. فأخذ علیه أن لا یخبر بحدیثهما أحداً.

فأرسل بعده إلی ابن عمر فأتاه و خلا به، فکلّمه بکلام هو ألین من صاحبیه، و قال: إنّی کرهت أن أدع أمّة محمد بعدی کالضأن لا راعی لها «1»، و قد استوثق الناس لهذا الأمر غیر خمسة نفر أنت تقودهم فما أربک إلی الخلاف؟ قال ابن عمر: هل لک فی أمر تحقن به الدماء، و تدرک به حاجتک؟! فقال معاویة: وددت ذلک. فقال ابن عمر: تبرز سریرک ثم أجی ء فأُبایعک علی أنّی [بعدک ] «2» أدخل فیما اجتمعت علیه الأمّة، فو اللَّه لو أنّ الأُمّة اجتمعت [بعدک ] «3» علی عبد حبشیّ لدخلت فیما تدخل فیه الأُمّة. قال: و تفعل؟ قال: نعم ثم خرج.

و أرسل إلی عبد الرحمن بن أبی بکر، فخلا به قال: بأیّ ید أو رجل تقدم علی معصیتی؟ فقال عبد الرحمن: أرجو أن یکون ذلک خیراً لی. فقال معاویة: و اللَّه لقد هممت أن أقتلک. فقال: لو فعلت لأتبعک اللَّه فی الدنیا، و لأدخلک فی الآخرة النار. ثم خرج.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 348

بقی معاویة یومه ذلک یُعطی الخواصّ. و یُدنی بذمّة الناس «1»، فلمّا کان صبیحة الیوم الثانی أمر بفراش فوضع له، و سوّیت مقاعد الخاصّة حوله و تلقاءه من أهله، ثم خرج و علیه حلّة یمانیّة و عمامة دکناء و قد أسبل طرفها بین کتفیه، و قد تغلّی «2» و تعطّر، فقعد علی سریره، و أجلس کتّابه منه بحیث یسمعون ما یأمر به، و أمر حاجبه أن لا یأذن لأحد من الناس و إن قرب، ثم أرسل إلی الحسین بن علیّ، و عبد اللَّه بن عبّاس، فسبق ابن عبّاس، فلمّا دخل و سلّم علیه أقعده فی الفراش عن یساره، فحادثه ملیّا ثم قال: یا ابن عبّاس لقد وفّر اللَّه حظّکم من مجاورة هذا القبر الشریف و دار الرسول علیه الصلاة و السلام. فقال ابن عبّاس: نعم أصلح اللَّه أمیر المؤمنین، و حظّنا من القناعة بالبعض و التجافی عن الکلّ أوفر. فجعل معاویة یحدّثه و یحید به عن طریق المجاوبة، و یعدل إلی ذکر الأعمار علی اختلاف الغرائز و الطبائع، حتی أقبل الحسین بن علیّ، فلمّا رآه معاویة جمع له وسادة کانت عن یمینه، فدخل الحسین و سلّم، فأشار إلیه فأجلسه عن یمینه مکان الوسادة، فسأله معاویة عن حال بنی أخیه الحسن و أسنانهم، فأخبره ثم سکت. ثم ابتدأ معاویة فقال:

أمّا بعد: فالحمد للَّه ولیّ النعم، و منزل النقم، و أشهد أن لا إله إلّا اللَّه المتعالی عمّا یقول الملحدون علوّا کبیرا، و أنّ محمداً عبده المختصّ المبعوث إلی الجنّ و الإنس کافّة، لینذرهم بقرآن لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حکیم حمید، فأدّی عن اللَّه و صدع بأمره، و صبر عن الأذی فی جنبه، حتی أوضح دین اللَّه، و أعزّ أولیاءه، و قمع المشرکین، و ظهر أمر اللَّه و هم کارهون، فمضی- صلوات اللَّه علیه- و قد ترک من الدنیا ما بذل له، و اختار منها الترک لما سخّر له زهادة و اختیاراً للَّه، و أنفة و اقتداراً علی الصبر، بغیاً لما یدوم و یبقی، فهذه صفة الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، ثم

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 349

خلفه رجلان محفوظان و ثالث مشکوک «1»، و بین ذلک خوض طالما عالجناه مشاهدةً و مکافحةً و معاینةً و سماعاً، و ما أعلم منه فوق ما تعلمان، و قد کان من أمر یزید ما سبقتم إلیه و إلی تجویزه، و قد علم اللَّه ما أُحاول به من أمر الرعیّة من سدّ الخلل، و لمّ الصدع بولایة یزید، بما أیقظ العین، و أحمد الفعل، هذا معنای فی یزید و فیکما فضل القرابة، و حظوة العلم، و کمال المروءة، و قد أصبت من ذلک عند یزید علی المناظرة و المقابلة ما أعیانی مثله عندکما و عند غیرکما، مع علمه بالسنّة و قراءة القرآن، و الحلم الذی یرجح بالصمّ الصلاب، و قد علمتما أنّ الرسول المحفوظ بعصمة الرسالة، قدّم علی الصدّیق و الفاروق و من دونهما من أکابر الصحابة و أوائل المهاجرین یوم غزوة السلاسل، من لم یقارب القوم و لم یعاندهم برتبة فی قرابة موصولة و لا سنّة مذکورة، فقادهم الرجل بإمرة، و جمع بهم صلاتهم، و حفظ علیهم فیئهم، و قال و لم یقل معه، و فی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أسوة حسنة، فمهلًا بنی عبد المطلب فإنّا و أنتم شعبا نفع و جدّ، و ما زلت أرجو الإنصاف فی اجتماعکما، فما یقول القائل إلّا بفضل قولکما، فردّا علی ذی رحم مستعتب ما یحمد به البصیرة فی عتابکما، و أستغفر اللَّه لی و لکما.