اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

فقیه عماره یمنی

متن فارسی

فقیه، نجم الدین، ابو محمد، عمارة بن ابى الحسن على بن زیدان بن احمد، حکمى یمنى از فقهاى شیعه امامیه و مدرسین و مؤلفین آنان و از شهیدان راه تشیع است.
علم کامل، و فضل شامل او با ادبى والا و شعرى دلربا و شیوا زیور یافته است: چون نظمى سراید، ندانى که در و گهر در سلک کشد، یا طلاى ناب در قالب شعر ریزد.
اشعار آبدارش در عین روانى متین و محکم، پر ارج و با رونق است، از همه بالاتر، مهر و ولاى پیوسته است به عترت وحى و خاندان طه، و اعتقاد به امامت و پیشوائى آنان، بدان حد راسخ و پا برجا که جان شریفش را در راه مذهب خود فدا کرد.

تألیفات گرانمایه، و آثار علمى و ادبى او، جاویدانه نام او را بر صفحات تاریخ ثبت کرده است، از جمله «نکت عصریه» در اخبار وزراء مصر، تاریخ یمن، کتابى در فرائض مواریث، دیوان شعر، قصیده‌اى بنام «شکایة المتظلم و نکایة المتألم» (شکواى دادخواه و انتقام یک دردمند، از ستمگر بدخواه)، سروده و به صلاح الدین ایوبى گسیل داشته.خود، در کتاب «نکت عصریه «1»» ص 7 راجع به نسب خود گوید:
اما جرثومه نسبم از قحطان است، از قبیله حکم بن سعد العشیرة مذحجى و اما وطنم، یمن است در تهامه، شهر مرطان، از وادى وساع، که فاصله‌اش تا مکه از جانب جنوب یازده روز است، در همانجا تولد یافته و تربیت شده‌ام، ساکنان آن سامان، باقیماندگان عرب تهامه‌اند.

ریاست و زعامتشان به مشیب بن سلیمان می‌رسد که از جانب مادر، جد من است، و هم به زیدان به احمد که جد پدرى من باشد، جدم زیدان می‌گفت:
در میان اسلاف خود، یازده تن از اجداد خود را می‌شناسم که هر یک دانشورى مصنف بوده است در علوم مختلفه.
و من خود عمویم على بن زیدان را دیده‌ام و هم خالویم محمد بن مشیب، و ریاست قبیله حکم بن سعد العشیرة بدین دو پیوسته می‌شد …
تا آنجا که گوید: روزى ببرادرم یحیى گفتم: کدام شاعر درباره جدت:
مشیب بن سلیمان و زیدان بن احمد چنین سروده است:

اذا طرقتک احداث اللیالى                و لم یوجد لعلّتها طبیب
و اعوز من یجیرک من سطاها               فزیدان یجیرک و المشیب

– هر گاه حوادث روزگارت در تاریکى شب حلقه بر در کوبد، و درمان نیابى.
– کسى نباشد که از سطوت زمانه‌ات پناه بخشد، زیدان و مشیب تو را پناه بخشند.
– این دو پناه درماندگان‏‌اند، املاک از دست رفته‌ام به من باز گرداندند، آن روز که چهره زمانه دژم بود.

و قاما عند خذلانى بنصرى                  قیاما تستکین به الخطوب

– آن روز که یار و یاورى نبود، بیارى من برخاستند، چونان که دردمندى و درماندگى از پاى بنشست.

پاسخ داد: این شاعر، سلطان على فرزند حبابه فرودى بود که اقوامش بر او ستم کرده از آب و ملکش اخراج کرده بودند، و او را تحت کفالت برادرش سلامه درآوردند، لذا بر این دو جد بزرگوارمان درآمد، و این دو با جماعتى از خویشان خود راه برگرفتند و سلامه را از کفالت املاک عزل کرده، على را بر سر کار خود مسلط ساختند، و میان او و اقوامش را به اصلاح آوردند.
جدم زیدان و مشیب، در این راه پنجاه هزار دینار طلا به مصرف رساندند، چه از اموالى که به شاعر صله دادند، و یا مصارفى که در تجهیز سپاه، به خاطر نصرت و یارى او خرج کردند، و یا اسبان تازى و شتران عربى که به سوى او گسیل داشتند.

یحیى می‌گفت: مدبر شاعر، حکمى، در قصیده طولانى خود، به پدر و خالوى من اشاره دارد که گوید:

– پدران شما، املاک ابن حبابه را بدورد کردند، بعد از آنکه سر رشته امور از کفش خارج بود.
– مشیب، دست به شمشیر کین برد و کار بسامان آورد، زیدان با صولت درآمد و آب رفته بجو آورد.
– اینک شما دو تن محکم و استوار نمودید آنچه را پدرانتان اساس و بنیان نهادند، از این رو است که فرزند، پدر را ماند.

پدرم می‌گفت: عمویت على بیمار شد، چندانکه مشرف بر هلاک بود، ولى بعد که شفا یافت و از بستر بیمارى برخاست، من قصیده‌اى را بر او خواندم که مردى از قبیله بنى الحارث بنام سلم بن شافع سروده بود.
این مرد بر ما میهمان شد تا از على عمویت در پرداختن دیه‌اى که از عهده پرداخت آن عاجز مانده بود، یارى بگیرد، ولى چون ما به پرستارى او مشغول و سرگرم بودیم، آن مرد حارثى نامراد به خانه خود برگشت، و قصیده‌اى گسیل داشت که از جمله این ابیات است:

اذا أودى ابن زیدان علىّ                             فلا طلعت نجومک یا سماء
و لا اشتمل النّساء على جنین                   و لا روّى الثّرى للسّحب ماء

على الدّنیا و ساکنها جمیعا                            اذا أودى ابو الحسن العفاء

– اگر سایه ابن زیدان على، از سرما کوتاه شود. اى آسمان! دگرت اختر مباد.
– و نه زنان کودکى در برگیرند، و نه زمین از آب باران سیراب شواد.
– خاک بر سر دنیا و اهل دنیا یکسر، اگر ابو الحسن على از میان ما برواد.

گوید: عمویم على بعد از شنیدن قصیده بگریه درآمد، دستور فرمود تا آن مرد حارثى را احضار کنیم، هزار دینار بدو صله داد، و دیه مقتول را هم پرداخت، و این بعد از ششماه بود، و هر گاه او را می‌دید، اکرام و احترام می‌کرد و بر قدر و منزلت او می‌افزود.

عماره، سخن را در جود و سماحت عمش على بن زیدان و دامنه وسیع ثروت او بدرازا کشانده و از شجاعت و دلیرى او قصه‌ها سر کرده و سپس می‌گوید:
سال 529 بحد بلوغ رسیدم، و سال 31 بفرمان پدرم همراه وزیر مسلم بن سخت جانب زبید گرفتم، در آنجا منزل گزیدم و چهار سال رحل اقامت افکندم و از مدرسه جز براى نماز جمعه خارج نگشتم.
سال پنجم بزیارت پدر و مادرم رفته و باز در مراجعت، سه سال در زبید اقامت کردم، جمعى از طلاب نزد من فقه شافعى و فرائض و مواریث قرائت می‌کردند، من خود کتابى در فرائض تصنیف کرده‌ام.
در سال 39، پدرم همراه پنج تن از برادرانم به زبید آمدند، در خدمت والدم قسمتى از اشعار خود را خواندم، نیکو شمرد و گفت: تو خود می‌دانى که ادب، نعمتى از نعمت‏هاى الهى است که بر تو فرو ریخته، مبادا با ناسزا گوئى مردم، نعمت ادب را کفران و ناسپاسى کنى، مرا سوگند داد، که هیچگاه مسلمانى را حتى با یک فرد بیت هجو نگویم، و من سوگند یاد کردم.
ی کنوبت همراه ملکه آزاده، مادر فاتک شاه زبید، به حج رفتم، نوبت دیگر به مکه مشرف شدم، و آن در سال 549 بود که در موسم این سال امیر الحرمین هاشم ابن فلتیه وفات کرد، و فرزندش قاسم بن هاشم را تولیت امارت داد. و او مرا به عنوان سفیر به سوى مصر گسیل داشت.من در ماه ربیع الاول از سال 550 به مصر درآمدم و در آن هنگام، خلیفه مصر، امام فائز بن ظافر بود، و وزیر او ملک صالح، طلایع بن رزیک. و چون براى عرض سلام شرفیاب گشتم در رواق طلائى از قصر خلیفه بود، و همانجا این قصیده خود را با این سر آغاز انشاد کردم:

الحمد للعیس بعد العزم و الهمم                 حمدا یقوم بما اولت من النّعم‏
لا اجحد الحقّ، عندى للرّکاب ید                     تمنّت اللجم فیها رتبة الخطم‏
قرّبن بعد مزار العزّ من نظرى                      حتّى رأیت امام العصر من امم‏
و رحن من کعبة البطحاء و الحرم                   وفدا الى کعبة المعروف و الکرم‏

– ثنا و ستایش از آن عزم و همت است و از آن پس شایسته اشتران نجیب که ما را بخدمت رساندند، ثنائى در خور نعمت.
– کفران نباشد، شتران رهوار بر من منتى دارند، منتى که لگام اسب آرزو کند تا مهار اشترى گردد.
– بارگاه عزت دور می‌نمود، در نظرم کوتاه کردند، با همت کاروان اینک در حضور پیشواى عصر باشم.
– از کعبه بطحا و حرم الهى راه برگرفتند، به کعبه احسان و کرم میهمان آمدند.

فهل درى البیت أنّى بعد فرقته                  ما سرت من حرم الّا الى حرم‏
حیث الخلافة مضروب سرادقها                  بین النّقیضین: من عفو و من نقم‏
و للامامة انوار مقدّسة تجلو                      البغیضین: من عدل و من ظلم‏
و للنّبوّة أبیات ینصّ لنا على                      الخفّیین: من حکم و من حکم‏
و للمکارم اعلام تعلّمنا مدح                     الجزیلین: من بأس و من کرم‏
و للعلى ألسن تثنى محامدها على               الحمیدین: من فعل و من شیم‏
و رایة الشّرف البذّاخ ترفعها ید                      الرّفیعین: من مجد و من همم‏

– ندانم خانه خدا دانست که بعد از مفارقت آن حرم، جانب این حرم گرفتم؟
– جائى که سرا پرده خلافت میان دو مرز مخالف: عفو و انتقام بر فلک فراز است.
– آنجا که پرتو پیشوائى چنان پاک و مقدس باشد که چهره دو دشمن: عدل و ستم باز شناسیم.
– نبوت و رسالت را خاندانى است که بالصراحة بیان سازد، دو امر مخفى: فرمان آسمانى، حکمت الهى.
– مکارم اخلاق را بیرقها است که نمودار سازد چگونه ثنا گوئیم بر دو نامتناهى: قدرت لا یزال، کرم سرشار.
– افتخار و عظمت را زبانهاست که ستایش کند از دو نیکو مظهر: کردار نیک، پندار نیک.
– و این پرچم معالى و آزادگى است که فراز شد با دو دست ارجمند: نژاد پاک، همت والا.

اقسمت بالفائز المعصوم معتقدا                    فوز النّجاة و أجر البرّ فى القسم‏

– سوگند بمقام منیع خلافت، و اعتقادم اینکه فوز و رستگارى، و پاداش سوگند راست دریابم.
– سوگند که وزیر صالح او، دین و دنیا را پناه داد، غمها از چهره‌ها بزدود.
– جامه افتخارش بر تن که تار و پودش ساخته شمشیر و قلم باشد.

وجوده او جد الایام ما اقترحت                 وجوده أعدم الشّاکین للعدم‏

– شمع وجودش هر چه زمانه آرزو داشت بیافرید، بذل و نوالش ریشه فقر و مستمندى ببرید.
– نیزه‌هاى تابدار، گردن کشورى ببند کشید که بینى ثریا بارجمندى برکشید.
– مقام و رفعتى بینم عظیم الشأن که در خیال نگنجد، با آنکه بیدارم، پندارم خواب بینم.
– روزى از ایام عمر که در آرزوهاى طلائى هم پیش‏بینى نمی‌کردم، و نه پاى همت بدان رفعت و ارجمندى می‌رسید.
– کاش اختران آسمان فرو می‌شدند تا بعنوان ستایش و مدح در سلک نظم کشم، کلمات در خور ثنا و ستایشتان نیست.
– عصاى وزارت بر دست او است، وزارتى که در خیر خواهى خلافتمتهم نیست.
– میان وزارت و خلافت عاطفه مهرى است که از فکر ارجمند مایه گیرد، نى خویشى و قرابت.
– آن یک خلیفه، این یک وزیر، سایه عدالتشان بر سر اسلام و امت بر دوام باد.
– چون دست فیض گشایند، فیضان نیل را در برابر آن ارجى نماند، عطاى باران چه باشد، دیگر جاى سخن نیست.

به خاطر دارم که صالح، کرارا می‌گفت: أعد! أعد، و کارگزاران، و اعیان امیران و بزرگان مصر، هر یک به نحوى تحسین و تمجید می‌کردند، خلعتهاى زیادى از جامه‌هاى زرباف خلافت بر سرم ریختند، صالح 500 دینار عطا کرد، و یکى از کارگزاران از حضور سیده شریفه دخت امام 500 دینار دیگر عطا کرد، و اموال را تا منزل من حمل کردند.
 سپس مرسوم و وظیفه‌اى برایم مقرر کردند که پیش از آن براى کسى مقرر نشده بود، امراء دولت بافتخار من، مجالس سور و ولیمه ترتیب دادند، صالح وزیر، براى مجالست احضارم کرد، و در سلک ندیمان و مونسان خود برکشید، پیاپى پاداش وصله بر من ریخت، چندانکه در جود و احسانش غرق گشتم.
در خدمت صالح با اعیان اهل ادب برخورد کرده انس ورزیدم، مانند:
شیخ جلیس ابو المعالى، ابن حباب «1»، موفق بن خلال صاحب دفتر انشاء، ابو الفتح محمود بن قادوس «2»، المهذب ابو محمد، حسن بن زبیر، و هیچیک، از نامبردگان نیست جز اینکه در فضائل انسانى و زعامت و ریاست نصیبى وافر دارد.
در ص 69 گوید: موقعى که «شاور» در رواق طلا جلوس کرد، شعرا و خطبا و جماعتى از مردم دیگر- جز عده‌اى قلیل- همگان بپا خاستند و زادگان رزیک را بباد ناسزا و دشنام گرفتند، در آن موقع، ضرغام مدیر تشریفات دربار، و یحیى ابن خیاط سپهسالار لشکر بود، و میان من و «شاور» دوستى و صفائى محکم و استوار از پیشین زمان برقرار بود، روز دوم جلوسش، که همگان حاضر و ناظر بودند، قصیده‌اىانشاد کردم که ابتدایش چنین شروع می‌شود:

صحّت بدولتک الایّام من سقم                          و زال ما یشتکیه الدّهر من ألم‏
زالت لیالى بنى رزیّک و انصرمت                         و الحمد و الذمّ فیها غیر منصرم‏
کأنّ صالحهم یوما و عادلهم فى صدر                    ذا الدّست لم یقعدو لم یقم‏
هم حرّکوها علیهم و هى ساکنة                           و السّلم قد تنبت الاوراق فى السلم‏
کنّا نظنّ و بعض الظّنّ مأثمة                            بأنّ ذلک جمع غیر منهزم‏
فمذ وقعت وقوع النّسر خانهم                           من کان مجتمعا من ذلک الرّخم‏

– دولت زمانه از دردمندى شفا یافت، شکوه روزگار فرو کشید.
– شبهاى زادگان «رزیک» بزوال آمد، اما ستایش و نکوهش زوال نپذیرد.
– پندارى نه «صالح» و نه فرزندش «عادل» در صدر این شاه‌نشین نه نشستند و نه برخاستند.
– پنداشتیم- و برخى پندارها مایه گناه است- که این قدرت زوال نپذیرد.
– از آن هنگام که مانند شاهین بر سر شکارت فرود آمدى، جمع کلاغان راه خیانت گرفتند.

ضرغام مدیر تشریفات، در این شعر بر من خرده می‌گرفت و می‌گفت: من در نظر تو از کلاغان باشم؟

– آنان نه دشمنى بودند که گامشان بلرزد، جز اینکه در سیل بنیان کنت نابود شدند.
– من که دیگران را عظمت نهم، غیر از اینم هدف نباشد که شأن ترا ارجمند سازم، مرا معذور دار، نکوهش مفرما.
– اگر بینى که شبهاى انس آنان را پاس می‌دارم، بخاطر دار که دیرى از آن روزگار برنگذشته.
– اگر دهان به نکوهش آنان باز کنم، جوانمردیت سخن در دهانم بشکند.
– و خدا به نیکى و احسان فرمان دهد، و فحش و دشنام ناروا شمارد.

شاور و دو فرزندش از من تقدیر کردند که تا چه حد نسبت به خاندان رزیک پاس وفا داشته‌ام. (سخنان خود شاعر پایان پذیرفت)

عماره، با شهامتى کامل از حریم مقدسات انسانى دفاع می‌کرد، و پاس احترام و منادمت دوستان سابق و ولى نعمت خود را بحق رعایت می‌کرد، در موارد متعددى با اولیاء امور و نو دولتان پرغرور بمقابله برخاست، بدان حد که تقدیر و تمجید همگان را برانگیخت:
از جمله، روزى با ابو سالم یحیى بن احدب بن ابى حصیبه شاعر، در کاخ لؤلؤ، در خدمت نجم الدین ایوب بن شادى حضور داشتند، و این اجتماع بعد از وفات خلیفه عاضد بود. ابن ابى حصیبه، قصیده‌اى براى شاد باش نجم الدین انشاد کرد و گفت:

یا مالک الارض لا أرضى له طرفا                      منها و ما کان منها لم یکن طرفا
قد عجّل اللّه هذى الدّار تسکنها                      و قد أعدّ لک الجنّات و الغرفا
تشرّفت بک عمّن کان یسکنها                        فالبس بها العزّ و لتلبس بک الشّرفا
کانوا بها صدفا و الدّار لؤلؤة                          و أنت لؤلؤة صارت لها صدفا

– اى شاه گیتى! و نه در خورت انم که گویم شاه مصرى، که مصرت در آستین باشد.
– اینک در این کاخ دلپذیر بیارام، بوستانها و کاخهاى دگر از پى مهیا باشد.
– این کاخ دلاویز از تو شرافت؟؟؟ نى ساکنان پیشین، با این کاخ، جامه عزت و ارجمندى در پوش که کاخ را هم جامه شرافت باشد.
– آنان در این کاخ چون صدف بودند و کاخ لؤلؤ. اینک تو لؤلوئى و کاخت صدف باشد.

فقیه عماره قصیده‌اى بر رد او گفت از این قرار:

أثمت یا من هجا السّادات و الخلفا                       و قلت ما قلته فى ثلبهم سخفا
جعلتهم صدفا حلّوا بلؤلؤة و العرف                      ما زال سکنى اللؤلؤ الصّدفا
و انّما هى دار حلّ جوهرهم فیها                        و شفّ فأسناها الّذى وصفا
فقال: لؤلؤة. عجبا ببهجتها                           و کونها حوت الاشراف و الشّرفا
فهم بسکناهم الآیات اذ سکنوا                    فیها و من قبلها قد أسکنوا الصّحفا

– خطا گفتى. اى که سادات و خلفا را بر شمارى. آنچه در عیب آنانگفتى یاوه بود.
– گفتى چون صدف در میان لؤلؤ جا کردند، اى نادان. همه دانند که لؤلؤ را جاى در صدف بود.
– کافى است که گوهر جانشان در آن مأوى داشت، ببالید و شفاف شد، ستایش همگان بر گوهر جان بود.
– از آن گفت: لؤلوئى باشد: در شاهوار، که از جلوه آن در شگفت شد، جلوه‌اى که از شرافت ساکنان برفزود.
– آیات خدا بودند که روزى چند در این کاخ شریف مأوا گرفتند، از آن پیش مأوایشان مصحف شریف الهى بود.

و الجوهر الفرد، نور لیس یعرفه                      من البریّة الّا کلّ من عرفا
لو لا تجسّمه فیهم لکان على                          ضعف البصائر للأبصار مختطفا
فالکلب یا کلب أسنى منک مکرمة «1»                      لانّ فیه حفاظا دائما و وفا

– جوهر فرد را تابشى چو خورشید است، اما جز خردمندان در نیابند.
– اگر در وجود اینان تجسم نمی‌یافت، پرتو آن جوهر فرد، چشمها را خیره می‌ساخت.
– اى سگ! و سگ از تو کرامت و معرفتش بیش باشد، چرا که در پاس ولى نعمت خود باوفا و بردوام باشد.

مقریزى گوید: خدا را بر این شیر مرد باوفا که بحق و حقیقت پاس ولى نعمت خود بداشت، فقیه عماره، هماره چنین بود، و بهمین جهت بود که در راه جانبدارى از دوستان و ندیمان پیشین مقتول شد، که سیره دوستان مخلص همین است. خدایش رحمت کناد و گناهانش بیامرزاد.
فقیه عماره، قصائدى دارد که در رثا و ماتم خلفاى فاطمى سروده، باشد که حق نعمت را ادا کرده باشد، از جمله قصیده‌اى که چنین شروع می‌گردد:

لا تندبن لیلى و لا أطلالها                     یوما و ان ظعنت بها أجمالها
و اندب هدیت قصور سادات عفت                     قد نالهم ریب الزّمان و نالها

درست معالمها لدرس ملوکهم                      و تغیّرت من بعدهم أحوالها

– دیگر بر معشوقه‌ات لیلى اشک میفشان ناله مزن و نه بر خاکستر اجاق، اگر چه از جوارت خیمه بر کند.
– ناله بزن سیلاب اشک روان کن بر سادات این کاخ که پى سپر انقلاب زمانه گشتند.
– آثار و نشانش کهنه شد، از آنرو که کاخ‏نشینان کهنه گشتند، از پس آنان اوضاع و احوال دگرگون شد.

و از همین قصیده است:
رمیت یاد هر کفّ المجد بالشّلل                        وجیده بعد حسن الحلى بالعطل‏

– اى روزگار. بازوى مجد و شرافت شکستى، زر و زیور از سینه‌اش باز کردى.
– در راه و روش چنان لغزیدى که از پا فتادى، اگر با قدرت بر سر پا خاستى از لغزش خود معذرت بجوى.
– بینى ارجمندت را بریدى، اینک انگشت ندامت بدندان گیر، از شرمسارى سر بالا مکن.
– با شتاب، اساس مکرمت و سخاوت منهدم کردى، آرامتر. آرامش و نرمش بهترین شیوه رفتار است.
– واى بر من از آتش دل و بر آرزومندان یکسر که گرامیترین دولت روزگار از پا در آمد.
– جانب مصر گرفتم، پستان پر شیرش بنمود چندان مکرمت و کمال دوشیدم که از آرزوها فزون بود.
– جوانمردانى که آلاف الوف عطا کردند، کمال جوانمردى بین که من دست سؤال برنکشیدم.
– بر کنار شاه‌نشین نشیمن داشتم، آنگاه که خیل لشکر صف به صف بودند.
– از امیران لشکر کرامت و مهر دیدم، صفائى که عارضه کدورتها بشست.
– اى که در مهر خاندان فاطمه‌ام بنکوهش گیرى، نکوهشت باد، اگر درنکوهش من سستى گیرى.
– خدا را. لختى در رواقهاى قصر زرین و کاخ لؤلؤ بگرد و با من ناله و زارى سر کن. نه بر پهنه جمل و صفین.
– به ساکنان قصر بر گو بخدا سوگند، جراحت دل التیام نگیرد، در دم شفا نیابد.
– سپاه فرنگ با آل على امیر مؤمنان، کى بدتر از این می‌کرد.
– تفاوت جز این بود که آنان باسیرى می‌بردند و شما باسیرى میفروشید.
– در اکناف قصر چرخیدم، همه جا را وحشتبار دیدم، پیش از این قبله آمال میهمانان بود.
– از بیم خرده‌گیران، رخ برتافتم، اما چهره مهرم رخ برنتابید.
– از تأسف اشک بر رخسارم دوید که پایگاه رفعتتان مهجور و خالى بود.
– بر فتوت و آزادگى شما می‌گریم و می‌نالم، روزگار بگشت، آزادگى شما در صفحه گیتى برقرار ماند.
– رواق مهمانخانه‌ات بزمگه واردین بود، اینک در و دیوارش وحشت آفرین است.
– عید فطر، از آن روز که عظمت شما قربانى شد، از گردش روزگار گله‌ها دارد.
– دیگر از سالى دو دست جامه خبر نباشد، نو کهنه شد، کهنه‌ها پوسید.
– مراسم شاد باشى که در روز خلیج انجام می‌گرفت. شکوه و جلالتان بر اشتران بار می‌شد.
– سالگرد هر سال، عید فطر واضحى، چه داد و دهشهاى وافر که از شما بر سر همگان نبارید.
– بساط زمین در عید «غدیر» رقصان بود، چونان که نیزه‌هاى آبدار تابدار در دست نگهبانان می‌رقصید.
– خیل تکاور با ساز و برگ زرین صف می‌کشید، چونان که عروسان در زیب و زیور صف بیارایند.
– خوان غذا بر طبقهاى گران حمل می‌شد، بر دوش خدمتگذاران باشتاب.
– احسان و کرم ویژه این رعایا نبود، بلکه دورترین امتها بهره‌مند بود.
– وظیفه مقرر، ذمیان یهود و نصارى در بر گرفت، هم مهاجران، هم پیک و قاصدان.
– نساجى «طراز» که در شهر «تنیس» عظمت یافت، بذل و نوالش شامل دولتها و ملتها بود.
– جوامع دینى از احسان شما برخوردار شد، هر آنکه در علم و عمل صدر محافل بود.
– روزگار که هماره سرکش و غدار است، بدست شما در بند شد، اینک افسار و بند فرو ریخت.
– بحق سوگند که کینه‌خواه شما برستاخیز رستگار نشود، و نه از عذاب برهد، مگر مهر کیش شما.
– و نه با سوز و تشنگى آب نوشد، از دست پیامبر، بهترین جهانیان خاتم رسولان.
– و نه بهشت عدن را دیدار کند آنکه پیمان «عاضد بن على» سرور مؤمنین بشکست.
– پیشوایان من. رهبران من. ذخیره فرداى من و هر کس در گرو اعمال خویش است.
– بخدا سوگند که حق ثنا و ستایش ادا نکردم، چرا که فضل وجودشان چون ژاله بهارى بود.
– اگر دامنه سخن گسترش یابد، خدا را شکر که من شرمسار ایشان نباشم.
– راه نجاتند و رستگارى، هم بدنیا و هم آخرت، مهر آنان اساس دین و کردار است.
– پرتو هدایت، مشعل تاریکى، باران رحمت بهنگام خشکسالى.
– سرورانى که از نور خدائى سرشته باشند، از اینرو تاریکى نگیرند.
– به خدا سوگند که از مهر آنان دست نکشم، مادام که بر پهنه زمین گام نهم.

شاعر صاحب ترجمه، به خاطر انشاء همین قصیده همراه جمعى که متهم به توطئه بودند مقتول شد.

گفتند: جماعتى علیه صلاح الدین با فرنگیان مکاتبه می‌کردند تا با کمک آنان فرزند عاضد را بر تخت بنشانند، در میان این جماعت یک نفر از سپاهیان بود که از اهالى مصر نبود، نزد صلاح الدین شد و او را از ماجراى توطئه آگاه کرد.
صلاح الدین همه را حاضر کرد، اعتراف کردند، دستور داد بر چوبه دارشان بکشند، روز شنبه ماه رمضان سال 599 در قاهره، همه را بردار کشیدند، روز توقیفشان یکشنبه 23 ماه شعبان بود.
همراه فقیه عماره، قاضى القضاة ابو القاسم هبة اللّه بن عبد اللّه بن کامل هم مصلوب شد. و ابن عبد القوى داعى الدعاة (رئیس مبلغان خلافت فاطمى) که بر گنجینه‌هاى قصر خلافت واقف بود، مورد شکنجه قرار گرفت تا محل آنرا بر ملا کند، امتناع کرد و جان بر سر اینکار گذاشت، و گنجینه‌ها تباه شد.
از جمله مصلوبین: عویرس ناظر دفتر، شبریا دبیر اسرار، عبد الصمد منشى یکى از امراء مصر، نجاح حمامى، منجم نصرانى که توطئه‌گران را تشویق می‌کرد که موفق شده کارشان بسامان میرسد.
صفدى در «غیث منسجم» گوید: بعید نمی‌نماید که قاضى فاضل، در هلاکت عماره سعایت کرده باشد، زیرا صلاح الدین درباره عماره با او مشورت کرد، قاضى گفت: تبعید شود. صلاح الدین گفت: ممکن است پنهانى باز شود، قاضى گفت: تنبیه و تأدیب شود، صلاح الدین گفت: سگ این لحظه سکوت می‌کند، لحظه دیگر پارس می‌کند. قاضى گفت: او را بکش. صلاح الدین گفت: شاهان که اراده کنند، عمل خواهند کرد.
صلاح الدین با شتاب بپا خاست و دستور دار کشیدن او را با قاضى عویرس و گروهى از همراهانشان صادر کرد، و چون خواستند که او را بر چوبه‌دار ببندند استدعا کرد تا او را از کنار خانه قاضى ببرند، تصور می‌کرد که او را از قتل برهاند، قاضى را که چشم بدو افتاد، برخاست و در بر روى خود ببست، عماره چنین سرود:

عبد العزیز قد احتجب                      انّ الخلاص من العجب‏

– قاضى عبد العزیز در حجاب شد، دیگر رهائى بسیار شگفت می‌نماید.

عماد الدین کاتب در «خریده» گوید: تاج الدین کندى، ابو الیمن بعد از مصلوب شدن عماره چنین سرود:

عمارة فى الاسلام ابدى خیانة                         و بایع فیها بیعة و صلیبا
و أمسى شریک الشّرک فى بغض احمد                   و أصبح فى حبّ الصّلیب صلیبا
و کان خبیث الملتقى ان عجمته                    تجدمنه عودا فى النّفاق صلیبا
سیلقى غدا ما کان یسعى لنفسه                     و یسقى صدیدا فى لظى و صلیبا

– عماره در اسلام راه خیانت گرفت، با یهود و نصارى همگام شد.
– در کین أحمد با مشرکان شریک آمد، در مهر صلیب استوار شد.
– چنان سخت کوش که اگر با دندان بخائى، در زیر دندان چون فولاد نر باشد.
– برستاخیز، آنچه کاشت می‌درود، آتش و خونابه‌اش شراب باشد.

شاعر، نزد خاندان رزیک مکانت و منزلتى بس عظیم داشت، اشعار فراوانى در مدح آنان سروده که در دیوانش، و هم در کتاب «نکت عصریه» درج است.
در نکت می‌نویسد که ملک صالح سه هزار دینار یعنى سه بدره زر بدو فرستاد و با خط خود بر نوشت:

قل للفقیه عمارة یا خیر من                     قد حاز فهما ثاقبا و خطابا
اقبل نصیحة من دعاک الى الهدى                   قل «حطّة» و ادخل الینا البابا
تجد الائمّة شافعین و لا تجد                       الّا لدینا سنّة و کتابا
و علىّ أن أعلى محلّک فى الورى                   و اذا شفعت الىّ کنت مجابا
و تعجّل الآلاف و هى ثلاثة                      ذهبا و قلّ لک النّضار مذابا

– به فقیه عماره بر گو: ایکه از فهم و دانش، سخن و خطابه برخوردارى.
– پند ناصحت بر گوش گیر که راهت نماید. بگو: خواهان آمرزشم، قدم در راه گذار.
– پیشوایانت شافع محشر باشند، اینجا جز کتاب و سنت حاکم نباشد.
– پیمان بندم که مقامت رفیع گردانم، شفاعتت هر چه باشد، پذیرا گردم.
– اینک سه بدره زر بحساب بر گیر، تبر مذاب لایق مقدار تو نباشد.

فقیه عماره در پاسخش نوشت:
حاشاک من هذا الخطاب خطابا                  یا خیر أملاک الزّمان نصابا
لکن اذا ما أفسدت علماؤکم                    معمور معتقدى و صار خرابا
و دعوتم فکرى الى اقوالکم                    من بعد ذاک أطاعکم و أجابا
فاشدد یدیک على صفاء محبّتى                 و امنن علىّ و سدّ هذا البابا

– این نه در خور مقام منیعت باشد که مرا بهترین مردم دانى، ایکه بر پادشاهان سر و افسر باشى.
– داعیان و مبلّغانت معموره قلبم خراب کردند، ایمانم بباد فنا دادند.
– اینک که خود، اندیشه‌ام را بخدمت باز خوانى اجابت کنم، راه اطاعت پیش گیرم.
– استوار و محکم بر صفاى مهرم چنگ بر زن، منت پذیرم، اما دهان داعیان را استوار بر بند.

فقیه عماره فرزندان متعدد داشت، 6 تن پسران او در حال حیات او دار فانى را وداع گفتند، عماره درباره یکایک آنها مرثیه‌ها سرود که سر آغاز آن قصیده‌ها در اصل کتاب (الغدیر عربى یاد شده) و چون ترجمه آن مایه ملال بود، از ترجمه خوددارى شد.
در خاتمه کتاب و خاتمه شرح حال شاعر، این چند بیت که از سروده‌هاى همین شاعر است درج می‌شود:

یا ربّ هیّی‌ء لنا من امرنا رشدا                         و اجعل معونتک الحسنى لنا مددا
و لا تکلنا الى تدبیر انفسنا                          فالنّفس تعجز عن اصلاح ما فسدا
أنت الکریم و قد جهّزت من أملى                     الى ایادیک وجها سائلا و یدا
و للرّجاء ثواب أنت تعلمه                          فاجعل ثوابى دوام السّترلى ابدا

– بار خدایا، اسباب رشد و صلاح مهیا کن، با نصرت خود ما را مدد فرما.
– ما را به خود وا مگذار که ما از اصلاح مفاسد عاجز و ناتوانیم.
– کریم و بخشنده‌اى، از اینرو آرزوها بسیج شد، دست گدائى فراز کردیم چشم امید به نعمت وافرت دوختیم.
– امیدوارى هم پاداش نیکى دارد، و تو بهتر دانى. پاداش من پرده‌پوشى بر گناهان و معایب است، عطا فرما «1».

و آخر دعوانا أن الحمد للّه ربّ العالمین

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 548

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 548

الشاعر

الفقیه نجم الدین أبو محمد عمارة بن أبی الحسن علیّ بن زیدان بن أحمد الحکمیّ الیمنی، من فقهاء الشیعة الإمامیّة و مدرّسیهم و مؤلّفیهم و من شهداء أعلامهم على التشیّع، و قد زان علمه الکامل و فضله الباهر أدبه الناصع المتقارب من شعره المتألّق، و إنّک لا تدری إذا نظم شعراً هل هو ینضد درّا؟ أو یفرغ فی بوتقة القریض تبراً؟ فقد ضمَّ شعره إلى الجزالة قوّةً، و إلى السلاسة رونقاً، و فوق کلِّ ذلک مودّته المتواصلة لعترة الوحی، و قوله بإمامتهم علیهم السلام حتى لفظ نفَسَه الأخیر ضحیّة ذلک المذهب الفاضل، و قد أبقت تآلیفه القیّمة و آثاره العلمیّة و الأدبیّة له ذکراً خالداً مع الأبد، منها: النکت العصریّة فی أخبار الوزراء المصریّة، و تاریخ الیمن، و کتاب فی الفرائض، و دیوان شعره، و قصیدة کتبها إلى صلاح الدین سمّاها: شکایة المتظلّم و نکایة المتألّم.

قال فی کتابه النکت العصریّة ( «1») (ص 7) عند ذکر نسبه: فأمّا جرثومة النسب فقحطان ثمّ الحکم بن سعد العشیرة المذحجی، و أمّا الوطن فمن تهامة بالیمن مدینة مرطان من وادی وساع، و بُعدها من مکّة فی مهبّ الجنوب أحد عشر یوماً، و بها المولد و المربى و أهلها بقیّة العرب فی تهامة، و کانت رئاستهم و سیاستهم تنتهی إلى المشیب بن سلیمان و هو جدّی من جهة الوالدة و إلى زیدان بن أحمد و هو جدّی لأبی، و هما ابنا عمّ، و کان زیدان یقول: أنا أعدّ أسلافی أحد عشر جدّا، ما منهم إلّا عالم مصنّف فی عدّة علوم، و لقد أدرکت عمّی علیّ بن زیدان، و خالی محمد بن المشیب، و رئاسة حکم بن سعد العشیرة تقف علیهما و تنتهی إلیهما. إلى أن قال: قلتُ لأخی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 549

یحیى یوماً: من القائل فی جدّیک المشیب بن سلیمان و زیدان بن أحمد:

إذا طرقتْکَ أحداثُ اللیالی             و لم یوجدْ لعلّتها طبیبُ‏

و أعوز من یجیرُکَ من سطاها             فزیدانٌ یجیرک و المشیبُ‏

هما ردّا علیَّ شتیتَ ملکی             و وجهُ الدهرِ من رغمٍ قَطوبُ‏

و قاما عنه خذلانی بنصری             قیاماً تستکین به الخطوبُ‏

 

فقال: هو السلطان علیّ بن حبابة الفرودی، کان قومه قد أخرجوه من ملکه و أفقروه من ملکه و ولّوا علیهم أخاه سلامة، فنزل بهما فسارا معه فی جموع من قومهما حتى عزلا سلامة و ولّیا علیّا و أصلحا له قومه، و کان الذی وصل إلیه من برِّهما و أنفقاه على الجیش فی نصرته، و حملا إلیه من خیل و من إبل ما ینیف على خمسین ألفاً من الذهب. قال یحیى: و فی أبی و خالی یقول مدبّر الشاعر الحکمی من قصیدة طویلة:

أبواکما ردّا على ابن حبابةٍ             ملکاً تبدّد شملهُ تبدیدا

کفل المشیبُ على الحسامِ بعَوْدِهِ             مُذْ صال زیدانٌ به فأُعیدا

و بنیتما ما شیّدا من سؤددٍ             قدماً فأشبه والدٌ مولودا

 

و حدّثنی أبی قال: مرض عمّک علیّ مرضاً أشرف فیه على الموت ثمّ أبلَّ منه، فأنشدته لرجل من بنی الحارث یُدعى سلم بن شافع کان قد وفد علیه یستعینه فی دیة قتیل لزمته، فلمّا شغلنا بمرض صاحبنا ارتحل الحارثی إلى قومه و أرسل إلیَّ بقصیدة منها:

إذا أودى ابنُ زیدانٍ علیٌّ             فلا طلعتْ نجومُکِ یا سماءُ

و لا اشتملَ النساءُ على جنینٍ             و لا روّى الثرى للسحبِ ماءُ

على الدنیا و ساکنها جمیعاً             إذا أودى أبو الحسنِ العفاءُ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 550

قال فبکى عمّک و أمرنی باحضار الحارثی و دفع له ألف دینار و ساق عنه الدیة بعد ستة أشهر، و کان إذا رآه أکرمه و رفع مجلسه. و بسط القول فی جود عمِّه علیّ بن زیدان و سعة ثروته و عظم شجاعته. ثمّ قال ما ملخّصه: أدرکتُ الحلم سنة تسع و عشرین و خمسمائة، و فی سنة إحدى و ثلاثین بعثنی والدی إلى زبید مع الوزیر مسلم ابن سخت، فنزلت فیها و لازمت الطلب فأقمت أربع سنین لا أخرج عن المدرسة إلّا لصلاة یوم الجمعة، و فی السنة الخامسة زرت الوالدین و أقمت فی زبید ثلاث سنین و جماعة من الطلبة یقرؤون عندی مذهب الشافعی و الفرائض فی المواریث، و لی فی الفرائض مصنّف یُقرأ فی الیمن، و فی سنة تسع و ثلاثین زارنی والدی و خمسة من أخوتی إلى زبید، و أنشدت والدی شیئاً من شعری فاستحسنه، ثمّ قال:

تعلم و اللَّه أنّ الأدب نعمةٌ من نعم اللَّه علیک فلا تکفرها بذمِّ الناس، و استحلفنی أن لا أهجو مسلماً قطُّ ببیت شعر فحلفت له على ذلک، و حججت مع الملکة الحرّة أُمّ فاتک ملک زبید، و خرجت مرّة أخرى إلى مکّة سنة تسع و أربعین و خمسمائة، و فی موسم هذه السنة مات أمیر الحرمین هاشم بن فلیتة و ولّى الحرمین ولده قاسم بن هاشم، فألزمنی السفارة عنه و الرسالة المصریّة، فقدمتها فی شهر ربیع الأوّل سنة خمسین و خمسمائة و الخلیفة بها یومئذٍ الإمام الفائز بن الظافر، و الوزیر له الملک الصالح طلائع بن رُزّیک، فلمّا أُحضرت للسلام علیهما- فی قاعة الذهب فی قصر الخلیفة- أنشدتهما قصیدة أوّلها:

الحمد للعیس بعد العزمِ و الهممِ             حمداً یقوم بما أولتْ من النعمِ‏

لا أجحد الحقَّ عندی للرکاب یدٌ             تمنّت اللجْمُ فیها رتبةَ الخطمِ‏

قرّبنَ بُعدَ مزارِ العزِّ من نظری             حتى رأیتُ إمام العصر من أممِ‏

و رُحن من کعبةِ البطحاءِ و الحرمِ             وفداً إلى کعبةِ المعروفِ و الکرمِ‏

فهل درى البیتُ أنّی بعد فرقتِهِ             ما سرتُ من حرمٍ إلّا إلى حرمِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 551

حیث الخلافةُ مضروبٌ سُرادقُها             بین النقیضینِ من عفوٍ و من نقمِ‏

و للإمامةِ أنوارٌ مقدّسةٌ             تجلو البغیضینِ من ظلمٍ و من ظُلَمِ‏

و للنبوّةِ أبیاتٌ ینصُّ لنا             على الخَفیّین من حُکمٍ و من حِکَمِ‏

و للمکارمِ أعلامٌ تُعلّمنا             مدحَ الجزیلینِ من بأسٍ و من کرمِ‏

و للعُلى ألسنٌ تثنی محامدُها             على الحمیدینِ من فعلٍ و من شیمِ‏

و رایةُ الشرفِ البذّاخِ ترفُعها             یدُ الرفیعینِ من مجدٍ و من هِممِ‏

أقسمت بالفائزِ المعصومِ معتقداً             فوزَ النجاةِ و أجرَ البرّ فی القسمِ‏

لقد حمى الدینَ و الدنیا و أهلَهما             وزیرُه الصالحُ الفرّاج للغُمَمِ‏

اللابسُ الفخرَ لم تنسجْ غلائلَهُ             إلّا یدٌ لصنیع السیف و القلمِ‏

وجودُه أوجدَ الأیّام ما اقترحتْ             و جودهُ أعدمَ الشاکین للعدمِ‏

قد ملّکتهُ العوالی رقَّ مملکةٍ             تعیرُ أنفَ الثریّا عزّةَ الشممِ‏

أرى مقاماً عظیمَ الشأن أوهمنی             فی یقظتی أنّها من جملةِ الحُلُمِ‏

یومٌ من العمرِ لم یخطرْ على أملی             و لا ترقّت إلیه رغبةُ الهممِ‏

لیت الکواکبَ تدنو لی فأنظمَها             عقودَ مدحٍ فما أرضى لکم کلمی‏

ترى الوزارةَ فیه و هی باذلةٌ             عند الخلافةِ نصحاً غیرَ متّهمِ‏

عواطفٌ علّمتنا أنّ بینهما             قرابةً من جمیلِ الرأیِ لا الرحمِ‏

خلیفةٌ و وزیرٌ مدَّ عدلُهما             ظلّا على مفرق الإسلام و الأممِ‏

زیادة النیل نقصٌ عند فیضهما             فما عسى یتعاطى مُنّة الدیَمِ‏

 

و عهدی بالصالح و هو یستعیدها فی حال النشید مراراً، و الأستاذون و أعیان الأُمراء و الکبراء یذهبون فی الاستحسان کلّ مذهب، ثمّ أُفیضت علیَّ خلع من ثیاب الخلافة المذهّبة، و دفع لی الصالح خمسمائة دینار، و إذا بعض الأُستاذین قد أخرج لی من عند السیّدة الشریفة بنت الإمام الحافظ خمسمائة دینار أخرى، و حمل المال معی إلى منزلی، و أُطلقت لی من دار الضیافة رسومٌ لم تطلق لأحد من قبلی، و تهادتنی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 552

أُمراء الدولة إلى منازلهم للولائم، و استحضرنی الصالح للمجالسة، و نظمنی فی سلک أهل المؤانسة، و انثالت علیَّ صِلاته و غمرنی برُّه، و وجدت بحضرته من أعیان أهل الأدب: الشیخ الجلیس أبا المعالی بن الحبّاب ( «1»)، و الموفّق ابن الخلّال صاحب دیوان الإنشاء، و أبا الفتح محمود بن قادوس ( «2»)، و المهذّب أبا محمد الحسن بن الزبیر، و ما من هذه الحلبة أحدٌ إلّا و یضرب فی الفضائل النفسانیّة و الرئاسة الإنسانیّة بأوفر نصیب، و یرمی شاکلة الأشکال فیصیب.

و قال فی (ص 69): لمّا جلس شاور فی دار الذهب، قام الشعراء و الخطباء و لفیفٌ من الناس إلّا الأقلّ ینالون من بنی رُزّیک و ضرغام نائب الباب و یحیى بن الخیّاط اسفهسلّار ( «3») العساکر، و کانت بینی و بین شاور أنسة تامّة مستحکمة، فأنشدته فی الیوم الثانی من جلوسه و الجمع حافلٌ قصیدة أوّلها:

صحّت بدولتِکَ الأیّامُ من سقمِ             و زال ما یشتکیه الدهرُ من ألمِ‏

زالت لیالی بنی رُزّیک و انصرمتْ             و الحمدُ و الذمُّ فیها غیرُ مُنصرمِ‏

کأنّ صالحَهم یوماً و عادلَهم             فی صدرِ ذا الدستِ لم یقعدْ و لم یقمِ‏

هم حرّکوها علیهم و هی ساکنةٌ             و السلمُ قد تنبتُ الأوراقَ فی السلمِ‏

کنّا نظنُّ و بعضُ الظنِّ مأثمةٌ             بأنّ ذلک جمعٌ غیرُ منهزمِ‏

فمذ وقعتَ وقوع النسر خانهمُ             من کان مجتمعاً من ذلک الرخمِ‏

 

و کان ضرغام ینقم علیَّ هذا البیت، و یقول: أنا عندک من الرخم!

و لم یکونوا عدوّا زلَّ جانبُهُ             و إنّما غرقوا فی سَیلِکَ العرمِ‏

و ما قصدت بتعظیمی سواک سوى             تعظیمِ شأنِکَ فاعذرنی و لا تلُمِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 553

و لو شکرتُ لیالیهمْ محافظةً             لعهدِها لم یکن بالعهدِ من قدمِ‏

و لو فتحتُ فمی یوماً بذمِّهمُ             لم یرضَ فضلُک إلّا أن یسدَّ فمی‏

و اللَّه یأمرُ بالإحسانِ عارفةً             منه و ینهى عن الفحشاءِ فی الکلمِ‏

 

فشکرنی شاور و ابناه فی الوفاء لبنی رُزّیک. انتهى.

کان یحمی الذمار بالذمارة، و یوفی بعهد من صاحبه و نادمه، و یدافع عنه بصراحة اللهجة، و له مواقف مشکورة تنمُّ عن أنّه ذو حفاظ و ذو محافظة، حضر یوماً هو و الرضی أبو سالم یحیى الأحدب بن أبی حصیبة الشاعر فی قصر اللؤلؤ بعد موت الخلیفة العا ضد عند نجم الدین أیّوب بن شادی، فأنشد ابن أبی حصیبة نجم الدین أیوب، فقال:

یا مالکَ الأرضِ لا أرضى له طرفا             منها و ما کان منها لم یکن طرفا

قد عجّلَ اللَّهُ هذی الدارَ تسکنُها             و قد أعدَّ لک الجنّاتِ و الغرفا

تشرّفتْ بک عمّن کان یسکنُها             فالبس بها العزّ و لتلبس بک الشرفا

کانوا بها صَدفاً و الدارُ لؤلؤةٌ             و أنت لؤلؤةٌ صارت لها صدفا

 

فقال الفقیه عمارة یردُّ علیه:

أثِمتَ یا من هجا الساداتِ و الخُلَفا             و قلت ما قلتَهُ فی ثلبِهمْ سخفا

جعلتَهمْ صدفاً حَلُّوا بلؤلؤةٍ             و العرفُ ما زال سکنى اللؤلؤ الصدفا

و إنّما هی دارٌ حلَّ جوهرُهمْ             فیها و شفَّ فأسناها الذی وصفا

فقال لؤلؤة عجباً ببهجتها             و کونها حَوَتِ الأشراف و الشرفا

فهم بسکناهم الآیاتِ إذ سکنوا             فیها و من قبلها قد أُسکِنوا الصحفا

و الجوهرُ الفردُ نورٌ لیس یعرفُه             من البریّة إلّا کلُّ من عرفا

لو لا تجسّمُهمْ فیه لکان على             ضعف البصائرِ للأبصارِ مختطفا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 554

فالکلبُ یا کلبُ أسنى منک مکرمةً ( «1»)             لأنّ فیه حفاظاً دائماً و وفا

 

قال المقریزی ( «2»): فللّه درُّ عمارة لقد قام بحقِّ الوفاء و وفى بحسن الحفاظ کما هی عادته، لا جرم أنّه قُتل فی واجب من یهوى کما هی سنّة المحبّین، فاللَّه یرحمه و یتجاوز عنه.

و له قصائد یرثی بها أهل القصر من الملوک الفاطمیّین بعد انقراض دولتهم وفاءً بعهدهم، منها قصیدة أوّلها:

لا تندبنْ لیلى و لا أطلالَها             یوماً و إن ظعنتْ بها أجمالها

و اندبْ هُدِیتَ قصورَ ساداتٍ عفتْ             قد نالهمْ ریبُ الزمانِ و نالها

درستْ معالمُهمْ لدرسِ ملوکِهمْ             و تغیّرتْ من بعدِهمْ أحوالها

 

و منها:

رمیتَ یا دهرُ کفَّ المجدِ بالشللِ             و جیدَهُ بعد حسنِ الحَلی بالعطلِ‏

سعیتَ فی منهجِ الرأیِ العثورِ فإن             قدرتَ من عثراتِ الدهرِ فاستقلِ‏

جدعتَ مارِنَکَ الأقنى فأنفُکَ لا             ینفکُّ ما بین قرع السنِّ و الخجلِ ( «3»)

هدمتَ قاعدةَ المعروفِ عن عجلٍ             سعیتَ مهلًا أما تمشی على مهلِ‏

لهفی و لهف بنی الآمالِ قاطبةً             على فجیعتِها فی أکرمِ الدولِ‏

قدمتُ مصرَ فأولتنی خلائفُها             من المکارمِ ما أربى على الأملِ‏

قومٌ عرفتُ بهم کسبَ الألوف و من             کمالِها أنّها جاءتْ و لم أسلِ‏

و کنتُ من وزراءِ الدستِ حین سما             رأسُ الحصانِ یُهادیه على الکفلِ‏

و نلتُ من عظماءِ الجیشِ مکرمةً             و خلّةً حرستْ من عارضِ الخللِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 555

یا عاذلی فی هوى أبناءِ فاطمةٍ             لک الملامةُ إن قصّرتَ فی عذلی‏

باللَّه دُر ساحة القصرین و ابک معی             علیهما لا على صفّینَ و الجملِ‏

و قل لأهلیهما و اللَّه ما التحمتْ             فیکم جراحی و لا قرحی بمندملِ‏

و ما ذا عسى کانت الإفرنجُ فاعلةً             فی نسلِ آلِ أمیرِ المؤمنین علی‏

هل کان فی الأمرِ شی‏ءٌ غیر قسمةِ ما             ملکتمُ بین حکمِ السبی و النقلِ‏

و قد حصلتمْ علیها و اسمُ جدّکمُ             محمدٌ و أبوکم غیرُ منتقلِ‏

مررتُ بالقصرِ و الأرکانُ خالیةٌ             من الوفودِ و کانت قبلةَ القبلِ‏

فملتُ عنها بوجهی خوفَ منتقدٍ             من الأعادی و وجه الودِّ لم یملِ‏

أسلتُ من أسفی دمعی غداةَ خلتْ             رحابُکمْ و غدتْ مهجورةَ السبلِ‏

أبکی على ما تراءتْ من مکارمِکمْ             حالَ الزمانُ علیها و هی لم تحلِ‏

دارُ الضیافةِ کانت أُنسَ وافدِکمْ             و الیومَ أوحشُ من رسمٍ و من طللِ‏

و فطرةُ الصومِ إذ أضحتْ مکارمُکمْ             تشکو من الدهرِ حیفاً غیرَ محتملِ‏

و کسوةُ الناسِ فی الفصلین قد درستْ             و رثَّ منها جدیدٌ عندهم و بلِی‏

و موسمٌ کان فی یومِ الخلیجِ لکم             یأتی تجمّلُکمْ فیه على الجملِ‏

و أوّلُ العامِ و العیدین کم لکمُ             فیهنّ من وَ بلِ جودٍ لیس بالوشلِ‏

و الأرض تهتزُّ فی یومِ الغدیرِ کما             یهتزُّ ما بین قصریکم من الأسلِ‏

و الخیلُ تُعرَضُ فی وشیٍ و فی شیةٍ             مثلَ العرائسِ فی حُلیٍ و فی حللِ‏

و لا حملتم قِرى الأضیافِ من سعةٍ ال             أطباقِ إلّا على الأکتاف و العجلِ‏

و ما خصصتمْ ببرٍّ أهل ملّتِکمْ             حتى عممتمْ به الأقصى من المللِ‏

کانت رواتبُکمْ للذمّتین و لل            – ضیفِ المقیمِ و للطاری من الرسلِ‏

ثمّ الطراز بتنّیس الذی عظمتْ             منه الصلاتُ لأهلِ الأرضِ و الدولِ‏

و للجوامعِ من إحسانِکمْ نعمٌ             لمن تصدّر فی علمٍ و فی عملِ‏

و ربّما عادت الدنیا فمعقلُها             منکم و أضحتْ بکم محلولةَ العَقَلِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 556

و اللَّه لا فازَ یومَ الحشر مبغِضُکم             و لا نجا من عذابِ اللَّه غیرُ ولی‏

و لا سُقی الماءَ من حرٍّ و من ظمأ             من کفِّ خیرِ البرایا خاتمِ الرسلِ‏

و لا رأى جنّةَ اللَّهِ التی خُلقت             من خانَ عهدَ الإمامِ العاضدِ بنِ علی‏

أئمّتی و هُداتی و الذخیرةُ لی             إذا ارتُهِنتُ بما قدّمتُ من عملی‏

تاللَّه لم أُوفِهمْ فی المدحِ حقَّهمُ             لأنّ فضلَهمُ کالوابلِ الهطلِ‏

و لو تضاعفتِ الأقوالُ و اتّسعتْ             ما کنتُ فیهمْ بحمدِ اللَّهِ بالخَجِلِ‏

بابُ النجاةِ همُ دنیاً و آخرةً             و حبُّهمْ فهو أصلُ الدینِ و العملِ‏

نورُ الهدى و مصابیحُ الدجى و مح            – لُّ الغیث إن ربتِ الأنواءُ فی المحلِ‏

أئمّةٌ خُلقوا نوراً فنورُهمُ             من محضِ خالصِ نورِ اللَّهِ لم یفلِ‏

و اللَّهِ ما زلتُ عن حبّی لهم أبداً             ما أخّر اللَّهُ لی فی مدّةِ الأجلِ‏

 

قُتل المترجَم بسبب هذه القصیدة مع جمع نسب إلیهم التدبیر على صلاح الدین و مکاتبة الفرنج و استدعاؤهم إلیه حتى یجلسوا ولداً للعاضد، و کانوا أدخلوا معهم رجلًا من الأجناد لیس من أهل مصر، فحضر عند صلاح الدین و أخبره بما جرى فأحضرهم فلم ینکروا الأمر و لم یروه منکراً، فأمر بصلبهم و صلبوا یوم السبت فی شهر رمضان سنة تسع و تسعین و خمسمائة بالقاهرة، و قد قبض علیهم یوم الأحد الثالث و العشرین من شعبان، و صلب مع الفقیه عمارة قاضی القضاة أبو القاسم هبة اللَّه بن عبد اللَّه بن الکامل، و ابن عبد القوی داعی الدعاة، کان یعلمُ بدفائنِ القصر فعوقب لیدلَّ علیها فامتنع من ذلک فمات و اندرست، و العویرس ناظر الدیوان، و شبریا کاتب السرّ، و عبد الصمد الکاتب أحد أمراء مصر، و نجاح الحمامی، و منجِّم نصرانیّ کان قد بشّرهم بأنّ هذا الأمر یتمُّ لهم.

قال الصفدی فی الغیث المُسجم ( «1»): إنّه لا یبعد أن یکون القاضی الفاضل سعى

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 557

فی هلاکه و حرّض علیه؛ لأنّ صلاح الدین لمّا استشاره فی أمره قال: یُنفى. قال: یُرجى رجوعه. قال: یؤدّب. قال: الکلب یسکت ثمّ ینبح. قال: یُقتل. قال: الملوک إذا أرادوا فعلوا. و قام من فوره، فأمر بصلبه مع القاضی العویرس و جماعة معه من شیعتهم، و لمّا أُخذ لیشنق قال: مرّوا بی على باب القاضی الفاضل؛ لحسن ظنِّه فیه، فلمّا رآه قام و أغلق بابه فقال عمارة:

عبدُ العزیزِ قد احتجبْ             إنّ الخلاص من العجبْ‏

 

و ذکر عماد الدین الکاتب فی الخریدة لتاج الدین الکندی أبی الیمن بعد صلب المترجَم:

عُمارة فی الإسلامِ أبدى خیانةً             و بایع فیها بِیعةً و صلیبا

و أمسى شریکَ الشرکِ فی بغضِ أحمدٍ             و أصبحَ فی حبِّ الصلیبِ صلیبا

و کان خبیثَ الملتقى إن عجمتَهُ             تجدْ منه عوداً فی النفاقِ صلیبا

سیلقى غداً ما کان یسعى لنفسِهِ             و یُسقى صدیداً فی لظىً و صلیبا

 

کان للمترجَم مکانة عالیة عند بنی رزّیک، و له فیهم شعر کثیر یوجد فی دیوانه و کتابه النکت العصریّة، و فی الثانی ( «1»): إنّ الملک الصالح طلائع بعث إلیه بثلاثة آلاف دینار فی ثلاثة أکیاس، و کتب فیها بخطِّه:

قل للفقیه عمارةٍ یا خیر من             قد حازَ فهماً ثاقباً و خطابا

اقبلْ نصیحةَ من دعاک إلى الهدى             قل حطّة و ادخل إلینا البابا

تجدِ الأئمّةَ شافعین و لا تجدْ             إلّا لدینا سنّةً و کتابا

و علیَّ أنْ أُعلی محلَّکَ فی الورى             و إذا شفعت إلیَّ کنت مجابا

و تعجّلِ الآلافَ و هی ثلاثةٌ             ذهباً و قلَّ لک النضارُ مذابا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 558

فراجعه عمارة بقوله:

حاشاک من هذا الخطابِ خطابا             یا خیرَ أملاکِ الزمانِ نصابا

لکنْ إذا ما أفسدتْ علماؤکم             معمورَ معتقدی و صارَ خرابا

و دعوتمُ فکری إلى أقوالِکمْ             من بعدِ ذاک أطاعَکم و أجابا

فاشدد یدیکَ على صفاءِ محبّتی             و امنن علیَّ و سدَّ هذا البابا

 

توفّی للفقیه المترجَم فی حیاته ستّة أولاد ذکور و رثاهم، ألا و هم: عبد اللَّه، و یحیى، و محمد، و عطیّة، و إسماعیل، و حسین، و توفّی أوّلًا ولداه عبد اللَّه و یحیى ثمّ بعدهما محمد فی سنة (556) لیلة الإثنین (4) جمادى الأولى بمصر، و رثاهم بقصیدة أوّلها:

أُصِبتُ فی خیرِ أعضائی و أعضادی             و خیرِ أهلی إذا عدُّوا و أولادی‏

بأبلجِ الوجهِ من سعدِ العشیرةِ لم             یُعرَفْ بغیرِ الندى و البشرِ فی النادی‏

 

و له فی رثاء محمد قصیدة مطلعها:

سأبکی على ابنی مدّتی و حیاتی             و یبکیه عنّی الشعرُ بعد مماتی‏

 

و منها:

أَ تُبلی المنایا مهجة ابنٍ ذخرتُهُ             لدهری و یُبلونی بخمسِ بنات‏

 

و توفّی بعدهم عطیّة، و رثاه بقصیدة منها:

عطیّة إن صادفتَ روحَ محمدٍ             أخیک و صنویکَ العلیّینِ من قبلِ‏

فسلّمْ علیهم لا شقیت و قل لهمْ             سقیتُ أباکم بعدکم جرعةَ الثکلِ‏

 

و قال فی رثائه:

عطیّةُ إن ذقتَ طعمَ الحِمام             فإنّ فراقَکَ عندی أمرّ

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 559

هوى کوکبٌ منک بعد الطلوعِ             ذوى غصنٌ منک بعد الثمرْ

و لو لم تکنْ قمراً زاهراً             لما متَّ عند خسوف القمرْ

 

و توفّی بعدهم ولده إسماعیل سنة (561) فی ربیع الآخر، و رثاه بقصیدةٍ أوّلها:

ما کنتُ آلف منزلی إلّا به             و لقد کرهتُ الدار بعد مصابه‏

 

و قال یرثیه:

أ أرجو بقاءً أم صفاء حیاةِ             و قد بدّدت شملی النوى بشتاتِ‏

 

یقول فیها:

أ تُبلی اللیالی لی بُنیّا ذخرتُهُ             و تُبقی لیَ الأیّام شرَّ بناتی‏

 

و منها:

و ما عشتَ إلّا سبعةً من سنی الورى             سقى عهدَهنَّ اللَّهُ من سنواتِ‏

 

و قال فی رثائه:

حسبتُ الدهرَ فی ولدی             یساعدنی و یسعدنی‏

 

و یقول فیها:

لإسماعیل أشواقی             تزید على مدى الزمنِ‏

و إسماعیلُ لی شغلٌ             عن اللذّات یشغلنی‏

و إسماعیلُ لا أسلو             ه حتى الموت یصرعنی‏

سأبکیه و أندبُه             بنوحٍ زائدِ الشجنِ‏

کما قمریّةٌ ناحتْ             ببغدادٍ على غصنِ‏

و أبقى بعده أسفاً             مدى الأیّامِ و الزمنِ‏

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 560

و توفِّی حسین سنة (563) و رثاه بقوله:

أ ترى یکون لی الخلاص قریبُ ( «1»)             فالموت بعدک یا بُنیَّ یطیبُ‏

علّلت فیک الحزنَ کلّ تعلّةٍ             لم تنفعنِّی شربةٌ و طبیبُ‏

 

و رثاه بقصیدة أوّلها:

داویتُ ما نفعَ العلیلَ دوائی             بل زادَ سقماً فی خلال ضنائی‏

 

یقول فیها:

ما عاش إلّا سبعةً من عمرِهِ             و نأى إلى دارِ البلى لبلائی‏

 

و له فی رثائه من قصیدة مستهلّها:

قل للمنیّة لا شوى             لم یُخطِ سهمُکِ إذ رمى‏

 

و منها:

ما کان إلّا سبعةً             و ثلاثةً ثمّ انقضى‏

 

و قال فی رثائه:

خطبتنی الخطوبُ بالهمِّ لمّا             حدّثتنی بألسنِ الحدَثانِ‏

 

و منها:

یا لها نکبةً على نکبةٍ جا             ءت و جرحاً یبکی بجرحٍ ثانِ‏

و مصابٌ على مصابٍ و ثکلٍ             بعد ثکلٍ أُصیب منه جنانی‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 561

و یقول فیها:

کلَّ عامٍ للموتِ عندی نصیبٌ             فی سراة البنینِ و الإخوانِ‏

 

و نختم الترجمة و هی ختام هذا الجزء من الکتاب بقول المترجَم یدعو ربّه:

یا ربِّ هیِّئ لنا من أمرنا رشَداً             و اجعل معونتک الحسنى لنا مَددا

و لا تکِلنا إلى تدبیر أنفسنا             فالنفسُ تعجزُ عن إصلاحِ ما فسدا

أنت الکریمُ و قد جهّزتُ من أملی             إلى أیادیک وجهاً سائلًا و یدا

و للرجاءِ ثوابٌ أنت تعلمُه             فاجعل ثوابی دوامَ الستر لی أبدا ( «1»)