logo-samandehi

قاتلان عثمان

آتش گرفتن در خانه عثمان و نماز خواندن او

8/ روایت دیگری با سند ” شعیبی ” آورده است به این مضمون : می گویند : وقتی درب خانه را آتش زدند عثمان نماز می گذاشت و شروع به خواندن این سوره کرده بود : « طه ما انزلنا علیک القرآن لتشقی … » و او قرآن را تند و به شتاب می خواند . اعتنائی به صداهائی که می شنید نکرد و نه در خواندن سوره دچار اشتباه و لکنت زبان و تردید گشت و پیش از این که (مهاجمان) به او برسند نماز را به پایان برد. آنگاه آمده به کنار قرآن نشست و شروع به خواندن این آیه کرد : « … کسانی که چون مردم به ایشان گفتند علیه شما اجتماع و بسیج شده است بنابراین از آنها بترسید، بر ایمانشان بیفزود و گفتند خدا ما را بس است و بهترین عهده دار و پشتیبان است » . مغیره بن اخنس که با دیگران در کنار خانه بود سرود رزمی خواند. ابو هریره در این وقت – که از مردم فقط همین گروه کوچک از خانه دفاع می کردند – به آنان پیوست و گفت من سرمشق و مقتدای شما هستم. و گفت : امروز روز جنگ است و روز مبارکی است. و بانگ برداشت که آی هموطنان چرا مرا که شما را به رستگاری می خوانم به سوی آتش دوزخ می خوانید؟ مروان در آن وقت پیشاپیش همه به نبرد آمد و هماورد خواست . مردی از قبیله بنی لیث به نام ” نباع ” به نبرد وی آمد. ضربه ای رد و بدل کردند. مروان بر پائین پای حریفش ضربه ای زد و او ضربه اش را بر بیخ گردن مروان فرود آورد و در غلتاندش تابه روی افتاد. همرزمان دو طرف درگیر گشتند. مصریان گفتند : شما علیه ما در میان امت اسلامی دلیلی شرعی نخواهید داشت زیرا ما پس از اعلام خطر و اقامه برهان به جنگ با شما برخاستیم. مغیره بن اخنس هماورد خواست. مردی به نبردش رفت تا به کشمکش و رزم پرداختند… مردم گفتند: مغیره بن اخنس کشته شد. قاتلش گفت: انا لله… عبد الرحمن بن عدیس از او پرسید: ترا چه شده است ؟ گفت : در شبه رویائی دیدم که به من می گویند قاتل مغیره بن اخنس را به آتش دوزخ مژده بده حالا من گرفتار قتلش شده ام. قباث کنانی، نیار بن عبد الله اسلمی را کشت. مردم از خانه های همسایه عثمان به خانه اش در آمده آن را تسخیر کردند در حالیکه پاسداران درب خانه از ورودشان خبر نشدند. قبائل به سراغ فرزندانشان آمدند و آنان را از آن جهت که فرمانده شان (یعنی عثمان) مغلوب شده بود با خود از مهلکه بیرون بردند.

(انقلابیون) داوطلبینی از میان خود برای کشتن عثمان خواستند. مردی داوطلب شد، به اطاق عثمان درآمده به او گفت : از خلافت استعفا بده در امان خواهی بود. گفت : وای بر تو بخدا نه در دوره جاهلیت زندگیم جامه به ناروائی از زنی برگرفته ام و نه در دوره اسلامی، و نه از هنگامی که با رسول خدا (ص) بیعت کرده ام ترانه عاشقانه بر زبان آورده یا برای هوس بازی خیال بافی کرده ام و دست به بیعتی آلوده ام. کسی هم نیستم که خلعتی را که خدا بر او پوشانده و آراسته از تن فرو گذارد. من به همین وضع باقی و ثابت می مانم تا خدا کسانی را که شایسته سعادتند به عزت رساند و اهل تیره روزی را به خواری افکند. آن مرد از نزد عثمان بیرون آمد. از او پرسیدند: چه کردی؟ گفت: به خدا درمانده ایم، از طرفی برای نجات از چنگ مردم چاره ای جز این نداریم که او را بکشیم، و از طرف دیگر کشتنش جایز نیست. آن گاه مردی از قبیله بنی لیث را به اطاق عثمان در آوردند . عثمان از او پرسید: از کدام قبیله ای؟ گفت: از قبیله لیث گفت: تو قاتل من نخواهی بود. پرسید : چطور ؟ گفت : مگر تو نبودی که پیامبر (ص) درباره تو با چند نفر دیگر که با تو بودند دعاکرد و گفت : از فلان جنگ و فلان روز بپرهیزید؟ گفت : آری . گفت : بنابراین تو هرگز از دست نخواهی رفت . آن مرد از آنجا رفت و از جماعت مخالفان نیز کناره جست . سپس مردی از قبیله قریش را به اطاق او فرستادند . به عثمان گفت : من قاتل توام . گفت : نه، تو مرا نخواهی کشت . پرسید : چطور ؟ گفت : رسول خدا فلان روز در حق تو دعا کرد و از خدا برایت آمرزش خواست، به همین جهت تو هرگز دست به خون ناحق نمی آلایی . آن مرد استغفار کرده بیرون آمد و از آن جماعت کناره جست . عبد الله بن سلام آمده بر در خانه عثمان ایستاد و بنا کرد به پرهیز دادن مردم از کشتن وی، و گفت : هموطنان کاری نکنید که شمشیر خدا به رویتان آخته شود . زیرا بخدا قسم اگر آن شمشیر را از نیام بیرون آورید به نیام در نخواهد آمد . وای بر شما قدرت حاکمه شما امروز به تازیانه متکی است، اگر او را بکشید متکی به شمشیر خواهد گشت. شهرتان را فرشتگان خدا در آغوش گرفته اند . بخدا قسم هر گاه او را بکشید آنها شهرتان را ترک خواهند گفت. در جوابش گفتند : یهودی زاده تو را چه به این کارها پس روی از آنان برتابید . گفته اند : آخرین کسی که به اطاق عثمان درآمد و نزد جمعیت (مخالفان و محاصره کنندگان) برگشت محمد بن ابی بکر بود. عثمان به او گفت : وای بر تو آیا بر خدا خشم می گیری ؟ مگر در حق تو ظلمی مرتکب گشته ام و جز این بوده که قانون خدا را در مورد تو اجرا کرده ام؟ محمد پسر ابوبکر روی برتافته برفت. می گویند : وقتی محمد بن ابی بکر بیرون آمد و دانستند که روحیه اش در هم شکسته، قتیره و سودان بن حمران – که هر دو از یک قبیله بودند – و غافقی به پا خاستند، و غافقی با پاره آهنی که در دست داشت ضربه ای برعثمان وارد کرد و قرآن را با پا زد تا دور خورد و در برابر عثمان قرار گرفت و خونی که از زخم عثمان جاری شده بود بر آن ریخت. سودان بن حمران آمد تا ضربه ای بر عثمان وارد سازد نائله دختر فرافصه (همسر عثمان) خود را بر روی عثمان انداخت و دست خویش را سپر او ساخت، و بر اثر آن انگشتانش قطع شد، و برگشت که برود ، سودان دستی بر پائین کمر همسر عثمان زده گفت : پیره زنی است . و با ضربه ای عثمان را کشت . نوکران عثمان همراه جماعتی که به خانه حمله آورد آمدند به کمک عثمان – و عثمان از بردگانش هر که را به دستورش راه خویش گرفته بود آزار ساخته – و چون دیدند سودان ضربه ای بر عثمان وارد ساخت یکی از آنان بر او حمله برده گردنش را شمشیر زده و او را کشت . قتیره بر آن برده حمله کرد، و کشتندش . و هر چه را که در خانه بود به باد غارت گرفتند و هر که را در آن بود بیرون کردند و در حالیکه سه نعش در آن وجود داشت درش را بستند . وقتی به سرای رفتند برده دیگری از نوکران عثمان به قتیره حمله کرده او را کشت. مهاجمان در سرای گشتند و هر چه یافتند برداشتند حتی جامه و زینت زنان را، و مردی به نام کلثوم بن نجیب جامه زیرین نائله (همسر عثمان) را بر کند و بربود، و نائله فریاد و فغان برداشت یکی از نوکران عثمان که چشمش به صحنه افتاد آن مرد را کشت، و در حالی جا نداد که داد می زد : مواظب همراهیان خودتان باشید . در سرای فریاد بلند شد که بدوید به طرف خزانه و انبار دولتی و نگذارید کسی جلوتر از شما بر آن دست اندازد. ماموران خزانه عمومی – که در آن جز دو جوال نبود صدای آنها را شنیدند و گفتند: اینها در پی مال دنیایند، و بگریختند . جمعیت به خزانه رسید و آن را غارت کرد، و مردم در آن موج می زدند. از آنها هر که اهل مدینه بود متاثر و گریان روی بر می تافت و هر که از شهرستان ها بود شادمانی می نمود. آن جماعت پشیمان گشتند. زبیر قبلا از مدینه بیرون رفته و در راه مکه اقامت کرده بود تا شاهد قتل عثمان نباشد. وقتی خبر کشته شدن عثمان را برایش آوردند گفت : انا لله و انا الیه راجعون، خدا عثمان را بیامرزد و دادش را بستاند. به او گفتند : آن جماعت پشیمان شده اند. گفت : « نقشه کشیدند و توطئه چیدند، وطوری شد که به مقصود نرسیدند… » (تا آخر آیه) خبر کشته شدن عثمان به طلحه رسید، گفت: خدا عثمان را بیامرزد و داد او و اسلام را بستاند. به او گفتند: آن جماعت پشیمان گشته اند. گفت: مرگ بر آنها و این آیه را خواند : نه می توانند سفارش وتوصیه ای بکار برند و نه می توانند نزد خویشان و قبیله شان باز گردند . علی (ع) آمد . به او گفتند : عثمان کشته شد . گفت : خدا عثمان را بیامرزد و جانشین خوبی برای ما به وجود آورد . گفتند : آن جماعت پشیمان گشته اند . این آیت را خواندن گرفت : « مثل شیطان که به انسان گفت کافر شو… » (تا آخر آیه) به دنبال سعد (بن ابی وقاص) رفتند معلوم شد در باغ خویش است و گفته است نمی خواهم شاهد قتل عثمان باشم. وقتی خبر به او رسید گفت: به شهر گریختیم و نزدیک گشتیم، و این آیه را خواند : « کسانی که کار و تلاششان در زندگی دنیا به باد رفت در حالیکه می پنداشتند کار خوب و استواری انجام می دهند … » و گفت : خدایا پشیمانشان کن و بعد به چنگال کیفرت گرفتار ساز  .

( الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ج 9 ص 319 )

رفتن به بالا