اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۱ مهر ۱۴۰۵

قصه یار غار

متن فارسی

ابونعیم سپاهانی در ” حلیه الاولیاء ” 22:1 از زبان عبدالله- پسر محمد پسر جعفر- و او از محمد- پسر عباس پسر ایوب- و او از احمد- پسر محمد پسر حبیب مودب- و او از ابو معاویه و او از هلال- پسر عبدالرحمان- و او از ابو معاذ- عطاء پسر ابو میمونه- آورده است که انس پسر مالک گفت چون شبی که می بایدبه آن شکاف کوه پناه برند رسید ابوبکر گفت ای پیامبر خدا بگذار تا من پیش از تو درآیم تا اگر ماری چیزی باشد پیش از تو به من رسد او گفت درآی پس ابوبکر به درون رفت و با هر دو دست جستجو می کرد و هر جا سوراخی می دید جامه اش را می آورد و می درید و آن را در سوراخ فرو می کرد تا همه جامه اش را بر سر این کار گذاشت و هنوز یک سوراخ مانده بود پس پشت خود را بدانجا نهاد و پیامبر خدا (ص) به درون آمد، (انس گفت:) چون بامداد شد پیامبر (ص) به او گفت ابوبکر جامه ات کو؟ او گزارش کار خود را برای وی بازگفت پس پیامبر (ص) دست برداشت و گفت بار خدایا در روز قیامت ابوبکر را با من و در پایگاه من بگذار پس خدای برتر از پندار، نهانی به او رساند که خداوند آن چه را می خواستی پذیرفت. و ابن هشام درسیره 98:2 می نویسد: برخی از دانشوران به من گزارش دادند که حسن بصری گفت چون پیامبر خدا (ص) و ابوبکر شبانه به آن شکاف کوه رسیدند ابوبکر (ض) پیش از پیامبر خدا (ص) درآمد و همه جای آن شکاف کوه را دست مالید تا ببیند که آیا درنده یا ماری در آن هست؟ و این گونه بود که پیامبر خدا را با جان خود پاسداری کرد.

گزارش بالا را ابن کثیر در تاریخ خود 179:3 آورده و گوید این گزارش از هر دو سو گسسته است.

و در گزارش محب طبری که زنجیره پیوسته ندارد آمده است که- الریاض النضره 65:1 – که ابوبکر درون آن شکاف کوه شد و هر سوراخی که دید انگشت خود را در آن فرو برد تا به سوراخ بزرگی رسید که پای خود را تا ران در آن فرو برد سپس گفت ای پیامبر خدا به درون آی که جا را برای تو نیکو آماده کرده ام. و ابوبکر آن شب را با پریشانی از زخم یک مار به سر برد و چون بامداد شد پیامبرخدا (ص) به او گفت: ابوبکر این چیست؟- تنش باد کرده بود- پس گفت ای پیامبر خدا زخم مار است. پیامبر خدا (ص) به او گفت: چرامرا آگاه نکردی؟ ابوبکر گفت: خوش نداشتم که پریشانت گردانم پس پیامبر خدا (ص ) دست خود را بر تن ابوبکر گذراند تا دردی که در آن بود از میان رفت که گفتی گرهی بود وباز شد. و نیز در ص 68 گزارش دیگری که زنجیره پیوسته ندارد از زبان عمر آورده است که می رساند در آن شکاف کوه، سوراخ های پر از مار بود و ابوبکر بترسید که از آن چیزی بیرون آید که پیامبر خدا (ص) را بیازارد پس پای خود را در دهانه آن نهاد و مارها نیز آغاز به زدن و گزیدن او کردند تا اشک هایش سرازیر گردید و پیامبر خدا (ص) می گفت: ابوبکر اندوهگین مباش خدا با ما است پس خداوند آرامش خود را که همان آسودگی دل است برای ابوبکر فرو فرستاد. گزارشی هم که حاکم در ” المستدرک ” از زبان عمر درست دانسته این است:چون به شکاف کوه رسیدند ابوبکر گفت ای پیامبر خدا تو در جای خود باش تا من آن جا را از سر تا ته وارسی کنم پس به درون شد و به وارسی پرداخت سپس گفت ای پیامبر خدا فرود آی. پس او فرود آمد. و عمر گفت سوگند به آنکه جانم در دست او است که ارزش آن شب از خاندان عمر بیشتر است و حاکم گوید: اگر این گزارش، زنجیره اش گسیختگی نداشت درست بود. گزارش دیگری هم هست که ابن کثیر با گواهی به گسیختگی زنجیره اش آن را ناسره نموده و بر بنیاد آن: ابوبکر گفت: همان گونه که هستی باش تا من دست خود را به درون برم تا آن چه را هست بیابم و تو را از آن، آگاهی دهم تا اگر جانوری در آن باشد به من پیش از تو رسد نافع گفت: به من چنان رسیده که در آن شکاف کوه لانه ای بود که ابوبکر پای خود را در دهان آن لانه نهاد از بیم آن که جانوری چیزی از آنبیرون آید و پیامبر خدا (ص) را گزندی برساند و بر بنیاد یک گزارش: چون بدرون شکاف کوه شد همه آن لانه ها را گرفت و تنها یک لانه ماند که پای خود را بر دهانه آن نهاد و مارها آغاز کردند به گزیدن او تا اشک هایش روان گردید- بنگرید به تاریخ ابن کثیر 180:3 که می نویسد این گونه پرداخت سخن، شگفت و نکوهیده است.

و حلبی در سیره بر این ها می افزاید: او (ص) سر در دامن ابوبکر (ض) نهاد و بخفت پس اشک های ابوبکر (ض) بر چهره پیامبر خدا (ص) ریخت، گفت: ابوبکر تو را چه می شود. گفت پدر و مادرم برخی تو باد! گزیده شدم پس پیامبر خدا آنجا را که گزیده شده بود آب دهان مالید تا گزند از وی دور شد. و هم می نویسد: در یک گزارش، این افزونی آمده است که او بر تن ابوبکر نشانه باد کردگی دید پرسید چه شده گفت: از گزیدگی مار است گفت چرامرا آگاه نکردی گفت خوش نداشتم بیدارت کنم پس پیامبر بر آن دست کشید تا نشانی از درد و باد کردگی نماند و باز می نویسد: برخی گفته اند رافضیان (شیعیان) ایرانی که پوششی پشمین بر سر خویش می گیرند از همین روی است که می خواهند یاد آن مار را بزرگ بدارند که ابوبکر را در شکاف کوه گزید زیرا می پندارند که آن مار به این گونه بوده است. سیره حلبی 39:2 و 40 ، السیره النبویه از زینی دحلان که در کنار نگاشته حلبی چاپ شده 342:1

امینی گوید:

پژوهشگران را می رسد که از چندین چشم انداز در این گزارش ها بنگرند یکی باشناختن میانجیان گزارش که از روزی که ساخته شده زنجیره گزارشی آن پیوسته نبوده و چه در نگاشته های خیلی کهن وچه در نوشته های آیندگانشان هماره بازنجیره ای گسسته بازگو شده- یا گسسته از یک سوی مانند زنجیره حاکم و بونعیم یا از هر دو سوی مانند گزارش ابن هشام- و خیلی شگفت انگیزاست که گر چه پیش آمدهای این داستان را بیش از دو تن- پیامبر خدا (ص) و ابوبکر- کسی ندیده و گزارش آن نیز نخستین بار تنها باید از زبان ایشان بازگو شود با این همه هیچیک از گزارش ها از زبان یکی از آن دو بازگو نشده و در هیچ یک از زنجیره ها یادی از ایشان نمی بینیم با این که نام بردن از چنین گزارشگرانی- آن هم در مانند چنین گزارش هائی- انگیزه هایش یکی دو تا نیست و به شونده های بسیارباید یادآوری شوند تا برای همیشه آن گزارشها بازگو شوند و پیاپی بر زبان ها بگذرند زیرا که در آن، نشانه ها و درفش های پیامبری است و گذشته از آن، نشانه ای بر بزرگواری و شگفت کاری ابوبکر. گذشته از این ها، زنجیره بونعیم، پشتگرمی را نشاید زیرا عبد الله پسر محمد پسر جعفر در آن جای دارد که ابن یونس می گوید کار وی سرانجام به آشفتگی کشید و گزارش هائی بر زمینه نگاشته های شناخته شده بساخت و بر دست نوشته های بلند آوازه چیزها بیفزود تا رسوا شد و نگاشته ها را در روی خودش سوزاندند. و حاکم از زبان دار قطنی آورده است که وی دروغگو استو کتاب ” سنن ” از شافعی را گرد آورد و در آن دویست گزارش بود که شافعی آنها را بازگو نکرده بود. و دارقطنی می گوید: در دست نویس عمرو پسر حارث بیش از صد حدیث بساخت و علی پسر رزیق گوید: چون وی به گزارشگری می پرداخت می گفت ابو جعفر ابن برقی را در گزارشی پس از گزارشی هست که: این را از گفته کسی نوشتم. و می گفت: آری از گفته که و که. پس مردم گفتند که او گزارش بافی می کند و چنان چه در کار دروغ گوئی آموخته شده آن ها را به ابن برقی می بندد گفت: و هم نامه های استادان را دگرگونه می نمود. و تازه به گفته ” لسان المیزان ” عبد الله پسر محمد درسال 315 مرده پس گزارش بونعیم- که در سال 336 زاده شده- از زبان وی سخنی بی سرانجام است. دیگر از میانجیان گزارش، محمد پسر عباس پسر ایوب، حافظ نامبردار به ابن اخرم است که- چنان چه در لسان المیزان 216:5 آمده خود ابو نعیم می گوید وی یک سالپیش از مرگش دچار آشفته مغزی اش نگیریم باز چون نمی دانیم که آیا آن را در روزگار آشفته مغزی اش بازگو کرده یا پیش از آن؟ از این روی مانند همه گزارش هائی که بازگو گرانش به آشفته مغزی دچار شوند از ارزش می افتد. و تازه او گزارش را از زبان احمد پسر محمد پسر حبیب مودب بازگو کرده- که گمانم سرخسی باشد- که خطیب در تاریخ خود 140:5 گزارشی از راه وی آورده و گوید میانجیان گزارش آن همگی شایسته پشتگرمی و- از این درگاه- شناخته شده اند مگر مودب. و او نیز گزارش را از زبان ابو معاویه محمد پسر خازم بازگو کرده که چنان چه در تهذیب التهذیب 139:9 آمده بر آئین مرجئه بوده و سر پیروان این کیش در کوفه به شمار می رفته و کاستی گزارش ها را پوشیده می داشته. و او نیز گزارش را از زبان هلال پسر عبد الرحمن گزارش کرده که عقیلی گوید: گزارش وی ناپسند است، و پس از آن که گزارش هائی چند از او یاد می کند گوید: همه این ها ناپسند است که پایه ای ندارد و از آن ها پیروی نشده و ذهبی گفته: نشانه سستی بر گزارش هایش هویدا است پس باید رهایش کرد ” لسان المیزان 202:6 ” و هلال نیز گزارش را از زبان عطاء پسر ابو میمونه بازگو کرده که هر چند خود نیکمردی شایسته پشتگرمی بوده آئین قدریان داشته و گزارش او را پشتوانه نتوان گرفت برگردید به تهذیب التهذیب 215:7 و چون هیچ یک از زنجیره ها و زمینه های این گزارش، درست نبوده سیوطی نیز در” الخصایص الکبری ” در بخش ” پیش آمدهای شگفت آوری که به هنگام کوچیدن پیامبر روی داده ” نشانیاز آن ها نداده (با آن که او گزارش های سستی را هم که در پیرامون این پیش آمدها داشته با یادآوری سست بودن آن ها آورده) و گویا می دانسته است که دیگر، آوردن آن گزارش ها آبروی نگارنده را می ریزد و نگاشته او را در چشم ها از جایگاه والائی که دارد به زیر می آرد. به همین گونه کسانی که در پیرامون نشانه ها و درفش های پیامبری و کارهای نتوانستنی بزرگ ترین پیامبران به گردآوری گزارش ها پرداخته اند هیچ کدامشان گزارش های یاد شده را نیاورده اند. دوم این که: در نگاشته های کهن که در سده های نخستین فراهم آمده و زیر بنیاد داوری است تنها این را می بینیم که ابوبکر پیش از پیامبر (ص) به درون شکاف کوهشد تا- به گونه ای که در سیره ابن هشام می بینیم- ببیند که آیا درنده یا ماری در آن هست؟ و حاکم نیز- چنانچه شنیدی- این داستان را بیش از اندازه درست نمی شمارد و اگر چیزی بیش از این را هم درست می شمرد از بازگو گری آن هر چند با زنجیره ای گسسته بود خودداری نمی نمود. آن گاه در سده چهارم داستان جامه، ماندن یک لانه، نهادن ابوبکر پشت خود را بر آن، خواندن پیامبر (ص) خدا را به سود وی که با جامه اش او (ص) را از نیش آن گزندگان پنداری برکنار داشت افزوده شده است. و در سده ای که محب طبری بود نواهای تازه ای ساز شده و این مرد که در بازگو گری گزارش های ساختگی و گردآوری پراکنده های آن، هنرمندی ورزیده و کارکشته بوده گزارشی به آن گونه آورده است که شنیدی جز آن که فرازهای او با همه کوتاهی و رسائی آن ها بسیار آشفته است که یک گوشه آن هم باگوشه دیگر سازگار نیست.

سپس حلبی آمده و پیامبر خدا (ص) را خوابانیده و سرش را در دامن ابوبکر نهاده و چهره پیامبر گرامی را با اشک هائی که ابوبکر از روی درد می ریخته سیراب کرده و تازه همه این ها دل حلبی را خنک نکرده و آتش او را فرو ننشانده تا زبان گزنده خود را به سوی شیعیان گردانیده و سر ایشان را با پوششی پشمین به سان آن مار پنداری ای پوشانیده که هرگز هیچ شیعی ای بودن آن را نپذیرفته. و تازه آن گاه که ابوبکر پای خود را تا رانش در آن لانه فرو کرد و پیامبر (ص) به درونآمد و دید او نشسته است و تکان نمی خورد و خود خواست بخوابد و سر گرامی خویش را در دامن او نهاد، چرا پیامبر از یار همراهش نپرسید که این چه شگفت کاری و چه ناجور نشستنی است که از آن برنمی خیزی؟ و آیا با این که از نزدیک وی را می دید او می توانست همه این ها را از یار همراهش پنهان دارد؟

چه مار گزیده ای بوده؟ و چه شکیبائی و چابکی ای داشته؟ و چه چشم انداز هراس آوری است که پای مرد- آن هم بی هیچ پوششی- تا ران در لانه باشد و سر پیامبر بزرگ در دامن او، مارهای گوناگون از این جا و آنجا او را بگزند و نیش بزنند، نه مار گزیده مانند همه مار گزیده ها به خود بپیچد که تکانی به پا یا به پشتش بدهد و آن گزندگان جائی بیابند و از او دور شوند نه ناله ای سر دهد و نه آه و فغانی از او شنیده شود، اشک هایش چنان سرازیر گردد که پیامبر که دیده اش خواب می رود و دلش خواب نمی رود بیدار شود و یار همراه خود را که برای همراهی با خویش برگزیده از نیش مارها برهاند.

آیا از روی دادگری و فرزانگی و خردمندی است که خداوند پیامبرش را از همه آن دردسرها رهائی بخشد و در دمی چند، پی در پی نشانه های توانائی خود را در پاسداری از او بنماید و هنگامی که از برابر بت پرستان قریش می گذرد او را از چشم ایشان پوشیده بدارد و در روی او بر در آن شکاف کوه درختی برویاند- تا او در پناه آن از ایشان پنهان باشد- سپس نیز دو کبوتر رام نشدنی بر دهانه شکاف کوه بنهد و با فرمان او- که کارش برتر از پندار است- کار تنگ بر در آن شکاف کوه تار بتند با همه این ها آیا می شود یار همراه او را که به دستور خودش وی را برگرفته و در دوستی پیامبر (ص) جانفشانی کرده و- با پیش افتادن درآن شکاف کوه- خویش را در پرتگاه افکنده و سپر او شده، آیا می شود که او را واگذارد؟ نه در برابر نیش مارها او را نگاه دارد و نه در آن حالی که همه دل ها را می سوزد و جگرها را کباب می کند بر وی مهربانی نماید؟ از یک سوی پیامبر خدا (ص) وی را می نگرد و می گوید: اندوه مخور که به راستی خدا با ما است و از یک سوی نیز آن بیچاره می گرید واشک هایش سرازیر است. و آیا ابوبکر نمی دانست خداوندی که دستور کوچیدن را به پیامبرش داده و او را به درون آن شکاف کوه برده به همان گونه که چشمان درندگان دو پا را از دیدن او بازداشت و چنگال های آن گروه نادان را از رسیدن به او کوتاه نمود به همان سان نیز با توانائی خویش- و بیآن که نیاز به جانفشانی ابوبکر باشد-او را از نیش مارها به دور می دارد؟ و آیا باور نداشت یار همراهش که خود داشت جانش رادر راه او می داد اگر از درد او آگاه شود یا همچون عیسی با یک دست کشیدن یا با خواندن خدای و خواستن از وی او را رهائی می بخشد؟ پس این همه گزارش هائی که در باره او داده اند چه معنائی داشته؟ آری دستی، اینان را تا آن جا کور و کر می کند که برای گزافه گوئی در برتر خوانی ها، گزارش هائی به این ناچیزی و بی ارزشی بیافرینند.

(الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ج 8 ص 63 تا 70)

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 63

67- لیلة الغار و الخلیفة فیها
أخرج أبو نعیم الأصبهانی فی حلیة الأولیاء (1/33) عن عبد اللَّه بن محمد بن جعفر، عن محمد بن العبّاس بن أیّوب، عن أحمد بن محمد بن حبیب المؤدّب، عن أبی معاویة، عن هلال بن عبد الرحمن، عن عطاء بن أبی میمونة أبی معاذ، عن أنس ابن مالک قال: لمّا کان لیلة الغار قال أبو بکر: یا رسول اللَّه دعنی فلأدخل قبلک، فإن کانت حیّة أو شی ء کانت لی قبلک. قال: ادخل، فدخل أبو بکر فجعل یلتمس بیدیه، فکلّما رأى جحراً جاء بثوبه فشقّه ثمّ ألقمه الجحر حتى فعل ذلک بثوبه أجمع، قال: فبقی جحر فوضع عقبه علیه، ثمّ أدخل رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم، قال: فلمّا أصبح قال له النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم: فأین ثوبک یا أبا بکر؟ فأخبره بالذی صنع، فرفع النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم یده فقال: اللّهمّ اجعل أبا بکر معی فی درجتی یوم القیامة. فأوحى اللَّه تعالى إلیه: إنّ اللَّه قد استجاب لک.
و قال ابن هشام فی السیرة «1» (2/98): حدّثنی بعض أهل العلم أنّ الحسن البصری قال: انتهى رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم و أبو بکر إلى الغار لیلًا، فدخل أبو بکر رضى الله عنه قبل رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم، فلمس الغار لینظر أ فیه سبع أو حیّة، یقی رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم بنفسه.
و ذکره ابن کثیر فی تاریخه»
 (3/179) فقال: فیه انقطاع من طرفیه.
و فی مرسل المحبّ الطبری فی الریاض «3» (1/65): دخل أبو بکر الغار فلم یرَ فیه جحراً إلّا أدخل إصبعه فیه حتى أتى على جحر کبیر فأدخل رجله فیه إلى فخذه

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 64

ثمّ قال: أُدخل یا رسول اللَّه فقد مهّدت لک الموضع تمهیداً.
و بات أبو بکر بلیلة منکرة من الأفعى، فلمّا أصبح قال له رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم: ما هذا یا أبا بکر؟ و قد تورّم جسده فقال: یا رسول اللَّه الأفعى، فقال له رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم: فهلّا أعلمتنی؟ فقال أبو بکر: کرهت أن أفسد علیک، فأمرّ رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم یده على أبی بکر فاضمحلّ ما کان بجسده من الألم و کأنّه أُنشط من عقال.
و قال فی مرسل آخر عن عمر «1» فی (ص 68): کان فی الغار خروق فیها حیّات و أفاعٍ، فخشی أبو بکر أن یخرج منها شی ء یؤذی رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم فألقمه قدمه، فجعلن یضربنه و یلسعنه الحیّات و الأفاعی، و جعلت دموعه تتحادر و رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم یقول له: یا أبا بکر لا تحزن إنّ اللَّه معنا، فأنزل اللَّه سکینته و هی الطمأنینة لأبی بکر.
و الذی صحّحه الحاکم فی المستدرک «2» من طریق عمر من الحدیث قوله: فلمّا انتهیا إلى الغار قال أبو بکر: مکانک یا رسول اللَّه حتى أستبرئ الحجرة، فدخل و استبرأ ثمّ قال: انزل یا رسول اللَّه، فنزل، فقال عمر: و الذی نفسی بیده لتلک اللیلة خیر من آل عمر. فقال الحاکم: صحیح لو لا إرسال فیه.
و فی حدیث زیّفه ابن کثیر بالإرسال أیضاً: قال أبو بکر: کما أنت حتى أدخل یدی فأحسّه و أقصّه، فإن کانت فیه دابّة أصابتنی قبلک. قال نافع: فبلغنی أنّه کان فی الغار جحر فألقم أبو بکر رجله ذلک الجحر تخوّفاً أن یخرج منه دابّة أو شی ء یؤذی رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم.
و فی لفظ: لمّا دخل الغار سدّد تلک الأجحرة کلّها و بقی منها جحر واحد،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 65

فألقمه کعبه فجعلت الأفاعی تنهشه و دموعه تسیل، تاریخ ابن کثیر «1» (3/180) فقال: فی هذا السیاق غرابة و نکارة.
و زاد علیه الحلبی فی السیرة: قد کان صلى الله علیه و آله و سلم وضع رأسه فی حجر أبی بکر رضی اللَّه تعالى عنه و نام فسقطت دموع أبی بکر رضی اللَّه تعالى عنه على رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم قال: مالک یا أبا بکر؟ قال: لُدِغت فداک أبی و أُمّی، فتفل رسول اللَّه على محلّ اللدغة فذهب ما یجده.
و قال: زاد فی روایة: و أنّه رأى على أبی بکر أثر الورم فسأل عنه فقال: من لدغة الحیة، فقال: هلّا أخبرتنی؟ قال: کرهت أن أوقظک، فمسحه النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم فذهب ما به من الورم و الألم.
و قال: قال بعضهم: و السرّ فی اتخاذ رافضة العجم اللباد المقصّص على رءوسهم تعظیماً للحیّة التی لدغت أبا بکر فی الغار، لأنّهم یزعمون أنّ ذلک على صورة تلک الحیّة.
السیرة الحلبیّة «2» (2/39، 40)، السیرة النبویّة لزینی دحلان هامش الحلبیّة «3» (1/342).
قال الأمینی: للباحث حقّ النظر فی هذه الروایة من عدّة نواحٍ:
أوّلًا: من حیث رجال السند و لا إسناد لها منذ یوم وضعت، و لا تروى فی کتب السلف و الخلف إلّا مرسلة إمّا من الطرفین کروایة ابن هشام، و إمّا من طرف واحد کإسناد الحاکم و أبی نعیم، و من الغریب جدّا أنّ القضیّة مشترکة بین اثنین لیس إلّا،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 66

و هما: رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم و أبو بکر، و روایتها بطبع الحال تنحصر بهما غیر أنّها لم تنقل عنهما و لم یوجد لهما ذکر فی أیّ سند، و الدواعی فی مثلها متوفّرة لأن یذکر مع الأبد، و تتداولها الألسن، إذ فیها من أعلام النبوّة، و کرامة مع ذلک لأبی بکر.
و إسناد أبی نعیم المذکور لا یعوّل علیه لمکان عبد اللَّه بن محمد بن جعفر، قال ابن یونس: خلط فی الآخر، و وضع أحادیث على متون معروفة، و زاد فی نسخ مشهورة فافتضح و حرقت الکتب فی وجهه.
و قال الحاکم عن الدارقطنی: کذّاب ألّف کتاب سنن الشافعی و فیها نحو مائتی حدیث لم یحدّث بها الشافعی.
و قال الدارقطنی: وضع فی نسخة عمرو بن الحارث أکثر من مائة حدیث.
و قال علیّ بن رزیق: کان إذا حدّث یقول لأبی جعفر بن البرقی فی حدیث بعد حدیث: کتبت هذا عن أحد؟ فکان یقول: نعم عن فلان و فلان. فاتّهمه الناس بأنّه یفتعل الأحادیث، و یدّعیها ابن البرقی کعادته فی الکذب. قال: و کان یصحّف أسماء الشیوخ «1».
على أنّ عبد اللَّه بن محمد توفی سنة (315) کما فی لسان المیزان فلا تتمّ روایة أبی نعیم عنه و هو من موالید (336).
و فیه: محمد بن العباس بن أیّوب الحافظ الشهیر بابن الأخرم، قال أبو نعیم نفسه: اختلط قبل موته بسنة، کما فی لسان المیزان «2» (5/216)، و لمّا لم یُعلم تاریخ صدور الروایة منه أهو قبل الاختلاط أم بعده؟- إن لم تعدّ الروایة من بیّنات اختلاطه- سقطت عن الاعتبار کما هو الشأن فی روایة کلّ من اختلط. عن:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 67

أحمد بن محمد بن حبیب المؤدّب، أحسبه السرخسی، أخرج الخطیب فی تاریخه (5/140) حدیثاً من طریقه فقال: رجاله کلهم ثقات معروفون بالثقة إلّا المؤدّب. عن:
أبی معاویة محمد بن خازم، مرجئ مدلّس رئیس المرجئة بالکوفة کما فی تهذیب التهذیب «1» (9/139). عن:
هلال بن عبد الرحمن، قال العقیلی «2»: منکر الحدیث، و قال بعد ما ذکر له أحادیث: کلّ هذه مناکیر لا أُصول لها و لا یتابع علیها. و قال الذهبی «3»: الضعف على أحادیثه لائح فلیترک. لسان المیزان «4» (6/202). عن:
عطاء بن أبی میمونة، ثقة صالح قدریّ لا یحتجّ بحدیثه. راجع تهذیب التهذیب «5» (7/215).
و لمّا لم یصحّ شی ء من أسانید الروایة و متونها لم یوعز إلیها السیوطی فی الخصائص الکبرى فی باب ما وقع فی الهجرة النبویّة من الآیات و المعجزات، و قد ذکر فیه أحادیث ضعیفة مع النصّ على ضعفها، فکأنّه عرف بأنّ ذکر هذه الروایة تمسّ کرامة المؤلّف و تحطّ مکانة تألیفه عن الأنظار، و هکذا لم یذکرها أحد ممّن ألّف فی أعلام النبوّة و معاجز النبیّ الأعظم.
ثانیاً: إنّ الأُصول القدیمة فی القرون الأولى لا یوجد فیها إلّا أنّ أبا بکر دخل

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 68

الغار قبل النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم لینظر أ فیه سبع أو حیّة کما فی سیرة ابن هشام «1»، و لم یصحّ عند الحاکم من القصّة إلّا هذا المقدار کما سمعت، و لو صحّ شی ء زائد على هذا لما فاتته روایته و لو مرسلة.
و زیدت فی القرن الرابع قصّة الثوب و بقاء جحر و اتّکاء أبی بکر علیه بعقبه و دعاء النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم له لاتّقائه عنه صلى الله علیه و آله و سلم بثوبه عن لدغ الحشرات المزعومة.
و جدّدت النغمات فی قرن المحبّ الطبری المتخصّص الفنّان فی روایة الموضوعات و جمع شتاتها، فجاء فی روایته ما سمعت، غیر أنّ ألفاظه مع وجازته مضطربة جدّا لا یلتئم شی ء منها مع الآخر.
ثمّ جاء الحلبی فنوّم رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم و رأسه فی حجر أبی بکر، و سقى وجه رسوله الکریم بدموع أبی بکر المتساقطة من الألم، کلّ هذه لم یبرّد کبد الحلبی و ما شفى غلیله، فوجّه قوارصه على الرافضة و ألبس رءوسهم لباداً مقصّصاً على صورة تلک الحیّة الموهومة التی لم یُذعن رافضیّ قطّ بوجودها.
ثمّ لمّا أدخل أبو بکر رجله إلى فخذه فی الجحر و نزل النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم و وجده قاعداً لا یتحرّک، و رام أن ینام، و وضع رأسه الشریف فی حجره، هلّا سأل صلى الله علیه و آله و سلم صاحبه عن حالته العجیبة و جلوسه المستغرب الذی لا یقوم عنه؟ و هل یمکن له أن یستر على صاحبه کلّ ما فعل و هو معه ینظر إلیه من کَثب؟
و أیّ لدیغ هذا؟! و أیّ تصبّر و تجلّد؟! و أیّ منظر مهول؟! رجل الرجل فی الجحر إلى فخذه و لا ثوب علیه، و رأس النبیّ العظیم فی حجره، و الأفاعی و الحیّات تلدغه و تلسعه من هنا و هنا، لا اللدیغ یتململ تململ السلیم، حتى یحرّک رجله أو عقبه فتجد تلکم الحشرات مسرحاً فتبعد عنه، و لا یئنّ و لا یحنّ و لا تُسمع له زفرة،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 8، ص: 69

و إنّ الدموع تتحادر حتى یستیقظ النبیّ الذی تنام عینه و لا ینام قلبه «1» فینجی صاحبه الذی اختاره لصحبته من لسعة الحیّات و الأفاعی.
و هل من العدل و العقل و المنطق أن یحفظ اللَّه نبیّه عن کلّ هاتیک النوازل؟ و یری له فی الدرء عنه آیة بعد آیة فی سویعات؛ من ستره عن أعین مشرکی قریش لمّا مرّ بهم من بین أیدیهم، و إنباته شجرةً فی وجهه تستره بها، و إیقاعه حمامتین وحشیّتین بفم الغار، و نسج العناکیب باب الغار بأمر منه تعالى شأنه «2»، و یدع صاحبه الذی اتّخذه بأمره، و تفانى فی حبّ النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم، و عرّض نفسه للمهالک دونه بدخوله الغار قبله، فلم یدفع عنه لدغ الحیّات و الأفاعی، و لا یرحمه فی تلک الحالة التی تکسر القلوب، و تشجی الأفئدة، و ینظر إلیه رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم، و یقول له: لا تحزن إنّ اللَّه معنا. و المسکین یبکی و تسیل دموعه.
و هلّا کان یعلم أبو بکر أنّ اللَّه الذی أمر نبیّه بالهجرة و أدخله الغار یکلؤه عن لدغ الحیات و الأفاعی بقدرته کما أعمى عنه عیون البشر الضاری، و قصّر عن النیل منه مخالب تلک الفئة الجاهلة؟
و هلّا کان یؤمن بأنّ صاحبه المفدّى لو اطّلع على حاله لینجیه بمسحة مسیحیّة أو بدعوة مستجابة، فکلّ ما حُکی عنه لما ذا؟
نعم؛ أعمى الحبّ مختلق الروایة و أصمّه فجاء بالتافهات غلوّا فی الفضائل