اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

قصیده‌ای از ابن عرندس حلی در عزای امام حسین(ع)

متن فارسی

و باز او را چکامه‌ای است در سوک حسین -درود بر وی- که از آن است:

(35) آن که مرا در کار دلدادگی‌ام سرزنش می‌کرد خود دل به او باخت، شب را بیدار ماند و از آن پس بر شیفتگی من خرده نگرفت.
(36) آن چهره را که همراه با زنجیر زلف دید در زندان عشق پای بند کرد.
و چنین است که سرزنشگر من پوزش مرا پذیرفته و خواب آرام از دیدگانش رخت بربسته است
آهوئی سپید بود که دلمرا با تیر نگاهش نشانه رفت، ابرو را کمان گردانید و تیر را یک سر در میان نشانه جای داد.
ماهی که هلال خورشید را بر بالای پیشانی دارد و چون رخ می‌نماید آفتاب از شرمندگی روی می‌پوشاند-
بالای او به شاخه تازه می‌ماند که از وزیدن باد خم می‌شود، کبوتر زنده دل است که با آواز خود در او دل می‌رباید.
چون آهنگ ستیزه کند همان بازوی نرم و نازک را نیزه گردانیده تیر مژگان را برهنه می‌نماید او را به سان شمشیری بران و لرزان می‌بینی
– یا همچون آهوئی با چشم‏های نگران و گردنی به نرمی برگشته-
(37) زلف تاریک و چهره درخشانش دو پدیده ناساز را یک جا نشان می‌دهند
که یکی گمراه می‌کند و دیگری راه می‌نماید.
(38) یکی شب است و دیگری بامداد، یا سیاهی در دل سپیدی، این دلدادگان را راهنمون گردید و آن سرگردانشان ساخت.
مپندارید که گره‌های گیسویش را داود «1» همچون زنجیری به هم بافته و به گردنش افکنده است.
بلکه دو بیجاده گونه‌اش رخسار او را آراسته و آن را زبرجدی گردانیدهاست.
ای کشنده دلباختگان! وای آنکه- با نگاهت- تیرهای نابودی را به سوی ما می‌افکنی!
به دندان پیشینت سوگند- و چه دندانی که مرواریدهای به رشته کشیده را می‌ماند!-
و به آن تری دلپذیر لبانت- که همچون باده است، از انگبین سرشته شده، زنگ دل را می‌زداید و درخشانش می‌سازد-
سوگند که من در کوی دلدادگی بنده توام و در گزارش عشق خویش سرور آمده‌ام «1»
بارهی خویش دادگری کن، ستم روا مدار، ببخشای و با آن همه وفائی
که داری از نزدیک داشتن او به کویت دریغ مورز.
وفاداری نمای، بیداد را فرو گذار، که من دلباخته‌ای جگر سوخته‌ام.
رنج جدائی چنان جان مرا گداخت که امویان با کشتن حسین دل محمد را، همان دخترزاده پیامبر برگزیده و راهبر که مردم را از گمراهی به درآورد و رهنمون گردید.
و همان فرزند سرور ما: علی مرتضی- دریای بخشندگی، سیراب کننده تشنه لبان و نابود سازنده بد کنشان-
و همان که دودمانش از همگان برتر است و پدرش از همه بزرگوارتر
و گوهرش از همه ارجمندتر و بنیادش از همه گرامی‌تر.
دریائی لبالب، شیری خشمگین، بارانی تند، بامدادی روشن،
اختری راهنما و ماهی نمایشگر با چهره‌ی رسا.
سروری شایسته پشتگرمی؛ حسین که از همه مردم- در خاور و باختر- بخشنده‌تر و گشاده دست‏تر است.
فراموش نمی‌کنم که در کربلا سخت تشنه بود و- با آن همه گرفتاری- راهی به سوی آب نداشت.
گروهی از سپاه یغماگر اموی در پیرامون سراپرده‌هایش
– که به راستی از آن پیامبر بود- با هیا بانگ‏هائی تو تهی بیابان را پر کرده بودند.
دسته‌ای تبهکار که با سپاه خویش دل فضا را انباشته و آنچه را از فرزندان ستوده‌ترین پیامبران- احمد- و جانشین اوست ربوده بودند.
لشگریان آن انبوه شده و گرد و خاکی سخت برانگیخته که به دریائی سیاه و کف بر لب آورده می‌مانست.
در آنجا ناصبیان و دشمنان تبار پیامبر درفش‏های آشوبگری را بر افراشته
و منصوب کردند تا جز ما آنان را از یادها ببرند و دیگر کسی حرف ندا بر سر نام‏هاشان ننهد و ایشان را آواز ندهد. «1»
(39) اسبان او- با زبان بسته و تشنه- روزه‌داری نمودند و شمشیر سپیدش
با بلند شدن در روی دشمن به نماز برخاست تا- با افکندن سرهایشان بر زمین- آنان را به سجده در آرد. «2»
گرد و خاک‏ها بر تن شیرمردان زره‌هائی پوشانید تا خون‏هائی که از این جا و آن‏جا می‌ریخت رنگ زرد و زعفرانی گرفت.
لشگر چنان روی ترش کرده‌اند که انگار شاهین‏ها دارند پیکر ما را از هم می‌درند.
تا پهلوی شمشیرش به درخشیدن افتاد و از تندرهای غرانی که برخاست بزدلان بر خویشتن بلرزیدند.
حسین بی‌آنکه از در کشیدن باده مرگ بیمی به خود راه دهد با اراده خویش بر گردنکشان تاختن برد.
با گشاده‌دستی نوک نیزه را بر سر این می‌کوبد و به سادگی نیش شمشیر را بر تارک آن می‌نوازد.
از بسیاری زخم‏هائی که می‌زند تیغ وی خراش‏های فراوان برمی‌دارد و دندانه‌های نیزه‌اش می‌شکند و فرو می‌ریزد.
دست او که بالا می‌رود و در میان سپاه آنان فرو می‌آید یاد شیر خدا را زنده می‌کند- و آن شاهکارهایش در برابر ستیزه گران در جنگ احد-
سپاهی است که خواهد خرسندی یزید را به دست آرد- و گروهی که به ربودن حق دیگران برخاسته و خدای برتر از هر پندار و ستوده ترین پیامبران- احمد- را بر سر خشم آورده است.
سخن پیامبر و خدای برتر از هر پندار را پذیرا نگردیده و با جای‌نشین راهنمایش ناسازگاری نمودند و از روز بازپسین نهراسیدند.
اهریمن؛ آنان را بفریفت و به دلخواه خویش گمراهشان کرد تا هیچ سرپرست و راهنمائی نتوانستند یافت.
از شگفتی‌ها است که یک سوی آب گوارای فرات؛ روان باشد و کسی آن را در بند نتواند کرد.
و- در کرانه‌های آن- دخترزاده پیامبر- که پدرش فردا مردم را سیراب می‌کند- دلش از تشنگی بسوزد «1». او و سپاه و شمشیر بر آن و نیزه‌هائی
که در تیرگی‌های گرد و خاک آشکار شد، همچون: آفتاب بود بر پهنه سپهر که در دست راستش ماه است که در تاریکی‌ها با اختران آسمان رو در رو می‌ایستد. «2»
حضرت عباس را دشمنان جامه از تن به در کردند و برهنه گردانیدند. «3»
فرزند حسین- دخترزاده پیامبر- دلش از تشنگی بی‌تاب است آن هم در جائی که گرگان، خنکی آب را هر چه بیشتر می‌چشند و می‌یابند «4».
سر او همچون ماه در شب چهارده از رگ گردن بریده شده و خونش بر خاک زمین ریخته است.
سروران جانباخته، کشته در بیابان افتادند و شن و ریگ‏های دشت را بستر خود گردانیدند.
آنانند که از سوی پروردگارشان راه یافتند و هر که از پی ایشان در آمد در راه راست گام نهاد.
دخترزاده پیامبر از آسیب‏هائی که به آنان رسید جگرش سوخت و سرگردان گردید که یاوری خوشبخت نمی‌یافت.
تا آنگاه که دورتران نابود کننده نزدیک شدند و چیزی نماند که زندگی از او دوری گزیند.
دراز گوش‏های اموی و- همه کسانی که با کژی و کاستی‌هاشان بر سر کشی می‌افزودند- پیرامون او را گرفتند.
و بی‌آنکه دست درازی و بزهی از وی سرزده باشد از دل کمانی سرسخت، نشانه تیرش گردانیدند.
نیک مرد از فراز اسب خوبش به زیر افتاد و هفت آسمان سخت به لرزه درآمد، روزی نافرخنده و دشوار بود.
شمر؛ سری را جدا کرد که بسا هنگام دامان پیامبر بالش آن بود «1»
فرشتگان آسمان‏های بلند پایه- بر او- گریستند و روزگار؛ گریبان خویش را- در ماتمش- چاک زد.
دست بخشش به پس برگشت و دیده دانش با دردی که کشید به اشک نشست.
درندگان با اندوهی که بر ایشان چیره شد به فریاد آمدند و پرندگان- در ماتم او- به سوکنامه سرائی و باز گفتن منش‏ها و برتری‌هایش پرداختند «2».
زیور پرستندگان (زین العابدین) همان مرد ناشاد را- که کارش به خاک افتادن در برابر خدا بود- گریان در بند کردند. «1»
اندوه در دل سکینه جایگزین شد تا پیکر نزار او را به گونه زمین گیران گردانید «2»
کشتار کربلا اشک زینب را روان ساخت تا لرزان میانه گونه‌هایش فرو غلطید.
کبوتری ترانه‌سرا را بر فراز درختی انبوه شاخه دیدم که سوگنامه می‌سرود و هر سخنور نغزگوئی را زبان بر می‌بست.
همچون چهره بامداد سپید بود با دست‏هائی سرخ، که به سان گلوبند بر گردن تاریکی‌ها و سیاهی‌ها آویخته باشند.
سوگند دادمش که ای کبوتر! بر گو این گریه چیست؟ پاسخ ده که دل مرا سخت به درد آوردی.
آن طوق؛ بالای سپیدی گردنت سیاه است و دست‏های گلگونت مرا به یاد بیجاده‌ها می‌اندازد.
شیفتگی و پرسش مرا که نگریست و شرار دلم را- که با آن آتش خاموشی‌ناپذیر- دید.
– همراه با شاخه‌های سربرداشته- دست را بلند کرده- با فریاد خود و برای همیشه- رشته سوگنامه سرائی همگان را گسیخت:
حسین در کربلا کشته شد و ای کاش من می‌توانستم- با دادن جان خویش- زندگی او را برهانم.
اگر گردن‏بندی آویخته دارم همان خون سرخی است که دست‏هایم را با آن گلگون ساخته‌ام.
بالای سپیدی گردنم نیز- از اندوهگزاری- طوقی سیاه از سین سیاهی دلم نهادم.
و اکنون- ای آنکه می‌پرسی- این داستان من است و با سرشک روانم که خشک نمی‌شود.
از سوز جگر و با دلی ریش با من زاری کن و- در کار گریستن- همراه و یاور من باش.
تا آنگاه که- برای راندن شتران- نی می‌نوازند و تا آن‏گاه که دیدار کنندگان از خانه خدا گام در دل راه می‌نهند، فرزندان امیه را نفرین خواهم فرستاد. «1»
یزید و زیادشان را نفرین می‌کنم و پروردگارم نیز کیفر همیشگی‌شان را زیاد خواهد کرد «2»
ای فرزند محمد! تا آنگاه که بر بالین خاک بخسبم بر تو خواهم گریست
و از گوهرهای سخنانم، ستایش‏هائی زیبا را به یاد بزرگی‌های تو آرایش خواهم داد.
که بس دل انگیز و رسا باشد و در شیوائی از سخنرانی قس «3» نیز پیشتر رفته لبید «4» را ناتوان گرداند.
آن را با گردن بندهائی از بخشش شما آراستم تا توانست پیرایه‌ای فریبا بر گردن روزگار به شمار آید. «5»
به این گونه صالح- پسر عرندس- امید می‌دارد در کنار سیه چشمان- در بهشت جاودان- خوشبختی پایدار بیابد.
کرانه‌های فرات با رگبارهائی تند از سرشگ ابرها سیراب باد!
و سپس- تا آنگاه که یک پرنده بر فراز شاخساران سوکنامه می‌خواند- درود بر تو باد ای فرزند مرتضی!

چکامه دیگری پیرامون 56 بیت نیز در سوک دخترزاده‌ی پیامبر و رهبر جانباخته- درودهای خدا بر او- دارد که در «المنتخب گزیده» از استاد طریحی- ج 2 ص 19 چاپ بمبئی- توان یافت، و با این سر آغاز:
(40) «ای پیروان سرور ما علی! سوگنامه‌ی حسین را بخوانید که از سرای و میهن خویش به سرزمین بیگانگان افتاده است.»

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 31

متن عربی

و له من قصیدة یرثی بها الحسین علیه السلام:

          باتَ العذولُ على الحبیبِ مسهّدا             فأقام عذری فی الغرامِ و مهّدا

             و رأى العذار بسالفیه مُسلسلًا             فأقامَ فی سجنِ الغرامِ مقیّدا

             هذا الذی أمسى عذولی عاذری             فیه و راقدُ مقلتیه تسّهدا

             ریمٌ «1» رمى قلبی بسهمِ لحاظِهِ             عن قوسِ حاجبِه أصابَ المقصدا

             قمرٌ هلالُ الشمسِ فوق جبینِه             عالٍ تغارُ الشمسُ منه إذا بدا

             و قوامُهُ کالغصنِ رنّحه الصبا             فیه حمامُ الحیِّ بات مغرِّدا

             فإذا أرادَ الفتکَ کان قوامُهُ             لدناً و جرَّدتِ اللحاظُ مُهنّدا

             تلقاه منعطفاً قضیباً أمْیَداً             و تراه ملتفتاً غزالًا أغیدا «2»

             فی طاء طرّته و جیم جبینه             ضدّانِ شأنُهما الضلالُة و الهدى‏

             لیلٌ و صبحٌ أسودٌ فی أبیضٍ             هذا أضلَّ العاشقین و ذا هدى‏

             لا تحسبوا داودَ قدّرَ سردَهُ             فی سین سالفِهِ فبات مُسرَّدا

             لکنَّما یاقوتُ خاءِ خدودِهِ             نمَّ «3» العذارُ به فصار زبرجدا

             یا قاتلَ العشّاقِ یا من طرفُهُ             الرشّاقُ یرشُقنا سهاماً من ردى «4»

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 32

         قسماً بثاءِ الثغرِ منک لأنَّه             ثغرٌ به جیمُ الجمان تنضّدا «1»

             و براءِ ریقٍ کالمدامِ مزاجُه             شهدٌ به تروى القلوبُ من الصدى‏

             إنِّی لقد أصبحت عبدَک فی الهوى             و غدوتُ فی شرح المحبّةِ سیّدا

             فاعدل بعبدِک لا تجُرْ و اسمحْ و لا             تبخلْ بقربٍ من وفاکَ الأبعدا

             و ابدِ الوفا و دَعِ الجفا و ذَرِ العفا             فلقد غدوتُ أخا غرامٍ مُکْمدا

             و فجعت قلبی بالتفرُّقِ مثلما             فجعت أُمیّةُ بالحسینِ محمدا

             سبط النبیِّ المصطفى الهادی الذی             أهدى الأنامَ من الضلالِ و أرشدا

             و هو ابن مولانا علیِّ المرتضى             بحرِ الندى مُروی الصدا مُردی العدا

             أسمى الورى نسباً و أشرفُهم أباً             و أجلُّهم حسباً و أکرمُ محتدا

             بحرٌ طما لیثٌ حمى غیثٌ همى             صبحٌ أضا نجمٌ هدى بدرٌ بدا

             السیّد السندُ الحسینُ أعمُّ أه             لِ الخافقینِ ندىً و أسمحُهم یدا

             لم أنسه فی کربلا متلظّیا             فی الکرب لا یلقى لماءٍ موردا

             و المقنب الأمویُّ حول خبائه             النبویِّ قد ملأ الفدافدَ فُدفدا «2»

             عُصَبٌ عصت غصّت بخیلهمُ الفضا             غصبت حقوقَ بنی الوصیِّ و أحمدا

             حمّت کتائبه و ثارَ عجاجه             فحکى الخضمَّ المدلهمَّ المزبدا

             للنصب فیه زماجرٌ مرفوعةٌ             جزمت بها الأسماء من حرف الندا

             صامت صوافنُه و بیضُ صفاحِه             صلّت فصیّرتِ الجماجمَ سجّدا

             نسج الغبارُ على الأُسود مدارعاً             فیه فجسّدت النجیعَ و عسجدا

             و الخیلُ عابسةُ الوجوهِ کأنَّها             العقیانُ تخترقُ العجاجَ الأربدا

             حتى إذا لمعتْ بروقُ صفاحِها             و غدا الجبانُ من الرواعدِ مُرعدا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 33

         صال الحسینُ على الطغاةِ بعزمِهِ             لا یختشی من شربِ کاساتِ الردى‏

             و غدا بلامِ اللدن یطعن أنجلًا             و بغینِ غربِ العضبِ یضرب أهودا «1»

             فأعاد بالضربِ الحسامَ مفلَّلا             و ثنى السنانَ من الطعانِ مقصّدا «2»

             فکأنَّما فتکاتُهُ فی جیشِهمْ             فتکاتُ حیدر یوم أُحدٍ فی العدى‏

             جیشٌ یریدُ رضا یزیدَ عصابةٌ             غصبتْ فأغضبتِ العلیَّ و أحمدا

             جحدوا العلیَّ مع النبیِّ و خالفوا             الهادی الوصیَّ و لم یخافوا الموعدا

             و غواهمُ شیطانُهمْ فأضلّهمْ             عمداً فلم یجدوا ولیّا مُرشدا

             و من العجائبِ أنَّ عذب فراتِها             تسری مسلسلةً و لن تتقیّدا

             طامٍ و قلبُ السبطِ ظامٍ نحوه             و أبوه یسقی الناسَ سَلسلَه غدا

             و کأنَّه و الطرف و البتّار و الخر             صان فی ظُللِ العجاج و قد بدا «3»

             شمسٌ على فلکٍ و طوع یمینه             قمرٌ یقابل فی الظلام الفرقدا «4»

             و السیّدُ العباسُ قد سلبَ العدا             عنه اللباسَ و صیّروه مجرّدا

             و ابنُ الحسینِ السبطِ ظمآنُ الحشا             و الماءُ تنهلهُ الذئاب مُبرّدا

             کالبدرِ مقطوعُ الوریدِ له دمٌ             أمسى على تربِ الصعید مُبدّدا

             و السادةُ الشهداء صرعى فی الفلا             کلٌّ لأحقافِ «5» الرمال توسّدا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 34

         فأولئک القومُ الذین على هدىً             من ربِّهم فمن اقتدى بهمُ اهتدى‏

             و السبطُ حرّانُ الحشا لمصابِهمْ             حیرانُ لا یلقى نصیراً مُسعدا

             حتى إذا اقتربت أباعید الردى             و حیاتُه منها القریبُ تبعّدا

             دارت علیه علوجُ آل أُمیّةٍ             من کلّ ذی نقص یزید تمرّدا

             فرموه عن صُفر القسیِّ بأسهمٍ «1»             من غیر ما جُرم جناهُ و لا اعتدا

             فهوى الجوادُ عن الجوادِ فرجّت             السبع الشداد و کان یوماً أنکدا

             و احتزَّ منه الشمرُ رأساً طالما             أمسى له حجرُ النبوّةِ مرقدا

             فبکته أملاکُ السمواتِ العلى             و الدهرُ بات علیه مشقوقَ الردا

             و ارتدَّ کفُّ الجود مکفوفاً و طر             فُ العلمِ مطروفاً «2» علیه أرمدا

             و الوحشُ صاحَ لما عراه من الأسى             و الطیرُ ناحَ على عزاه و عدّدا «3»

             و سروا بزینِ العابدینَ الساجدِ             الباکی الحزینِ مُقیّداً و مُصفّدا

             و سکینةٌ سکنَ الأسى فی قلبِها             فغدا بضامرها «4» مُقیماً مُقعدا

             و أسال قتلُ الطفِّ مدمعَ زینبٍ             فجرى و وسطَ الخدِّ منها خدّدا

             و رأیت ساجعةً تنوحُ بأیکةٍ «5»             سجعتْ فأخرستِ الفصیحَ المنشدا

             بیضاءُ کالصبحِ المضی‏ءِ أکفُّها             حمرٌ تطوّقت الظلامَ الأسودا

             ناشدتها یا وِرقُ ما هذا البکا             ردِّی الجوابَ فجعتِ قلبی المکمدا

             و الطوقُ فوقَ بیاضِ عنقکِ أسودٌ             و أکفُّکِ حمرٌ تحاکی العسجدا

             لمّا رأت ولهی و تسآلی لها             و لهیبَ قلبی نارُه لن تخمدا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 35

         رفعت بمنصوبِ الغصونِ لها یداً             جزمت به نوح النوائح سرمدا

             قُتِلَ الحسینُ بکربلا یا لیته             لاقى النجاةَ بها و کنتُ له الفدا

             فإذا تطوّق ذاک دمعی أحمرٌ             قانٍ مسحتُ به یدیّ تورّدا

             و لبستُ فوق بیاضِ عنقی من أسىً             طوقاً بسینِ سوادِ قلبی أسودا

             فالآن ها ذی قصّتی یا سائلی             و نجیعُ دمعی سائلٌ لن یجمدا

             فاندب معی بتقرّحٍ و تحرّقٍ             و ابکی و کن لی فی بکائی مُسعدا

             فلألعننَّ بنی أُمیّةَ ما حدا             حادٍ و ما غار الحجیجُ و أنجدا «1»

             و لألعننَّ یزیدَها و زیادَها             و یزیدُها ربِّی عذاباً سرمدا

             و لأبکینَّ علیک یا ابن محمدٍ             حتى أُوسَّدَ فی التراب مُلحّدا

             و لأحلینَّ على عُلاک مدائحاً             من درِّ ألفاظی حساناً خُرَّدا

             عُرُباً فصاحاً فی الفصاحةِ جاوزت             قُسّا «2» و بات لها لبید «3» مُبلّدا

             قلّدتُها بقلائدٍ من جودِکمْ             أضحى بها جیدُ الزمان مُقلَّدا

             یرجو بها نجلُ العرندسِ صالحٌ             فی الخلدِ مع حورِ الجنانِ تخلّدا

             و سقى الطفوف الهامرات من الحیا             سُحباً تسحُّ عیونها دمع الندى «4»

             ثمّ السلام علیک یا ابن المرتضى             ما ناح طیرٌ فی الغصون و غرّدا

 

و له قصیدة تناهز (56) بیتاً یرثی بها الإمام السبط الشهید صلوات اللَّه علیه، توجد فی المنتخب لشیخنا الطریحی «5» (2/19) طبع بمبی مطلعها:

 

          نوحوا أیا شیعةَ المولى أبی حسنِ             على الحسین غریبِ الدارِ و الوطنِ‏