logo-samandehi

مار سیاه در کفش امیرالمؤمنین(ع)

ابو الفرج گفته است: سید به نزد «اعمش سلیمان بن مهران» در گذشته به سال 148، می آمد و فضائل امیر مؤمنان (ع) را از او می شنید. پس از نزد او بیرون می آمد و در آن معانى، شعر می سرود.
روزى از نزد یکى از امراء کوفه که وى را بر اسبى نشانده و خلعتى بر اندامش پوشانده بود، بیرون آمد و در کناسه کوفه ایستاد و گفت: اى گروه کوفیان! هر کس فضیلتى از على بن ابى طالب (ع) براى من بگوید که درباره آن شعرى نگفته باشم، این مرکب و تشریفى که بر تن دارم به وى می دهم. آنان حدیث خواندن گرفتند سید نیز شعرش را می خواند تا آنکه مردى از میان مردم به سوى او آمد و این حدیث را بازگو کرد:

روزى امیر مومنان على بن ابى طالب (ع) خواست سوار شود. لباسش را پوشید و یکى از کفشها را نیز به پا کرد و چون خواست دیگرى را بپوشد عقابى از آسمان به زیر آمد و کفش را برگرفت و بالا برد و سپس انداخت مارى سیاه از کفش بیرون آمد و گریخت و به سوراخى خزید. آنگاه على کفش را پوشید.

راوى گفت: سیّد در این باره شعرى نسروده بود پس اندکى اندیشید و سپس چنین سرود:

هان اى قوم چقدر شگفت انگیز است داستان کفش على پدر حسین و مار سیاه.
دشمنى از دشمنان جنّى و نادان که سخت از قصد صواب به دور بود رو به کفش على آورد و در آن خزید تا پاى على را به دندان بگزد.
تا بهترین سوارکار یعنى امیر مومنان و ابو تراب را نیش بزند.
پس عقابى از عقابان یا پرنده اى همانند آن از آسمان به زیر آمد و کفش را برگرفت و بالا برد و سپس بی درنگ به زمین انداخت.
آرى کفش را به زمین زد و از آن مارى بیرون آمد که از ترس سنگ بیم زده رو به فرار گذاشت و در سوراخى عمیق و بی روزن خزید.
مارى سیاه و براّق و تیز دندان و کبود و زهرآگین بود.
هر بی باکى چون او را تیزتک و پرجست و خیز می دید، می ترسید. و درنگ می کرد و آنگاه او را به سنگهاى سخت می زد.سرانجام شر زهر کشنده این مار خزنده در کفش، از ابى الحسن على دفع شد.

مرزبانى گفته است: سید پس از خواندن این اشعار اسبش را به حرکت آورد و زمامش را گرداند و اسب و هر چه که با خود داشت به کسى که این خبر را روایت کرده بود، داد و گفت: من در این باره شعرى نگفته بودم.
مرزبانى 11 بیت از تشبیب این قصیده را یاد کرده است که ابو الفرج غیر از این بیت که مطلع قصیده است نیاورده:

صبوت الى سلمى و الرباب / و ما لاخى المشیب و للنصابی

ابو الفرج گفته است: امّا خبر عقابى که کفش على بن ابى طالب (رض) را ربود، احمد بن محمّد بن سعید همدانى براى من بازگو کرد و گفت: جعفر بن على بن نجیح مرا حدیث کرد و گفت: ابو عبد الرحمن مسعودى از ابى داود طهوى از ابى زغل مرادى ما را خبر داد و گفت: روزى على بن ابى طالب (ع) برخاست که براى نماز وضو بگیرد. پس کفشش را در آورد و در این هنگام افعى در آن خزید و چون على برگشت که کفشش را بپوشد عقابى بزیر آمد و آن را برداشت و به بالا برد و سپس انداخت و افعى از آن بیرون پرید. و مانند این حدیث را درباره پیغمبر نیز روایت کرده اند.

ابن معتز در صفحه 7 طبقاتش گفته است: سید استادترین افراد در به شعر کشیدن احادیث و اخبار و مناقب بود و نماند فضیلتى از على بن ابى طالب (ع)، مگر آنکه آن را به شعر در آورد. و حضور در انجمنى که در آن از خاندان محمّد (ص) سخن بمیان نمی آمد وى را خسته می کرد و با محفلى که از یاد آنان خالى بود انس نداشت.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 346

رفتن به بالا