logo-samandehi

محاصره، توبه و عهدشکنی عثمان

نامه مصریان به عثمان
طبری مینویسد: «عبد اللّه بن زبیر از قول پدرش میگوید: مصریان در سقیا «1» یا در ذو خشب «2» به عثمان نامه نوشتند و بدست یکی از خویش به او رساندند. عثمان آن نامه را خواند و جوابی نداده دستور داد او را از خانه اش بیرون کردند. در نامه نوشته بودند:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
پس از سپاس و ستایش پروردگار … بدان که خدا حال هیچ قومی را دگرگون نمیکند تا آنگاه که خویشتن را خود دگرگون سازند «3». خدایرا! خدایرا! باز هم خدایرا! خدایرا بخاطر آور! تو در دنیائی، و باید که در آن توشه آخرت فراهم آری، و نصیب و بهره خویش از آخرت فراموش ننمائی. پس باید که به دنیا نیاویزی و اکتفا نورزی. بدان که ما بخدا قسم بخاطر خدا بخشم میآئیم و بخاطر او خشنود میشویم. و تا توبه آشکار ننمائی یا گمراهی آشکار و صریح از تو سر نزند شمشیرمان را بزمین نخواهیم گذاشت.
این است سخن ما به تو و تقاضایمان از تو، و خدا تو را درباره ما بازخواست خواهد کرد. و السلام». «4»
تعهد عثمان در سال 35 هجری دائر بر این که طبق قرآن و سنت حکومت و اداره نماید
بلاذری بنا بگفته ابو مخنف مینویسد: «مصریان به مدینه در آمدند و با دیگران به دور خانه عثمان جمع شدند، و این نخستین محاصره بود ….
مغیرة بن شعبه نزد عثمان رفته گفت: بگذار پیش این جمعیت رفته ببینم چه میخواهند.
آنگاه بطرف آنها رفت. وقتی نزدیکشان رسید بر سرش فریاد کشیدند: آی کوره! بر گرد! آی بدکار! بر گرد! ای زشتکار! بر گرد! و برگشت. عثمان، عمرو عاص را خواسته به او گفت: پیش آنها رفته پیشنهاد مراجعه به قرآن، و شرح انتقاداتشان را مطرح کن. چون نزدیک آنها رسید سلام کرد. آنها گفتند: نه سلام و نه علیک! برگرد ای دشمن خدا! گمشو ای پسر نابغه! تو در نظر ما نه امین هستی و نه طرف اعتماد. عبد اللّه بن عمر و دیگران به عثمان گفتند: آنها جز علی بن ابیطالب کسی را نمی پذیرند. چون نزد او آمد گفت:
ای ابو الحسن! پیش این جمعیت برو و آنها را به قرآن و سنت پیامبر (ص) دعوت کن (یعنی به مراجعه به آن، و حل اختلاف بوسیله آن). گفت: بشرطی قبول میکنم که با خدا در برابرم عهد و پیمان ببندی که آنچه را بوکالت تو در برابر آنها تعهد کردم به انجام رسانی. عثمان پذیرفت. و علی (ع) او را واداشت تا به مؤکدترین و محکم ترین عبارات با خدا عهد و پیمان بست که آنچه را علی (ع) در برابر آن جماعت تعهد کند به انجام رساند. علی (ع) آنگاه بطرف آن جماعت رفت. به او گفتند: بر گرد! گفت: برنمیگردم، پیش میآیم! قرآن را مطرح میسازیم تا در پرتو آن ببینیم چه کارهای عثمان مخالف آن است و مایه ناراحتی شما گشته تا از میان برداشته شود. آنگاه شرح داد که عثمان
چگونه عهد بسته و سوگند خورده و تضمین داده است. پرسیدند: تو تضمین میکنی که از عهده التزاماتش بر آید؟ گفت: آری، تضمین میکنم. گفتند:
قبول می کنیم. شخصیتهای برجسته و معروفشان همراه علی (ع) شدند تا به خانه عثمان در آمده انتقاداتشان را شرح دادند و او قول داد همه آن خلافکاریها را از میان برداشته جبران نماید. آنها از عثمان خواستند که نوشته بدهد. عثمان چنین نوشت:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
این را بنده خدا عثمان امیر المؤمنین برای مؤمنان و مسلمانانی که از او ناراحت بوده انتقاد داشتند مینویسد: حق شما (و وظیفه من) است که بر شما طبق قرآن و سنت پیامبر (ص) حکومت کنم، محرومان به حقوق خویش برسند (تکیه بر کسانی است که از شهریه و سهمیه خویش از خزانه محروم شده بودند)، کسانی که مورد تهدید قرار گرفته اند در ایمنی بسر برند، تبعیدیان به شهر و دیارشان برگردند، هیئتهای نمایندگی مردم شهرستانها توقیف نشوند، در آمد خزانه عمومی (یا سهمیه و بر خورداری افراد ملت از آن) افزایش یابد. علی بن ابیطالب در برابر مؤمنین و مسلمانان ضمانت میکند که عثمان از عهده این التزامات بر آید و بانجام رساند.
شهود جلسه و تعهد عبارتند از زبیر بن عوام، طلحة بن عبید اللّه، سعد بن ابی وقاص، عبد اللّه بن عمر، زید بن ثابت، سهل بن حنیف، و ابو ایوب خالد بن زید.
این تعهد نامه در ذیقعده سال 35 هجری نوشته شد. هر جماعتی یک نسخه از این تعهد نامه را گرفته باز گشتند.
علی بن ابیطالب به عثمان گفت: بیا برای مردم نطقی کن تا آنرا شنیده منتشر سازند و خدا را بر آنچه در دل داری گواه گیر (و نیت خویش با سوگند مؤکد ساز و اعلان کن)، زیرا کشور علیه تو بر آشفته و اطمینانی نیست که کاروان دیگری از کوفه یا بصره یا مصر نرسد و باز نگوئی: علی! سوار شو و پیش آنها برو. آنوقت اگر قبول نکنم میگوئی تو حق خویشاوندی مرا بجا نیاوردی و حقم را زیر پا گذاشتی. عثمان پذیرفت و برای مردم نطق کرد اعتراف نمود که آن خلافکاریها از او سر زده و بعد در مورد آنها از خدا آمرزش و عفو خواست. و گفت: من از پیامبر خدا (ص) شنیدم که هر کس بلغزد بایست به راه آید و به خدا برگردد. بنابر این من اولین کسی هستم که پند میگیرم (و پند پیامبر (ص) را عمل میکنم). بهمین جهت بمحض این که از منبر پائین آمدم افراد برجسته شما نزد من آمده با نظریات صائبشان مرا راهنمائی کرده به راه دین آورند. بخدا قسم اگر یک برده مرا به راه اسلام بخواند و براند حتما از او تبعیت خواهم کرد و جز این که به راه خدا رویم راهی نداریم. مردم از نطقش شادمان گشتند و با مسرت بسیار به دور خانه اش فراهم آمدند. ناگاه مروان پیش آنها آمده به ایشان پرخاش کرد و گفت:
گم شوید! چرا اینجا جمع شده اید؟! امیر المؤمنین کار دارد بشما نمیرسد! اگر با یکی از شما کار داشته باشد او را صدا میزند! برگردید! آنها برگشتند.
خبر به علی (ع) رسید، خشمگین پیش عثمان رفته گفت: آیا تو از مروان فقط بیک صورت راضی میشوی و او نیز فقط باین صورت از تو خشنود میشود که ایمان و دینداریت را خراب کند و عقلت را از تو بگیرد؟ من پیش بینی میکنم که تو را به چاه بیندازد و در نیاورد. دیگر حاضر نیستم بعد از این برای نصیحت و انتقادت پیش تو بیایم.
نائله زن عثمان به او گفت: شنیدی علی بن ابیطالب درباره مروان چه گفت و خاطر نشان ساخت که دیگر حاضر نیست بدیدنت بیاید؟! تو دستورات مروان را بکار بستی در حالیکه او پیش مردم هیچ ارزش و احترامی ندارد و نه نفوذ کلمه دارد. عثمان دنبال علی (ع) فرستاد، ولی او نیامد.
ابن سعد مینویسد: «ابو عون میگوید: شنیدم که عبد الرحمن بن اسود بن عبد یغوث از مروان یاد کرده گفت: خدا رویش را سیاه کند! عثمان در حضور مردم با تقاضاهای آنان موافقت نموده و بر منبر چندان گریست که اشکش روان گشت. اما مروان آنقدر به پروپای او پیچید تا عقیده اش را عوض کرد. من پیش علی (ع) رفتم و دیدم میان مزار پیامبر (ص) و منبر است و عمار یاسر و محمد بن ابی بکر در حضور ویند و از من پرسیدند: مروان کار خودش را علیه مردم کرد؟ گفتم: آری». «1»
وصف دیگری از توبه عثمان
طبری مینویسد: علی (ع) وقتی مصریان باز گشتند نزد عثمان آمده به او گفت: نطقی برای مردم بکن تا آنرا شنیده شاهد آن باشند و خدا را نیز بر نفرت قلبی خویش از خلافکاریهایت و بر توبه ات گواه گرفته باشی.
کشور علیه تو شوریده است، و اطمینان ندارم که کاروان دیگری از کوفه فرا نرسد و تو به من نگوئی: ای علی! سوار شو و پیش آنها برو. در حالیکه من طاقت رفتن و شنیدن انتقادات آنها را از تو ندارم. یا کاروان دیگری از بصره فرا رسد و بگوئی: علی! برو پیش آنها. در آنهنگام اگر نروم
میگوئی حق خویشاوندی تو را نگاه نداشته و حقت را زیر پا گذاشته ام. عثمان بر اثر توصیه علی (ع) رفته آن نطق را ایراد کرد که ترک خلافکاریهایش را اعلام داشت و در برابر مردم توبه کرد. باین ترتیب که برخاسته پس از حمد و ثنای پروردگار گفت: … مردم! بخدا از همه کارهای خلافی که مورد انتقاد قرار دادید آگاه بودم و تمام کارهائی را که کرده ام از روی علم و اطلاع کرده ام.
ولی چه میشود کرد که نفس من به من دروغ گفت و مرا به خیالات باطل کشاند و درک مرا از من بربود. من از پیامبر خدا (ص) شنیده ام که هر کس بلغزد بایست (به راه دین) باز آید و هر کس بخطا رود بایست توبه نماید و در ادامه گمراهی لجاجت نورزد، زیرا هر کس در ادامه انحراف از اسلام لجاجت بورزد از راه راست دین دورتر خواهد رفت. بنابر این من اولین کسی هستم که پند پیامبر (ص) را بگوش میگیرد. از خدا بخاطر آنچه کرده ام آمرزش میخواهم و توبه مینمایم و به او باز میگردم. کسی چون من دست از کارهای خلافش برداشت و توبه نمود. وقتی از منبر فرود آمدم افراد برجسته شما پیش من بیایند تا با نظریات صائبشان مرا راهنمائی کرده به راه درست در بیاورند.
بخدا اگر برده ای مرا به راه راست براند برده وار به آن راه خواهم رفت و چون بنده ای ذلّت و راهواری نشان خواهم داد و مثل به بردگی گرفته شده خواهم بود که اگر تحت مالکیت در آورندش شکیبائی میورزد و اگر آزادش نمایند سپاسگزاری مینماید. و جز این که براه خدا برویم راهی نداریم. اشخاص برگزیده و نیکان شما از این که بمن نزدیک شوند از شما نگران نباید باشند.
در هر حال خود را از من جدا و دور مگیرید.
مردم آنروز دلشان به حال عثمان سوخت و بعضی بر او گریستند. سعید بن یزید برخاسته گفت: ای امیر المؤمنین! کسانی که همراه تو نیستند در پی مصلحت تو
نیستند. «1» بر جان خویش رحم کن. آنچه را قول دادی و بزبان آوردی بانجام رسان.
چون عثمان از مسجد به خانه رفت دید مروان و سعید (بن عاصی) و عده ای از بنی امیه در آنجا هستند و برای شنیدن نطق او حاضر نشده اند. وقتی نشست مروان از او اجازه صحبت خواست. نائله همسر عثمان به او گفت: حق صحبت نداری! بخدا اینها او را خواهند کشت، و او قولی داده است که باید عمل کند و نمیتواند آنرا زیر پا بگذارد. مروان به او پرخاش کرد که اینها به تو چه مربوط است! پدرت در حالی مرد که وضو گرفتنش را بلد نبود.
نائله گفت: یواشتر، مروان! حرف نیاکانم را نزن، تو غیبت پدرم را میکنی و به او دروغ می بندی، و پدرت جرأت ندارد فضائل او را انکار نماید.
اگر نه این بود که پدرت عموی او است و عیبگوئیش به او هم بر میخورد درباره پدرت عیبهائی میگفتم که دروغ هم نیست! مروان کوتاه آمد و دوباره از عثمان پرسید: حرف بزنم یا ساکت بمانم؟ عثمان گفت: بگو! گفت:
پدر و مادرم فدایت! دلم میخواست که این حرفهائی را که زدی در حال قدرت و تسلط بر اوضاع میزدی، و من در آنصورت زودتر از همه موافقت مینمودم و خوشحال میشدم و در انجامش کمک میکردم، ولی وقتی این حرفها را زدی که کارد به استخوان رسیده بود و در حال ضعف و بیچارگی بودی! بخدا اگر به اشتباهکاریت ادامه میدادی و از خدا آمرزش میطلبیدی بهتر از این بود که زیر تهدید از آن کارها توبه کنی. وانگهی میتوانستی بدون اعتراف به خلافکاریهایت اظهار توبه کنی و دل مردم را بدست آوری. الآن توده های مردم مثل کوه بر در خانه ات جمع شده اند. عثمان گفت: برو با آنها صحبت کن چون من خجالت میکشم بروم چیزی به آنها بگویم. مروان به در خانه رفت، و در حالیکه مردم از سر و دوش هم بالا میرفتند به آنها گفت: چه خبره اینجا جمع
شده اید! مثل این است که برای غارت آمده اید! غیر از آنها که منظور من هستند همه تان گمشوید! میخواهید سلطنتمان را از دستمان بگیرید، بروید گمشوید! بخدا اگر تیری بطرف ما پرتاب کنید دستوری صادر خواهیم کرد که بیچاره و پشیمان شوید. برگردید به خانه تان. بخدا کسی نمیتواند آنچه را در چنگال ما است از ما بگیرد! مردم برگشتند، و بعضی نزد علی (ع) آمده جریان را برایش شرح دادند. علی (ع) خشمگین نزد عثمان آمده گفت: آیا تو از مروان فقط بیک صورت راضی میشوی و او نیز فقط باین صورت از تو خشنود میشود که تو را از راه دینت منحرف کند و عقلت را از تو بگیرد تا مثل شتر بارکش ترا بهر جا دلش خواست بکشد؟ بخدا مروان کسی نیست که در دینش و درباره مصالحش صاحبنظر باشد. بخدا پیش بینی میکنم او تو را به چاه بیندازد و در نیاورد. دیگر حاضر نیستم بعد از این برای نصیحت و انتقادت پیش تو بیایم.
تو شرفت را به باد و اختیار کارت را از دست داده ای.
وقتی علی (ع) بیرون رفت نائله همسر عثمان آمده اجازه صحبت خواست و گفت: شنیدی علی چه گفت و گفت دیگر به دیدنت نخواهد آمد.
و تو فرمانبردار مروان شده ای تا ترا بهر کجا خواست میکشد. عثمان گفت:
چه کنم؟ نائله گفت: از خدای یگانه بیشریک بترس و ملاحظه داشته باش و رویه دو همکار سابقت (ابو بکر و عمر) را پیش گیر. چون اگر از مروان پیروی کرده و حرفهای او را بکار بندی به کشتن خواهی رفت. و مروان آدمی نیست که پیش مردم قدر و اعتبار و شکوهی داشته باشد یا محبوب مردم باشد، و در حقیقت مردم ترا بخاطر مروان و اینکه او را به خود نزدیک گردانیده ای مورد بی مهری قرار داده اند. بدنبال علی (ع) بفرست و با او آشتی نما و از او بخواه کار را بسامان و بصلاح آورد، زیرا او با تو خویشاوند است و نیز مورد احترام
مردم است و از او حرف شنوی دارند. عثمان بدنبال علی (ع) فرستاد، اما او دعوتش را رد کرده گفت: به او اعلام کرده ام که بدیدنش نخواهم رفت.
سخن نائله درباره مروان به گوش او رسیده نزد عثمان آمد و در برابرش نشسته اجازه صحبت خواست. عثمان اجازه داد. مروان گفت:
نائله … عثمان گفت: ساکت! هیچ درباره او صحبت نکن که اگر صحبت کنی آبرویت را میبرم، زیرا بخدا قسم او برای من دلسوزتر از تو است. مروان خاموش شد» «1».
روایت دیگری درباره توبه عثمان
طبری روایت دیگری در همین زمینه آورده از قول ابی عون، میگوید:
عبد الرحمن ابن اسود … اسم مروان بن حکم را برده گفت: «خدا رویش را سیاه کند! عثمان در حضور مردم با تقاضاهای آنان موافقت نموده و بر منبر گریست و مردم هم گریستند و ریش عثمان را دیدم که از اشک خیس شده بود، و میگفت: خدایا! من بدرگاه تو توبه میکنم. خدایا! من بدرگاه تو توبه میکنم. خدایا! من بدرگاه تو توبه میکنم. بخدا اگر قانون اسلام ایجاب کند که من برده ای شوم رضایت خواهم داد. وقتی به خانه رسیدم نزد من بیائید.
چون بخدا از ملاقات شما امتناع نخواهم کرد و شما را با پذیرفتن تقاضاهایتان راضی خواهم کرد و هر چه بیشتر خشنود خواهم ساخت و مروان و دار و دسته اش را طرد خواهم کرد.
وقتی وارد خانه اش شد دستور داد در خانه را باز بگذارند، و مروان نزد او رفته آنقدر به پر و پایش پیچید تا عقیده اش را عوض کرد و او را از تصمیماتش منصرف ساخت. عثمان سه روز در خانه ماند و از خجالت مردم بیرون نیامد. مروان به مردم گفت: غیر از آنها که منظور من هستند همه گم شوید! بروید به خانه هاتان. امیر المؤمنین اگر با کسی کار داشته باشد او را صدا خواهد زد، و گرنه در خانه اش باید بنشیند. عبد الرحمن میگوید: نزد علی (ع) رفتم، دیدم میان مزار پیامبر (ص) و منبر است و عمار یاسر و محمد بن ابی بکر در خدمت ویند و میگویند: مروان علیه مردم کار خودش را کرد! آنگاه علی (ع) از من پرسید: تو در نطق عثمان حضور داشتی؟ گفتم: بله. پرسید: حرفهائی را هم که مروان به مردم زد بگوش خود شنیدی؟ گفتم: بله. گفت: مسلمانان بخدا پناه میبرم! اگر در خانه ام بنشینم عثمان به من میگوید: مرا ول کرده و حق خویشاوندیم را زیر پا گذاشته ای. و اگر حرف بزنم، سخنم را بکار نبسته بدلخواهش عمل میکند و مروان آمده او را بازیچه قرار میدهد، و او بازیچه اش شده و بهرجا دلش خواست میکشاندش آنهم با وجود سالخوردگیش و شاگردی پیامبر خدا (ص). عبد الرحمن میگوید: هنوز نشسته بودیم که فرستاده عثمان آمد که میگوید: بیا. علی (ع) بصدای بلند و خشم آلود فریاد کشید:
به او بگو من پیش او آمدنی نیستم. فرستاده عثمان برفت. من دو شب بعد عثمان را دیدم که از جائی آمده. از ناتل نوکرش پرسیدم: امیر المؤمنین از کجا آمد؟ گفت: از پیش علی (ع). فردا رفتم پیش علی (ع). به من گفت: دیشب عثمان آمده بود پیش من، و میگفت: من بر سر قولم ایستاده ام و تعهداتم را انجام خواهم داد. به او گفتم: پس از آن حرفها که از فراز منبر پیامبر خدا (ص) زدی و قول و وعده دادی، و بعد رفتی به خانه ات، آنوقت مروان باید بر در
خانه تو به مردم ناسزا بگوید و آنها را برنجاند؟ عثمان در حالیکه میگفت حق خویشاوندیم را رعایت ننمودی و مرا بیدفاع گذاشته ای و مردم را علیه من گستاخ و شورشی کرده ای، براه افتاد. به او گفتم: بخدا من از تو در برابر مردم دفاع میکنم و از آنها جلوگیری مینمایم، ولی هر وقت تو را به کاری که بمصلحت و مایه خشنودی تو می بینم سفارش میکنم مروان پیشنهاد مخالفی به تو میکند و تو پیشنهاد او را بر توصیه خیر خواهانه من ترجیح میدهی و او را به درون خانه ات میخوانی. بعد عثمان رفت به خانه اش. از آنروز علی (ع) از عثمان رو گردان بود و هیچ از آنچه سابقا انجام میداد انجام نمیداد». «1»
دومین تعهد و التزام
نخستین تعهدی را که در حضور مردم و در برابر خدا کرد و ملتزم شد که دست از همه خلافکاریهایش برداشته تغییر رویه داده و به حکم قرآن و سنت پیامبر (ص) عمل کند و در حکومت از آنها منحرف نگردد نقض کرد، و هیچیک از خلافکاریهایش را ترک ننمود بلکه به رویه غیر اسلامیش و به ستم و انحراف ادامه داد. دیگر بار در برابر مردم و با سوگند و تعهد در برابر خدا، خویشتن را ملتزم ساخت و متعهد که دست از رویه خلاف اسلامیش بردارد و رویه اسلامی حکومت و اداره را بکار بندد.
طبری مینویسد: «عبد اللّه بن زبیر از قول پدرش میگوید: مردم مدینه (طبعا اصحاب پیامبر (ص) و مهاجران و انصار) نامه ای به عثمان نوشته او را به توبه (بازگشت به خدا و رویه اسلامی) خواندند، و علیه او استدلال کرده بخدا قسم خوردند که اگر تعهداتی را که در برابر خدا دارد در مورد آنان
بانجام نرساند بهیچوجه دست از او برنخواهند داشت تا او را بکشند. چون از کشته شدنش ترسید با راهنمایان و افراد خانواده اش (امویان) به مشورت پرداخته بآنها گفت: این مردم چنین کردند که می بینید، چه باید کرد؟ به او توصیه کردند بدنبال علی بن ابیطالب (ع) فرستاده از او بخواهد آنان را از او دور سازد و آنچه میخواهند به آنها قول دهد و آنقدر مردم را معطل کند که نیروهای کمکی فرا رسند. گفت: اینها امروز و فردا کردن را تحمل نمیکنند، و من زیر بار تعهدی رفته ام و با نخستین دسته ای از آنها که اینجا آمدند چنان کردم که میدانید. بنابر این در صورتی که بآنها قول داده و تعهد نمایم مطالبه انجام و وفای بعهدم را خواهند کرد. مروان بن حکم گفت: امیر المؤمنین! اگر تظاهر به دوستی با آنها کنی تا کسب نیرو کرده در هنگامی که تفوق داری حسابشان را برسی بهتر از این است که بگذاری آنها در حالی که نزدیک تو هستند به دشمنی تو برخیزند. بنابر این، با هر چه تقاضا میکنند موافقت کن و تا مدتی که ممکن است از انجام وعده ات خود داری کن، زیرا آنها علیه تو به تجاوز داخلی دست زده اند و باستناد آن عهد و پیمانی که با آنها منعقد شود بی اعتبار بوده لازم الاجرا نیست. عثمان بدنبال علی (ع) فرستاده او را دعوت کرد نزد وی برود. چون آمد به او گفت: ابو الحسن! مردم چنان کردند که دیدی و از من آن سر زد که میدانی، و اکنون اطمینان ندارم که مرا نکشند. بنابر این آنها را از من دور ساز. خدای عز و جل را شاهد میگیرم که دست از آنچه مورد انتقاد قرار داده اند بردارم و حق آنها را (بموجب قانون اسلام) چه آنها که بعهده من است و چه آنها که بعهده دیگران است بستانم و بآنها رد کنم گر چه در این احقاق حق و اجرای قانون اسلام لازم آید که خونم ریخته شود.
علی (ع) گفت: مردم پیش از آنکه محتاج کشتن تو باشند به دادگری تو
احتیاج دارند. و من آنها را آدمهائی می بینم که تا تعهداتت و تقاضاهایشان را بانجام نرسانی راضی و دست بردار نخواهند شد. به نخستین دسته آنها که آمده بودند وعده دادی و بر آن وعده خدا را گواه گرفتی که دست از همه آنچه خلاف دانسته و مورد اعتراض قرار داده بودند برداری، و من باعتماد، وعده ات و پیمانی که با خدا بستی آنها را از تو دور ساختم. بعد به هیچیک از آنچه وعده داده بودی و با خدا پیمان بسته بودی وفا نکردی. بنابر این، دوباره در پی این مباش که مرا فریب دهی، زیرا من از طرف تو با تقاضاهای حقه آنها موافقت خواهم کرد. گفت: باشد با تقاضاهای حقه آنها از طرف من موافقت کن، بخدا قسم من بتعهدی که از طرف من میکنی وفا خواهم کرد. علی (ع) نزد مردم رفته گفت: مردم! شما تقاضاهای بر حق و قانونی دارید، و با آنها موافقت میشود. عثمان ادعا میکند که او داد شما را از خویش و از دیگران خواهد ستاند و دست از همه آنچه مایه نارضائی شماست برخواهد داشت.
بنابر این، قولش را بپذیرید و آنرا تحکیم و تأکید نمائید. مردم گفتند:
قبول میکنیم و تو از طرف ما قولش را تأکید و تحکیم کن، زیرا بخدا ما با حرف بدون عمل و اجرا راضی نخواهیم شد. علی (ع) گفت: این حق شماست و انجام میدهم. بعد پیش عثمان آمده جریان را شرح داد. عثمان گفت: با آنها مدتی قرار بگذار تا مهلت من باشد، زیرا من یکروزه نمیتوانم تمام آنچه مایه نارضائی و اعتراض آنها است از بین بردارم و جبران نمایم.
علی (ع) گفت: آنچه مربوط به مدینه است مهلت و تأخیر بر نمیدارد، و مهلت آنچه خارج از مدینه است باندازه ای است که وصول فرمانت به آنجا وقت بر میدارد.
گفت: باشد. ولی برای آنچه مربوط به مدینه است سه روز به من مهلت بده.
علی (ع) موافقت کرد، و رفته به مردم اطلاع داد و قرار داد کتبی میان عثمان

و ایشان نوشته در آن به او سه روز مهلت داد تا همه ظلمهائی را که رفته است جبران و احقاق حق نماید و همه استانداران و کارمندان عالیرتبه ای را که نمیخواهند، بر کنار سازد. سپس در آن قرارداد سخت ترین و مؤکدترین عهد و سوگند و قرارهائی را که خدا با یکتن از بندگان گذاشته بر عهده عثمان گذارند.
و برجسته ترین مهاجران و انصار را شاهد گرفت و بر پائین قرار داد شهادت دادند. در نتیجه، مسلمانان دست از او برداشته رفتند تا او بتعهداتش عمل کند.
لکن عثمان خود را برای جنگ آماده ساخت و در پی تدارک و گرد کردن اسلحه بر آمد، و از بردگان حکومتی «1» سپاهی گران فراهم آورد. چون سه روزه مهلت سپری گشت و او بر همان حال سابق مانده هیچیک از آنچه مورد نارضائی بود تغییر نداد و هیچیک از استانداران را برکنار نساخت مردم علیه او شوریدند و عمرو بن حزم انصاری برخاسته نزد مصریان که در ذو خشب بودند رفت و وضع را به اطلاعشان رسانید و همراه آنان به مدینه آمده به عثمان پیغام دادند:
مگر ما بر این قرار از تو جدا نشدیم که تعهد کردی از بدعتهایت توبه نموده و دست برداشته ای و همه آنچه را مورد اعتراض قرار داده ایم رها خواهی کرد و در تحکیم تعهدت آنرا با خدا عهد بستی و قرار گذاشتی؟ عثمان گفت: آری، و من بر سر همان تعهدم. گفت: پس این نامه چیست که همراه نامه رسانت پیدا کردیم؟ … (تا آخر مطلب)» «2»
وقتی علی (ع) با مصریانی که به مدینه آمده بودند صحبت نمود آنها را راضی کرد به کشورشان برگردند، و خود از ذو خشب به مدینه باز آمد نزد عثمان رفته به او اطلاع داد که مصریان برگشتند. عثمان آنروز را گذراند،
و فردا مروان نزد او رفته گفت: نطقی بکن و به مردم اعلان کن که مصریان برگشته اند و آنچه درباره امام و زمامدارشان باطلاعشان رسیده بود نادرست و بی اساس بوده است. نطق تو پیش از این که مردم از استانها و شهرستانها برخاسته و سرازیر شوند و طوری شود که حریفشان نباشی پخش خواهد شد. عثمان زیر بار نرفت. مروان آنقدر پاپی اش شد تا عثمان به منبر بالا رفته پس از سپاس و ستایش پروردگار گفت: این جماعت از اهالی مصر درباره زمامدارشان چیزهائی باطلاعشان رسیده بود و وقتی یقین کردند که آن حرفها بی اساس است به کشورشان برگشتند. مردم از هر سو فریاد بر آوردند که عثمان! از خدا بترس و به درگاه خدا توبه کن! اولین کسی که فریاد بر آورد عمرو بن عاصی بود که گفت: عثمان! از خدا بترس! تو مرتکب کارهای خلافی شده ای و ما را به آن کشانده ای. بنابر این بدرگاه خدا توبه کن تا ما هم توبه کرده باز گردیم …
تا آخر ماجرا که قبلا روایات تاریخی حاکی از آن را آوردیم.
دومین محاصره «1»

بلاذری بنقل از ابو مخنف مینویسد: «مصریان پس از قراردادی که عثمان نوشت براه افتاده رفتند تا به «ایله» «2» یا منزلی پیش از آن رسیدند. آنجا
دیدند از پشت سر سواره ای میآید رو به مصر. از او پرسیدند: کیستی؟ گفت:
نامه رسان و فرستاده امیر المؤمنین (عثمان) که نزد عبد اللّه بن سعد (بن ابی سرح استاندار مصر) میروم، و از نوکران امیر المؤمنین (عثمان) هستم. و سیاهپوست بود. بهمدیگر گفتند: چطور است که او را پائین آورده تفتیش کنیم مبادا رئیسش چیزی درباره ما نوشته باشد. او را گشتند ولی چیزی نیافتند. بیکدیگر گفتند:
ولش کنیم برود. کنانة بن بشر گفت: نه، بخدا تا مشکی را که همراه دارد نگردم نمیگذارم برود. با تعجب گفتند: مگر میشود نامه ای را در آب بگذارند؟! گفت: مردم حیله ها و نیرنگهای گوناگون میزنند. بعد آن مشک کوچک را گشوده ناگهان دید ظرف سر بمهر بسته ای در آن است و در آن نامه ای نهاده در لوله ای سربین. نامه را در آورده خواند. در آن چنین نوشته بود:
وقتی عمرو بن بدیل آنجا رسید گردنش را بزن، و دست های ابن عدیس و کنانة و عروه را قطع کن و بگذار در خون خویش پرپر بزنند تا بمیرند، و بعد آنها را به شاخه درخت خرما بیاویز.
میگویند مروان آن نامه را بدون اطلاع عثمان نوشته است. وقتی فهمیدند در نامه چه نوشته است، گفتند: عثمان از پیمان خویش بدر گشته (یا خونش روا گشته) است. آنگاه از راهی که آمده بودند شروع کردند به برگشت تا رسیدند به مدینه و با نامه که مهرش از سرب بود رفتند پیش علی (ع) بعد علی (ع) نزد عثمان رفت، و او به خدا قسم یاد کرد که نه آنرا نوشته و نه از آن خبر دارد، ولی افزود که خط، خط منشی او است و مهر همان مهر او است.
علی (ع) از او پرسید: چه کسی را متهم (به نوشتن و جعل آن نامه) میکنی؟
گفت: تو را متهم میکنم و منشی خود را متهم میکنم! علی (ع) خشمناک از نزد او بیرون آمد در حالیکه میگفت: حقیقت این است که فرمان خود تو است.
ابو مخنف میگوید: مهر عثمان نخست نزد حمران بن ابان بود و بعد مروان وقتی حمران به بصره رفت از او گرفت و بدست او بود.
جهیم فهری در این باره میگوید: من شاهد کار عثمان بودم و او درباره کار عمار صحبتی کرد. بعد آن جماعت (مصریان) خوشحال و راضی بازگشتند (بسوی کشورشان). بعد نامه ای یافتند که به استاندارش در مصر نوشته بود که گردن رؤسای مصریان را بزند. آنوقت برگشتند (به مدینه) و نامه را به علی دادند و او پیش عثمان برد و وی قسم خورد که نه نوشته است و نه از آن اطلاع دارد. علی به او گفت: چه کسی را متهم میکنی؟ گفت:
منشی خودم را متهم میکنم و تو را ای علی متهم میکنم، زیرا این جماعت از تو حرف شنوی دارند و تو معذالک آنها را از من دور نمیسازی.
مصریان به خانه عثمان آمده آنرا احاطه کردند و به عثمان که از فراز خانه اش رو به آنها گردانده بود گفتند: آی عثمان! آیا این نامه تو است؟
او انکار کرد و قسم خورد. گفتند: این بدتر است. از قول تو چیز مینویسند بدون این که تو خبر داشته باشی. آدمی مثل تو نباید عهده دار امور مسلمانان شود. از خلافت کناره گیری کن. گفت: من جامه ای را که خدا بر تنم آراسته برنخواهم کند. و بنی امیه به علی (ع) گفتند: علی! مردم را علیه حکومت ما شورانده ای و دسیسه چینی و تحریک کرده ای. گفت: دیوانه ها! شما بخوبی میدانید که حکومت یا این کارها برایم هیچ نفعی ندارد، و من مصریان را از عثمان دور ساختم و از آنها جلوگیری کردم و بعد کار حکومت عثمان را چندین بار روبراه ساختم. چکار از دستم بر میآید؟ و سپس راه خویش گرفت در حالیکه میگفت: خدایا! از این حرفها و اتهاماتی که به من میزنند پاکدامنم و نیز اگر پیشامدی برایش بکند از خونش پاکدامن و بر کنارم.
عثمان چون به محاصره افتاد نامه ای نوشت و عبد اللّه بن زبیر آن را برای مردم خواند و چنین نوشته بود:
بخدا آن نامه را من نه نوشته ام و نه دستور نوشتنش را داده ام و نه از جریانش اطلاع دارم. و بشما قول میدهم دست از همه کارهائی که سبب نارضائی شما گشته بردارم. بنابراین هر کس را میخواهید و دوست میدارد به استانداری خودتان تعیین کنید، و این هم کلیدهای خزانه تان تا آنرا به هر کس میخواهید بسپارید.
مردم گفتند: ما ترا متهم به نوشتن این نامه کرده ایم. بنابراین کناره گیری کن!
ابن سعد از قول جابر بن عبد اللّه انصاری چنین میگوید: «وقتی مصریان بقصد عثمان رو به مدینه آوردند وی محمد بن مسلمه انصاری را با پنجاه تن از انصار که من هم در میانشان بودم نزد آنها فرستاده و با تقاضاهایشان موافقت نموده خشنودشان ساخت و برگشتند. در راه شتری را دیدند که متعلق به حکومت بود. آنرا گرفته دیدند نوکر عثمان بر آن است. او را تفتیش نمودند و لوله ای سربین در داخل مشک کوچک چرمینش یافتند که در آن نامه ای خطاب به استاندار مصر بود نوشته که با فلان چه کن و با آن دیگر چه کن … پس آن جماعت به مدینه باز گشتند. عثمان، محمد بن مسلمه را نزدشان فرستاد حاضر به بازگشت نشدند و او را محاصره کردند».
روایت تاریخی دیگری در همین موضوع
سعید بن مسیّب میگوید: «عثمان وقتی عهده دار حکومت شد عده ای از اصحاب پیامبر (ص) از تصدی وی ناراضی و ناراحت بودند زیرا عثمان خویشاوند دوست بود. وی دوازده سال حکومت کرد. و بسیار اتفاق افتاد که از بنی امیه
(قبیله و خویشان عثمان) آنهائی که افتخار مصاحبت پیامبر خدا (ص) را نداشتند به استانداری و مقامات عالیه حکومتی میگماشت. از استانداران و کارمندان عالیرتبه اش کارهائی سر میزد که مایه عدم رضایت اصحاب محمد (ص) بود، به او اعتراض میکردند و بر کنارشان نمیساخت. در سالهای اخیر یکباره تمام مقامات دولتی را به پسر عموهایش (به افرادی که از شاخه برادر اجدادیش در سلسله قبیله ای بنی امیه بودند) اختصاص داد و به انحصار آنها در آورد، از جمله استانداری مصر را به عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح سپرد، و سالها در مقام استانداری مصر باقی بود. مردم مصر به مدینه آمده از او به عثمان شکایت و دادخواهی نمودند. قبلا از عثمان کارهائی سر زده بود نسبت به عبد اللّه بن مسعود و ابوذر و عمار یاسر که دلهای قبائل هذیل و بنی زهره، و بنی غفار، و همپیمانان آنها بخاطر رفتار عثمان با ابوذر کینه دار شده بود و دلهای قبیله بنی مخزوم بخاطر عمار یاسر. وقتی اهالی مصر از پسر ابی سرح به عثمان شکایت آوردند عثمان به او نامه ای تهدید آمیز نوشته دستور داد از آن کارهای خلاف و ناروا دست بکشد، ولی او سرپیچی نموده دست نکشید و حتی بعضی از کسانی را که به عثمان شکایت کرده بودند آنقدر کتک زد تا مرد. پس هفتصد مرد از اهالی مصر روانه مدینه شدند و در مسجد اقامت نموده در وقت نماز به اصحاب محمد (ص) از دست عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح شکایت مینمودند.
در نتیجه شکایتهای آنها طلحه با عثمان بخشونت حرف زد و اعتراض کرد، و عائشه رضی اللّه عنها به عثمان پیغام داد که حق مردم مصر را از استاندارش بستاند. و دادخواهی نماید، و علی بن ابیطالب که نماینده و سخنگوی آن جماعت بود به عثمان گفت: این جماعت از تو تقاضا دارند که عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح درازای قتل یکی از آنان قصاص شود و ادعای خونخواهی دارند.
بنابراین باید او را از استانداری عزل کنی و محاکمه ای تشکیل داده به دعوی ایشان علیه او رسیدگی نموده حکم صادر کنی تا اگر محکوم شد حق ایشان را از او بستانی. عثمان به مصریان گفت: یکنفر را انتخاب کنید تا او را بجای عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح به استانداری مصر منصوب کنم. مردم محمد پسر ابوبکر صدیق را به آنها پیشنهاد کردند و آنها به عثمان گفتند: محمد بن ابی بکر را استاندار ما کن. عثمان فرمان استانداری او را نوشته وی را با عده ای از مهاجران و انصار روانه مصر کرد تا آنان به دعوی مصریان علیه پسر ابی سرح رسیدگی کرده حکم صادر نمایند. محمد بن ابی بکر با آنها رهسپار مصر شدند.
هنوز سه منزل از مدینه دور نشده بودند که برده سیاهپوستی را دیدند بر شتری که آنرا میتازد پنداری در پی فراری یی است یا خود تحت تعقیب است. همراهان محمد بن ابی بکر به آن برده گفتند: جریان چیست؟ این چه وضعی است؟
مثل این است که فراری هستی یا در تعقیب کسی؟ یکبار گفت: من نوکر امیر المؤمنین (عثمان) هستم. بار دیگر گفت: من نوکر مروانم و نامه ای داد تا به استاندار مصر برسانم. پرسیدند: نامه ای همراه داری؟ گفت: نه.
او را گشتند ولی هیچ چیز نیافتند، و مشک کوچکی خشکیده همراه او بود.
درونش چیزی بود که وقتی تکانش میدادی لق لق صدا میداد. هر چه تکانش دادند تا بیرون بیاید بیرون نیامد. آنرا شکافتند. دیدند نامه ای از عثمان به پسر ابی سرح است محمد بن ابی بکر مهاجران و انصاری را که همراهش بودند با عده ای دیگر جمع کرد و بعد در حضورشان نامه را گشود و خواند. نوشته بود: وقتی محمد بن ابی بکر و فلان و فلان رسیدند آنها را به حیله بکش و فرماننامه ای را که با محمد بن ابی بکر فرستاده ام از بین ببر، و در مقام استانداری بمان و به کارت ادامه بده تا دستور جدیدم به تو برسد. کسانی را که برای شکایت و
دادخواهی از تو پیش ما میآیند انشاء اللّه حبس خواهم کرد.
چون قرائت نامه به پایان رسیدیکه خوردند و بر آشفته و به مدینه بازگشتند. محمد بن ابی بکر آن نامه را با مهر چندین نفر از همراهانش مهر کرد و آنرا به یکی از ایشان سپرد. و به مدینه در آمدند، و علی (ع) و طلحه و زبیر و سعد (بن وقاص) و هر که را از اصحاب پیامبر (ص) بود جمع کردند و در حضورشان نامه را گشودند و جریان آن نوکر را شرح دادند و نامه را برای آنان خواندند. همه مردم مدینه بدون استثنا کینه عثمان را به دل گرفتند، و این واقعه بر خشم کسانی که بخاطر بدرفتاری عثمان با عبد اللّه بن مسعود و عمار یاسر و ابوذر عصبانی شده بودند بیفزود و نفرتشان را شدت داد، و اصحاب پیامبر (ص) روانه خانه خویش شدند و همگی از این نامه غمناک و ناراحت بودند.
مردم عثمان را محاصره کردند، و محمد بن ابی بکر قبیله تیم (قبیله ابوبکر و عائشه) و دیگر قبائل را علیه عثمان بسیج کرد و طلحة بن عبید اللّه به او در این مورد کمک میکرد. و عائشه فحشهای زننده بسیار به عثمان میداد.
علی (ع) و طلحه و زبیر و سعد (بن وقاص) و عمار یاسر با تنی چند دیگر از اصحاب محمد (ص) که همگی بدری بودند نزد عثمان رفتند و علی (ع) آن نامه را با نوکر و شتر دولتی همراه داشت. علی (ع) از عثمان پرسید:
این برده، نوکر تو است؟ گفت: بله. پرسید: این شتر، شتر تو (یعنی شتر دولتی و ملک عمومی و در اختیار حاکم) است؟ گفت: بله. پرسید: و تو این نامه را نوشته ای؟ گفت: نه. و قسم خورد بخدا که من این نامه را نه نوشته ام و نه دستور نوشتنش را داده ام و نه از آن خبر دارم. علی (ع) گفت:
مگر این مهر، مهر تو نیست؟ گفت: بله. علی (ع) گفت: چطور نوکرت
شترت را بر میدارد و نامه ای را میبرد که مهر تو در پایش خورده است و تو بی خبری؟ قسم بخدا خورد که آن نامه را نه نوشته است و نه دستور نوشتنش را داده و نه هرگز این نوکر را به مصر فرستاده است. فهمیدند که خط، خط مروان است. بنابراین از عثمان تقاضا کردند مروان را تحویل آنها بدهد، اما او نپذیرفت، و مروان در خانه او بود، پس اصحاب محمد (ص) خشمگین از خانه اش بیرون رفتند و دانستند که او بدروغ قسم نمیخورد. لکن عده ای گفتند: عثمان در نظر ما تبرئه نخواهد بود مگر این که مروان را به ما تسلیم کند تا تحقیق کنیم و قضیه را بررسی نمائیم و ببینیم نامه را که نوشته است و چگونه دستور اعدام عده ای اصحاب پیامبر خدا را بناحق و بدون دلیل صادر میکند. تا هر گاه عثمان نوشته بود او را بر کنار خواهیم کرد و در صورتی که مروان از زبان عثمان نوشته بود درباره مروان تصمیم خواهیم گرفت. آنگاه به خانه خویش نشستند، و عثمان حاضر نشد مروان را تحویل آنان بدهد.
پس مردم عثمان را به محاصره در آوردند و آب را برویش قطع کردند.
عثمان از فراز خانه به مردم گفت: «علی اینجاست؟ گفتند: نه. پرسید:
سعد (بن ابی وقاص) اینجاست؟ گفتند: نه. چند لحظه ای خاموش ماند.
بعد گفت: نمیشود یکی از شما به علی (ع) خبر بدهد تا به ما آب برساند؟
خبر به علی (ع) رسید. علی (ع) سه مشک بزرگ آب برای او فرستاد که در جریان رساندنش عده ای از بردگان آزاد شده بنی هاشم و بنی امیه مجروح شدند».
نوشته واقدی در این باره
واقدی مورخ معروف ماجرای سرازیر شدن مخالفان را به مدینه و محاصره خانه عثمان را از قول محمد بن مسلمه نوشته است. ما قسمت اول روایت او را قبلا آوردیم. اینک دنباله آن:
«… در آن، این نامه را یافتیم که چنین نوشته شده است:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
پس از سپاس و ستایش پروردگار … وقتی عبد الرحمن بن عدیس به آنجا رسید او را صد تازیانه بزن و سر و ریشش را بتراش و او را مدتی دراز زندانی کن تا رسیدن دستور ثانوی من. با عمرو بن حمق نیز بهمان صورت عمل کن، و با سودان بن عمران و عروة بن بیاع لیثی نیز همچنان.
محمد بن مسلمه میگوید: به آنها گفتم از کجا معلوم که این را عثمان نوشته باشد؟ گفتند: اگر مروان از قول عثمان و بدون اطلاعش نوشته باشد که بدتر است، و باید از حکومت استعفا بدهد. آنگاه گفتند: بیا با ما تا برویم پیش عثمان، چون با علی (ع) صحبت کردیم و قول داد وقتی نماز ظهرش را خواند با عثمان صحبت کند، و پیش سعد بن ابی وقاص هم رفتیم گفت: من در کار شما دخالت نمیکنم. و پیش سعید بن زید بن عمرو رفتیم او هم همین حرف را زد.
پرسیدم: علی (ع) با شما قرار کجا گذاشت؟ گفتند: قرار گذاشت وقتی نماز ظهرش را خواند برود خانه عثمان. من با علی (ع) نماز (ظهر) خواندم. بعد من و علی (ع) رفتیم پیش عثمان و گفتیم: این مصریان دم در هستند. اجازه بده بیایند تو. مروان آنجا نشسته بود. به عثمان گفت:
قربانت شوم! اجازه بده من با آنها صحبت کنم. عثمان به او تاخت که خدا دهنت را پاره کند! برو گمشو! حرف تو چه فایده دارد در این موضوع! مروان از خانه بیرون رفت. آنگاه علی (ع)- که مصریان تمام آنچه را به من گفته بودند برای او نیز گفته بودند- رو به عثمان نموده جریان آن نامه و مضمونش را شرح داد. عثمان شروع کرد به قسم خوردن که نه نوشته و نه
خبر دارد و نه کسی با او مشورت کرده و نظر و دستورش را پرسیده است. من (محمد بن مسلمه) گفتم: بخدا او راست میگوید. و این کار را مروان کرده است.
علی (ع) گفت: پس بگذار بیایند تو و دلائل و عذر تو بشنوند. عثمان رو کرد به علی (ع) که من قوم و خویش تو هستم. بخدا اگر تو اینطور گیر کرده بودی من ترا خلاصت میکردم. بیا و برو پیش آنها و قانعشان کن چون از تو حرف شنوی دارند. علی (ع) گفت: بخدا من این کار را نخواهم کرد. آنها را میآورم تو تا دلائل و عذر خودت را برای آنها شرح دهی. عثمان گفت: پس بیایند تو.
آنروز آنها وارد خانه عثمان شدند و در سلام کردن او را خلیفه و امیر المؤمنین نخواندند. پس دانستم که وضع خیلی خطرناک شده است. گفتند:
سلام علیکم! ما هم گفتیم: و علیکم السلام. آن جماعت شروع به سخن کرده عبد الرحمن بن عدیس را سخنگوی خویش نمودند. و او شروع کرد به شرح کارهای عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح در مصر و تجاوزاتی که به حق مسلمانان و اقلیتهای مذهبی آن استان کرده است و این که غنائم و درآمد عمومی مسلمانان را به خویش اختصاص میدهد و در تقسیم آن تبعیض قائل میشود، و وقتی در این موارد به او اعتراض میکنند میگوید: بیائید، این دستور کتبی امیر المؤمنین (عثمان) است که بمن رسیده! آنگاه خلافکاریهائی که از عثمان در مدینه سر زده و مواردی را که از رویه دو خلیفه سابق تخلف نموده است بر شمرد و گفت: ما از مصر با این تصمیم قطعی براه افتادیم که تو را واداریم دست از خلافکاریهایت برداری، و اگر برنداشتی تو را بکشیم. بعد علی (ع) و محمد بن مسلمه ما را وادار به بازگشت کردند و محمد بن مسلمه برای ما تضمین کرد که تو دست از همه آنچه بر شمرده بودیم برداری. آنگاه رو به من گردانده پرسیدند: آیا تضمین کردی و قول دادی یا نه؟ گفتم: آری: وی
به سخن ادامه داده گفت: آنوقت ما در حالیکه از خدا می خواستیم از ما در برابر تو پشتیبانی نماید و علاوه بر دلائل و مستمسکاتی که داشتیم دلیل و مستمسک جدیدی علیه تو بدست آید (با نقض پیمانی که بسته بودی و خدا را شاهد گرفته بودی) رهسپار دیارمان شدیم. به «بویب»- محل ورود کسانی که از حجاز به مصر میروند- که رسیدیم نوکرت را گرفتیم و نامه ات را که مهر تو پایش بود و به عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح نوشته ای گرفتیم و دستور داده ای که ما را تازیانه بزند و سر و ریشمان را بتراشد و مدتی دراز زندانی کند. این هم آن نامه ات.
عثمان پس از سپاس و ستایش پروردگار گفت: بخدا نه نوشته ام و نه دستور نوشتنش را داده ام و نه در این باره کسی با من مشورت کرده و نه از آن خبردار شده ام. من (محمد بن مسلمه) و علی (ع) همآوا گفتیم: راست میگوید.
عثمان از سخن ما نفس راحتی کشید. مصریان از او پرسیدند: پس که نوشته است؟ گفت: نمیدانم. سخنگویشان گفت: گستاخی را در برابرت به اینجا رسانده اند که نوکرت را با یکی از شترهای اموال عمومی مسلمان میفرستند و مهر تو را پای نامه میزنند و برای استاندارت چنین فرمانهای خطرناک و جنایت آمیز صادر میکنند و تو بی خبری؟ گفت: آری. گفتند: آدمی مثل تو نباید عهده دار حکومت شود. از حکومت استعفا بده زیرا خدا تو را از آن بر کنار ساخته است. عثمان گفت: جامه ای را که خدای عز و جل بر تنم آراسته بر نخواهم کند. داد و فریاد و پرخاش زیاد شد، چنانکه تصور کردم مصریان پیش از این که از خانه اش بیرون روند به او خواهند پرید و کارش را خواهند ساخت. در این وقت علی (ع) برخاسته بیرون رفت و من هم تا دیدم او برخاسته برخاستم، و به مصریان گفت: بروید بیرون. آنها هم بیرون آمدند. من به خانه ام رفتم و علی (ع) به خانه اش رفت، و محاصره را ادامه دادند تا او را کشتند.»
طبری بنقل از عبد الرحمن بن یسار مینویسد: «کسی که این نامه را از طرف عثمان به مصر میبرد ابو اعود اسلمی بود.» «1» هم او است که امیر المؤمنین علی (ع) در دعای دست نفرینش میکرد، و این را قبلا نوشتیم، و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه نوشته است. «2»
طبری بنقل از عثمان بن محمد اخنسی مینویسد: «محاصره عثمان پیش از آمدن اهالی مصر بود. اهالی مصر روز جمعه به مدینه رسیدند و او را جمعه بعد کشتند». «3»
عثمان توبه کاری توبه شکن است
طبری از قول سفیان بن ابی العوجاء مینویسد: «دفعه اولی که مصریان آمدند عثمان با محمد بن مسلمه صحبت کرد تا او با پنجاه تن از انصار سوار شده رفتند بطرف آنها و در ذو خشب به آنها رسیدند و وادارشان کردند که برگردند و خود برگشتند. مصریان چون به «بویب» رسیدند نوکر عثمان را دیدند که نامه ای همراه دارد خطاب به عبد اللّه بن سعد (بن ابی سرح استاندار مصر).
در نتیجه بازگشتند و به مدینه- که مالک اشتر و حکیم بن جبله هنوز از آن بیرون نرفته بودند- آمدند. نامه را پیش عثمان بردند، منکر نوشتن آن شد و گفت: این ساختگی و جعلی است. گفتند: مگر نامه بخط منشی تو نیست؟
گفت: بله، هست. ولی بدون دستور من نوشته است. گفتند: قاصدی که نامه را با او یافتیم نوکر تو نیست؟ گفت: آری، ولی بدون اجازه ام براه افتاده است. گفتند: این شتر، شتر تو (از اموال دولتی و عمومی) نیست؟

گفت: بله، ولی بدون اطلاع من آنرا برداشته اند. گفتند: دو حال بیشتر نیست: تو یا راست میگوئی یا دروغ میگوئی. در صورتی که دروغ بگوئی، باید از حکومت بر کنار شوی، زیرا بناحق دستور کشتن ما را صادر کرده ای.
و در صورتی که راست بگوئی، باز هم باید بر کنار شوی، زیرا ضعیف و غافل هستی و دور و بریهای ناپاک و پلیدی داری، و باین دلیل که روا نیست کسی را زمامدار خویش کنیم که آنقدر غافل و سست اراده و ناتوان است که چنین فرمانهائی را بنام و از طرف تو صادر میکنند. و افزودند که تو عده ای از اصحاب پیامبر (ص) و غیر اصحاب را که تو را پند میداده و سفارش میکرده اند که دست از کارهای ناروایت برداشته به قانون اسلام باز گردی و آنرا بکار بندی کتک زده ای. اکنون باید قصاص کتکهای ناحق و ظالمانه ات را بدهی و آنان با تو مقابله بمثل کنند. عثمان گفت: هر زمامداری در اجرای قانون گاه درست عمل میکند و گاهی بخطا میرود. بنابراین من نمیگذارم آنها که به خطا کتک زده ام مرا قصاص کنند، چون اگر همه آنها بیایند مرا قصاص کنند تلف خواهم شد. گفتند: تو بدعتهای سهمگین مرتکب گشته ای که بموجب آنها باید بر کنار شوی. هر گاه درباره آنها با تو صحبت میشود توبه میکنی و اعلام مینمائی که دست از آنها بر خواهی داشت اما دوباره همان ها را مرتکب میشوی و امثال آنها را. بعلاوه ما پیش تو آمدیم و تو در حضورمان توبه نمودی و تعهد کردی که به قانون اسلام باز آئی، و محمد بن مسلمه ما را بخاطر تو مورد سرزنش قرار داد و در برابر ما تضمین کرد که آنچه قول داده ای عمل کنی.
لکن تو به عهد و توبه ات وفا ننمودی تا محمد بن مسلمه از تو اظهار نفرت و بیزاری کرد و خود را از گناهانت بری و بر کنار شمرد و گفت: در کار عثمان دخالت نخواهم کرد. دفعه اول ما برگشتیم تا هیچ بهانه ای برای تو نماند و در
اعلام حجت و اخطار تو از هیچ فرو گذار نکرده باشیم و خدا را (که تو شاهد و طرف عهدت با ما ساخته بودی) علیه تو به پشتیبانی طلبیدیم. یکوقت دیدیم نامه ای به استاندارت علیه ما نوشته ای و به او دستور داده ای که ما را اعدام کند و قطعه قطعه سازد و بدار آویزد. حالا ادعا میکنی نامه ای که همراه نوکرت سوار شترت و بخط منشی ات و دارای مهرت هست بی اطلاعت نوشته شده است. بنابراین اتهام سهمگینی بر تو وارد آمده است. و این بعلاوه آن انحرافاتی که در حکومت از قانون اسلام از تو قبلا سر زده و گرفتارش بوده ایم و تبعیض و بیشتر ستانی هائی که در تقسیم درآمد عمومی از تو سر میزد، و کیفرهائی ناروائی که به مردم نصیحتگر میدادی، و اظهار توبه ای که کردی و بعد تکرار همان گناهان و انحرافات. ما آن دفعه دست از تو برداشته بازگشتیم و برگشتنمان هم درست نبود و باید میماندیم تا تو را بر کنار میساختیم و یکی از اصحاب پیامبر خدا (ص) را که به چنان بدعتها که تو مرتکب گشتی نیالوده بود و متهم به اتهاماتی که بر تو وارد است نبود بجای تو به حکومت بر میداشتیم. اینک از کار ما کناره گیری کن و خلافتمان را به ما باز گردان، زیرا این کار سبب میشود که ما از صدمات تو محفوظ باشیم و تو از دست ما ایمن باشی. عثمان گفت: مقصودتان را بیان کردید و حرفتان تمام شد؟
گفتند: بله. گفت: خدا را سپاس میبرم و از او یاری میجویم و به او ایمان می بندم و توکل مینمایم. و گواهی میدهم که خدائی جز خدای یگانه بیشریک، نیست و محمد بنده و پیامبر او است و او را فرستاده همراه مایه هدایت و دین راستین تا آن دین را بر همه ادیان- گر چه مشرکان ناخوش دارند- چیره و پیروز گرداند. پس از این سپاس و ستایش، میگویم: شما در سخن عدالت ننمودید و در قضاوت انصاف ندادید. در جواب این که گفتید: از حکومت کناره گیری کن،
باید بگویم جامه ای را که خدای عز و جل بر تنم آراسته و مرا با آن به افتخار نائل آورده و آنرا از میان همه به من اختصاص داده است. از تن بر نخواهم کند. ولی توبه مینمایم و دست از همه آنچه مسلمانان مورد اعتراض و نکوهش قرار داده اند میکشم و دوباره انجام نخواهم داد. زیرا من بخدا قسم به خدا محتاجم و از او ترسانم.
گفتند: اگر این دفعه اولی بود که تو مرتکب بدعتی شده بودی و بعد توبه میکردی و دوباره دست به آن نمیبردی وظیفه داشتیم از تو بپذیریم و راه خویش گیریم. اما تو پیش از این مرتکب آن خلافکاریها شدی که خودت میدانی و ما دفعه اول دست از تو برداشته راه خویش گرفتیم و آنوقت از این نگران نبودیم که تو درباره ما چنین دستوراتی صادر کنی یا با توجیهاتی بخواهی درباره نامه ای که همراه نوکرت یافته ایم از خودت سلب مسؤلیت کنی.
اکنون چطور توبه تو را می پذیریم در حالیکه بتجربه برای ما ثابت شده است که هر وقت از گناه و کار خلافی توبه کنی حتما دوباره مرتکب آن میشوی؟! بنابراین ما نمیرویم تا این که تو را بر کنار کرده شخص دیگری را بجای تو به حکومت بنشانیم. و هر گاه این قوم و خویشان و افراد قبیله ات و کسانی که دائما همنشین تو هستند بخواهند با جنگ از اقدامات ما جلوگیری کنند با آنها چندان خواهیم جنگید تا به تو دست یابیم و تو را بکشیم یا خودمان شهید گشته روحمان به خدا بپیوندد.
عثمان گفت: این که میگوئید از فرمانروائی کناره بگیرم، اگر مرا به دار بیاویزید برایم بهتر از این است که از حکومت و خلافت خدای عز و جل کناره گیری کنم. این که میگوئید با هر که در دفاع از من بجنگ برخیزد
خواهید جنگید، باید بگویم که من به هیچکس دستور نمیدهم با شما بجنگد «1».
بنابراین اگر کسی برای دفاع از من بجنگد بدون دستور و اجازه ام جنگیده است. بجان خودم اگر تصمیم داشتم با شما بجنگم به لشکرهایم می نوشتم تا سربازان و مردان جنگی را برای دفاعم گسیل دارند «2» یا به یکی از مناطق قلمروم مثلا به مصر یا عراق رفته آماده جنگ میشدم. بنابرین بر جان خویش رحم کنید و اگر به زندگی من دلبسته نیستید به فکر جان خویش باشید، زیرا اگر مرا بکشید به خوانخواهی من و به تعقیب شما برخواهند خواست. آنان از نزد وی برفتند. و به او اعلان جنگ دادند. عثمان بدنبال من (محمد بن مسلمه) فرستاده خواست آنان را از او دور سازم. گفتم: نه، بخدا در یکسال نمیشود دوبار دروغ بگویم». «3»

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 240

رفتن به بالا