logo-samandehi

مذهب صاحب بن عباد

در اینکه صاحب از طبقه ممتاز و بزرگان مذهب است، هیچ یک از دانشوران شیعه تردید نکرده است، شعر فراوانى که در سوک و یا ثناى اهل بیت سروده و نثر ادیبانه‌اش که آثار دوستى و انقطاع و تفضیل اهل بیت از آن آشکار است، همه و همه گواه این معنى است و اوست که با سروده خود فریاد می‌زند:

– چه بسیار مرا به خاطر دوستى و محبت شما، رافضى خواندند، ولى زوزه‌هایشان مرا از ساحت شما بر نتافت.

سید رضى الدین ابن طاوس در کتاب «الیقین» به مذهب صاحب و تشیع خالص او تصریح کرده و از سخن مجلسى اول گذشت که «صاحب، از فقهاء ممتاز شیعه است» و هم سخن فرزندش مجلسى دوم که در مقدمه بحار او را از بزرگان امامیه بشمار آورده و همچنین شیخ حر عاملى در «امل الامل».

و نیز ابن شهر آشوب، در «معالم العلماء» او را از شعراء بی‌پرواى امامیه شمرده و شهید دوم او را از «اصحاب ما» دانسته، در کتاب «معاهد التنصیص» آمده است که«صاحب شیعه تندى است مانند آل بویه و طرفدار اعتزال».

بالاتر از این، گواهى دو شیخ بزرگ کافى است: اول رئیس المحدثین صدوق طائفه در «عیون الاخبار». دوم شیخ مفید، آن طور که ابن حجر در «لسان المیزان» ج 1 ص 413 حکایت می‌کند و از جمله شواهد رساله‌اى است که خود صاحب در شرح حال عبد العظیم حسنى نگاشته و در خاتمه مستدرک ج 3 ص 614 ثبت آمده است «1».

در «لسان المیزان» ج 1 ص 413 می‌نویسد: «2» صاحب به مذهب امامیه می‌رفته و کسیکه تصور کرده معتزلى است به خطا رفته، قاضى عبد الجبار، آنگاه که براى نماز بر جنازه صاحب پیش افتاد، گفت: نمیدانم بر جنازه این رافضى چگونه نماز گزارم.

و از ابن ابى طى آورده که شیخ مفید گواهى داده است که آن کتابى که در تأیید مذهب اعتزال، به صاحب ابن عباد منسوب است، ساختگى و مجعول است.

در این میان سخنان درهم ریخته‌اى وجود دارد که برخى گواه بطلان برخى دیگر است، از جمله می‌گویند: صاحب پابند مذهب اعتزال بوده، و شافعى مذهب گاه می‌گویند حنفى مذهب بوده و شیعه زیدى است.
در میان نکوهشگران او، برخى سینه پر کینه‌اى دارد که از گفتن آنچه حقد و حسد بدو الهام کند، باکى ندارد، مانند ابو حیان توحیدى، و برخى نظرشان ضد و نقیض نقل شده چون شیخ مفید که ابن حجر، هم مجعول بودن رساله اعتزال را از او نقل کرده هم اعتقاد صاحب را به مذهب اعتزال.
این تهافت و درهم ‏ریزى سخن، اعتماد بر این حکایات و وارسیها را سست می‌کند اما تصریح به تشیع او، با گواهى دانشمندان متقدم و متأخر تأیید شده و سید ابن طاوس که در کتاب «الیقین» به امامى بودن او تنصیص می‌کند، بعد، از شیخ مفید و علم الهدى نسبت او را به مذهب اعتزال، حکایت می‌نماید، البته این صرف حکایت است و اعتقادش درباره صاحب، همان سخن اول اوست که صریحا اظهار نظر کرده است.

نظر شیخ مفید که قبلا معلوم شد، اما نظر سید مرتضى علم الهدى، ظاهرا نسبت از اینجا ناشى شده که صاحب درباره جاحظ که از بزرگان معتزله است تعصب داشته و از او جانبدارى می‌کرده و چون سید مرتضى بر او رد و اعتراض نموده، گمان برده‌اند که صاحب بر مذهب اعتزال بوده و سید مرتضى بدین جهت بر او ایراد کرده است.
ولى ما احتمال می‌دهیم که تعصب و جانبدارى صاحب، به خاطر بزرگداشت ادب و هنر جاحظ باشد، نه به خاطر مذهب اعتزال، چنانکه می‌بینیم، سید رضى نسبت به صابى زندیق تعصب دارد.
اما آنچه از رساله «ابانه» حکایت شده و اشعار دارد که صاحب، نص بر ولایت امیر المؤمنین علیه السلام را منکر بوده، صرف حکایت است. چون عبارت این رساله به تنهائى می‌تواند، امامى بودن او را به ثبوت رساند.
اینک متن کلام صاحب را آن گونه که از ابانه نقل شده همراه آنچه در «تذکره» آمده ملاحظه بفرمائید.

در «ابانه» گوید:
عثمانیه (طرفداران عثمان) و طوائف ناصبیان، تصور کرده‌اند که سایرین، از امیر المؤمنین والاتر و مهتراند، و گواه آورده‌اند که ابو بکر و عمر بر او ریاست کردند.

شیعه عدلیه گویند: پیامبر خدا، عمرو عاص را در غزوه «ذات السلاسل» بر آن دو امیر ساخت، اگر آن گواهى درست باشد، باید که عمرو عاص از آن دو خلیفه برتر باشد.

بعد از آن طائفه شیعه گفتند: على بعد از رسول افضل و برتر از همگان باشد و از این رو بود که رسول خدا- در آن هنگام که بین ابو بکر و عمر عقد برادرى استوار کرد- على را برادر خود خواند، البته رسول، بهترین را براى خود انتخاب فرموده است.
حتى به این معنى تصریح فرموده و گفته: انت منى بمنزله هارون من موسى، و از این نسبت که تو بمنزله هارون هستى، جز نبوت را استثنا نفرموده است.و نیز درباره على فرموده است (: اللهم آتنى باحب خلقک الیک یأکل معى هذا الطیر) خدایا محبوب‏ترین بندگانت را بفرست، تا این مرغ را با من تناول کند. و خدا على را فرستاد.

و نیز رسول خدا فرموده: من کنت مولاه فعلى مولاه: هر که مرا سرپرست خود می‌داند، على سرپرست او خواهد بود، پروردگارا یاورش را یاور باش و دشمنش را دشمن. تا آخر دعا.
بعد از همه اینها، فضیلت و برترى، با سبقت به اسلام ثابت شود، و اسلام على از همه پیشتر بود، و خدا هم فرموده است: پیشروان پیشروان، آنها مقرب درگاه‌اند.
و هم با جهاد و پیکار در راه دین، و على شمشیر در نیام نکرد، و از پیشروى باز ننشست:
او است که غبار حزن، از چهره رسول می‌زدود، اوست که مشکلات را از پیش برمی‌داشت اوست که آتش افروز پیکار بود:
او قاتل مرحب است و برکننده در خیبر و به خاک افکننده عمرو بن عبدود.
او همان کسى است که رسول خدا درباره‌اش فرمود: «فردا پرچم به کسى سپارم که خدا و رسول را دوست دارد، و خدا و رسول او را دوست دارند، حمله می‌کند و فرار نمی‌کند» و قرآن هم فرموده است: خداوند پیکارگران را بر باز نشینان از جنگ برترى داده است با اجر بسیار.
و هم با علم، و رسول فرمود: انا مدینة العلم و على بابها: من شهر علمم، و دروازه این شهر على است. اثر این حدیث روشن است، چه على از صحابه پرسش نکرد. و همگان ازو پرسش کرده‌اند، او از کسى فتوى نخواست، و همه از او فتوى خواسته‌اند تا آنجا که عمر می‌گفت: لو لا على لهلک عمر: اگر على نبود، عمر نابود شده بود، و می‌گفت: خدایم براى مشکلى زنده نگذارد که ابو الحسن آنجا نباشد. و خدا هم فرموده است: بگو آنان که می‌دانند با آنان که نمی‌دانند برابرند؟
و هم با زهد و تقوى و نیکى و احسان، در صورتی که على اعلم آنان باشد، با تقوی‌تر آنان خواهد بود، چه خداوند فرماید: از میان بندگان، تنها دانشمندان‏اند که از خدا می‌ترسند.
ضمنا همو است که مسکین و یتیم و اسیر را بر خود ایثار کرد و هر سه شب، تنها خوراک موجود خود را که براى افطار ذخیره داشت، بدانها بخشید، و خداى عز و جل چنین نازل فرمود: «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی‌ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً»
و به پیامبرش خبر داد که پاداش این عمل بهشت است. داستان مفصل است و فضیلت آن بسیار.
و نیز همو است که انگشترى خود را در حال رکوع، تصدق کرد، و خدا نازل کرد:
إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُه‌.

و یک طائفه از شیعه، غافل از حقیقت استدلال، تصور کرده‌اند که على در حال تقیه بود، و از این‏رو از دعوت مردم به امامت خود دست کشید. و نیز تصور کرده‌اند که بر امامت او نص آشکارى است که قابل تأویل نیست.
طائفه عدلیه گویند: این سخن فاسد است. چگونه وظیفه او تقیه بوده، آنهم در اقامه حق، با آنکه سرور بنى هاشم بوده است؟ این سعد بن عباده نبود که با مهاجر و انصار در افتاد و از همه برید. بدون اینکه از مانع و دافعى بهراسد؟ و بالاخره به «حوران» رفت و حاضر به بیعت نگشت؟
و نیز اگر روا باشد نص آشکارى بر امامت باشد و از همه امت مخفى بماند.
رواست که بگوئیم: نماز ششمى هم در فرائض یومیه وجود داشته و هم ماه دیگرى جز ماه رمضان که باید روزه‌دار بود، و همه را مخفى کرده‌اند، با اینکه امت اسلامى بر آنچه در امر امامت اتفاق افتاده، و هم خلافت آن خلفا که قیام به حق کردند و بر عدل و داد فرمان راندند، اجماع دارند و اجماع گواه حقانیت است.
البته آنان که با على در افتادند و به پیکار برخاسته شمشیر بروى او کشیدند، از ولایت الهى خارج‏اند، مگر آنان که بازگشت نموده و راه صلاح گرفته باشند. و خداوند، توبه کنندگان و پاکى طلبان را دوست دارد.
سخن صاحب تمام شد.

بنابر آنچه از جواب طائفه عدلیه بدست می‌آید، مراد این است که، ادعاى شیعه: دائر به تقیه على (ع) و ترک فرمودن آن سرور دعوت مردم را به امامت خود، با ادعاى دیگرشان راجع به وجود نص جلى مجتمعا، تصور باطلى است که با هم سازگار نمی‌نماید، چه اگر نص بود، على خود آنرا آشکار می‌فرمود و از دعوت بامامت خود صرف نظر نمی‌کرد.
و در واقع می‌گوید: مدعى این دو مطلب، از ظاهر ساختن حقیقت به صورت برهان، غافل مانده و نتوانسته است به آنچه در کتاب و سنت آمده استدلال کند، چه ما می‌دانیم که آن سرور به امامت خود دعوت کرده و با براهین و نصوصى که بدان اشاره شد، احتجاج فرموده است.
و خلاصه از این عبارت، انکار نص جلى، مفهوم نمی‌شود. و نمیتوان صاحب را منکر آن شمرد. آنچنان که دیگران نسبت داده‌اند.
و در ذیل کتابش «تذکره» می‌نویسد:
«صاحب که خدایش رحمت کناد، در آخر کتاب «نهج السبیل» چنین مرقوم داشته است که امیر المؤمنین على، بطور قطع، فاضل‏ترین صحابه رسول است و بر این اعتقاد خود گواه آورده که برترى با مسابقه و پیش قدمى در خدمات دینى است و هم در اثر علم و جهاد و زهد که بالاترین درجات است:
بدون تردید على بر همه صحابه مقدم بوده و از هیچکس دنبال نمانده است، چه می‌بینیم که در پیکار با دلاوران و کشتن سران کفار و پرچمداران ضلالت بر همه پیشى گرفته، و همو است که رسول خدا بین خود و او، عقد برادرى بست، آن هنگام که بتناسب بین ابو بکر و عمر رشته برادرى استوار کرد.
و نیز رسول خدا او را کفو و همتاى فاطمه زهرا شناخت که سالار زنان جهان بود.
و هم دعا فرمود که «خداوند دوست او را دوست بدارد، و دشمن او را دشمن» و همگانرا مطلع فرمود که «على نسبت باو منزلت هارون دارد، نسبت به موسى» به خاطر آن فضائلى که در او می‌شناخته.
و نیز فرمود: «پروردگارا محبوبترین بندگانت را بفرست تا در تناول این مرغ بریان با من شریک گردد» و على آمد. و البته محبوبترین صحابه فاضل‏ترین آنها خواهد بود.
و فرمود: «من شهر علمم و على در آن شهر».
و فرمود: «از خدایم درخواستى نکردم جز آنکه مانند آنرا براى على در- خواست کردم حتى مقام نبوت را و پاسخ رسید: نبوتى پس از تو سزاوار نیست» و البته مقام نبوت را به خاطر فضل و برترى او مسئلت فرمود، و از این رو بود که در حدیث «انت منى بمنزله هارون من موسى»، نبوت را استثنا فرموده گفت «الا انه لا نبوة بعدى».
على بر محنت روزگار و سختیها و شدائد آن شکیبا ماند، و در دوران خلافتش هم در استحکام مبانى دین و آئین، سرسخت بود و خود جز با خوراک درشت و لباس خشن سر نکرد، همگان از سرچشمه علمش سیراب شدند، و این خود معلوم که مردم جز به دانشمندتر از خود مراجعه نکنند.
او بهترین گذشتگان امت و بهترین آیندگانشان خواهد بود، رسول خدا سفارش کرد که با ناکثین جمل و قاسطین صفین و مارقین نهروان پیکار کند، و عمار بن یاسر که رسول خدا در اثر بصیرت و بینش در دین، مژده بهشتش داده بود، در رکاب او شهید گشت.
رسول خدا او را به عیسى بن مریم مانند کرد، آن چنانکه به هارونش مانند کرده بود، و حاضر نشد براى او مثلى، جز از میان انبیاء انتخاب فرماید.
و على بود که در رکوع نماز، انگشترى به سائل بخشید و آیه نازل گشت «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ» تا آخر آیه.
و همو بود که سه روز، قوت روزانه خود را بر مسکین و یتیم و اسیر ایثار فرمود و آیه نازل گشت: «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی‌ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً».
و هم در قرآن نازل گشت «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ»
و از این رو، رسول فرمود: من رسول و منذرم و تو یا على، سرور و رهبر آنان. و آیه نازل گشت «وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ» یعنى قرآن را گوش شنوا فرا خواهد گرفتو رسول فرمود: آن گوش شنوا گوش على است.
و خدایش مرزدار ایمان ساخت که دوستیش آیت ایمان و دشمنیش نشانه نفاق بود، تا آنجا که گفتند: ما در دوران رسول، منافقین امت را فقط و فقط از راه دشمنى با على می‌شناختیم.
و رسولش خبر داد که روز رستاخیز على تقسیم کننده سهام بهشت و دوزخ است:
سهم دوزخ را از مردم محشر بدو می‌سپارد و بهشتیان را با خود به بهشت خواهد برد.
و ابن عباس گفت: خدا در قرآنش خطاب «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا»
نازل نفرمود جز آنکه على سرور آن مؤمنان و شریف آنان بود.
و از این والاتر، سخن رسول است که فرمود: على یعسوب مؤمنان است. و یعسوب، نام ملکه زنبوران است که در گرد او انبوه شوند و هر کجا رود، از او جدا نگردند.
در شب هجرت، که قریش، گرد خانه رسول، به انتظار سپیده دم مراقب بودند، تا هجوم آورده او را مقتول سازند، على با استقامت و شیردلى، بر جایگاه رسول خوابید و در هر آن منتظر هجوم آنان بود، در آن شب درست موقعیت و منزلت اسحاق ذبیح «1» را داشت که با آرامش دل بانتظار قربان گشتن در راه حق بود.
و همو است که عمر بن الخطاب در حق او گفت: لو لا على لهلک عمر: اگر على نبود نابودى عمر قطعى بود، و یا گفت: خدایم براى مشکلاتى چنین زنده نگذارد که ابو الحسن در کنارم نباشد.

على، زندگیش تماما اسلام و عمرش سراسر ایمان بود: لحظه‌اى به خدا کافر نگشت، زحماتش در یارى اسلام، پسندیده و مشکور و بالاخره در راه آئین و احیاى دین، شربت شهادت نوشید.
خداوند ما را در زمره آن کسانى قرار دهد که دوستى و مودت خاندان پیامبر را بر همه چیز دنیا برگزیدند، و هم ما را بر آن سیره و روشى بدارد که نیکوتر وشایسته‌تر است، و خدا ما را بس است: همان فرستنده باران و شکافنده دانه، خالق جان «1»».

از اینها گذشته، صاحب در اشعار خود، به مذهب حق که همان مذهب امامیه است تصریح کرده، و نص غدیر را سند اعتقاد خود می‌شمارد؛ می‌گوید:

بالنص فاعقد ان عقدت یمینا                    کل اعتقاد الاختیار رضینا

– اگر سوگند یاد کنى، بر نص خلافت یاد کن، ما به قانون «اختیار» گردن نهادیم.
– در برابر سخن خداوند تسلیم شو که فرمود: موسى از میان امت هفتاد نفر اختیار کرد.

و نیز در قصیده که با قافیه «با» گذشت، گفته بود:
– ندانستید وصى رسول همان است که در محراب عبادت انگشترى به رسم زکاة بخشید؟
– ندانستید وصى رسول همان باشد که روز «غدیر» حقانیت او را اعلام و صحابه را محکوم ساخت؟

و یا این شعرش:
– دوستى جانشین پیامبر امیر مؤمنان فریضه قرآن است.
– که خداوند بر عهده تمام جهانیان نهاده و به سالارى مؤمنانش برگزیده.

و آنچه در «لسان المیزان» آمده که: صاحب از مذهب اعتزال جانبدارى می‌کرده و بدان شهرت داشته، از چند جهت مردود است، چه ابن حجر، خود این نسبت را تخطئه کرده و هم از قاضى عبد الجبار حکایت کرده که هنگام نماز بر جنازه صاحب گفته: «نمی‌دانم چگونه بر این رافضى نماز بخوانم» و از همه بالاتر اشعار او است که می‌گوید: از شماتت دشمن که مرا رافضى می‌خوانند، باکى ندارم.
ممکن است منظور ابن حجر، تنها شهرت باشد، گرچه با واقعیت همراه نباشد و در آن صورت است که سخن او از تناقض و تهافت خارج می‌شود.
با توجه به قرائن، بنظر می‌رسد که صاحب، مانند سایر بزرگان مذهب، موقعى که موضوع «عدل الهى» مطرح بحث بوده، علنا به حمایت و جانبدارى از معتزلیان برمی‌خاسته است.
البته علت حمایت این است که شیعه و معتزله، در برخى مسائل، کاملا اتفاق نظر داشته مجتمعا در برابر اشاعره ایستادگى داشته‌اند، خصوصا در مسئله جبر که مستلزم انکار عدل الهى است، گر چه در فرع دیگر آن که موضوع تفویض و اختیار است، اختلاف نظر دارند.
و از آنجا که فرق نهادن بین این دو مسئله، خصوصا در هنگام مشاجره و جدال براى همگان سهل و میسور نیست، فراوان بین پیروان این دو مذهب خلط و اشتباه شده، شیعه را معتزلى، و معتزلى را شیعه قلمداد کرده‌اند، چنانکه غیر از صاحب بزرگان دیگرى همچون علم الهدى سید مرتضى و برادرش شریف رضى به اعتزال منسوب گشته‌اند.

و اما شافعى بودن صاحب، درست مانند حنفى بودن اوست، و تناقض شگفت‏تر سخن ابى حیان در امتاع ج 1 ص 55 میباشد که گفته: «صاحب شیعه‌اى است که بین مذهب ابى حنیفه و سخن زیدیه، جمع کرده»، با اینکه صاحب در اشعار فراوانى نام ائمه اطهار را صریحا یاد کرده و در واقع اعتقاد زیدیه را از خود نفى می‌کند، به این شعر او توجه فرمائید:

– سرور من محمد است و هم على وصیش و دو پسر پاکشان و سالار عابدان.
– و محمد باقر و فرزند او جعفر صادق و آنکه با موسى بن عمران همنام است.
– و على که در خاک طوس خفته بعد محمد و آنگاه على که مسموم شد و بعد رهبرمان-
– حسن و بعد از او به امامت «قائم آل محمد» معتقدم که در کمین ستمکاران است.

و یا این شعر دیگرش:
– به برکت محمد و على و دو پسرشان و زین العابدین و دو باقر و یک کاظم.
– بعد رضا، بعد محمد، سپس فرزندش، و عسکرى پرهیزکار، و قائم آل محمد.
– امیدوارم که روز رستاخیز، رستگار شده به نعیم بهشت واصل گردم.

و یا این دو بیت:
– پیامبر حق و وصى او، با دو سرور آزادگان بهشت، بعد زین العابدین و دو باقر.
– و موسى و رضا و دو فاضل که با برکت آنان چشم طمع به بهشت جاوید دوخته‌ام.

و در این رجز خود گفته است:
– اى زائرى که مشاهد مشرفه را عازم گشتى و کوه و صحرا در نوشتى.
– درود مرا بر رسول خدا نثار کن درودى که با گذشت روزگاران کهنه نگردد.
– و چون به کوفه بازگشتى، همان تربت پاک معروف.
– در بهترین جایگاه «نجف» به مهتر عالمیان ابو الحسن درود فرست.
– و مجددا باز گرد به مدینه و در بقیع. بر امام مجتبى سلام گوى.
– و در کربلاء، صحراى طف عنان بازگیر و سلام مرا با بهترین تحیات هدیه کن!
– به خدمت آن خفته در خاک، حسین که سالار شهیدان است.
– و باز در پهنه بقیع پهلو گیر که تربتى شریف و والاست.
– در آنجا زین العابدین چراغ تابان و باقر شکافنده علم و جعفر صادق بخاک اندراند.
– سلام مرا به آنان برسان، سلامى پیوسته که طنین آن دشت و دمن را پر سازد.
– و بعد در بغداد پهلو بگیر و بر پاکیزه نهاد: موسى، سلام مرا نثار کن!
– و با عجله به طوس رو ولى آرام دل، و سلام و تحیت مرا به ابى الحسن تقدیم کن.
– سپس بر بال هماى نشین و به بغداد باز شو! و درود مرا بر معدن تقوى محمد نثار کن.
– و بعد در سامرا سرزمین عسکر، بر على هادى سلام گوى که از شک و ریب،
پاک است- و هم بر حسن فرزندش که رفتارش پسندیده و گفتارش از معدن علم الهى سرچشمه گرفته.
– اینان‏اند، نه سایر مردمان، که پناه من‏اند و هر روز با جان و دل رو به سوى آنان دارم.

و نیز ارجوزه دیگرى دارد که به نام یکایک پیشوایان رهبر زینت داده است.

اضافات چاپ دوم:
[و نیز قصیده در ثناى امام ابى الحسن على بن موسى الرضا هشتمین حجت خدا دارد، که در مقدمه «عیون اخبار الرضا» تألیف شیخ صدوق درج شده و هم قصیده دیگرى در ستایش آن امام که می‌گوید:
– اى زائر که پا در رکاب کرده به تاخت می‌روى!
– چنان از ما گذشت که گویا برقى بود: جهید و ناپدید شد.

ابلغ سلامى زاکیا                بطوس مولاى الرضا

– درود خالصانه‌ام را در طوس به سرورم رضا نثار کن.
– فرزند زاده پیامبر مصطفى، فرزند خلیفه‌اش مرتضى.
– آنکه به عزتى پایدار، دست یافته و با عظمتى رخشان زیور بسته.
– از این مخلص که دوستى و ولایت آنان را فرض می‌شمارد پیغام برده بگو:
– در سینه سوز آتشى است که دلم را پردرد ساخته.
– از این ناصبیان که دام نهاده در کمین نشسته‌اند، قلب دوستانتان جریحه‌دار است
– با صراحت لهجه بر آنان گذشتم و سخن را بی‌پرده گفتم.
– علنا پرچم خلاف برافراشتم و از اینکه بگویند: رافضى گشته، هراس نداشتم.
– چه خوش است ترک گفتن آنها که رسما به دشمنى و خلاف شما برخاسته‌اند.
– اگر امکان می‌یافتم، خود به زیارت او مشرف می‌گشتم، گر چه بر آتش تفته پاى نهم.
– ولى من پاى بست این دیارم، با قید و بندى خطیر.
– این ثنا و تحیت را نثار مرقدش می‌سازم تا به ثواب زیارت نائل گردم.
– این امانتى است که به خدمتش گسیل داشته‌ام، باشد که خوشنود گردد.
– پسر عباد، با سرودن این تحیت، به شفاعتى امید بسته که هرگز مردود نخواهد گشت.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 92

رفتن به بالا