اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ فروردین ۱۴۰۳

مشایخ روایت و کسانی که از بهاء الدین إربلی روایت کرده‌‏اند

متن فارسی

او از بسیارى از بزرگان فریقین، (سنى و شیعه) روایت می‌کند که از آن جمله است:
1- آقاى ما رضى الدین جمال الملة، سید على بن طاوس متوفى در سال 664 ه.
2- آقاى ما جلال الدین على بن عبد الحمید بن فخار موسوى که در سال 676 ه به او اجازه داده است.
3- شیخ تاج الدین ابو طالب على بن انجب بن عثمان مشهور به ابن الساعى
بغدادى سلامى متوفى در سال 674 ه. کتاب «معالم العترة النبویة العلمیة» تألیف حافظ ابى محمد عبد العزیز بن اخضر جنابذى متوفى در سال 611 ه چنانکه در «کشف الغمة» صفحه 135 آمده از او (شیخ تاج الدین) روایت می‌کند.
4- حافظ ابو عبد اللّه محمد بن یوسف بن محمد کنجى شافعى متوفى در سال 658 ه دو کتابش: «کفایة الطالب فى مناقب على بن ابى طالب» و «البیان فى اخبار صاحب الزمان» را در سال 648 ه در اربل بر او قرائت کرد و او از حافظ ابو عبید اللّه اجازه‌اى با خطش دارد «1» و از کتابش «کفایة الطالب» زیاد در کشف الغمة نقل می‌کند.
5- کمال الدین ابو الحسن على بن محمد بن محمد بن وضاح فقیه حنبلى مقیم بغداد متوفى در سال 672 ه.
از او با اجازه و از کتاب «الذریة الطاهرة، تألیف ابى بشر محمد بن احمد انصارى دولابى متوفى در سال 320 ه که با خط استادش ابن وضاح نوشته شده بوده در کشف الغمة صفحه 109 روایت می‌کند.
6- شیخ رشید الدین ابو عبد اللّه محمد بن ابى القاسم بن عمر بن ابى القاسم کتاب «المستغیثین» «2» تألیف ابى القاسم خلف بن عبد الملک بن مسعود بن بشکوال انصارى قرطبى، متوفى در سال 578 ه را بر محى الدین ابى محمد یوسف بن شیخ ابى الفرج ابن جوزى که از مؤلف آن به اجازه روایت می‌کرد، قرائت کرد و مرحوم اربلى این کتاب را بر شیخ رشید یاد شده قرائت نمود و او در کشف الغمة صفحه 224 می‌گوید: قرائت من بر او در شعبان سال 686 ه در خانه‌ام که مشرف بر دجله بغداد بوده صورت گرفته است.

او زیاد از عده‌اى از تألیفات معاصرینش نقل می‌کند و آن تألیفات عبارتند از:
1- تفسیر حافظ ابى محمد عبد الرزاق عز الدین رسعنى حنبلى متوفى در سال 661 ه که میان مرحوم اربلى و او صداقت و پیوندى بوده است چنانکه در جلد اول این کتاب گذشت.
2- «مطالب السؤول» تألیف ابى سالم کمال الدین محمد بن طلحه شافعى چنانکه در شرح حالش در همین کتاب بیان کردیم.
3- تألیفات استاد بى نظیر ما قطب الدین راوندى چنانکه در شرح حالش گذشت.

و از مرحوم اربلى عده زیادى از بزرگان فریقین روایت می‌کنند که از آن جمله است:
1- جمال الدین علامه حلى حسن بن یوسف بن مطهر، چنانکه در اجازه استاد ما شیخ حر عاملى صاحب وسائل آمده است.
2- شیخ رضى الدین على بن مطهر چنانکه در اجازه‌اى که سید محمد بن قاسم بن معیه حسینى براى سید شمس الدین نوشته آمده است.
3- سید شمس الدین محمد بن فضل علوى حسنى.
4- پسرش شیخ تاج الدین محمد بن على.
5- شیخ تقى الدین بن ابراهیم بن محمد بن سالم.
6- شیخ محمود بن على بن ابى القاسم.
7- نوه او شیخ شرف الدین احمد بن الصدر تاج الدین محمد بن على.
8- نوه دیگرش شیخ عیسى بن محمد بن على، برادر شرف الدین یاد شده.
9- شیخ شرف الدین احمد بن عثمان نصیبى فقیه و مدرس مذهب مالکى.
10- مجد الدین ابو الفضل یحیى بن على بن مظفر طیبى که در واسط عراق کاتب بوده قسمتى از کتاب «کشف الغمة» را بر او (مرحوم اربلى) قرائت کرده است.مرحوم اربلى به او و به جمعى از بزرگان یاد شده در سال 691 ه اجازه داده است.و از کسانى که بر او قرائت کرده‌اند عبارتند از:
11- عماد الدین عبد اللّه بن محمد بن مکى.
12- الصدر الکبیر عز الدین ابو على حسن بن ابى الهیجا اربلى.
13- تاج الدین ابو الفتح بن حسین بن ابى بکر اربلى.
14- مولى امین الدین عبد الرحمن بن على بن ابى الحسن جزرى موصلى.
15- شیخ حسن بن اسحاق بن ابراهیم بن عباس موصلى.
در کتاب «امل الآمل» و «ریاض العلماء» و «ریاض الجنة» در روضه چهارم و «روضات الجنات» و «اعلام» زرکلى و «تتمیم الامل» ابن ابى شبانه و «الکنى و الالقاب» و «الطلیعة فى شعراء الشیعة» ذکر خیر و بیان شخصیت ارجمند اربلى آمده است.

ابن فوطى در «الحوادث الجامعة» صفحه 341 گفته است: «در سال 657 ه بهاء الدین على بن الفخر عیسى اربلى وارد بغداد شد و مقام نویسندگى را در دیوان به عهده داشت تا مرد.

و در صفحه 480 گفته است: او در سال 693 ه در بغداد وفات کرد. و در صفحه 278 گفته است: او در سال 678 ه تولیت تعمیر مسجد «معروف» را به عهده گرفت.

و در صفحه 38 قصیده‌اى را که او درباره مرگ خواجه نصیر طوسى و ملک عز الدین عبد العزیز گفته بوده چنین آورده است: «هنگامى که عبد العزیز بن جعفر و به دنبال او خواجه نصیر طوسى مرد، به خاطر از دست دادن این دوستان، گریه‌ها کردم و رشته کارهایم همانند دانه‌هاى مروارید که نخ آنها پاره شده باشد، از هم گسست و پراکنده شد، و تمام وجودم را غم و اندوه فرا گرفت و گفتم: عزادار و صبور باش که آخر از پس امروز فردائى هست».

و در صفحه 366 گفته است: در بیستم جمادى الآخر «علاء الدین» صاحب دیوان، می‌رفت براى نماز جمعه وقتى که به در مسجد که در محل آبخور سوزنکاران واقع بوده رسید، مردى با کارد به او حمله کرد و چند ضربه بر او وارد کرد، همه محافظان او، از ترس فرار کردند و ضارب نیز پا به فرار گذاشت، مرد حمالى که درباب «غله ابن تومه» نشسته بود، جلوش را گرفت و لباسش را روى او انداخت و مأمورین نیز سر رسیدند و با باتون بر سر او کوفتند و او را گرفتند، اما صاحب دیوان را به خانه بهاء الدین بن الفخر عیسى (یعنى مرحوم اربلى) که در آن وقت در خانه‌اش که معروف به «دیوان شرابى» بود سکونت داشت بردند، وقتى که او از جریان آگاه شد پا برهنه بسویش دوید و بغلش گرفت، فورا دکتر آورد، جراحتش را مورد بررسى قرار داد و آنرا مکید، معلوم شد که مسموم نشده است.

و در صفحه 369 مکتوبى که درباره صداق دختر ابى العباس احمد بن خلیفه مستعصم که براى خواجه شرف الدین هارون بن شمس الدین جوینى در جمادى الآخر سال 670 ه تزویج کرده بوده نوشته بوده آورده است.
و کتبى در «فوات الوفیات» جلد 2 صفحه 83 شرح حالش را نگاشته و گفته است: او داراى شعر و نوشته‌ها است و آن زمان که رئیس بوده از «صلایا» به متولى «اربل» نامه‌هائى نوشته است. سپس در دیوان نگارش در زمان «علاء الدین» صاحب دیوان در بغداد مشغول انجام وظیفه شد و در دولت یهود بازارش سست گردید و بعد از آنها همچنان بر سر کار بود تا در سال 692 ه فوت کرد. او داراى تجمل و حشمت و مکارم اخلاق و مذهب شیعه بوده و پدرش نیز در «اربل» والى بوده است.
او داراى نوشته‌هاى ادبى از قبیل: المقالات الاربع، رسالة الطیف و غیر اینها است. او هنگامى که مرد مال زیادى از خود بجا گذاشت که در حدود هزار هزار درهم می‌شده و پسرش ابو الفتح آنها را دریافت کرد و زود آنها را از بین برد و بیچاره مرد!!

و صاحب «شذرات الذهب» جلد 5 صفحه 383 شرح حال او را به نام «بهاء الدین بن الفخر عیسى اربلى» نوشته و او را از کسانى که در سال 683 ه فوت کرده است بشمار آورده است، و من فکر می‌کنم که آن تصحیف 693 ه باشد.
او را در فهرست کتاب «عیسى بن الفخر اربلى» قرار داده‌اند به گمان اینکه عیسى در کلام مصنف بدل از قولش «بهاء الدین» است (در صورتى که بدل از براىالفخر است که همان فخر الدین پدر مرحوم اربلى باشد).

و صاحب «ریاض الجنه» درباره او چنین می‌گوید: «او وزیر بعضى ملوک بوده ثروت و شوکت عظیمى داشته و در آخر کار وزارت را ترک کرده به تألیف و تصنیف و عبادت و ریاضت پرداخته بود.

و ملا عبد الرحمن جامى به خاطر آنکه او وزارت را ترک کرده بود قصیده‌اى فارسى درباره او گفته است.
آنگاه صاحب «ریاض الجنة» پانزده بیت از آن اشعار را نقل می‌کند که ما بخاطر اختصار از نقل آن خوددارى می‌کنیم. و چون آن قصیده خالى از اسم او و از هر گونه اشاره‌اى به موقعیت اوست، از این جهت نشان می‌دهد که او از وزارت دست کشیده بوده و در جوار حرم مقدس زندگى می‌کرده تا مرده است»

ولى از ابن فوطى گذشت که او کاتب بوده تا مرده است وفاتش در بغداد واقع شده و در خانه‌اش که مشرف بر دجله نزدیکى پل جدید بوده دفن شده است و هیچ کس در این باره اختلافى ندارد، و قبرش معروف و مورد زیارت بوده تا آنکه در این زمان‏هاى اخیر کسى مالک آن خانه شده و راه وصول به آن و زیارتش را قطع کرده است، و البته مردم با اعمالشان پاداش داده می‌شوند اگر خیر باشد خیر و اگر شر باشد شر.

بیشتر اشعار او درباره عترت پاک پیامبر اکرم است که در کتابش «کشف- الغمة» موجود است، از آن جمله شعرى است که در کنار حرم شریف امیر المؤمنین در مدح آن حضرت سروده و در صفحه 79 از کتابش بچشم می‌خورد و ترجمه آن چنین است:

«درباره على از مقاماتى که به نام او شناخته شده و ریسمان دین در حل و حرم بدانها محکم شده بپرس.
بپرس از بدر و احد و هوازن و واقعه جمل و احزاب آنگاه که عمرو بن عبدود مبارزه می‌طلبید، و صفین.
او داراى افتخاراتى است که از لحاظ مرتبه با ستارگان آسمان و از لحاظ
منزلت با زحل برابرى می‌کند، و نیز داراى روش پسندیده‌اى است که راه و رسم صحیح زندگى را به انسان نشان می‌دهد.
چه مقدار دست تواناى تو اى ابا الحسن حوادث ناگوار را از اسلام دور کرده است؟
و چه مصیبتهائى را که براى نابودى اسلام دندان قروچه می‌رفته از بین برده است؟
و چقدر رسول خدا را با تمام وجود، همانند شمشیر عارى از خلل یارى نمودى؟
و چه بسا روزى که همانند سایه نیزه نفس انسان شجاع از شدت فزع آرام نداشته تو در چنین روزهائى از رسول خدا و اسلام حمایت نمودى.
و موضع جنگ تنگ است اما از آن گریزى نیست و آبشخور مرگ سیرابش نمی‌کند.
غبار تیره جهان را پر کرده همانند کوهى که روى کوه دیگر قرار گرفته باشد.
و تو با شمشیر قاطع و سپر طویل و نیزه چرخان تیزت، آن را دور کردى.
جانت را در راه یارى رسول خدا، بذل کردى و هیچ‏گاه در این راه بخل نورزیدى.
و تو همانند نیزه تنها و بدون هیچ ترس و وحشتى در یارى پیامبر اکرم بپا خاستى.
با عزم آهنین، دشمنان را پست و زبون می‌کردى که اگر با آن به سنگهاى قله‌هاى کوه‌ها حمله می‌کردى نابودشان می‌نمودى.
اى بهترین مردم از عرب و عجم و اى بهترین مردم از لحاظ گفتار و عمل!
اى کسى که وسیله تو مردم هدایت یافته و امید سلامت هنگام حوادث بزرگ دارند.
اى کسى که رسم عدالت را به طور آشکار برگرداندى در صورتى که سالها در بوته تعطیل قرار گرفته بود.
اى شهسوارى که قهرمانان در برابرت خاشعند و اى کسى که همه مردم در برابرت بنده‌اند.
اى آقاى مردم، اى کسى که همانند ندارى، اى کسى که مناقبت ضرب المثل شده است.
مدیحه‌اى که گفتم از باب کرم بپذیر و اگر نتوانستم چنانکه بایسته است مدحت کنم آن عجز از ناحیه من است، و بعدا مدیحه بهترى به سوى شما هدیه خواهم کرد اگر بتوانم و عمرم اجازه بدهد».

او درباره مدح امام صادق علیه السلام چنین گفته است:

«مناقب امام صادق علیه السلام چنان مشهور است که راستگوئى از راستگوى دیگر آن را نقل می‌کند، او از لحاظ عظمت و برترى چنان مقامش بالا است که کسى نمی‌تواند حقیقت آن را درک کند، مجد و بزرگوارى در دودمانش همانند شیر از پستان جریان دارد.
او در جمیع حالاتش از مردم زمانش برترى داشته و دارد.
آسمان بخشش او ریزان و باران عطایش جارى است و هر صاحب فضیلتى به بخشش و فضیلتش معترف و گویاست.
او داراى مقام شامخ و ارجمندى است و کوه مجدش سر بفلک کشیده است، او از شجره عزت است که شاخه‌هایش از افلاک بالاتر رفته است.
عطایش چون باران رحمت ریزان است و نیکوئیش در عطایش برق می‌زند، رأى او صواب است اگر چه نادان آن را دشمن دارد، مانند ریزش باران که ممکن است راهروى را تر کند و او از تر شدنش ناراحت گردد در صورتى که باران براى عموم مفید و نافع است.
و گویا که چهره‌اش همانند ماه می‌درخشد و داراى بذل و بخشش فراوان  و اخلاق پسندیده‌اى است.
آنان مردمى هستند که پاکیزه و بلند مرتبه‌اند که خداوند این خصائص را در نهاد آنان به ودیعت نهاده است.
او بزرگوارى و عظمت را محکم کرد و در راه نیل به آن کوشید و گویا که آنها به یکدیگر عشق می‌ورزند.
اگر کارها دشوار شود و راهى به سوى آن نباشد، در آن وقت رتق و فتق امور بدست او خواهد بود.
مجد و عظمت مشتاق اوست و این عجب نیست، او نیز مشتاق آن است.
مولایم! من مخلص شمایم اگر چه دیگران نسبت به شما مخلص نباشند.
من آشکارا می‌گویم که: دوست شمایم و سر به آستان شما گذارده‌ام و به شما امیدوارم.
در آن هنگام که افراد مطیع نجات پیدا می‌کنند و نافرمانها سقوط می‌کنند، تنها وسیله شما امید بر آوردن حاجات و تحقق آرمانم را دارم».

و درباره امام موسى کاظم علیه السلام نیز مدیحه‌اى دارد که ترجمه آن چنین است:

«مدیحه‌هایم وقف بر امام موسى کاظم است به افراد ملامتگر چه ارتباط دارد؟
و چگونه مدح نکنم مولائى را که در عصرش بهترین فرزندان آدم بوده است؟
چه کسى همانند موسى و پدران و فرزندانش تا قائم آل محمد است؟
او امام بر حق است اگر حکم به حاکم تسلیم گردد، عدلش اقتضا می‌کند که افاضه عدل و بذل جود کند و جلو ظالم را بگیرد، او در برابر سائل متبسم و خوشرو است.
اى قربان چنین تبسم و خوشروئى بروم.
او در میدان جنگ شیر ژیان و در عالم بخشش همانند باران رحمت است.
او داراى افتخاراتى است که بلاغت گوینده از وصف آن عاجز است.
در دانش دریاى بیکران و در جنگ از شمشیر برنده‌تر است، از گناهکار در می‌گذرد و بخشش را دوست دارد و دین بدهکار را ادا می‌کند».

او در خاتمه کتاب «کشف الغمة» صفحه 350 درباره خاندان پیامبر اکرم چنین می‌گوید:
«اى پیشوایان بزرگوار! شما بهترین خلق خدا همواره بوده و خواهید بود شما با مزایائى که دارید مقامتان بسیار ارجمند است، خدا درباره شما سوره هل اتى را با نص جلى فرستاده، چه کسى می‌تواند با شما همسرى کند در صورتى که خداوند اخلاق شما را پاکیزه کرده است؟ براى شما بزرگوارى است که قرآن آن را تثبیت کرده و اگر برق بخواهد به انتهاى عظمت شما راه باید به آخر نرسیده خاموش خواهد شد.
آنان دستهاى دهنده و چهره‌هاى نورانى چون صبح صادق دارند و بر مردم بخشش می‌کنند و چون ابر رحمت بر سرشان می‌بارند، آنان در برابر دشمنان شیر و در برابر بیچارگان دریاى کرمند، به دوستان بهشت و به دشمنان جهنم می‌دهند، به یتیم و فقیر و اسیر در حال عسر و یسر غذا می‌دهند، آنان از بخشش جزائى جز محبت خدا در نظر ندارند، خ داوند آنان را از کیفر روز قیامت در امان نگه داشته و به آنان شادابى و سرور عنایت فرمود. و در برابر شکیبائى که کرده‌اند پاداش نیکو خواهد داد که او سزاوارتر است به پاداش بهشت و حریر دادن و هنگامى که آغاز سخن می‌کنند، به منبر شرف می‌دهند و گفتارشان میزان و فصل خطاب است از لحاظ نورانیت جانشین خورشیدند و در شب ماه را شرمنده می‌کنند.
من بنده شمایم و در این علاقه‌ام از خدایم پاداش می‌خواهم، خدا می‌داند که راه درستى رفته‌ام و خداوند لطف خاصش را نصیب فرماید، از زمان طفولیت دلم مملو از علاقه و محبت شما بوده و شما را دوست می‌داشتم در صورتى که در خانواده‌ام همانندم کسى نبود، خداوند نور شما را آشکار کرد تا جائى که افق روشن گردید و بینا شدم و مرا از روى لطف به سوى شما هدایت فرمود و او همواره ولى و یارم بوده است.
او چقدر به من محبت فرمود و چه نعمتها که به من ارزانى داشت؟ اینک بر من است که بنده شکور باشم، از ناحیه او باران رحمت بر سرم بارید و حالم شاداب و خوب شد، و هم او همواره مرا از حوادث ناگوار زمانه حفظ فرموده و من همیشه مؤید و منصور او بودم. اگر در برابر نعمتى که به من ارزانى داشته همواره شکر- گذار باشم سزاوار است.
علیهذا سپاس همیشه مال اوست و شکر همواره مخصوص او».

در مجموعه‌هاى خطى و کتب ادبى به قصائد غدیریه دیگرى برخوردیم که آنها را به افرادى که گفته می‌شد در قرن ششم و هفتم زیست می‌کردند نسبت داده‌اند، اما چون شرح حال آنان را در کتب معتبره نیافتیم از اینرو از نقل آنها خوددارى کردیم.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 690

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 690

مشایخ روایته و الرواة عنه:

یروی بهاء الدین المترجم عن جمع من أعلام الفریقین، منهم:

1- سیّدنا رضیُّ الدین جمال الملّة السید علیّ بن طاووس: المتوفّى (664).

2- سیّدنا جلال الدین علیّ بن عبد الحمید بن فخار الموسوی: أجاز له سنة (676).

3- الشیخ تاج الدین أبو طالب علیّ بن أنجب بن عثمان الشهیر بابن الساعی البغدادی السلامی: المتوفّى (674)، یروی عنه کتاب معالم العترة النبویّة العلیّة تألیف الحافظ أبی محمد عبد العزیز بن الأخضر الجنابذی المتوفّى (611) کما فی کشف الغمّة (ص 135) «1».

4- الحافظ أبو عبد اللَّه محمد بن یوسف بن محمد الکنجی الشافعی: المتوفّى سنة (658)، قرأ علیه کتابیه: کفایة الطالب فی مناقب علیّ بن أبی طالب، و البیان فی أخبار صاحب الزمان؛ و ذلک بإربل سنة (648)، و له منه إجازة بخطّه «2»، و ینقل عن کتابه الکفایة کثیراً فی کشف الغمّة.

5- کمال الدین أبو الحسن علی بن محمد بن محمد بن وضّاح، نزیل بغداد، الفقیه الحنبلی: المتوفّى (672) یروی عنه بالإجازة، و ممّا یروی عنه کتاب الذرّیة الطاهرة تألیف أبی بشر محمد بن أحمد الأنصاری الدولابی، المتوفّى سنة (320)، و کان مخطوطاً بخطِّ شیخه ابن وضّاح المذکور. کشف الغمّة «3» (ص 109).

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 691

6- الشیخ رشید الدین أبو عبد اللَّه محمد بن أبی القاسم بن عمر بن أبی القاسم، قرأ علیه کتاب المستغیثین «1»- فی کشف الظنون: المستعین باللَّه- تألیف أبی القاسم خلف بن عبد الملک بن مسعود بن بشکوال الأنصاری القرطبی المتوفّى (578)، و الشیخ رشید الدین قرأ- المستغیثین- على محیی الدین أبی محمد یوسف ابن الشیخ أبی الفرج ابن الجوزی و هو یرویه عن مؤلّفه إجازة. قال المترجم فی کشف الغمّة «2» (ص 224): کانت قراءتی علیه فی شعبان من سنة ستّ و ثمانین و ستمائة بداری المطلّة على دجلة ببغداد.

و ینقل کثیراً عن عدّة من تآلیف معاصریه منها: تفسیر الحافظ أبی محمد عبد الرزّاق عزّ الدین الرسعنی الحنبلی المتوفّى (661)، کانت بینه و بین المترجم صداقة و صلة؛ راجع الجزء الأوّل من کتابنا هذا (ص 220).

و منها: مطالب السؤول تألیف أبی سالم کمال الدین محمد بن طلحة الشافعی، کما أسلفناه فی ترجمته (ص 415) من هذا الجزء.

و منها: تآلیف شیخنا الأوحد قطب الدین الراوندی، المترجَم فیما مرَّ (ص 380).

و یروی عنه جمع من أعلام الفریقین منهم:

1- جمال الدین العلّامة الحلّی الحسن بن یوسف بن المطهّر، کما فی إجازة شیخنا الحرّ العاملی صاحب الوسائل.

2- الشیخ رضیّ الدین علیّ بن المطهّر، کما فی إجازة السیّد محمد بن القاسم بن معیّة الحسینی للسیّد شمس الدین.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 692

3- السیّد شمس الدین محمد بن فضل العلوی الحسنی.

4- ولده الشیخ تاج الدین محمد بن علیّ.

5- الشیخ تقیّ الدین بن إبراهیم بن محمد بن سالم.

6- الشیخ محمود بن علیّ بن أبی القاسم.

7- حفیده الشیخ شرف الدین أحمد بن الصدر تاج الدین محمد بن علیّ.

8- حفیده الآخر الشیخ عیسى بن محمد بن علیّ، أخو الشرف المذکور.

9- الشیخ شرف الدین أحمد بن عثمان النصیبی، الفقیه المدرِّس المالکی.

10- مجد الدین أبو الفضل یحیى بن علیّ بن المظفّر الطیبی الکاتب بواسط العراق، قرأ على المترجم شطراً من کتابه کشف الغمّة، و أجاز له و لجمع من الأعلام المذکورین سنة (691).

و ممّن قرأ علیه:

11- عماد الدین عبد اللَّه بن محمد بن مکّی.

12- الصدر الکبیر عزّ الدین أبو علیّ الحسن بن أبی الهیجا الإربلی.

13- تاج الدین أبو الفتح بن الحسین بن أبی بکر الإربلی.

14- المولى أمین الدین عبد الرحمن بن علیّ بن أبی الحسن الجزری الموصلی.

15- الشیخ حسن بن إسحاق بن إبراهیم بن عبّاس الموصلی.

له ذکره الجمیل فی «1»: أمل الآمل، و ریاض العلماء، و ریاض الجنّة- فی الروضة الرابعة-، و روضات الجنّات، و الأعلام للزرکلی، و تتمیم الأمل لابن أبی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 693

شبانة، و الکنى و الألقاب، و الطلیعة فی شعراء الشیعة.

قال ابن الفوطی فی الحوادث الجامعة «1» (ص 341): و فی سنة (657) وصل بهاء الدین علیّ بن الفخر عیسى الإربلی إلى بغداد، و رتّب کاتب الإنشاء بالدیوان، و أقام بها إلى أن مات.

و قال فی (ص 480): إنَّه توفِّی ببغداد سنة (693)، و قال فی (ص 278): إنّه تولّى تعمیر مسجد معروف سنة (678)، و ذکر له (ص 38) من قصیدته التی یرثی بها معلّم الأمّة شیخنا خواجه نصیر الدین الطوسی و الملک عزّ الدین عبد العزیز:

و لمّا قضى عبد العزیز بن جعفر             و أردفه رزء النصیر محمدِ

جزعتُ لفقدانِ الأخلّاءِ و انبرتْ             شئونی کمرفضِّ الجُمانِ المبدّدِ

و جاشت إلیَّ النفسُ حزناً و لوعةً             فقلت تعزّی و اصبری فکأن قدِ

 

و قال فی صحیفة (366): و فی خامس عشرین جمادى الآخرة رکب علاء الدین صاحب الدیوان لصلاة الجمعة، فلمّا وصل المسجد الذی عند عقد مشرعة الأبریّین، نهض علیه رجل و ضربه بسکّین عدّة ضربات، فانهزم کلّ من کان بین یدیه من السرهنکیّة، و هرب الرجل أیضاً، فعرض له رجل حمّال کان قاعداً بباب غلّة ابن تومه و ألقى علیه کساءه، و لحقه السرهنکیّة فضربوه بالدبابیس و قبضوه.

و أمّا الصاحب فإنّه أُدخل دار بهاء الدین- المترجم- ابن الفخر عیسى، و کان یومئذٍ یسکن فی الدار المعروفة بدیوان الشرابی، لمّا عرف بذلک خرج حافیاً و تلقّاه و دخل بین یدیه، و أحضر الطبیب فسبر الجرح و مصّه فوجده سلیماً من السمِّ.

و ذکر فی (ص 369) من إنشائه کتاب صداق کتبه فی تزویج الخواجة شرف

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 694

الدین هارون بن شمس الدین الجوینی بابنة أبی العبّاس أحمد ابن الخلیفة المستعصم فی جمادى الآخرة سنة (670).

و ترجمه الکتبی فی فوات الوفیات «1» (2/83) و قال: له شعر و ترسُّل، و کان رئیساً کتب لمتولّی إربل ابن صلایا، ثمّ خدم ببغداد فی دیوان الإنشاء أیّام علاء الدین صاحب الدیوان، ثمّ إنّه فتر سوقه فی دولة الیهود، ثمّ تراجع بعدهم و سلم و لم ینکب إلى أن مات سنة (692)، و کان صاحب تجمّل و حشمة و مکارم أخلاق، و فیه تشیّع، و کان أبوه والیاً بإربل، و لبهاء الدین مصنّفات أدبیّة مثل: المقالات «2» الأربع، و رسالة الطیف المشهورة و غیر ذلک، و خلّف لمّا مات ترکةً عظیمةً ألفی ألف درهم تسلّمها ابنه أبو الفتح و محقها و مات صعلوکاً، و من شعر بهاء الدین رضى الله عنه:

أیا حاجری من غیرِ جرمٍ جنیتُهُ             و من دأبه ظلمی و هجری فدیتهُ‏

أجرنی رعاکَ اللَّهُ من نارِ جفوةٍ             و حرّ غرامٍ فی العبادِ اصطلیتهُ‏

و کن مُسعفی فیما أُلاقی من الأسى             فهجرک یا کلّ المنى ما نویتهُ‏

أ أظما غراماً فی هواکَ و لوعةً             و لی دمعُ عینٍ کالسحابِ بکیتهُ‏

و حَقِّک یا من تهت فیه صبابةً             و وجداً و من دونِ الأنامِ اصطفیتُهُ «3»

و حَقِّک لا أنسى العهودَ التی مضت             قدیماً و لا أسلو زماناً قضیتهُ‏

 

و من شعره أیضاً:

کیف خلاصی من هوى شادنٍ             حکَّمه الحسنُ على مهجتی‏

بعادُه ناری التی تُتّقى             و قربُه لو زارنی جنّتی‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 695

ما اتّسعت طرق الهوى فیه لی             إلّا و ضاقتْ فی الجفا حیلتی‏

لیت لیالی وصلِهِ عدنَ لی             یا حسرتا أین اللیالی التی‏

 

و قال أیضاً رحمه اللَّه تعالى:

وجهُه و القوامُ و الشعَرُ الأس             ودُ فی بهجة الجبینِ النضیرِ

بدر تمٍّ على قضیبٍ علیه             لیل دُجن من فوقِ صبحٍ منیرِ

 

و قال أیضاً:

جنّه سابق الغرام فجُنّا             و جفا منزلًا و خلّف مغنى‏

و دعاه الهوى فلبّى سریعاً             و کذا شیمةُ المحبِّ المعنّى‏

رام صبراً فلم یُطعه غرامٌ             غادرَ القلبَ بالصبابةِ رهنا

و جفا لذّةَ الکرى فی رضا ال             حبِّ فأرضى قلباً و أسخط جفنا

أسهرت مقلتاه فی طاعةِ الوج             د عیوناً على المخضَّب وسنَى‏

کلّ ظامی الوشاح ریّان من ما             ءِ التصابی أضنى المحبَّ و عنّى‏

ما على الدهرِ لو أعاد زماناً             سلبَتْهُ أیدی الحوادث منّا

و على من أحبَّ لو شفع الحس             ن الذی قیّد العیونَ بحسنى‏

و بروحی أفدی رشیقَ قوامٍ             لاح بدراً و ماس إذ ماس غصنا

یتجنّى ظلماً فیحدثُ لی وج             داً إذا صدَّ عاتباً أو تجنّى‏

ما ثنانا عنه العذول و هل ین             سى غرامی و قدّه یتثنّى‏

کیف أسلو بدراً یشابهه البد             ر سناءً یسبی الحلیمَ و أسنى‏

لیَ معنىً فیهِ و فی صاحب الدی             وانِ إذ رُمتُ مدحَهُ ألف معنى‏

 

و قال أیضاً رحمه اللَّه تعالى:

طاف بها و اللیل وَحف الجناح «1»             بدرُ الدجى یحملُ شمسَ الصباحْ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 696

و فازَ بالراحةِ عشّاقُه             لمّا بدا فی کفِّه کأسُ راحْ‏

ظبیٌ من الترکِ له قامةٌ             یُزری تثنِّیها بسمر الرماحْ‏

عارضُه آسٌ و فی خدِّه             وردٌ نضیرٌ و الثنایا أقاحْ‏

عاطیتُه صهباءَ مشمولةً             تجلی سنا الصبحِ إذا الصبحُ لاحْ‏

فسکّنتْ سورتُه و انثنى             فظلَّ طوعِی بعد طول الجماحْ‏

فبتُّ لا أعرفُ طیبَ الکرى             و بات لا ینکرُ طیبَ المزاحْ‏

فهل على من بات صبّا به             و إن نضا ثوب وقارٍ جُناحْ‏

 

و قال أیضاً رحمه اللَّه تعالى:

غزالَ النقا لو لا ثنایاک و اللّمى             لما بتُّ صبّا مستهاماً متیّما

و لولا معانٍ فیک أوجبن صبوتی             لما کنتُ من بعد الثمانین مغرما

أیا جنّةَ الحسن الذی غادر الحشا             بفرطِ التجافی و الصدود جهنّما

جریت على رسمٍ من الجور واضحٍ             أما آن یوماً أن ترقَّ و ترحما

أ مالِکَ رقّی کیف حلّلتَ جفوتی             وعدت لقتلی بالبعاد متمّما

و حرّمت من حلو الوصال محلّلًا             و حلّلت من مرِّ الجفاء محرّما

بحسن التثنِّی رقَّ لی من صبابةٍ             أسلتُ بها دمعی على وجنتی دما

و رفقاً بمن غادرتَهُ غرضَ الردى             إذا زار عن سخطٍ بلادک مسلما

کلفت بساجی الطرفِ أحوى مهفهفٍ             یمیسُ فینسیکَ القضیبَ المنعّما

یفوق الظبا و الغصنَ حسناً و قامةً             و بدرَ الدجى و البرقَ وجهاً و مبسما

فناظرُه فی قصّتی لیس ناظراً             و حاجبُه فی قتلتی قد تحکّما

و مشرف صدغٍ ظلَّ فی الحکمِ جائراً             و عاملُ قدٍّ بان أعدى و أظلما

و عارضُه لم یرثِ لی من شکایةٍ             فنمّت دموعی حین لاح منمنما

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 697

و ترجمه صاحب شذرات الذهب «1» (5/383) بعنوان بهاء الدین بن الفخر عیسى الإربلی، و عدّه من المتوفّین فی سنة (683) و أحسبه تصحیف (693)، و جعلوه فی فهرست الکتاب: عیسى بن الفخر الإربلی، زعماً منهم بأنّ عیسى فی کلام المصنِّف بدل من قوله بهاء الدین؛ و ذکر له فی الشذرات قوله:

أیّ عذر و قد تبدّى العذارُ             إن ثنانی تجلّدٌ و اصطبارُ

فأقلّا إن شئتما أو فزیدا             لیس لی عن هوى الملاح قرارُ

هل مجیرٌ من الغرامِ و هیها             تَ أسیر الغرام لیس یجارُ

یا بدیعَ الجمالِ قد کثرتْ فی             کَ اللواحی و قلّت الأنصارُ

 

و ذکره سیّدنا صاحب ریاض الجنّة و قال: إنّه کان وزیراً لبعض الملوک، و کان ذا ثروة و شوکة عظیمة، فترک الوزارة و اشتغل بالتألیف و التصنیف و العبادة و الریاضة فی آخر أمره، و قد نظم بسبب ترکه المولى عبد الرحمن الجامی فی بعض قصائده بقوله- ثمّ ذکر خمسة عشر بیتاً باللغة الفارسیّة ضربنا عنها صفحاً- و القصیدة على أنّها خالیة من اسم المترجم و من الإیعاز إلیه بشی‏ء یعرِّفه، تعرب عن أنَّ الممدوح بها غادر بیئة وزارته إلى الحرم الأقدس و أقام هناک إلى أن مات.

و مرَّ عن ابن الفوطی أنَّ المترجم کان کاتباً إلى أن مات، و کون وفاته فی بغداد و دفنه بداره المطلّة على دجلة فی قرب الجسر الحدیث من المتسالم علیه و لم یختلف فیه اثنان، و کان قبره معروفاً یزار إلى أن ملک تلک الدار- فی هذه الآونة الأخیرة- من قطع سبیل الوصول إلیه و إلى زیارته، و الناس مجزیّون بأعمالهم إن خیراً فخیر و إن شرّا فشر.

توجد جملة کبیرة من شعره فی العترة الطاهرة- صلوات اللَّه علیهم- فی کتابه

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 698

کشف الغمّة، منها: فی «1» (ص 79) من قصیدة مدح بها أمیر المؤمنین علیه السلام و أنشدها فی حضرته قوله:

سل عن علیّ مقاماتٍ عُرفن به             شدّت عرى الدین فی حلٍّ و مرتحلِ‏

بدراً و أُحداً و سل عنه هوازن فی             أوطاس و اسأل به فی وقعة الجملِ‏

و اسأل به إذ أتى الأحزابُ یقدمهم             عمرو و صفّین سل إن کنتَ لم تسلِ‏

مآثرٌ صافحتْ شهبَ النجومِ عُلىً             مشیدة قد سمت قدراً على زحلِ‏

و سنّةٌ شرعت سبلَ الهدى و ندىً             أقام للطالبِ الجدوى على السبلِ‏

کم من یدٍ لک فینا یا أبا حسن             یفوقُ نائلُها صوبَ الحیا الهطلِ‏

و کم کشفت عن الإسلامِ فادحةً             أبدتْ لتفرسَ عن أنیابِها العضلِ‏

و کم نصرت رسولَ اللَّهِ منصلتاً             کالسیفِ عُرّی متناه من الخللِ‏

و رُبَّ یومٍ کظلِّ الرمحِ ما سکنتْ             نفسُ الشجاعِ به من شدّةِ الوهلِ «2»

و مأزقُ الحربِ ضنکٌ لا مجالَ به             و منهلُ الموتِ لا یغنی على النهلِ‏

و النقعُ قد ملأ الأرجاءَ عِثْیرُهُ «3»             فصار کالجبل الموفی على الجبلِ‏

جلوته بشبا البیض القواضب و ال             جرد السلاهب و العسّالة الذبلِ «4»

بذلت نفسَکَ فی نصرِ النبیِّ و لم             تبخلْ و ما کنت فی حال أخا بخلِ‏

و قمت منفرداً کالرمحِ منتصباً             لنصرهِ غیرَ هیّاب و لا وکلِ «5»

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 699

تردی الجیوشَ بعزمٍ لو صدمتَ به             صمَّ الصفا لهوى من شامخِ القللِ‏

یا أشرفَ الناسِ من عُربٍ و من عجمِ             و أفضلَ الناس فی قولٍ و فی عملِ‏

یا من به عرفَ الناسُ الهدى و به             تُرجى السلامةُ عند الحادثِ الجللِ‏

یا من أعاد رسومَ العدلِ حالیةً             و طال ما سترتْها وحشةُ العطلِ‏

یا فارسَ الخیلِ و الأبطال خاضعةٌ             یا من له کلُّ خلقِ اللَّهِ کالخولِ «1»

یا سیّد الناسِ یا من لا مثیلَ له             یا من مناقبُهُ تسری سُرى المثلِ‏

خذ من مدیحی ما أسطیعه کرماً             فإن عجزتُ فإنَّ العجزَ من قبلی‏

و سوف أهدی لکم مدحاً أحبِّرُهُ             إن کنت ذا قدرةٍ أو مُدّ فی أجلی‏

 

و له یمدح الإمام الصادق علیه السلام قوله «2»:

مناقبُ الصادقِ مشهورةٌ             ینقلُها عن صادقٍ صادقُ‏

سما إلى نیلِ العلى وادعاً             و کلَّ عن إدراکِهِ اللاحقُ‏

جرى إلى المجدِ کآبائِهِ             کما جرى فی الحلبة السابقُ‏

و فاقَ أهلَ الأرضِ فی عصرِه             و هو على حالاتِه فائقُ‏

سماؤه بالجودِ هطّالةٌ             و سیبُهُ هامی الحیا دافقُ‏

و کلّ ذی فضلٍ بأفضالِهِ             و فضلُه معترفٌ ناطقُ‏

له مکانٌ فی العلى شامخٌ             و طود مجدٍ صاعدٌ شاهقُ‏

من دوحة العزِّ التی فرعُها             سامٍ على أوج السها سامقُ «3»

نائلُه صوبُ حیاً مُسبلٌ             و بشرُهُ فی صوبِهِ بارقُ‏

صوابُ رأی إن عدا جاهلٌ             و صوبُ غیثٍ إن عرا طارقُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 700

کأنَّما طلعتُهُ ما بدا             لناظریهِ القمرُ الشارقُ‏

له من الأفضالِ حادٍ على             البذلِ و من أخلاقه سائقُ‏

یروقُه بذل الندى و اللها             و هو لهمْ أجمعِهمْ رائقُ‏

خلائقٌ طابت و طالت علىً             أبدعَ فی إیجادِها الخالقُ‏

شادَ المعالی و سعى للعلى             فهی له و هو لها عاشقُ‏

إن أعضلَ الأمرُ فلا یهتدى             إلیهِ فهو الفاتقُ الراتقُ‏

یشوقُه المجدُ و لا غروَ أن             یشوقَهُ و هو له شائقُ‏

مولای إنّی فیکمُ مخلصٌ             إن شابَ بالحبِّ لکم ماذقُ «1»

لکمْ موالٍ و إلى بابِکمْ             أنضی «2» المطایا و بکم واثقُ‏

أرجو بکمْ نیلَ الأمانی إذا             نجا مطیعٌ و هوى مارقُ‏

 

و له یمدح الإمام الکاظم موسى بن جعفر- صلوات اللَّه علیهما- قوله «3»:

مدائحی وقفٌ على الکاظمِ             فما على العاذلِ و اللائمِ‏

و کیف لا أمدحُ مولىً غدا             فی عصرِه خیرَ بنی آدمِ‏

و من کموسى أو کآبائِهِ             أو کعلیٍّ و إلى القائمِ‏

إمام حقٍّ یقتضی عدله             لو سُلّم الحکمُ إلى الحاکمِ‏

إفاضةَ العدلِ و بذلَ الندى             و الکفَّ عن عادیةِ الظالمِ‏

یبسمُ للسائلِ مستبشراً             أفدیه من مستبشرٍ باسمِ‏

لیثُ وغى فی الحربِ دامی الشبا             و غیثُ جود کالحیا الساجمِ‏

مآثرٌ تعجزُ عن وصفِها             بلاغةُ الناثرِ و الناظمِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 701

فی العلمِ بحرٌ زاخرٌ مدُّه             و فی الوغى أمضى من الصارمِ‏

یعفو عن الجانی و یولی الندى             و یحملُ الغُرمَ عن الغارمِ‏

القائمُ الصائمُ أکرمْ به             من قائمٍ مجتهدٍ صائمِ‏

من معشرٍ سنّوا الندى و القرى             و أشرقوا فی الزمن القادمِ «1»

و أحرزوا خصل العلى فاغتدوا             أشرفَ خلقِ اللَّهِ فی العالمِ‏

یروی المعالی عالمٌ منهمُ             مُصدّقٌ فی النقلِ عن عالمِ‏

قد استووا فی شرفِ المرتقى             کما تساوتْ حلقةُ الخاتمِ‏

من ذا یجاریهمْ إذا ما اعتزوا             إلى علیٍّ و إلى فاطمِ‏

و من یناویهم إذا عدّدوا             خیرَ بنی الدنیا أبی القاسمِ «2»

صلّى علیه اللَّهُ من مرسَلٍ             لما أتى من قبله خاتمِ‏

یا آلَ طه أنا عبدٌ لکم             باقٍ على حبّکم اللازمِ‏

أرجو بکم نیلَ الأمانی غداً             إذا استبانتْ حسرةُ النادمِ‏

معتصمٌ منکم بودٍّ إذا             ما ظلّ شانیکم بلا عاصمِ‏

 

و له قوله و هو خاتمة کتابه کشف الغمّة «3» (ص 350):

أیّها السادةُ الأئمّةُ أنتم             خیرةُ اللَّه أوّلًا و أخیرا

قد سموتمْ إلى العلى فافترعتمْ             بمزایاکمُ المحلَّ الخطیرا

أنزلَ اللَّهُ فیکمُ هل أتى نصّا             جلیّا فی فضلِکم مسطورا

من یجاریکمُ و قد طهّر             اللَّهُ تعالى أخلاقَکمْ تطهیرا

لکمُ سؤددٌ یقرِّره القر             آن لمن أسمع التقریرا «4»

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 702

 إن جرى البرقُ فی مداکم کبا من             دون غایاتکم کلیلًا حسیرا

و إذا أزمةٌ عرتْ و استمرّت             فترى للعصاةِ فیها صریرا

بسطوا للندى أکفّا سباطاً             و وجوهاً تحکی الصباحَ المنیرا

و أفاضوا على البرایا عطایا             خلّفتْ فیهمُ السحابَ المطیرا

فتراهمْ عند الأعادی لیوثاً             و تراهم عند العفاة بحوراً

یمنحون الولیَّ جنَّة عدنٍ             و العدوَّ الشقیَّ یَصلى سعیرا

یطعمونَ الطعامَ فی العسرِ و الیس             ر یتیماً و بائساً و أسیرا

لا یریدون بالعطاء جزاءً             محبطاً أجر برِّهم أو شکورا

فکفاهم یوماً عبوساً و أعطا             همْ على البرِّ نضرةً و سرورا

و جزاهمْ بصبرهمْ و هو أولى             من جزى الخیرَ جنّةً و حریرا

و إذا ما ابتدوا لفصلِ خطابٍ             شرّفوا منبراً و زانوا سریرا

بخّلوا الغیثَ نائلًا و عطاءً             و استخفّوا یلملماً و ثبیرا

یخلفون الشموس نوراً و إشرا             قاً و فی اللیل یُخجِلون البدورا

أنا عبدٌ لکم أدین بحبّی             لکمُ اللَّهَ ذا الجلالِ الکبیرا

عالمٌ أنَّنی أصبت و أنَّ             اللَّه یؤلی لطفاً و طرفاً قریرا

مالَ قلبی إلیکمُ فی الصبا الغ             ضّ و أحببتُکمْ و کنتُ صغیرا

و تولّیتکمْ و ما کان فی أه             لی ولیٌّ مثلی فجئت شهیرا

أظهرَ اللَّهُ نورَکمْ فأضاء ال             أُفق لمّا بدا و کنت بصیرا

فهدانی إلیکمُ اللَّه لطفاً             بی و ما زال لی ولیّا نصیرا

کم أیادٍ أولى و کم نعمةٍ أس             دى فلی أن أکون عبداً شکورا

أمطرتنی منه سحائبُ جود             عاد حالی بهنَّ غضّا نضیرا

و حمانی من حادثاتٍ عظامٍ             عُدت فیها مؤیَّداً منصورا

لو قطعتُ الزمانَ فی شکر أدنى             ما حبانی به لکنتُ جدیرا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏5، ص: 703

فله الحمدُ دائماً مستمرّا             و له الشکرُ أوّلًا و أخیرا

 

وقفنا على قصائد غدیریّة فی المجامیع المخطوطة و معاجم الأدب تعزى إلى أُناس نحسبهم من رجال القرن السادس و السابع، غیر أنّا لم نعثر على تراجم ناظمی عقودها، و لم نجد لهم ذکراً فی التآلیف و الکتب فضربنا عنها صفحاً.

انتهى الجزء الخامس من کتاب الغدیر

و یلیه السادس إن شاء اللَّه

و ما توفیقی إلّا باللَّه علیه توکّلت و إلیه أُنیب