logo-samandehi

مظلوم نمایی برای قتل عثمان

مظلوم نمایی برای عثمان !

9/ روایت تاریخی دیگری با همان گونه سند – یعنی با سند ” شعیبی ” آورده – است بدین مضمون : مغیره بن شعبه به علی گفت: این مرد (یعنی عثمان) کشته خواهد شد ، و اگر تو در مدینه باشی و کشته شود تو را به آن جرم خواهند گرفت و متهم خواهند ساخت ، بنابراین به رو به فلان منطقه ، زیرا اگر نروی و کشته شود گرچه در غاری در یمن باشی مردم تو را پیدا خواهند کرد . ولی او نپذیرفت . و عثمان بیست و دو روز محاصره گشت، بعد درب خانه اش را آتش زدند در حالی که خلقی بسیار در خانه بودند از جمله عبد الله بن زبیر و مروان . اینها به عثمان گفتند : به ما اجازه (ی جنگ) بده . گفت : پیامبر خدا (ص) به من سفارشی کرده است و من در اجرای سفارش پایداری خواهم کرد. این جماعت درب خانه را آتش می زنند به منظوری خطرناک تر و مهم تر از آتش زدن درب خانه . به همین جهت من جدا منع می کنم که کسی جنگ جوئی نماید یا بجنگد . و مردم همگی از خانه او بیرون رفتند. و عثمان قرآنی خواست تا قرائت کند. و حسن (بن علی) نزد او بود. عثمان به او گفت : پدرت اکنون مشغول کاری مهم و عظیم است. بنابراین تو را قسم می دهم که بیرون بروی . به ” ابو کرب ” از قبیله همدان – و مرد دیگری که از انصار بود دستور داد بر در خزانه عمومی – که در آن جز دو جوال کاغذ نبود – به نگهبانی بایستند. پس از حملاتی که عبد الله بن زبیر و مروان به مهاجمان کردند آتش خاموش گشت. محمد بن ابی بکر، عبد الله بن زبیر و مروان را تهدید کرد، به همین جهت هنگامی که به اطاق عثمان وارد شد آن دو گریختند . محمد بن ابی بکر ریش عثمان را گرفته بود. عثمان به او گفت : ریشم را ول کن، پدرت هرگز ریشم را نمی گرفت. او هم ریشش را ول کرد. دیگران سر رسیدند. یکی با نوک غلاف شمشیرش بر او می کوفت و دیگری بالگد.

بالاخره یکی نوک پیکانی را که در دست داشت به پشت گوشش فرو کرد و خون از آن بر قرآن ریخت، و در آن حال از کشتنش بیمناک بودند و در تشویش و تردید. او سالخورده بود، بیهوش گشت، و دیگران هم وارد اطاق گشتند. چون دیدند بیهوش افتاده پایش را کشیدند . نائله (همسر عثمان) و دخترانش فریاد و فغان بر آوردند . تجیبی (قاتل عثمان)با شمشیر آخته آمد تا شکمش را بدرد، نائله خود را سپر او ساخت و دستش را شمشیر برید، اما وی شمشیر را بر سینه عثمان فشرد و فرو کرد. بدینسان عثمان – رضی الله عنه – پیش از غروب آفتاب کشته شد. یکی فریاد می زد که هر کس خونش هدر باشد بردن مالش روا خواهد بود پس همه چیز را غارت کردند، و بعد به سراغ خزانه دولتی رفتند. آن دو نگهبان کلیدها را انداخته جان خویش بدر برده و می گفتند : فرار کنیم اینها به دنبال این بودند  .

( الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب  ج 9 ص 322 )

رفتن به بالا