logo-samandehi

معاویه، زیاد را برادر خود می خواند

(جنایت سهمگین سال 44 هجری)
در زمینه نسبت خویشاوندی این که ” فرزند متعلق به بستر است و مرد زناکار را سنگ پاداش ” اصلی مسلم بود و از ضروریات اسلام بشمار می آمد و به این فرمایش گهر بار پیامبر اکرم (ص) عمل می شد تا سال 44 هجری و روز شومی که پسر زن جگر خوار بدعت گذاشت و کاری برخلاف سنت و فرمایش پیامبر (ص) و بر ضد اصل مسلم اسلامی مرتکب گشت.
امت اسلامی بر این فرمایش پیامبر اکرم (ص) متفق است که ” هر کس در دوره اسلام پدری جز پدرخویش برای خویش ادعا نماید بهشت براو حرام خواهد بود “. و نیز این فرمایش که درنطقی در ” منی ” آمده است “: خدا کسی را که پدری غیر از پدرش را برای خویش ادعا نماید، یا مولایی جز موالی خویش ادعا کند، لعنت کرده است. فرزند متعلق به بستر است و مرد زناکار را سنگ پاداش ” یا بعبارتی دیگر ” فرزند متعلق به بستر است ومردزناکار را سنگ پاداش. هان! هر که خویش را به کسی جز پدرش منسوب سازد یا از سر بی علاقگی به موالی خویش کسی جز ایشان را مولای خویش شمارد لعنت خدا و فرشتگان و مردم همگی بر او خواهد بود و هیچ توبه و بهانه ای از او پذیرفته نخواهد بود”.
واین فرمایش حضرتش که ” هر کس دانسته خویش را به کسی جز پدرش منسوب نماید، کافرشده باشد. وهر کس شخصی را که با او نسبت خویشاوندی ندارد باخویش منسوب نماید، از ما (مسلمانان) نخواهد بود ” واین فرمایش که ” هر کس خویش را به کسی جز پدرش منسوب سازد بوی بهشت به مشامش نخواهد رسید با اینکه بوی بهشت، از فاصله هفتاد سال- یا فاصله هفتاد سال راه- به مشام می رسد ” و ” هر کس خویش را به شخصی غیر از پدرش منسوب نماید در حالی که می داند او پد رش نیست، بهشت بر او حرام خواهد بود ” و “هر کس خویش را به شخصی جز پدرش منسوب نماید یا وابسته به کسی غیر از موالی خویش بشمارد، لعنت پیوسته خدا که تا به قیامت مستمر است بر او خواهد بود”.
با وجود همه این فرمایشات مکرر و موکد، سیاست خود پرستانه معاویه چشم و گوشش را ببست تا مرد زناکار را که از داشتن نسبت رسمی و شرعی با فرزندی که از زنایش بوجود می آید بی نصیب است، بهره مند گردانید و ” زیاد ” را فرزند ابو سفیان زناکار شمرد، واین را هنگامی انجام داد که دید ” زیاد ” بزرگ و سیاستمدار گشته و برای از بین بردن مردان پاکدامن و نیکوکار و خدا پرستان دوستدار امیر المومنین علی (ع) به درد او می خورد.
“زیاد ” در بستر ” عبید ” آزاد شده ” ثقیف بوجود آمد، و بر ناپاک ترین دامن هاپرورش یافت، و در بدترین محیط ها. پیش از آنکه معاویه او را فرزند ابو سفیان و برادر خویش بشمارد، زیاد بن عبید ثقفی می خواندندش و پس از این انتساب به او زیاد بن ابی سفیان گفتند.
خود معاویه در دوره امام حسن مجتبی- سلام الله علیه- در نامه ای به ” زیاد ” می نویسد “: از امیر المومنین معاویه بن ابی سفیان به زیاد بن عبید. پس از درود و ستایش، تو برده ای هستی که حق ناشناسی کردی و کیفر و بد بختی برای خویش فراهم ساختی، در حالی که سزاوار این بود که شکران می کردی نه کفران. درخت ریشه های نرمش را به خاک فرو می برد و از اصل و ریشه اساسی خویش شکل و ماهیت می گیرد، و تو نه مادر داری و نه پدر که در باره ات می گویند: دیروز برده بود و امروز فرمانده و استاندار.
این مسیری است که چون توکسی ای پسر سمیه نپیموده است. وقتی نامه ام به تو رسید مردم را به اطاعت و بیعت وادار کن و هر چه زودتر با تقاضایم موافقت نما، زیرا اگر چنین کنی مانع ریخته شدن خونت گشته ای و جانت را حفظ کرده ای وگرنه تو را سخت کیفر خواهم داد وقسم یاد می کنم که تو را دست بسته وپا برهنه از فارس به شام بیاورند تا ترا در بازار سر پا نگهدارم و به عنوان برده بفروش رسانم و تر ا به جایی در آورم که در آن بوده ای و از آن بد گشته ای. و السلام.”

پس از انقراض دولت اموی، زیاد را ” زیاد بن ابیه- ” یعنی زیادپسر پدرش یا زیاد بی پدر- می خواندند و ” زیاد بن امه- ” یعنی زیاد پسر مادرش- و ” زیاد بن سمیه. ” مادرش- سمیه- متعلق به یکی از دهقانان ایران بود در زندرود کسکر.
دهقان بیمار گشت و حارث بن کلده پزشک ثقفی را به بالینش آوردند تا او را درمان کرد، و به پاداش آن در مان، سمیه را به او بخشید و ” حارث سمیه را به از دواج غلام رومی خویش در آورد که ” عبید ” نام داشت و زیاد از این ازدواج بوجود آمد و چون بزرگ شد پدرش عبید را با پرداخت هزار درهم آزاد ساخت. و مادرش سمیه از فاحشه های معروف طایف بود که محل رسمی و پرچم داشت.
ابو عمر وابن عساکر با ثبت روایتی می نویسند “: عمربن خطاب برای اصلاح فسادی که در یمن پدید آمده بود زیاد را به آن دیار فرستاد. چون از ماموریت خویش باز گشت نطقی ایراد کرد که مردم چنان نشنیده بودند. عمر وبن عاص گفت: بخدا اگر این غلام، قرشی می بود عرب را رهبری می کرد. ابو سفیان گفت: به خد ا من می دانم چه کسی نطفه او را در دل مادرش گذاشته است. علی بن ابی طالب به او گفت: او کیست ای ابوسفیان؟ جواب داد: من. گفت: مواظب حرف زدنت باش ابوسفیان!- یا چنانکه ابن عساکر می نویسد: عمرو عاص به او گفت: ساکت باش ای ابو سفیان!چون می دانی اگر عمر این را از تو بشنود بی درنگ ترا کیفر خواهد داد- ابو سفیان گفت:

بخدا اگر تر س از آن کسی نبود که مرا انگشت نمای دشمن می سازد (یعنی عمر) صخر بن حرب (یعنی ابو سفیان) وضع زیاد را روشن می ساخت و سخن در باره او را مکتوم نمیداشت.
دیری گذشت که با قبیله ثقیف (که زیاد منسوب به آن بود) مجاله کردم و گذاشتم پاره دلم را به خویش منسوب نمایند.
همین سخن، معاویه را واداشت تازیاد را به خویش منسوب سازد.
در ” عقدالفرید ” چنین آمده “: عمر دستور داد زیاد نطقی ایراد کند. نطقی خوب و ممتاز ایراد کرد. و پای منبر، ابو سفیان بن حرب و علی بن ابیطالب نشسته بودند. ابو سفیان به علی گفت: از نطق این جوان خوشت آمد؟ گفت: آری. ابو سفیان گفت: این پسر عموی تو است (یعنی از شاخه اموی که بابنی هاشم جد مشترک دارند و افراد دو شاخه را عرب پسر عمو می خواند). پرسید: چطور؟ گفت: من نطفه او را در دل مادرش- سمیه- بستم. پرسید: چرا ادعای پدری او رانمی کنی؟ گفت: از این که بر منبر نشسته- یعنی عمر- می ترسم که اعتبارم را ببرد.
معاویه به استناد این گفته زیاد را باخویش منسوب شمرد و شهودی بر آن گواهی دادند. و این برخلاف حکم پیامبر خدا (ص) است که می فرماید “: فرزند متعلق به بستر است و مرد زناکار را سنگ پاداش”.
اگر معاویه به استناد این گفته پدرش، زیاد را باخویش منسوب نموده باشد بایستی پیش از آن عمرو عاص را با خویش منسوب اعلام می نمود، زیرا روزی که وی به دنیا آمد، ابو سفیان ادعای پدر ی او را کرده گفت “: من تر دید ی ندارم که نطفه او را در دل مادرش نهاده ام ” و عاص با او به کشمکش بر خاست، ولی نابغه چون ابو سفیان را مردی خسیس می دانست حاضر نشد پدری او را برای نوزادش به رسمیت بشناسد و عاص را پدر او اعلام نمود، و حسان بن ثابت در این زمینه چنین سروده است:
پدرت بی شک ابو سفیان است و در باره تو برای ما از او دلایلی قطعی بروز کرده است.
اگر خواستی به پدرت افتخار کنی به او افتخار کن وبه عاص بن وایل افتخار مجو…
تا آخر آن ابیات که در جلد دوم” غدیر ” بیامد.
آری هر زناکار بی عفتی که با سمیه مادر زیاد، و نابغه مادر عمرو، و هند مادر معاویه، و حمامه مادر ابو سفیان، وزرقاء مادر مروان، و دیگر فاحشه های مشهور ارتباط داشت، می توانست ادعای پدری فرزندان آنها را بنماید و با همسرانشان بر سر پدری به کشمکش بر خیزد.
زمانی که زیاد از طرف امیر المومنین علی (ع) استاندار بود، معاویه به او نوشت: لانه ای که در آن پرورده شده ای برای ما نامعلوم است. بنابر این همانگونه که پرنده به لانه خویش پناه می جوید، بدان پناه جوی. اگر آنچه خدا بدان داناتراست نبود آنچه را آن بنده نیکوکار گفت می گفتم این را که لشکریانی خواهیم آورد که یارای مقابله اش را نداشته باشند و با خواری و ذلت آنها را بیرون خواهیم کرد “و در آخر نامه اش چنین نوشت:
خدایرا! زیاد اگر میدانست چه می کند و کارش را می فهمید چه خو ب آدمی بود. پدرت را فراموش می کنی حال آنکه گفته اش راست است آنگاه که تو برای مردم نطق می کردی و زمامدارمان عمر بود.
بنابراین به پدرت که پدر ما است افتخار جوی، زیرا پسر حرب (یعنی ابوسفیان) در میان قوم و قبیله اش مقامی مهم دارد
این که جماعتی (یعنی بنی هاشم) را به همدوشی برگزینی که با ایشان تناسبی و مناسبتی نداشته باشی ننگی نابخشودنی است
بنابراین ازآنان دوری نما، زیرا خدا تو را از ایشان دور گردانیده و از هر فضیلتی که مایه برتر ی ایشان است.
چون نامه اش به ” زیاد ” رسید برای مردم چنین نطق کرد: از پسر زن جگر خوار، و سر دسته منافقان شگفت است که مرا از تصمیمات خویش می ترساند در حالی که میان من و او پسر عموی رسول خدا (ص)در میان مهاجران و انصار وجود دارد.
بخدا اگر او به من اجازه بفرماید که به جنگ وی بروم، ضربات شمشیرم را به مردم نشان خواهم داد. گفته اش به اطلاع علی- رضی الله عنه- رسیده به زیاد نوشت:
پس از سپاس پروردگار و ستایش پیامبر (ص)، من ترا به آن کار دولتی گماشته ام و هنوز هم اختیار آن کار بامن است. ابو سفیان با تصورات بی پایه و ناروا و دروغگویی حرفی پرانده است که حرفش مایه میراث بری یا انتساب خویشاوندی نمی تواند شد-
یابعبارتی دیگر: تو به استناد آن سخن نمی توانی ادعای نسبت خویشاوندی یا میراث کنی- و معاویه (مثل شیطان) از پیش روی انسان و پشت سرش و از چپ و راستش رخنه و نفوذ می نماید بنابراین از او بر حذر باش برحذر باش! والسلام.

ابوبکرة، برادر زیاد- برادر او از مادرش سمیه- وقتی شنید معاویه، زیاد را برادر خویش خوانده و او به این انتساب رضایت داده خشمگین گشت و سوگند خورد که هرگز با او سخن نگوید و گفت: «قبول آن به معنی تصدیق زناکاری مادرش می باشد و ترک نسبت پدریش. بخدا قسم هرگز تصور نمی کنم که سمیه ابوسفیان را دیده باشد. وای بر او! با ام حبیبه- همسر پیامبر (ص) (دختر ابوسفیان) چه خواهد کرد؟ آیا می خواهد به عنوان اینکه با او خویشاوند و محرم است او را ببیند؟ اگر ام حبیبه از او رو بگیرد آبروی او خواهد رفت و اگر ام حبیبه را ببیند که مصیبت بزرگی خواهد بود و احترام و مقدسات پیامبر (ص) پایمال گشته است.»
زیاد در زمان معاویه به حج رفت و چون به مدینه در آمد خواست به حضور ام حبیبه برسد. سخن ابو بکره را بیاد آورد و منصرف گشت. و گفته اند: ام حبیبه روی از او بپوشانید و اجازه تشرف به او نداد.
ابو عمر می نویسد: «وقتی معاویه، زیاد را منسوب خویش خواند، بنی امیه نزد او رفتند از آن جمله عبد الرحمن بن حکم که به او گفت: تو اگر سیاهان را نیز بیابی برای تضعیف و تحقیر ما آنها را با خویش منسوب خواهی ساخت. معاویه به مروان دستور داد که این بی آبرو را از اینجا بیرون کن. مروان گفت: او بی آبروئی است که کسی از زخم زبانش نمیرهد. معاویه گفت: اگر بردباری و گذشتم نبود، می دیدی که زخم زبان نمی تواند بزند. مگر شعری را که درباره من و زیاد سروده به من گزارش نکرده اند! آنگاه دستور داد مروان آن شعر را بخواند و چنین خواند:
هان! به معاویة بن صخر بگو
که از کردارت به تنگ آمده ایم
آیا از این که بتو بگویند پدرت پاکدامن بود به خشم میایی
و از این خشنود می شوی که بگویند: پدرت زناکار بوده است؟!
من گواهی می دهم که نسبت خویشاوندیت با زیاد
چنان نسبت خویشاوندی یی است که فیل باکره ماچه خر دارد
و اعلام می کنیم که سمیه بی آنکه دست ابوسفیان
به او برسد زیاد را باردار گشته است.
می گویند این ابیات را زیاد بن ربیعة بن مفرغ حمیری شاعر سروده است، و آنها که این ابیات را به او نسبت داده اند نخستین بیتش را چنین آورده اند:
هان! به معاویة بن صخر بگو
از قول مردی یمنی
و بقیه را همانگونه ثبت کرده اند که آوردیم.

همچنین عمر بن شبه و دیگران گفته اند: ابن مفرغ چون نزد معاویه یا پسرش یزید بن معاویه رفت- و این پس از آن بود که یمنیان از رفتار عباد بن زیاد و برادرش عبید اللّه با وی به خشم آمده و برای دادخواهی در حق وی آنجا رفتند- و گفت: ای امیر المؤمنین! در حق من بدون این که گناهی کرده یا نافرمانی ای نموده باشم چنان ظلم هائی کرده که به هیچ مسلمانی نکرده اند- معاویه به او گفت: مگر تو نبوده ای که گفته ای:
هان! به معاویة بن حرب بگو
از قول مردی یمنی
آیا از این که بگویند پدرت پاکدامن بوده است به خشم می آئی
و از این خشنود می شوی که بگویند: پدرت زناکار بوده است؟!
ابن مفرغ گفت: قسم به آنکه مقامت را بالا برده نه، من هرگز نگفته ام ای امیر المؤمنین! طبق اطلاعی که به من رسیده این را عبد الرحمن بن حکم سروده و به من نسبت داده است. معاویه گفت: سراینده گفته است:
گواهی می دهم به این که مادرت با ابو سفیان
همبستر نگشته و جامه از تن به در نیاورده است.
و این کار، بغرنج است و
کاملا مبهم و نامعلوم
و سپس پرسید: مگر تو نگفته ای:
زیاد و نافع و ابوبکرة
در نظرم از عجیب ترین عجایب اند
اینها سه مردند که از یک زن
به دنیا آمده اند و فرزند یک پدرند
آن یکی چنانکه ادعا می کند قرشی است
و آن دیگر آزاد شده و این به زعم خویش عربی است!
و جمله ابیاتی که در هجو زیاد و فرزندانش سروده ای؟! برو گمشو، خدا ترا نبخشد. من از گناهت در گذشتم. اگر با زیاد دوستی می نمودی این اتفاقات نمی افتاد. برو هرجا می خواهی زندگی کن. و او موصل را برای سکونت برگزید.
ابو عمر می گوید: یزید بن مفرغ به خاطر مظالمی که عباد بن زیاد در خراسان بر او روا داشته در هجو او و فرزندانش اشعار بسیار سروده است. و داستانش با عباد بن زیاد و برادرش عبید اللّه بن زیاد مشهور است، از جمله این ابیات هجوآمیز:
عباد (بن زیاد)! ننگ از تو رو گردان نیست
تو نه مادری قرشی داری و نه پدری
و به عبید اللّه (بن زیاد) بگو: تو پدر درستی نداری
و نه کسی می داند که ترا به چه کسی نسبت دهد!
عبید اللّه بن زیاد گفته است: از هیچ هجویه ای به قدر هجو ابن مفرغ ناراحت نگشته ام آنجا که می گوید:
بیندیش، زیرا اگر در این موضوع بیندیشی مایه عبرت خواهد بود
در این که آیا افتخاری جز از راه مأمور شدن بدست آورده ای؟!
سمیه آن قدر زندگی کرد و ندانست که
پسری که از قریش دارد منسوب به توده ای پدر است!
شاعر دیگری چنین سروده:
زیاد، نمی دانم پدرش کیست
ولی این هست که الاغ پدر زیاد است
این روایت به ما رسیده که «معاویة بن ابی سفیان، وقتی مروان شعر برادرش عبد الرحمن بن حکم را برای وی خواند، گفت: بخدا تا عبد الرحمن نزد زیاد نرود و عذر خواهی نکند و رضایت او را جلب ننماید، از او خشنود نخواهم گشت.
عبد الرحمن برای ملاقات با معاویه اجازه خواست و اجازه اش نداد. و قریش به عبد الرحمن بن حکم روی آورده آن قدر اصرار ورزیدند تا نزد زیاد رفت. چون به بارگاهش در آمد و سلام کرد زیاد بگوشه چشم نگاه خشم آلودی به او کرد- و زیاد معمولا یک چشم خویش را کوچک می کرد تا نگاهی غضبناک پیدا کند- و گفت: توئی که آن حرفها را زده ای؟! عبد الرحمن پرسید: کدام حرفها؟ گفت: آنچه را گفتنی نیست؟ عبد الرحمن گفت: خدا امیر را بر قرار بدارد، گذشت برای خطا کار است. اینک بشنو گفته ام را. گفت: بگو ببینم و او این اشعار را بسرود:
ای ابو مغیره! از سخنان کژی که
در شام بر زبانم رفته توبه میآرم
از آن سخنان که درباره ات گفتم و خلیفه
به خشم آمد تا از سر خشم مرا براند
و به آنکه مرا براند ضمن عذر خواهی گفتم:
حق با تو است و ترا مقامی جز آن من است
پس از تصوراتم خطایم و گفتار نادرستم
حقیقت را دریافتم و بشناختم و دانستم
«زیاد» شاخه درخت ابو سفیان است
و با طراوت و خرمی در میان بوستان برین آویخته
ترا برادر و عمو و پسر عموی خویش می دانم
و نمی دانم که تو مرا به کدام چشم می نگری
تو زائده ای هستی چسبیده به خانواده ابوسفیان
که از انگشت میانی ام بیشتر دوستش می دارم
هان! به معاویة بن حرب بگو
که با کار خویش موفقیتی بدست آورده ای!
زیاد به وی گفت: تو در دیده من احمقی هستی و شاعری چرب زبان و خوشگذران، امابه هر حال شعرت را شنیدم و عذرت را می پذیرم. چه تقاضائی داری؟ گفت رضایت نامه ای برایم خطاب به امیر المؤمنین بنویس. گفت: بسیار خوب. و نامه ای نوشت، و زیاد آن را پیش معاویه برد. معاویه بگشودش و از او خشنود گشت و او را به حال و کار سابق باز گرداند، و گفت: خاک بر سر زیاد که متوجه نشد عبد الرحمن چه می گوید به او می گ وید:
تو زائده ای هستی چسبیده به خانواده ابو سفیان!
…………… …!
ابو عبیده می گوید: زیاد ادعا می کرد مادرش- سمیه- دختر اعور است از قبیله بنی عبد شمس بن زید، مناة بن تمیم. و ابن مفرغ در رد ادعایش چنین سروده است:
سوگند می خورم که «زیاد» از قبیله قریش نیست
و نه سمیه از قبیله تمیم است
بلکه در حقیقت زاده برده ای است از زناکاری
که ریشه نسبش در پلیدی فرو رفته است
طبری روایتی از ابو اسحاق ثبت کرده که می گوید: «زیاد چون به کوفه درآمد گفت: پیش شما برای کاری که به حالتان مفید است آمده ام. پرسیدند: چیست؟ گفت: نسبت خویشاوندی مرا به معاویه برسانید. گفتند: حاضر نیستیم شهادت دروغ و بهتان آمیز بدهیم. در نتیجه، به بصره رفت و آنجا مردی برای او چنان که می خواست شهادت داده.»
ابن عساکر و ابن اثیر می نویسند: ابو سفیان به طائف رفت و به دکه شرابفروشی به نام ابو مریم سلولی در آمد و پس از شراب خوردن به او گفت: بی زنی ناراحتم کرده، فاحشه ای برایم دست و پا کن. پرسید: کنیز حارث بن کلده- سمیه را که زن عبید بوده است می خواهی؟ گفت: با اینکه پستانهای آویخته و زیر بغل بوناکی دارد بیاورش. و آوردش. و ابو سفیان با او بیامیخت و زیاد را به دنیا آورد، و معاویه ادعای برادری او را کرد.
ابن عساکر از ابن سیرین از ابی بکرة روایت کرده که می گوید: زیاد به ابوبکرة گفت: دیدی امیر المؤمنین (یعنی معاویه) چه پیشنهادی به من کرد، و من در بستر عبید بدنیا آمده و به او شباهت دارم، و میدانی که پیامبر خدا (ص) فرموده:
هر کس خویش را به شخصی غیر از پدرش نسبت دهد نشیمنگاهش از آتش آکنده خواهد گشت. اما یکسال بعد ادعای فرزندی ابو سفیان را کرد! محمد بن اسحاق می گوید: نزد ابو سفیان نشسته بودیم، زیاد نمایان گشت، ابو سفیان گفت: و ای بر مادرش! چه می شد اگر برایش کسی را به عنوان پدر ادعا می کرد.
هنگامی که معاویه بیعت گرفت زیاد نزد او رفته با گرفتن دو میلیون با او مصالحه کرد و از بارگاهش بیرون شد. در راه مصقلة بن هبیره شیبانی را دید. به او پیشنهاد کرد بیست هزار درهم بگیرد و به معاویه بگوید: زیاد با اینکه ایران را خشکی و دریایش را خورده داشته است فقط با گرفتن دو میلیون درهم با تو مصالحه کرده است. و از این کارش بخدا قسم پیدا است که گفته اش راست است.
و اگر معاویه از او پرسید: مگر زیاد چه می گوید؟ بگوید: می گوید: پسر ابی سفیان است. مصقلة بن هبیره شیبانی پیشنهادش را پذیرفت و همین کار را انجام داد، و معاویه در نتیجه آن گفتگو بر آن شد که دوستی زیاد را با ادعای خویشاوندی او برای خود جلب نماید و محبتش را به تمامی به خویش اختصاص دهد، و بر این کار همداستان گشتند و مردم را گرد آوردند و شاهدان در تأیید ادعای زیاد گذشتند و در میانشان ابو مریم سلولی بود. معاویه از او پرسید: چه شهادت می دهی ای ابو مریم؟ گفت: من شاهد بودم که ابو سفیان نزد من آمد و از من فاحشه ای خواست. به او گفتم: جز سمیه کسی را سراغ ندارم. گفت: با همه کثافت و بوناکیش بیاورش. برایش آوردم. با او به اطاقی رفت. سپس سمیه بیرون آمد در حالی که منی از تنش می چکید! زیاد به ابو مریم گفت: مواظب حرف زدنت باش. تو فقط به عنوان شاهد آمده ای تا شهادت دهی نه آنکه شماتت کنی! بر اثر آن، معاویه او را خویشاوند خویش اعلام کرد.
در عقد الفرید چنین آمده است: «می گویند: ابو سفیان روزی مست به راه افتاد و به سراغ فاحشه خانه ها رفت. از زنی که رئیس فاحشه خانه ای بود پرسید:
فاحشه داری؟ گفت. فقط سمیه هست. گفت: با اینکه زیر بغلش بوناک است بیاورش. و با او در آمیخت و زیاد از آن همبستری در بستر عبید بوجود آمد.
«زیاد» که حسب و نسبی پلید و پست داشت و عمری دراز نزدیک به پنجاه سال  پدر مشخصی نداشت و او را «زیاد بن ابیه»- یعنی زیاد فرزند پدرش- می خواندند یکباره برادر پادشاه وقت گشت و پسر کسی شناخته شد که او را از اشراف محیط و زمانه اش به شمار می آورند. این مقام ظاهری را درست به طریقی به دست آورد که معاویه مقام فرزندی ابو سفیان را احراز کرد آنگاه که معلوم نبود معاویه نوزاد فرزند کدامیک از پنج شش زناکار معروف جاهلیت است و مادرش هند جگرخوار او را فرزند ابو سفیان اعلام کرد. «زیاد» چون خود را از پستی و ننگ بی پدری رسته و به مقامی ظاهرا بلند نشسته یافت بر آن شد که دوستی و علاقه معاویه را به هر طریقی که شده بیش از پیش فرا چنگ آرد، و راه نابود ساختن و بدخواهی مخالفان معاویه یعنی مسلمانان غیور و خاندان پاک رسالت را اختیار کرد و دست خویش تا مرفق به خون پاک آن رادمردان فرو برد.
از آن طرف، معاویه که از جلب یک متحد سیاسی زد و بندچی و حقه باز و کار چاق کن و مطیع سرمست شده بود هیچ نمی اندیشید که نسبت زنا دادن به پدرش چقدر زشت و نکوهیده و ننگ آور است و ادعای خویشاوندی «زیاد» بر خلاف حکم شریعت و ناقض سنت است.
یونس بن ابی عبید ثقفی به معاویه گفت: پیامبر خدا (ص) حکم صادر کرد که فرزند متعلق به بستر است و مرد زناکار را سنگ پاداش. و تو بر عکس آن عمل کردی و برخلاف سنت رسول خدا (ص).
معاویه گفتش: حرفت را تکرار کن. تکرار کرد. معاویه گفت: یونس! بخدا اگر دست از این حرفت بر نداری بلائی بر سرت خواهم آورد که آن سرش ناپیدا باشد!
ایمان مردک را ببین به پیامبرش، و نگاه کن که حدیث حضرتش را که تکرار هم گشت تا چه حد بگوش می گیرد و بکار می بندد و آن را پاس می دارد و می پذیرد! داوری و نظر دادن در این کار معاویه را به دانشمندان منصف امت اسلامی وامی گذارم و به محققان و نویسندگان و مؤلفان درست رأی.
سعید بن مسیب می گوید: «اولین حکم از احکام قضائی رسول خدا (ص) که علنا نقص گشت توسط فلان شخص بود یعنی معاویه که درباره زیاد آن حکم را صادر کرد».
ابن یحیی می گوید: «نخستین حکم از احکام رسول خدا (ص) که رد شد حکمی بود که درباره زیاد صادر گشت»
ابن بعجه می گوید: اولین دردی که عرب بدان مبتلا گشت قتل حسن- نواده پیامبر (ص)- بود و ادعای خویشاوندی زیاد»
حسن بصری می گوید: «معاویه چهار صفت داشت که اگر یکی از آنها را بیش نداشت برای تبهکاری وی بس بود:
1- چیره شدن به مدد سفیهان بر این امت به طوری که بدون مشورت با امت- که باقیمانده اصحاب و صاحبان فضیلت و افتخار را دربر داشت- بر حکومتشان مسلط گشت.
2- پسرش را که باده گساری دائم الخمر بود و جامه ابریشمین می پوشید و ساز می زد به جانشینی خویش تعیین کرد.
3- ادعای خویشاوندی زیاد را کرد در حالی که پیامبر خدا (ص) می فرماید: فرزند متعلق به بستر است و مرد زناکار را سنگ پاداش.
4- کشتن حجر. «بدا بحال او که حجر و یارانش را کشت» و عبارت اخیر را دو بار تکرار می کند.
امام حسن مجتبی (ع) در حضور معاویه و عمرو بن عاص و مروان بن حکم به زیاد می فرماید: «تو را ای زیاد! چه به قریش! برای تو نه فقط زمینه درستی در میان قریش یا اصل و نسبی یا میلاد شرافتمندانه ای سراغ ندارم بلکه مادرت فاحشه ای بود که مردهای قریشی و زشتکاران عرب با او می آمیختند، و چون به دنیا آمدی مردم عرب پدری برایت نمی شناختند تا این- اشاره به معاویه- پس از مرگ پدرش ادعای برادری تو را کرد. تو مایه افتخاری نداری. ترا سمیه بس و ما را پیامبر خدا (ص) و پدرم علی بن ابیطالب و سرور مؤمنان که هیچ به جاهلیت نگرائید و عمویم حمزه سید الشهدا و جعفر طیار بس، و این که من و برادرم سرور جوانان بهشتی هستیم .
«زیاد» به نمایندگی نزد معاویه رفت و برای او هدایا و اموال هنگفت و کیسه ای پر از جواهر برد که نظیرش را کسی ندیده بود. معاویه از آن به شدت خوشحال گشت. زیاد چون آن شادی بدید به منبر رفته گفت: بخدا من بودم ای امیر المؤمنین که برایت عراق را رام ساختم و آرام و دارائی و مالیاتش را گرفتم و به تو تقدیم داشتم. یزید بن معاویه برخاسته گفت: تو ای زیاد اگر چنین کردی ما هم ترا از مولای ثقیف بودن به وابستگی قریش ارتقا بخشیدیم و به فراز منبر و از زیاد بن عبید بودن به حرب بن امیه گشتن. معاویه گفتش: بنشین ای پدر و مادرم فدات!
سکتواری در «محاضرة الاوائل» می نویسد: «نخستین حکمی که از احکام پیامبر خدا (ص) علنا زیرپا نهاده شد ادعای خویشاوندی زیاد توسط معاویه بود. در حالی که ابو سفیان او را از خود ندانسته و ادعا کرده بود که او فرزندش نیست و نسبش مقطوع است، اما معاویه چون به زمامداری رسید او را خویشاوند خویش نموده به خود نزدیک ساخت و استانداری و فرماندهی داد، و زیاد بن ابیه که پسر زنی بدکاره بود هر گونه حق کشی و بدرفتاری را نسبت به خاندان پیامبر (ص) روا داشت» و «عمر- رضی اللّه عنه- چون به معاویه می نگریست می گفت: این، پسر ابو سفیان، شاهنشاه عرب است.،  زیرا او نخستین کسی بود که یکی از احکام قضائی پیامبر خدا (ص) را زیر پا گذاشت، و زیاد بن ابیه اولین کسی بود که ننگین ترین بد رفتاری را در حق خاندان پیامبر (ص) رضی اللّه عنهم- مرتکب گشت» و «ابو سفیان در حضور جمعی از اصحاب- رضی اللّه عنهم- اعلام داشت که با زیاد هیچ گونه نسبت خویشاوندی ندارد و به هیچ وجه ارثی از او نمی برد. و زیاد همچنان مطرود بود تا معاویه بخواندش و به خویش نزدیک ساخت و او را فرماندهی داد و حکم اسلام را زیر پا گذاشت و این اولین حکم قضائی بود که پایمال می گشت و به همین سبب بلائی سهمگین گشت و محنتی جانفرسا برای امت پیش آورد که منحوس ترینش تجاوز خائنانه او به برترین فرد ملت و محبوب ترین شخص خاندان نبوت بود.»
هیچ دانشمند اسلامی نیست که با جاحظ همداستان نباشد آنجا که در رساله «بنی امیه» می گوید: «در آن هنگام معاویه بر سلطنت دست یافت و بر باقیمانده شورا (ی شش نفره تعیینی عمر) و بر جامعه اسلامی و انصار و مهاجران به استبداد و خود کامگی حکومت کرد، یعنی در سالی که «سال اتفاق عمومی» خوانده اند و نه تنها سال اتفاق عمومی نبود، بلکه سال اختلاف و جدائی و سرکوبی و دیکتاتوری و چیرگی مسلحانه بود، سالی که امامت به سلطنتی از قماش شاهنشاهی ایران تبدیل گشت و خلافت به منصبی چون امپراطوری رم غربی. در آن سال، گمراهی با زشتکاری در آمیخت. و همچنان گناهانی از قماش آنچه به شرح آمد و از نوع آنچه یکایک برشمردیم مرتکب گشت تا رسید به رد علنی حکم قضائی پیامبر خدا (ص) و انکار آشکار حکمی که درباره تعلق فرزند به بستر و سزای مرد زناکار صادر فرموده است با این که امت متفق بود بر این که سمیه در بستر ابو سفیان و همسرش نبوده، بلکه فقط با او زنا کرده است. معاویه با ارتکاب آشکار این عمل خلاف سنت از شمار زشتکاران به در گشت و به جرگه کفار در آمد»
اگر جنایات کفر آمیز معاویه را بررسی کنیم خواهیم دید که این کارش جزو کوچکترین آنها است، زیرا بیشتر کارهایش- اگر همه اش نباشد- ناقض قرآن و سنت ثابت و مسلم پیامبر گرامی (ص) است و خلافکاریش منحصر به زیرپا گذاشتن حکم «فرزند متعلق به بستر است و مرد زناکار را سنگ پاداش» نیست.          

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 309

رفتن به بالا