اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۰ آذر ۱۴۰۱

معاویه، زیاد را برادر خود می خواند

متن فارسی

(جنایت سهمگین سال 44 هجری)
در زمینه نسبت خویشاوندی این که ” فرزند متعلق به بستر است و مرد زناکار را سنگ پاداش ” اصلی مسلم بود و از ضروریات اسلام بشمار می آمد و به این فرمایش گهر بار پیامبر اکرم (ص) عمل می شد تا سال 44 هجری و روز شومی که پسر زن جگر خوار بدعت گذاشت و کاری برخلاف سنت و فرمایش پیامبر (ص) و بر ضد اصل مسلم اسلامی مرتکب گشت.
امت اسلامی بر این فرمایش پیامبر اکرم (ص) متفق است که ” هر کس در دوره اسلام پدری جز پدرخویش برای خویش ادعا نماید بهشت براو حرام خواهد بود “. و نیز این فرمایش که درنطقی در ” منی ” آمده است “: خدا کسی را که پدری غیر از پدرش را برای خویش ادعا نماید، یا مولایی جز موالی خویش ادعا کند، لعنت کرده است. فرزند متعلق به بستر است و مرد زناکار را سنگ پاداش ” یا بعبارتی دیگر ” فرزند متعلق به بستر است ومردزناکار را سنگ پاداش. هان! هر که خویش را به کسی جز پدرش منسوب سازد یا از سر بی علاقگی به موالی خویش کسی جز ایشان را مولای خویش شمارد لعنت خدا و فرشتگان و مردم همگی بر او خواهد بود و هیچ توبه و بهانه ای از او پذیرفته نخواهد بود”.
واین فرمایش حضرتش که ” هر کس دانسته خویش را به کسی جز پدرش منسوب نماید، کافرشده باشد. وهر کس شخصی را که با او نسبت خویشاوندی ندارد باخویش منسوب نماید، از ما (مسلمانان) نخواهد بود ” واین فرمایش که ” هر کس خویش را به کسی جز پدرش منسوب سازد بوی بهشت به مشامش نخواهد رسید با اینکه بوی بهشت، از فاصله هفتاد سال- یا فاصله هفتاد سال راه- به مشام می رسد ” و ” هر کس خویش را به شخصی غیر از پدرش منسوب نماید در حالی که می داند او پد رش نیست، بهشت بر او حرام خواهد بود ” و “هر کس خویش را به شخصی جز پدرش منسوب نماید یا وابسته به کسی غیر از موالی خویش بشمارد، لعنت پیوسته خدا که تا به قیامت مستمر است بر او خواهد بود”.
با وجود همه این فرمایشات مکرر و موکد، سیاست خود پرستانه معاویه چشم و گوشش را ببست تا مرد زناکار را که از داشتن نسبت رسمی و شرعی با فرزندی که از زنایش بوجود می آید بی نصیب است، بهره مند گردانید و ” زیاد ” را فرزند ابو سفیان زناکار شمرد، واین را هنگامی انجام داد که دید ” زیاد ” بزرگ و سیاستمدار گشته و برای از بین بردن مردان پاکدامن و نیکوکار و خدا پرستان دوستدار امیر المومنین علی (ع) به درد او می خورد.
“زیاد ” در بستر ” عبید ” آزاد شده ” ثقیف بوجود آمد، و بر ناپاک ترین دامن هاپرورش یافت، و در بدترین محیط ها. پیش از آنکه معاویه او را فرزند ابو سفیان و برادر خویش بشمارد، زیاد بن عبید ثقفی می خواندندش و پس از این انتساب به او زیاد بن ابی سفیان گفتند.
خود معاویه در دوره امام حسن مجتبی- سلام الله علیه- در نامه ای به ” زیاد ” می نویسد “: از امیر المومنین معاویه بن ابی سفیان به زیاد بن عبید. پس از درود و ستایش، تو برده ای هستی که حق ناشناسی کردی و کیفر و بد بختی برای خویش فراهم ساختی، در حالی که سزاوار این بود که شکران می کردی نه کفران. درخت ریشه های نرمش را به خاک فرو می برد و از اصل و ریشه اساسی خویش شکل و ماهیت می گیرد، و تو نه مادر داری و نه پدر که در باره ات می گویند: دیروز برده بود و امروز فرمانده و استاندار.
این مسیری است که چون توکسی ای پسر سمیه نپیموده است. وقتی نامه ام به تو رسید مردم را به اطاعت و بیعت وادار کن و هر چه زودتر با تقاضایم موافقت نما، زیرا اگر چنین کنی مانع ریخته شدن خونت گشته ای و جانت را حفظ کرده ای وگرنه تو را سخت کیفر خواهم داد وقسم یاد می کنم که تو را دست بسته وپا برهنه از فارس به شام بیاورند تا ترا در بازار سر پا نگهدارم و به عنوان برده بفروش رسانم و تر ا به جایی در آورم که در آن بوده ای و از آن بد گشته ای. و السلام.”

پس از انقراض دولت اموی، زیاد را ” زیاد بن ابیه- ” یعنی زیادپسر پدرش یا زیاد بی پدر- می خواندند و ” زیاد بن امه- ” یعنی زیاد پسر مادرش- و ” زیاد بن سمیه. ” مادرش- سمیه- متعلق به یکی از دهقانان ایران بود در زندرود کسکر.
دهقان بیمار گشت و حارث بن کلده پزشک ثقفی را به بالینش آوردند تا او را درمان کرد، و به پاداش آن در مان، سمیه را به او بخشید و ” حارث سمیه را به از دواج غلام رومی خویش در آورد که ” عبید ” نام داشت و زیاد از این ازدواج بوجود آمد و چون بزرگ شد پدرش عبید را با پرداخت هزار درهم آزاد ساخت. و مادرش سمیه از فاحشه های معروف طایف بود که محل رسمی و پرچم داشت.
ابو عمر وابن عساکر با ثبت روایتی می نویسند “: عمربن خطاب برای اصلاح فسادی که در یمن پدید آمده بود زیاد را به آن دیار فرستاد. چون از ماموریت خویش باز گشت نطقی ایراد کرد که مردم چنان نشنیده بودند. عمر وبن عاص گفت: بخدا اگر این غلام، قرشی می بود عرب را رهبری می کرد. ابو سفیان گفت: به خد ا من می دانم چه کسی نطفه او را در دل مادرش گذاشته است. علی بن ابی طالب به او گفت: او کیست ای ابوسفیان؟ جواب داد: من. گفت: مواظب حرف زدنت باش ابوسفیان!- یا چنانکه ابن عساکر می نویسد: عمرو عاص به او گفت: ساکت باش ای ابو سفیان!چون می دانی اگر عمر این را از تو بشنود بی درنگ ترا کیفر خواهد داد- ابو سفیان گفت:

بخدا اگر تر س از آن کسی نبود که مرا انگشت نمای دشمن می سازد (یعنی عمر) صخر بن حرب (یعنی ابو سفیان) وضع زیاد را روشن می ساخت و سخن در باره او را مکتوم نمیداشت.
دیری گذشت که با قبیله ثقیف (که زیاد منسوب به آن بود) مجاله کردم و گذاشتم پاره دلم را به خویش منسوب نمایند.
همین سخن، معاویه را واداشت تازیاد را به خویش منسوب سازد.
در ” عقدالفرید ” چنین آمده “: عمر دستور داد زیاد نطقی ایراد کند. نطقی خوب و ممتاز ایراد کرد. و پای منبر، ابو سفیان بن حرب و علی بن ابیطالب نشسته بودند. ابو سفیان به علی گفت: از نطق این جوان خوشت آمد؟ گفت: آری. ابو سفیان گفت: این پسر عموی تو است (یعنی از شاخه اموی که بابنی هاشم جد مشترک دارند و افراد دو شاخه را عرب پسر عمو می خواند). پرسید: چطور؟ گفت: من نطفه او را در دل مادرش- سمیه- بستم. پرسید: چرا ادعای پدری او رانمی کنی؟ گفت: از این که بر منبر نشسته- یعنی عمر- می ترسم که اعتبارم را ببرد.
معاویه به استناد این گفته زیاد را باخویش منسوب شمرد و شهودی بر آن گواهی دادند. و این برخلاف حکم پیامبر خدا (ص) است که می فرماید “: فرزند متعلق به بستر است و مرد زناکار را سنگ پاداش”.
اگر معاویه به استناد این گفته پدرش، زیاد را باخویش منسوب نموده باشد بایستی پیش از آن عمرو عاص را با خویش منسوب اعلام می نمود، زیرا روزی که وی به دنیا آمد، ابو سفیان ادعای پدر ی او را کرده گفت “: من تر دید ی ندارم که نطفه او را در دل مادرش نهاده ام ” و عاص با او به کشمکش بر خاست، ولی نابغه چون ابو سفیان را مردی خسیس می دانست حاضر نشد پدری او را برای نوزادش به رسمیت بشناسد و عاص را پدر او اعلام نمود، و حسان بن ثابت در این زمینه چنین سروده است:
پدرت بی شک ابو سفیان است و در باره تو برای ما از او دلایلی قطعی بروز کرده است.
اگر خواستی به پدرت افتخار کنی به او افتخار کن وبه عاص بن وایل افتخار مجو…
تا آخر آن ابیات که در جلد دوم” غدیر ” بیامد.
آری هر زناکار بی عفتی که با سمیه مادر زیاد، و نابغه مادر عمرو، و هند مادر معاویه، و حمامه مادر ابو سفیان، وزرقاء مادر مروان، و دیگر فاحشه های مشهور ارتباط داشت، می توانست ادعای پدری فرزندان آنها را بنماید و با همسرانشان بر سر پدری به کشمکش بر خیزد.
زمانی که زیاد از طرف امیر المومنین علی (ع) استاندار بود، معاویه به او نوشت: لانه ای که در آن پرورده شده ای برای ما نامعلوم است. بنابر این همانگونه که پرنده به لانه خویش پناه می جوید، بدان پناه جوی. اگر آنچه خدا بدان داناتراست نبود آنچه را آن بنده نیکوکار گفت می گفتم این را که لشکریانی خواهیم آورد که یارای مقابله اش را نداشته باشند و با خواری و ذلت آنها را بیرون خواهیم کرد “و در آخر نامه اش چنین نوشت:
خدایرا! زیاد اگر میدانست چه می کند و کارش را می فهمید چه خو ب آدمی بود. پدرت را فراموش می کنی حال آنکه گفته اش راست است آنگاه که تو برای مردم نطق می کردی و زمامدارمان عمر بود.
بنابراین به پدرت که پدر ما است افتخار جوی، زیرا پسر حرب (یعنی ابوسفیان) در میان قوم و قبیله اش مقامی مهم دارد
این که جماعتی (یعنی بنی هاشم) را به همدوشی برگزینی که با ایشان تناسبی و مناسبتی نداشته باشی ننگی نابخشودنی است
بنابراین ازآنان دوری نما، زیرا خدا تو را از ایشان دور گردانیده و از هر فضیلتی که مایه برتر ی ایشان است.
چون نامه اش به ” زیاد ” رسید برای مردم چنین نطق کرد: از پسر زن جگر خوار، و سر دسته منافقان شگفت است که مرا از تصمیمات خویش می ترساند در حالی که میان من و او پسر عموی رسول خدا (ص)در میان مهاجران و انصار وجود دارد.
بخدا اگر او به من اجازه بفرماید که به جنگ وی بروم، ضربات شمشیرم را به مردم نشان خواهم داد. گفته اش به اطلاع علی- رضی الله عنه- رسیده به زیاد نوشت:
پس از سپاس پروردگار و ستایش پیامبر (ص)، من ترا به آن کار دولتی گماشته ام و هنوز هم اختیار آن کار بامن است. ابو سفیان با تصورات بی پایه و ناروا و دروغگویی حرفی پرانده است که حرفش مایه میراث بری یا انتساب خویشاوندی نمی تواند شد-
یابعبارتی دیگر: تو به استناد آن سخن نمی توانی ادعای نسبت خویشاوندی یا میراث کنی- و معاویه (مثل شیطان) از پیش روی انسان و پشت سرش و از چپ و راستش رخنه و نفوذ می نماید بنابراین از او بر حذر باش برحذر باش! والسلام.

ابوبکرة، برادر زیاد- برادر او از مادرش سمیه- وقتی شنید معاویه، زیاد را برادر خویش خوانده و او به این انتساب رضایت داده خشمگین گشت و سوگند خورد که هرگز با او سخن نگوید و گفت: «قبول آن به معنی تصدیق زناکاری مادرش می باشد و ترک نسبت پدریش. بخدا قسم هرگز تصور نمی کنم که سمیه ابوسفیان را دیده باشد. وای بر او! با ام حبیبه- همسر پیامبر (ص) (دختر ابوسفیان) چه خواهد کرد؟ آیا می خواهد به عنوان اینکه با او خویشاوند و محرم است او را ببیند؟ اگر ام حبیبه از او رو بگیرد آبروی او خواهد رفت و اگر ام حبیبه را ببیند که مصیبت بزرگی خواهد بود و احترام و مقدسات پیامبر (ص) پایمال گشته است.»
زیاد در زمان معاویه به حج رفت و چون به مدینه در آمد خواست به حضور ام حبیبه برسد. سخن ابو بکره را بیاد آورد و منصرف گشت. و گفته اند: ام حبیبه روی از او بپوشانید و اجازه تشرف به او نداد.
ابو عمر می نویسد: «وقتی معاویه، زیاد را منسوب خویش خواند، بنی امیه نزد او رفتند از آن جمله عبد الرحمن بن حکم که به او گفت: تو اگر سیاهان را نیز بیابی برای تضعیف و تحقیر ما آنها را با خویش منسوب خواهی ساخت. معاویه به مروان دستور داد که این بی آبرو را از اینجا بیرون کن. مروان گفت: او بی آبروئی است که کسی از زخم زبانش نمیرهد. معاویه گفت: اگر بردباری و گذشتم نبود، می دیدی که زخم زبان نمی تواند بزند. مگر شعری را که درباره من و زیاد سروده به من گزارش نکرده اند! آنگاه دستور داد مروان آن شعر را بخواند و چنین خواند:
هان! به معاویة بن صخر بگو
که از کردارت به تنگ آمده ایم
آیا از این که بتو بگویند پدرت پاکدامن بود به خشم میایی
و از این خشنود می شوی که بگویند: پدرت زناکار بوده است؟!
من گواهی می دهم که نسبت خویشاوندیت با زیاد
چنان نسبت خویشاوندی یی است که فیل باکره ماچه خر دارد
و اعلام می کنیم که سمیه بی آنکه دست ابوسفیان
به او برسد زیاد را باردار گشته است.
می گویند این ابیات را زیاد بن ربیعة بن مفرغ حمیری شاعر سروده است، و آنها که این ابیات را به او نسبت داده اند نخستین بیتش را چنین آورده اند:
هان! به معاویة بن صخر بگو
از قول مردی یمنی
و بقیه را همانگونه ثبت کرده اند که آوردیم.

همچنین عمر بن شبه و دیگران گفته اند: ابن مفرغ چون نزد معاویه یا پسرش یزید بن معاویه رفت- و این پس از آن بود که یمنیان از رفتار عباد بن زیاد و برادرش عبید اللّه با وی به خشم آمده و برای دادخواهی در حق وی آنجا رفتند- و گفت: ای امیر المؤمنین! در حق من بدون این که گناهی کرده یا نافرمانی ای نموده باشم چنان ظلم هائی کرده که به هیچ مسلمانی نکرده اند- معاویه به او گفت: مگر تو نبوده ای که گفته ای:
هان! به معاویة بن حرب بگو
از قول مردی یمنی
آیا از این که بگویند پدرت پاکدامن بوده است به خشم می آئی
و از این خشنود می شوی که بگویند: پدرت زناکار بوده است؟!
ابن مفرغ گفت: قسم به آنکه مقامت را بالا برده نه، من هرگز نگفته ام ای امیر المؤمنین! طبق اطلاعی که به من رسیده این را عبد الرحمن بن حکم سروده و به من نسبت داده است. معاویه گفت: سراینده گفته است:
گواهی می دهم به این که مادرت با ابو سفیان
همبستر نگشته و جامه از تن به در نیاورده است.
و این کار، بغرنج است و
کاملا مبهم و نامعلوم
و سپس پرسید: مگر تو نگفته ای:
زیاد و نافع و ابوبکرة
در نظرم از عجیب ترین عجایب اند
اینها سه مردند که از یک زن
به دنیا آمده اند و فرزند یک پدرند
آن یکی چنانکه ادعا می کند قرشی است
و آن دیگر آزاد شده و این به زعم خویش عربی است!
و جمله ابیاتی که در هجو زیاد و فرزندانش سروده ای؟! برو گمشو، خدا ترا نبخشد. من از گناهت در گذشتم. اگر با زیاد دوستی می نمودی این اتفاقات نمی افتاد. برو هرجا می خواهی زندگی کن. و او موصل را برای سکونت برگزید.
ابو عمر می گوید: یزید بن مفرغ به خاطر مظالمی که عباد بن زیاد در خراسان بر او روا داشته در هجو او و فرزندانش اشعار بسیار سروده است. و داستانش با عباد بن زیاد و برادرش عبید اللّه بن زیاد مشهور است، از جمله این ابیات هجوآمیز:
عباد (بن زیاد)! ننگ از تو رو گردان نیست
تو نه مادری قرشی داری و نه پدری
و به عبید اللّه (بن زیاد) بگو: تو پدر درستی نداری
و نه کسی می داند که ترا به چه کسی نسبت دهد!
عبید اللّه بن زیاد گفته است: از هیچ هجویه ای به قدر هجو ابن مفرغ ناراحت نگشته ام آنجا که می گوید:
بیندیش، زیرا اگر در این موضوع بیندیشی مایه عبرت خواهد بود
در این که آیا افتخاری جز از راه مأمور شدن بدست آورده ای؟!
سمیه آن قدر زندگی کرد و ندانست که
پسری که از قریش دارد منسوب به توده ای پدر است!
شاعر دیگری چنین سروده:
زیاد، نمی دانم پدرش کیست
ولی این هست که الاغ پدر زیاد است
این روایت به ما رسیده که «معاویة بن ابی سفیان، وقتی مروان شعر برادرش عبد الرحمن بن حکم را برای وی خواند، گفت: بخدا تا عبد الرحمن نزد زیاد نرود و عذر خواهی نکند و رضایت او را جلب ننماید، از او خشنود نخواهم گشت.
عبد الرحمن برای ملاقات با معاویه اجازه خواست و اجازه اش نداد. و قریش به عبد الرحمن بن حکم روی آورده آن قدر اصرار ورزیدند تا نزد زیاد رفت. چون به بارگاهش در آمد و سلام کرد زیاد بگوشه چشم نگاه خشم آلودی به او کرد- و زیاد معمولا یک چشم خویش را کوچک می کرد تا نگاهی غضبناک پیدا کند- و گفت: توئی که آن حرفها را زده ای؟! عبد الرحمن پرسید: کدام حرفها؟ گفت: آنچه را گفتنی نیست؟ عبد الرحمن گفت: خدا امیر را بر قرار بدارد، گذشت برای خطا کار است. اینک بشنو گفته ام را. گفت: بگو ببینم و او این اشعار را بسرود:
ای ابو مغیره! از سخنان کژی که
در شام بر زبانم رفته توبه میآرم
از آن سخنان که درباره ات گفتم و خلیفه
به خشم آمد تا از سر خشم مرا براند
و به آنکه مرا براند ضمن عذر خواهی گفتم:
حق با تو است و ترا مقامی جز آن من است
پس از تصوراتم خطایم و گفتار نادرستم
حقیقت را دریافتم و بشناختم و دانستم
«زیاد» شاخه درخت ابو سفیان است
و با طراوت و خرمی در میان بوستان برین آویخته
ترا برادر و عمو و پسر عموی خویش می دانم
و نمی دانم که تو مرا به کدام چشم می نگری
تو زائده ای هستی چسبیده به خانواده ابوسفیان
که از انگشت میانی ام بیشتر دوستش می دارم
هان! به معاویة بن حرب بگو
که با کار خویش موفقیتی بدست آورده ای!
زیاد به وی گفت: تو در دیده من احمقی هستی و شاعری چرب زبان و خوشگذران، امابه هر حال شعرت را شنیدم و عذرت را می پذیرم. چه تقاضائی داری؟ گفت رضایت نامه ای برایم خطاب به امیر المؤمنین بنویس. گفت: بسیار خوب. و نامه ای نوشت، و زیاد آن را پیش معاویه برد. معاویه بگشودش و از او خشنود گشت و او را به حال و کار سابق باز گرداند، و گفت: خاک بر سر زیاد که متوجه نشد عبد الرحمن چه می گوید به او می گ وید:
تو زائده ای هستی چسبیده به خانواده ابو سفیان!
…………… …!
ابو عبیده می گوید: زیاد ادعا می کرد مادرش- سمیه- دختر اعور است از قبیله بنی عبد شمس بن زید، مناة بن تمیم. و ابن مفرغ در رد ادعایش چنین سروده است:
سوگند می خورم که «زیاد» از قبیله قریش نیست
و نه سمیه از قبیله تمیم است
بلکه در حقیقت زاده برده ای است از زناکاری
که ریشه نسبش در پلیدی فرو رفته است
طبری روایتی از ابو اسحاق ثبت کرده که می گوید: «زیاد چون به کوفه درآمد گفت: پیش شما برای کاری که به حالتان مفید است آمده ام. پرسیدند: چیست؟ گفت: نسبت خویشاوندی مرا به معاویه برسانید. گفتند: حاضر نیستیم شهادت دروغ و بهتان آمیز بدهیم. در نتیجه، به بصره رفت و آنجا مردی برای او چنان که می خواست شهادت داده.»
ابن عساکر و ابن اثیر می نویسند: ابو سفیان به طائف رفت و به دکه شرابفروشی به نام ابو مریم سلولی در آمد و پس از شراب خوردن به او گفت: بی زنی ناراحتم کرده، فاحشه ای برایم دست و پا کن. پرسید: کنیز حارث بن کلده- سمیه را که زن عبید بوده است می خواهی؟ گفت: با اینکه پستانهای آویخته و زیر بغل بوناکی دارد بیاورش. و آوردش. و ابو سفیان با او بیامیخت و زیاد را به دنیا آورد، و معاویه ادعای برادری او را کرد.
ابن عساکر از ابن سیرین از ابی بکرة روایت کرده که می گوید: زیاد به ابوبکرة گفت: دیدی امیر المؤمنین (یعنی معاویه) چه پیشنهادی به من کرد، و من در بستر عبید بدنیا آمده و به او شباهت دارم، و میدانی که پیامبر خدا (ص) فرموده:
هر کس خویش را به شخصی غیر از پدرش نسبت دهد نشیمنگاهش از آتش آکنده خواهد گشت. اما یکسال بعد ادعای فرزندی ابو سفیان را کرد! محمد بن اسحاق می گوید: نزد ابو سفیان نشسته بودیم، زیاد نمایان گشت، ابو سفیان گفت: و ای بر مادرش! چه می شد اگر برایش کسی را به عنوان پدر ادعا می کرد.
هنگامی که معاویه بیعت گرفت زیاد نزد او رفته با گرفتن دو میلیون با او مصالحه کرد و از بارگاهش بیرون شد. در راه مصقلة بن هبیره شیبانی را دید. به او پیشنهاد کرد بیست هزار درهم بگیرد و به معاویه بگوید: زیاد با اینکه ایران را خشکی و دریایش را خورده داشته است فقط با گرفتن دو میلیون درهم با تو مصالحه کرده است. و از این کارش بخدا قسم پیدا است که گفته اش راست است.
و اگر معاویه از او پرسید: مگر زیاد چه می گوید؟ بگوید: می گوید: پسر ابی سفیان است. مصقلة بن هبیره شیبانی پیشنهادش را پذیرفت و همین کار را انجام داد، و معاویه در نتیجه آن گفتگو بر آن شد که دوستی زیاد را با ادعای خویشاوندی او برای خود جلب نماید و محبتش را به تمامی به خویش اختصاص دهد، و بر این کار همداستان گشتند و مردم را گرد آوردند و شاهدان در تأیید ادعای زیاد گذشتند و در میانشان ابو مریم سلولی بود. معاویه از او پرسید: چه شهادت می دهی ای ابو مریم؟ گفت: من شاهد بودم که ابو سفیان نزد من آمد و از من فاحشه ای خواست. به او گفتم: جز سمیه کسی را سراغ ندارم. گفت: با همه کثافت و بوناکیش بیاورش. برایش آوردم. با او به اطاقی رفت. سپس سمیه بیرون آمد در حالی که منی از تنش می چکید! زیاد به ابو مریم گفت: مواظب حرف زدنت باش. تو فقط به عنوان شاهد آمده ای تا شهادت دهی نه آنکه شماتت کنی! بر اثر آن، معاویه او را خویشاوند خویش اعلام کرد.
در عقد الفرید چنین آمده است: «می گویند: ابو سفیان روزی مست به راه افتاد و به سراغ فاحشه خانه ها رفت. از زنی که رئیس فاحشه خانه ای بود پرسید:
فاحشه داری؟ گفت. فقط سمیه هست. گفت: با اینکه زیر بغلش بوناک است بیاورش. و با او در آمیخت و زیاد از آن همبستری در بستر عبید بوجود آمد.
«زیاد» که حسب و نسبی پلید و پست داشت و عمری دراز نزدیک به پنجاه سال  پدر مشخصی نداشت و او را «زیاد بن ابیه»- یعنی زیاد فرزند پدرش- می خواندند یکباره برادر پادشاه وقت گشت و پسر کسی شناخته شد که او را از اشراف محیط و زمانه اش به شمار می آورند. این مقام ظاهری را درست به طریقی به دست آورد که معاویه مقام فرزندی ابو سفیان را احراز کرد آنگاه که معلوم نبود معاویه نوزاد فرزند کدامیک از پنج شش زناکار معروف جاهلیت است و مادرش هند جگرخوار او را فرزند ابو سفیان اعلام کرد. «زیاد» چون خود را از پستی و ننگ بی پدری رسته و به مقامی ظاهرا بلند نشسته یافت بر آن شد که دوستی و علاقه معاویه را به هر طریقی که شده بیش از پیش فرا چنگ آرد، و راه نابود ساختن و بدخواهی مخالفان معاویه یعنی مسلمانان غیور و خاندان پاک رسالت را اختیار کرد و دست خویش تا مرفق به خون پاک آن رادمردان فرو برد.
از آن طرف، معاویه که از جلب یک متحد سیاسی زد و بندچی و حقه باز و کار چاق کن و مطیع سرمست شده بود هیچ نمی اندیشید که نسبت زنا دادن به پدرش چقدر زشت و نکوهیده و ننگ آور است و ادعای خویشاوندی «زیاد» بر خلاف حکم شریعت و ناقض سنت است.
یونس بن ابی عبید ثقفی به معاویه گفت: پیامبر خدا (ص) حکم صادر کرد که فرزند متعلق به بستر است و مرد زناکار را سنگ پاداش. و تو بر عکس آن عمل کردی و برخلاف سنت رسول خدا (ص).
معاویه گفتش: حرفت را تکرار کن. تکرار کرد. معاویه گفت: یونس! بخدا اگر دست از این حرفت بر نداری بلائی بر سرت خواهم آورد که آن سرش ناپیدا باشد!
ایمان مردک را ببین به پیامبرش، و نگاه کن که حدیث حضرتش را که تکرار هم گشت تا چه حد بگوش می گیرد و بکار می بندد و آن را پاس می دارد و می پذیرد! داوری و نظر دادن در این کار معاویه را به دانشمندان منصف امت اسلامی وامی گذارم و به محققان و نویسندگان و مؤلفان درست رأی.
سعید بن مسیب می گوید: «اولین حکم از احکام قضائی رسول خدا (ص) که علنا نقص گشت توسط فلان شخص بود یعنی معاویه که درباره زیاد آن حکم را صادر کرد».
ابن یحیی می گوید: «نخستین حکم از احکام رسول خدا (ص) که رد شد حکمی بود که درباره زیاد صادر گشت»
ابن بعجه می گوید: اولین دردی که عرب بدان مبتلا گشت قتل حسن- نواده پیامبر (ص)- بود و ادعای خویشاوندی زیاد»
حسن بصری می گوید: «معاویه چهار صفت داشت که اگر یکی از آنها را بیش نداشت برای تبهکاری وی بس بود:
1- چیره شدن به مدد سفیهان بر این امت به طوری که بدون مشورت با امت- که باقیمانده اصحاب و صاحبان فضیلت و افتخار را دربر داشت- بر حکومتشان مسلط گشت.
2- پسرش را که باده گساری دائم الخمر بود و جامه ابریشمین می پوشید و ساز می زد به جانشینی خویش تعیین کرد.
3- ادعای خویشاوندی زیاد را کرد در حالی که پیامبر خدا (ص) می فرماید: فرزند متعلق به بستر است و مرد زناکار را سنگ پاداش.
4- کشتن حجر. «بدا بحال او که حجر و یارانش را کشت» و عبارت اخیر را دو بار تکرار می کند.
امام حسن مجتبی (ع) در حضور معاویه و عمرو بن عاص و مروان بن حکم به زیاد می فرماید: «تو را ای زیاد! چه به قریش! برای تو نه فقط زمینه درستی در میان قریش یا اصل و نسبی یا میلاد شرافتمندانه ای سراغ ندارم بلکه مادرت فاحشه ای بود که مردهای قریشی و زشتکاران عرب با او می آمیختند، و چون به دنیا آمدی مردم عرب پدری برایت نمی شناختند تا این- اشاره به معاویه- پس از مرگ پدرش ادعای برادری تو را کرد. تو مایه افتخاری نداری. ترا سمیه بس و ما را پیامبر خدا (ص) و پدرم علی بن ابیطالب و سرور مؤمنان که هیچ به جاهلیت نگرائید و عمویم حمزه سید الشهدا و جعفر طیار بس، و این که من و برادرم سرور جوانان بهشتی هستیم .
«زیاد» به نمایندگی نزد معاویه رفت و برای او هدایا و اموال هنگفت و کیسه ای پر از جواهر برد که نظیرش را کسی ندیده بود. معاویه از آن به شدت خوشحال گشت. زیاد چون آن شادی بدید به منبر رفته گفت: بخدا من بودم ای امیر المؤمنین که برایت عراق را رام ساختم و آرام و دارائی و مالیاتش را گرفتم و به تو تقدیم داشتم. یزید بن معاویه برخاسته گفت: تو ای زیاد اگر چنین کردی ما هم ترا از مولای ثقیف بودن به وابستگی قریش ارتقا بخشیدیم و به فراز منبر و از زیاد بن عبید بودن به حرب بن امیه گشتن. معاویه گفتش: بنشین ای پدر و مادرم فدات!
سکتواری در «محاضرة الاوائل» می نویسد: «نخستین حکمی که از احکام پیامبر خدا (ص) علنا زیرپا نهاده شد ادعای خویشاوندی زیاد توسط معاویه بود. در حالی که ابو سفیان او را از خود ندانسته و ادعا کرده بود که او فرزندش نیست و نسبش مقطوع است، اما معاویه چون به زمامداری رسید او را خویشاوند خویش نموده به خود نزدیک ساخت و استانداری و فرماندهی داد، و زیاد بن ابیه که پسر زنی بدکاره بود هر گونه حق کشی و بدرفتاری را نسبت به خاندان پیامبر (ص) روا داشت» و «عمر- رضی اللّه عنه- چون به معاویه می نگریست می گفت: این، پسر ابو سفیان، شاهنشاه عرب است.،  زیرا او نخستین کسی بود که یکی از احکام قضائی پیامبر خدا (ص) را زیر پا گذاشت، و زیاد بن ابیه اولین کسی بود که ننگین ترین بد رفتاری را در حق خاندان پیامبر (ص) رضی اللّه عنهم- مرتکب گشت» و «ابو سفیان در حضور جمعی از اصحاب- رضی اللّه عنهم- اعلام داشت که با زیاد هیچ گونه نسبت خویشاوندی ندارد و به هیچ وجه ارثی از او نمی برد. و زیاد همچنان مطرود بود تا معاویه بخواندش و به خویش نزدیک ساخت و او را فرماندهی داد و حکم اسلام را زیر پا گذاشت و این اولین حکم قضائی بود که پایمال می گشت و به همین سبب بلائی سهمگین گشت و محنتی جانفرسا برای امت پیش آورد که منحوس ترینش تجاوز خائنانه او به برترین فرد ملت و محبوب ترین شخص خاندان نبوت بود.»
هیچ دانشمند اسلامی نیست که با جاحظ همداستان نباشد آنجا که در رساله «بنی امیه» می گوید: «در آن هنگام معاویه بر سلطنت دست یافت و بر باقیمانده شورا (ی شش نفره تعیینی عمر) و بر جامعه اسلامی و انصار و مهاجران به استبداد و خود کامگی حکومت کرد، یعنی در سالی که «سال اتفاق عمومی» خوانده اند و نه تنها سال اتفاق عمومی نبود، بلکه سال اختلاف و جدائی و سرکوبی و دیکتاتوری و چیرگی مسلحانه بود، سالی که امامت به سلطنتی از قماش شاهنشاهی ایران تبدیل گشت و خلافت به منصبی چون امپراطوری رم غربی. در آن سال، گمراهی با زشتکاری در آمیخت. و همچنان گناهانی از قماش آنچه به شرح آمد و از نوع آنچه یکایک برشمردیم مرتکب گشت تا رسید به رد علنی حکم قضائی پیامبر خدا (ص) و انکار آشکار حکمی که درباره تعلق فرزند به بستر و سزای مرد زناکار صادر فرموده است با این که امت متفق بود بر این که سمیه در بستر ابو سفیان و همسرش نبوده، بلکه فقط با او زنا کرده است. معاویه با ارتکاب آشکار این عمل خلاف سنت از شمار زشتکاران به در گشت و به جرگه کفار در آمد»
اگر جنایات کفر آمیز معاویه را بررسی کنیم خواهیم دید که این کارش جزو کوچکترین آنها است، زیرا بیشتر کارهایش- اگر همه اش نباشد- ناقض قرآن و سنت ثابت و مسلم پیامبر گرامی (ص) است و خلافکاریش منحصر به زیرپا گذاشتن حکم «فرزند متعلق به بستر است و مرد زناکار را سنگ پاداش» نیست.          

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 309

متن عربی

13- مأساة الاستلحاق سنة أربع و أربعین

کان من ضروریّات الإسلام إلی هذه السنّة (44)، إلی هذا الیوم الأشنع الذی تقدّم فیه ابن آکلة الأکباد ببدعته الخرقاء علی ما قاله رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم بمل ء فمه المبارک، و اتّخذته الأُمّة أصلًا مسلّماً فی باب الأنساب: الولد للفراش و للعاهر الحجر.

جاء هذا الحدیث من طریق أبی هریرة فی الصحاح الستة «1»، صحیح البخاری: (2/199) فی الفرائض، صحیح مسلم (1/471) فی الرضاع، صحیح الترمذی (1/150 و 2/34)، سنن النسائی (2/110)، سنن أبی داود (1/310)، سنن البیهقی (7/402، 412).

و من طریق عائشة أخرجه الحفّاظ المذکورون إلّا الترمذی کما فی نصب الرایة للزیلعی (3/236).

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 309

و من طریق عمر و عثمان فی سنن البیهقی (7/402)، و من طریق عبد اللَّه بن عمرو، أخرجه أبو داود فی اللعان «1» (1/310)، و أخرجه أحمد فی مسنده «2» من غیر طریق (1/104 و 2/409 و 5/326) و غیرها.

و صحّ عند الأُمّة قول نبیّها صلی الله علیه و آله و سلم: «من ادّعی أباً فی الإسلام غیر أبیه فالجنّة علیه حرام» «3».

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم من خطبة له بمنی: «لعن اللَّه من ادّعی إلی غیر أبیه، أو تولّی غیر موالیه، الولد للفراش و للعاهر الحجر». و فی لفظ:

 «الولد للفراش و للعاهر الحجر، ألا و من ادّعی إلی غیر أبیه، أو تولّی غیر موالیه رغبة عنهم، فعلیه لعنة اللَّه و الملائکة و الناس أجمعین، و لا یقبل منه صرف و لا عدل» «4».

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «لیس من رجل ادّعی بغیر أبیه و هو یعلم إلّا کفر، و من ادّعی ما لیس له فلیس منّا» «5».

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من ادّعی إلی غیر أبیه لم یرُح رائحة الجنّة، و إنّ ریحها لیوجد

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 310

من قدر سبعین عاماً. أو: مسیرة سبعین عاماً» «6».

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من ادّعی إلی غیر أبیه و هو یعلم أنّه غیر أبیه، فالجنّة علیه حرام» «7».

و قوله صلی الله علیه و آله و سلم: «من ادّعی إلی غیر أبیه، أو انتمی إلی غیر موالیه، فعلیه لعنة اللَّه المتتابعة إلی یوم القیامة» «8».

لکن سیاسة معاویة المتجهّمة تجاه الهتافات النبویّة، أصمته عن سماعها، و جعلت للعاهر کلّ النصیب، فوهبت زیاداً کلّه لأبی سفیان العاهر، بعد ما بلغ أشدّه لما وجد فیه من أُهبة الوقیعة فی أضداده، و هم أولیاء علیّ أمیر المؤمنین علیه السلام.

وُلد زیاد علی فراش عُبید مولی ثقیف، و ربّی فی شرّ حجر، و نشأ فی أخبث نش ء، فکان یقال له قبل الاستلحاق: زیاد بن عبید الثقفی، و بعده زیاد بن أبی سفیان، و معاویة نفسه کتب إلیه فی أیّام الحسن السبط- سلام اللَّه علیه-: من أمیر المؤمنین معاویة بن أبی سفیان إلی زیاد بن عُبید، أمّا بعد: فإنّک عبد قد کفرت النعمة، و استدعیت النقمة، و لقد کان الشکر أُولی بک من الکفر، و إنّ الشجرة لتضرب بعرقها، و تتفرّع من أصلها، إنّک لا أُمّ لک، بل لا أب لک.

 [و] یقول فیه: أمس عبد و الیوم أمیر، خطّة ما ارتقاها مثلک یا ابن سمیّة، و إذا أتاک کتابی هذا فخذ الناس بالطاعة و البیعة، و أسرع الإجابة فإنّک إن تفعل فدمک

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 311

حقنت، و نفسک تدارکت، و إلّا اختطفتک بأضعف ریش، و نلتک بأهون سعی، و أُقسم قسماً مبروراً أن لا أوتی بک إلّا فی زمارة تمشی حافیاً من أرض فارس إلی الشام، حتی أُقیمک فی السوق و أبیعک عبداً، و أردّک إلی حیث کنت فیه و خرجت منه. و السلام «1».

ثم لمّا انقضت الدولة الأمویّة صار یُقال له: زیاد بن أبیه، و زیاد بن أُمّه، و زیاد ابن سمیّة، أُمّه سمیّة کانت لدهقان من دهاقین الفرس بزندرود بکسکر، فمرض الدهقان فدعا الحارث بن کلدة الطبیب الثقفی فعالجه فبرأ، فوهبه سمیّة، و زوّجها الحارث غلاماً له رومیّا یقال له: عبید. فولدت زیاداً علی فراشه، فلمّا بلغ أشدّه اشتری أباه عُبیداً بألف درهم فأعتقه، کانت أُمّه من البغایا المشهورة بالطائف ذات رایة.

أخرج أبو عمر و ابن عساکر قالا: بعث عمر بن الخطّاب زیاداً فی إصلاح فساد وقع بالیمن، فرجع من وجهه و خطب خطبة لم یسمع الناس مثلها، فقال عمرو ابن العاص: أما و اللَّه لو کان هذا الغلام قرشیّا لساق العرب بعصاه. فقال أبو سفیان: و اللَّه إنّی لأعرف الذی وضعه فی رحم أُمّه، فقال له علیّ بن أبی طالب: «و من هو یا أبا سفیان؟» قال: أنا. قال: مهلًا یا أبا سفیان. و فی لفظ ابن عساکر: فقال له عمرو: اسکت یا أبا سفیان فإنّک لتعلم أنّ عمر إن سمع هذا القول منک کان سریعاً إلیک بالشرّ، فقال أبو سفیان:

          أما و اللَّه لو لا خوف شخصٍ             یرانی یا علیّ من الأعادی

             لأظهر أمره صخرُ بنُ حربٍ             و لم تکن المقالة عن زیادِ

             و قد طالت مجاملتی ثقیفاً             و ترکی فیهمُ ثمرَ الفؤادِ

 

 

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 312

فذلک الذی حمل معاویة علی ما صنع بزیاد «1».

و فی العقد الفرید «2» (3/3): أمر عمر زیاداً أن یخطب فأحسن فی خطبته و جوّد، و عند أصل المنبر أبو سفیان بن حرب، و علیّ بن أبی طالب، فقال أبو سفیان لعلیّ: أ یعجبک ما سمعت من هذا الفتی؟ قال: نعم. قال: أما إنّه ابن عمّک! قال: و کیف ذلک؟ قال: أنا قذفته فی رحم أُمّه سمیّة. قال: فما یمنعک أن تدّعیه؟ قال: أخشی هذا القاعد علی المنبر- یعنی عمر- أن یفسد علیّ إهابی! فبهذا الخبر استلحق معاویة زیاداً و شهد له الشهود بذلک. و هذا خلاف حکم رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی قوله: «الولد للفراش و للعاهر الحجر».

قال الأمینی: لو کان معاویة استلحق زیاداً بهذا الخبر لکان استلحاقه عمرو بن العاص أولی. إذ ادّعاه أبو سفیان یوم ولادته قائلًا: أما إنّی لا أشکّ أنّی وضعته فی رحم أمّه.

و اختصم معه العاص، غیر أنّ النابغة أبت إلّا العاص لما زعمت من الشحّ فی أبی سفیان، و فی ذلک قال حسّان بن ثابت:

          أبوک أبو سفیانَ لا شکّ قد بدت             لنا فیک منه بیّناتُ الدلائلِ

             ففاخر به إمّا فخرتَ و لا تکن             تفاخرُ بالعاص الهجینِ ابن وائلِ

 

إلی آخر ما مرّ فی الجزء الثانی (ص 123).

نعم؛ لکلّ بغیّ کان یتّصل بسمیّة أمّ زیاد، و النابغة أمّ عمرو، و هند أُمّ معاویة، و حمامة أُمّ أبی سفیان، و الزرقاء أُمّ مروان، و أضرابهنّ من مشهورات البغاء، و یأتیهنّ

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 313

أن یختصم فی ولائدهنّ.

کتب معاویة إلی زیاد یوم کان عامل علیّ أمیر المؤمنین علیه السلام: أمّا بعد فإنّ العشّ الذی رُبّیتَ به معلوم عندنا، فلا تدع أن تأوی إلیه کما تأوی الطیور إلی أوکارها، و لولا شی ء- و اللَّه أعلم به- لقلت کما قال العبد الصالح (فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ

) «1» و کتب فی آخر کتابه:

          للَّه درُّ زیَاد أیّما رجل             لو کان یعلم ما یأتی و ما یذرُ

             تنسی أباک و قد حقّت مقالته «2»             إذ تخطب الناس و الوالی لنا عمرُ

             فافخر بوالدِک الأدنی و والدِنا             إنّ ابن حرب له فی قومِه خطرُ

             إنّ انتهازک «3» قوماً لا تناسبهم             عدّ الأنامل عار لیس یغتفرُ

             فانزل بعیداً «4» فإنّ اللَّه باعدهم             عن کلِّ فضلٍ به یعلو الوری مضرُ

             فالرأی مطرف و العقل تجربةٌ             فیها لصاحبها الإیراد و الصدرُ

 

فلمّا ورد الکتاب علی زیاد قام فی الناس، فقال: العجب کلّ العجب من ابن آکلة الأکباد و رأس النفاق، یخوّفنی بقصده إیّای و بینی و بینه ابن عمّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی المهاجرین و الأنصار، أما و اللَّه لو أذن فی لقائه لوجدنی أعرف الناس بضرب السیف.

و اتّصل الخبر بعلیّ رضی الله عنه، فکتب إلی زیاد:

 «أمّا بعد: فقد ولّیتک الذی ولّیتک و أنا لا أزال «5» له أهلًا، و إنّه قد کانت من أبی سفیان فلتة من أمانیّ الباطل، و کذب النفس، لا یوجب له میراثاً، و لا یحلّ

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 314

له نسبا،- و فی لفظ: لا تستحقّ بها نسباً و لا میراثاً- و إنّ معاویة یأتی الإنسان من بین یدیه و من خلفه و [من ] «6» عن یمینه و [من ] «7» عن شماله، فأحذر ثم احذر، و السلام».

فلمّا بلغ أبا بکرة أخا زیاد لأمّه سمیّة أنّ معاویة استلحقه و أنّه رضی ذلک، آلی یمیناً أن لا یکلّمه أبداً، و قال: هذا زنی أُمّه و انتفی من أبیه، و لا و اللَّه ما علمت سمیّة رأت أبا سفیان قطّ، ویله ما یصنع بأمّ حبیبة زوج النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم بنت أبی سفیان؟ أ یرید أن یراها؟ فإن حجبته فضحته، و إن رآها فیا لها مصیبة، یهتک من رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم حرمة عظیمة.

و حجّ زیاد فی زمن معاویة و دخل المدینة، فأراد الدخول علی أمّ حبیبة، ثم ذکر قول أبی بکرة، فانصرف عن ذلک. و قیل: إنّ أُمّ حبیبة حجبته، و لم تأذن له فی الدخول علیها.

قال أبو عمر: لما ادّعی معاویة زیاداً دخل علیه بنو أُمیّة و فیهم عبد الرحمن بن الحکم، فقال: یا معاویة لو لم تجد إلّا الزنج لاستکثرت بهم علینا قلّة و ذلّة. فأقبل معاویة علی مروان و قال: أخرج عنّا هذا الخلیع. فقال مروان: و اللَّه إنّه لخلیع ما یطاق. فقال معاویة: و اللَّه لو لا حلمی و تجاوزی لعلمت أنّه یطاق، أ لم یبلغنی شعره فیّ و فی زیاد؟ ثم قال لمروان: اسمعنیه. فقال:

          ألا أبلغ معاویة بن صخرٍ             لقد ضاقت بما تأتی الیدانِ

             أ تغضب أن یُقال: أبوک عفّ             و ترضی أن یقال: أبوک زانِ

             فأشهد أنّ رحمک من زیادٍ             کرحم الفیل من ولد الأتانِ

             و أشهد أنّها حملت زیاداً             و صخرٌ من سمیّةَ غیرُ دانِ

 

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 315

هذه الآبیات تُروی لزیاد «1» بن ربیعة بن مفرِّغ الحمیری الشاعر، و من رواها له جعل أوّلها:

          ألا أبلغ معاویة بن صخرٍ             مغلغلةً من الرجل الیمانِ

 

و ذکر الأبیات کما ذکرناها سواء. و روی عمر بن شبة و غیره: أنّ ابن مفرِّغ لمّا وصل إلی معاویة أو إلی ابنه یزید، بعد أن شفعت فیه الیمانیة و غضبت لما صنع به عبّاد و أخوه عبید اللَّه، و بعد أن لقی من عبّاد بن زیاد و أخیه عبید اللَّه ما لقی ممّا یطول ذکره، و قد نقله أهل الأخبار و رواة الأشعار بکّر و قال: یا أمیر المؤمنین رکب منّی ما لم یرکب من مسلم قطّ علی غیر حدث فی الإسلام و لا خلع ید من طاعة. فقال له معاویة: أ لست القائل:

          ألا أبلغ معاویةَ بن حربٍ             مغلغلةً من الرجلِ الیمانِ

             أ تغضبُ أن یقال: أبوک عفٌّ             و ترضی أن یقال: أبوک زانِ

 

فقال ابن المفرّغ: لا و الذی عظّم حقّک و رفع قدرک، یا أمیر المؤمنین ما قلتها قطّ، و لقد بلغنی أنّ عبد الرحمن بن الحکم قالها و نسب إلیّ. فقال: أ فلست القائل:

          شهدتُ بأنّ أمّک لم تباشر             أبا سفیانَ واضعةَ القناعِ

             و لکن کان أمراً فیه لبسٌ             علی وجهٍ شدیدٍ و ارتیاعِ؟ «2»

 

أو لست القائل:

          إنّ زیاداً و نافعاً و أبا بک             رة عندی من أعجب العجبِ

 

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 316

         هم رجال ثلاثة خلقوا             فی رحم أُنثی و کلّهم لأبِ «1»

             ذا قرشیّ کما یقول و ذا             مولیً و هذا بزعمه عربی

 

فی أشعار قلتها فی زیاد و بنیه تهجوهم؟ أغرب فلا عفا اللَّه عنک، قد عفوت عن جرمک، و لو صحبت زیاداً لم یکن شی ء ممّا کان، اذهب فاسکن أیّ أرض أحببت. فاختار الموصل.

قال أبو عمر «2»: لیزید بن مفرّغ فی هجو زیاد و بنیه من أجل ما لقی من عبّاد ابن زیاد بخراسان أشعار کثیرة، و قصّته مع عبّاد بن زیاد و أخیه عبید اللَّه بن زیاد مشهورة، و من قوله یهجوهم:

          أ عبّادُ ما للؤم عنک محوّلُ             و لا لک أمٌّ فی قریشٍ و لا أبُ

             و قل لعبید اللَّه مالک والدٌ             بحقّ و لا یدری امرؤ کیف تنسبُ «3»

 

قال عبید اللَّه بن زیاد: ما هُجیت بشی ء أشدّ علیّ من قول ابن مفرّغ:

          فکّر ففی ذاک إن فکّرت معتبر             هل نلت مکرمة إلّا بتأمیرِ

             عاشت سمیّة ما عاشت و ما علمت             أنّ ابنها من قریش فی الجماهیرِ

 

و قال غیره:

          زیاد لست أدری من أبوه             و لکنّ الحمار أبو زیادِ

 

و روینا: أنّ معاویة بن أبی سفیان قال حین أنشده مروان شعر أخیه عبد الرحمن: و اللَّه لا أرضی عنه حتی یأتی زیاداً فیترضّاه و یعتذر إلیه. و أتاه

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 317

عبد الرحمن یستأذن علیه معتذراً فلم یأذن له، فأقبلت قریش علی عبد الرحمن بن الحکم، فلم یدعوه حتی أتی زیاداً، فلمّا دخل فسلّم علیه فتشاوس «1» له زیاد بعینه، و کان یکسر عینه، فقال له زیاد: أنت القائل ما قلت؟ فقال عبد الرحمن: و ما الذی قلت؟ فقال: قلت ما لا یُقال. فقال عبد الرحمن: أصلح اللَّه الأمیر إنّه لا ذنب لمن اعتب، و إنّما الصفح عمّن أذنب، فاسمع منّی ما أقول، قال: هات. فأنشأ یقول:

          إلیک أبا المغیرةِ تبتُ ممّا             جری بالشامِ من جورِ اللسانِ

             و أغضبتُ الخلیفةَ فیک حتی             دعاه فرطُ غیظٍ أن لحانی

             و قلت لمن لحانی فی اعتذاری             إلیک الحقّ شأنک غیر شانی

             عرفت الحقّ بعد خطاء رأیی             و ما ألبسته غیر البیانِ

             زیادٌ من أبی سفیانَ غصنٌ             تهادی ناضرٌ بین الجنانِ

             أراک أخاً و عمّا و ابنَ عمٍّ             فما أدری بعینٍ ما ترانی

             و أنت زیادةٌ فی آل حربٍ             أحبّ إلیَّ من وسطی بنانی

             ألا أبلغ معاویةَ بنَ حربٍ             فقد ظفرتْ بما تأتی الیدانِ

 

فقال له زیاد: أراک أحمق مترفاً شاعراً صَنِع اللسان، یسوغ لک ریقک ساخطاً و مسخوطاً، و لکنّا قد سمعنا شعرک و قبلنا عذرک، فهات حاجتک. قال: کتاب إلی أمیر المؤمنین بالرضا عنّی. قال: نعم، فکتب کتاباً أخذه و مضی حتی دخل علی معاویة، ففضّ الکتاب و رضی عنه و ردّه إلی حاله و قال: قبّح اللَّه زیاداً أ لم ینتبه له إذ قال:

          و أنت زیادة فی آل حرب «2»            .. …

 

قال أبو عبیدة: کان زیاد یزعم أنّ أُمّه سمیّة بنت الأعور من بنی عبد شمس بن

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 318

زید مناة بن تمیم، فقال ابن مفرّغ یردّ ذلک علیه:

          فأُقِسمُ ما زیادٌ من قریش             و لا کانت سمیّةُ من تمیمِ

             و لکن نسل عبد من بغیّ             عریق الأصلِ فی النسب اللئیمِ «1»

 

و أخرج الطبری فی تاریخه «2» (6/123) بإسناده عن أبی إسحاق: أنّ زیاداً لمّا قدم الکوفة قال: قد جئتکم فی أمر ما طلبته إلّا لکم. قالوا: أدعنا إلی ما شئت. قال: تُلْحقون نسبی بمعاویة. قالوا: أمّا بشهادة الزور فلا، فأتی البصرة فشهد له رجل.

قال ابن عساکر و ابن الأثیر: کان أبو سفیان صار إلی الطائف فنزل علی خمّار یقال له أبو مریم السلولی، و کانت لأبی مریم بعد صحبة، فقال أبو سفیان لأبی مریم بعد أن شرب عنده: قد اشتدّت به العزوبة، فالتمس لی بغیّا. فقال: هل لک فی جاریة الحارث بن کلدة سمیّة امرأة عبید؟ فقال: هاتها علی طول ثدیها و ریح إبطیها. فجاء بها إلیه فوقع بها، فولدت زیاداً فادّعاه معاویة.

و روی ابن عساکر، عن ابن سیرین، عن أبی بکرة، قال: قال زیاد لأبی بکرة: أ لم تر أنّ أمیر المؤمنین أرادنی علی کذا و کذا، و ولدت علی فراش عُبید و أشبهته،

و قد علمت أنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم قال: «من ادّعی لغیر أبیه فلیتبوّأ مقعده من النار».

ثم جاء العام المقبل و قد ادّعاه. و قال محمد بن إسحاق: کنّا جلوساً عند أبی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 319

سفیان، فخرج زیاد فقال: ویل أمّه لو کان له صلب قوم ینتمی إلیهم «1».

و لمّا بویع معاویة قدم زیاد علی معاویة فصالحه علی ألفی ألف، ثم أقبل فلقیه مصقلة بن هبیرة الشیبانی، و ضمن له عشرین ألف درهم لیقول لمعاویة: إنّ زیاداً قد أکل فارس برّا و بحراً، و صالحک علی ألفی ألف درهم، و اللَّه ما أری الذی یقال إلّا حقّا. فإذا قال لک: و ما یقال؟ فقل: یُقال: إنّه ابن أبی سفیان. ففعل مصقلة ذلک، و رأی معاویة أن یستمیل زیاداً، و استصفی مودّته باستلحاقه، فاتّفقا علی ذلک، و أحضر الناس و حضر من یشهد لزیاد، و کان فیمن حضر أبو مریم السلولی، فقال له معاویة: بم تشهد یا أبا مریم؟ فقال: أنا أشهد أنّ أبا سفیان حضر عندی و طلب منّی بغیّا، فقلت له: لیس عندی إلّا سمیّة. فقال: ائتنی بها علی قذرها و وضرها. فأتیته بها فخلا معها، ثم خرجت من عنده و إنّ إسکتیها لَیقطران منیّا. فقال له زیاد: مهلًا أبا مریم إنّما بُعثت شاهداً و لم تُبعث شاتماً. فاستلحقه معاویة «2».

و فی العقد الفرید «3» (3/3): یقال: إنّ أبا سفیان خرج یوماً و هو ثمل إلی تلک الرایات، فقال لصاحبة الرایة: هل عندک من بغیّ؟ فقالت: ما عندی إلّا سمیّة. قال: هاتها علی نتن إبطیها. فوقع بها فولدت له زیاداً علی فراش عبید.

فوجد زیاد نفسه بعد حسبه الواطئ و نسبه الوضیع، بعد أن کان لا یُعزی إلی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 320

أبٍ معلوم عمراً طویلًا یقرب من خمسین عاماً «1»، فیقال له: زیاد بن أبیه. أخا «2» ملک الوقت، و ابن من یُزعم أنّه من شرفاء بیئته، و قد تسنّی له الحصول علی مکانة رابیة، فأغرق نزعاً فی جلب مرضاة معاویة، المحابی له بتلک المرتبة التی بمثلها حابت هند ابنها المردّد بین خمسة رجال أو ستّة من بغایا الجاهلیّة، لکنّ آکلة الأکباد ألحقت معاویة بأبی سفیان لدلالة السحنة و الشبه، فطفق زیاد یَلِغ فی دماء الشیعة، و لمعاویة من ورائه تصدیة و مکاء.

و إنّ غلواء الرجل المحابی أعمته عن استقباح نسبة الزنا لأبیه، یوم استحسن أن یکون له أخ مثل زیاد، شدید فی بأسه، یأتمر أوامره، و ینتهی إلی ما یودّه من بوائق و موبقات، و لم یکترث لحکم الشریعة بحرمة مثل ذلک الإلحاق، و استعظامها إیّاه، و لا یصیخ إلی قول النبیّ الصادق صلی الله علیه و آله و سلم، قال یونس بن أبی عبید الثقفی لمعاویة: یا معاویة قضی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أنّ

 «الولد للفراش و للعاهر الحجر»

. فعکست ذلک و خالفت سنّة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، فقال: أعد. فأعاد یونس مقاله هذا، فقال معاویة: یا یونس و اللَّه لتنتهینّ أو لأطیرنّ بک طیراً بطیئاً وقوعها «3».

انظر إلی إیمان الرجل بنبیّه صلی الله علیه و آله و سلم، و إخباته إلی حدیثه بعد استعادته، و عنایته بقبوله و رعایته حرمته، و الحکَم فی هذه الشنیعة کلّ ذی مسکة من علماء الأُمّة و ذوی حنکتها و مؤلّفیها و کتّابها.

قال سعید بن المسیّب: أوّل «4» قضیّة ردّت من قضاء رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم علانیة،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 321

قضاء فلان، یعنی: معاویة فی زیاد.

و قال ابن یحیی: أوّل حکم ردّ من أحکام رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، الحکم فی زیاد.

و قال ابن بعجة: أوّل داء دخل علی العرب قتل الحسن «1» سبط النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم، و ادّعاء زیاد «2».

و قال الحسن: أربع خصال کنّ فی معاویة لو لم یکن فیه منهنّ إلّا واحدة لکانت موبقة: انتزاؤه علی هذه الأُمّة بالسفهاء حتی ابتزّها «3» أمرها بغیر مشورة منهم، و فیهم بقایا الصحابة و ذوو الفضیلة. و استخلافه ابنه بعده سکّیراً خمّیراً یلبس الحریر و یضرب بالطنابیر. و ادّعاؤه زیاداً،

و قد قال رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم: «الولد للفراش و للعاهر الحجر».

و قتله حُجراً، ویلًا له من حُجر و أصحاب حُجر قالها مرّتین «4».

و قال الإمام السبط الحسن الزکیّ علیه السلام لزیاد فی حضور من معاویة، و عمرو بن العاص، و مروان بن الحکم: «و ما أنت یا زیاد و قریشاً؟ لا أعرف لک فیها أدیماً صحیحاً و لا فرعاً نابتاً، و لا قدیماً ثابتاً، و لا منبتاً کریماً، بل کانت أُمّک بغیّا تداولها رجال قریش، و فجّار العرب، فلمّا وُلِدتَ لم تعرف لک العرب والداً، فادّعاک هذا- یعنی معاویة- بعد ممات أبیه، ما لک افتخار، تکفیک سمیّة و یکفینا رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، و أبی علیّ بن أبی طالب سیّد المؤمنین الذی لم یردّ علی عقبیه، و عمّی حمزة سیّد

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 322

الشهداء، و جعفر الطیّار، و أنا و أخی سیّدا شباب أهل الجنّة» «1».

وفد زیاد علی معاویة فأتاه بهدایا، و أموال عظام، و سفط مملوء جوهراً لم یُرَ مثله، فسرّ معاویة بذلک سروراً شدیداً، فلمّا رأی زیاد ذلک، صعد المنبر فقال: أنا و اللَّه یا أمیر المؤمنین أقمت لک معر العراق، و جبیت لک مالها، و ألفظت إلیک بحرها. فقام یزید بن معاویة فقال: إن تفعل ذلک یا زیاد فنحن نقلناک من ولاء ثقیف إلی قریش، و من القلم إلی المنابر، و من زیاد بن عُبید إلی حرب بن أُمیّة. فقال معاویة: اجلس فداک أبی و أُمّی «2».

و قال السکتواری فی محاضرة الأوائل «3» (ص 136): أوّل قضیّة ردّت من قضایا رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم علانیة، دعوة معاویة زیاداً، و کان أبو سفیان تبرّأ منه و ادّعی أنّه لیس من أولاده، و قضی بقطع نسبه. فلمّا تأمّر معاویة قرّبه و استأمره، ففعل ما فعل زیاد ابن أبیه- یعنی ابن زنیّة- من الطغیان و الإساءة فی حقّ أهل بیت النبوّة. و قال فی (ص 164): کان عمر رضی الله عنه إذا نظر إلی معاویة یقول: هذا ابن أبی سفیان کسری العرب «4»، لأنّه کان أوّل من ردّ قضیة من قضایا رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم حین هجر، و زیاد ابن أبیه أوّل من أساء إساءة تفرّد بشَینِها بین الأُمم فی حقّ أهل البیت.

و قال فی (ص 246): کان قد تبرّأ من زیاد أبو سفیان، و منع حقّه من میراث الإسلام بحضرة الصحابة، فلا زال طریداً حتی دعاه معاویة و قرّبه و أمّره و ردّ

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 323

القضیّة، و هی أول قضیّة من قضایا الإسلام ردّت، و لذا صارت بلیّة شنیعة، و محنة فاحشة بین الأُمّة، و أبغض الوسائل تعدّیه علی أفضل الملّة، و أحبّ العترة. انتهی.

و لا أحسب أنّ أحداً من رجالات الدین یشذّ عمّا قاله الجاحظ فی رسالته «1» الثابتة فی بنی أمیّة (ص 293): فعندها استوی معاویة علی الملک و استبدّ علی بقیّة الشوری، و علی جماعة المسلمین من الأنصار و المهاجرین فی العام الذی سمّوه عام الجماعة، و ما کان عام جماعة بل کان عام فرقة و قهر و جبریّة و غلبة، و العام الذی تحوّلت فیه الإمامة ملکاً کسرویّا، و الخلافة منصباً قیصریّا، و لم یعدُ ذلک أجمع الضلال و الفسق، ثم ما زالت معاصیه من جنس ما حکینا، و علی منازل ما رتّبنا، حتی ردّ قضیّة رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم رداً مکشوفاً، و جحد حکمه جحداً ظاهراً فی ولد الفراش و ما یجب للعاهر، مع إجماع الأمّة علی أنّ سمیّة لم تکن لأبی سفیان فراشاً، و أنّه إنّما کان بها عاهراً، فخرج بذلک من حکم الفجّار إلی حکم الکفّار. انتهی.

و لو تحرّینا موبقات معاویة المکفّرة له وجدنا هذه فی أصاغرها، فجلّ أعماله- إن لم یکن کلها- علی الضدّ من الکتاب و السنّة الثابتة، فهی غیر محصورة فی مخالفته

لقوله صلی الله علیه و آله و سلم: «الولد للفراش و للعاهر الحجر».