اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۳ اسفند ۱۴۰۲

معاویه: هر کس بدون امام بمیرد، در حال جاهلیت مرده است

متن فارسی

7- ابو صالح از معاویه نقل می کند که از زبان پیامبر (ص) می گوید: هر که بدون امام بمیرد به حال جاهلیت مرده است. «1»

از طرفداران و دوستداران معاویه می پرسیم خود معاویه به چه حالى مرده و چگونه مرگى داشته است و به هنگام مرگ، امامش که بوده و بیعت کدامین امام بر عهده اش بوده است؟! مگر در آن هنگام امامى واجب الاطاعه امامى که به موجب نص و اجماع پیروى و بیعتش واجب باشد وجود داشته غیر از امیر المؤمنین على (ع) جز همان امامى که معاویه به دشمنی اش برخاست و به جنگش کمر بست و خلافتش را قبول نکرد و براى سرنگونى امامت و خلافتش از هیچ تلاش و جنایتى خوددارى ننمود و به این ترتیب پیوند مسلمانى از پیکر فرو نهاد و قید اسلام از گردن برداشت؟! همان امامى که چون بشهادت رسید معاویه اظهار خوشحالى کرد و در مصیبت شهادتش که سوگوارى پیامبر اکرم (ص) و امت اسلام بود شادمانى نمود، یا آن امامى که در فاجعه مسمومیتش به دسیسه معاویه فاطمه زهراء به عزا نشست و معاویه در عزایش خنده و شادى کرد. آیا با امام و خلیفه اى که شایستگى و نص و اجماع رجال «حل و عقد» و باقیمانده صاحبنظران جامعه به خلافتش نشاند بیعت کرد و قید اطاعتش را بگردن گرفت یا بر سر حکومت و خلافت با او جنگید و خیانت و دسیسه کرد و وقتى دید در سپاهش تزلزل و سستى و نافرمانى پدید آمده و می خواهند امام بر حق را گرفتار کرده و تحویل او دهند هر حیله اى که به نظرش رسید بکار بست و از رشوه و تطمیع کار گرفت و از هر دسیسه و نیرنگ سیاسى تا اساس خلافت حقه را بر انداخت و سلطنت خویش برقرار ساخت؟! آیا در طول این مدت هیچ یادى از این روایتش کرد؟! آیا فهمید که آن سال‏هاى دراز را بدون اینکه بیعت امامى بر عهده اش باشد سپرى کرده است و براى مسلمان روا نیست که دو شب را بدون این که بیعت امامى بر عهده اش باشد سپرى گرداند «1» و اگر بدین حال بمیرد مرگى جاهلى داشته و به وضع جاهلیت از دنیا رفته است؟! یا فقه و اجتهادش چنین حکم می کرد که او از این احکام کلى و عمومى- که پیامبر اکرم (ص) هیچکس را از آن مستثنى نفرموده- مستثنى است؟! یا بى اطلاعیش از احکام و غفلتش درباره خودش سبب شد که طمع باین ببندد که خود خلیفه باشد و با او به خلافت بیعت کنند و بنام خدا و پیامبر (ص) فرمان براند؟! و این از صلاحیت و شایستگى وى بس دور بود و اسیر آزاد شده اى چون او که پدرش هم اسیر آزاد شده بود از علم و خردمندى بی بهره بود و نص و اجماعى درباره خلافتش وجود نداشت بهیچوجه شایسته تصدى خلافت نبود و تنها مایه اش براى آن جاه طلبى بود و نفع‏جوئى و کامگیرى و شرارت، و هیچ نمی اندیشید که با این وضع و رفتارش به حال جاهلیت خواهد مرد و مرگى جاهلى خواهد داشت و بر حال ایمان به «سواع» و «هبل» بت‏هاى عصر سیاه شرک از دنیا خواهد رفت.

توجهى دیگر
حدیث معاویه را که پیامبر (ص) فرمود «هر کس بدون امام بمیرد مرگى جاهلى داشته است» حافظ هیثمى در «مجمع الزوائد» «2» و ابو داود طیالسى در «مسند» «3» از طریق عبد اللّه بن عمر ثبت کرده اند، و ابو داود با این افزوده که «… و هر کس پیوند اطاعت بگسلد به صحنه قیامت در حالى در خواهد آمد که هیچ دلیل پسندیده اى (براى دفاع از کار خویش) ندارد.»
این حدیث با احادیث دیگرى که با همان مضمون: ولى به عبارات گوناگون از طرق مختلف روایت گشته تحکیم گردیده است، از آن جمله روایتى که می گوید:
پیامبر (ص) فرمود: هر که در حالى مرد که بیعتى بر عهده نداشت به حال جاهلیت مرده است»
این را مسلم در «صحیح» خویش «1» ثبت کرده است و بیهقى در «سنن» «2» و ابن کثیر در تفسیرش «3» و حافظ هیثمى در مجمع الزوائد، «4» و شاه ولى اللّه در «ازالة الخفاء» براى اثبات این که نصب خلیفه براى رهبرى مسلمانان تا قیامت واجب کفائى است بهمین روایت- یعنى با همین عبارت- استناد کرده است. «5»
دیگر روایتى که می گوید: «هر که در حالى بمیرد که اطاعتى بر عهده نداشته باشد به حال جاهلیت مرده است.» این را احمد حنبل در مسندش «6» و هیثمى در مجمع الزوائد «7» ثبت کرده اند.
همچنین روایتى باین عبارت که «پیامبر فرمود: هر که امام زمان خویش نشناخته مرد بحال جاهلیت مرده است (یا مرگى جاهلى داشته است)». این را تفتازانى در «شرح المقاصد» «8» آورده و آن را به لحاظ مفهوم و مفاد در کنار آیه «خدا را فرمان برید و پیامبر را فرمان برید و فرماندهانتان را» نهاده است. هم تفتازانى در شرح عقائد نسفى «9» به همین عبارت استناد کرده است لکن متصدیان چاپ و نشر آن کتاب در چاپ سال 1313 هفت صفحه از آن را تحریف کرده اند که این حدیث را نیز شامل می شود. شیخ على قارى مؤلف «المرقاة فى خاتمة الجواهر المضیئة» همین مطلب را آورده «10» و می گوید: معنى این حدیث پیامبر که در صحیح مسلم آمده که هر که امام زمان خویش نشناخته مرد بحال جاهلیت مرده است این است که انسان کسى را که باید در دوره زندگانى خویش به وى اقتدا نماید و تحت رهبرى وى قرار گیرد نشناسد. «1»
همچنین این روایت که «پیامبر فرمود: هر کس از دائره فرمانبرى بیرون شد و از جامعه (ى اسلامى) کناره جست و مرد بحال جاهلى مرده است». این را مسلم در «صحیح» خویش «2» و بیهقى در «سنن» «3» ثبت کرده است و در «تیسیر الوصول» بنقل از دو صحیح مسلم و بخارى از طریق ابو هریره آمده است. «4»
و این روایت که «هر کس از جامعه (ى اسلامى) گامى کناره جست و مرد بحال جاهلى مرده است» «5»
و این که «هر کس بدون امام بمیرد بحال جاهلیت مرده است». ابو جعفر اسکافى در خلاصه نقض کتاب العثمانیه جاحظ آورده است «6» و هیثمى باین عبارت که «هر کس بدون این که امامى بالاى سرش باشد بمیرد مردنش مردن جاهلیت است» و به این عبارت که «هر کس بدون این‏که امامى بالاى سرش بمیرد بحال جاهلیت مرده است». «7»
و این: «هر کس در حالى بمیرد که تحت رهبرى امام جامعه اى نباشد بحال جاهلیت مرده است» «8»
و «هر کس از فرماندهش کارى ناگوار ببیند باید صبر و تحمل نماید، زیرا هر که گامى از مسلمانان واپس نشیند (یعنى مخالفت نماید) و بمیرد به حال جاهلیت مرده باشد» «1»
این حقیقتى است که کتابهاى حدیث و «صحاح» و مسندها بر آن اتفاق دارند و ثابتش نموده اند و گریزى از پذیرفتنش نیست و مسلمان چاره اى جز قبولش ندارد و لازمه مسلمانى است و حتى دو نفر بر سرش اختلاف نیافته اند و هیچکس در آن تردیدى ننموده است. و از آن برمی آید که هر کس بدون امام و رهبر بمیرد بدفرجام و نارستگار خواهد بود، زیرا به حال جاهلیت مردن پست‏ ترین مردنها است و مردن به حال کفر و الحاد.
در اینجا نکته و مطلب دقیقى هست که لازم است به میان آید و آن این که فاطمه زهرا صدیقه طاهره- که به حکم قرآن پاک و منزه از هر گناه و لغزشى است و به حکم فرمایش نبوى خدا و پیامبر از خشمش به خشم میآید و به خشنودیش خشنود می گردند و از آزرده شدنش آزرده می شوند- در حالى از دنیا رفته است که بیعت کسى را که خلیفه و امام زمانش می شمارند بر عهده نداشته و به او اقتدا نمی کرده است و شوهرش نیز مدت ششماه و در طول زندگانى همسرش از بیعت با آن به اصطلاح خلیفه خوددارى نموده است. در دو «صحیح» مسلم و بخارى هست که «مردم تا فاطمه زنده بود براى على احترام قائل بودند، اما چون فاطمه درگذشت رابطه على با مردم تیره گشت» «2» و قرطبى در «المفهم» می نویسد: «مردم در دوره زندگى فاطمه و به احترامش على را احترام می کردند چون فاطمه پاره اى از پیکر رسول خدا بود و على همسر و عهده دار زندگى فاطمه. اما وقتى فاطمه مرد و تا آن وقت على با ابو بکر بیعت نکرده بود مردم آن احترام را فرو گذاشتند و مانعى ندیدند که او را وادار به قبول تصمیم عمومى سازند و نگذارند وحدتشان بهم بخورد.»
در اینجا سه احتمال بیش نیست و حقیقت در یکى از آنها است. یکى این که صدیقه طاهره- سلام اللّه علیها- به یکى از وظائف اسلامى خویش عمل نکرده باشد به بزرگترین و مهم‏ترین وظیفه اى که دین پدرش مقرر داشته است و مسلمانانهمگى از شهرنشین و دهاتى و باسواد و بیسواد به آن عمل کرده اند و- العیاذ باللّه- در حالى که سنت پدرش را زیرپا گذاشته بوده از دنیا رفته باشد. دیگر اینکه آن حدیث صحیح نباشد با اینکه حدیثدانان شیعه و سنى روایت و ثبتش کرده و امت اسلام قبول نموده و درستش دانسته است. آخرین احتمال اینکه فاطمه زهراء خلافت ابو بکر را به رسمیت نمی شناخته و او را لایق آن نمی دانسته است و با مولاى متقیان امیر المؤمنین على (ع) هم رأى و هم عقیده بوده است.
آیا مسلمان می تواند احتمال اول را وارد بداند و بگوید دختر گرامى و باوفا و داناى پیامبر (ص) که همسر کسى بوده که قرآن «خود» پیامبر امینش خوانده و وصى و جانشین تعیینى وى بوده است کارى انجام داده بر خلاف عقل و منطق و رضاى خدا و پیامبرش؟! نه، هیچ مسلمانى چنین حرفى نمی تواند بزند یا چنین احتمالى را وارد بداند. احتمال دوم هم وارد نیست، زیرا پس از این که حدیث مذکور بصحت پیوسته و حدیثشناسان شرایط صحت را در آن روایات جمع دیده اند و سر تسلیم در برابرش فرود آورده اند و امت آن را پذیرفته است هیچ نادانى احتمال نادرست بودن آن حدیث را نمی دهد. بنابراین احتمالى جز سومى باقى نمی ماند و یگانه حقیقت این است که خلافت ابو بکر را صدیقه طاهره برسمیت نمی شناخته و او را خلیفه و امام نمی دانسته و در حالى از دنیا رفته که از آن خلافت و خلیفه بیزار بوده و امیر المؤمنین على (ع) نیز به همین سبب با او بیعت ننموده و نه همسرش را به بیعت با او خوانده در حالى که می دانسته هر کس امام زمانش را نشناخته بمیرد و بیعتى بر عهده اش نباشد به حال جاهلیت مرده است. بنابراین، از خلافتى چنین باید بیزار بود و سر به فرمان متصدیش فرود نیاورد.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 491

متن عربی

7-من طریق أبی صالح عن معاویة مرفوعاً: «من مات بغیر إمام مات میتة جاهلیّة».

المسند للإمام أحمد «1» (4/96).

قال الأمینی: هاهنا نسائل أنصار معاویة و أودّاءه عن أنّ أیّ موتة مات هو بها؟ و عن أیّ إمام مات و فی عنقه بیعته؟ و من الذی اخترم الرجل و قد طوّقته ولایته؟ و هل کان هناک إمام یجب طاعته و بیعته بالنصّ و الإجماع غیر مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام یوم بارزه و کاشفه؟ و ألقح دون مناوأته الحرب الزبون، و نازعه فی أمر الخلافة، و خلع ربقة الإسلام من عنقه، أو یوم استبشر بقتل الإمام علیه السلام، و هی الطامّة الکبرى؟ و المصاب بها خاتم الأنبیاء صلى الله علیه و آله و سلم، أو یوم افتجعت به الصدّیقة الکبرى فاطمة بشظیّة قلبها الإمام السبط المجتبى بسمّ من معاویة مدسوس إلیه؟ فهل بایعه یومئذٍ و هو خلیفة الوقت بالجدارة و النصّ و إجماع لا یستهان به من بقایا رجال الحلّ و العقد؟ أو أنّه ناوأه فی الأمر و غدر به و کاده؟ لمّا ظهر من أجناده الخور و الفشل،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 492

و قلبوا على إمام الحقّ ظهر المجنّ، و حدت بهم المطامع و المیول إلى أن یسلموه لمعاویة إن قامت الحرب على أشدّها، فالتجأ الإمام إلى الصلح صوناً لدماء شیعته، و إبقاءً على حیاة ذویه.

فهل کان معاویة طیلة هذه المدد فی ذکر من روایته هذه؟ و هل علم أنّه طوى تلکم السنین و لیس فی عنقه بیعة لإمام؟ و أنّه لا یحلّ لمسلم أن یبیت لیلتین لیس فی عنقه لإمام بیعة «1»؟ و أنّه إن مات و الحالة هذه مات میتة جاهلیّة؟ أو أنّه کان یرى من فقهه استثناءه من هذه الکلیّة التی لم یستثن منها الرسول صلى الله علیه و آله و سلم أحداً؟ أو أنّ جهله بالأحکام و بنفسه کان یُطمعه فی أن یکون هو الخلیفة المبایع له، و المطاع بأمر اللَّه و رسوله؟ و هیهات له ذلک، و هو طلیق ابن طلیق، و لم یؤهّله لها علم و لا حنکة، و لا نصّ و لا إجماع، إلّا شره نَهِم، و طمع زائغ، و حلوم مطاشة، أو أنّ الرجل کان لم یکترث لأن یموت میتة جاهلیّة على ولایة سواع و هبل؟

لفت نظر:

إنّ حدیث معاویة: «من مات بغیر إمام، مات میتة جاهلیّة». أخرجه الحافظ الهیثمی فی مجمع الزوائد (5/218)، و أبو داود الطیالسی فی مسنده (ص 259) من طریق عبد اللَّه بن عمر و زاد: و من نزع یداً من طاعة جاء یوم القیامة لا حجّة له.

و هذا الحدیث معتضد بألفاظ أُخرى من طرق شتّى منها:

قوله صلى الله علیه و آله و سلم: «من مات و لیس فی عنقه بیعة، مات میتة جاهلیّة».

أخرجه: مسلم فی صحیحه «2» (6/22)، و البیهقی فی سننه (8/156)، و ابن کثیر فی تفسیره (1/517)، و الحافظ الهیثمی فی المجمع (5/218)، و استدلّ بهذا اللفظ شاه

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 493

ولیّ اللَّه فی إزالة الخفاء (1/3) على وجوب نصب الخلیفة على المسلمین إلى یوم القیامة وجوباً کفائیّا.

و قوله صلى الله علیه و آله و سلم: «من مات و لیس علیه طاعة، مات میتة جاهلیّة».

أخرجه: أحمد فی مسنده «1» (3/446)، و الهیثمی فی المجمع (5/223).

 

و قوله صلى الله علیه و آله و سلم: «من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیّة».

ذکره التفتازانی فی شرح المقاصد «2» (2/275)

 

و جعله لدة قوله تعالى: (أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ‏) «3» فی المفاد. و بهذا اللفظ ذکره التفتازانی أیضاً فی شرح عقائد النسفی المطبوع سنة (1302) غیر أنّ ید الطبع الأمینة على ودائع العلم و الدین حرّفت من الکتاب فی طبع سنة (1313) سبع صحائف یوجد فیها هذا الحدیث. و حکاه الشیخ علی القاری صاحب المرقاة فی خاتمة الجواهر المضیئة (2/509)، و قال فی (ص 457): و

قوله علیه السلام فی صحیح مسلم: «من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیّة».

معناه: من لم یعرف من یجب علیه الاقتداء و الاهتداء به فی أوانه.

و قوله صلى الله علیه و آله و سلم: «من خرج من الطاعة و فارق الجماعة فمات مات میتة جاهلیّة».

أخرجه: مسلم فی صحیحة «4» (6/21)، و البیهقی فی سننه (8/156)، و ذکر فی تیسیر الوصول «5» (3/39) نقلًا عن الصحیحین للشیخین من طریق أبی هریرة.

 

و قوله صلى الله علیه و آله و سلم: «من فارق الجماعة شبراً، فمات، فمیتة جاهلیّة».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 494

أخرجه مسلم فی صحیحه «1» (6/21).

 

و قوله صلى الله علیه و آله و سلم: «من مات و لا إمام له مات میتة جاهلیّة».

ذکره أبو جعفر الإسکافی فی خلاصة نقض کتاب العثمانیّة للجاحظ (ص 29)، و ذکره الهیثمی فی المجمع (5/224، 225) بلفظ: «من مات و لیس علیه إمام فمیتته میتة جاهلیّة». و بلفظ: «من مات و لیس علیه إمام مات میتة جاهلیّة».

و قوله صلى الله علیه و آله و سلم: «من مات و لیس لإمام جماعة علیه طاعة مات میتة جاهلیّة».

أخرجه الحافظ الهیثمی فی مجمع الزوائد (5/219).

و قوله صلى الله علیه و آله و سلم: «من أتاه من أمیره ما یکرهه فلیصبر، فإنّ من خالف المسلمین قید شبر ثم مات مات میتة الجاهلیّة».

شرح السیر الکبیر (1/113).

هذه حقیقة راهنة أثبتتها الصحاح و المسانید فلا ندحة عن البخوع لمفادها، و لا یتمّ إسلام مسلم إلّا بالنزول لمؤدّاها، و لم یختلف فی ذلک اثنان، و لا أنّ أحداً خالجه فی ذلک شکّ، و هذا التعبیر ینمّ عن سوء عاقبة من یموت بلا إمام، و أنّه فی منتأىً عن أیّ نجاح و فلاح، فإنّ میتة الجاهلیّة إنّما هی شرّمیتة، میتة کفر و إلحاد، لکنّ هنا دقیقة لا بدّ من البحث عنها، و هی أنّ الصدّیقة الطاهرة المطهّرة بنصّ الکتاب الکریم، التی یغضب اللَّه و رسوله لغضبها و یرضیان لرضاها، و یؤذیهما ما یؤذیها، قضت نحبها و لیس فی عنقها بیعة لمن زعموا أنّه خلیفة الوقت، و مثلها بعلها طیلة ستّة أشهر أیّام حیاة حلیلته، کما جاء فی الصحیحین و فیهما: کان لعلیّ من الناس وجه حیاة فاطمة، فلمّا توفّیت استنکر علیّ وجوه الناس «2». قال القرطبی فی المفهم:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 495

کان الناس یحترمون علیّا فی حیاتها کرامة لها، لأنّها بضعة من رسول اللَّه و هو مباشر لها، فلمّا ماتت و هو لم یبایع أبا بکر، انصرف الناس عن ذلک الاحترام، لیدخل فیما دخل فیه الناس و لا یفرّق جماعتهم. انتهى.

فالحقیقة هاهنا مردّدة بین أنّ الصدّیقة سلام اللَّه علیها عزبت عنها ضروریّة من ضروریّات دین أبیها و هی أولاها و أعظمها، و قد حفظته الأُمّة جمعاء حضریّها و بدویّها، و ماتت- العیاذ باللَّه- على غیر سنّة أبیها، و بین أن لا یکون للحدیث مقیل من الصحّة، و قد رواه الحفظة الأثبات من الفریقین و تلقّته الأُمّة بالقبول، و بین أنّها سلام اللَّه علیها لم تک تعترف للمتقمّص بالخلافة، و لا توافقه على ما یدّعیه، و لم تکن تراه أهلًا لذلک، و کذلک الحال فی مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام.

فهل یسع لمسلم أن یختار الشقّ الأوّل و یرتئی لبضعة النبوّة و لزوجها- نفس النبیّ الأمین و وصیّه على التعیین- ما یأباه العقل و المنطق، و یبرأ منه اللَّه و رسوله؟ لا، لیس لأحد أن یقول ذلک.

و أمّا الشقّ الثانی، فلا أظنّ جاهلًا یسفّ إلى مثله بعد استکمال شرائط الصحّة و القبول، و إصفاق أئمّة الحدیث و مهرة الکلام على الخضوع لمفاده، و إطباق الأُمم الإسلامیّة على مؤدّاه.

فلم یبق إلّا الشقّ الثالث، فخلافة لم تعترف لها الصدّیقة الطاهرة، و ماتت و هی واجدة علیها و على صاحبها، و یجوّز مولانا أمیر المؤمنین التأخّر عنها و لو آناً ما، و لم یأمر حلیلته بالمبادرة إلى البیعة، و لا بایع هو، و هو یعلم أنّ من مات و لم یعرف إمام زمانه و لیس فی عنقه بیعة مات میتة جاهلیّة، فخلافة هذا شأنها حقیقة بالإعراض عنها، و النکوص عن البخوع لصاحبها.