اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۷ اسفند ۱۴۰۲

می توان خلافت را به کسی داد که شایستگی کمتری دارد

متن فارسی

برداشت خلیفه در فرمانروائى بخشیدن به کهتران

حلبى در «السیرة النبویة» ج 3 ص 386 می نویسد: ابوبکر- خدا از وى خشنود باد- بر آن بود که کهتران می توانند بر کسى که از آنان برتر است فرمانروائى یابند و نزد سنیان درست همین است زیرا گاه می شود که کهتران براى برخاستن به آنچه شایسته کیش است توانائى بیشترى دارند و در چاره جوئى براى کارها و براى آنچه روزگار زیر دستان به یارى آن سازمان می یابد آگاه ترند.
حلبى این را دست‏ آویز کار بوبکر گردانیده است که عمر پسر خطاب و ابو عبیده جراح را براى جانشینى پیامبر بر خود پیش انداخت و گفت: به هر یک از این دو مرد که خواهید دست فرمانبرى دهید.
و باقلانى در «التمهید» ص 195 این سخن را از بوبکر می آرد: سرپرست شما شدم با آنکه بهتر از شما نیستم و آنگاه در پاسخى پیرامون آن می نویسد:
می تواند بود که وى باور داشته در میان توده کسى برتر از او هست ولى چون در فرمانبرى از او همداستان ‏تر بودند و توده با یارى او در راهى شایسته تر می افتادند، پس این را گفت تا برساند که اگر بر گماشتن برتران شدنى ننماید پیشوائى کهتران رواست و به انصار و جز آنان گفت: این دو مرد را براى شما پسندیده ام با یکى از آن دو دست فرمانبرى دهید یا با عمر پسر خطاب یا با بو عبیده جراح با آن که می دانست برتری هاى بوعبیده کمتر از او و کمتر از عثمان و على است ولى چون می دید بر او همداستان می شوند و آشوب با دید وى ریشه کن می گردد به آن گونه گفت، و این نیز سخنى است که پاسخ ندارد.

امینى گوید: ما بر آنیم که جانشینى پیامبر نیز- همچون پیامبرى- فرمانروائى خدائى است هر چند دستور نهانى گرفتن از آسمان و آئین گذارى ویژه پیامبر خداست و کار خلیفه روشنگرى دستورها و رساندن آن‏ها، که آنچه را به گونه اى سربسته آمده با گستردگى باز گوید، گره ها را بگشاید و هر واژه را در برابر پدیده اى از جهان که براى آن آمده بنهد، و چنانچه پیامبر به پیکار برخاست تا سخن خداوند را با چهره اى که فرود آمده نشان دهد او نیز کارزار کند تا لایه هاى نهفته در آن را باز بنماید «1» و چشم اندازهائى را آشکار سازد که پیامبر نتوانست آواى خویش را براى یادآورى آن‏ها بردارد- خواه از این بابت که روان‏ها هنوز آمادگى پذیرش نداشت یا چون می باید روزگارى بگذرد تا هنگام آن فرا رسد یا انگیزه هائى دیگر- پس با آن مهربانى که در خداوند یافته ایم برگزیدن هر کدام از این دو را از بایسته هاى او می شماریم تا- از آن رهگذر- بندگان را به شاهراه فرمانبرى از خود نزدیک کند و از پرتگاه نافرمانی ها به دور دارد- زیرا براى همین بوده که آنان را آفریده و خواستار پرستندگى شان شده و آنچه را نمی دانسته اند به ایشان آموخته، و آدمیان را رها نکرده تا همچون چارپایان بخورند و بهره ببرند و با آرزوها سرگرم شوند بلکه ایشان را آفریده تا وى را بشناسند و بتوانند خشنودى وى را به دست آرند و این راه را، هم با برانگیختن پیک‏ها و فرو فرستادن نامه ها هموار ساخته و هم با دستورهائى نهانى که پیاپى و پیوسته از آسمان می رسید. چون از یک سوى تا بازپسین هنگامى که گیتى بر سر پا است زندگى پیامبر دنباله ندارد و سرنوشت او این نیست که جاودانه پایدار بماند و از سوى دیگر هر کدام از آئین‏ها، روزگارى دراز باید بپایند- چنانچه بازپسین آئین، هیچ گاه روزگارش سر نمی آید- این است که چون برانگیخته اى می میرد و آئین وى یکى از دو ویژگى بالا را دارد و در میان پیروان آن، کسانی اند که هنوز به رسائى خویش دست نیافته اند و پاره اى از دستورهاى آن که گذارده شده به مردم نرسیده و هنگام پرداختن به پاره اى دیگر از آن‏ها هنوز فرا نیامده و سرنوشت چنان خواسته است که پاره اى از آن‏ها نیز دیرتر زائیده شوند با این همه پس خردمندانه نیست که توده را به بازیچه رها کنند با آن که آن مهربانى که بر خداوند پاک بایسته است همه مردم را یکسان در بر می گیرد پس او- که بزرگی اش ارجمند است- می باید کسى را برانگیزد که با روشنگرى خود، آئین را از رسائى برخوردار گرداند و دروغ‏هاى راست نماى کسانى را که از کیش خدا برگشته اند آشکار کرده از میان بردارد و تاریکى نادانى را با فروغ دانش خود ناچیز نماید و با تیغ و سر نیزه خود- همچون زره و سپر- زخم‏هاى دشمنان کیش را پاسخ‏گو باشد و با دست و زبان خویش، کژى و کاستى را به راستى و استوارى کشد.
و چون خداوندگار- که خوبی هایش بس شکوهمند است- با بندگان خود به دیده مهربانى می نگرد و بر خود بایسته شناخته که رگبار نیکوکارى را بر ایشان فرو فرستد و روى آنان را جز به سوى نیکى و رستگارى ندارد، پس می باید براى آنان کسى را برگزیند که برخاسته و این گرانبار سنگین را بر دوش کشد و در همه وظیفه ها نماینده پیشرو خود که پیک خدا بود باشد، و خدا باید او را از زبان آن پیامبر برانگیخته اش- با سخن و دستورى آشکار- بنماید و روا نیست که راه را از راهبر تهى بگذارد و ایشان را به بازیچه رها کند، نمی بینى که پسر عمر- عبد اللّه- به پدرش گفت: مردم می گویند تو جانشینى براى خود بر نمی گزینى با اینکه اگر تو چوپان یا شترچرانى داشته باشى که او بیاید و آن چه را زیر دستش بوده رها کند می گوئى کوتاهى کرده و کار را به تباهى کشانده با اینکه سرپرستى براى مردم دشوارتر از سرپرستى شتر و گوسفند است، اگر خداى بزرگ و گرامى را به گونه اى دیدار کنى که در میان بندگانش جانشینى براى خود نگذاشته باشى به او چه خواهى گفت؟ «1»
و هم عایشه به پسر عمر گفت: پسرکم، درود مرا به عمر برسان و به او بگو پیروان محمد را بى سرپرست مگذار، براى خود جانشینى در میان ایشان برگزین و آنان را به گونه شتران افسار سر خود رها مکن که به راستى من می ترسم آشوبى روى دهد «1»، زیرا اگر مردم را لگام گسیخته رها کنند بیم آن می رود که کارشان به آشفتگى انجامد.
و هم پسر عمر- عبد اللّه- به پدر گفت: چه شود کسى را به جانشینى خود برگزینى. گفت چه کس را؟ گفت خرد خود را به کوشش وادار تا بدانى زیرا تو پروردگار آنان نیستى، می بینى که اگر در پی سرپرست زمینت بفرستى آیا دوست ندارى که کسى را به جاى خود بنشاند تا هنگامى که بر سرزمین باز گردد؟ گفت آرى گفت: می بینى که اگر به دنبال چوپانت بفرستى آیا دوست نمی دارى مردى را به جاى خود بگذارد تا بر گردد؟»

و این هم معاویه پسر ابو سفیان است که همین دستور خردمندانه و چون و چرا ناپذیر را در جانشینى بخشیدن به یزید دست آویز گردانیده و می گوید من می ترسم پیروان محمد را براى پس از خود همچون رمه اى، از میش‏هاى بی شبان رها کنم «3».
کاش می دانستم این گونه روشنگری هاى خردمندانه را که همه در پذیرفتن آن همداستانند چگونه مردم درباره بزرگ‏ترین پیامبران و جانشینى او ندیده گرفتند و او را به چشم‏پوشى از آن‏ها متهم کردند؟ من نمی دانم.
روا نیست این کار را به انبوه توده- یا به کسانى واگذار کنند که به گره گشائى و پیوند زدن گسیخته ها می پردازند زیرا خرد راستین می گوید امام ویژگی هائى باید داشته باشد که پاره اى از آن‏ها از سرمایه هاى نهفته در روان و از منش‏هائى است که جز خداى آگاه بر نهانی ها آن را نمی داند «4» همچون بر کنارى از همه گناهان و پاکى جان و پاکیزگى روان که با یارى آن از هوس و خواهش‏هاى ناروا دورى گزیند- و به همین گونه دانشى که با داشتن آن در زمینه هیچ یک از دستورها به گمراهى نیفتد و تا برسد به بسیارى از منش‏ها که استوارى آن در ژرفاى جان است و تنها گوشه هائى از آن در جهان برون آشکار می شود که با دشوارى می توان با شماره کردن آنها پرده به آن پهناورى را به روشنى نگریست و پروردگار تو است که آنچه را در سینه ها نهفته اند و آنچه را آشکار می کنند می داند (سوره 28 قصص- آیه 69) «1» و خداوند بهتر می داند که برانگیختگى خود را به کدام کس واگذارد. «2»
و توده اى که دانش او به نهانی ها راه ندارد نمی تواند کسى را که آراسته به آن منش‏ها باشد بشناسد و گزینش او در بیشتر جاها با لغزش همراه است زیرا می بینیم پیامبرى همچون موسى- که بر پیامبر ما و خاندانش و بر او درود باد- آنگاه که از میان هزاران تن هفتاد مرد را گلچین کرد سرانجام چون به جاى راز و نیاز با خدا رسید آنان «گفتند خداوند را آشکارا به ما بنما» «3» پس چه گمان می برید به این که مردم کوچه و بازار بیایند و کسى را برگزینند و با آن که خود در چار دیوار ماده گرفتارند یکى را گلچین کنند؟ برگزیده ایشان هم جز یکى مانند ایشان نخواهد بود و در نیازمندى به کسى که او را در راه راست بدارد با ایشان برابر است و همه به دندانه هاى شانه می مانند و هیچ دور نیست کسى را برگزینند که خود به سرگردانى افتاده و به فرجام روى از کار بپیچد یا بر سر این برنامه دچار آشوب گردند یا در پى کسى بدوند که گندم نماى جو فروش یا نادانى باشد که چون با فرمان‏ها رو در رو شود راه رهائى از دشواری ها را نیافته دست به تبهکاری هاى بزرگ بیالاید، بزهکاری ها کند و ندانسته به پرتگاه گناهان افتد یا بداند و پروا نداشته باشد که سخن یاوه بر زبان آرد یا با فریفتگى به داورى نشیند و این هنگام از همان جا که خواهند کارها را در راهى شایسته بیاندازند به تبهکارى دچار می شوند و ندانسته در پرتگاه می لغزند که نمونه این را در آن جا که مردم دست فرمانبرى به معاویه و یزید و جانشینان امویشان دادند می توان یافت.
پس آفریدگار مهربان که این سرنوشت را بر آفریدگانش نمی پسندد نباید در این کار گزینشى براى کسى از مردم بگذارد چرا که آنان را نادان و ستمکار آفریده است «1»، آیا آن که خود آفریننده است نمی داند؟ با آن که از نهفته ها و ریزه کاری ها آگاه است «2» و پروردگار تو آنچه را خواهد می آفریند و بر می گزیند و گزینشى براى آنان در کارها نیست «3» و هیچ مرد و زنى را نمی رسد که به آئین ما بگرود و چون خداوند در کارى داورى کرد و آن را گذراند در کار خویش به گزینش پردازد و آن که از فرمان خداوند و برانگیخته او سرپیچید به راستى آشکارا دچار گمراهى شده است (سوره- 33- احزاب آیه 36)
بزرگ‏ترین پیامبران نیز از نخستین روز که آئین خود را به گروه هاى تازیان پیشنهاد کرد این گوشه پرده را هم به همه نشان داد، چندان که چون تیره عامر پسر صعصعه را به سوى خدا خواند و سخن او به ایشان رسید گوینده ایشان از او پرسید اگر ما بر سر این کار از تو پیروى کنیم و آنگاه خداوند تو را بر کسانى که با تو ناسازگارى می نمایند پیروز کرد آیا در دیده تو شایستگى آن را یافته ایم که پس از تو ما سرپرست کار باشیم؟ پاسخ داد به راستى کار در دست خداست و آن را هر کجا خود بخواهد می نهد «4».
چگونه مردم به سادگى می توانند در این کار گزینشى داشته باشند با آنکه در پیرامون این کار، گرایش‏ها و لاف‏ها و خواسته ها و چشمداشت‏ها پراکنده است و تازه با دگرگونى نگرش‏ها و زد و خورد برداشت‏ها و باورها در ارزیابى سرمایه هاى روانى مردان و منش‏هاى برجسته، و با فراوانى دسته ها و گروه ها و تیره ها و توده هائى که با بدخوئى ناسازگارى می نمایند و آن هم با کشمکش‏هائى که میان آدم زادگان بیچاره- از نخستین روز پیدایش- پخش و پراکنده بوده و ریشه آن را در زمینه هاى وابسته به چند دستگی ها و گروه گروه و تیره تیره شدن‏ها باید جست.
این گزینش از همان آغاز همراه بوده است با نگاه هاى پر از خشم، زخم و سیلى زدن به یکدیگر و بگو مگو و فریاد و دشمنى؛ تا گریبان جامه ها چاک خورد و نوش جاى خود را به نیش داد و با این گزینش چه بسیار آبروها بر زمین ریخت، و آنچه را پاک می انگاریم به خوارى افتاد، آئین‏هاى درست روى به تباهى نهاد و آن چه به روشنى از آن کسى بود از میان رفت، آنچه باید گیتى را به راهى شایسته اندازد تباه شد، شالوده سازش درهم فرو ریخت و راه آشتى بسته گردید، خون‏هائى پاک با خاک زمین بیامیخت و پیکر اسلام راستین از هم گسیخت تا کسانى که شایستگى نداشتند چشم آزمندى به فرمانروائى دوختند، چه آن بازارى جامه فروش یا آن میانجى سوداگران که بند و بست‏هاى بازار او را سرگرم ساخته، یا فروشنده اى که عموزادگان خود را بر گردن مردم می نشاند یا گور کنى که پهنا و درازاى خود را از هم باز نمی شناسد، یا آزاد شده اى ستمگر یا باده گسارى مست یا آزمندى بی پروا و آشوب انگیز از همان کسان که بندگان خدا را بردگان خویش و دارائى خدا را بخششى براى خود گرفته و نامه خدا و کیش خدا را دست آویز تباهى و نیرنگ بازى شمردند.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 180

متن عربی

5- رأی الخلیفة فی تولیة المفضول

قال الحلبی فی السیرة النبویّة «2» (3/386): إنّ أبا بکر رضى الله عنه کان یرى جواز تولیة المفضول على من هو أفضل منه، و هو الحقّ عند أهل السنّة لأنّه قد یکون أقدر من الأفضل على القیام بمصالح الدین، و أعرف بتدبیر الأمر، و ما فیه انتظام حال الرعیّة.

أجاب الحلبی بهذا عن تقدیم أبی بکر عمر بن الخطّاب و أبا عبیدة الجرّاح على نفسه فی الخلافة و قوله: بایعوا أیّ الرجلین إن شئتم.

و قال الباقلانیّ فی التمهید (ص 195) عند الجواب عن قول أبی بکر: ولیتکم و لست بخیرکم: یمکن أن یکون قد اعتقد أنّ فی الأمّة أفضل منه إلّا أنّ الکلمة علیه أجمع و الأمّة بنظره أصلح، لکی یدلّهم على جواز إمامة المفضول عند عارض یمنع من نصب الفاضل، و لهذا قال للأنصار و غیرهم: قد رضیت لکم أحد هذین الرجلین فبایعوا أحدهما: عمر بن الخطّاب و أبا عبیدة الجرّاح، و هو یعلم أنّ أبا عبیدة دونه و دون عثمان و علیّ فی الفضل، غیر أنّه قد رأى أنّ الکلمة تجتمع علیه، و تنحسم الفتنة بنظره. و هذا أیضاً ممّا لا جواب لهم عنه.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 180

قال الأمینی: الذی نرتئیه فی الخلافة أنَّها إمرة إلهیّة کالنبوّة، و إن کان الرسول خُصّ بالتشریع و الوحی الإلهی، و شأن الخلیفة التبلیغ و البیان، و تفصیل المجمل، و تفسیر المعضل، و تطبیق الکلمات بمصادیقها، و القتال دون التأویل «1» کما یُقاتل النبیّ دون التنزیل، و إظهار ما لم یتسنّ للنبیّ الإشادة به إمّا لتأخّر ظرفه، أو لعدم تهیّؤ النفوس له، أو لغیر ذلک من العلل، فکلّ منهما داخل فی اللطف الإلهیّ الواجب علیه بمعنى تقریب العباد إلى الطاعة و تبعیدهم عن المعصیة، و لذلک خلقهم و استعبدهم و علّمهم ما لم یعلموا، فلم یدع البشر کالبهائم لیأکلوا و یتمتّعوا و یُلهیهم الأمل. و لکن خلقهم لیعرفوه، و لیمکّنهم من الحصول على مرضاته، و سهّل لهم الطریق إلى ذلک ببعث الرسل، و إنزال الکتب، و تواصل الوحی فی الفینة بعد الفینة.

و بما أنّ أیّ نبیّ لم یُنط عمره بمنصرم الدنیا، و لا قُدّر له البقاء مع الأبد، و للشرائع ظروف مدیدة، کما أنّ للشریعة الخاتمة أمد لا منتهى له، فإذا مات الرسول و لشریعته إحدى المدّتین و فی کلّ منهما نفوس لم تکمل بعد، و أحکام لم تُبلّغ و إن کانت مشرّعة، و أخرى لم تأت ظروفها، و موالید قدّر تأخیر تکوینها، لیس من المعقول بعد أن تترک الأمّة سُدى و الحالة هذه، و الناس کلّهم فی شمول ذلک اللطف الواجب علیه سبحانه شرع سواء، فیجب علیه جلّت عظمته أن یقیّض لهم من یکمل الشریعة ببیانه، و یزیح شبه الملحدین ببرهانه، و یجلو ظلم الجهل بعرفانه، و یدرأ عن الدین عادیة أعدائه بسیفه و سنانه، و یقیم الأمت و العوج بیده و لسانه.

و مهما کان للمولى جلّت مننه عنایة بعبیده، و قد ألزم نفسه بإسداء البرّ إلیهم،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 181

و أن لا یولیهم إلّا الخیر و السعادة، فعلیه أن یختار لهم من ینوء بذلک العب‏ء الثقیل و یمثّل مخلّفه الرسول فی الوظائف کلّها، فینصّ علیه بلسان ذلک النبیّ المبعوث، و لا یجوز أن یخلی سربهم، و یترکهم سُدى، ألا ترى أنّ عبد اللَّه بن عمر قال لأبیه: إنّ الناس یتحدّثون أنّک غیر مستخلف، و لو کان لک راعی إبل أو راعی غنم ثمّ جاء و ترک رعیّته رأیت أن قد فرّط- لرأیت أن قد ضیّع- و رعیّة الناس أشدّ من رعیة الإبل و الغنم، ما ذا تقول للَّه إذ لقیته و لم تستخلف على عباده «1»؟

و قالت عائشة لابن عمر: یا بنیّ أبلغ عمر سلامی و قل له: لا تدع أمّة محمد بلا راعٍ، استخلف علیهم و لا تدعهم بعدک هملًا، فإنّی أخشى علیهم الفتنة»، فترک الناس مهملین فیه خشیة الفتنة علیهم.

و قال عبد اللَّه بن عمر لأبیه: لو استخلفت. قال: من؟ قال: تجتهد فإنّک لست لهم بربّ تجتهد «3»، أ رأیت لو أنّک بعثت إلى قیّم أرضک أ لم تکن تحبّ أن یستخلف مکانه حتى یرجع إلى الأرض؟ قال: بلى. قال: أ رأیت لو بعثت إلى راعی غنمک أ لم تکن تحبّ أن یستخلف رجلًا حتى یرجع «4»؟

و هذا معاویة بن أبی سفیان یتمسّک بهذا الحکم العقلیّ المسلّم فی استخلاف یزید و یقول: إنّی أرهب أن أدع أمّة محمد بعدی کالضأن لا راعی لها «5».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 182

لیت شعری هذا الدلیل العقلیّ المتسالم علیه لِمَ أهملته الأمّة فی استخلاف النبیّ الأعظم و اتّهمته بالصفح عنه؟ أنا لا أدری.

و لا یجوز أیضاً توکیل الأمر إلى أفراد الأمّة، أو إلى أهل الحلّ و العقد منهم لأنّ ممّا أوجبه العقل السلیم أن یکون الإمام مکتنفاً بشرائط بعضها من النفسیّات الخفیّة و الملکات التی لا یعلمها إلّا العالم بالسرائر «1» کالعصمة و القداسة الروحیّة، و النزاهة النفسیّة لتبعده عن الأهواء و الشهوات، و العلم الذی لا یضلّ معه فی شی‏ء من الأحکام إلى کثیر من الأوصاف التی تقوم بها النفس، و لا یظهر فی الخارج منها إلّا جزئیّات من المستصعب الحکم باستقرائها على ثبوت کلیّاتها: (وَ رَبُّکَ یَعْلَمُ ما تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما یُعْلِنُونَ‏) «2» و (اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ‏) «3».

فالأمّة المنکفئ علمها عن الغیوب لا یمکنها تشخیص من تحلّى بتلک الصفات، فالغالب على خیرتها الخطأ، فإذا کان نبیّ کموسى على نبیّنا و آله و علیه السلام تکون ولیدة اختیاره من الآلاف المؤلّفة سبعین رجلًا، و أنّهم لمّا بلغوا المیقات قالوا: أرنا اللَّه جهرة فما ظنّک بأفراد عادیّین و اختیارهم؟ و أناس مادیّین و انتخابهم؟ و ما عساهم أن ینتخبوا غیر أمثالهم ممّن هو و إیّاهم سواسیة کأسنان المشط فی الحاجة إلى المسدّد؟ و لیس من المأمون أن یقع انتخابهم على عائث، أو یکون التیاثهم «4» بمشاغب، أو یکون انثیالهم وراء من یسرّ على الأمّة حسواً فی ارتغاء «5» أو یقع

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 183

اختیارهم على جاهل یرتبک فی الأحکام فیرتکب العظام، و یأتی بالجرائم، و یقترف المآثم و هو لا یعلم، أو یعلم و لا یکترث لأن یقول زوراً، و یحکم غروراً، فیفسدوا من حیث أرادوا أن یصلحوا، و یقعوا فی الهلکة و هم لا یشعرون، کما وقعت أمثال ذلک فی البیعة لمعاویة و یزید و خلفاء الأمویّین.

فعلى البارئ الذی یکره کلّ ذلک فی خلقه أن لا یجعل لأحد من خلقه الخیرة فیها و قد خلقه ظلوماً جهولًا «1» (أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ) «2»، (وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ) «3» فی الأمر (وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ، وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِیناً) «4».

و قد أخبر به النبیّ الأعظم من أوّل یومه یوم عرض نفسه على القبائل فبلغ بنی عامر بن صعصعة و دعاهم إلى اللَّه، فقال له قائلهم: أ رأیت إن نحن تابعناک على أمرک ثمّ أظهرک اللَّه على من خالفک، أ یکون لنا الأمر من بعدک؟

قال: «إنّ الأمر إلى اللَّه یضعه حیث یشاء» «5».

أنّى تسوغ أن تکون للخلق خیرة فی الأمر مع شیوع الغایات و الأغراض و الدعاوی و المیول و الشهوات فی الناس حول الانتخاب، مع اختلاف الأنظار و تضارب الآراء و المعتقدات فی تحلیل نفسیّات الرجال و الشخصیّات البارزة، مع کثرة

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏7، ص: 184

الأحزاب و الفرق و الأقوام و الطوائف المتشاکسة، مع شقاق القومیّة و الطائفیة و الشعوبیّة الذائع الشائع فی المسکین ابن آدم من أوّل یومه.

و قد اقترن الانتخاب من بدء بدئه بالتحارش و التلاکم و التکالم و التشازر و التصاخب و التخاصم حتى قدّت برود یمانیّة «1» و وقع البرح براحاً «2» و کم بالانتخاب هُتکت حرمات و أهینت مقدّسات، و أضیعت حقائق، و دُحض الحقّ الثابت، و دُحس الصالح العالم، و اختلّ الوئام، و أقلق السلام، و سفحت دماء زکیّة، و تشلشلت أشلاء الإسلام الصحیح، فجاء یطمع فی الأمر من لا خلاق له من سوقی بردیّ، أو مبرطش ألهاه الصفق بالأسواق، أو بزّاز یحمل بنی أبیه على رقاب الناس، أو حفّار قبور لا یعرف عرضه من طوله، أو طلیق غاشم، أو خمّار سکّیر، أو مستهتر مشاغب، من الذین اتّخذوا عباد اللَّه خولًا، و مال اللَّه نحلًا، و کتاب اللَّه دغلًا، و دین اللَّه حولًا.