اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۹ خرداد ۱۴۰۳

نامه محمد بن مسلمه به معاویه

متن فارسی

8- در نامه محمد بن مسلمه به معاویه چنین آمده است:

به جان خودم اى معاویه! تو جز در پى دنیا نیستى و جز هواى دل خویش را پیروى نمی کنى. اگر عثمان را پس از مرگ یارى کردى در وقت زنده بودنش خوارش گذاشتى. ما و مهاجرین و انصارى که در اینجا هستند به صواب و نیکرائى نزدیک‏تریم. «3»
و دیگر نامه ها و گفتگوهاى جمعى از صالحان و نیکمردان گذشته که در صفحات این جلد «غدیر» ملاحظه کردید.
اینها گفتار و آراء کسانى است که معاویه و کارها و لشکر کشی هایش را دیده و شاهد ادوار مختلف زندگیش بوده اند و او را در دوره بت پرستی اش شناخته اند و دوره تسلیم و اظهار مسلمانى و نیز هنگامى که از پستى روزگار چون اوئى طمع به خلافت اسلامى بسته با اینکه طبعا از آن محروم بوده و هیچ فضیلتى که او را درخور آن سازد نداشته و به رذائل بیشمار که عدم شایستگی اش را ثابت میداشته آلوده بوده است. ایشان که از نزدیک شاهد کردار و روحیات و لشکر کشی هایش بوده اند با اختلاف تعابیر و عبارات یک حقیقت را بیان داشته و در موردش همداستان گشته و گفته اند آن سرکش بیراه براى فرماندهى بر مسلمانان صلاحیت ندارد و نه حق تصدى حکومت بر شام را دارد حکومتى که بر اساس تضعیف نظام خلافت و تجزیه کشور واحد اسلامى بوجود آمده است، و او هیچ منظورى جز تسلط بر حکومت ندارد بهر طریقى که امکان داشته باشد با تهدید و قتل و تطمیع و از راه غصب حکومت تا بدان وسیله به ثروت و عشرت و انحصار نعمت‏هاى جامعه به خود و دار و دسته اش نائل آید، و انگیزه اش علاوه بر عشرت دنیائى از طریق تسلط سیاسى انتقامگیرى خون خویشان او است از امام (ع) که زیر پرچم بت پرستى و شرک و در جنگهاى ضد اسلام و با شمشیر حضرتش به زمین ریخته است تا دین و نظام خدا علی رغم آنها پیروز و بر قرار گشته است. از اینها بر می آید که معاویه و دار و دسته اش منظور و هدف و انگیزه اى جز آنچه گفته شد نداشته اند و نه چنان منظورى که بر شهود عصرش و ناظران کارها و لشکرکشی ها پوشیده مانده و بعدها هواخواهان حزب سفیانى کشف و اظهارش کرده باشند! و این انگیزه و هدف‏ها، نامشروع و ضد اسلامى است و تلاش ناشى از آن یک تلاش باطل گرایانه. خاک بر آن منظور پست و دنیا پرستانه، و مرگ بر جاه طلبى و برده گیرى خلق!
پسر هنده جگر خوار- با اینکه آدمى خویشتن را به درستى میشناسد «1»- خویشتن را براى خلافت شایسته تر از عمر می شناخت، و این در «صحیح» بخارى آمده است از قول عبد اللّه بن عمر می گوید: نزد حفصه (خواهرم) رفتم … و گفتم:
دیدى که کار حکومت بر مردم چگونه شد و مرا سهمى ندادند. گفت: برو خود را به آنها برسان چون در انتظار تو هستند و می ترسم دورى تو از آنها نوعى تفرقه باشد. و چندان اصرار کرد تا برفتم. چون مردم بپراکندند معاویه چنین نطق کرد:
کسى که می خواهد درباره حکومت سخن بگوید بیاید. حقیقت این است که ما براى حکومت از او (اشاره به پسر عمر) و پدرش شایسته تریم.- حبیب بن مسلمه از عبد اللّه بن عمر می پرسد: تو در جواب معاویه هیچ نگفتى؟ عبد اللّه بن عمر می گوید: خود را جمع و جور کردم تا بگویم: شایسته تر از تو براى حکومت، کسى است که با تو و پدرت در دفاع از اسلام و براى مسلمان شدنتان جنگید، اما ترسیدم سخنى بگویم که وحدت را بر هم بزند و مایه خونریزى شود و طور دیگرى نتیجه دهد، پس آنچه را خدا در بهشت وعده داده بیاد آوردم. حبیب بن مسلمه به او می گوید: از آن خطا مصون ماندى! «1»
این طرز تفکر و عاقبت‏بینى پسر عمر که او را از خطا مصون داشت و از تفرقه اندازى و خونریزى باز داشت کجا بود آنگاه که دست از بیعت با امام بر حق امیر مؤمنان مولاى متقیان که امت مسلمان بر خلافتش همداستان گشته بود باز کشید و نترسید سخنى که می گوید مایه تفرقه و بر همزدن وحدت و خونریزى شود، و با سخن و عملش باعث تفرقه و بر هم خوردن وحدت گشت و تزلزل نظام جامعه و حکومت مشروع امیر المؤمنین و ریخته شدن خون هزاران بی گناه و پاکدامن و مجاهد؟! «خدا از پی شان به حسابشان می رسد».
نه تنها هدف نهائى معاویه را از جمیع تحرکاتش وصول به خلافت تشکیل میداد بلکه تاریخ حکایت میکند که هدفى بالاتر از این داشته است و بدش نمیآمده که مردم او را پیامبر بشناسند پیامبرى پس از خاتم پیامبران! ابن جریر طبرى با سند حکایت میکند که عمرو بن عاص با هیئتى از مصریان به ملاقات معاویه رفت.
پیش از ملاقات، عمرو عاص به آن هیئت گفت: توجه داشته باشید وقتى وارد دربار پسر هند می شوید بهنگام سلام دادن او را خلیفه نخوانید، چون با این طرز برخورد در نظر او بزرگ‏تر خواهید شد، و هر چه می توانید او را تحقیر کنید.
متقابلا معاویه به حاجیان درگاهش گفت: من حدس می زنم که پسر نابغه مقام مرا نزد آنعده که همراه وی اند کوچک کرده است، بنابراین توجه داشته باشید وقتى آن هیئت وارد می شود با تمام قدرت آنها را به تعظیم وادارید و در فشار بگذارید به طورى که وقتى هر کدامشان به نزدیک من می رسد نفسش در آمده باشد. اولین کسى که وارد شد مصری یى بود بنام ابن خیاط. همین که وارد شد او را به تعظیم واداشتند، و گفت: سلام بر تو اى پیامبر خدا! دیگران از وى تبعیت کردند. چون از حضور معاویه بدر شدند عمرو به آنها پرخاش کرد که خدا لعنتتان کند، من گفتم در سلام دادن او را فرمانروا نخوانید آن وقت او را پیامبر می خوانید! «1»
ممکن است همین حادثه، تخم آن مسلک فاسدى را کاشته باشد که جمعى از هواخواهان معاویه پس از وفاتش پیش گرفته اند. شمس الدین نیاء مقدسى «2» در کتاب «احسن التقاسیم فى معرفة الاقالیم» می نویسد: مردم اصفهان یک ابلهى و مبالغه پردازی یى در حق معاویه دارند. برایم مرد زاهد و متعبدى را نام بردند. از قافله ام جدا گشته آهنگ دیدار وى کردم و شبى را نزدش بسر آوردم و هى از او سؤال کردم تا رسیدم به این مسأله که نظرت درباره «صاحب» «3» چیست؟ بنا کرد به بد گفتن و لعنت کردن وى و افزود که او مذهبى آورده است بیگانه و ناشناس.
پرسیدم چه مذهب و عقیده اى؟! گفت: می گوید: معاویه پیامبر مرسل نبوده است. پرسیدم: تو چه می گوئى؟ گفت: همان را که خداى عز و جل گفته است:
«میان هیچیک از پیامبرانش با دیگران جدائى قائل نمی شویم». ابو بکر پیامبر مرسل بود و عمر پیامبر بود … (و هر چهار خلیفه را نام برد و آنگاه افزود:) و معاویه پیامبر بود. گفتم: چنین مگو و چنین عقیده مبند! آن چهار تن خلیفه بودند و معاویه شاه بود و پیامبر (ص) فرموده است: خلافت پس از من تا سى سال خواهد بود و سپس سلطنت. آن وقت بنا کرد به ناسزا گفتن به من، و اشاره به من به مردم گفت: این مردى رافضى (و بدگوى خلفا) است. اگر قافله مان سر نرسیده بود مرا تکه پاره کرده بودند. و در این زمینه، داستان‏هاى بسیار از آنها هست. «4»
گرفتیم آنعده را ابهت دربار و ترس گرفته بود و حرف زدنشان را نمی فهمیدند و در حال سراسیمگى و بیخودى از زبانشان در آمد که سلام بر تو اى پیامبر خدا! اما این که با سلطنتش ادعا می کرد خلیفه و جانشین پیامبر خدا است اگر در پى رسیدن به مقامى بالاتر از سلطنت نبود و نمی خواست خلافت غاصبانه را نردبان وصول به مرتبه رسالت نماید چرا آنها را منع نکرد و ترسشان را نزدود تا به خود آمده وضع را بدرستى دریابند و سخن بیراه و نابجا نگویند؟! او که در پى غصب مقامى بالاتر از خلافت بود برایش فرقى نداشت که او را امیر المؤمنین بخوانند یا خلیفه یا پیامبر یا پروردگار! می خواست دماغ پسر نابغه را به خاک دربار خویش بمالد و باعتراف به سلطه جابرانه اش وادارد و واداشت و موفق گشت و غرور پیروزى وى را بر آن داشت که براى قدرت و مقامش صورتى معتدل و بازنندگی یى کمتر نپسندد، بلکه شکلى بسیار بیمورد و بیجا و بیگانه از واقعیت اختیار نماید! پسر هنده جگر خوار از آن خطاب باطل و سلام ناروا خوشش می آید و به کسى که او را پیامبر می خواند تندى نمی نماید و از آن خطاب باز نمی دارد و در همان حال خودش حاضر نمی شود که پیامبر اسلام را پیامبر بخواند و به رسالت بشناسد، حتى براى تحقیر و کوچک کردنش بنام میخواندش غافل از این که نام والاى محمد با عظمت قرین است چه به تنهائى بیاید و چه با هزار ستایش و ثنا و تعظیم، و رسالت با نام والایش ملازم و همجاه است. حافظان حدیث و حدیثشناسان گفتگوئى را ثبت کرده اند میان معاویه و امد بن ابد حضرمى «1» به این صورت:
معاویه- آیا هاشم را دیده اى؟ امد بن ابد: آرى بخدا بلند بالا و خوش صورت بود، می گفتند: میان دو دیده اش برکه اى است! معاویه- امیه را دیده اى؟- آرى، مردى کوتاه قد و نابینا بود، می گفتند: شوم صورت است یا شر صورت است! معاویه- محمد را دیده اى؟- محمد کیست؟ معاویه- پیامبر خدا- چرا او را همانگونه که خدا با عظمت و فخامت ذکر کرده یاد نکردى و نگفتى پیامبر خدا! «2»

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 459

متن عربی

8- من کتاب لمحمد بن مسلمة إلى معاویة:

و لعمری یا معاویة ما طلبت إلّا الدنیا، و لا اتّبعت إلّا الهوى، و لئن کنت نصرت عثمان میّتاً، لقد خذلته حیّا، و نحن و من قِبَلنا من المهاجرین و الأنصار أولى بالصواب.

الإمامة و السیاسة «3» (1/87).

إلى کتابات و خطابات لجمع من صلحاء السلف، یجدها الباحث مبثوثة فی فصول هذا الجزء من کتابنا.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 459

قال الأمینی: هذه کلمات تامّات ممّن کانوا یرون معاویة و یشهدون أعماله، و قد عرفوا نفسیّاته و مغازیه منذ عرفوه وثنیّاً و مستسلماً حتى وقفوا علیه من کثب، و قد تعالى به الوقت بل تسافل حتى طفق یطمع مثله فی الخلافة الإسلامیّة، و بینهما ذاک البون الشاسع، و خلال الفضائل التی تخلّى عنها، و الملکات الرذیلة الذی حاز شیة عارها و البرهنة الناصعة التی أکفأته عنها بخفّی حُنین، و هؤلاء و إن اختلفت کلماتهم لکنّها ترمی إلى مغزى واحد من عدم کفاءة الطاغیة لما یرومه من إمرة المسلمین، أو ما یتحرّاه من حکومة الشام، خلافة مختزلة عن الخلافة الإسلامیّة الکبرى المنعقدة لأهلها یومئذ، أو أنّه لا یتحرّى إلّا إمرة مغتصبة، و ما لها من مفعول أثرة و ثراء، أو أنّه منبعث عن ضغائن و إحن ممّا أصاب أهله و ذویه من الإمام علیه السلام، فقتّلوا تقتیلا تحت رایة الأوثان، و ظهر أمر اللَّه و هم کارهون.

و لم یکن لمعاویة و أصحابه مرمى غیر الإسفاف إلى هذه الهوّات السحیقة ممّا خفی على هؤلاء الحضور، و استکشفه من بعدهم المهملجون وراء الحزب السفیانی، الحاملون ولاء ذلک البیت الساقط، و أنت ترى أنّه لا یُقام فی سوق الدین لشی‏ء منها أیّ قیمة، و لا تکون لها أیّ عبرة، فدحضاً لدعوة الباطل، و سحقاً لشرة الاستعباد.

و کان ابن هند الجاهل بنفسه- و الإنسان على نفسه بصیرة- یرى نفسه أحقّ بالخلافة من عمر، کما جاء فی ما أخرجه البخاری فی صحیحه «1»، عن عبد اللَّه بن عمر قال: دخلتُ على حفصة و نَسْواتها تنطف «2»، قلت: قد کان من أمر الناس ما ترین فلم یجعل لی من الأمر شی‏ء. فقالت: الحق فإنّهم ینتظرونک و أخشى أن یکون فی احتباسک عنهم فرقة. فلم تدعه حتى ذهب.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 460

فلمّا تفرّق الناس خطب معاویة «1»، قال: من یرید أن یتکلّم فی هذا الأمر فلیطلع لنا قرنه، فلنحن أحقّ به منه و من أبیه. قال حبیب بن مسلمة: فهلا أجبته؟ قال عبد اللَّه: فحللت حبوتی و هممت أن أقول: أحقّ بهذا الأمر منک من قاتلک و أباک على الإسلام. فخشیت أن أقول کلمة تفرّق بین الجمع، و تسفک الدم، و یحمل عنّی غیر ذلک، فذکرت ما أعدّ اللَّه فی الجنان. قال حبیب: حُفظت و عُصمت.

أین کان ابن عمر عن هذه العقلیّة التی حُفظ بها و عُصم یوم تقاعس عن بیعة أمیر المؤمنین الإمام الحقّ بعد إجماع الأُمّة المسلمة علیها، و لم یخش أن یقول کلمة تفرّق بین الجمع و تسفک الدم؟ ففرّق الجمع، و شقّ عصا المسلمین، و سُفکت دماء زکیة، و اللَّه من ورائهم حسیب.

و لم تکن الخلافة فحسب هی قصوى الغایة المتوخّاة لمعاویة، بل ینبِئنا التاریخ: أنّه لم یک یتحاشى عن أن یعرفه الناس بالرسالة، و یقبلونه نبیّا بعد نبیّ العظمة، روى ابن جریر الطبری بالإسناد: أنّ عمرو بن العاص وفد إلى معاویة و معه أهل مصر، فقال لهم عمرو: انظروا إذا دخلتم على ابن هند فلا تسلّموا علیه بالخلافة فإنّه أعظم لکم فی عینه، و صغّروه ما استطعتم، فلمّا قدموا علیه، قال معاویة لحجّابه: إنّی کأنّی أعرف ابن النابغة، و قد صغّر أمری عند القوم، فانظروا إذا دخل الوفد فتعتعوهم أشدّ تعتعة تقدرون علیها، فلا یبلغنی رجل منهم إلّا و قد همّته نفسه بالتلف، فکان أوّل من دخل علیه رجل من أهل مصر یقال له: ابن الخیاط. فدخل و قد تُعْتِع، فقال: السلام علیک یا رسول اللَّه فتتابع القوم على ذلک، فلمّا خرجوا قال لهم عمرو: لعنکم اللَّه، نهیتکم أن تسلّموا علیه بالإمارة فسلّمتم علیه بالنبوّة «2».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 461

و لعلّ هذه الواقعة هی بذرة تلک النزعة الفاسدة التی کانت عند جمع ممّن تولّى معاویة بعد وفاته.

قال شمس الدین البناء المقدسی «1» فی کتابه أحسن التقاسیم فی معرفة الأقالیم «2» (ص 399): و فی أهل أصفهان بله و غلوّ فی معاویة، و وُصف لی رجل بالزهد و التعبّد فقصدته، و ترکت القافلة خلفی، و بتّ عنده تلک اللیلة، و جعلت أسائله إلى أن قلت: ما قولک فی الصاحب «3»، فجعل یلعنه ثم قال: إنّه أتانا بمذهب لا نعرفه. قلت و ما هو؟ قال: یقول: معاویة لم یکن مرسلًا: قلت: و ما تقول أنت؟ قال: أقول کما قال اللَّه عزّ و جلّ: (لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ‏) «4»، أبو بکر کان مرسلًا، و عمر کان مرسلًا، حتى ذکر الأربعة، ثم قال: و معاویة کان مرسلًا. قلت: لا تفعل، أمّا الأربعة فکانوا خلفاء و معاویة کان ملکاً، و

قال النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم: الخلافة بعدی إلى ثلاثین سنة ثم تکون ملکاً.

فجعل یشنّع علیّ و أصبح یقول للناس: هذا رجل رافضیّ، فلو لم أدرک القافلة لبطشوا بی، و لهم فی هذا الباب حکایات کثیرة.

هب أنّ القوم أخذت منهم الرهبة مأخذه فلم یلتفتوا إلى ما یقولون، لکن هذا الذی یدّعی الخلافة عن رسول اللَّه بملکه العضوض هلّا کان علیه أن یردعهم عن ذلک التسلیم المحظور أو یسکّن روعتهم فیرجعوا إلى حقّ المقام؟ لو لا أنّ معاویة لم یکن له فی مبّوئه ذلک ضالّة إلّا الحصول على الملوکیّة الغاشمة باسم الخلافة المغتصبة! لأنه لا یبلغ أُمنیته إلّا بها، فلا یبالی أ سُلّم علیه بالربوبیّة أو الرسالة أو إمرة المؤمنین، و قد حاول إرغام ابن النابغة فیما توسّمه منه فی مُقتبله ذلک، فبلغ ما أراد، فحالت نشوة الغلبة بینه و بین أن یجعل لأمره الإمر، أو إمرته الخرقاء صورة محفوظة.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص: 462

یأنس ابن هند بذلک الخطاب الباطل، و لم یشنّع على من یسلّم علیه بالرسالة، غیر أنّه لم یرُقه أن یذکر نبیّ الإسلام بالرسالة، و یزریه بذکر اسمه، و هو یعلم أنّ العظمة لا تُفارقه، و الرسالة تلازمه، ذکر الحفّاظ من محاورة جرت بین معاویة و بین أمد بن أبد الحضرمی «1»، أنّ معاویة قال: أ رأیت هاشماً؟ قال: نعم و اللَّه طوالًا حسن الوجه، یقال: إنّ بین عینیه برکة. قال: فهل رأیت أمیّة؟ قال: نعم، رأیته رجلًا قصیراً أعمى، یقال: إنّ فی وجهه شرّا أو شؤماً. قال: أ فرأیت محمداً؟ قال: و من محمد؟ قال: رسول اللَّه. قال: أ فلا فخّمته کما فخّمه اللَّه، فقلت: رسول اللَّه «2»؟!