اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۶ آذر ۱۴۰۴

نامه های رد و بدل شده بین امیرالمؤمنین(ع) و معاویه

متن فارسی

نامه ها پرده از منظور و هدف معاویه برمی دارند
اکنون بیائید به پاره ای از نامه های پسر ابو سفیان بپردازیم که هدف و مقصودش را بر ملا می سازد تا ببینیم از کشمکش با امام پاک و عظیم الشأن ما چه منظوری در سر داشته و آیا در پی چنگ انداختن بر مقام خلافت بوده و در این راه با صاحب حقیقی خلافت و برازنده آن ستیز داشته یا در پی چیزی دیگر بوده است؟! آیا چنان که ابن حجر ادعا می کند هرگز در پی خلافت نبوده یا نه بر خلافت ادعای او در پی خلافت بوده است و بس؟!

نعمان بن بشیر نامه همسر عثمان را پیش معاویه آورد که در آن شرح می داد چطور مردم ریختند بر سر عثمان، و محمد بن ابی بکر ریش او را برکند، نامه ای شیوا و با مهارت و پرسوز و گداز که هر که می خواند یا میشنیدش بی اختیار گریه سر می داد و دلش می سوخت. و نیز پیراهن پاره و خون آلود عثمان را که تاری چند از ریشش به دکمه آن گره خورده بود. در این وقت، معاویه در شام به منبر رفت و مردم را گرد آورد و پیراهن را در برابرشان گسترد و نشانشان داد و شرح که چه به حال عثمان آوردند. مردم گریستند هایهای، و جانشان نزدیک بود از غم و گداز بدر آید. آنگاه از مردم خواست به خونخواهی عثمان برخیزند. مردم شام پذیرفتند و به او گفتند: تو پسرعموی او هستی و تو ولی خون اوئی و ماهمراه تو به خونخواهی وی بر می خیزیم. و براثر آن با او بعنوان فرمانده بیعت کردند. و او نامه ها نوشت و بافرستادگان به شهرها و ده های شام روانه کرد. و به شرحبیل بن سمط کندی که در حمص بود نوشت که در حمص برایش بیعت بگیرد همانگونه که مردم شام بیعت کرده اند. شرحبیل بخواندن نامه معاویه، جمعی از اشراف حمص را خوانده به آنان گفت: از قتل عثمان جرمی بالاتر از این نیست که بامعاویه به عنوان فرمانده (جنگی) بیعت شود، و این خطا است، و ما باید با او به عنوان خلیفه بیعت کنیم و جزبا خلیفه به خونخواهی عثمان بر نخیزیم. به همین جهت او واهالی حمص با معاویه بعنوان خلیفه بیعت نمودند، و بعد به معاویه چنین نوشت: پس از سپاس و ستایش پروردگار، تو خطای بسیار بزرگی مرتکب گشتی که به من نوشتی برایت بیعت فرماندهی بگیرم، واین که می خواهی بدون اینکه خلیفه باشی به خونخواهی خلیفه مظلوم برخیزی. من و کسانی که اینجا هستند با تو بیعت خلافت بستیم. معاویه چون نامه وی بخواند سخت شادمان گشت و مردم را دعوت کرد و به منبر رفت و به آنان اطلاع داد که شرحبیل چه نوشته است و از آنان خواست که باوی پیمان بیعت خلافت ببندند. آنان موافقت نمودند و هیچکس از بیعت خودداری نکرد. وقتی همه آن مردم با او به خلافت بیعت کردند و حکومتش استقرار یافت به علی نامه نوشت.
عثمان بن عبیدالله جرجانی می گوید:
با معاویه بیعت خلافت بسته شد و مردم با او باین مضمون بیعت کردند که طبق کتاب خدا و سنت پیامبرش عمل کند. مالک بن هبیره کندی- که در آن هنگام مردی از جماعت شام بود و در جریان بیعت حضور نداشت- به نطق ایستاده گفت: ای امیرالمومنین این سلطنت را و مردم رافاسد کردی و به نابخردان مجال عمل دادی. اعراب می دانند که قبیله ما مردان کارند نه مردان حرف. ما کار بسیار می کنیم در عین کم حرفی. دست خویش پیش آر تا با تو بیعت کنم بر سرهر راحتی و ناراحتی. زبرقان بن عبدالله سکونی در همین زمینه ابیاتی سروده است. امام (ع) و معاویه نامه هائی رد و بدل کرده اند که از میان هرچه را مربوط به موضوع بحث ما است برگزیده می آوریم. بلافاصله پس از آن که با حضرتش بیت شد به معاویه چنین نوشت: پس از سپاس و ستایش پروردگار، می دانی که چه حجت ها برایتان آوردم و از شما رخ بر تافتم تا آنچه نا گزیر بود و اجتناب ناپذیر رخ داد. و داستان آن دراز است و سخن بسیار. گذشته گذشته است و رخ داده ها رخ داده است. اینک از کسانی که در آن سامانند بیعت بستان وبا هیئتی از یارانت نزد من بیا. والسلام. و بعبارتی دیگر: پس از سپاس و ستایش پروردگار، مردم عثمان را بدون مشورت با من کشتند و پس از مشورت با یکدیگر و در حال اتفاق و همداستانی با من بیعت کردند بنا براین به محض دریافت نامه ام برایم بیعت بگیر و اشراف اهل شام را که در آن سامانند به صورت هیئتی نزد من اعزام کن. ابن قتیبه این نامه را به عبارت دیگری آورده است.  معاویه در جواب می نویسد: پس از سپاس و ستایش پروردگار، میان من و ” قیس ” سخن و خطاب نخواهد بود هر چه هست شمشیر است و گردن زدن. حضرتش در نامه دیگری به معاویه می نویسد: جریان قتل عثمان-خدا بیامرزد- را خبر داری و بیعت عمومی مردم را با من و سرانجام و کشته شدن کسانی را که پیمان بیعتشان را با من گسستند. بنابراین در برابر تصمیم عمومی مردم سر فرود آر، و گرنه من همانم که می شناسی و دور و برم همانان که میدانی. والسلام. و از جمله مطالبی که در نامه ای با جریر بجلی فرستاد این: بیعتی که در مدینه با من صورت گرفته ترا که در شامی متعهد و پایبند کرده است، زیراهمان کسانی با من بیعت کرده اند که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند وهمان تعهدات را که برابر آنها کردند. بنابراین، حاضران حق ندارند با دیگری بیعت نمایند و غایبان حق ندارند این بیعت را رد کنند. چون شوراحق مهاجران و انصار است، و هر گاه درباره (خلافت) شخصی اتفاق یافتند واو را امام خواندند مایه خشنودی خدا خواهد بود و هر که با انتقاد و اعتراض یا بدعتی سر از رایشان بپیچید او را به وضع نخستین باز می گردانند و اگر حاضر نشد باز گردد با او به خاطر این که راهی غیر از راه مومنان پیش گرفته می جنگند و خدا عهده دار کیفرش خواهد بود و به جهنم در خواهد انداختش و بد فرجامی است. بنابراین، به تصمیم عمومی مسلمانان گردن گذار، چون خوشایند تر از هر چیز برایم این است که تو راه عافیت و آشتی پوئی، اما در صورتی که تو خود را به گرفتاری در اندازی و سر ناسازگاری پیش آری با تو خواهم جنگید و از خدا علیه تو مدد خواهم جست. درباره کشندگان عثمان پرگفته ای. اگر از نظر و سرکشی ات برگشتی و به تصمیم عمومی مسلمانان گردن نهادی و بعد علیه آن عده نزد من اقامه دعوا کردی حکم قرآن را بر تو و آنها اجرا خواهم کرد. اما آنچه تو می خواهی و پیشنهاد می نمائی فریب کودک بیش نیست. توجه داشته باش که تو از اسیران آزاد شده ای که خلافت برای آنها روا نیست و پیمان بیعت امامت با آنها نمی توان بست و نه به عضویت شورا در می آیند. جریر بن عبدالله بجلی را به نمایندگی نزد تو و مردم آن سامان فرستادم و او از اهل ایمان و مهاجران است. با او بیعت کن. ولا قوه الابالله.
جریر با نامه علی به ملاقات معاویه رفت. وقتی معاویه در ابراز نظر و جواب تاخیر نمود جریر اورا به بیعت خواند و برانگیخت. معاویه در جوابش گفت: جریر بیعت کار ساده ای نیست، بلکه کاری است دارای عواقب مهمی. به من مهلت بده. آنگاه اشخاصی را که طرف اعتمادش بودند دعوت کرد و با آنان به مشورت پرداخت. برادرش عتبه به او گفت: در این کار از عمروبن عاص کمک بگیر، زیرا می دانی او چه کسی است. معاویه بن عمروعاص- که در فلسطین بود- نوشت: … ماجرای علی و طلحه و زبیر حتما به اطلاعت رسیده است. مروان بن حکم با تنی چند از اهالی بصره پیش من آمده اند، و جریر بن عبدالله بعنوان بیعت گرفتن از من برای علی پیش ما آمده است. من خوددارری کردم و به انتظار نظر تو، بنابراین به سلامتی بیا تا درباره اموری با او مذاکره کنم شاید اگر خدا بخواهد از حسن رای تو استفاده شود. پس از مدتی معاویه به جریر گفت: اینک نظرم را اتخاذ کرده ام. پرسید: بگو چیست؟ گفت: از قول من به علی بنویس که مالیات گیری شام و مصر را به من بدهد و اگر مرگش فرا رسد برای هیچکس از من بیعت جانشینی نگیرد، من این حکومت را به او وا می گذارم و به او می نویسم که خلیفه است. جریر گفت: هر چه می خواهی بنویس. معاویه همین مطالب را به علی نوشت. چون نامه معاویه به علی رسید دانست که حیله ای بکار بسته است. به جریر بن عبدالله چنین نوشت: … تنها مقصود معاویه از تقاضا و پیشنهادش این است که تعهد بیعتی در برابرم بر گردن نداشته باشدو آن مقدار از حکومت که مایل است برگیرد، و می خواهد ترا آن قدر معطل کند و نگهدارد تا مزه دهن مردم شام را دریابد. قبلا مغیره بن شعبه- وقتی در مدینه بودم- به من پیشنهاد کرد که معاویه را به استانداری شام بگمارم، اما من نپذیرفتم و خدا نخواست که گمراهگران را به همدستی بر گزینم. اگر با تو بیعت کرد که خوب، و گرنه بیا. و السلام. چون نامه معاویه در میان اعراب منتشر گشت برادر مادری عثمان، ولید بن عقبه درنامه ای به معاویه این ابیات را نوشت:
معاویه شام شام تو است، بنابراین محکم بچسب
به شام، وافعی ها را به آن راه مده
با تیغ بران و نیزه از آن دفاع و حمایت
و سست بازو مشو و اهمال مکن
علی جواب ترا انتظار می برد
جوابش را با جنگی بده که موی سر را سپید می گرداند
یا این که راه آشتی پیش گیر، زیرا برای کسی که نمیخواهد
بجنگد آشتی مایه آسایش است، یکی از این دو را برگزین
نامه ای که تو پسر ابو سفیان به علی نوشته ای
به طمع دریافت حکومت شام باعث نابودی تو خواهد شد
در آن نامه از علی چیزی را خواسته ای که به تو نمی دهد
و اگر بدهد جز چند روزی در چنگت باقی نمی ماند
و بعد چیزی به تونشان خواهد داد که نابودت سازد
بنابراین دل به آرزوهای دور و داز مبند
آیا چون علی را می خواهی با حیله بفریبی
حال آنکه تجربه های گذشته کافی بوده است؟
همچنین این ابیات رابرایش فرستاد:
معاویه کشور (شام) درچنگال تو است
وامروز تو صاحب آنچه در چنگ تواست هستی
نامه ای از علی به تو رسیده که در آن وضع را
با قاطعیت روشن کرده بنابراین یا راه آشتی با او را پیش گیر یا با او بجنگ
و به دوستی فریب دهندگان امید مبر
و نه حالا از کسی که از او بیمناکی ایمن باش
اگر با او می جنگی مثل آزاده ای آزادزاده بجنگ
و گرنه آشتی کن، و اورا بر مخروشان
زیرا علی- تا آدمی مزه آب را می چشد و در می یابد و مصلحت خویش را
هرگز فریب نخواهد خورد
در حالی که جنگ آورده و تو در پی چیزی هستی
که از هیچ راهی نتوانسته ای به دستآوری دست از کشور (شام) بر مدار
اگر خواستی نامه اش را جواب بدهی
بر نویسنده و نگارنده اش دشنام بنویس
و اگر تو جدا و واقعا تصمیم به جنگ داری
و می خواهی نامه اش را جواب بدهی
در میان یمنی ها نطقی باین مضمون ایراد کن:
او دشمنی است و خویشاوندانش با او همرای و همراه اند
افعی های گوناگونی هستند که بعضیشان قاتل (عثمان) اند
و برخی تحریک کننده و جمعی بیغما برنده خانه وجامه اش
من قبلا فرمانده شما در شام بودم
واینک من و شما بایستی حق یکدیگر را ادا کنیم
و شما- قسم به آنکه کوه را استوار و برقرار گردانید
در هنگامه نبرد چون دریای خروشان و پیشتاز بودید
خلاصه، در نطقت خواه بسیار گوی و خواه اندک
چون شام امروز جز تو صاحبی ندارد بنابراین سخن بصراحت بگو و چرب زبانی و سیاست بازی مکن.
جریر مدت سه ماه نزد معاویه ماند، و آورده اند که چهار ماه. و معاویه پیوسته او را سر می دوانید و از بیعت کوتاهی می نمود. ناچار علی به او نوشت: سلام بر تو. پس از سپاس و ستایش پرودگار، به محض رسیدن نامه ام معاویه را وادار کن که حرف قطعی بزند، و او را سخت بگیر تا کار را فیصله دهد، و مخیرش گردان میان جنگی قطعی وآشتی یی ننگ آور. هر گاه جنگ را برگزید، اعلام جنگ متقابل بده، زیرا خدا خائنان (پیمانشکن) را دوست نمی دارد و اگر آشتی را برگزید از او بیعت بگیر و بیا. والسلام
معاویه در جواب برایش نامه ای همراه جریر فرستاد به این مضمون: پس از سپاس و ستایش خدا، اگرآنان که با تو بیعت کردند، در حالی با تو بیعت می کردند که از خون عثمان پاکدامن بودی درست مثل ابوبکر و عمر و عثمان- رضی الله عنهم اجمعین- بودی، اما تو مهاجران را تحریک کردی که خون عثمان را بریزند و انصار را نگذاشتی به دفاعش بر خیزند، تا نادان از تو فرمان برد و ناتوان به وسیله تو توانا گشت. مردم شام جز جنگیدن با تو به هیچ کاری راضی نشدندو می خواهند با تو بجنگند تا کشندگان عثمان را تحویل آنها بدهی. اگر این کار را کردی امر تعیین خلیفه به شورای مسلمانان واگذار خواهد گشت. حقیقت این است که حجازی ها تا وقتی اسلام را داشتند حکام مردم بودند، اما وقتی از اسلام جدا گشتند شامی ها حکام مردم گشتند. دلیلی که علیه من می آوری مثل دلیل قاطعی که علیه طلحه و زبیر داشتی نیست، زیرا آن دو با تو بیعت کردند و من بیعت نکرده ام، و دلیلت علیه مردم شام مثل دلیلت علیه مردم بصره نیست زیرا اهالی بصره سر به فرمانت آوردند، ولی مردم شام سر به فرمانت ننهاده اند.
امام (ع) به او نوشت: ادعا کرده ای بیعتم را نقض عهدم نسبت به عثمان گردانیده و آن را نزد تو اعتباری نیست. من فقط یکتن از مهاجران بودم همراه و هماهنگ ایشان، و ایشان بر گمراهی اتفاق نمی یابند و نه دستخوش بی بصیرتی می شوند. من نه دستور (کشتن عثمان را) داده ام تا مسوولیت آن گریبانگیرم شود و نه دست به کشتنش زده ام تا از قصاص قتلش بترسم، اما درباره این که گفته ای شامیان حاکم بر حجازیانند، یکتن از قریش شام را نشان بده که صلاحیت پذیرفته شدن در شورا را داشته باشد یا تصدی خلافت برایش روا باشد. اگر هم کسی را نام ببری مهاجران و انصار ترا دروغگو و تکذیب خواهند کرد، و ما برای تو کسانی از قریش حجاز را نشان خواهیم داد که این صلاحیت را دارند. بنابراین به بیعتی که تو را متعهد کرده و بر گردنت بار گشته باز آی و علیه آن عده نزد من اقامه دعوا کن. درباره فرقی که میان مردم شام با مرم بصره قائل شده ای و بین خودت با طلحه و زبیر، بجان خودم وضع در آن موارد یکسان است، زیرا آن بیعت بیعتی عمومی است و غیر قابل تجدید نظر و رد کردن.
در نامه ای که معاویه در اواخر جنگ صفین به علی (ع) نوشته چنین آمده است: تو ای ابوالحسن اگر بر سر فرماندهی و خلافت می جنگی، بجان خودم اگر خلافتت درست می بود تقریبا در جنگیدن با مسلمانان معذور بودی، لکن خلافت واقعا به تو تعلق نگرفته است، و چطور تعلق می گیرد در حالیکه مردم شام سر بفرمانت در نیاورده و با آن موافقت ننموده اند؟ از خدا و هیبتش بترس و از قدرت و کیفر خشم آلودش بیمناک باش و شمشیرت را از مردم باز گیر و در نیام کن، چون بخدا آتش جنگ بکام خود فرو بردشان و از آنان جز ته ماندهایی بر جا نمانده است.
علی بن ابی طالب (ع) در نامه ای به او چنین می نویسد:
این که مرا بیم داده ای از این که کار هایم تباه شود و سابقه درخشانی که در اسلام دارم از بین برود، بجان خودم اگر علیه تو تجاوز مسلحانه کرده بودم حق داشتی به من چنین اخطار کنی، اما من می بینم خدای متعال می فرماید: با آن دسته بجنگید تا به حکم خدا باز آید. ما بررسی و اندیشه کردیم درباره هر دو دسته متخاصم، و دیدیم دار و دسته تجاوز کار مسلح داخلی آن است که تو در آنی، زیرا بیعتی که با من شده ترا که در شامی ملتزم و متعهد گردانیده چنانکه بیعتی که با عثمان در مدینه شد ترا بخود پایبند ومتعهد و ملتزم گردانید. راجع به متزلزل کردن قدرت این امت، سزاوار آن است که من ترا از آن پرهیز دهم. این که مرا از کشته شدن تجاوز کاران مسلح داخلی ترسانده ای، باید بدانی که رسول خدا (ص) به من فرمان داده با آنان بجنگم و آنان را بکشم، و به یارانش فرموده: در میان شما کسی هست که بر سر تفسیر قرآن می جنگد همانطورکه من بر سر نزول قرآن جنگیدم- و بمن اشاره کرد. و برای من از همه کس واجب تر است که به اجرای فرمان حضرتش کمر بندم. این که گفته ای بیعت من صحت ندارد، زیرا مردم شام آن را نپذیرفته اند و چگونه ممکن است صحیح باشد؟ آن بیعت واحدی است که حاضران و غایبان را به یکسان ملزم و پایبند می گرداند و قابل تجدید نظر و بررسی و تفییر نیست، و هر که سر به آن نسپارد مخالف آن خواهد بود و هر که درباره اش چون و چرا نماید سیاست بازی و نفاق نموده باشد. بنابراین براه راست آی و دست از سرکشی بردار و آنچه را برایت مصلحت نیست رها کن. زیرا نزد من جز شمشیر برایت نیست تا آنکه سر شکسته به حکم خدا باز آئی و ناچار سر به بیعت بسپاری. و السلام.
در نامه ای از معاویه به علی بن ابی طالب (ع) چنین آمده است: لجاجت و بیهوده گوئی را کنار بگذار، و کشندگان عثمان را به ما تحویل بده و حکومت را به شورائی از مسلمانان واگذار تا بر کسی که مایه خشنودی خدا باشد اتفاق یابند، بنابراین تو پیمان و تعهد بیعتی بر گردن مانداری، و نه ما وظیفه اطاعت از تو را داریم و نه حق مواخذه و سرزنش ما را داری، و ترا ویارانت را جز شمشیر نخواهدبود.
امام (ع) به او چنین جواب می دهد:
ادعا کرده ای برترین افراد در اسلام فلان شخص و بهمان شخص است، و از مطلبی یاد کرده ای که اگر کامل و درست باشدبه تو ربطی نخواهد داشت و در صورتی که نادرست باشد اشکالش به تو وارد نخواهد بود. ترا چه به برترین شخص جامعه یا پائین تر از وی، و حاکم و محکوم اسیران آزاد شده و پسران آنها را چه به فرق گذاشتن و تمیز دادن میان مهاجران پیشاهنگ و ترتیب درجات و مراتب و مشخص کردن طبقات ایشان تو از این کارها بعید و بیگانه ای کسی باین امور پرداخته که خود محکوم آن امور است. تو ای آدمیزاد نمی شود پااز گلیمت دراز نکنی و حد خویش و پستی مرتبه ات را بشناسی و مطابق وضعی عمل کنی که برایت مقدر گشته است؟ مغلوبیت مغلوب علیه تو نخواهد بود و نه پیروزی چیره به نفع تو… نوشته ای تو برای من و یارانم چیزی جز شمشیر نداری. مرا پس از گریاندن خنداندی، کی دیده ای که فرزندان عبدالمطلب از دشمن روبرتابند و از شمشیر بترسند؟ اندکی درنگ کن جنگ ترا در خواهد گرفت و کسی که در پی او هستی به تعقیب تو بر خواهد خاست و آنچه را دور می بینی نزدیک خواهد گشت. من باکاروانی از مهاجران و انصار و تابعان نیکروشان به سوی تو روانم کاروانی انبوه با تیغ های فروزان که همه نفراتش جامه مرگ در پوشیده اند و خوشترین دیدارها برایشان دیدار رحمت پرودگار است، و با ایشان فرزندان مجاهدان بدر همراه است و تیغ هائی هاشمی که جای زخم های کاریش را در تن برادر و دائی و پدر بزرگ و خانواده ات دیده ای و آن از ستمکاران دور نیست. وقتی علی (ع) به ” رقه ” رسید جمعی از یارانش به او گفتند: امیرالمومنین به معاویه و افراد قبیله ات که در آن سامانند نامه بنویس، چون بدین وسیله حجت برایشان تمام تر و افزون تر خواهد گشت. بر اثرآن، به ایشان چنین نوشت:
از بنده خدا علی امیرالمومنین به معاویه و قریشی که نزد وی اند: سلام بر شما من در خطاب به شما خدائی را که جز او خدائی نیست سپاس می برم. وپس از آن می گویم: خدا بندگانی دارد که به وحی منزل ایمان آورده و تفسیر را آموخته اند و دین شناس گشته اند، و خدا برتریشان را در قرآن حکیم ذکر کرده است و شما در آن زمان دشمن پیامبر بودید و قرآن را دروغ می خواندید و بر سر جنگ علیه مسلمانان همداستان بودید و هر که از ایشان را می یافتید زندانی می کردید یا شکنجه می دادید یا می کشتید، تا آن که خدای متعال اقتدار دینش را اراده فرموده و چیرگی نهضتش را و اعراب دسته دسته به اسلام در آمدند و این امت خواه ناخواه به آن تسلیم گشت، و شما جزو کسانی بودید که یا به طمع و یا از ترس به آن تسلیم شدید در حالیکه پیشاهنگان اسلام با پیشقدمی خویش کسب افتخار نمودند و مهاجران پیشاهنگ به افتخار و برتری نائل آمدند، و شایسته نیست کسانی که سابقه درخشانی چون ایشان ندارند نه فضائل و افتخاراتی مانند آنان بر سرحکومت که در خور و صلاحیت ایشان است با آنان به کشمکش برخیزد و گناهکار و ستمکار شود، و نه برای آدمی که عقل دارد سزا است که شان و مقام خویش نشناخته و پا از گلیم خود بیرون نهد و خود را با جستجوی آنچه در صلاحیت و حق وی نیست به بدبختی و عذاب در اندازد. ذی حق ترین افراد مردم به تصدی حکومت این امت چه در گذشته و چه در حال عبارتند از نزدیکترین آنان به پیامبر (ص) و داناترین آنان به قرآن و دینشناس ترینشان و پیش قدمترینشان در مسلمان شدن و پر افتخار ترینشان در جهاد و ماهر ترین و کار آمد ترینشان در امورحکومتی که زمامداران عهده دار می شوند. بنابر این از خدائی که به آستان وی باز برده می شوید بترسید و حق را به باطل نیامیزید و حق را دانسته و عمدا مپوشانید، و توجه داشته باشید که بهترین بندگان خدا کسانی هستند که به آنچه می دانند عمل می کنند، و بدترینشان نادانهائی هستند که با نادانی به کشمکش دانایان می روند، زیرا دانا بوسیله دانشش برتری دارد و نادان با کشمکش نمودن با دانا فقط بر نادانی خویش می افزاید. هان من شما را دعوت می کنم به کتاب خدا و سنت پیامبرش و جلوگیری از ریخته شدن خون این امت. اگر دعوتم را پذیرفتید به راه راست رسیده اید و به خوشبختی خویش دست یافته اید، و در صورتی که نپذیرفته و بر تفرقه جوئی و برهمزدن قدرت این امت پای فشردید فقط از خدا بیشتر دور خواهید گشت و خدا بر شمابیشتر خشم خواهد گرفت. والسلام.

خواننده گرامی در پرتو نامه هائی که میان امام و پیشوای عالیقدر مومنان ومعاویه زشتکار مبادله شده قطعا ملاحظه کرده است که معاویه از تمام حرفهائی که می زند از استناد به قتل عثمان و متهم کردن این و آن به دست داشتن در خون او و پناه دادن قاتلانش تا برسد به خونخواهی او و دیگر چیزها منظوری ندارد جز بر همزدن نظم عمومی جامعه و سست کردن خلافت حقه امیرالمومنین (ع)تا زمینه حکومت خودش فراهم آید، هدفی که در راهش هر چه توانسته تلاش نموده و به هر جنایت و خیانتی دست آلود است، از رشوه دادن تا تهدید و قتل و غارت و تهمت و بهتان. بیعت مهاجران و انصار را بی ارزش و خوار می شمارد و آنان را که متفقا با امام(ع) هستند مشتی خطاکار و بی مقدار قلمداد می نماید و می گوید از اسلام و حق جدا گشته و به گمراهی در افتاده اند و قدر و مقام شامی ها افزونتر از قدر و بهای مهاجران و انصار و همه مردم مدینه است و بیش از همه اصحاب عادل و نیکرو پیامبر(ص) که مقیم مدینه اند، حال آنکه این اسیر آزاد شده ای که پدرش کسی جز یک اسیر آزاد شده نبوده اند حق دخالت در کار اسلام را ندارد و حق و صلاحیت چون و چرا در خلافت را که اهالی مدینه- آن مهاجران و انصار پرافتخار و اصحاب عادل و نیکرو پایه گزاری کرده و استوار ساخته اند. کی به او اجازه این مداخلات و فضولی ها را داده است او و عناصر بی سر و پای شام چه وقت حق و صلاحیت چون و چرا در تصمیم صاحب نظران جامعه- و اهل حل و عقد امور عمومی مسلمانان- را داشته اند ضمنا ملاحظه کرده اید که معاویه هنگامی دست به جنگ علیه امیرالمومنین (ع) زده است که امام (ع) حجت را بر وی تمام گردانیده و هیچ از تفهیم و ارشاد و تذکر و اندرز فرونگذاشته و او را کاملا با حکم خدا و فرمان و تعلیم قطعی اش آشنا ساخته و در هر عذر و بهانه ای را بروی بسته است، لکن چه میتوان کرد که معاویه گوش از نیوشیدن سخن حق بربسته و دل بروی پرتو هدایت، و سلطنت طلبی دیده بصیرت و اراده حق گرائی اش را از او سلب نموده است.

 حرف صریح معاویه منظورش را بر ملا می سازد:

 دیدیم معاویه به جریر می گوید علی (ع) مالیات گیری شام و مصر را به او بدهد و حکومت پس از وی از آن او باشدتا در ازای آن خلافت را برای علی (ع)بشناسد و برای او بنویسد که خلیفه است. و جریر این تقاضا و پیشنهاد رابه امام (ع) نوشت معاویه نیز نوشت و خواست که او را در استاندای شام باقی بگذارد و علی (ع) در جوابش چنین می نویسد: پس از سپاس و ستایش پرودگار، دنیا شیرین و خرم است و آراسته و دل انگیز، نمی شود کسی دل به آن پردازد و آن با آراستگی و زرق و برقش او را به خود سرگرم نسازد و از آنچه برایش سودمندتر است غافل نگرداند، حال آنکه دستور داریم توجه به زندگی آخرت داشته باشیم و تشویق شده ایم که رو به آن آوریم. بنابراین ای معاویه آنچه را نابود شدنی است واگذار و برای آنچه جاویدان است کار کن، و از مرگی که سرانجام تو است بر حذر باش و از محاسبه ای که عاقبت به پایش کشیده خواهی شد، و بدان که خدای تعالی چون برای بنده ای خیر اراده فرماید بین او و آنچه ناگوار است مانع می شود و به او توفیق اطاعتش را می دهد، و چون برای بنده ای اراده بدی فرماید او را با زندگانی دنیا می فریبد و آخرت را از یادش می برد و آرزوهایش رابسط می دهد و از آنچه مایه صلاح وی است دورش می گرداند. نامه ات رسید ودیدم هدفی را که از آن تو نیست منظور خویش ساخته ای و در پی چیزی غیر از گمشده خویشی و در بیراهی می لولی و در گمراهی سرگردانی، و به آنچه حجت نیست چنگ آویزی و به سست ترین شبهه دل آویز. این که تقاضا کرده ای جنگ را متارکه کنیم و تو را در استانداری شام برقرار نمایم، اگر امروز اهل چنین کاری باشم دیروز این کار را می کردم. این که نوشته ای عمر ترا به استانداری شام منصوب کرده است، وی کسی را که حاکم قبلی اش به استانداری گماشته بود بر کنار ساخت وعثمان کسی را که عمر به استانداری گماشته بود برکنار ساخت و اساسا زمامدار را برای این مردم می گمارند که ببیند مصلحت امت در چیست و آیا درعمل حاکم قبلی رعایت گشته یا از او پوشیده مانده و کاری عیبناک کرده است. و پس از صدور هر فرمانی (در عزل و نصب یا کار دیگر حکومتی) ممکن است فرمان جدیدی صادر شود و هر زمامداری نظر و اجتهاد خاصی دارد. معاویه در اثنای نبردهای صفین و دو یا سه روز پیش از ” لیله الهریر ” دوباره نامه ای به امیرالمومنین (ع) نوشت و در آن تقاضا کرد او را در استانداری شام ابقا نماید، و این کار را بر اثر آن کرد که علی (ع) فرمود: چون سپیده برآید آنان را به توفان حمله خواهم گرفت و مردم سخنش را منتشر ساختند و شامیان هراسیدند، و معاویه گفت: فکر کردم دوباره باب مذاکره را با علی بگشایم و از او بخواهم مرا در مقام استانداری شام ابقا نماید، و قبلا این را به او نوشته بودم، ولی جوابی نداد و حال دوباره برایش می نویسم تا او را به تردید اندازم و به رحم آورم.
آنگاه چنین نوشت:
پس از سپاس و ستایش پرودگار، هرگاه تو می دانستی و ما می دانستیم جنگ چنین بر سر ما می آورد به جنگ یکدیگر بر می خاستیم. اگر آن وقت عقلمان را از دست داده بودیم آنقدر برایمان باقی است که اینک برگذشته پشیمانی خوردیم و آینده را به صلاح آریم. قبلا از تو تقاضا کرده بودم شام را به من بدهی و مرا ملزم به بیعت کردن با خودت و اطاعت از خودت ننمائی، اما تو نپذیرفتی. و خدا آنچه را تو از من دریغ داشتی به من داد. من اکنون همان تقاضای دیروزی را تکرار می کنم. من همان قدر به زندگی امیدوارم که تو، و نه از مردن بیش از تو می ترسم. بخدا سربازان به فلاکت افتاده اند وسرداران از میان رفته اند، و ما از یک قبیله و از بنی عبد مناف هستیم که بریکدیگر هیچ برتری نداریم مگر برتری یی که آنهم به استنادش هیچ اشرافی یی را خوار و فروتر نمی توان شمرد و نه آزاده یی را به بردگی توان گرفت. والسلام.

 جواب اما م (ع)
پس از سپاس و ستایش آفریدگار، نامه ای رسید، نوشته ای هرگاه تو می دانستی جنگ چنین بر سر ما و شما می آورد به جنگ یکدیگر برنمی خاستیم من اگر به خاطر خدا کشته بشوم و زنده بشوم و دوباره کشته بشوم و آنگاه زنده بشوم هفتاد بار هرگز از سخت گیری به خاطر خدا و از جهاد بر ضد دشمنان خدا رو نمی گردانم. نوشته ای برای ما آن قدر از عقل باقی مانده که بر گذشته پشیمانی بخوریم. من به هیچ وجه عقلم را از دست نداده ام و نه نقصی در آن یافته ام ونه بر کرده پشیمانی خورده ام. راجع به تقاضای تو که ترا در مقام استانداری شام باقی بگذارم، من آنچه را دیروز از تو دریغ داشتم امروز به تو نخواهم داد. این که گفته ای جنگ همه مان را به کام خود فرو برده جز تنی چند را که باقی مانده اند. توجه داشته باش هر که جنگ حق طلبانه و اسلامی او را به کام درکشیده باشد به بهشت رفته است و هر که باطل به کام درکشیده باشدش به دوزخ رفته است…

(الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ج 10 ص 435 – 447)

 

متن عربی

أنباءٌ فی طیّات الکتب تُعرب عن مرمی معاویة:

هلمّ معی ننظر فی شطر من کتب ابن حرب المعربة عن مرماه الذی کان ترکاضه وراءه، هل فیها إیعاز أو تلویح أو تصریح بغایته المتوخّاة فی نزاعه الإمام الطاهر علیه السلام، و أنّه کان یروم الخلافة و یحوم حولها و ینازع الأمر أهله، رغم إنکار ابن

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 435

حجر إیّاه إنکاراً باتّا نصرةً له.

إنّ النعمان بن بشیر لمّا قدم علی معاویة بکتاب زوجة عثمان تذکر فیه دخول القوم علیه، و ما صنع محمد بن أبی بکر من نتف لحیته، فی کتاب رقّقت فیه و أبلغت حتی إذا سمعه السامع بکی حتی یتصدّع قلبه. و بقمیص عثمان مخضّباً بالدم ممزّقاً، و عقدت شعر لحیته فی زر القمیص، قال: فصعد المنبر معاویة بالشام و جمع الناس، و نشر علیهم القمیص، و ذکر ما صنعوا بعثمان فبکی الناس و شهقوا حتی کادت نفوسهم أن تزهق، ثم دعاهم إلی الطلب بدمه، فقام إلیه أهل الشام فقالوا: هو ابن عمّک و أنت ولیّه، و نحن الطالبون معک بدمه، فبایعوه أمیراً علیهم، و کتب، و بعث الرسل إلی کور الشام، و کتب إلی شُرحبیل بن السمط الکندی و هو بحمص، یأمره أن یبایع له بحمص کما بایع أهل الشام، فلمّا قرأ شُرحبیل کتاب معاویة، دعا أُناساً من أشراف أهل حمص، فقال لهم: لیس من قتل عثمان بأعظم جرماً ممّن یبایع لمعاویة أمیراً، و هذه سقطة، و لکنّا نبایع له بالخلافة، و لا نطلب بدم عثمان مع غیر خلیفة، فبایع لمعاویة بالخلافة هو و أهل حمص، ثم کتب إلی معاویة: أمّا بعد: فإنّک أخطأت خطأ عظیماً حین کتبت إلیّ أن أُبایع لک بالإمرة، و أنّک ترید أن تطلب بدم الخلیفة المظلوم و أنت غیر خلیفة، و قد بایعت و من قبلی لک بالخلافة.

فلمّا قرأ معاویة کتابه سرّه ذلک، و دعا الناس، و صعد المنبر و أخبرهم بما قال شُرحبیل، و دعاهم إلی بیعته بالخلافة، فأجابوه و لم یختلف منهم أحد، فلمّا بایع القوم له بالخلافة، و استقام له الأمر، کتب إلی علیّ «1».

و فی حدیث عثمان بن عبید اللَّه الجرجانی قال:

بویع معاویة علی الخلافة، فبایعه الناس علی کتاب اللَّه و سنّة نبیّه، فأقبل مالک ابن هبیرة الکندی- و هو یومئذٍ رجل من أهل الشام- فقام خطیباً، و کان غائباً من

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 436

البیعة، فقال: یا أمیر المؤمنین أخدجت هذا الملک، و أفسدت الناس، و جعلت للسفهاء مجالًا «1»، و قد علمتِ العرب أنّا حیّ فِعال، و لسنا بحیّ مقال، و إنّا نأتی بعظیم فعالنا علی قلیل مقالنا، فابسط یدک أُبایعک علی ما أحببنا و کرهنا.

فقال الزبرقان بن عبد اللَّه السکونی:

          معاویَ أخدجتَ الخلافةَ بالتی             شرطتَ فقد بوّا لک الملکَ مالکُ

             ببیعة فصلٍ لیس فیها غمیزةٌ             ألا کلُّ ملکٍ ضمّه الشرط هالکُ

             و کان کبیتِ العنکبوتِ مذبذباً             فأصبح محجوباً علیه الأرائکُ

             و أصبح لا یرجوه راجٍ لعلّةٍ             و لا تنتحی فیه الرجال الصعالکُ

             و ما خیرُ ملکٍ یا معاویَ مُخدجٍ             تُجُرِّعَ فیه الغیظُ و الوجهُ حالکُ

             إذا شاء ردّته السَّکونُ و حِمْیرٌ             و همْدانُ و الحیّ الخفاف السکاسکُ «2»

جرت بین الإمام علیه السلام و بین معاویة مکاتبات، نحن نأخذ من تلکم الکتب ما یخصّ الموضوع، کتب علیه السلام إلیه فی أوّل ما بویع له بالخلافة:

 «أمّا بعد: فقد علمت إعذاری فیکم، و إعراضی عنکم، حتی کان ما لا بدّ منه، و لا دفع له، و الحدیث طویل، و الکلام کثیر، و قد أدبر ما أدبر، و أقبل ما أقبل، فبایع من قبلک، و أقبل إلیّ فی وفد من أصحابک، و السلام».

و فی لفظ:

 «أمّا بعد: فإنّ الناس قتلوا عثمان عن غیر مشورة منّی، و بایعونی عن مشورة منهم و اجتماع، فإذا أتاک کتابی فبایع لی، و أوفد إلیّ أشراف أهل الشام قبلک».

و فی لفظ ابن قتیبة: «أمّا بعد: فقد ولّیتک ما قبلک من الأمر و المال، فبایع من

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 437

قبلک، ثم أقدم إلیّ فی ألف رجل من أهل الشام».

فکتب معاویة: أمّا بعد، فإنّه:

          لیس بینی و بین قیس عتاب             غیر طعن الکلی و ضرب الرقاب

و من کتاب له علیه السلام إلی معاویة: «و قد بلغک ما کان من قتل عثمان؛ و بیعة الناس عامّة إیّای، و مصارع الناکثین لی، فادخل فیما دخل الناس فیه، و إلّا فأنا الذی عرفت، و حولی من تعلمه. و السلام».

و ممّا کتب علیه السلام إلیه مع جریر البجلی: «فإنّ بیعتی بالمدینة لزمتک و أنت بالشام، لأنّه بایعنی القوم الذین بایعوا أبا بکر و عمر و عثمان علی ما بایعوهم علیه، فلم یکن للشاهد أن یختار و لا للغائب أن یردّ، و إنّما الشوری للمهاجرین و الأنصار، فإذا اجتمعوا علی رجل و سمّوه إماماً، کان ذلک للَّه رضاً، و إن خرج عن أمرهم خارج بطعن أو بدعة «3» ردّوه إلی ما خرج منه، فإن أبی قاتلوه علی اتّباعه غیر سبیل المؤمنین، و ولّاه اللَّه ما تولّی، و أصلاه جهنّم و ساءت مصیراً.

فادخل فیما دخل فیه المسلمون، فإنّ أحبّ الأُمور إلیّ قبولک العافیة «4»، إلّا أن تتعرّض للبلاء، فإن تعرّضت له قاتلتک، و استعنت باللَّه علیک، و قد أکثرت فی قتلة عثمان، فإن أنت رجعت عن رأیک و خلافک، و دخلت فیما دخل فیه المسلمون، ثم حاکمت القوم إلیّ، حملتک و إیّاهم علی کتاب اللَّه، و أمّا تلک التی تریدها فهی خُدعة الصبیّ عن اللبن.

و اعلم أنّک من الطلقاء الذین لا تحلّ لهم الخلافة، و لا تُعقد معهم الإمامة، و لا یدخلون فی الشوری، و قد بعثت إلیک و إلی من قبلک جریر بن عبد اللَّه البجلی،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 438

و هو من أهل الإیمان و الهجرة، فبایعه، و لا قوّة إلّا باللَّه».

قدم جریر علی معاویة بکتاب علیّ، فلمّا أبطأ علیه معاویة برأیه استحثّه بالبیعة، فقال له معاویة: یا جریر إنّ البیعة لیست بخلسة، و إنّه أمر له ما بعده، فأبلعنی ریقی، و دعا أهل ثقته فاستشارهم، فقال له أخوه عتبة: استعن علی هذا الأمر بعمرو بن العاص، فإنّه من قد عرفت، فکتب معاویة إلی عمرو، و هو بفلسطین.

أمّا بعد: فقد کان من أمر علیّ و طلحة و الزبیر ما قد بلغک، و قد سقط إلینا مروان بن الحکم فی نفر من أهل البصرة، و قدم علینا جریر بن عبد اللَّه فی بیعة علیّ، و قد حبست نفسی علیک، فاقدم علی برکة اللَّه أُذاکرک أُموراً لا تعدم صلاح مغبّتها إن شاء اللَّه.

فقال معاویة لجریر: إنّی قد رأیت رأیاً، قال جریر: هات. قال: أکتب إلی علیّ أن یجعل لی الشام و مصر جبایة، فإن حضرته الوفاة لم یجعل لأحد من بعده فی عنقی بیعة، و أسلّم إلیه هذا الأمر، و أکتب إلیه بالخلافة. قال جریر: اکتب ما شئت. فکتب إلی علیّ یسأله ذلک، فلمّا أتی علیّا کتاب معاویة عرف أنّها خدعة منه،

و کتب إلی جریر بن عبد اللَّه:

أمّا بعد: «فإنّ معاویة إنّما أراد بما طلب ألّا یکون لی فی عنقه بیعة، و أن یختار من أمره ما أحبّ، و أراد أن یریّثک و یبطّئک حتی یذوق أهل الشام، و قد کان المغیرة ابن شعبة أشار علیّ و أنا بالمدینة أن أستعمله علی الشام، فأبیت ذلک علیه «5»، و لم یکن اللَّه لیرانی أن اتّخذ المضلّین عضدا، فإن بایعک الرجل و إلّا فأقبل. و السلام» «6».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 439

و لمّا فشا کتاب معاویة فی العرب، کتب إلیه أخو عثمان لأمّه الولید بن عقبة:

          معاوی إنّ الشامَ شامُک فاعتصمْ             بشامک لا تُدخل علیک الأفاعیا

             و حام علیها بالصوارم و القنا             و لا تکُ موهونَ الذراعینِ وانیا

             و إنّ علیّا ناظرٌ ما تُجیبه             فأهدِ له حرباً تُشیب النواصیا

             و إلّا فسلّم إنّ فی السلم راحةً             لمن لا یرید الحرب فاختر معاویا

             و إنّ کتاباً یا بن حربٍ کتبته             علی طمعٍ یُزجی إلیک الدواهیا

             سألت علیّا فیه ما لن تناله             و إن نلتَه لم تبقَ إلّا لیالیا

             و سوف تری منه التی لیس بعدها             بقاءٌ فلا تکثر علیک الأمانیا

             أمثلَ علیٍّ تعتریه بخدعةٍ             و قد کان ما جرّبت من قبلُ کافیا

و کتب إلی معاویة أیضاً:

          معاوی إنّ الملک قد جُبَّ غاربه             و أنت بما فی کفِّک الیوم صاحبه

             أتاک کتابٌ من علیٍّ بخطّةٍ             هی الفصلُ فاختر سلمَهُ أو تحاربُه

             فلا ترجُ عند الواترین مودّةً             و لا تأمنِ الیوم الذی أنت راهبُه

             و حاربه إن حاربتَ حرَّ ابن حرّةٍ             و إلّا فسلمٌ لا تدبُّ عقاربُه

             فإنَّ علیّا غیرُ ساحب ذیله             علی خدعةٍ ما سوَّغ الماءَ شاربُه

             فلا تدعنّ الملکَ و الأمرُ مقبلٌ             و تطلب ما أعیت علیه مذاهبُه

             فإن کنتَ تنوی أن تجیب کتابه             فقُبِّح ممُلیه و قبّح کاتبُه

             و إن کنت تنوی أن تردّ کتابه             و أنت بأمرٍ لا محالة راکبُه

             فألق إلی الحیّ الیمانین کلمةً             عدوٌ و مالاهم علیه أقاربُه «1»

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 440

         أفانین منهم قاتلٌ و محرّض             بلا ترة کانت و آخر سالبُه

             و کنت أمیراً قبل بالشام فیکمُ             فحسبی و إیّاکم من الحقّ واجبُه

             تجیبوا- و من أرسی ثبیراً مکانه-             تدافع بحرٍ لا تُردُّ غواربُه «1»

             فأقلل و أکثر مالها الیوم صاحبٌ             سواک فصرِّح لستَ ممّن تواربُه «2»

فأقام جریر عند معاویة ثلاثة أشهر. و قیل: أربعة. و هو یماطله بالبیعة،

فکتب علیّ إلی جریر:

 «سلام علیک، أمّا بعد: فإذا أتاک کتابی هذا فاحمل معاویة علی الفصل، و خذه بالأمر الجزم، و خیّره بین حربٍ مجلیة، أو سلمٍ مخزیة، فإن اختار الحرب فانبذ إلیهم علی سواء إنّ اللَّه لا یحبّ الخائنین، و إن اختار السلم فخذ بیعته و أقبل إلیّ، و السلام».

فکتب معاویة إلی علیّ جواباً عن کتابه مع جریر:

أمّا بعد: فلعمری لو بایعک القوم الذین بایعوک و أنت بری ء من دم عثمان لکنت کأبی بکر و عمر و عثمان- رضی اللَّه عنهم أجمعین-، و لکنّک أغریت بدم عثمان المهاجرین، و خذّلت عنه الأنصار، فأطاعک الجاهل، و قوی بک الضعیف، و قد أبی أهل الشام إلّا قتالک، حتی تدفع إلیهم قتلة عثمان، فإن فعلت کانت شوری بین المسلمین، و إنّما کان الحجازیّون هم الحکّام علی الناس و الحقّ فیهم، فلمّا فارقوه کان الحکّام علی الناس أهل الشام، و لعمری ما حجّتک علیّ کحجّتک علی طلحة و الزبیر، لأنّهما بایعاک و لم أُبایعک، و ما حجّتک علی أهل الشام کحجّتک علی أهل البصرة، لأنّ أهل البصرة أطاعوک، و لم یطعک أهل الشام.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 441

فکتب إلیه الإمام علیه السلام:

 «زعمت أنّک إنّما أفسد علیک بیعتی خُفری «1» بعثمان، و لعمری ما کنت إلّا رجلًا من المهاجرین، أوردت کما أوردوا، و أصدرت کما أصدروا، و ما کان لیجمعهم علی ضلال، و لا لیضربهم بالعمی، و ما أمرتُ فلزمتنی خطیئة الأمر، و لا قتلتُ فأخاف علی نفسی قصاص القاتل.

و أمّا قولک: إنّ أهل الشام هُم حکّام أهل الحجاز، فهات رجلًا من قریش الشام یُقبل فی الشوری، أو تحلّ له الخلافة، فإن سمّیت کذّبک المهاجرون و الأنصار، و نحن نأتیک به من قریش الحجاز، فارجع إلی البیعة التی لزمتک، و حاکم القوم إلیّ.

و أمّا تمییزک بین أهل الشام و البصرة، و بینک و بین طلحة و الزبیر، فلعمری فما الأمر هناک إلّا واحد، لأنّها بیعة عامّة، لا یتأتّی «2» فیها النظر، و لا یُستأنف فیها الخیار».

و من کتاب کتبه معاویة إلی علیّ علیه السلام فی أواخر حرب صفّین:

فإن کنت- أبا حسن- إنّما تحارب علی الإمرة و الخلافة، فلعمری لو صحّت خلافتک لکنت قریباً من أن تُعذر فی حرب المسلمین، و لکنّها ما صحّت لک، أنّی بصحّتها و أهل الشام لم یدخلوا فیها و لم یرتضوها؟ و خف اللَّه وسطواته، و اتّق بأسه و نکاله، و اغمد سیفک عن الناس، فقد و اللَّه أکلتهم الحرب، فلم یبق منهم إلّا کالثمد «3» فی قرارة الغدیر. و اللَّه المستعان.

فکتب علیّ علیه السلام إلیه کتاباً منه:

 «و أمّا تحذیرک إیّای أن یحبط عملی و سابقتی فی الإسلام، فلعمری لو کنت

                                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 442

الباغی علیک لکان لک أن تحذّرنی ذلک، و لکنّی وجدت اللَّه تعالی یقول: (فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی ءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ

) فنظرنا إلی الفئتین، أمّا الفئة الباغیة فوجدناها الفئة التی أنت فیها، لأنّ بیعتی لزمتک و أنت بالشام، کما لزمتک بیعة عثمان بالمدینة، و أنت أمیر لعُمر علی الشام، و کما لزمت یزید أخاک بیعة عمر و هو أمیر لأبی بکر علی الشام.

و أمّا شقّ عصا هذه الأُمّة، فأنا أحقّ أن أنهاک عنه، فأمّا تخویفک لی من قتل أهل البغی، فإنّ رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم أمرنی بقتالهم و قتلهم، و قال لأصحابه: إنّ فیکم من یقاتل علی تأویل القرآن کما قاتلتُ علی تنزیله. و أشار إلیّ، و أنا أولی من اتّبع أمره. و أمّا قولک: إنّ بیعتی لم تصحّ، لأنّ أهل الشام لم یدخلوا فیها، فکیف؟ و إنّما هی بیعة واحدة تلزم الحاضر و الغائب، لا یُثنّی فیها النظر، و لا یُستأنف فیها الخیار، الخارج منها طاعن، و المُروّی «4» فیها مُداهن، فاربع علی ظلعک، و انزع سربال غیّک. و اترک ما لا جدوی له علیک، فلیس لک عندی إلّا السیف، حتی تفی ء إلی أمر اللَّه صاغراً، و تدخل فی البیعة راغماً، و السلام».

و من کتاب لمعاویة إلی علیّ علیه السلام:

فدع اللجاج و العبث جانباً، و ادفع إلینا قتلة عثمان، و أعد الأمر شوری بین المسلمین، لیتّفقوا علی من هو للَّه رضا، فلا بیعة لک فی أعناقنا، و لا طاعة لک علینا، و لا عُتبی لک عندنا، و لیس لک و لأصحابک إلّا السیف.

فأجابه الإمام علیه السلام بکتاب منه قوله:

 «و زعمت أنّ أفضل الناس فی الإسلام فلان و فلان، فذکرت أمراً إن تمّ

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 443

اعتزلک کلّه، و إن نقص لم یلحقک ثلمه، و ما أنت و الفاضل و المفضول؟ و السائس و المسوس؟ و ما للطلقاء و أبناء الطلقاء و التمییز بین المهاجرین الأوّلین، و ترتیب درجاتهم، و تعریف طبقاتهم؟ هیهات لقد حنّ قدح لیس منها، و طفق یحکم فیها من علیه الحکم لها، ألا تربعْ أیّها الإنسان علی ظلعک؟ و تعرف قصور ذرعک، و تتأخّر حیث أخّرک القدر؟ فما علیک غلبة المغلوب، و لا لک ظفر الظافر».

و منه قوله علیه السلام:

 «و ذکرت أنّه لیس لی و لأصحابی عندک إلّا السیف، فلقد أضحکت بعد استعبار، متی ألفیت بنی عبد المطّلب عن الأعداء ناکلین، و بالسیوف مخوّفین؟! فلبّث قلیلًا یلحق الهیجا حمل «5»، فسیطلبک من تطلب، و یقرب منک ما تستبعد، و أنا مُرقل نحوک فی جحفل من المهاجرین و الأنصار و التابعین لهم بإحسان، شدید زحامهم، ساطعٍ قتامهم، متسربلین سرابیل الموت، أحبّ اللقاء إلیهم لقاء ربّهم، و قد صحبتهم ذرّیّة بدریّة، و سیوف هاشمیّة، قد عرفت مواقع نصالها فی أخیک و خالک و جدّک و أهلک، و ما هی من الظالمین ببعید».

و لمّا نزل علیّ علیه السلام الرقّة، قالت له طائفة من أصحابه: یا أمیر المؤمنین اکتب إلی معاویة و من قبله من قومک، فإنّ الحجّة لا تزداد علیهم بذلک إلّا عظماً. فکتب إلیهم:

 «من عبد اللَّه علیّ أمیر المؤمنین إلی معاویة و من قبله من قریش:

سلام علیکم، فإنّی أحمد إلیکم اللَّه الذی لا إله إلّا هو، أمّا بعد: فإنّ للَّه عباداً

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 444

آمنوا بالتنزیل، و عرفوا التأویل، و فقهوا فی الدین، و بیّن اللَّه فضلهم فی القرآن الحکیم، و أنتم فی ذلک الزمان أعداء للرسول، تکذّبون بالکتاب، مجمعون علی حرب المسلمین، من ثقفتم منهم حبستموه أو عذّبتموه أو قتلتموه، حتی أراد اللَّه تعالی إعزاز دینه، و إظهار أمره، فدخلت العرب فی الدین أفواجاً، و أسلمت له هذه الأُمّة طوعاً و کرها، فکنتم فیمن دخل فی هذا الدین إمّا رغبة أو رهبةً، علی حین فاز أهل السبق بسبقهم، و فاز المهاجرون الأوّلون بفضلهم، و لا ینبغی لمن لیست له مثل سوابقهم فی الدین، و لا فضائلهم فی الإسلام، أن ینازعهم الأمر الذی هم أهله، و أولی به فیحوب و یظلم، و لا ینبغی لمن کان له عقل أن یجهل قدره، و یعدو طوره، و یُشقی نفسه بالتماس ما لیس بأهله، فإنّ أولی الناس بأمر هذه الأمّة قدیماً و حدیثاً أقربها من الرسول، و أعلمها بالکتاب، و أفقهها فی الدین، أوّلهم إسلاما، و أفضلهم جهاداً، و أشدّهم بما تحمله الأئمّة من أمر الأُمّة اضطلاعاً، فاتّقوا اللَّه الذی إلیه ترجعون، و لا تلبسوا الحقّ بالباطل و تکتموا الحقّ و أنتم تعلمون، و اعلموا أنّ خیار عباد اللَّه الذین یعملون بما یعلمون، و أنّ شرارهم الجهّال الذین ینازعون بالجهل أهل العلم، فإنّ للعالم بعلمه فضلًا، و إنّ الجاهل لا یزداد بمنازعته العالم إلّا جهلًا، ألا و إنّی أدعوکم إلی کتاب اللَّه و سنّة نبیّه، و حقن دماء هذه الأُمّة، فإن قبلتم أصبتم رشدکم، و اهتدیتم لحظّکم، و إن أبیتم إلّا الفرقة و شقّ عصا هذه الأُمّة، لم تزدادوا من اللَّه إلّا بُعداً، و لا یزداد الربّ علیکم إلّا سُخطاً، و السلام» «6».

راجع «7»: الإمامة و السیاسة (1/20، 71، 72، 77، 78)، کتاب صفّین

 

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 445

 (ص 34، 38، 58، 59، 62- 65 طبعة مصر)، کامل المبرّد (1/155، 157)، العقد الفرید (2/233، و فی طبعة: ص 284) نهج البلاغة (2/7، 8، 30، 35، 98)، شرح ابن أبی الحدید (1/77، 136، 248، 252 و 3/300، 302)، صبح الأعشی (1/229)، نهایة الأرب (7/233).

و مرّ بعض هذه الکتب بتمامه فی هذا الجزء.

قال الأمینی: أ لم تعلم أیّها القارئ الکریم عقیب ما استشففت هذه الکتب المتردّدة بین إمام الحقّ و رجل السوء معاویة، أنّه حین یسرّ حسواً فی ارتغاء «1»، محتجّا بقتل عثمان تارة، و بإیواء قاتلیه تارةً أخری، و بطلبه حقن الدماء کمن لا یبتغیه هو، أنّه کان لا یبتغی إلّا الخلافة؟ و أنّه یعدو إلیها ضابحاً، و یُضحّی دونها بکلّ غالٍ و رخیص، و یهب دونها الولایات، و یمنح تجاهها المنائح، و یهب الرضائخ، و یستهوی بها النفوس الخائرة، و مهملجی نهمة الحاکمیّة، و یستهین ببیعة المهاجرین و الأنصار، و هم إلب واحد لبیعة إمام الهدی- صلوات اللَّه علیه-، و یحسبهم قد فارقوا الحقّ و خبطوا فی العمی، و یرجّح کفّة الشام علی کفّة عاصمة الإسلام، و أهلوه هم الصحابة العدول من المهاجرین و الأنصار، علی أنّه لیس للطلیق ابن الطلیق أن یتدخّل فی شأن هم أثبتوا دعائمه، و شیّدوا معالمه، و من الذی منحه النظر فی أمر هذا شأنه؟ و متی کان له و لطغام الشام أن یجابهوا إمرة الحقّ التی نهض بها أهل الحلّ و العقد؟ و لم یباشر الحرب هنالک إلّا بعد أن أتمّ الإمام علیه السلام علیه الحجّة، و ألحب له الطریق، و أوقفه علی حکم اللَّه الباتّ و أمره النهائیّ، غیر أنّ معاویة فی أُذنه وقر عن سماع کلم الحقّ و البخوع لها، و الملک عقیم.

تصریحٌ لا تلویح یُعرب عن مرمی ابن هند:

مرّ فی سالف القول (ص 317)

أنّ معاویة قال لجریر: یجعل علیّ له الشام و مصر جبایة، و یکون الأمر له بعده، حتی یکتب إلیه بالخلافة، و کتب بذلک إلیه علیه السلام،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 446

و کتب إلیه علیه السلام یسأله إقراره علی الشام، فکتب إلیه علیّ علیه السلام:

 «أمّا بعد: فإنّ الدنیا حُلوة خضرة، ذات زینة و بهجة، لم یصبُ إلیها أحد إلّا شغلته بزینتها عمّا هو أنفع له منها، و بالآخرة أُمرنا، و علیها حُثثنا، فدع یا معاویة ما یفنی، و اعمل لما یبقی، و احذر الموت الذی إلیه مصیرک، و الحساب الذی إلیه عاقبتک، و اعلم أنّ اللَّه تعالی إذا أراد بعبد خیراً حال بینه و بین ما یکره، و وفّقه لطاعته، و إذا أراد بعبد سوءاً أغراه بالدنیا و أنساه الآخرة، و بسط له أمله، و عاقه عمّا فیه صلاحه، و قد وصلنی کتابک فوجدتک ترمی غیر غرضک، و تنشد غیر ضالّتک، و تخبط فی عمایة، و تتیه فی ضلالة، و تعتصم بغیر حجّة، و تلوذ بأضعف شبهة.

فأمّا سؤالک المتارکة و الإقرار لک علی الشام، فلو کنت فاعلًا ذلک الیوم لفعلته أمس، و أمّا قولک: إنّ عمر ولّاکه فقد عزل من کان ولّاه صاحبه «1»، و عزل عثمان من کان عمر ولّاه «2»، و لم یُنصب للناس إمام إلّا لیری من صلاح الأُمّة ما قد کان ظهر لمن قبله أو أُخفی عنه عیبُه، و الأمر یحدث بعده الأمر، و لکلّ والٍ رأی و اجتهاد» «3».

و کتب الرجل إلیه صلی الله علیه و آله و سلم ثانیة- قبل لیلة الهریر بیومین أو ثلاثة- یسأله إقراره علی الشام، و ذلک أنّ علیّا علیه السلام قال: «لأُناجزنّهم مصبحاً».

و تناقل الناس کلمته، ففزع أهل الشام لذلک، فقال معاویة: قد رأیت أن أُعاود علیّا و أسأله إقراری علی الشام، فقد کنت کتبت إلیه ذلک فلم یجب إلیه «4»، و لأکتبنّ ثانیة، فأُلقی فی نفسه الشکّ و الرقّة، فکتب إلیه:

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 447

أمّا بعد: فإنّک لو علمت و علمنا أنّ الحرب تبلغ بنا و بک ما بلغت، لم یجنِها بعضنا علی بعض، و لئن کنّا قد غُلبنا علی عقولنا، لقد بقی لنا منها ما نندم به علی ما مضی، و نصلح به ما بقی، و قد کنت سألتک الشام علی أن لا تلزمنی لک بیعة و طاعة، فأبیت ذلک علیّ، فأعطانی اللَّه ما منعت، و أنا أدعوک الیوم إلی ما دعوتک إلیه أمس، فإنّی لا أرجو من البقاء إلّا ما ترجو، و لا أخاف من الفناء إلّا ما تخاف، و قد و اللَّه رقّت الأجناد، و ذهبت الرجال، و نحن بنو عبد مناف لیس لبعضنا علی بعض فضل إلّا فضل لا یُستذلّ به عزیز، و لا یسترقّ به حرّ، و السلام.

فأجابه علیّ علیه السلام:

 «أمّا بعد فقد جاءنی کتابک تذکر أنّک لو علمت و علمنا أنّ الحرب تبلغ بنا و بک [ما بلغت ] «1» لم یجنها بعضنا علی بعض، فإنّی لو قُتلت فی ذات اللَّه و حییت، ثم قُتلت ثم حییت سبعین مرّة لم أرجع عن الشدّة فی ذات اللَّه، و الجهاد لأعداء اللَّه، و أمّا قولک: إنّه قد بقی من عقولنا ما نندم علی ما مضی فإنّی ما تنقّصت عقلی، و لا ندمت علی فعلی، و أمّا طلبک إلیّ الشام فإنّی لم أکن لأُعطیک الیوم ما منعتک أمس، و أمّا قولک: إنّ الحرب قد أکلت [العرب ] «2» إلّا حُشاشات أنفس بقیت، ألا و من أکله الحقّ فإلی الجنّة، و من أکله الباطل فإلی النار» الکتاب «3».